سارا جون كمي روش كار كردم راستش روي اون اصلا كار نكرم راستي نمي دونم چه طور شد كه نظرت توي اونيكي پاك شد مي خواستم ويرايشش كنم مال تو پاك شد ببخشيداميدوارم از اين خوشت بياد
________________________________________
-مامان من ديگه براي كيسريسمس پليور نمي خوام...رون دوباره داشت توي خواب حرف مي زد ولي هري هنوز نخوابيده بود وروي تخت نشسته بود وداشت به رون نگاه مي كرد وتو فكر اين بود كه اگه مامان وباباش زنده بودن زندگيش چه طور مي شد .هري از پنجره ي اتاق به بيرون قلعه كنار بيد كتك ز ن جايي كه براي اولين بار سيريوسو ديده بود نگاه كرد ،خيلي دلش مي خواست اون الان پيشش بود وبازم در مورد اينكه هري مي تونه درآينده با اون زندگي كنه حرف مي زد ولي اين غير ممكن بود چون سيريوس جايي رفته بود كه تا حالا كسي از اونجا برنگشته بود .قلب هري فشرده مي شد ،دلش مي خواست باعث تمام بدبختياش يعني ولدمورتو نابود كنه،كه ناگهان هري متوجه شد چيزي بيرون قلعه در حال حركت است .
هري عينكشو به چشمش زد و با دقت نگاه كرد وديد پرفسور فايرنز با اضطراب اطرافو نگاه كرد وبعد به طرف جنگل ممنوعه حركت كرد ،هري مي دونست كه پرفسور فايرنز از گروه سانتورا اخراج شده به همين دليل اگه يكي از سانتورها اونو توي جنگل ممنوعه ببينه اونو خواهند كشت به همين دليل هري سريع چوبدستي وشنل نامرئي كننده اش رو ورداشتو به صورت مخفيانه از قلعه خارج شد وبه طرف پرفسور فايرنزرفت .وباحالتي مضطرب گفت:پرفسور ،پرفسور ،شما دارين به طرف جنگل ممنوعه مي رين.
پرفسور فايرنز كه غافلگير شده بود گفت: هري تو اينجا چيكار مي كني ؟
_من ديدم دارين به طرف جنگل ممنوعه مي رين ...مگه شما نمي دونين اونجا چه خطري شما رو تهديد مي كنه؟
پرفسور فارنز كه خيلي نگران به نظر ميرسيد گفت :هري من يه پيشگويي در مورد كارايه ولدمورت كرده ام وبايد ببينم بقيه ي سانتورها هم اين نظرو دارن يانه؟
-ولي شما ميدونين كه اونا اگه شما رو ببينن حتي فرصت حرف زدن هم به شما نخواهند داد .
پرفسور فايرنز كه غهميده بود حق با هري است گفت:من چاره ي ديگه اي ندارم هري امروز ستاره ي يكي از محفلي ها افول مي كنه.
-يعني چي؟
پرفسور كه ناراحت به نظر ميرسيد گفت: يعني از دست ميديم .
-شما اين موضوع رو به پرفسور دامبلدور گفتين؟
-نه!!!
هري با اطمينان كامل گفت:شما بايد به پرفسور دامبلدور خبر بدين اون مي دونه بايد چيكار كنه...
فارنز كه سمهايش رابه زمين ميزد وآماده ي دويدن مي شد به هري گفت:حق با توئه....هري تو برو وبه م حفلي ها خبر بده كه در خطرن بعد بيا دفتر دامبلدور منم ميرم پيش دامبلدور ....وشروع به دويدن كرد .
هري با اضطراب فرياد گفت:صبر كن اسم رمز در دفتر دامبلدور ...
فايرنز كه كمي دور شده بود فرياد زد:تارعنكبوت طلايي
نجینی عزیز!
این پستت از پست قبلی بهتر بود. ولی باز اشکالاتی داشت که نباید داتشه باشه.
اول اینکه برای نوشتن توضیحات نمایشنامه از زبان محاوره ای استفاده کرده بودی که اصلا قابل قبول نیست.
زیاد از " و " استفاده کرده بودی و می خواستی از این طریق همه رو به هم ربط بدی که هیچ احتیاجی به این کار نیست و من می تونم برات نصف این " و " ها رو حذف کنم.
تکرار نکردن یک کلمه یا هر چیز در نمایشنامه باعث زیبایی اون و جذب خواننده می شه.
قسمت اول پستت از نظر پاراگراف بندی کمی مشکل داشت. مثلا پس از از اولین دیالوگ که توس طرون گفته شده فاصله می دادی خیلی بهتر بود.
یا به جای " و " ها پاراگراف رو تموم می کردی زیباتر بود.
غلط املایی داشتی که ناشی از تند تند نوشتن و عجله کردنه... اگه یه بار از روش دوباره می خوندی این مشکل رو نداشتی .==> " محفلی ها " ، " فهمیده " و غیره.
این جمله " من يه پيشگويي در مورد كارايه ولدمورت كرده ام " خب جمله زیاد جالبی نیست. مثلا می گفتی " من پیشگویی در رابطه با یکی از قتل هایی که قراره ولدمورت انجام بده کردم!" اینجوری جملت به بقیه داستان هم ربط پیدا می کرد و زمینه رو برای گفتن " مردن یکی از محفلی ها " آماده می کرد.
آخر پستت : گفته بودی فایرنز سم هایش را به زمین کوبید و دوید و رفت! خب نصف شب این کار کمی غیر معقول به نظر می رسه.
بعد احتیاجی نیست که هری محفلی ها رو خبر کنه. دامبلدور خودش این کار رو به راحتی میتونه انجام بده. کمی اشکالات به این سبک داشتی . سعی کن این اشکالاتت رو هم برطرف کنی.
موفق باشی.
تأیید نشد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
سلام سارا اوانز همونطور كه مي دوني من ازت مهر تاييد رو گرفتم ولي توي معرفي شخصيت گفتن از نظر ما قبول نيستي به همين دليل توي كارگاه دوباره شركت كن خوب منم به خاطر همين بازم دارم بهت زحمت مي دم.
______________________________________________
هري روي رختخوابش نشسته بود وبه بيرون خيره شده بود ...هري داشت به آينده واينكه چه بر او خواهد گذشت فكر مي كرد .
هري همچنان كه به بيرون قلعه خيره شده بود متوجه شد يه چيزي در بين درختان در حال حركت است هري عينكش را به چشم زد ودوباره با دقت بيشتري نگاه كرد وديد پرفسور فايرنز است كه به طرف جنگل ممنوعه در حال حركت است و نگران به نظر مي رسيد هري چوبدستي وشنل نامرئي كننده اش را برداشت وسريع به صورت مخفيانه از قلعه خارج شد وخودش رو به پرفسور فايرنز رساند.
-پرفسور،پرفسور؟
-هري،...اتفاقي افتاده؟تو ين بيرون چيكار مي كني؟
-پرفسور شما چرا دارين به طرف جنگل ممنوعه مي رين؟
-هري بايد سريع برگردي به قلعه.
-پرفسور خواهش مي كنم اتفاقي افتاده؟
-هري مي شه يه بارم شده جلوي كنجكاويتو بگيري ؟
-پرفسور شما مي دونين كه از گرو ه اخراج شدين واگه توي جنگل ممنوعه ببيننتون هر اتفاقي ممكنه براتون بيفته پس بايد چيز مهمي باشه كه جونتونو به خطر مي ندازين درسته؟
-من،....نبايد اينو بتو بگم.
-خواهش مي كنم .
-من يه پيشگويي كرده ام.
-چي ؟چي پيشگويي كردين؟
-در مورد ولدمورته،هري فكر كنم امشب قراره يه اتفاق خيلي بد بيوفته ومن دارم ميرم تا با بقيه ي سانتورها مشورت كنم وببينم آيا اونا هم اين نظرو دارن يانه.
-پرفسور كمكي از دستم بر مياد؟
-آره،بهتره بري ودامبلدور روخبر كني تا بياد توي جنگل ممنوعه منم مي رم پيش بقيه .
وبه سرعت از هري دور شد.
-اما پرفسور خطرناكه.........
نجینی عزیز!
پستت کیفیت پست قبل رو نداشت.
