جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 21 اسفند 1384 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
احساس قدرت می کردم . فهمیده بودم ، نواده اسلیترین بزرگم ، مالک قدرت اونم ، وارث نام بزرگ اونم . یازده سال از زندگی ام رو در یتیم خانه ای بدون اطلاع از دنیای جادوگری گذرونده بودم . ولی حالا می تونستم برای خودم تصمیم بگیرم . تصور اینکه روزی جادوگر بزرگی می شم ، لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت . اعتراف می کنم که هیچگاه مانند همسنهام آرزوهای بچه گانه نداشتم . از سن دوازده سالگی طالب قدرت بودم و به خاطر این موضوع به خود میبالیدم . با خود تصمیم گرفتم بخشی از پولی رو که خانوم مالفوی بهم داده بود ، صرف خرید کتابهایی در مورد جادوی سیاه پیشرفته کنم .
- ایستگاه لندن . آخرین ایستگاهه . مسافرا پیاده شن .
این صدای مامور قطار بود که برای من حکم نزدیک شدن به رویاهام رو داشت . بعد از رسیدن به لندن مستقیم به سمت کوچه دیاگون رفتم تا از اونجا خرید کنم . در کوچه دیاگون چیزهای جالبی دیدم . هم سن و سالهای خودم رو دیدم که چگونه برای شکلات و اسباب بازی به مادرشون التماس می کنن . برام خنده دار بود . چطور ممکن است نوجوانی دوازده ساله رویایش شکلات باشد ، چرا اونها مثل من طالب قدرت نیستن ؟
- خوب معلومه ، چون تو با اونا فرق داری . تو نواده سالازار کبیری .
به سمت صدا برگشتم . پیرزنی اونجا روی زمین نشسته بود . از ظاهرش معلوم بود فالگیره . ولی اون چطور ذهن من رو خونده بود و من رو می شناخت . با تعجب بهش گفتم :
- تو منو از کجا می شناسی ، ذهنمو چطوری خوندی !
- خوب شغل من اینه . من آگوستا تریانی ام . اگه اشتباه نکنم اسم تو تام ریدله . درست میگم ؟ می خوای آینده تو پیشگویی کنم ؟
باورم نمی شد به همین راحتی در برابر پیرزنی شکست خورده باشم و اون با یک نگاه فکر منو خونده باشه . قبول کردم فالم رو بگیره . پیرزن از من خواست بشینم . و بعد دو دستم رو گرفت و وردی خوند . کمی ترسیده بودم . احساس می کردم پیرزن در حال جستجو در ذهنمه . ناگهان چهره پیرزن تغییر کرد ، مثل اینکه اینبار او ترسیده بود و با صدای ترسناکی گفت :
- چطور ممکنه ! باورم نمیشه ! قلب سیاه... قدرت جادویی... آینده ای خونین ...
دستهام می لرزید و از کرده خودم پشیمون شدم . ناگهان پیرزن دستهام رو رها کرد و با نگرانی گفت :
- تو روزی بزرگترین جادوگر دوران میشی و صاحب قدرتی جاودانه ای که تو رو مالک جهان می کنه ، ولی برای رسیدن به هدفت خونهای زیادی رو می ریزی .
پیرزن این جمله رو گفت و تعظیم بلندبالایی کرد و به سرعت دور شد ، طوری تعظیم کرد که من احساس قدرت کردم . اون حتی دستمزد هم از من نگرفت .
بعد از پیشگویی پیرزن ، افکاری ذهنم رو مشغول کرد . یعنی اون چه چیزی دید که اینقدر ترسید... یعنی واقعا من جادوگر سیاهی میشم و دست به کشتار می زنم... این فکر به هیچ وجه ناراحتم نمی کرد بلکه خوشهالمم می کرد . از همون کودکی سعی داشتم مخالفام رو از سر راه بردارم . باید برای یاد گرفتن چیزهای جدید تلاش میکردم .
در حالی که ذهنم پر از فکرهای مختلف بود به سمت کتاب فروشی ای بزرگ حرکت کردم . ولی هنوز چند قدم جلو نرفته بودم که قرار گرفتن دستی رو بر روی شانه ام احساس کردم ....

