تصمیم گرفتن در مورد این که طلسم فرمان را روی چه کسی اجرا کنم ، کار سختی بود .
نمی خواستم که همه
بدانند من می تونم این کار رو انجام بدم . پس باید روی کس خاصی انجام میدادم که از قدرت های من اطلاع داشته باشه . ولی چه کسی ؟
آره ... بهتر بود که اون شخص از اسلی باشه ، چون این جوری می تونست مراقب رفتار اون شخص باشه . آره ... این جوری
بهتر بود . پس
بهتر بود که اون شخص .... گری باشد .
ولی چه جوری اونو به دست
میاوردم ؟ بهتر بود وقتی که صبح همه برای صبحانه به پایین
میرفتند ، وقتی با هم تنها
میشدیم اونو
میگرفتم.
پس حداقل باید تا فردا صبح صبر میکردم . ولی وقتی که آدم می خواد سریع تر به موضوعی پی ببرد ، صبر کردن کاری بسیار سخت و به نظر نشدنی می آید .
با این حال باید صبر
میکردم . واقعا خوابیدن در آن شرایط سخت بود . تا صبح مدام روی نقشه ام فکر میکردم . روی نقشه و این که آن دوست که می توانست باشد و اصلا چرا الان به من مراجعه کرده بود ؟
با این افکار و در میان تمامی مشغله های ذهنی خودم ، به خواب رفتم . خوابی آشفته که زیاد دور از تصور نبود . در خواب آن زن به سراغ من آمده بود و می گفت که می خواهد مرا به جایی ببرد که به نظرش برای من مناسب تر از هاگوارتز بود . ولی من با اصرار زیاد به او می گفتم که هیچ جا برای من هاگوارتز نمی شود .
نه ... آآآه ... عجب خواب وحشتناکی بود . یعنی واقعا این خواب حقیقت داشت ؟
تا بیرون آمدن خورشید زمان زیادی نمانده بود . دیگر خوابم نمی برد . فقط به آن خواب و نقشه ای فکر میکردم که قرار بود تا چند ساعت دیگر اجرا کنم .
خیلی نگران بودم . با دلواپسی از پنجره به بیرون نگاه می کردم . با تابیدن اولین اشعه ی خورشید و پرواز دسته ای جغد ها مقداری از دلواپسی من کم شد . بالاخره من در این زمینه کلی تجربه داشتم ... ولی اگر در همان موقع کسی به تالار برمیگشت ،
باید چی کار
میکردم؟
کم کم بچه ها از خواب بیدار میشدند . بهتر بود که من خودم رو به خواب
میزدم تا کسی شک نکند .
سریع به رختخواب رفتم و پرده ها رو کشیدم . از صداهایی که می آمد معلوم بود که دو نفر از بچه ها از خوابگاه بیرون رفتند . حالا باید منتظر میشدم تا یک نفر دیگر هم بیرون برود . آن وقت من با گری که از همه دیرتر از خواب بیدار میشد ، تنها میشدم . چه قدر انتظار بد بود . واقعا یکی از بدترین چیز ها در دنیا بود . ولی یک خوبی هم داشت ، این بود که بعد از آن حتما می دونست
م که به مراد
م میرس
م .
خودم رو جوری نشان دادم که انگار همین الان از خواب دلنشینی بیدار شدم . کمی خودم رو با چمدونم مشغول کردم ، طوری که انگار داشتم اونو مرتب می کردم .
حالا وقتش بود ... یا الان یا دیگر هیچ وقت ... اگر اتفاقی نمی افتاد ، تا چند لحظه دیگر به راز آن بسته پی میبردم .
در همان لحظه صدای دری به گوش رسید .. کسی وارد تالار شده بود ... چه کسی بود ؟
ماروولو جان !
اشکال عمده شما توی استفاده از افعال هست .
شما ( همه ) چون خود به خود همیشه رول هاتون رو از دید سوم شخص بیان میکردید فکر میکنم توی این شیوه رول زدن یکذره اشکال دارید . مثلا بعضی جاها از فعلهای مضارع استفاده میکنید . هر از گاهی جمله رو از دید سوم شخص بیان میکنید .
به نظر من اینجور استفاده نامناسب از افعال کیفیت کار شما رو به میزان چشم گیری میاره پایین
خلاصه اینکه من یکم افعال جملت رو به سلیقه خودم تغییر دادم .
اگر یکوقت به نظرت رسید که کارم اشکال داره بهم بگو که دوباره درستش کنم