جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.the-leaky-cauldron.org/static_images/contests/fanart/leavingharrywithoutcolourcorrectiondi6.jpg

ان شب جیغی که هرمیون در اثر وحشتی که بعد از شنیدن خبر مرگ جینی و هری پاتر در او ایجاد شده بود کشید جیمز یکساله را از خواب بیدار کرد.
با جیق هرمیون رون به دم در پرید وبعد از شنیدن خبر پا هایش سست شد ودم در نشست رون و هرمیون هردو در یک فکر بودند و به یک خاطره فکر می کردند.
روزی که هری وجینی بچه دار شدند پروفسر ریگلوس بلک برادر سیریوس که تازه به مقام ریاست مدرسه برگزیده شده بود.
جیمز تازه وارد را چنان به خود چسبانده بود که کودک داشت خفه می شد.
این اولین بچه هری و جینی بود وانها نمی دانستند که سر نوشتی مانند خود هری در انتظار اوست .
ان زمان هری وجینی خیلی خوشحال بودند زیرا فرزند پسری بود و جینی پیش نهاد داده بود اسم پدر هری را روی ان بگزارند
هری خواهش کرده بود کسی که برادر پدر خواندش بود اسم را در گوش جیمز کوچک بگوید.
ان روز ها حال و هوای دیگری بود تا این که لرد و هری و جینی با هم رو به رو شدند وهری مورد خیانت قرار گرفت وبه دوستی اعتماد کرد و او قول داده بود که 6 جان پیچ را از بین ببرد اما هری زمانی این را می فهمد که دیگر جیمز کوچک تنها بود .
هرمیون ادامه داد : چه سرنوشتی مثل این که این خانواده نسل در نسل باید تنها بزرگشن !!
رون ادامه داد: مثل استاد دفاع در برابر جادوی سیاه.
هرمیون بچه را از پروفسر گرفت وگفت این بچه رو مثل بچه خودمون بزرگ می کنیم .
پروفسور نامه ای به دست رون داد وگفت این نامه رو تو 10 سالگی بهش بدین انگار پدر و مادر این بچه می دونستند که .... نا گهان همه با هم سا کت شدند وبه جیمز کوچک نگاه کردند. رون که منظور ریگلوس رو فهمیده بود نامه را گرفت وگفت حتما....
پروفسر و خانم هوچ خیره به ان دو نگاه کردند هوچ ادامه داد ما باید برای کارای رسمی به اداره بریم از اخرین باز مانده خوب نگهداری کنید ....
..................................................
می دونم بد شد زیاد به امید تا یید نیستم

هووم...از قبلیا بهتر بود! آفرین! داری پیشرفت میکنی!

ولی خب چند تا اشکال داشت...
تو که املای کلمه رو بلدی چرا اشتباه مینویسیش!؟ مثلا همین جیغ که بار اول درست نوشتی و دفعه دوم اشتباه! سعی کن همشو درست بنویسی!!

هووم...سعی کن به کتاب وفادار باشی....ریگولس مرگخوار بوده! چطور ممکنه مدیر هاگوارتز شده باشه!؟ یه جورایی مشکوک میزنه!حتی اگرم بر حساب این بذاریم که تو کتاب هفت فاش میشه و اینا، میشه افشاسازی و بهتره که ننویسی!!!

یکی هم اینکه این مثل اینکه ادامه پست قبلیت بود...البته این ایراد زیاد خاصی نیست ولی سعی کن ادامه دار ننویسی!


بازم میگم تو نوشته هات یه خورده دقت به خرج بده .... البته همینم خیلی خوب بود و اگه ادامه بدی و بازم بهتر بشی خیلی خوب میشه و تایید میشی!

راستی جمله آخرت" از آخرین بازمانده خوب نگهداری کنید" کلی باحال بود خوشم اومد!

اگه کمکی چیزی خواستی آیدیم تو پروفایلم هست...پیام شخصی هم میتونی بزنی! البته اگه کمک خواستی!