------------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: شنبه 13 اسفند 1384 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب من باید اول از همه چیز 2 مورد بگم وگرنه خفه میشم
1 . ایول لرد بلرویچ من تا حالا انقدرغافلگیر نشده بودم
2 . ناظر جونم لطفا یک کتاب به من معرفی کن که نحوه نگارش صحیح را توش آموزش داده باشه .
یه سوال قبل از شروع کار
تعطیلات تابستان از کی شروع میشه تو کتاب های هری
چند روز قبل از پایان سال تحصیلی برای اولین با احساس کردم به جایی وابسته شده ام و نمیتوانم ازش دور بمانم. دلم میخواست تابستان را در هاگزوارتز بمانم ولی قبل از اینکه فرصت صحبت کردن با مدیر را پیدا کنم دامبلدور من را به دفترش برد و به من گفت :
- تام تو این را می دانستی که دانش آموزان در طول تابستان نمی توانند در مدرسه بمانند همون طوری که قبلا بهت گفتم من با یتیم خانه صحبت کردم و تو می توانی به آنجا برگردی .
احساس میکردم دامبلی با گفتن این حرفها به من می خواهد بگوید که تو همیشه زیر نظر من هستی و من همیشه مراقب رفتار تو .
اما حالا که خوب فکر میکنم میبینم من امسال اصلا نمی خواستم در مدرسه بمانم من برای پول هایم نقشه های زیادی دارم که نیاز به آزادی عمل دارد ونمیخواهم تابستان خود را در مدرسه زندانی کنم.
بعد از پیاده شدن از قطار یک راست به وچه دیاگون میروم از بچه ها شنیده ام که کوچه دیگری نیز در آنجاست که میتوانم بسیاری از وسایل مورد نیاز خود را آنجا پیدا کنم.
تا چند ساعت دیگر به ایستگاه میرسیم . برای باید لیست وسایلم را آماده کنم و قبل از هر کاری برای خودم
صندوقی در گیرین گوترز باز کنم . من برای رسیدن به اهدافم نیاز به پول و افرادی کوته فکر دارم .
پینوشت
ناظر محترم اگر از زبان خود تام هم بنویسم باز هم باید از افعال ماضی استفاده کنم ؟
آخه برای تام زمان حال بوده؟! نبوده؟!


ریگولوس جان !
در جواب سوال اولتون باید بگم که من کتاب خاصی رو ندارم که به شما پیشنهاد کنم که برای ویرایش کردن ازشون استفاده کنی . فکر میکنم همین درس شیرین زبان فارسی رو خوب تو مدرسه یاد بگیری کافی باشه .

منم که میبینی برای این ناظرم نکردن که کتابهای آموزش ویرایش رو میخوندم . دیدن تالار اسلی ناظر نداره بعد من داشتم از بغل سایت رد میشدم گفتن تو هم بیا ناظر شو ( شوخی کردم جدی نگیری ها )

در جواب سوال دومتون باید بگم که معمولا توی خاطرات همیشه از افعال ماضی استفاده میکنند . توی خیلی از نوشته هایی که من خوندم این قاعده رعایت شده در اصل من نوشته ای رو ندیدم که توش این قاعده رعایت نشده باشه .

نکته بعدی هم که لازم دیدم که بگم اینه که حتی تام هم توی زمان حال نوشته رو ننوشته ! اون که همینجوری که راه میرفته که خاطره رو نمینوشته ، مینوشته ؟ مثلا شب که میشده میشسته خاطره بنویسه پس از نظر اونم زمان گذشته حساب میشه .

نکته سوم هم اینکه باید نوشتت رو طوری بنویسی که خواننده قشنگ بفهمه که موضوع این داستان مال چندین ساله پیشه ! وقتی که از افعال مضارع استفاده میکنی همه فکر میکنند این رویداد همین الان داره اتفاق می افته ! بهترین راهشم برای جلو گیری از این اشکالات اول تجربست و دوم دقت .

