جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

داستان های پنــچ کلمه ای!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 دی 1384 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 دی 1384 08:37
نمایش جزئیات
آفلاین
همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: دوشنبه 12 دی 1384 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: دوشنبه 12 دی 1384 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: دوشنبه 12 دی 1384 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: دوشنبه 12 دی 1384 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: دوشنبه 12 دی 1384 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
در همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: دوشنبه 12 دی 1384 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
در همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: دوشنبه 12 دی 1384 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقيقه اي طول كشيد تا هري به خودش مسلط بشه و ورد ديگه اي را از ته قلب با نيروي عشق خواند ولي دوباره ولدمورت به سرعت طلسم رو به طرف دامبلدور منحرف كردو خود را كنار كشيد. هري تعجب كرد ، چون طلسم در دامبلدور اثر نكرد ولي ولدمورت طلسمي ديگر به سوي دامبلدور فرستادو آن طلسم به دليل گيج بدون ولدمورت به دامبلدور اصابت نكرد و به تخته سنگي در پشت سر هري برخورد كرد و ارو رو ترك داد.
در همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: یکشنبه 11 دی 1384 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقيقه اي طول كشيد تا هري به خودش مسلط بشه و ورد ديگه اي را از ته قلب با نيروي عشق خواند ولي دوباره ولدمورت به سرعت طلسم رو به طرف دامبلدور منحرف كردو خود را كنار كشيد. هري تعجب كرد ، چون طلسم در دامبلدور اثر نكرد ولي ولدمورت طلسمي ديگر به سوي دامبلدور فرستادو آن طلسم به دليل گيج بدون ولدمورت به دامبلدور اصابت نكرد و به تخته سنگي در پشت سر هري برخورد كرد و ارو رو ترك داد.
در همين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفا يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