آها یکیم لطفا پست یه خطی نزن که تاپیک بیاد تو ده تاپیک آخر...من میبینم اینجارو!
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 'دین توماس در 1386/4/19 20:02:30
ویرایش شده توسط 'دین توماس در 1386/4/19 20:03:51
ویرایش شده توسط 'دین توماس در 1386/4/19 20:07:45
ویرایش شده توسط 'دین توماس در 1386/4/19 20:24:32
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/20 19:48:15
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/21 10:59:01
ارنولد پیز گود قدیم






ارنولد پیز گود قدیم
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
[[تصویر تغییر اندازه داده شده]]
.................................
صدای کودک سکوت کوچه را در خود میشکست.
با اینکه پدر نبود ولی در دل خود شور وهیجانی پدرانه را احساس میکرد.کودک ریش پیرمرد را چسبیده بود و با چشمانی مشکی که از شور کودکانه برق میزد به او زل زده بود و گویی التماس میکرد مرا با خود ببر.دل پیرمرد لرزید.وبا خود گفت:"نکنه خطری او را تهدید کنه.نکنه این کار اشتباه باشد....
ولی خود را دلداری داد:"اینجوری این جادوی باستانی بهتر عمل میکنه....اینجوری از دنیای پر تنش اطراف خود دور میشه....اینجوری....
پیرزنی که کنارش ایستاده بود با پشت دست عینک خود را روی بینی جابه جاکرد.میخواست گریه کند وکودک را در آغوش بکشد چرا که نمیخواست او را از دست بده ولی به یاد آورد که این جدایی ابدی نیست و یازده سال بعد بالاخره میتواند او را در کنار خود داشته باشد.
دیگه داشت دیر میشد.داشتن وقتو از دست میدادن.ممکن بود ماگلی از پنجره آنها را ببیند و حس کنجکاوی اش او را به بیرون از خانه بکشد و اصلا در این وضعیت درست نبود که کسی آنها را با کودک ببیند.
دامبلدور دست لرزانش رابه زنگ در نزدیک کرد.قلب او بهش میگفت که تا دیر نشده بچه را در آغوش بکش و برای هیمشه از اینجا دور شو....ولی عقل او بر قلبش غلبه کردو قبل از اینکه تصمیم دیگری بگیرد دستش را روی زنگ در گذاشت...دینگ...
وصدای کودک برای آخرین بار سکوت کوچه را شکست!

خوب بود...فقط یه مشکلی داشت اونم این بود که جملات گفتاری و نوشتاری با هم قاطی شده بودن...مثلا اینجا:

دیگه داشت دیر میشد.داشتن وقتو از دست میدادن.ممکن بود ماگلی از پنجره آنها را ببیند و حس کنجکاوی اش او را به بیرون از خانه بکشد

که دو جمله اول گفتاریه و بقیش نوشتاری! میشه اینجوری بشه:

دیگر داشت دیر میشد.داشتند وقت را از دست می دادند.ممکن بود ماگلی از پنجره آنها را ببیند و حس کنجکاوی اش او را به بیرون از خانه بکشد

یکی هم اینکه دیالوگهاتو سعی کن فقط گفتاری بنویسی...

نکنه خطری او را تهدید کنه.نکنه این کار اشتباه باشد....

که اینجوری میشه:
نکنه خطری اونو تهدید کنه.نکنه این کار اشتباه باشه....

در کل قشنگ بود...مرسی!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط امیلیا بونز در 1386/4/19 16:32:59
ویرایش شده توسط امیلیا بونز در 1386/4/19 16:37:23
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/21 14:06:44
[size=medium][color=0066FF]کبوتر اخم ک?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
لینک عکس

هوا تاریک بود ، مینروا و دامبلدور برای پیک نیک به پارک ملت ...آخ ببخشید پارک جادوگران آمده بودند !

فلش بک !
مینروا ودامبلدور کنار هم نسته وشدیدا می خندن ، دامبلدور کت شلواری سیاه ومینروا لباس عروسی سفیدی پوشیده .
صدایی میاد : دوشیزه مین..
مینروا : بله !
لی لی لی لی لی ...
صدای پچ پچ :
چه عروس شوهر ذلیلیه...چه قدر زود بله رو گفت .
آره ...همچین از این یارو پشمک کتک بخوره ...
پایان فلش بک .