بیشتر پست به این صورت بود : _ ، _ ، یعنی همش دیالوگ بود.
تو می تونستی از توصیف حالات هری و فایرنز هم برای گفتن دیالوگ استفاده کنی.
اول پستت " هری " رو زیاد تکرار کرده بودی که این هم باعث شده بود زیبایی داستانت کم بشه.
زمان پستت رو هم ذکر نکرده بود . فقط از این که گفته بودی " شنل نامرئی اش را برداشت " می شد فهمید که به احتمال زیاد باید شب باشه!
سوژه پستت خوب بود ولی نتونسته بودی زیاد روش کار کنی و بدون اشکال بنویسی.
یه بار دیگه سعی کن.
تأیید نشد.
______________________________________________
هري روي رختخوابش نشسته بود وبه بيرون خيره شده بود ...هري داشت به آينده واينكه چه بر او خواهد گذشت فكر مي كرد .
هري همچنان كه به بيرون قلعه خيره شده بود متوجه شد يه چيزي در بين درختان در حال حركت است هري عينكش را به چشم زد ودوباره با دقت بيشتري نگاه كرد وديد پرفسور فايرنز است كه به طرف جنگل ممنوعه در حال حركت است و نگران به نظر مي رسيد هري چوبدستي وشنل نامرئي كننده اش را برداشت وسريع به صورت مخفيانه از قلعه خارج شد وخودش رو به پرفسور فايرنز رساند.
-پرفسور،پرفسور؟
-هري،...اتفاقي افتاده؟تو ين بيرون چيكار مي كني؟
-پرفسور شما چرا دارين به طرف جنگل ممنوعه مي رين؟
-هري بايد سريع برگردي به قلعه.
-پرفسور خواهش مي كنم اتفاقي افتاده؟
-هري مي شه يه بارم شده جلوي كنجكاويتو بگيري ؟
-پرفسور شما مي دونين كه از گرو ه اخراج شدين واگه توي جنگل ممنوعه ببيننتون هر اتفاقي ممكنه براتون بيفته پس بايد چيز مهمي باشه كه جونتونو به خطر مي ندازين درسته؟
-من،....نبايد اينو بتو بگم.
-خواهش مي كنم .
-من يه پيشگويي كرده ام.
-چي ؟چي پيشگويي كردين؟
-در مورد ولدمورته،هري فكر كنم امشب قراره يه اتفاق خيلي بد بيوفته ومن دارم ميرم تا با بقيه ي سانتورها مشورت كنم وببينم آيا اونا هم اين نظرو دارن يانه.
-پرفسور كمكي از دستم بر مياد؟
-آره،بهتره بري ودامبلدور روخبر كني تا بياد توي جنگل ممنوعه منم مي رم پيش بقيه .
وبه سرعت از هري دور شد.
-اما پرفسور خطرناكه.........
نجینی عزیز!
پستت کیفیت پست قبل رو نداشت.
بیشتر پست به این صورت بود : _ ، _ ، یعنی همش دیالوگ بود.
تو می تونستی از توصیف حالات هری و فایرنز هم برای گفتن دیالوگ استفاده کنی.
اول پستت " هری " رو زیاد تکرار کرده بودی که این هم باعث شده بود زیبایی داستانت کم بشه.
زمان پستت رو هم ذکر نکرده بود . فقط از این که گفته بودی " شنل نامرئی اش را برداشت " می شد فهمید که به احتمال زیاد باید شب باشه!
سوژه پستت خوب بود ولی نتونسته بودی زیاد روش کار کنی و بدون اشکال بنویسی.
یه بار دیگه سعی کن.
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجيني در 1386/6/6 11:49:32
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 13:39:36
ویرایش شده توسط نجيني در 1386/6/6 14:03:41
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/7 15:55:36
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 13:39:36
ویرایش شده توسط نجيني در 1386/6/6 14:03:41
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/7 15:55:36
جزئیات کاربر

اينم از لينك عكس !
سارا جان ببخشيد اگه موضوع رو از كتاب گرفتم .
و ببخشيد كه يكم زيادي كوتاه شد !
---------------------------------------------------------------------------------
... جنگل ممنوعه مملو از صداهاي خشن و ترسناك بود . چهار نوجوان به همراه مردي تنومند در جنگل قدم مي زدند . صداهاي خشن هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و آن 5 نفر را بيشتر مي ترساند . مرد تنومند به سمت درختي رفت و در كنار آن ايستاد و گفت :
- هي بچه ها . ما بايد از هم جدا بشيم . هري و دراكو شما از سمت راست و هرميون و رون با من مياين از طرف چپ . هري فنگ رو هم ببر .
آنها به راه افتادند و در جنگل سرد و بي روح به هر طرف مي نگريستند تا اگر مورد حمله ي جانوري جادويي قرار گيرند نجات يابند .
... پس از چند ساعت پياده روي :
هري و دراكو به همراه سگ هاگريد در حال پياده روي بودند كه به شبحي سياه رنگ كه بر روي اسبي خم شده روبرو شدند و جيغ سر دادند و دراكو كه خيلي ترسيده بود فرار كرد و هري ماند .
شبح متوجه هري شد و به سمت او رفت و هري را به عقب راند كه ناگهان پاي هري با ريشه ي بيرون زده ي يكي از درختان گير كرد و به زمين خورد . شبح به سمت هري مي رفت كه ناگهان اسبي ظاهر گرديد و او را فراري داد .
اسب كه صورتي همچون انسانها داشت و بدني اسب گونه به سمت هري رفت و گفت :
- سلام هري پاتر . حالت چطوره ؟ ورود اين موقع و تنها به جنگل ممنوعه براي تو خيلي خطرناكه . دشمناني هستند كه در سياهي شب منتظر ورود تو به اين جنگل هستند . پس سريعا ...
- هري ؟! چي شد ؟ سلام فايرنز !
- سلام . داشتم به هري پاتر مي گفتم كه نبايد اين موقع به جنگل ممنوعه بيايد و ...
پس از خداحافظي هاگريد و چهار دانش آموز و فنگ سگ وفادارش به سمت كلبه ي او رفتند .
نجینی عزیز!
اتفاقات داخل پستت خیلی سریع رخ داد و پستت تموم شد! به همین دلیله که اینقدر پستت کوتاه شده.
به نظر می رسه که تو انگار یه داستان طولانی رو خلاصه کردی.
شاید سوژه اش تکراری باشه ولی تو می تونستی یه تغییراتی توش بدی یا با توصیفات و توضیحات و کار کردن بروی شخصیت های داستانت ، نمایشنامه رو جدید کنی.
در پستت از فعل استمراری استفاده کرده بودی که بهتره برای توصیف روند داستان از فعل ماضی ساده استفاده کنی.
در پستت هم نگفته بودی که چرا آن ها باید از هم جدا می شدند؟
باید بیشتر روی داستانت کار کنی و لحظه به لحظه شو مخصوصا اونجاهایی که خیلی مهمن و سوژه داستان رو می سازن رو توصیف کنی.
این اشکالت رو برطرف کن و سعی کن با ذهن و خلاقیت خودت سوژه بسازی!
موفق باشی...
تأیید نشد.
سارا جان ببخشيد اگه موضوع رو از كتاب گرفتم .
و ببخشيد كه يكم زيادي كوتاه شد !
---------------------------------------------------------------------------------
... جنگل ممنوعه مملو از صداهاي خشن و ترسناك بود . چهار نوجوان به همراه مردي تنومند در جنگل قدم مي زدند . صداهاي خشن هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و آن 5 نفر را بيشتر مي ترساند . مرد تنومند به سمت درختي رفت و در كنار آن ايستاد و گفت :
- هي بچه ها . ما بايد از هم جدا بشيم . هري و دراكو شما از سمت راست و هرميون و رون با من مياين از طرف چپ . هري فنگ رو هم ببر .
آنها به راه افتادند و در جنگل سرد و بي روح به هر طرف مي نگريستند تا اگر مورد حمله ي جانوري جادويي قرار گيرند نجات يابند .
... پس از چند ساعت پياده روي :
هري و دراكو به همراه سگ هاگريد در حال پياده روي بودند كه به شبحي سياه رنگ كه بر روي اسبي خم شده روبرو شدند و جيغ سر دادند و دراكو كه خيلي ترسيده بود فرار كرد و هري ماند .