اشکال اصلیتم باز همینایی بود که گفتم به اضافه اینکه شدیدا توی دیکته کلماتی که مینویسی دقت کن و قبل از فرستادن پستت باز چند بار از جهات مختلف ویرایشش کن . توی این موارد که گفتم باید خیلی دقت کنی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/13 16:11:41
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/13 16:18:28
ویرایش شده توسط ريگولوس بلک در 1384/12/13 20:15:52
ویرایش شده توسط ريگولوس بلک در 1384/12/13 20:18:47
ویرایش شده توسط ريگولوس بلک در 1384/12/13 20:22:24
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/13 20:30:40
من کی هستم
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: شنبه 13 اسفند 1384 04:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام تام . حالت چطوره ؟ خوشحالم که می بینمت .
کمی گیج شده بودم ، نمی دونستم چه چیزی باعث شده بود اون خانم غریبه ، صبح به این زودی سراغ من بیاد .
- احساس کردم خودتو از من قایم می کنی . بهتره نگران نباشی ، من یه دوس... صبح بخیر پسر جوان میشه من و تامو با هم تنها بزاری .
گری بالاخره بیدار شده بود و در حال مالیدن چشماش بود . اون بسرعت ردایش را پوشید و در حالی که با تعجب به من زل زده بود از اتاق خارج شد .
نمی دونم چی تو چهره اون زن دیده بودم که باعث اعتماد من به اون شد . اون همه چیز رو راجع به من می دونست . بهم گفت اسمش "جین مالفوی" و از خانواده های اصیل جادو گری . خانوم مالفوی همه چیزو راجع به مادرم بهم گفت . گفت اون زن خوبی بود و همسرشو خیلی دوست داشت . ظاهرا مادرم بعد از فرار از خونه پدرش با او دوست شده بود . برای اولین بار محبت واقعی رو در چهره کسی دیده بودم و با دیدن اشکهای اون زن مطمئن شدم راست میگه . کلی سوال داشتم تا ازش بپرسم ولی نمی دونستم وقتش رسیده یا نه . خانوم مالفوی قبل از رفتنش آدرسشو بهم داد تا براش نامه بنویسم و اگه مشکلی داشتم باهاش درمیون بزارم .
حدود نیم ساعت بعد از رفتن خانوم مالفوی ، تازه یاد بسته و نقشم برای باز کردن اون افتادم و از اینکه فکر می کردم اون بسته خطرناکه احساس حماقت می کردم . به سرعت به سمت ساکم رفتم و بسته رو بیرون کشیدم . اونو باز کردم . یک نامه و یک کیسه که معلوم بود پر از گالیونه داخل جعبه بود . ترجیح دادم اول نامه رو بخونم ، تو اون شرایط تنها چیزی که برام ارزش نداشت سکه های گالیون بود .

- تام عزیزم سلام
نمیدونم وقتی این نامه رو می خونی چند سالته ، کجایی و داری چی کار می کنی . ولی مطمئنا من پیشت نیستم . شاید ندونی کی هستی و چه نیرویی داری . تو نواده سالاز اسلیترین بزرگی ، مالک قدرت اونی و می تونی جادوگر بزرگی بشی .
به " جین " اعتماد داشته باش . اون همیشه قابل اطمینانه . امیدوارم همیشه موفق باشی .

همیشه باتوام و دوستت خواهم داشت . مروپ ریدل . مادر تو

-------------------------------------------------------

سلام به یاران سیاهی . امیدوارم داستانو به مسیر خوبی کشونده باشم

خب لردی جان
میتونم بگم که پستت عالی بود . برعکس بقیه از افعال بسیار خوبی با زمانهای مناسب استفاده کرده بودی همینطور خاطره بودن این موضوع دقیقا در متنت احساس میشد .
غیر از اینا بسیار عالی از فضا سازی استفاده کرده بودی و هم چنین دیالوگ هاتم عالی و به جا بودش .
تنها نکته ای که به نظرم رسید بهتره بهت تذکر بدم این بود که بهتر بود اون قسمتی که اون خانمه وارد خوابگاه شده بود و داشت در مورد تاریخچه زندگی تام حرف میزد ؛ اونجا رو بهتر بود کامل تر توضیح میدادی و در بینشم از دیالوگ استفاده میکردی ! البته الانشم بد نیستا ولی فکر میکنم اینجوری بهتر باشه .
موفق باشی


-----------------------------------------------------
کاملا حق با تویه بلیز. ولی دلیل استفاده نکردن از دیالوگ در اون بخش ، توصیه دراکو در اول دفترچه هست که گفته بود سعی کنید از دیالوگ استفاده نکنید .

هوووم اینجوری که ویرایش میکنین ممکنه ناظر هیچ وقت نوشتتونو نبینه من الان شانسی بعد از سه ماه چشمم به این ویرایش افتاد برای همین با یه رنگ دیگه ویرایش میکنم تا چشمتون بیفته
کلا اینکه بله بهتره توی خاطرات زیاد از دیالوگ استفاده نشه . ولی یادت باشه که در بعضی جاها هست که دیالوگ لازمه و تنها ضعف نوشتت رو میتونی با به کار بردن دیالوگ بپوشونی . از نظر من که اگر از دیالوگات به درستی استفاده کنی اشکال نداره .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/13 15:39:59
ویرایش شده توسط لرد بلرویچ در 1384/12/13 21:10:29
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/3/1 12:38:14
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: جمعه 12 اسفند 1384 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصمیم گرفتن در مورد این که طلسم فرمان را روی چه کسی اجرا کنم ، کار سختی بود .