فلش بکی دیگر.
دوربین روی نوزادی با ریش سفید ( فرزند آلبوس ومینروا) زوم میکنه که داره به شدت گریه میکنه .
سرژ : به من رفته ! منم وقتی به دنیا اومدم ریش داشتم ....راستی مینروا جان شما نسبتی با من ندارید ؟
آلبوس :
پایان فلش بکی دیگر .


آلبوس در حالی که به درختان بلند پارک که بی شباهت به لوله ی آفتابه نبودند نگاه میکرد با شوق وذوق گفت : جای قشنگیه نه .ش
مینروا در حالی که ساندویچی را گاز میزد رو به آلبوس کرد وگفت : به من گفتی ماه عسل منو میبری شمال.
دامبلدور : شمال ؟ بی خیال بابا مگه نمی بینی بزین گرون شده ؟ بریم شمال سهمیه بنزینمون تموم میشه اونوقت من با چی برم هاگوارتز ؟
مینروا در حالی که تکه ای ساندویچ را می جوید گفت : دیگه من نمی دونم ...اون روزی که اومدی خواستگاری باید حواست می بود ...
دامبلدور دهنشو باز کرد تا جواب بده ولی صدای گریه ی بچه اونو از این کار منع کرد .
مینروا : گشنشه شیر می خواد .
آلبوس : خب شیرش بده دیگه .
مینروا با سر اشاره ای به عده ای جوان میکنه که با فاصله ی کمی از اونا قرار داشتن و میگه : اونا این جان من که نمی تونم بچه رو این طوری شیر بدم .
آلبوس در حالی که از روی زمین پا میشد میگه : من الآن میرم بهشون میگم که تو رو نگاه نکنن ، تو مشغول شو .
آلبوس به سمت جوانان میره که به شدت گرم صحبت بودن و میگه : آقایون خواهشا زن من رو نگاه نکنین داره بچه شیر میده .
جوانان :
آلبوس :

چند دقیقه بعد :
مینروا :
آلبوس : عجب جوانان بی ناموسی بودن !
آلبوس اینو میگه وبچه رو از مینروا میگیره ، بچه به شدت داره گریه میکنه . آلبوس عصبانی میشه ومیگه : اه ..چه بچه ی زرزرویی تربیت کردیم .
در همین لحظه بچه از شدت گریه خوابش می بره وبه ریش دامبلدور چنگ میزنه ( حالا دقیقا صحنه مثل عکس شده) در همین لحظه بر اثر چنگی که بچه به ریش دامبل میزنه ریش دامبلدور کنده میشه و میفته روی زمین .
شترق ! ( صدای یک سیلی که مینروا در گوش آلبوس نواخت )
مینروا با داد وفریاد : پس توی حقه باز می خواستی خودتو به من قالب کنی ؟
آلبوس : به جون تو دیروز ریشم رفت توی شومینه سوخت ....
مینروا : تو غلط کردی ! بوق بوووووق بیق ( بقیه سخنان مینروا به دلیل رعایت شئونات آسلامی سانسور شد )
آلبوس :

تایید شد فقط یه خورده هری پاتری تر بنویس عزیز یه کم هم دقت کن که غلط املایی نداشته باشی چون قیافه پستتو زشت میکنه نوشته هات رو هم نامفهوم میکنه!

تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسلیترینی اصیل ! در 1386/4/19 15:21:17
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/20 13:27:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 03:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تا جند دقيقه ديگه تولدش بود و اين برای هری معنايی نداشت جز اينکه نيروی محافظِ اون توی خونه ی خالش تموم می شد و بايد به دنبال سرنوشتی ميرفت که از پيش براش تعيين شده بود.
و بلاخره 17 سالش شد. بلند شد تا وسايلش رو جمع کنه و به پناهگاه بره و در اونجا تنها روز خوش باقی مانده رو هم بگذرونه،
عروسی بيل وفلور
هر چند حالا که دامبلدور مرده بود ديگه خوشی معنايی نداشت البته برای اون
اما سرو صدای خانواده دارسلی از طبقه پايين می آمد و اين اولين بار بود که در اون ساعت اونا در خوابی خوش با روياهای رنگی نبودن.
چمدانش رو ورداشت و قفس هدويگ رو که در اتاق باز شد و ورنون دارسلی وارد اتاق شد:
خوب هری
اين اولين بار بود که اونو اينطور صدا می کرد و تازه تولدش رو هم فراموش نکرده بود
داری ميری؟
هری:بله
- بسيار خوب
و از جلوی در کنار رفت...
همينکه خوست پاشو توی حياط بزاره صدای خاله پتونيا در گوشش پيچيد که در کمال تعجب هری فکر کرد با کمی بغض همراهِ . برگشت،
قطره ی اشک کوچيکی گوشه چشم خاله پتونيا بود يکدفعه جلو آمد و هری رو برای اولين بار بغل کرد و در گوشش با گريه زمزمه کرد:
- متاسفم هری
دوست دارم
هری با اندوه گفت:«خداحافظ برای هميشه».


تایید شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/20 13:23:17
مردن خود هنری است و همچون هر هنری باید آن را آموخت.
جادو گران نیک می آموزند/
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 تیر 1386 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا
هري پاتر نام پسرك جادوگري است كه در كودكي پدرو مادر خود را از دست داد.پدرو مادر او به وسيله اسمشو نبر(لرد ولد مورت) به قتل رسيدند.او به ناچار به خانه ي عموي بد اخلاقش رفت و در سن يازده (11) سالگي به مدرسه ي جادوگري دعوت شد.او براي رفتن به مدرسه ي جادوگري از قتار استفاده مي نمود.او در روز اول كه سوار بر قتار به طرف مدرسه ي جادوگري مي رفت رون ويزلي به كوپه ي او آمد و ازو به دليل جا نبودن در كوپه هاي ديگر اجازه گرفت تا در كوپه ي او بنشيند. هري درخواست اورا با كمال ميل پزيرفت و از آن پس رون يكي از دوست هاي صميميه هري شد.نا گهان دختري با مو هاي قهوه اي به نام هرميون وارد كوپّه ي آن دو شد و به آن ها گفت :كه داريم به هاگوارتز نزديك مي شويم!.هري و رون شنل هاي مخصوص مدرسه ي جادوگري را به تن كردند و آماده ي پياده شدن شدند.از اين به بعد هرميون نيز به اعضاي دوستان صميمي هري پاتر پيوست.او نيز در جادوگري بسيار موفّق بود و بيشتر كتاب هاي جادوگري را مطالعه كرده بود.در يكي از كلاس هاي آموزش پرواز با جاروي پرنده معاون مدرسه ي هاگوارتز متوجّه استعداد زياد هري در پرواز شد.و از او به عنوان جستو جو گر در بازي كويديچ از او استقبال شد.او نيز اين وظيفه را به خوبي انجام داد زيرا پدر او در جواني در مسابقات شركت مي نمود واين استعداد ها از كودكي در خون هري بود.او اين دوره مسابقات به خوبي پشت سر گذاشت و شهرت زيادي در مدرسه پيدا نمود.از آن پس همه ي كساني كه در هاگوارتز درس ميخواند هري پاتر را ميشناخت.او از اين كه در مسابقات كوييديچ موفق شده بود بسيار خوش حال بود.او هر شب به فكر پدر و مادر از دست رفته ي خود بود.سال اول ورود هري به مدرسه ي جادوگري با هيجان همراه بود از يك طرف مقابله با غول و از طرف ديگر مقابله با اسمشو نبر (لرد ولدمورت) بر اين هيجانات مي افضود. در هر صورت اين سال تحصيلي با برتري گروه گريفندور به پايان رسيد.


هوم...اینجا باید مربوط به عکس بنویسی!!
نمیدونم من ربطی به عکس ندیدم بیشتر میشه گفت خلاصه کتاب اول بود!