شبح متوجه هري شد و به سمت او رفت و هري را به عقب راند كه ناگهان پاي هري با ريشه ي بيرون زده ي يكي از درختان گير كرد و به زمين خورد . شبح به سمت هري مي رفت كه ناگهان اسبي ظاهر گرديد و او را فراري داد .
اسب كه صورتي همچون انسانها داشت و بدني اسب گونه به سمت هري رفت و گفت :
- سلام هري پاتر . حالت چطوره ؟ ورود اين موقع و تنها به جنگل ممنوعه براي تو خيلي خطرناكه . دشمناني هستند كه در سياهي شب منتظر ورود تو به اين جنگل هستند . پس سريعا ...
- هري ؟! چي شد ؟ سلام فايرنز !
- سلام . داشتم به هري پاتر مي گفتم كه نبايد اين موقع به جنگل ممنوعه بيايد و ...
پس از خداحافظي هاگريد و چهار دانش آموز و فنگ سگ وفادارش به سمت كلبه ي او رفتند .
نجینی عزیز!
اتفاقات داخل پستت خیلی سریع رخ داد و پستت تموم شد! به همین دلیله که اینقدر پستت کوتاه شده.
به نظر می رسه که تو انگار یه داستان طولانی رو خلاصه کردی.
شاید سوژه اش تکراری باشه ولی تو می تونستی یه تغییراتی توش بدی یا با توصیفات و توضیحات و کار کردن بروی شخصیت های داستانت ، نمایشنامه رو جدید کنی.
در پستت از فعل استمراری استفاده کرده بودی که بهتره برای توصیف روند داستان از فعل ماضی ساده استفاده کنی.
در پستت هم نگفته بودی که چرا آن ها باید از هم جدا می شدند؟
باید بیشتر روی داستانت کار کنی و لحظه به لحظه شو مخصوصا اونجاهایی که خیلی مهمن و سوژه داستان رو می سازن رو توصیف کنی.
این اشکالت رو برطرف کن و سعی کن با ذهن و خلاقیت خودت سوژه بسازی!
موفق باشی...
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط *نجینی* در 1386/6/6 8:15:13
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 9:47:27
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 9:47:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/05/29
آخرین ورود: سهشنبه 3 مهر 1386 18:56
از: از انجمن شاه کلید سازان جوان
پستها:
5

من این نمایشنامه رو واسه عکس قبلی گذاشتم ولی شما چیزی راجع بهش نگفتین
______________________________
مرسینا عزیز!
مطمئن باش پستی که می زنی حتما نقد میشه...
احتیاجی نیست که یاد آوریش کنی عزیز!
پستت هم نقد شد.
این پست هم به زودی پاک می گردد.
______________________________
مرسینا عزیز!
مطمئن باش پستی که می زنی حتما نقد میشه...
احتیاجی نیست که یاد آوریش کنی عزیز!
پستت هم نقد شد.
این پست هم به زودی پاک می گردد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 9:26:49
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

با سلام
لینک عکس جدید در زیر داده شده...
قابل توجه کاربران جدید عضو شده که شما برای تأیید باید مطابق عکس نمایشنامه بنویسید....
عکس این هفته
شما می تونید این سانتورو هر سانتوری در کتاب در نظر بگیرید!
حدالامکان مربوط به عکس بنویسید....
موفق باشید
سارا
لینک عکس جدید در زیر داده شده...
قابل توجه کاربران جدید عضو شده که شما برای تأیید باید مطابق عکس نمایشنامه بنویسید....
عکس این هفته
شما می تونید این سانتورو هر سانتوری در کتاب در نظر بگیرید!
حدالامکان مربوط به عکس بنویسید....
موفق باشید
سارا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/05/29
آخرین ورود: سهشنبه 3 مهر 1386 18:56
از: از انجمن شاه کلید سازان جوان
پستها:
5

_رون,بیا اینور!کتاب هایی که می خوایم اینوره!!!
رون,هری و هرمیون برای خرید وسایلی که برای سال تحصیلی لازم داشتند به کوچه دیاگون آمده بودند و الان در کتاب فروشی بودند.
هرمیون در حالی که کتاب المپیاد ریاضی مشنگیدر دست گرفته بود رو به هری گفت:
نظرت چیه من اینو به عنوان تفریحی بخونم؟بگیرمش؟
هری با تعجب به او نگاه کرد و گفت:هرمیون من دو ساعت دارم گل لگد می کنم؟!؟!من میگم این ریتا اسکیترو چی کار کنم,تو میگی اینو واسه تفریح بگیرم؟!
هرمیون که اصلا حرف هری را نشنیده بود و داشت کتاب را ورق می زد گفت:وای!چه خوبه!نگاه کن یه سری تست های هوشی هم آخرش داره.
و سریع قلم پرشو در آورد و شروع کرد به نوشتن!!!هری که نزدیک بود شاخ دربیاره گفت:هرمیون؟!؟!
_هان؟
_تو داری تو کتابی که نخریدیش می نویسی؟!
هرمیون که تازه فهمیده بود داره چی کار می کنه بعد از کمی فکر گفت:خب ...عیبی نداره همینو می خرم!
هری که دیگه عصبانی شده بود کتاب رو از دست هرمیون بیرون کشید و گفت:حرف منو گوش کن!اسکیترو چیکار کنم؟!
_به نظر من هیچ کار!
_چی؟!؟!
_ببین!اون دوباره به تو گیر داده و ا زمانی که بدبختت نکنه دست بردار نیست!پس ... این قدر خودتو اذیت نکن!!!
هری اومد جواب بده که رون از اون طرف داد زد:هری!!بدو بیا!!
هری به ناچار به سمت رون رفت.
هری_بله؟
رون_بیا اینو ببین!فکر کنم به دردمون بخوره!
هری به کتابی که در دست رون بود نگاه کرد و پرسید:حالا این چی هست؟
_101راه برای ذله کردن دخترا!!!!
_به درد من که نمی خوره ولی فکر کنم به کارتو بیاد!!!
_همینو می خواستم بشنوم!راستی با هرمیون چی می گفتی؟
_هیچی!میگه باید ریتا اسکیترو بیخیال شم که هر کاری که دوست داره بکنه!
رون پس از کمی فکر میگه:خب راست میگه!خودت یه ذره فکر کن!از این هزارتا عکسی که از ما تو پیام امروز انداختن تو کدومش خوب ژست گرفتیم؟
_چی؟!
_جون تو!ببین!من میگم بیا این دفعه که می خواد ازمون عکس بندازه یک ژست خوب بگیریم!
هری کمی تامل کرد و گفت:باشه چون تویی!فقط همین یه بار!!
از شانس خوب یا بدشون بیرون از مغازه یک عکاس پیام امروز وایساده بود تا اونا رو دید داد زد:آماده؟!!
سریع هر سه تاشون ژست گرفتن که ناگهان هدویگ روی شونه ی هری نشست واین بار هم دوباره عکس خراب شد.
مرسینا لانگ باتم عزیز!
پستت رو خوب شروع کردی ولی اصلا به آخرش ربطی نداشت.
خب اولش تو می آیی توی مغازه رو توصیف می کنی که خیلی خوب بود ولی این جمله که خیلی هم به کارش برده بودی کمی نامفهوم بود. " این اسکیترو چی کارش کنم؟ "
خب تو باید توی پستت یه توضیحی می دادی که مگه ریتا دوباره چی کار کرده؟ خوب بود در این مورد هم توضیحی می دادی.
دلیلی که نمی تونم تأییدت کنم اینه که تو با آرامش و توی حس داستان شروع کردی ولی آخرش رو می خواستی یه جوری تموم کنی! این خوب نیست.
آخر نمایشنامه یکی از تأثیر گذارترین قسمت های یک داستانه.
ولی خب تو اون جور که باید از خجالتش در نیومدی.
مطمئنا رون نمی آد با اون همه خاطره بدی که از کارای ریتا داره باز بگه بیا خوب ژست بگیریم و قشنگ عکس بندازیم...
کمی هم هری پاتری تر داستان بنویس...
