جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1386 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لینک
---
تیک...تاک..تیک..تاک.
پس چرا نیامد؟یعنی اتفاقی براش افتاده؟نه،هیچی نشده.اون قویه.یکی از بترین جادوگرانه.هیپ اتفاقی براش نمی افته.ولی..ولی مرگخوارا زیادن..اون تنهاست.ولی نه..هیچی نمیشه.هیچی!!بار قبل هم تنها داشت میومد و مرگخوارا بهش حمله کردن.ولی اون هیچیش نشد.دقیقا یادمه.....
(در خاطرات هری)
باد سرد و سوزان بر تنه درختان ضربه میزد.جز چراغی که خاموش و روشن میشد اتفاق عجیبی در کوچه نمی افتاد.در گوشه خیابان گربه ای در حال خوردن تیکه گوشتی سیاه و کثیف بود.
ناگهان در ته خیابان سایهای دیده شد.دوفرد با لباس های بلند داخل کوچه شدند.آن دو هنوز به در سوی نرسیده بودند که سایهای دیگری پدیدار شد.
__ اون جا رو...دامبیه.
__ اوهوم..با همون کوچیکه...پاتی
مردپیر که گویا از دیدن آنها تعجبی رده بود به آرامی جواب داد:
ایگور عزیز.این بپه اسم داره.هری.چندبار باید بگم تو اگر 100 سالتم بشه برای من همون ایگور کوچولوی مدرسه ای که تو شلوارش..نگم بهتره.
صدای زنانه از زیر چراغ گفت:
تو.هممم.تو تو شلوارت..هاهاا
فردی که به نظر ایگور میامد با خجالت جواب داد:
حیف که باید بریم..وگرنه..
در همان حال یکی از درهای خانه ای باز شد.
ایگور و همکارانش صدای در را شنیدند و بعد پوف.جز مرد و پسر کس دیگری در کوچه نبود.
(واقعیت)
ولی اون بار مرگخوارا حال جنگ رو نداشتن.اگر این بار مثل سه ماه قبل بشه چی؟
(در خاطرات هری)
صدای شرشر رودخانه آن فضای زیبا را زیبا تر میکرد.
ستاره ها امشب آسمان را چراغانی کردند.صدای آمد و دونفر در زیر درختی نمایان شدند.
مردی که ریش بلند داشت اول از زیر درخت بیرون آمد و بعد پسری با موهای سیاه را به دنبال خود آورد.
که ناگهان طلسمها همچون باران بر سرشان ریختند.
(واقعیت)
اون وقت مرگخوارا میدونستن ما کجا میریم و زود تر از ما رفتن....وای داره بارون میاد..آه خیلی خستم یکم بخوابم شاید بعد بیاد.ولی نه من..من..خرررررر
-----------------------
ببخشید بد شد

ایول...سوژه باحالی بود...من تا آخرین لحظه نفهمیدم چه ربطی به عکس داره!سوژه باحالی بود!

یه چند تا غلط املایی من دیدم که احتمالا از تند نویسی بوده...با یکی دو دور دوباره خوندن اصلاح میشه!

دیالوگ دامبلدور...یه جورایی دیالوگ یه فرد عصبی بود که میخواد کل کل کنه! در حالی که میدونیم دامبلدور ذاتا فرد آرومیه! و حتی بگو مگوهاش با مرگخوارا هم مودبانه ست! بنابراین برای اصلاح این دیالوگ میتونیم یه کاری بکنیم، اون کار هم اینه که مثلا" چند بار بگم" رو برداریم...چون این دیالوگ رو عصبی نشون میده! یا به جای"این بچه اسم داره. اسمش هریه" بگیم"اسم این بچه هریه" درسته که زیاد تفاوتی نمیکنن ولی دیالوگ مودبانه تر میشه!

دیالوگ اون صدای زنانه خیلی جالب بود!

خب چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمیرسه...آها یکی هم اینکه قسمت دوم"در خاطرات هری" میتونست یه خورده طولانی تر بشه و بیشتر توضیح بده...یخورده مبهم میشد!

اندازه پستت هم خوب بود! به اندازه یه پاراگراف دیگه هم میشد حتی بهش اضافه کرد! ولی همینم خیلی خوب بود!

در ضمن..ممنون که لینک رو قرار دادی....بازم بیا..بازم پست بزن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/4/9 13:06:56
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 10:49:02
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 10:52:58
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1386 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس جدید!