لطفا یکی دیگه بنویس و مربوط به عکس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/18 13:28:40
[color=CC0000][b]قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!!!!!
ميجنگيم تا آخرين نفس !!!!
ميجنگي
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 تیر 1386 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پسری به نام هری پاتر درخانه ی شماره ی 4 خیابان پریوت درایو زندگی میکرد.دو روز پیش نامه ای به دست هری رسید که باعث تعجب او شدالبته محتوای نامه چیز ندانسته ای نداشت ولی اینکه وقتی ارول جلوی روی عمو ورنون نشست و پارچ شیر را ریخت و عمو ورنون چیزی نگفت باعث تعجب هری شد.البته دادلی چهره اش را در هم کشید تا نقشه ای برای تنبیه شدن هری از طرف عمو ورنون بکشد چون از وقتی هری 17 ساله شده بود خودش جرأت نداشت با هری در بیفته.به هر حال موفق نشد. هری وقتی نامه راباز کرد دست خط خانم ویزلی را شناخت:
......................................................................................................
هری جان
2 روز دیگر آرتور می اید دنبالت تا تو را به پناهگاه بیاره
ولی از وقتی دامبلدور مرده برای امنیّت تو تدابیر زیادی دیده
شده و از اوّل تابستان تا حالا علاوه بر تانکس،مودی،کینگزلی
وبیل 10 کاراگاه هم از تو مراقبت می کنند.ما میگیم اگه وزارت
خونه ندونه تو از اونجا می ری بهتره پس آرتور در اتاقت ظاهر
میشه و تو رو به اینجا میاره پس ساعت 12 تو اتاقت منتظر باش.
.........................................................................
حالا ساعت 8است و هری کنار پنجره خوابش بردهبا اینکه از صبح کاری نکرده بود از ساعت 7:30 به طور ناگهانی خوابش گرفته بود و حالا خواب بود . نور چراغ های خیابان که بر صورتش افتاده بود چهره اش را زرد کرده بود. دوباره پس از مدتها داشت خواب ولد مورت را میدید:
ولد مورت از میان مرگ خوارانش عبور می کرد،روبروی آیینه ای ایستاد چهره اش عجیب تر شده بود.دوشکاف بینی اش باز تر شده بود چشمانش به رنگ قرمز آتشین در امده بود وصورتش هم سفید تر شده بود .ولدمورت گفت:خوش آمدی پاتر،به جمع ما.صدای خنده ی شیطانی اش همه جا را در بر گرفت.بار دیگر شروع به صحبت کردن کرد:من خیلی قوی تر شدم هاهاهاها شیطان در وجود من است. نا گهان صدایی از درون ولد مورت آمد:کافیست. ظاهراً خود ولد مورت هم ترسیده بود .ولد مورت گفت:خدا حافظ هری پاتر.
هری ناگهان بیدار شد ودید آقای ویزلی روبرویش ایستاده.با هم به پناهگاه رفتند تامبارزه با ولد مورت شروع بشه.
...................................................................................................................خواهش می کنم قبول کنید

عکس عوض شده....لطفا با عکس جدید بنویس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/17 13:22:48
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 تیر 1386 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
من اون مرده رو پیری های هری تصور کرده ام !
اینم لینک عکس
--------------