در آخر هم سعی کن که پستت یک دست باشه و خواننده رو داخل این حس نکنه که نویسنده به داستانش اهمیت نداده!
موفق باشی...
تأیید نشد.
رون,هری و هرمیون برای خرید وسایلی که برای سال تحصیلی لازم داشتند به کوچه دیاگون آمده بودند و الان در کتاب فروشی بودند.
هرمیون در حالی که کتاب المپیاد ریاضی مشنگیدر دست گرفته بود رو به هری گفت:
نظرت چیه من اینو به عنوان تفریحی بخونم؟بگیرمش؟
هری با تعجب به او نگاه کرد و گفت:هرمیون من دو ساعت دارم گل لگد می کنم؟!؟!من میگم این ریتا اسکیترو چی کار کنم,تو میگی اینو واسه تفریح بگیرم؟!
هرمیون که اصلا حرف هری را نشنیده بود و داشت کتاب را ورق می زد گفت:وای!چه خوبه!نگاه کن یه سری تست های هوشی هم آخرش داره.
و سریع قلم پرشو در آورد و شروع کرد به نوشتن!!!هری که نزدیک بود شاخ دربیاره گفت:هرمیون؟!؟!
_هان؟
_تو داری تو کتابی که نخریدیش می نویسی؟!
هرمیون که تازه فهمیده بود داره چی کار می کنه بعد از کمی فکر گفت:خب ...عیبی نداره همینو می خرم!
هری که دیگه عصبانی شده بود کتاب رو از دست هرمیون بیرون کشید و گفت:حرف منو گوش کن!اسکیترو چیکار کنم؟!
_به نظر من هیچ کار!
_چی؟!؟!
_ببین!اون دوباره به تو گیر داده و ا زمانی که بدبختت نکنه دست بردار نیست!پس ... این قدر خودتو اذیت نکن!!!
هری اومد جواب بده که رون از اون طرف داد زد:هری!!بدو بیا!!
هری به ناچار به سمت رون رفت.
هری_بله؟
رون_بیا اینو ببین!فکر کنم به دردمون بخوره!
هری به کتابی که در دست رون بود نگاه کرد و پرسید:حالا این چی هست؟
_101راه برای ذله کردن دخترا!!!!
_به درد من که نمی خوره ولی فکر کنم به کارتو بیاد!!!
_همینو می خواستم بشنوم!راستی با هرمیون چی می گفتی؟
_هیچی!میگه باید ریتا اسکیترو بیخیال شم که هر کاری که دوست داره بکنه!
رون پس از کمی فکر میگه:خب راست میگه!خودت یه ذره فکر کن!از این هزارتا عکسی که از ما تو پیام امروز انداختن تو کدومش خوب ژست گرفتیم؟
_چی؟!
_جون تو!ببین!من میگم بیا این دفعه که می خواد ازمون عکس بندازه یک ژست خوب بگیریم!
هری کمی تامل کرد و گفت:باشه چون تویی!فقط همین یه بار!!
از شانس خوب یا بدشون بیرون از مغازه یک عکاس پیام امروز وایساده بود تا اونا رو دید داد زد:آماده؟!!
سریع هر سه تاشون ژست گرفتن که ناگهان هدویگ روی شونه ی هری نشست واین بار هم دوباره عکس خراب شد.
مرسینا لانگ باتم عزیز!
پستت رو خوب شروع کردی ولی اصلا به آخرش ربطی نداشت.
خب اولش تو می آیی توی مغازه رو توصیف می کنی که خیلی خوب بود ولی این جمله که خیلی هم به کارش برده بودی کمی نامفهوم بود. " این اسکیترو چی کارش کنم؟ "
خب تو باید توی پستت یه توضیحی می دادی که مگه ریتا دوباره چی کار کرده؟ خوب بود در این مورد هم توضیحی می دادی.
دلیلی که نمی تونم تأییدت کنم اینه که تو با آرامش و توی حس داستان شروع کردی ولی آخرش رو می خواستی یه جوری تموم کنی! این خوب نیست.
آخر نمایشنامه یکی از تأثیر گذارترین قسمت های یک داستانه.
ولی خب تو اون جور که باید از خجالتش در نیومدی.
مطمئنا رون نمی آد با اون همه خاطره بدی که از کارای ریتا داره باز بگه بیا خوب ژست بگیریم و قشنگ عکس بندازیم...
کمی هم هری پاتری تر داستان بنویس...
در آخر هم سعی کن که پستت یک دست باشه و خواننده رو داخل این حس نکنه که نویسنده به داستانش اهمیت نداده!
موفق باشی...
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/6 9:22:45
جزئیات کاربر

سارا اونز عزیز !
یک سوال دارم . سوژه ی پریزاد چه جزابیتی داره !؟
ولی سعی می کنم بقیه ی اشتباهات را بر طرف کنم !
..................................................................................................
شترق . . .
این صدای محتویات کیف رون بود که با پاره شدن کیفش روی زمین ریخت .
رون با عصبانیت هوا را از بینی اش بیرون داد و گفت : این کیف نو بود . چه جنس آشغالی داشت .... !
هرمیون زیر لب به هری و رون گفت : ولی من فکر می کنم مشکل از پشت سرمون باشه !
هر سه نفر به پشت سرشان نگاه کردند و مالفوی را در حالی که چوبدستیش را در جیبش می گذاشت و با خودپسندی به همراه نوچه هایش به سمت آن ها می آمد دیدند .
ـ ویزلی تو با این کارت پس انداز یک عمر بابا و مامانت را به باد دادی .
مالفی در حالی که کیف پاره ی رون را برانداز می کرد با تمسخر این حرف را زد و باعث شد کراب و گویل از خنده روده بر شوند .
رون که گوش هایش مثل لبو شده بود می خواست با مشت به صورت مالفوی ضربه بزند که هری و هرمیون از پشت او را گرفتند .
مالفوی در حالی که به کراب و گویل که بازو هایشان را نشان میدادند اشاره می کرد گفت : کار عاقلانه ای کردی پاتر
هری از کوره در رفت و چوبدستیش را در آورد .
کراب و گویل که احساس خطر کرده بودند به مالفوی نگاه کردند تا از او کسب تکلیف کنند .
مالفوی هم چوبدستیش را درآورد و گفت : بیا پاتر ببینم چقدر جرات داری اینجا دیگه مامانت نیست که بهت کمک کنه .
هری که داشت از عصبانیت آتش می گرفت چوبدستیش را بالا برد که طلسم وحشتناکی نثار مالفوی کند که ناگهان پ.مک گونگال و اسنیپ به آن ها رسیدند .
ـ اصلا از گریفندوری ها انتظار نداشتم که تو راهرو دعوا کنند به خاطر همین از گریفندور ۲۰ امتیاز کسر میشه از اسلایترین هم همین طور .
پ.مک گونگال در حالی که بین دو گروه ایستاده بود این را گفت .
اسنیپ که خوش حال به نظر می رسید از پشت سر مالفوی گفت : ولی من ۱۰ انتیاز دیگه از پاتر کسر می کنم چون می خواست آقای مالفوی را طلسم کنه .
هری رون و هرمیون هیچکدام نمی توانستند حرف بزنند .
پ.مک گونگال با تعجب به اسنیپ گفت : ولی سیوروس من فکر می کنم جریمه ی قبلی برای تنبیه همشون کافی بود !
اسنیپ با بی پروایی گفت : ولی پاتر باید بفهمه که مدرسه خونه ی خاله نیست .
هری از عصبانیت خشکش زده بود و مالفوی داشت پوزخند میزد که پ.مک گونگال به آنها گفت که سر کلاس هایشان بروند و در حالی که سر این قضه با اسنیپ مشاجره می کرد از آن ها دور شد.
مالفوی که دوباره حالت خودپسندانه اش را بازیافته بود به هری گفت : پاتر شک نکن که تو هم به همراه دوستات به سرنوشت پدر مادر دوچار می شوید .
هری می خواست مالفوی را ریزریز کند که هرمیون او را گرفت و گفت : ولشون کن اونا فقط می خواهن تو بهشون حمله کنی .
مالفوی و نوچه هایش از آن ها دور شدند و هری هم که راهی جز موکول کردن انتقام به یک وقت دیگر نداشت مجبور شد به همراه رون و هرمیون به کلاس وردهای جادویی برود .