نمی خواستم که همه بدانند من می تونم این کار رو انجام بدم . پس باید روی کس خاصی انجام میدادم که از قدرت های من اطلاع داشته باشه . ولی چه کسی ؟

آره ... بهتر بود که اون شخص از اسلی باشه ، چون این جوری می تونست مراقب رفتار اون شخص باشه . آره ... این جوری بهتر بود . پس بهتر بود که اون شخص .... گری باشد .

ولی چه جوری اونو به دست میاوردم ؟ بهتر بود وقتی که صبح همه برای صبحانه به پایین میرفتند ، وقتی با هم تنها میشدیم اونو میگرفتم.

پس حداقل باید تا فردا صبح صبر میکردم . ولی وقتی که آدم می خواد سریع تر به موضوعی پی ببرد ، صبر کردن کاری بسیار سخت و به نظر نشدنی می آید .

با این حال باید صبر میکردم . واقعا خوابیدن در آن شرایط سخت بود . تا صبح مدام روی نقشه ام فکر میکردم . روی نقشه و این که آن دوست که می توانست باشد و اصلا چرا الان به من مراجعه کرده بود ؟

با این افکار و در میان تمامی مشغله های ذهنی خودم ، به خواب رفتم . خوابی آشفته که زیاد دور از تصور نبود . در خواب آن زن به سراغ من آمده بود و می گفت که می خواهد مرا به جایی ببرد که به نظرش برای من مناسب تر از هاگوارتز بود . ولی من با اصرار زیاد به او می گفتم که هیچ جا برای من هاگوارتز نمی شود .

نه ... آآآه ... عجب خواب وحشتناکی بود . یعنی واقعا این خواب حقیقت داشت ؟

تا بیرون آمدن خورشید زمان زیادی نمانده بود . دیگر خوابم نمی برد . فقط به آن خواب و نقشه ای فکر میکردم که قرار بود تا چند ساعت دیگر اجرا کنم .

خیلی نگران بودم . با دلواپسی از پنجره به بیرون نگاه می کردم . با تابیدن اولین اشعه ی خورشید و پرواز دسته ای جغد ها مقداری از دلواپسی من کم شد . بالاخره من در این زمینه کلی تجربه داشتم ... ولی اگر در همان موقع کسی به تالار برمیگشت ، باید چی کار میکردم؟

کم کم بچه ها از خواب بیدار میشدند . بهتر بود که من خودم رو به خواب میزدم تا کسی شک نکند .

سریع به رختخواب رفتم و پرده ها رو کشیدم . از صداهایی که می آمد معلوم بود که دو نفر از بچه ها از خوابگاه بیرون رفتند . حالا باید منتظر میشدم تا یک نفر دیگر هم بیرون برود . آن وقت من با گری که از همه دیرتر از خواب بیدار میشد ، تنها میشدم . چه قدر انتظار بد بود . واقعا یکی از بدترین چیز ها در دنیا بود . ولی یک خوبی هم داشت ، این بود که بعد از آن حتما می دونستم که به مرادم میرسم .

خودم رو جوری نشان دادم که انگار همین الان از خواب دلنشینی بیدار شدم . کمی خودم رو با چمدونم مشغول کردم ، طوری که انگار داشتم اونو مرتب می کردم .

حالا وقتش بود ... یا الان یا دیگر هیچ وقت ... اگر اتفاقی نمی افتاد ، تا چند لحظه دیگر به راز آن بسته پی میبردم .
در همان لحظه صدای دری به گوش رسید .. کسی وارد تالار شده بود ... چه کسی بود ؟

ماروولو جان !
اشکال عمده شما توی استفاده از افعال هست .
شما ( همه ) چون خود به خود همیشه رول هاتون رو از دید سوم شخص بیان میکردید فکر میکنم توی این شیوه رول زدن یکذره اشکال دارید . مثلا بعضی جاها از فعلهای مضارع استفاده میکنید . هر از گاهی جمله رو از دید سوم شخص بیان میکنید .
به نظر من اینجور استفاده نامناسب از افعال کیفیت کار شما رو به میزان چشم گیری میاره پایین
خلاصه اینکه من یکم افعال جملت رو به سلیقه خودم تغییر دادم . اگر یکوقت به نظرت رسید که کارم اشکال داره بهم بگو که دوباره درستش کنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/12 16:54:43
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/12 16:57:09
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت


Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اسفند 1384 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تام نمیدونست چه چیزی باعث شد از آن زن بترسد ولی حس غریزه به اون یادآوری میکرد کسی که گفتگوی روانشناسی انجام میدهد یک روانشناس است .و تام اصلا از روانشناسان آب زیر کاه خوشش نمی آمد.
آلیسا هنوز با خشانتی که از او انتظار نداشتم به من نگاه میکرد و از من توضیح میخواست باید به او چه میگفتم
آلیسا منو ببخش . ولی یک حسی به من میگفت که اون زن دوست ما نیست .
سعی کردم براش نقش بازی کنم و موضوع را طوری جلوه بدم که بیشتر نگران او بودم تا خودم
ناگهان خشم در چشمان آلیسا جای خودش را به یک برقی کرد که تا کنون ندیده بودم باید اعتراف کنم از این نگاه ترسیدم
به آلیسا پیشنهاد دادم زن غریبه و اسلاگ را تعقیب کنیم تا از کارشان سر در بیاوریم و او نیز قبول کرد.
اسلاگ و زن عظیم جسته مرموز در راهرو ها حرکت میکردند زن زیاد به راهنمایی های اسلاگ نیاز نداشت کاملا معلوم بود که میداند تالار اسلی ها کجاست تنها راهنمایی که اسلاگ کرد گفتن واژه رمز بود . ما به طور پنهانی به دنبالشان داخل شدیم زن از اسلاگ درخواست کرد خوابگاه مرا ببیند و در این فاصله اسلاگ مرا پیدا کرده به نزد او برد .اسلاگ با نارضایتی پیشنهاد او را قبول کرد .
من آلیس را به دنبال اسلاگ فرستادم تا او را گمراه کند و زمان بیشتری را در اختیار من قرار دهد .
زن از پله های خوابگاه پایین رفت و من به دنبال او احساس میکردم زن مرا نمیشناسد و فقط نام مرا میداند پس اگر متوجه من میشد خود را جای یکی از هم خوابگاهی هایم جا میزدم
از لای در نیمه باز دیدم که به سمت چمدانم رفت و آن را جستجو کرد از این کارش اصلا خوشم نیامد ولی بعد یک بسته را از زیر ردایش در آورد و لای لباسهای من جاسازی کرد و به سمت در آمد من خود را در یکی از اتاق ها مخفی کردم تا او از دیدرس دور د و سریع به سراغ چمدانم رفتم و بسته را پیدا کردم
روی بسته نوشته شده بود از طرف یک دوست
من به هیچ کس اعتماد ندارم مخصوصا به کسانی که میخواهند خود را دوست من جا بزنند . بهترین کار این است که بسته را به کسی بدهم تا و برایم باز کند . تنها کاری که باید بکنم اجرای طلسم فرمان است که به تازگی یاد گرفته ام


خب ریگلوس جان !
پستت چندین ایراد داشت .
1- پاراگراف اولت رو از دید سوم شخص بیان کرده بودی . اما پاراگراف های بعدیت رو از دید خود شخص بیان کردی و این کار هم ایراد دارد و هم اینکه خواننده رو گیج میکند . بهتر بود پاراگراف اول را نیز از دید خود تام میگفتی .
2- بهتره سعی کنی وقتی که خاطره رو توضیح میدی زمان فعل هات رو به صورت گذشته بیان کنی نه به زمان حال ! چون که این موضوع خیلی وقت پیش اتفاق افتاده پس تو هم باید طوری موضوع رو بیان کنی که به خواننده این احساس دست بدهد . البته تو کم و بیش رعایت کرده بودی ولی آخر نوشتت این نکته رعایت نشده بود .
3- وسطای متنت خیلی گیج کننده بود ! من چند بار خواستم توی جملت دست ببرم و یکم درستش کنم ولی چون منظورت رو درست نفهمیده بودم از این کار صرف نظر کردم ولی باید دقت کنی . تو باید خودت رو جای خواننده بزاری . باید ببینی جمله ای رو که مینویسی از نظر خواننده واضح بیان شده یا نه .
بعضی موقع ها نویسنده جملاتی رو مینویسه که از نظر خودش کامل و بی ابهامه ولی فقط این کافی نیست ! باید مطمئن بشی که خواننده نوشته نیز همین احساس تو رو داره یا نه ! پس در این مورد خیلی دقت کن
4- سعی کن از علامت گذاری ها بهتر استفاده کنی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/12 16:35:32
من کی هستم
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اسفند 1384 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
او چه كسي مي توانست باشد؟ نمي دانستم... به آليسا اشاره كردم كه ساكت باشد و گوشم را محكم به در فشردم.. آزام مي توانستم صداي حرف زدن او را بشنوم.
- به ما گزارش داده‌ن كه توي گروه شما پسر عجيب و غريبي به اسم ريدل عضوه... مي تونين منو ببرين پيشش؟
صدا لرزان اسلاگهورن به گوش رسيد:ب...بله... حتما. مشكلي پيش اومده مادام؟
- نه... مي خواستم يه صحبت روان شناسي باهاش بكنم..
اسلاگهورن گفت: باشه... ب...بريم

در آن لحظه خشكم زده بود و آليسا با نگراني به من نگاه مي كرد. من در حالي كه از سر و رويم مي چكيد، با حيرت به او نگاه كردم و به صداي قدم هاي آرام دو چفت پا گوش دادم... آليسا با نگراني پرسيد: چي ش-

نگذاشتم حرفش را به پايان برساند. با يك جهش آرام و سريع به سمت او پريدم و دستش را محكم روي دهانش فشردم... او در حالي كه با دستش محكم تلاش مي كرد تا از دستم رها شود، صداهاي آرامي با دهان بسته ايجاد مي كرد... فرصتي براي توضيح دادن نبود، او را داخل کلاس كوچكي بردم كه در كنار دفتر اسلاگ بود و درست بعد از بستن در، صداي باز شدن در دفتر او را شنيدم.
محكم پشتم را به در فشار دادم... قلبم به شدّت مي تپيد...
پس از اين كه مطمئن شدم صداي قدم ها دور شده‌اند، آليسا را رها كردم... او بلافاصله به سمت من برگشت و با فريادهايي خشم ناك شروع به حرف زدن كرد: چرا هيچ چي به من نمي گي؟ تو چت شده تام؟
همان طور با وحشت به او نگاه كردم. هنوز كاملا حاضر نبودم توضيح دهم... خطر نزديك بود. پس......

خب هوکی جان !
پستت هم خوب بود و هم جالب . جمله بندیت و قواعد دستوریتم که اشکالی نداشت . از کلمات خوبی هم استفاده کرده بودی . در ضمن پستت کوتاه هم بود و به همین دلیل این امکان رو به من داد که سریع همش رو بخونم
آفرین خوبه همینجوری ادامه بده :poser:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/12 16:16:50
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: شنبه 29 بهمن 1384 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان : 24 جولای 1953 مکان: خوابگاه پسران،برج اسلایترین

=============================
بالاخره تونستم این کارو انجام بدم . بالاخره تونستم ...
الان دو ماه از اون مهمونی که سعی کردم در اون از اسلاگ در مورد تالار بپرسم میگذره . تو این مدت از راه های زیادی سعی میکردم که به اون نزدیک بشم . ولی انگار نمی تونستم خودمو اون طوری که او می خواست نشون بدم . خیلی سعی کردم که تو این مدت خطایی از من سر نزنه . موفق هم بودم و همین شد که الان دیگه اطلاعاتم کامل شده . سه روز پیش بود که تونستم بفهمم ولی با کلی دردسر ...

:::: سه روز پیش ::::
عصر بود . بچه ها همه تو حیاط بودن . مگر اونایی که از خالی بودن مدرسه یه استفاده ای میکردن ... واقعا که عجب چیزه مسخره ای ، عشق.
من به اونا کار نداشتم . فقط یه هدف داشتم ...
همه ی جای قلعه رو تو این مدت بلد شده بودم و به راحتی خودمو به هر جایی که می خواستم می رسوندم .
یه بسته آناناس شکری! تو دستم بود . عجب کار مسخره ای!! برای کسب اطلاعات باید واسه یه نفر تملق کنیم . اونم کی؟ اسلاگ .
چاره ای نبود . شوق رسیدن و کشف اسرار نمی ذاشت که من آروم بشینم . البته خودمم نمی خواست . می دونستم که استثنایی هستم و باید اینو ثابت میکردم .
اولین پیچ ایستادم . به پشت سرم نگاه میکردم . احساس میکردم که باز اون آدم بی کار دنبال من بود ، دامبلدور . این چند وقته همه جا دنبال من بود . یا خودش یا افراد اون . ولی نباید الان کاری انجام میدادم . بهتر بود اونو از خودم دور میکردم .
به راه افتادم . بعد از پیچ اول ، پشت یه قالیچه قایم شدم . خود دامبلدور دنبال من نبود . یکی از بچه های گریفیندور بود . جیسون برنتون .
راحت تر از اونی بود که فکرشو میکردم، راحت گول خورد . از پشت دیوار بیرون اومدم . بی تفاوت نسبت به دو نفری که از تاریکی استفاده کرده بودند و معاشقه میکردند ، راهی را که آمده بودم برگشتم .
ولی اتفاقی افتاد که من فکر میکردم که باز هم امشب نمی توانم کارم را انجام دهم . آلیسا رو دیدم .
نمی دونم چرا ، ولی برق خاصی تو چشماش بود . با امید به من زدیک شد و سلام کرد . جوابشو دادم . حس میکردم که می خواد چی کار کنه ولی نباید من پا پیش می گذاشتم ، این کار مسخره ای بود .
بد تر از آن ، این که یکی از اساتید ما دو تا را دید . دیگر صبر کردن جایز نبود . ممکن بود تمام نقشه های من خراب شود . یک بار ارزش اجرا شدن نقشه ی من را داشت . پس انجامش دادم .
خود آلیسا نیز انتظارش را نداشت . دستانم را بر کمر او حلقه زدم و کار عجیبی انجام دادم . من او را بوسیدم .
ولی سریع از هم جدا شدیم . امکان داشت او به من وابسته شود . کمی با او صحبت کردم و به راه افتادم . در راه به او فکر میکردم .
وای .... نکند که او باعث شود من نتوانم نقشه ام را اجرا کنم ؟
به هر حال به دفتر اسلاگهورن رسیدم . دستم را بالا بردم که در بزنم . عجیب بود . دستم خیس عرق شده بود ....
دستم را خشک کردم . خواستم ر بزنم که صدای قهقه ای از داخل اتاق اسلاگ شنیدم .
خشکم زد . . . صدای یک زن بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت


Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: شنبه 29 بهمن 1384 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
روی مبلی کنار یه پسر مو سفید نشستم ... کل اتاق پر از شمعهایی بود که هر گوشه اتاق گذاشته شده بود .
همیشه در خیالم اتاق اسلاگ رو اتاقی تصور میکردم که پر از وسایل جادویی باشه که توی سفرهاش به دست اورده اما هیچ خبری از اون اتاق نبود ... اتاقی که با سه تابلو از جادوگران قدیمی پر شده بود و یکی از اونها هم ساحره ای بود که به شکل عجیبی به اسلاگ نگاه میکرد ... احتمالا همه این افراد در گذشته عضو هیئت اون بودند !
اسلاگ لبخندی به لب داشت و با نگاه عجیبی به من نگاه میکرد ؛ خودم هم نمیدونستم که ازش خوشم میاد یا نه ولی حداقل میدونستم که علاقم به اون ، از علاقه شخصیم به پسری که کنارم نشسته بود بیشتر بود ... یکی از بچه های گريفندوری بود که کنار یه دختر نشسته بود و نوشیدنی کره ای خودش رو با علاقه میخورد !
اسلاگهورن چوبی رو داخل شومینه انداخت و بالاخره شروع کردید ...
از طرز حرف زدنش خوشم میاد اما یه چیزی بهم اجازه نمیده که باهاش خودمونی بشم ... نمیدونم اون چیه !
تمام طول جلسه در این فکر بودم که بحث رو چه طور شروع کنم و در مورد تالار اسرار بپرسم اما انگار هیچ وقت اون موقع نمیرسید !
اون شب همه خوشحال بودند غیر از من ... اصلا حواسم به گفته های اون نبود و سعی میکردم که با شخصیتش اشنا بشم و بفهمم که از چه راهی میتونم ازش این سوال رو بپرسم .
هنوز در این فکر بودم که کسی منو صدا کرد ؛ آلیسا بود که منو از اون حال و هوا در اورد ! دختری که همیشه دوستش داشتم و توی تالارمون علاقه شدیدی بهش داشتم .
خوشحال بودم از اینکه بالاخره اون هم به این جلسه اومده و من تنها نماینده اسلی نیستم ... اون شب بیشتر جنبه آشنایی داشت و هوراس سعی کرد که ماها رو با همدیگه اشنا کنه و شب بدی هم نبود .
بالاخره ساعت 11 شد و جلسه تموم شد ... میخواستم موقع رفتن اون سوال رو از هوراس بپرسم که بدونم تالار کجاست اما آلیسا ... آلیسا همش کنار من بود ... نمیتونستم با وجود اون از هوراس این سوال احمقانه رو بپرسم !
اسلاگ با همگی ما خداحافظی گرمی کرد و اولین جلسش رو به پایان برد .
با آلیسا به جلوی تالار خودمون رفتم و اونجا از همدیگه جدا شدیم و من به خوابگاه پسرا برگشتم ... خسته بودم ... خسته از شبی که نتونسته بودم سوالم رو از هوراس بپرسم ! تالار کجا بود !! کجای این مدرسه میتونست مخفی شده باشه ؟
وارد اتاق شدم ؛ مارين وست و مارک لیمان مشغول انجام تکالیف خودشون بودند .