هری به طرف پنجره رفت . دل توی دلش نبود . یعنی باید چه کار میکرد ؟ قلبش با حالت خطرناکی تپید و خون بسیاری را بیرون داد و نفس گرمی از گلوی هری خارج شد . او عینکش را صاف کرد . این بچه باید سالم به دنیا می امد ....
_ جناب پاتر .... چرا یه چیزی میل نمی کنید ؟
_ از گلوم نمیره پایین ....
زن پرستار روبروی او نشست . هری به او خیره شد و گفت :
_ حال هرمیون خوبه ....؟ میدونید .... این دوازدهمین بچه امونه .... میدونم که حالا هردومون پیر شدیم .... ولی خب اونم ....
هری به چشمان زن خیره شد و نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بچه امونه دیگه !
زن لبخندی زد و سرش را تکان داد . صدای نعره ای از اتاق مجاور به گوش رسید و هری از جا پرید . طبق عادت چوبدستی اش را کشید و بعد یادش افتاد که انجا بخش زایمان ( ضایمان , ذایمان , ظایمان ؟) سنت مانگو است . چوبدستی را با شرمندگی بعد از رفتن پرستار در جیبش گذاشت . دوباره شروع به قدم زدن کرد .
او حالا به بیرون پنجره خیره شده بود .
او صاحب دوازده فرزند بود , هشت پسر و چهار دختر . ( بچه ای که به دنیا می اومده هم دختره . )
ناگهان در اتاق باز شد . هری به سرعت برگشت . دختر زیبایش با موهای مشکی و ....
قلب هری در سینه فرو ریخت . روی پیشانی بچه نیز مانند خودش زخمی بود .... ولی این زخم , در واقع .... اصلا زخم نبود . بلکه چندین خال به طور عجیبی به صورت زخم ساعقه مانند هری پیشانی او را پوشانده بود . هری بچه را از دست زن پرستار گرفت . به او لبخندی زد و بچه با چشمان گرد به پدرش خیره ماند .
پدری که ریش و موی سپیدش چشمان همه را میزد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/4/16 19:06:46
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
داستان کوتاه یا به اصطلاح غیر فنی نمایش نامه
ارسال شده در: شنبه 16 تیر 1386 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس:http://www.the-leaky-cauldron.org/static_images/contests/fanart/leavingharrywithoutcolourcorrectiondi6.jpg
من یک هری پاتریست قدیمیم و چن تا فن فیکشنم نوشتم. تازه امروز تو جادوگران عضو شدم. چون میخواستم سریع به قسمت ایفای نقش برم یه داستانواره قینوس فعلا نوشتم...... لطفا زیادی سخت نگیر
--------------------------------------------------------------------------------


"هری پاتر" , پیر هفتاد و شش ساله دنیا دیده , از خواب برخواست. چشم هایش را مالید و عصایش را برداشت. صدای خودش را شنید که میگفت:"دابی"........

ترق بلندی چنان به گوش را نواخت که مشنگ طبقه بالا چند ثانیه ای به قهقرا رفت . هری صدایش را میشنید که داد میزد:"جادوگرای لعنتی, هنوز سات شیش صبحه"

شصت سال از روزی که ماگل ها به وجود ساحران پی برده بودند میگذشت. اما عده ای از مشنگها هنوز نتوانسته بودند چنان که باید وجود جادوگران را به خود بقبولانند.نمونه اش همین همسایه طبقه بالا......

"دابی ..... امروز جغدی چیزی نیومده؟"

دابی هم آن دابی کتاب دوم نبود.....بیشتر شبیه چوب خشکی مینمود که پوست پیلی شصت ساله برخود پوشانده و البسه رنگارنگش بیش از همه چیز یک دیسمهارمونی کامل را نوید میداد . و لبخندی که از رضایت کارآمدیش بر لبانش نشسته بود , برقی را در چشمان هری نشانده بود.

"یه نامه از وزارت اومده --هری پاتر قربان"

"بدش ببینم دابی"

"بفرمایید هری پاتر قربان"

جادوگران امروزی به جای ردا کت و شلوار میپوشیدند. در عوض کراواتهای چهار رنگ , تای های کسل کننده بر گردن میآویختند , کلاههای جادوگری از مد افتاده بودند و هیچ نشانی از جادوگر بودنشان در چهرشان یافت نمیشد. از آن ساحره های که در ذهن داریم تنها یک چوب جادویی, یک جاروی پرنده(که مدل های جدید آن به اتومبیل های مشنگی چون لامبوگینی 2066 بیشتر شبیه بود تا جاروی فراشی)و یک راه ارسال پستی باقی مانده بود. حتی کوئیدیچ نیز از یادها رفته بود.

هری نامه را باز کرد. دستخط خرچنگ قورباغه اش را بخوبی میشناخت:

باسلام

جناب ه.پاتر

شما به جلسه ای در رابطه با بازآفرین ورزش کوئیدیچ دعوت شده اید. لطفا در ساعت 5:30 امروز در محل وزارتخانه حضور به هم رسانید.