POTTER عزیز!
پست خوبی نوشته بودی.
غلط املایی داشتی.==> " امتیاز " و غیره...
خوب نوشته بودی .
تیکه هایی مثل " از کوره در رفت " یا " آتش گرفت " کمی محاوره ای می زد و حس داستان را می ربود.
باید کمی بیشتر به روند داستان فکر کنی و روش کار کنی.
همین خوب بود. موفق باشی.
تأیید شد.
یک سوال دارم . سوژه ی پریزاد چه جزابیتی داره !؟
ولی سعی می کنم بقیه ی اشتباهات را بر طرف کنم !
..................................................................................................
شترق . . .
این صدای محتویات کیف رون بود که با پاره شدن کیفش روی زمین ریخت .
رون با عصبانیت هوا را از بینی اش بیرون داد و گفت : این کیف نو بود . چه جنس آشغالی داشت .... !
هرمیون زیر لب به هری و رون گفت : ولی من فکر می کنم مشکل از پشت سرمون باشه !
هر سه نفر به پشت سرشان نگاه کردند و مالفوی را در حالی که چوبدستیش را در جیبش می گذاشت و با خودپسندی به همراه نوچه هایش به سمت آن ها می آمد دیدند .
ـ ویزلی تو با این کارت پس انداز یک عمر بابا و مامانت را به باد دادی .
مالفی در حالی که کیف پاره ی رون را برانداز می کرد با تمسخر این حرف را زد و باعث شد کراب و گویل از خنده روده بر شوند .
رون که گوش هایش مثل لبو شده بود می خواست با مشت به صورت مالفوی ضربه بزند که هری و هرمیون از پشت او را گرفتند .
مالفوی در حالی که به کراب و گویل که بازو هایشان را نشان میدادند اشاره می کرد گفت : کار عاقلانه ای کردی پاتر
هری از کوره در رفت و چوبدستیش را در آورد .
کراب و گویل که احساس خطر کرده بودند به مالفوی نگاه کردند تا از او کسب تکلیف کنند .
مالفوی هم چوبدستیش را درآورد و گفت : بیا پاتر ببینم چقدر جرات داری اینجا دیگه مامانت نیست که بهت کمک کنه .
هری که داشت از عصبانیت آتش می گرفت چوبدستیش را بالا برد که طلسم وحشتناکی نثار مالفوی کند که ناگهان پ.مک گونگال و اسنیپ به آن ها رسیدند .
ـ اصلا از گریفندوری ها انتظار نداشتم که تو راهرو دعوا کنند به خاطر همین از گریفندور ۲۰ امتیاز کسر میشه از اسلایترین هم همین طور .
پ.مک گونگال در حالی که بین دو گروه ایستاده بود این را گفت .
اسنیپ که خوش حال به نظر می رسید از پشت سر مالفوی گفت : ولی من ۱۰ انتیاز دیگه از پاتر کسر می کنم چون می خواست آقای مالفوی را طلسم کنه .
هری رون و هرمیون هیچکدام نمی توانستند حرف بزنند .
پ.مک گونگال با تعجب به اسنیپ گفت : ولی سیوروس من فکر می کنم جریمه ی قبلی برای تنبیه همشون کافی بود !
اسنیپ با بی پروایی گفت : ولی پاتر باید بفهمه که مدرسه خونه ی خاله نیست .
هری از عصبانیت خشکش زده بود و مالفوی داشت پوزخند میزد که پ.مک گونگال به آنها گفت که سر کلاس هایشان بروند و در حالی که سر این قضه با اسنیپ مشاجره می کرد از آن ها دور شد.
مالفوی که دوباره حالت خودپسندانه اش را بازیافته بود به هری گفت : پاتر شک نکن که تو هم به همراه دوستات به سرنوشت پدر مادر دوچار می شوید .
هری می خواست مالفوی را ریزریز کند که هرمیون او را گرفت و گفت : ولشون کن اونا فقط می خواهن تو بهشون حمله کنی .
مالفوی و نوچه هایش از آن ها دور شدند و هری هم که راهی جز موکول کردن انتقام به یک وقت دیگر نداشت مجبور شد به همراه رون و هرمیون به کلاس وردهای جادویی برود .
POTTER عزیز!
پست خوبی نوشته بودی.
غلط املایی داشتی.==> " امتیاز " و غیره...
خوب نوشته بودی .
تیکه هایی مثل " از کوره در رفت " یا " آتش گرفت " کمی محاوره ای می زد و حس داستان را می ربود.
باید کمی بیشتر به روند داستان فکر کنی و روش کار کنی.
همین خوب بود. موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/4 17:32:52
<<< only گریفندور >>>
<< It has been victorious >>
<< It has been victorious >>
جزئیات کاربر

هرمیون در حالی که در سالن عمومی قدم میرند میگوید : وای خدا باورم نمیشه امتحانات فردا تموم میشه .
رون روی مبل کنار هری ولو می شود و میگوید : اه... هرمیون بس کن دیگه . ما هر گندی قرار بود بزنیم زدیم و حلام باید تا رسیدن کارنامه ها تفریح و بازی کنیم ..... مگه نه هری !؟
هری سرش را به نشانه ی تایید تکان میدهد و می گوید : ببین هرمیون باید حرف رون را قبول کنی ما دیگه تلاشمون را کردیم و تا اومدن نتیجش هم یکی دو هفته وقت داریم .... !
هرمیون روی یک مبل می نشیند و با نگرانی می گوید : اخه خیلی نگرانم چون سر امتحان عملی نجوم حالم بد شد و فکر می کنم یکی از قمر های مشتری را اشتباه رسم کردم .
رون با تمسخر می گوید : شک ندارم که به خاطر اون سوال نمرت افتضاح می شه ...
هرمیون عصبانی می شود و غرولندکنان به سمت خوابگاه دختران می رود...
رون پس از رفتن هرمیون میگوید : اگه نمره ی درس نجومش کمتر از عالی شد من اسمم را عوض می کنم ...
سپس رون به همراه هری به سمت خوابگاه پسران می رود تا قبل از خواب با هم کمی شطرنج جادویی بازی کنند
@POTTER@ عزیز!
پستت ساده بود. تو باید سعی کنی که سوژه جالبی رو انتخاب و پیدا کنی تا بتونی خوب روش کار کنی.
اولین اشکال پستت این بود که تو از فعل استمراری استفاده کرده بودی که بهتره از فعل ماضی ساده استفاده کنی چون باعث زیبایی نمایشنامت می شه.
بعد پستت به نظرم خیلی آشنا بود...شاید قسمتی از کتاب باشه...یا یه جاهاییش...
غلط املایی هم داشتی که توی یک پست کوتاه باید بعید باشه.==> " حالا هم " .
در کل بهت پیشنهاد می کنم سوژه بهتری پیدا کن و بنویس تا زود تأیید بشی!
موفق باشی...
تأیید نشد.
رون روی مبل کنار هری ولو می شود و میگوید : اه... هرمیون بس کن دیگه . ما هر گندی قرار بود بزنیم زدیم و حلام باید تا رسیدن کارنامه ها تفریح و بازی کنیم ..... مگه نه هری !؟
هری سرش را به نشانه ی تایید تکان میدهد و می گوید : ببین هرمیون باید حرف رون را قبول کنی ما دیگه تلاشمون را کردیم و تا اومدن نتیجش هم یکی دو هفته وقت داریم .... !
هرمیون روی یک مبل می نشیند و با نگرانی می گوید : اخه خیلی نگرانم چون سر امتحان عملی نجوم حالم بد شد و فکر می کنم یکی از قمر های مشتری را اشتباه رسم کردم .
رون با تمسخر می گوید : شک ندارم که به خاطر اون سوال نمرت افتضاح می شه ...
هرمیون عصبانی می شود و غرولندکنان به سمت خوابگاه دختران می رود...
رون پس از رفتن هرمیون میگوید : اگه نمره ی درس نجومش کمتر از عالی شد من اسمم را عوض می کنم ...
سپس رون به همراه هری به سمت خوابگاه پسران می رود تا قبل از خواب با هم کمی شطرنج جادویی بازی کنند
@POTTER@ عزیز!