----------
نفر بعد از دو ماه بعد شروع کنه ... از 24 جولای 1953
اول کمی در مورد فعالیتهای این دو ماهه اخیر بگید و بعد ادامه بدید ...عجله ای هم نداشته باشید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: شنبه 29 بهمن 1384 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
ماجرا رو به سیندرلا نزدیک کردین چرا!!!
همینه کسی ادامه نمیده دیگه
===============
میره سراغ ساکش
ساکشو از زیر تخت میکشه بیرون توشو باز میکنه یه دست لباس زرد که یکی از دوستاش بهش کادو داده بود نگاه بمیداره و میپوشه
خب اینجوری خوشگل تر شدم
ساعت کم کمک نزدیک به وقت رفتن تو مهمونی میشه
مظترب بود
دستش می لرزید سعی کرد به اعصابش مسلط باشه
به طرف اتاق اسلاگهورن رفت هر چی میرفت دلش بیشتر شور میزد
تا بالاخره به دمه در رسید
در زد
اسلاگهورن: این کدوم دیونست که در میزنه
بیا تو
وارد میشه
اسلاگورن: پسره عزیزم تام
تام:سلام پروفوسور
ایگور:ا.. تام هم اومد
و باهاش دست میده
میرن یه جا میشینن و به صحبت میپردازن
و ...
============
در ضمن ایگور زمان تام تو هاگوارتز بوده و درس میخونده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 16 بهمن 1384 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
الان ساعت نزدیک هشته من دارم خودم رو برای مهمونی اسلاگ آماده میکنه الان تو خواب گاه هستم هیچ کس غیر از من اینجا نیست بقیه تو سالن عمومی هستن فقط من دارم خودم رو اماده میکنم چون من تنها سال اولی هستم که به مهمونی دعوت شدم خوب این نشون میده که من یه اصیل زاده هستم و اصل و نصب مهمی دارم که دعوت شدم
ولی یه چیزی فکر من رو مشغول کرده الان میتونم به مهمانی اسلاگ هورن برم و خوش بگذرونم و شاید بتونم از اون در مورد حفره ی اسرار سوال کنم
یابا استفاده از این دعوت نامه تو مدرسه بگرده و اگه کسی جلوم رو گرفت بگه می خوام برم به مهمونی ولی گم شدم فکر جالب یه نه
ولی من تمام کریسمس رو وقت دارم که خوب بگردمچون حاظر نیستم به اون یتیم خونه برگردم
ولی یه مشکل بزرگ دارم
من لباس مناسب برای مهمونی ندارم و دوست ندارم با این لباس ها به مهمونی برم چون ممکنه که من رو مسخره کنن و من دوست ندارم خودم رو بازیچه ی اون قرار بدم
ولی خوب نمیشه از مهمونی گذشت هرچی باشه این اولین مهمونی یه که من به اون دعوت میشم و این یارو اسلاگ به نظر ادمی میاد که خوبافراد با اصل و نسب رو میشناسه و به اون ها کمک میکنه بهتره به مهمونی برم فکر میکنم اگه به اسلاگ نزدیک تر باشم موفق میشم از زیر زبونش حرف بکشم اون چیز های زیادی میدونه
...
________________________________________________-
راستش من در مورد این تایپک یه سوال داشتم
قراره ما ایجا فقط از تالار اسرار حرف بزنیم یا بعد از اینکه بحث تالار تموم شد به موارد دیگه هم اشاره کنیم اگه این جوره بهتر نیست که این موارد رو بین این داستان قرار بدیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!