گیلدروی لاکهارت و ارشاد موشک بخش اول از فصل اول: تاثیرات فیلم های مشنگی
آقا و خانم لاکهارت در خانه شماره 18 خیابان گود لوکینگز زندگی میکردند و از اینکه قرار بود به زودی صاحب فرزندی شوند بسیار خوشحال بودند. آن ها مدت زیادی را صرف انتخاب اسم برای فرزندشان کرده بودند و در نهایت تصمیم داشتند که اگر فرزندشان پسر بود نامش را گیلدروی و اگر دختر بود نامش را گیلدرویه بگذارند. آقای لاکهارت که مردی بلند قد وخوش چهره بود در سازمان بهداشت جهانی مشغول به کار بود و هنوز از اینکه قرار بود به سمت ریاست آن سازمان برگزیده شود، خبر نداشت. خانم لاکهارت نیز زنی زیبا و خوش اندام بود و هر روز مردان زیادی با دیدن چهره او نقش بر زمین میشدند. بی جامه پارتی از تفریحات مورد علاقه خانواده لاکهارت بود که به دلیل بارداری خانم لاکهارت، برای مدتی از آن کناره گرفته بودند. خانواده لاکهارت مرفه بودند و چیزی کم نداشتند، با این حال رازی را پنهان میکردند و به شدت میترسیدند که کسی از آن با خبر شود. آن ها به هیچ وجه مایل نبودند که کسی از ماجرای سیزدهم سپتامبر چهار سال پیش با خبر شود… آن شب هنگامی که آقا و خانم لاکهارت از یک بی جامه پارتی برمیگشتند، مورد حمله عده ای شرور قرار گرفتند و آقای لاکهارت هم که فهمید آن ها قصد تنفس مصنوعی دادن به همسرش را دارند، به شدت غیرتی شده و با اجرای طلسمی مرگبار شناسنامه هر چهار نفرشان را باطل کرد.***
عصر یک روز سرد زمستانی بود که آقای لاکهارت همانند روزهای دیگر با شاخه ای گل در دستانش به خانه می آمد و منتظر همسرش بود تا در را برایش باز کند. مدتی گذشت و آقای لاکهارت که دید خبری از همسرش نیست، فریاد زد: - عیال… همسر گلم… بیا درو باز کن دیگه! خانم لاکهارت که به سختی صدایش در می آمد جواب داد: - جاسم... کجایی بابا؟ بدو بیا که بچه هه داره از راه میرسه... هنوز حرف خانم لاکهارت تمام نشده بود که آقای لاکهارت به در تنه ای زد و آن را شکست، عجولانه وارد خانه شد و تلفن را برداشت. - الو... الو... آمبولانس داری آقا؟ صدای همسرش که میگفت « آی کیو! هنوز شماره رو نگرفتی » را به وضوح میشنید، اما اصلا به آن توجه نمیکرد. با تمام وجود به آمبولانس فکر میکرد... چه قدر خوب میشد اگر یک آمبولانس جلوی در خانه شان ظاهر میشد و آن ها را به سنت مانگو میرساند... - آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خانم لاکهارت در حالی که ماهی تابه ای را در دستانش تاب میداد، فریاد زد: - آی کیو! چند بار بگم؟ اول باید شماره رو بگیری! و سپس تلفن را از دست آقای لاکهارت گرفت و از نزدیک ترین بیمارستان یک آمبولانس در خواست کرد. نیم ساعت بعد آقای لاکهارت از داخل اتاقی که همسرش را در آن بستری کرده بودند بیرون آمد و روی نیمکت داخل راهرو نشست. هنوز باورش نمیشد که قرار بود تا چند دقیقه دیگر صاحب فرزندی شود که او را پدر خطاب خواهد کرد. اندکی به این که فرزندش پسر است یا دختر فکر کرد و با خود گفت: - هوم... خدا کنه پسر باشه، پسرا بهتر حرف باباشونو میفهمن... نه،دختر بهتره... آره خدا کنه دختر باشه... البته زیاد هم مهم نیست ولی... ببخشید خانوم! آقای لاکهارت کلمه آخر را با صدای بلند ادا کرد و پرستار قد بلندی که از آن جا رد میشد با شنیدن صدای او از حرکت ایستاد و رویش را به سمت آقای لاکهارت برگرداند. آقای لاکهارت که با دیدن چهره جدی پرستار هول شده بود، با خوشحالی ساختگی گفت: - شما اهل شرط بندی هستید؟ خانم پرستار که از این حرف آقای لاکهارت تعجب کرده بود با لحن تندی جواب داد: - منظورتون چیه؟ ابروهایش را بالا برد و ادامه داد: - برای چی باید با شما شرط ببندم؟ - إم... هیچی! گفتم شاید بد نباشه سر اینکه بچم دختره یا پسر با هم شرط ببندیم... به هر حال از بی کاری که بهتره! حالا شما میگی دختره یا پسر؟ - شاید شما بیکار باشی، ولی من خیلی کار دارم... فعلا خدافظ! خانم پرستار این جمله را گفت و از آن جا دور شد! آقای لاکهارت هم که از رفتار آن پرستار رنجیده بود در حالی که از روی نیمکت بلند میشد فریاد زد « حالا چرا عصبانی میشی؟ » و شروع کرد به قدم زدن در راهروی خلوت آن بیمارستان مشنگی. پس از مدتی قدم زدن صدای صحبت های دو نفر از داخل یکی از اتاق ها توجهش را جلب کرد. صدای نازک و لرزانی گفت: - امشب شاعت دواژده، ژلوی مژشمه بابای دامبل. و صدایی سرد و خشن جواب داد: - باشه... سعی کن کلکی تو کارت نباشه وگرنه خودم خفت میکنم! آقای لاکهارت که تا آن زمان فیلم های مشنگی زیادی دیده بود به سرعت صاحب صدای اول، یعنی آموش دیگوری را شناخت... باورش نمیشد که چیزهایی که در فیلم ها دیده بود، حقیقت دارند! میدانست که آموش مدت هاست که تحت تعقیب است و همه به دنبالش هستند ولی مصمم بود که باید جلویش را بگیرد. سرعت تپش قلبش چندین برابر شده بود و انگشتهایش را به دور چوب دستیش که در جیبش قرار داشت حلقه کرده بود...بخش اکشن و ادامه در قسمت بعد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