پستت ساده بود. تو باید سعی کنی که سوژه جالبی رو انتخاب و پیدا کنی تا بتونی خوب روش کار کنی.
اولین اشکال پستت این بود که تو از فعل استمراری استفاده کرده بودی که بهتره از فعل ماضی ساده استفاده کنی چون باعث زیبایی نمایشنامت می شه.
بعد پستت به نظرم خیلی آشنا بود...شاید قسمتی از کتاب باشه...یا یه جاهاییش...
غلط املایی هم داشتی که توی یک پست کوتاه باید بعید باشه.==> " حالا هم " .
در کل بهت پیشنهاد می کنم سوژه بهتری پیدا کن و بنویس تا زود تأیید بشی!
موفق باشی...
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/1 19:02:37
<<< only گریفندور >>>
<< It has been victorious >>
<< It has been victorious >>
جزئیات کاربر

خفاش پیر! هری در حالی که به همراه رون و هرمیون از کلاس تغیر شکل بیرون می آمدند این حرف رو گفت.هری:زنیکه خله! از گروه خودش امتیاز کم می کنه؛ هرمیون باخنده گفت:معلومه هری وقتی داری توی کلاس روزنامه می خونی همین می شه!
هری به هرمیون چپ چپ نگاه کرد ولی با نگاه خیره ی رون مواجه شد!
ناگهان هری هدویک رو دید که به سمت او می آمد...با وقاری خاص روی شانه ی هری نشست و بال هایش را بست؛نامه ای در دهان داشت هری نامه رو باز کرد نامه ی از طرف هاگرید بودمتن کوتا هی بود هری نامه رو برای هرمیون و رون خواند:
هری عزیز
چند وقتی هست که دیگه به من سر نمی زنی؟ امیدوارم که امروز بتونی به من سر بزنی
دوستار تو هاگرید
رون که فکش رو می مالید گفت:همین رو کم داشتیم بیسکویت هاگرید!
و سه تایی با خنده به سمت قلعه حرکت کردن..
............................................................
ناظر مجترم این نوشته ام به نظر یکم مسخره می یاد! ولی این عکس خیلی موضوع داشت من نتونستم خوب بنویسم!
کارداک دیربون عزیز!
شما باید ابتدا در بازی با کلمات تأییدیه خود را دریافت کرده و سپس اقدام به پست زدن در این تاپیک نمایید.
اما در مورد داستانت :
اولا پستت خیلی کوتاه بود و سوژه اش ساده بود و جای کار نداشت.
در ابتدای پستت ننوشته بودی منظورت از " زنیکه خل " کی هست؟
می دونی که کلاس تغییر شکل با پرفسور مک گونگاله و خب این عبارات مناسب ایشون نیست!
فکر می کنم می خواستی بنویسی کلاس " پیشگویی" نه؟
بعد اشکال دیگه ای داشتی این که اونا وقتی از کلاس می آن بیرون مطمئنن هنوز توی هاگوارتز هستن بعد چجوری آخر پستت دوباره اونا به سمت قلعه به راه افتادن؟
در کل مشخص بود اصلا روی پستت کار نکرده بودی .
بعد از تأیید پستت در بازی با کلمات پستی با سوژه جالب تر و جدید تری اینجا بزن. سعی کن از ذهن خلاقت کمک بگیری...
موفق باشی!
تأیید نشد.
هری به هرمیون چپ چپ نگاه کرد ولی با نگاه خیره ی رون مواجه شد!
ناگهان هری هدویک رو دید که به سمت او می آمد...با وقاری خاص روی شانه ی هری نشست و بال هایش را بست؛نامه ای در دهان داشت هری نامه رو باز کرد نامه ی از طرف هاگرید بودمتن کوتا هی بود هری نامه رو برای هرمیون و رون خواند:
هری عزیز
چند وقتی هست که دیگه به من سر نمی زنی؟ امیدوارم که امروز بتونی به من سر بزنی
دوستار تو هاگرید
رون که فکش رو می مالید گفت:همین رو کم داشتیم بیسکویت هاگرید!
و سه تایی با خنده به سمت قلعه حرکت کردن..
............................................................
ناظر مجترم این نوشته ام به نظر یکم مسخره می یاد! ولی این عکس خیلی موضوع داشت من نتونستم خوب بنویسم!
کارداک دیربون عزیز!
شما باید ابتدا در بازی با کلمات تأییدیه خود را دریافت کرده و سپس اقدام به پست زدن در این تاپیک نمایید.
اما در مورد داستانت :
اولا پستت خیلی کوتاه بود و سوژه اش ساده بود و جای کار نداشت.
در ابتدای پستت ننوشته بودی منظورت از " زنیکه خل " کی هست؟
می دونی که کلاس تغییر شکل با پرفسور مک گونگاله و خب این عبارات مناسب ایشون نیست!
فکر می کنم می خواستی بنویسی کلاس " پیشگویی" نه؟
بعد اشکال دیگه ای داشتی این که اونا وقتی از کلاس می آن بیرون مطمئنن هنوز توی هاگوارتز هستن بعد چجوری آخر پستت دوباره اونا به سمت قلعه به راه افتادن؟
در کل مشخص بود اصلا روی پستت کار نکرده بودی .
بعد از تأیید پستت در بازی با کلمات پستی با سوژه جالب تر و جدید تری اینجا بزن. سعی کن از ذهن خلاقت کمک بگیری...
موفق باشی!
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/1 19:00:47

جزئیات کاربر

خوب همون طور که قول داده بودم از اون سبک جدا شدم و اینم یه سبک جدید که با قبلی فرق داره
من یه چند روزی نیستم و امیدوارم جوابت تا 2 ساعت دیگه بدستم برسه
ممکنه غلط توش باشه چون متن طولانی بود اگه بود ببخشید
زمانی که من این پست رو زدم هنوز نتیجه ی پست قبلی نیومده بنابراین
اگه پست قبلی تایید شد که .......
اگر پست قبلی تایید نشد این پستو ببینین دیگه
ممنون
........................................................................
(( یو هووو )) این صدای غریو شادی دوقولوهای ویزلی بود که برای اختراع جدیدشون که یه چوب دستی قلابی بود سالن عمومی رو گذاشته بودن رو سرشون هری رون و هرمیون که دو تا میز اون ور تر نشسته بودند گوشاشون رو گرفته بودن چون هرچی به دوقولوها می گفتن صداشونو پایین نمی اوردن این هفته رون و هری و هرمیون این قدر درس داشتن که حتی صدای هرمیون هم در اومده بود !!! هری که زیر چشمی داشت از روی مقاله ی هرمیون تقلب میکرد رو به رون کرد و گفت مگه فرد و جرج درس ندارن ؟ هه درس ، اونا سه روز تعطیلن اما نمی گن برای چی
پیش خودمون باشه ولی فکر کنم یا مرخصی گرفتن یا معلماشونو جادو کردن
این حرفو نزن اونا دیگه تا این حد احمق نیستن هرمیون در حالی که طوری به رون نگاه می کرد که انگار یه قاتله ادامه داد : فکر می کنم با دامبلدور صحبت کردن بهشون مرخصی بده و اونم موافقت کرده
رون که از این که هرمیون ضایش کرده بود ناراحت شده بود غرولند کنان گفت : ولی تو اونا رو نمی شناسنی اونا وقتی ساله دوم بودن سه تا معلمو برای اینکه بتونن برن هاگزمید جادو کرده بودن و اگه دامبلدور نبود تا الان اخراج شده بودن
رون این قدر رفته بود تو حس داستان تعریف کردن که اصلا متوجه فرد و جرج نشد ( اخه وقتی می رفت تو حس چشاشو می بست )
اونا که کارشون تموم شده بود اومده بودند کنار هری نشسته بودن و به صحبت هایه رون گوش میدادن که هرزگاهی ناسزایی برای کارایی که اونا باهاش کردن نثارشون می کرد جرج که داشت موذیانه میخندید با صدای بلند گفت : خوب دیگه چی ؟ رون که هول کرده بود سرخابی شد اِ شمایین داشتم به بچه ها می گفتم که چقدر شجاع بودین
میشنیدیم چی میگفتی ! رون که می دونست قراره چه بلایی سرش بیاد یهو غش کرد ...