باتشکر

رونالدویزلی,وزیر سحر و جادو

لبخند بر لبان پیر برگزیده نشست . اکنون زمانش رسیده بود.......حال چگونه باید به آنجا میرفت, سهمیه آپارتش تمام شده بود(در آن زمان برای کاهش مقدار آپارت و بالا بردن رضایت مشنگها آپارت کردن سهمیه بندی شده بود.)باید جاروی شینوک 666 اش را آماده میکرد.

ادامه دارد...........

خب نه اونقدر هم بد نبود!! حتی خوب هم بود!!
سهمیه آپارات!؟

راستی لینکت رو اشتباهی داده بودی که اصلاح شد!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/17 13:05:14
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 تیر 1386 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس

چو عزیز سلام ببخشید یه کم دیر شد تو این مدت دنبال یه ایده خوب بودم که خوشبختانه عکس رو عوض کردی(اونم عکس بود اخه :hammer )
...........................................
پرفسور دایویکس در حالی که جیمز پاتر رو در اغوش خود محکم گرفته بود به سمت خانه ی رون و هرمیون ویزلی حرکت میکرد . زنش در حالی که پشت سر او راه میرفت و سعی میکرد صدای گریه اش را مخفی کند گفت :
برای مبارزه خیلی ها رو از دست دادیم . هری واقعا فکر نمیکرد یکی از جان پیچ ها رو جا انداخته باشه
بعد اشکهایش رو از گونه هایش پاک کرد
پرفسور دایویکس گفت :
پیشگویی و تاریخ دارن تکرار میشن
خانم دایویکس با صدایی جیغ جیغو پرسید :
جان ، منظورت چیه ؟ نکنه میخوای بگی تریلانی...
پرفسور:
کاملا درسته . در اخرین لحظات مرگ تریلانی پیشگویی تغییر کرد .
بعد مکسی کرد و گفت :
این دفعه نوبت بچه ی هریه ،جیمز پاتر
خانم دایویکس در حالی که دستش جلوی دهانش بود گفت:
خدای من این ایده جینی بود که اسم بابای هری رو بچه باشه اصلا نمی تونم باور کنم اون دو فقط یه سال با هم زندگی کردن
پرفسور با بغض گفت :
برای منم باورش سخته که هری بعد این همه تلاش یه جان پیچ رو فراموش کنه و حالا دچار سرنوشتی مثل سرنوشت پدر مادرش بشه
نور خانه ی رون و هرمیون ویزلی از دور مشخص بود از درون خانه صدای خنده ی کودکی همراه با موزیک می اومد خانمی در حالی که می خندید فریاد میزد و دائما به رون می گفت که بچه رو اذیت نکنه
پرفسور دایویکس اهی کشید و با دست سه بار به در خانه کوبید

ان شب جیغی که هرمیون در اثر وحشتی که بعد از شنیدن خبر مرگ جینی و هری پاتر در او ایجاد شده بود کشید جیمز یکساله را از خواب بیدار و لرد ولدمورت را شاد کرد
و این خودش داستانی تازه است
..................................................
خودم الان گریم میگیره


خوب سوژه خوبی بود!! اندازه شم مناسب بود!

فقط لطفا یا فقط گفتاری بنویس یا فقط نوشتاری! مثلا اینجا رو ببین:

از درون خانه صدای خنده ی کودکی همراه با موزیک می اومد خانمی در حالی که می خندید فریاد میزد و دائما به رون می گفت که بچه رو اذیت نکنه

اگه اینو فقط نوشتاری کنیم اینحوری میشه:

از درون خانه صدای خنده ی کودکی همراه با موزیک می آمد. خانمی در حالی که می خندید فریاد میزد و دائما به رون می گفت که بچه را اذیت نکند.

این کار همیشه پستهای خیلی خیلی قشنگتری میسازه!

خب...تایید شد! موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلستينا واربك در 1386/4/16 15:46:53
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/17 13:00:25
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 تیر 1386 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس جدید


عکس


نکته مهم: لطفا حتما لینک این عکس رو بالای پستتون قرار بدین!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]