عکس

نکته مهم...لطفا توجه کنین:
حتما بالای پستتون لینک عکس بالایی رو قرار بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1386 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر ومجادله ششم
داستان از اون جا شروع می شه که هری تی پیامد های برای اخرین بار و ششمین بار با ولدمورت مبارزه می کنه و هری تی این راه کسانی رو از دست داد مثل دامبلدور هرمیون رون سدریک پروفسرمک گونا گل حالا ادامه داستان:
ولدمورت: آه هری تو برای مردن خیلی جون هستی مثل دوست های عزیزت هری با شنیدن این کلمه اشک دور چشماش جمع شد وبا فریاد گفت: اونی که میمیره توی نه من
ولدمورت: راستی و یک طلسم شکنجه گر ول داد طرف هری و هری فوری جا خالی داد وخورد به یکی از مجسمه های تالار بازدید ولدمورت ادامه داد وگفت: حالا تو امتحان کن هری پشت سر ولدمورت رو نگاه کرد وتنابی رو دید که به لوستر وسل هست و اون رو نگه داشته فوری یه طلسم رها گر ول می دهد طرف ولدمورت لرد جای خالی میده وتا میاد نیش رو به هری نشون بده لوستر رها میشه ومیخوره تو دست چپ لرد از درد باصدای جیغ مانندی فریاد می کشه: دیگه بسه ه ه ه ه و طلسم کشندرو ول می ده طرف هری هری نقش بر زمین بی حرکت می افتد'.
..............................................
اما داستان این جا تموم نمی شه
...............................................
صدای پس از مرگهری به گوش ولدمورت می رسه صدای البوس و ققنوسش هست که می گه تو اخرین جان پیچ رو از بین بردی تمام جان پیج هات توست افرادی از بین رفتند وناگهان چوب دستی لرد در دستانش پودر شد و ارواح کشته شده از آن به بیرون امدند چشمان ولدمورت شده بود صدا ادامه داد راه باز گشتی نیست که در همان وقت لرد بد کار تبدیل به 7 قسمت شد و از بین رفت.
................................
اما داستان این جا تموم نمی شه
................................
هری هری هری
هری چشما نش را باز می کند و چیزی را می بیند که هرگز ندیده بود پروفسور دامبلدور پروفسر مک گوناگل سدریک هرمیون رون مامان؟! بابا؟! پروفوسر دامبلدور جلو امد و اینه ی که در دست داشت به هری داد وگفت درسته هری افرادی که توست یک طلسم از بین میرند روح اون ها در ان چوب دستی زخیره شده افرد طلسم کننده و چوب دستی در یک مکان از بین برند اون ارواح جسم خودشون رو دباره به دست می اورند .
هری به اینه می اندازد ومی بیند که جای زخم از بین رفته پروفوسر ادامه میده بله هری تو ادی شدی! راستی اگه بخوای می تونی سال اینده تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه کنی دیگه اون کلاس امنه.

ایا واقعیت همین است؟
پایان

شما اول باید در تاپیک بازی با کلمات پست بزنی....هروقت اونجا تایید شدی میتونی بیای اینجا!
در ضمن...باید چیزی بنویسی که در رابطه با عکس داده شده باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/8 18:22:44
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/8 18:57:01
ارنولد پیز گود قدیم






ارنولد پیز گود قدیم
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خئمت چوي عزيز بالا خره تائيدم كردي مرسي.---------------------------------------------------------------------------------------هري داشت در يكي ازجنگل هاي دره گودريك به دنبال جانپيچ ها مي گشت و براي اينكه حوصله اش سر نرود واكمنش را هم با خود آورده بودو داشت آهنگ لكنت بنيامين رو گوش مي كرد.

كه يكدفعه چشماش به جمال هاگريد روشن شد فوري واكمش رو مخفي كرد كه كسي نبينه و بعد به سمت هاگريد رفت تا ببينه اون براي چي اونجاست وقتي كه رفت ديد كه هاگريد تنها نيست خانم ماكسيم و گراپ و يه غول ديگه هم همراهش بود كه هري اونو نمي شناخت اماوقتي كه ديد گراپ رفت و كنار اونيكي غول نشست يه حدسايي زد و لي دوباره گفت ولش كن جلو رفت و به خانم ماكسيم و هاگريد سلام داد كه يكدفعه ديد گراپ و اونيكي غوله دارن بهش چشم غره مي رن هري پرسيد:
ممموضوع چيه.
كه گراپ گفت:
تو به من و خانم من نكرد سلام.
هري گفت:
آهان خوب سلام.
بعد روشو كرد به طرف هاگريد و خانم ماكسيم كه ببينه اونا براي چي با اين دوتا غول اينجا هستند كه هاگريد جوابشو داد و گفت:
من وخانم ماكسيم اومديم ماه عسل و گراپ و گورداك هم اومدن ماه عسل. چيزي مي خوري.
همين كه هري اومد بگه نه مرسي بايد برم كاردارم گراپ فرياد زد:
وااكمن
هري كه داشت از ترس تو خودش ميخيسيد گفت:
ببببخشيد چي چي گفت.
هاگريد گفت:
واكمن همراته هري.
هري گفت:
آآآره
هاگريد گفت:
آهنگ بنيامين هم توشه.
هري دوباره گفت:
آآآره
هاگريد گفت: زود بدش به گراپ.
هري گفت:
نمي خوام
كه يكدفعه حس كرد داره تو آسمون سرو ته ميشه م كوله اش هم داره از پشتش در مياد همين كه هري سرش رو بر گردوند ديد كه گراپ اونو سرو ته كرده و كولش هم تو دست گورداكه. هري كه اين صحنه روديد.
دادزد:
هاگريد كمك
هاگريد هم گفت:
متاسفم هري.
هري هم در اين لحظه چوب دستي اش را در آورد و هم زمان با اين كار هري گورداك هم واكمن هري رو در آورد و گراپ هم هري را رها كرد و هري هم با سر به زمين برخورد كرد و مثل تاپاله اژدها رو زمين پخش شد.
اصلا نگران نباشيد ها هري هيچيش نشدفقط يه سه. چهار ساعتي بيهوش بودو بعد هم يه سه. چهار هفته اي تو بيمارستان بستري بود.---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------تو رو خدا اين رو قبول كنيد چون هم طنز داشت و هم به عكس مربوط بود . در ضمن هموت طور كه چو به ديگران گفته بود من ديالوگها را توي يك خط جدا نوشتم تا ديگه چه طوري نشون بده .با كمال تشكر از تمام دست اندر كاران اين سايت و چوي عزيز.

هوووم واکمن؟ بنیامین؟

با یخورده تلاش میشه بدون استفاده از موارد غیر هری پاتری، طنز نوشت!
اینجور چیزای غیر هری پاتری میتونن به کار برن به صورتیکه محور اصلی داستان نباشن...یعنی فقط یه تیکه یا طنز کوچیک...دیگه حداکثر دو سه سطر!

در ضمن معلوم نشد گراوپ واسه چی اینقدر علاقمند بوده به بنیامین و واکمن! اگه توضیح میدادی بهتر می شد!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/6 18:23:00
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
شرمنده خانم چانگ من اين عكسه رو نديده بودم.
حالا اگه اين غوله رو كنكور در نظر بگيريم هري هم كه خود هري و اين هرميون و رون هم خودشونو جل كردن.
...................................................................................................................................
هري:شنيدم تو ايران يه چيزي به اسم كنكور هست كه باباي مردمو در مياره.
هرميون:چي هست؟
رون:توش دخترم داره؟
هري:فكر كنم يه امتحان باشه ديگه بد تر از والدمورت كه نيست
هرميون:ايول امتحان پايه ايد بريم ايران
رون:آره من شنيدم دختراش خيلي خفن اند.
هري:باشه بريم.
هري رون هرميون:
....................................................................................................................................
در ايران:
هري :حالا بايد چي كار كنيم؟
هرميون:ايول بايد بريم كلاساش ببينيم چه جوريه
رون:اون دختره داره به من نيگاه ميكنه
هري:بريم كانون؟
هرميون:بزن بريم
رون:دختر كه داره؟
.......................................................................................................................................
در كلاس هاي كانون:
هري:اين يارو چي ميگه؟ :proctor:
هرميون:ساكت شو بحثش تموم شه بعد برات توضيح مي دم
رون:عجب استادي
.......................................................................................................................................
حالات هري هرميون و رون سر جلسه ي كنكور:
هري:در حال مخ زدن
هرميون:در حال تست زدن
رون:در حال ديد زدن
.......................................................................................................................................
نتايج كنكور:
رتبه ي هري:612545667 :no: دانشگاه يالقوز آباد فلاورجان
رتبه ي هرميون:123 دانشگاه امير كبير تهران
رتبه ي رون:1 دانشگاه شريف تهران
توضيحات:
هري كه وضعيتش كاملا مشخصه
هرميون همه ي درصد ها رو صد زد به جز دين و زندگي
رون:سر جلسه يه خانوم ي بينه.خانومه هم انو مي بينه و بهش لبخند ميزنه.در نتيجه رون قوت مي گيره همه درصداشو صد مي زنه
.....................................................................................................................................
نتيجه اخلاقي:خودم هر چي فكر كردم بخش نرسيدم شما فكر كنيد شايد به يه جاهايي رسيديد


شما تحت تاثیر کنکور قرار گرفتی همه چی رو کنکور میبینی

متاسفانه یا خوشبختانه اینجا یه سایت هری پاتریه و پست باید به هری پاتر ربط داشته باشه!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/6 16:05:58
مجازات گناهكاران رو دوست دارم چون
it makes me feel better so if you have any order I am in your service




كشتن كار هر كسي نيست
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هری آن روز آخرین امتحان خود را داده بود.بسیار سرحال بود و از این که با رون و هرمیون زیره درخت سیبی که درمحوطه ی مدرسه بود نشسته بود کاملأ لذت می برد.
هرمیون گفت:بچه ها می یاید امشب بریم به هاگرید یه سری بزنیم؟
رون به سرعت گفت:آره خیلی وقته که ندیدیمش!
هری گفت:ولی من امشب نمی تونم بیام!
هرمیون گفت:چرا هری؟
هری گفت:ساعت 8:00 با دامبلدور قرار دارم.ازم خواسته برم پیشش!
رون گفت:هری به نظرت باهات چی کار داره؟
هری گفت:نمی دونم فقط می دونم باید به ولدرمورت ربط داشته باشه!
هری به ساعتش نگاه کرد.ساعت 7:30 بود.از جایش بلند شد.با آن دو خداحافظی کرد به سرعت به خوابگاه گریفندور رفت و شنل نامریی پدرش را طبق دستور دامبلدور برداشت و به سوی ناوگان کله اژدری شروع به دویدن کرد.بعد از ده دقیقه دویدن در راهروهای مدرسه به ناوگان کله اژدری رسید.نامه ی دامبلدور را از جیبش در آورد و کلمه ی رمز را از روی آن خواند:شکلات کلم!!!ناوگان کنار رفت و پله های مارپیچ دفتر دامبلدور نمایان شد.هری از پله ها بالا رفت و آرام در زد.
دامبلدور گفت:بفرمایید!خوش آمدی هری دقیقأ به موقع رسیدی.بعد آرام از صندلی خود بلند شد و به سمت هری آمد و گفت:هری امشب قراره بریم به جایی که من احتمال می دم یکی از جان پیچ ها اون جا باشه.
هری این را که شنید کمی به فکر فرو رفت.دامبلدور که چهره ی هری را دید گفت:امشب یکی از جا هایی که تام زیاد به اون جا می رفته رو می بینی.
سپس دست هری را گرفت و گفت:آماده ای.هری با حرکت سر جواب دامبلدور را داد.دامبلدور وردی را زیر لب خواند ناگهان همه اتاق شروع به چرخیدن کرد و بعد از چند ثانیه هری خود را در جایی شبیه به اعماق جنگل ممنوعه دید.
دامبلدور گفت:هری شنلت رو بپوش.
هری شنل را از کیفش در آورد و پوشید.هر دو شروع به حرکت در اعماق جنگل کردند.پس از چند دقیقه به یک دو راهی رسیدند.
دامبلدور گفت:هری این جا باید برای چند لحظه از هم جدا بشیم.اگر خطری تهدیدت کرد کافیه در آسمان چند جرقه ی قرمز ایجاد کنی.اگر هم به محلی شبیه به غار رسیدی کافیه چند جرقه ی سبز ایجاد کنی تا من خودمو به سرعت به تو برسونم.
هری گفت:باشه پرفسور.
بعد هر دو از هم جدا شدند.هری شروع به حرکت در جاده ی سمت چپ کرد.هوا بسیار تاریک و مه آلود بود و صدای زوزه ی موجودات جنگل بر وحشت ناکی آن می افزود.بعد از مدتی حرکت هری به محوطه ی خالی از درختی رسید.آرام به داخل آن قدم گذاشت.ناگهان احساس کرد زمین زیر پایش شروع به لرزیدن کرده.به پشت سر خود نگاه کرد نفسش در سینه حبس شد.یک قول غار نشین بزرگ با چیزی در دستش که شبیه به یک کیسه پر از غذا بود به سرعت به طرف او می آمد.تا هری خواست حرکتی بکند قول دست بزرگ خود را به طرف او دراز کرد و یکی از پا های هری را گرفت.قول هری را از زمین بلند کرد و بر عکس در هوا نگه داشت.در این هنگام بود که هری متوجه شد که شنل نامریی در حین حرکت از روی بدن او افتاده است.هری به سرعت چوب دستیش را در آورد و در آسمان جرقه های قرمزی ایجاد کرد.قول هری را در آسمان آن چنان تکان داد که نزدیک بود سر هری با یکی از درختها برخورد کند در این هنگام طلسمی به صورت قول برخورد کرد دست قول باز شد وهری از میان دست های قول به زمین افتاد...
همه جا تار بود هیچ چیز را درست نمی دید.دستش را به سمت میز کنار تخت دراز کرد و عینکش را که کج شوده بود برداشت و به چشمش زد.صاف بر روی تخت نشست.رون و هرمیون را دید که با حالتی نگران در سمت دیگر سالن در حال صحبت با دامبلدور بودند.هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.همین که خواست از روی تخت بلند شود هرمیون و رون دوان دوان به سوی او آمدند و او را وادار کردند که به رخت خواب برگردد.
هری گفت:چی شد پس اون قول غار نشین کجاست؟
دامبلدور گفت:نگران نباش هری همه چیز تمام شده.من اشتباه کردم.گاهی آدمای بزرگ اشتباه های بزرگی می کنند.من شنلت رو پیدا کردم و آوردم.وقتی حالت خوب شد همه چیز رو برات توضیح می دم.
تا هری خواست چیزه دیگری از دامبلدور بپرسد او رفته بود.
رون گفت:پسر خیلی شانس اوردی که زنده ای.
هرمیون شروع به گریه کرد و گفت:این طور که دامبلدور می گفت شب سختی رو داشتی.خدا رو شکر که سالمی.
در همین هنگام مادام پامفری آمد و گفت:تو امشب فقط باید استراحت کنی.این رو بخور باعث می شه راحت بخوابی.
بعد شیشه ی معجون سبز رنگی را آورد و به زور به هری خوراند.هری ناگهان احساس خواب شدیدی کرد آرام دراز کشید و به خواب عمیقی فرو رفت.


من سعی خودمو کردم تا بر مبنای درکی که از عکس داشتم داستان خوبی بنویسم!!!

خوب بود....خیلی شبیه رولینگ نوشته بودی....خوبه! تایید شد!

فقط یه چیزی غول غارنشین با غ نوشته میشه، نه ق !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط SANTRA در 1386/4/6 2:09:37
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/6 10:27:45
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/6 10:37:32
Shayan.AK
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
درام عشقي
هري و جيني (پس از مرگ والدمورت كه همه چيز به خوبي ختم ميشه)در كوچه ي دياگون بودند كه ناگهان چشم هري به چو افتاد.او تنها در قسمتي از كوچه به ويترين مغازه اي خيره شده بود.هري هنوز هم دوست داشت كه با او باشدوولي ديگر دير شده بود.
اكنون جيني همسر او بود و هري هم نسبت به پيماني كه با او بسته بود احساس رضايت مي كرد.ولي در دل با خودش گفت كه عاقبت چو چه خواد شد.او حتي به مراسم عروسي يني و هري نيامده بود و اين خود نشان مي داد كه چو از دست او ناراحت است.ناگهان فكري به سر هري زد.اگر مي توانست به گونه اي جيني را بپيچوند مي توانست لحظاتي با چو باشد.براي همين به او گفت كه كاري برايش پيش اومده و بايد سريعا به وزارت خانه برود و جيني نيز حرف او را قبول كرد.
هري كمي به دنبال چو رفت كه ديد او وارد مغازه اي كه در آن جارو هاي پرنده فروخته مي شد رفت.اين بهترين فرصت براي هري بود.چند دقيقه صبر كرد و بالاخره بين عقل و قلب قلب را انتخاب كرد و وارد مغازه شد.چو برگشت و از ديدن هري خشكش زد.
هري سلامي كرد و جلو آمد.قلبش تند تند مي تپيد.چو لبخند تلخي زد و سلام كرد.چيزي از درون هري را آزار مي داد .هري گفت:از ديدار قبليمون خيلي مي گذره.چو سرش را تكان داد.هري تا آمد دهانش را باز كند در مغازه باز شد و جيني داخل شد.هري دستپاچه شد و در همان دقيقه غيب شد و در وسط اقيانوس آرام ظاهر شد.
اين است عاقبت كسي كه با دو دل بازي كند .
خواهش مي كنم قبول كن من توي همين مايه ها فقط مي تونم بنويسم

شرمنده...باید در رابطه با عکس بنویسی!
یه کم سعی کنی موفق میشی...مطمئن باش!

در ضمن...اگه دیالوگها رو تو یه خط جدا بنویسی خیلی بهتره! اینجوری:

هري گفت:
- از ديدار قبليمون خيلي مي گذره.
چو سرش را تكان داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 21:06:53
مجازات گناهكاران رو دوست دارم چون
it makes me feel better so if you have any order I am in your service




كشتن كار هر كسي نيست
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خيلي نوشتن در باره اين نقاشي سبك كوبيسم سخته
من غوله رو هگر در نظر گرفتم اون فرد اويزونم جيمز پاتر تصویر تغییر اندازه داده شده
_________________________________________________
هري به سختي مشغول جستجو در ميان كارتونهاي انبوه انبار خانه دورسلي ها بود.انها در خانه نبودند و هري براي پيدا كردن وسايلش كه توسط عمو ورنون ثبت و ضبط شده بود به زير زمين امده بود.

در حالي كه هر لحظه مايوس تر از لحظه قبل ميشد چشمش به كارتوني خاك گرفته افتاد.معمولا دورسلي ها از وسايل خود خيلي خوب مراقبت ميكردند و وجود همچين كارتون خاك گرفته عجيب به نظر ميرسيد.

حس كنجكاوي هري او را به سمت كارتون روانه كرد.حروفي روي كارتون نوشته شده بود كه با توجه به لايه ي ضخيم خاك قابل خواندن نبود .هري به وسيله دستمالي كه معمولا براي پاك كردن بيني اش از ان استفاده ميكرد خاك هاي روي كارتون را پاك كرد و ناگهان بر خود لرزيد.

زيرا اكنون نام جيمز و ليلي پاتر روي كارتون مشهود بود به سرعت درب ان را باز كرد.

جز چند عكس از پدر و مادر ش و كتابهاي قديمي هاگوارتز و يك دفترچه كهنه چيزي درون ان نيافت.

توجه هري بيشتر از همه به دفترجه جمع شد وقتي خاك روي جلدش را كنار زد نام دفتر چه خاطرات جيمز پاتر مشهود شد.

لاي كتاب را باز كرد صفحه اي باز شد كه با يكي از نقاشي هاي جيمز تزيين شده بود.مرد بزرگي را نمايان كرده بود كه پسري را وارونه در هوا گرفته بود.

در همين هنگام هري متوجه شد كه پدرش در نقاشي بر عكس كوئيديچ هيچ گونه استعدادي نداشته است.و دليل عقب ماندگي خودش در اين رشته را هم متوجه شد.

بعد از اندكي تامل در باره اين مسئله شروع به خواندن خاطره كرد:

امروز روزي بود همي نحس.اگر از صبحش كه با بوي لطيف جورابهايمان از خواب بيدار شديم بگذريم.اگر از نان كپك زده صبحانه هم چيزي به دل نگيريم.حتي اگر اين را هم به دل نگيريم كه ريموس شكلاتمان را به غارت برد.هرگز از مشتهاي هاگريد كه بر سرمان فرود امد نخواهيم گذشت.

مردك يك بار ديگر نيز گول اندامش را خورد و به زور ورزي در پيشواي ما برامد.وحسابي ما را در جلوي ليلي ضايع جلوه داد.و به همين مناسبت او در پي دوستانش سر افكنده شد و مادام مالكين جي اف هاگريد كلي به اون افتخار ورزيد.

مرلين شاهد است كه ما بي گناه كتك خورديم و صد البته اجازه داديم كه ما را بزنند.

همه اش تقصير اين ريموس بي خواهر و مادر است كه فريب لبهاي درشت مادام مالكين را خورد و وسوسه شد و پس از ان كه سنجيد مادام مالكين جنبه اين كار را ندارد همه چيز را سر ما خراب كرد.

البته نميگوييم ما هم وسوسه نشديم اما بيشترش تقصير اين ريموس بود نميدانيم چرا هاگريد فقط ما را زد.آيا زور ريموس را نداشت.اخر ريموس كه از ما نيز كتك ميخورد.راز اين كار را ندانيم.

ديگر حوصله نوشتنمان تنگ امد ليلي در خوابگاه دختران منتظرم است بيش از اين سر خود را درد نمي ارم..بدرود


هري نيز تصميم كبري گرفت كه به محض شروع ترم جديد هاگوارتز حساب هاگريد را برسد
__________________________________________________
اگه اين نوشته بد بود بدونيد كه جيمز پاتر توي خاطره نويسي هم مثل نقاشي استعداد نداره

ایول....خاطره هه کلی جالب بود! شما قبلا تو رول نبودی!؟

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط vernon در 1386/4/5 17:29:34
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 20:07:50
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام!من خيلي وقت پيشا خودم براي خودم گروهي، داشتم ولي خب دست بر قضا بعد از چند ماه غيبت مارو شوت كردن بيرون،حالا اومدم كه اگه اجازه بيدن دوباره شروع كنم!

=====================================

-الهم صلي علي محمد و آل محمد!جل الخالق..ماشاالله،خلقت خدا رو ببين تا همين ديروز درخت رو زمين بود آسمون رو هوا،حالا امروز آسمون رو زمينه درخت رو هوا!الله اكبر!
هري همينجوري داشت اون بالا از خلقت خدا لذت ميبرد كه ناگهان در اثر تكانها و ضربات شديدي كه به كمرش وارد شد به طور غريزي تصميم گرفت كه كلشو برگردونه و ببينه چه بلايي داره سرش مياد و درست يك ثانيه بعد بود داشت به خودش و غريزش فحش ميداد چرا كه درست به محض اينكه سرش رو چرخوند با چهره ي ظريف و زيباي برادرزاده هاگريد در دو سانتي متري صورتش مواجه شد!
-هري:
_هاگرپ:
و اون لحظه براي هري لحظه ي سرنوشتسازي بود چراكه درست همون موقع بود كه جرقه ي ايفاي نقش در تبليغهاي تلويزيوني انواع خمير دندون در ذهنش زده شد و اگر كه درست چند دقيقه بعد اون اتفاق ناگوار نمي افتاد اين ايده ميتوانست زندگي او را دگرگون كنه!
هاگرپ در واقع پسر گراوپ بود كه از ازدواج وي با يك غول غارنشين ماده به طول 3 متر و 75 سانتيمتر و عرض 2 متر حاصل شده بود وطبيعتا هم پسر بچه ي ريزاندامي نبود و از نظر بوي بدن به شدت آدم رو ياد فضولات طيور و يا درواقع پدرش مي انداخت!بنابراين فكر نميكنم كه تصور كردن احساس هري در اون لحظه به نظرتون خيلي مشكل بياد!
هاگرپ دهانش رو باز كرد و رو به هري فرياد كشي:
-هاگرپ درخت ميخوااااااااااااااااااااد!
و هري آرزو كرد كه اي كاش در اون لحظه فرسنگها از دهان هاگرپ فاصله داشت،ولي خب مسلما اين مساله رو به روي خودش نياورد و سعي كرد كه حالت مهرباني به خودش بگيرد و با ملايمترين صدايي كه در اون لحظه اعصابش بهش اجازه ميداد گفت:
-هاگرپ جان خب آخه تو كه تمام درختهاي جنگل ممنوعه رو درسته چپوندي تو اون گواله ي گندت..ا...هه هه..يعني ببخشيد دهن خوش فرمت،حالا من ديگه از كجا برات درخت بيارم آخه كوچولوي ماماني؟
هاگرپ پاش رو با خشونت به زمين كوبيد و تكرار كرد:
-هاگرپ درخت مي خواد!و هم زمان با كوبيدن پايش به زمين هري را به شدت به بالا و پايين تكان داد!در اثر اين تكانها مغز هري از جاي اصليش تكون خورد و يهو زد به سرش!خون جلوي چشماش رو گرفت،رگهاي گردنش به شقيقش فشار مي آوردن،مردمك چشمش همينجور كوچكتر و كوچكتر شد و رنگ صورتش به قرمز گوجه اي گراييد و همزمان با اين تغييرات فريادي از سر خشم كشيد و در يك عمليات انتحاري با
مشت كوبيد توي دماغ هاگرپ!
هاگرپ چند لحظه ي كوتاه مدت در اثر شوكي كه بهش وارد شده بود با قيافه اي خنگ و گنگ و پرت به هري نگاه كرد و بعد...

***********
سالها بعد هر وقت پسر بچه اي از پدربزرگش ميخواست كه براش يك داستان جالب تعريف كند،پدربزرگش داستاني را جذابتر از قصه ي پسرك احمقي كه توسط كه يك بچه غول غارنشين به جزايري دورافتاده در اقيانوس آرام پرتاب شد پيدا نميكرد بچه ها هم هميشه با شور و علاقه به اين داستان گوش ميكردن و اينگونه شد كه داستان هري و هاگرپ به يكي از افسانه هاي ملي و جذاب مردم آن ديار تبديل شد!!!.....

فوقع ما وقع...

ایول ایول...یکی اینجا پست طنز زد!
خوب بود...!!!

رو دیالوگ اولت کلی خندیدم....ایول!hammer:

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1386/4/5 15:45:25
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1386/4/5 15:50:01
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1386/4/5 15:56:00
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 18:23:34
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 09:06
نمایش جزئیات
آفلاین
-هری ، حالت خوبه هری ؟
این صدای هرمیون بود که هری پاتر را صدا می زد . هری پاتر بر روی تخت درمانگاه خانوم پامفری دراز کشیده بود چون بر اثر اتفاقاتی که چند روز پیش برایش افتاده بود سخت زخمی شده بود .
- هری بلند شو !؟
هری پاتر دستی بر روی چشمانش کشید ، سرش گیج میرفت و بدحال بود اما چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد ، دور و برش شلوغ بود اما در آن میان اولین چهره ای را که دید چهره ی هرمیون بود که با نگرانی اسم او را صدا می زد .
دستش را به تخت تکیه داد و با حرکتی بر روی تخت نشست ، به دست چپش نگاه کرد که باند پیچی شده بود ، کم کم داشت یادش می آمد که چند روز قبل چه اتفاقی برایش پیش آمده بود – دامبلدور...جنگل... کوه....غول ...
در این افکار فرو رفته بود که صدای خانوم پامفری او را از این حال هوا بیرون آورد .
- هری دهانتو باز کن و این شربتو بخور ؟
هری بدون هیچ درنگی دهانش را باز کرد و خانوم پامفری هم شربت را در دهان هری ریخت سپس رو به هری کرد و گفت : دیگه مرخصی، میتونی بری خابگاهت ولی برای چند روز زیاد فعالیت نکن ؟
سپس دستی به صورت هری کشید و هری را از روی تخت پایین آورد . رون جلو آمد و زیر کتف هری را گرفت تا در راه رفتن به او کمک کند ولی هری با زحمت گفت : مرسی رون خودم میتونم بیام .

خواب گاه پسران

رون به هری نگاه کرد و گفت ، زود باش تعریف کن چه اتفاقی برات افتاد که این جوری زخمی شدی و دستت شکست ؟
هری لبخندی زد و گفت باشه بهت می گم سپس از جایش بلند شد و گفت :
- دوشنبه ی این هفته دامبلدور به من گفت گراوپ از جنگل هاگوارتز فرار کرده و رفته پیش غول های دیگه ولی اون میخواد گراوپ رو بر گردونه دوباره تو جنگل و از من خواست که باهاش برم دنبال گراوپ چون اون با من آشنا تره راحت تر می تونه برش گردونه برای همین من هم قبول کردم تا باهاش برم .
- خوب حالا کجا رفتین ؟
هری در حالی که داشت سرش را می خوارند گفت : ما با یه رمز تاز به میانه های یک کوه بلند رفتیم ، دامبلدور به من گفت که غول ها توی جنگلی که در دره ی پشت این کوه هست زندگی می کنند .
ما پعد از یک روز کوه نوردی و ... به دره ای که غول ها اونجا زندگی می کردند رسیدیم . اون دره همون طور که هاگرید می گفت بود و یک غول کنار دریاچه ای نشسته بود و غرش می کرد و از دیگران می خواست که برای خودش و زنش غذا بیارن. ما یک روز تمام غول ها رو زیر نظر داشتیم تا اینکه دیدیم گراوپ هم مانند غول های دیگه داره برای غول رئیس غذا میاره و در میان غول ها زندگی می کنه .
ما صبح روز چهار شنبه آماده شدیم تا بریم پیش رئیس غول ها ، دامبلدور هم یک شمع رو طوری جادو کرده بود که هیچ وقت خاموش نشه .
دامبلدور به من گفت که با هم این شمع رو بالا نگه می داریم و فقط هم به رئیس شون نگاه می کینم و از جادو هم استفاده نمی کنیم تا اونا به ما حمله نکنن .
رون دست هایش را روی دهانش گذاشت و نا باورانه پرسید :
- رفتین کنارشون ؟
هری همون طور که سرش را به عنوان تایید تکون می داد گفت :
- ما جلو رفتیم و شمع رو که به عنوان هدیه بود جلوش گذاشتیم و بعد یکی دو قدم عقب اومدیم . رئیس غول ها غرشی کرد و هدیه را برداشت و تکونش داد ولی وقتی دید خاموش نمی شه خوشحال شد و لبخند ی بر صورتش نقش بست .
بعد دامبلدور خودشو معرفی کرد ولی غول چون چیزی نمی فهمید غرشی کرد و غولی را صدا زد ، غول هم غرشی کرد و به سمت ما آمد و گفت : م..م..ن ....می مه مم ...چی...شما... گفت ....(من می فهمم شما چی میگین )
ما بهش گفتیم ما فرد اول صبح پیش رئیس می آییم با هدیه ای دیگه . اون هم غرشی کرد و این موضوع رو به غول رئیس خبر داد . غول بزرگ هم سرش را به نشانه ی تایید تکان داد .
رون که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت : بعد چی شد ؟
هری گفت : همه چیز خوب پیش می رفت که ...
- چی شد ؟ چه اتفاقی براتون افتاد ؟!
- از بد شانسی ما وقتی داشتیم از کوه بالا می رفتیم تا یه جایی برای خواب پیدا کنیم چوب دستی دامبلدور شکست و همه چی خراب شد چون ما دیگه نمی تونستیم هدیه ای رو برای رئیس غول ها تهیه کنیم .
رون بلافاصله گفت : چرا دامبلدور از چوب دستی تو استفاده نکرد ؟
هری لبخندی زد و گفت : همین کار هم به ذهن ما هم رسید اما جادو اثر نداشت .
- رون که کوسنی را در بقل کرفته بود گفت : خوب فرداش چی کار کردین .
هری گفت : مجبور شدیم بدون هدیه بریم پیش رئیس غولها و تقاضا مونو ازش بخواهیم اما و قتی که جلو رفتیم دیدیم که رئیس غول چهار زانو نشسته و منتظر هدیه است .
دامبلدور به آرامی رو به غولی که زبان ما را می فهمید گفت : ما نتونستیم هدیه ای رو برای رئیستون بیاریم ، ولی اگه در خواست ما را عملی کنین به شما چندین هدیه می دهیم .
غول ، چند غرش پشت سر هم کرد و موضوع را به اطلاع رئیسشون رسوند .
غول رئیس غرشی بلند کرد و از جاش بلند شد و دستش رو به طرف من دراز کرد و من رو در دستاش گرفت
و من رو بر عکس همون طور که شمع رو گرفته بود گرفت و بعد غرشی کرد و چیزی به غولی که در بغلش بود گفت و غولی که زبان ما را می فهمید گفت : ما این رو هدی ... دان...س..ت....( ما هری رو به عنوان هدیه بر می داریم )
ناگهان دامبلدور چوب دستی شکسته اش را در آورد و بلند فریاد زد : نه...
وبعدش هم من فقط یک لحظه فهمیدم با مخ رفتم تو زمین و بعد دیگه چیزی نفهمیدم .
رون که داشت لبه های کوسن را گاز می زد گفت : تموم شد ...!!!

خب پستت خوب بود...ولی دیالوگها و داستان تقریبا میشه گفت کپی کتاب پنج بود! ولی چون چیزای دیگه ای هم داشت...تاییدمیشه!
ولی سعی کن کپی کتاب نباشه بلکه بیشتر از کتاب الهام گرفته باشی!

منظور رون چی بود تو دیالوگ آخر!؟ یه جوری بود انگار هری رو صحنه نمایش داره نمایش بازی میکنه و رون هم پرده ها رو میکشه میگه تموم شد
یه جورایی مشکوک بود کلا این سطر آخر!

حرف خاصی ندارم...

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 13:08:32
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