فرد و جرج که داشتن از خنده ریسه میرفتن گفتن : از بچگی همین طوری بود تا یه خورده می ترسید هینطوری می شد فرد برخلاف جرج که داشت میترکید تونسته بود جلویه خودشو نگه داره : تازه می خواستیم به عنوان اولین نفری که جون خودشو در راه علم تقدیم میکنه چوب دستی رو روش امتحان کنیم !!!
با این حرف دوقولوها اشک از چشم هرمیون جاری شد و گفت : بد جنسا ، برین تنهاش بزارین . بیچاره رون
هری هم که موافق رفتن دوقولوها بود ( چون میدونست اگه رون بهوش بیاد و دوباره اونا رو ببینه سکته میکنه ) گفت بهتره برین . دوقولوها موافقت کردن اما قبل از رفتنشون چوب دستی رو به هری دادن و گفتن اینو به عنوان هدیه ازمون بگیر. ازش خوب استفاده کن .
مرسی . خداحافظ ، هری نمی دونست چرا این هدیه رو قبول کرده بود ولی به این فکر کرد که شاید یه روزی بدردش بخوره بنابراین اونو تو جیب رداش گذاشت و رفت کنار هرمیون تا رون رو بهوش بیارن
هری با وجود اینکه مطمئن بود هرمیون وردو می دونه برای اینکه بهش اعتماد بنفس بده پرسید : وردشو می دونی هرمیون اره الان بهوشش میارم و وردو خوند " الرتیو " ( خوب چون وردی با این مضمون یادم نمی اومد یه ورد اختراع کردم که البته به همین معنی هم هست )
رون داشت بهوش می اومد هری می تونست پیشبینی کنه اولین عکس العملش چیه ! بعد از اینکه یه خورده به این ور اون ور نگاه کرد یخه ی هری رو گرفت و گفت : ای نامرد ا منو فروختین
هرمیون با وجود اینکه می دونست کسی بجز دوقولوها صداشونو نشنیدن برای تموم شدن دعوا گفت نه بابا تو این قدر بلند حرف میزدی که کل سالن داشتن می شنیدن
حد اقل بهم می گفتین اونا اومدن اینجا
هری و هرمیون که می دونستن رون اروم شده با هم گفتن ببخشید و هر سه بلند شدن ورفتن به سمت خوابگاه هرمیون که داشت ازشون جدا می شد گفت خداحافظ بچه ها
هری هم دست رون که تلو تلو می خورد رو گرفت و رفتن تو خوابگاه . تو فکر دادلی بود که مثل فرد و جرج وقتی بچه بود چقدر اذیش کرده بود
دیگه به اتاقشون رسیده بودند و رون هم که نیمه بیهوش بود رفت که بخوابه . هری رداشو در اورد برای اینکه اختلالی بین چوب دستی واقعی و بدلی بوجود نیاد چوب دستی خودشو گذاشت کنار خودش و خوابید .
تمام شبو نخوابید چون هر چند دقیقه که می خوابید خواب دادلی رو می دید که می خواست اونو از بالای پنجره ی اتاقش بندازه پایین ........
صبح که بیدار شد متوجه نبود رون شد که با وجود خستگی زیاد دیشب رون براش عجیب بود . رداشو پوشید و رفت پایین اما رون سر میزم نبود نبودن هرمیون باعث شد که هری بره بیرون . هنوز از در بیرون نیومده بود که .. صدایی شنید .. اشتباه نکرده بود صدایه رون بود ... اونا ده متر اونورتر داشتن با مالفوی دعوا می کردن وقتی هری رسید متوجه همه چی شد این دفعه ی اولی نبود که مالفوی جغد رون رو که بدلیل اختلالاتش ( جغد رون از لحاظ مغزی مشکل داره ) خورده بود به دیوار هاگوارتز و افتاده بود رو گرفته بود و بهش نمی داد همین که هری رسید مالفوی با خنده به نوچه هاش گراپ و گوییل گفت به به اقای کلانترم رسید . هری مطمئن بود منظور مالفوی از این حرف فقط جادو ( یعنی دعوا یا همون دوئل ) بود بنابراین سریع چوبشو بیرون اورد و ....... دیگه نفهمید چی شد
نمی تونست سرشو تکون بده . او جا براش خیلی اشنای بود. صدایه مادام پامفری رو می شنید که به کسایی که بیرون بودن میگفت نمی تونین ببینینش فهمید که مالفویم رو تخت کناریشه چون صدایه پدرش می اومد که می گفت کی مسئول این کاره اگه دستم بهش برسه ..!
با تلاش زیاد تونست چشاشو باز کنه و اولین کسایی رو که دید رون و هرمیون بودن که با دیدنش یکم از ناراحتیشون کم شد وقتی یکی دو ساعت گذشت رون شروع کرد به تعریف ماجرا: بعد از این که تو وردو خوند کله ی مالفوی به اندازه ی یه فندق کوچیک شد و تو هم پرت شدی بعد از این که شما رو بردن درمانگاه منو هرمیون هم رفتیم پیش دامبلدور تا مانع مجازات شدنت بشیم و تمام جریانو براش گفتیم اما دامبلدور میگه مقصر دوقولوهان و می خواد فرد و جرجو مجازات کنه ... هری داشت به این فکر می کرد که بعد از مرخص شدن بره به دامبلدور بگه که فردو جرج قصدی نداشتن تا شاید یکم بهشون تخفیف بده اما متوجه نحوه ی صحبت رون شد که چشاشو بسته بود و عین شب قبلش رفته بود تو حس برای همین خندش گرفت ...........
دوباره صدایه مادام پامفری رو شنید که با لحنی قاطعانه به رون و هرمیون میگفت که برن بیرون
احساس خستگی میکرد چشاشو بست و خوابید .
..............................
امیدوارم خوشت بیاد
killjoy
Killjoy عزیز!
پستت نسبت به پست های قبلی پیشرفت خوبی داشت ولی مشخصه اصلیتو هنوز کنار نزاشتی و سعی کن اونو رو هم درست کنی که باعث زیبا شدن بیشتر نمایشنامت می شه.
سوژه ساده ای در پستت به چشم می خوره.
تیکه هایی مثل گریه هرمیون، کوچیک شدن سر مالفوی، مرخصی گرفتن فرد و جرج و چند تای دیگه به نظر زیاد جالب نبود وکمی خارج از قوانین هری پاتری می زد.
در پستت و پست قبلی محل دیالوگ ها مشخص نیست که بهتره از این علامت ( _ ) برای نشون دادن دیالوگ استفاده کنی و اونو تو یه خط جدا بنویسی.
بهرحال به خاطر تلاشت و اینکه سعی میکنی بهتر بنویسی تأییدت میکنم.
چون هستن کسانی که برای زیبا شدن داستان نویسی شون به زمان احتیاج دارن.
تأیید شد.
من یه چند روزی نیستم و امیدوارم جوابت تا 2 ساعت دیگه بدستم برسه
ممکنه غلط توش باشه چون متن طولانی بود اگه بود ببخشید
زمانی که من این پست رو زدم هنوز نتیجه ی پست قبلی نیومده بنابراین
اگه پست قبلی تایید شد که .......
اگر پست قبلی تایید نشد این پستو ببینین دیگه
ممنون
........................................................................
