جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 شهریور 1383 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین

گیلدروی لاکهارت و ارشاد موشک بخش اول از فصل اول: تاثیرات فیلم های مشنگی

آقا و خانم لاکهارت در خانه شماره 18 خیابان گود لوکینگز زندگی میکردند و از اینکه قرار بود به زودی صاحب فرزندی شوند بسیار خوشحال بودند. آن ها مدت زیادی را صرف انتخاب اسم برای فرزندشان کرده بودند و در نهایت تصمیم داشتند که اگر فرزندشان پسر بود نامش را گیلدروی و اگر دختر بود نامش را گیلدرویه بگذارند. آقای لاکهارت که مردی بلند قد وخوش چهره بود در سازمان بهداشت جهانی مشغول به کار بود و هنوز از اینکه قرار بود به سمت ریاست آن سازمان برگزیده شود، خبر نداشت. خانم لاکهارت نیز زنی زیبا و خوش اندام بود و هر روز مردان زیادی با دیدن چهره او نقش بر زمین میشدند. بی جامه پارتی از تفریحات مورد علاقه خانواده لاکهارت بود که به دلیل بارداری خانم لاکهارت، برای مدتی از آن کناره گرفته بودند. خانواده لاکهارت مرفه بودند و چیزی کم نداشتند، با این حال رازی را پنهان میکردند و به شدت میترسیدند که کسی از آن با خبر شود. آن ها به هیچ وجه مایل نبودند که کسی از ماجرای سیزدهم سپتامبر چهار سال پیش با خبر شود… آن شب هنگامی که آقا و خانم لاکهارت از یک بی جامه پارتی برمیگشتند، مورد حمله عده ای شرور قرار گرفتند و آقای لاکهارت هم که فهمید آن ها قصد تنفس مصنوعی دادن به همسرش را دارند، به شدت غیرتی شده و با اجرای طلسمی مرگبار شناسنامه هر چهار نفرشان را باطل کرد.

***

عصر یک روز سرد زمستانی بود که آقای لاکهارت همانند روزهای دیگر با شاخه ای گل در دستانش به خانه می آمد و منتظر همسرش بود تا در را برایش باز کند. مدتی گذشت و آقای لاکهارت که دید خبری از همسرش نیست، فریاد زد: - عیال… همسر گلم… بیا درو باز کن دیگه! خانم لاکهارت که به سختی صدایش در می آمد جواب داد: - جاسم... کجایی بابا؟ بدو بیا که بچه هه داره از راه میرسه... هنوز حرف خانم لاکهارت تمام نشده بود که آقای لاکهارت به در تنه ای زد و آن را شکست، عجولانه وارد خانه شد و تلفن را برداشت. - الو... الو... آمبولانس داری آقا؟ صدای همسرش که میگفت « آی کیو! هنوز شماره رو نگرفتی » را به وضوح میشنید، اما اصلا به آن توجه نمیکرد. با تمام وجود به آمبولانس فکر میکرد... چه قدر خوب میشد اگر یک آمبولانس جلوی در خانه شان ظاهر میشد و آن ها را به سنت مانگو میرساند... - آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خانم لاکهارت در حالی که ماهی تابه ای را در دستانش تاب میداد، فریاد زد: - آی کیو! چند بار بگم؟ اول باید شماره رو بگیری! و سپس تلفن را از دست آقای لاکهارت گرفت و از نزدیک ترین بیمارستان یک آمبولانس در خواست کرد. نیم ساعت بعد آقای لاکهارت از داخل اتاقی که همسرش را در آن بستری کرده بودند بیرون آمد و روی نیمکت داخل راهرو نشست. هنوز باورش نمیشد که قرار بود تا چند دقیقه دیگر صاحب فرزندی شود که او را پدر خطاب خواهد کرد. اندکی به این که فرزندش پسر است یا دختر فکر کرد و با خود گفت: - هوم... خدا کنه پسر باشه، پسرا بهتر حرف باباشونو میفهمن... نه،دختر بهتره... آره خدا کنه دختر باشه... البته زیاد هم مهم نیست ولی... ببخشید خانوم! آقای لاکهارت کلمه آخر را با صدای بلند ادا کرد و پرستار قد بلندی که از آن جا رد میشد با شنیدن صدای او از حرکت ایستاد و رویش را به سمت آقای لاکهارت برگرداند. آقای لاکهارت که با دیدن چهره جدی پرستار هول شده بود، با خوشحالی ساختگی گفت: - شما اهل شرط بندی هستید؟ خانم پرستار که از این حرف آقای لاکهارت تعجب کرده بود با لحن تندی جواب داد: - منظورتون چیه؟ ابروهایش را بالا برد و ادامه داد: - برای چی باید با شما شرط ببندم؟ - إم... هیچی! گفتم شاید بد نباشه سر اینکه بچم دختره یا پسر با هم شرط ببندیم... به هر حال از بی کاری که بهتره! حالا شما میگی دختره یا پسر؟ - شاید شما بیکار باشی، ولی من خیلی کار دارم... فعلا خدافظ! خانم پرستار این جمله را گفت و از آن جا دور شد! آقای لاکهارت هم که از رفتار آن پرستار رنجیده بود در حالی که از روی نیمکت بلند میشد فریاد زد « حالا چرا عصبانی میشی؟ » و شروع کرد به قدم زدن در راهروی خلوت آن بیمارستان مشنگی. پس از مدتی قدم زدن صدای صحبت های دو نفر از داخل یکی از اتاق ها توجهش را جلب کرد. صدای نازک و لرزانی گفت: - امشب شاعت دواژده، ژلوی مژشمه بابای دامبل. و صدایی سرد و خشن جواب داد: - باشه... سعی کن کلکی تو کارت نباشه وگرنه خودم خفت میکنم! آقای لاکهارت که تا آن زمان فیلم های مشنگی زیادی دیده بود به سرعت صاحب صدای اول، یعنی آموش دیگوری را شناخت... باورش نمیشد که چیزهایی که در فیلم ها دیده بود، حقیقت دارند! میدانست که آموش مدت هاست که تحت تعقیب است و همه به دنبالش هستند ولی مصمم بود که باید جلویش را بگیرد. سرعت تپش قلبش چندین برابر شده بود و انگشتهایش را به دور چوب دستیش که در جیبش قرار داشت حلقه کرده بود...

بخش اکشن و ادامه در قسمت بعد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيلدروي در 1383/10/6 15:51:54
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 شهریور 1383 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از دوستان اگه میشه ورد ها رو به انگلیسی بنویسه مثلا
بشکنج = کراشیو
این طوری یه لیست داشته باشیم متن ها مون حداقل با هم همانگ میشه
من هم تو فکر اینم داستانمو از اول بنویسم از زمان تولدم یه شش هفت سال ستپ بزنم یه اتفاق هولناک در مورد خودمو بذارم که دلیل سیاه شدن من در اینده است

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مانده از شب هاي دورادور، بر مسير خامش جنگل، سنگينچيني از اجاقي
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 شهریور 1383 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها این حرفا رو بذارین کنار!!!! من زندگی نامه خودم رو براتون میگم ! همه باید بدونن که من خادم وفادار لرد تاریکی ها هستم!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 شهریور 1383 09:21
نمایش جزئیات
آفلاین
راستی اشکالی نداره از خودمون شخصیت خلق کنیم؟
من خاطرات زمان مدرسه ای بودن ونوسو نوشتم! ولی از اونجایی که ونوس هم دوره فرد و جرج بوده باید خیلی صبر کنم نه؟
در ضمن بلا تا اونجایی که من فهمیدم آرتور و مالی ویزلی با لوسیوس مالفوی هم دوره ای بودند...شاید بتونی تو داستانت ازشون استفاده کنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
بچه ها جدا خسته نباشید
واقعا کارتون خوبه
البته من نوشته هاتون رو نخوندم
متن نهاییش رو می خونم
اما توصیه می کنم کسایی که می خوان بنویسن
حتما اول اون چیزهایی که من نوتشم رو دقیق بخونن
احساس می کنم بعضی ها اطلاعات کافی از اونها ندارن
موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1383 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
گیلدی جون..تو متولد چه سالی هستی؟اگر 1958 باشی..با من هم دوره ای! :bigkiss:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1383 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
گیلدی جان فکر کنم شما با لوپین و سیریوس و جیمز همسن باشی
نظر بقیه چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!

قدرت منتقل شد!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1383 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هوم... منم بازی!
البته دو هفته پیش قرار شد، هفته ی بعد بیام ولی نیومدم! در همین جا ساریت خودمو اعلام میکنم!
قربونتون من بخوام 38 سالم باشه توی کتاب محفل ققنوس، با کیا هم دوره میشم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1383 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خب طبق بررسی ها با کرام..به این نتیجه رسیدیم که درسته! مشکلی نیس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1383 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ما میدونیم لرد سیاه 50 سال قبل از هری تو هاگوارتز بوده و بهد از اون میپیونده به جادوگران سیاه زمان بلا حدودا 20 سال از فاغ التحصیلی لرد سیاه گذشته
بنابراین لرد سیاه باید کارشو شروع کرده باشه
این نظر منه
بچه ها اگر نظری دارن بگن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!

قدرت منتقل شد!