(( یو هووو )) این صدای غریو شادی دوقولوهای ویزلی بود که برای اختراع جدیدشون که یه چوب دستی قلابی بود سالن عمومی رو گذاشته بودن رو سرشون هری رون و هرمیون که دو تا میز اون ور تر نشسته بودند گوشاشون رو گرفته بودن چون هرچی به دوقولوها می گفتن صداشونو پایین نمی اوردن این هفته رون و هری و هرمیون این قدر درس داشتن که حتی صدای هرمیون هم در اومده بود !!! هری که زیر چشمی داشت از روی مقاله ی هرمیون تقلب میکرد رو به رون کرد و گفت مگه فرد و جرج درس ندارن ؟ هه درس ، اونا سه روز تعطیلن اما نمی گن برای چی
پیش خودمون باشه ولی فکر کنم یا مرخصی گرفتن یا معلماشونو جادو کردن
این حرفو نزن اونا دیگه تا این حد احمق نیستن هرمیون در حالی که طوری به رون نگاه می کرد که انگار یه قاتله ادامه داد : فکر می کنم با دامبلدور صحبت کردن بهشون مرخصی بده و اونم موافقت کرده
رون که از این که هرمیون ضایش کرده بود ناراحت شده بود غرولند کنان گفت : ولی تو اونا رو نمی شناسنی اونا وقتی ساله دوم بودن سه تا معلمو برای اینکه بتونن برن هاگزمید جادو کرده بودن و اگه دامبلدور نبود تا الان اخراج شده بودن
رون این قدر رفته بود تو حس داستان تعریف کردن که اصلا متوجه فرد و جرج نشد ( اخه وقتی می رفت تو حس چشاشو می بست )
اونا که کارشون تموم شده بود اومده بودند کنار هری نشسته بودن و به صحبت هایه رون گوش میدادن که هرزگاهی ناسزایی برای کارایی که اونا باهاش کردن نثارشون می کرد جرج که داشت موذیانه میخندید با صدای بلند گفت : خوب دیگه چی ؟ رون که هول کرده بود سرخابی شد اِ شمایین داشتم به بچه ها می گفتم که چقدر شجاع بودین
میشنیدیم چی میگفتی ! رون که می دونست قراره چه بلایی سرش بیاد یهو غش کرد ...
فرد و جرج که داشتن از خنده ریسه میرفتن گفتن : از بچگی همین طوری بود تا یه خورده می ترسید هینطوری می شد فرد برخلاف جرج که داشت میترکید تونسته بود جلویه خودشو نگه داره : تازه می خواستیم به عنوان اولین نفری که جون خودشو در راه علم تقدیم میکنه چوب دستی رو روش امتحان کنیم !!!
با این حرف دوقولوها اشک از چشم هرمیون جاری شد و گفت : بد جنسا ، برین تنهاش بزارین . بیچاره رون
هری هم که موافق رفتن دوقولوها بود ( چون میدونست اگه رون بهوش بیاد و دوباره اونا رو ببینه سکته میکنه ) گفت بهتره برین . دوقولوها موافقت کردن اما قبل از رفتنشون چوب دستی رو به هری دادن و گفتن اینو به عنوان هدیه ازمون بگیر. ازش خوب استفاده کن .
مرسی . خداحافظ ، هری نمی دونست چرا این هدیه رو قبول کرده بود ولی به این فکر کرد که شاید یه روزی بدردش بخوره بنابراین اونو تو جیب رداش گذاشت و رفت کنار هرمیون تا رون رو بهوش بیارن
هری با وجود اینکه مطمئن بود هرمیون وردو می دونه برای اینکه بهش اعتماد بنفس بده پرسید : وردشو می دونی هرمیون اره الان بهوشش میارم و وردو خوند " الرتیو " ( خوب چون وردی با این مضمون یادم نمی اومد یه ورد اختراع کردم که البته به همین معنی هم هست )
رون داشت بهوش می اومد هری می تونست پیشبینی کنه اولین عکس العملش چیه ! بعد از اینکه یه خورده به این ور اون ور نگاه کرد یخه ی هری رو گرفت و گفت : ای نامرد ا منو فروختین
هرمیون با وجود اینکه می دونست کسی بجز دوقولوها صداشونو نشنیدن برای تموم شدن دعوا گفت نه بابا تو این قدر بلند حرف میزدی که کل سالن داشتن می شنیدن
حد اقل بهم می گفتین اونا اومدن اینجا
هری و هرمیون که می دونستن رون اروم شده با هم گفتن ببخشید و هر سه بلند شدن ورفتن به سمت خوابگاه هرمیون که داشت ازشون جدا می شد گفت خداحافظ بچه ها
هری هم دست رون که تلو تلو می خورد رو گرفت و رفتن تو خوابگاه . تو فکر دادلی بود که مثل فرد و جرج وقتی بچه بود چقدر اذیش کرده بود
دیگه به اتاقشون رسیده بودند و رون هم که نیمه بیهوش بود رفت که بخوابه . هری رداشو در اورد برای اینکه اختلالی بین چوب دستی واقعی و بدلی بوجود نیاد چوب دستی خودشو گذاشت کنار خودش و خوابید .
تمام شبو نخوابید چون هر چند دقیقه که می خوابید خواب دادلی رو می دید که می خواست اونو از بالای پنجره ی اتاقش بندازه پایین ........
صبح که بیدار شد متوجه نبود رون شد که با وجود خستگی زیاد دیشب رون براش عجیب بود . رداشو پوشید و رفت پایین اما رون سر میزم نبود نبودن هرمیون باعث شد که هری بره بیرون . هنوز از در بیرون نیومده بود که .. صدایی شنید .. اشتباه نکرده بود صدایه رون بود ... اونا ده متر اونورتر داشتن با مالفوی دعوا می کردن وقتی هری رسید متوجه همه چی شد این دفعه ی اولی نبود که مالفوی جغد رون رو که بدلیل اختلالاتش ( جغد رون از لحاظ مغزی مشکل داره ) خورده بود به دیوار هاگوارتز و افتاده بود رو گرفته بود و بهش نمی داد همین که هری رسید مالفوی با خنده به نوچه هاش گراپ و گوییل گفت به به اقای کلانترم رسید . هری مطمئن بود منظور مالفوی از این حرف فقط جادو ( یعنی دعوا یا همون دوئل ) بود بنابراین سریع چوبشو بیرون اورد و ....... دیگه نفهمید چی شد
نمی تونست سرشو تکون بده . او جا براش خیلی اشنای بود. صدایه مادام پامفری رو می شنید که به کسایی که بیرون بودن میگفت نمی تونین ببینینش فهمید که مالفویم رو تخت کناریشه چون صدایه پدرش می اومد که می گفت کی مسئول این کاره اگه دستم بهش برسه ..!
با تلاش زیاد تونست چشاشو باز کنه و اولین کسایی رو که دید رون و هرمیون بودن که با دیدنش یکم از ناراحتیشون کم شد وقتی یکی دو ساعت گذشت رون شروع کرد به تعریف ماجرا: بعد از این که تو وردو خوند کله ی مالفوی به اندازه ی یه فندق کوچیک شد و تو هم پرت شدی بعد از این که شما رو بردن درمانگاه منو هرمیون هم رفتیم پیش دامبلدور تا مانع مجازات شدنت بشیم و تمام جریانو براش گفتیم اما دامبلدور میگه مقصر دوقولوهان و می خواد فرد و جرجو مجازات کنه ... هری داشت به این فکر می کرد که بعد از مرخص شدن بره به دامبلدور بگه که فردو جرج قصدی نداشتن تا شاید یکم بهشون تخفیف بده اما متوجه نحوه ی صحبت رون شد که چشاشو بسته بود و عین شب قبلش رفته بود تو حس برای همین خندش گرفت ...........
دوباره صدایه مادام پامفری رو شنید که با لحنی قاطعانه به رون و هرمیون میگفت که برن بیرون
احساس خستگی میکرد چشاشو بست و خوابید .
..............................
امیدوارم خوشت بیاد
killjoy
Killjoy عزیز!
پستت نسبت به پست های قبلی پیشرفت خوبی داشت ولی مشخصه اصلیتو هنوز کنار نزاشتی و سعی کن اونو رو هم درست کنی که باعث زیبا شدن بیشتر نمایشنامت می شه.
سوژه ساده ای در پستت به چشم می خوره.
تیکه هایی مثل گریه هرمیون، کوچیک شدن سر مالفوی، مرخصی گرفتن فرد و جرج و چند تای دیگه به نظر زیاد جالب نبود وکمی خارج از قوانین هری پاتری می زد.
در پستت و پست قبلی محل دیالوگ ها مشخص نیست که بهتره از این علامت ( _ ) برای نشون دادن دیالوگ استفاده کنی و اونو تو یه خط جدا بنویسی.
بهرحال به خاطر تلاشت و اینکه سعی میکنی بهتر بنویسی تأییدت میکنم.
چون هستن کسانی که برای زیبا شدن داستان نویسی شون به زمان احتیاج دارن.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/31 18:57:11
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج