جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

83 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
83 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

انجمن نابودی موجودات خطرناک

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس به افراد پشت سرش نگاه کرد و بینی اش که در اثر برخورد با در قرمز شده بود را مالید. سپس عقب رفت تا چرب زبان ترین مرگخوار که نسبت فامیلی هم با محفلیون داشت جلو بیاید.
دختری با موی قهوه ای قد بلند. رز ویزلی جلو رفت و در زد و وقتی صدای خشمگین مالی را از پشت در شنید گفت:
- ئهه.... سلام خاله مالی! دلم براتون تنگولیده بود! چه خبرا؟

رز پشت در :
دیگر مرگخواران:

- جیمز چطوره؟ هوگو چطوره؟ راستی یادم نبود عمو دامبل عزیزم چطوره؟

مرگخواران از اینکه رز انقدر حرفه ای بحث را به طرف دامبلدور کشانده بود در عجب بودند که متوجه علامت رز برای حمله به درون ساختمان با باز شدن در شدند.

- خوبه... کاملا خوب و خوش و سلامته.... خب بیا تو... بیا دلمون برات تنگ شده بود....

رز سریع روی زمین خوابید و از زیر در طلسم بیهوشی به سمت مالی فرستاد که در همان لحظه در را باز کرده بود. مرگخواران مثل جنگلیون درون خانه ریختند و هرچه دم دستشان بود را طلسم کردند و پس از گرگم به هوا های فراوان توانستند دامبلدور را بگیرند و دست و پایش را ببندند. او را پشت وانتی انداختند و به سمت خانه ی ریدل راه افتادند.

آزمایشگاه

آگوستوس در حالی که یک تار موی دامبل را در الکل میگذاشت گفت:
- اسکور تحویل بگیر! وقتی گرفتیمش یه کاریش میکنیم....زود باش راه حل ارائه بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببخشید بعدا دامبلی الان کجاست؟

-نکنه اینم وظیفه ی مدیره؟

-بلهه!

-

در حالی که ویکتور و ایوان در حال جر و بحث بودن.اسکورپیوس مرگخواران را به دو دسته تقسیم کرده بود و یک سری را برای رفتن به دفتر مدیریت مدرسه ی هاگوارتز و دومین گروه را برای رفتن به محل زندگی دامبل راهی کرد. ایوان بعد از اینکه به خودش آمد از ویکتور پرسید: اینها کجا رفتن؟

- خب نمی دونم تو مدیری تو باید بدونی؟

-

در خانه ی دامبل

-دینگ دینگ!(افکت صدای زنگ)

آلبوس در حالی که داشت انگشت شصت پاش رو سوهان می کشید، گفت: مالی برو ببین کی اومده؟

مالی در حالی که زیر لب غر غر می کرد به سمت در رفت.

-سلام ببخشید آقای ریش خونه است!

-اولا آقای ریش نه و پرفسور دامبلدور!دوما از اون گیس هات آویزونت کنم!مرتیکه ی زن نما!

لوسیوس که از رفتار مالی بسیار تعجب کرده بود، من من کنان گفت: ببخشید آقای پروفسور عالی مقام دامبلدور کبیر نیستن؟

مالی در حالی که ناخن هایش را فوت می کرد، گفت: عزیزم فرمایشت رو بگو!

- خب می خواستیم ببریمش!

مالی در حالی که چهره اش را در هم کشید، گفت: کجا باز با این دوست های الواتش برنامه گذاشته نمیشه برو گمشو!

بعد در را محکم روی لوسیوس بست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/12/29 21:20:47
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:




مرکز شناسایی موجودات خطرناک:

-روفوس...ماسکتو بزن...این شد صد بار.این گازا خطرناکه.ندیدی چه بلایی سر لوسیوس اومد؟هنوز داره سعی میکنه دماغشو قانع کنه که جاش بالای دهنشه نه زیر اون!

روفوس اسکریم جیور غر غر کنان ماسک را روی صورتش قرار داد و مشغول کار شد....
مرگخواران دور میز مستطیل شکلی جمع شده بودند و عکس بزرگی از آلبوس دامبلدور را روی میز پهن کرده بودند.ایوان روزیه به دماغ شکسته دامبلدور اشاره کرد.
-خب...با باررسیهای ژنتیکی این بخش از بدن دامبلدور به نتایج قطعی دست پیدا کردیم...طبق گزارشات همکارانمون، آستوریا گرینگرس و رز ویزلی در بخش تحقیقات ژنتیکی، سلولهای بدن دامبلدور رفتاری وحشیانه و غیر قابل کنترل از خودشون نشون دادن.بنابراین با اختیاراتی که وزیر محترم سحرو جادو(اشاره به روفوس و ماسکش)به ما دادن از این لحظه آلبوس دامبلدور رو به عنوان یک موجود جادویی خطرناک شناسایی کرده و دستور به نابودی و انهدام این موجود خطرناک میدهیم...نابودش کنین.

پس از دستور مقتدرانه ایوان، ویکتور دستش را بلند کرد و اجازه صحبت گرفت.
-میگما...حالا چون شما فرمودین نابودش میکنیم...ولی اگه ممکنه راهشم بهمون نشون بدین!

ایوان کمی فکر کرد.
-شما هم نباید انتظار داشته باشین همه مشکلاتتونو مدیرا حل کنن...کمی هم از خودتون مایه بذارین...خب میرین دستگیرش میکنین و نابودش میکنین.روشن شد؟

ویکتور ناامیدانه جواب داد:
-بله...کاملا واضح و روشنه!

اسکورپیوس چوب دستیش را بیرون کشید.
-خب...پس اول باید هر طور شده بیاریمش اینجا...وقتی اومد روی روش نابود کردنش فکر میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1389/12/29 18:56:31
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1388 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی با نفرتی عميق كه از اعماق قلبش نفرت گرفته بود چوبدستی اش را درآورد و به سمت ولدمورت گرفت. لرد هم همین کار را کرد . بلیز که داشت ناخت هایش را می جوید چند قدم از آنها فاصله گرفت و افسار هیپوگریف ها را که هنوز توی دستش بود پیچاند . لرد همانطور که نگاه خیره اش پرسی را سوراخ می کرد گفت :

- ولشون کن ، بلیز!

- اما...

- گفتم ولشون کن !

بلیز وحشت زده افسار را رها کرد و هیپوگریف ها با سر و صدا از آنجا دور شدند . او دوباره یک قدم عقب رفت .... و توی جوب افتاد . پرسی چوبدستی را توی دستش چرخاند و لب هایش را با زبان تر کرد . ولدمورت پوزخندی زد و گفت :

- ترسیدی ویزلی ؟

پرسی زمزمه کرد :

- من هیچ وقت از موش نمی ترسیدم .

پوزخند از روی لبان لرد محو شد . او چوبدستی را محکم تر از قبل فشرد و فریاد زد :

- آودا....

-صبر کنین !

هر دو به سمت منبع صدا برگشتند . کوییرل که طومار بلندی به دست گرفته بود پشت پرسی ظاهر شده بود . لرد دندان هایش را به هم فشرد و غرید:

- تو ؟!

- من!

- اینجا چی کار داری ؟

کوییرل صدایش را صاف کرد و از روی طومار خواند :

- تاپیک دوئل برای علاقه مندان به جنگ های تن به تن ."در این تاپیک شما میتوانید از هر جادوگر یا ساحره یا موجود جادویی که مایلید دعوت به دوئل کنید.سوژه اختصاصی برای شما توسط داوران تعیین و برنده دوئل با امتیازات داوران مشخص خواهد شد.نترسید.دوئل کنید و سعی کنید زنده بمانید!". تو که خودت تو خونتون یه باشگاه دوئل داری و مسئول اونجا هم هستی ولدی ؟!

لرد که از عصبانیت کبود شده بود از لای دندان های به هم فشرده اش گفت :

- لرد ولدمورت !

- همون که خودت میگی . دوئل در اینجا ممنوعه . اگه بخواین اینجا دوئل کنین باید از قبل هماهنگ کنین وگرنه با شهردار آلبوس سوروس پاتر طرفید .


پوست ولدمورت با شنیدن نام پاتر به سوزش افتاد . کوییرل طومار را بست و به سمت دفتر مدیران آپارات کرد . لرد چشم غره ای به پرسی رفت و گفت :

- من تو رو رسما به دوئل دعوت می کنم . فردا توی همون باشگاه .

پرسی شانه بالا انداخت و برگشت که برود . لرد با لبخندی شیطانی چوبدستی اش را دوباره بالا آورد و ادامه داد :

- ولی من نمیذارم تفریح منو خراب کنی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلتیدا در 1388/2/11 15:10:11
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1388 10:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت رويش را به سمت پرسی برگرداند. برق سرخ رنگ چشمانش پرسی را می ترساند. پرسی كاملا وحشت زده چند قدم به عقب رفت اما ولدمورت خنده ی شيطانی اش را نثار او كرد و گفت:
-پس تو می خواستی تفريح من رو بهم بريزی؟ تفريح ولدمورتی كه خيلی وقته بازی نكرده؟

پرسی هيچ چيز نگفت. از نگاه كردن به چشمان سرخ رنگ ولدمورت می هراسيد. نگاهش را به آسمان گرفته و ابری دوخت كه نور خورشيد نا اميدانه از ميان ابرها سوسو می زد. ولدمورت دوباره گفت:
-همه ی ويزلی ها احمقنمد، همشون با من درگيری داشتن! همشون در سطح يه حيوان بودند و هيچ نشانه ای از انسانيت از خودشون نشون ندادن، تو كه اينطور نيستی پرسی ويزلی؟ نه مطمئنم كه تو بالاتر از خانواده ات هستی! مطمئنم كه می تونی به ولدمورت خدمت كنی، مطمئنم كه می تونی مرگخوار بشی، مطمئنم كه می تونی به خانواده ات پشت كنی، مطمئنم...

-خفه شو!

پرسی با عصبانيت اين را گفت و نگاهش را از نگاه ولدمورت دزديد. يك كرگدن بزرگ از نزديكی پرسی رد شد و او را ترساند. ولدمورت چوبدستی اش را درآورد و گفت:
-دوست نداشتم با من اينطوری...

پرسر به ميان صحبت ولدمورت پريد و گفت:
-تو حق نداشتی به خوندام توهين كنی.

ولدمورت خودش را به ناشنوايی زد و ادامه داد:
-...صحبت كنی، با ولدمورت، قويترين و برترين جادوگر جهان! من به تو اجازه دادم مرگخوار بشی اما با جمله ی بی ادبانه و احمقانت اين فرصت رو از دست دادی، من به تو اجازه دادم با مرگخوار شدنت از مرگ فرار كنی، بازم بهت اجازه می دم زنده بمونی، با من دوئل كن، گرچه بازم ميميری اما فرصت داری بيشتر زنده بمونی. تو هم مثل بقيه خانوادت يه كودنی.

پرسی با نفرتی عميق كه از اعماق قلبش نفرت گرفته بود چوبدستی اش را درآورد و به سمت ولدمورت گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1388 04:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند ثانیه بلیز بارونی خود را پوشید و چترش را بر می داشت تا غیب شود ،که در یک همان لحظه پرسی وسط اتاق ظاهر شد.

بلیز فریاد زند :شاید من الان لباس مناسب به تن نداشتم شاید...
_خب حالا، منم حوصلم سر رفته با هم می ریم .
_ا...
_حرف نزن راه بیافت بریم.
و دست بلیز را گرفت و هر دو غیب می شدند.
لحظه ای بعد هر دو در پیاده روی مشنگ ها ظاهر شدند. در همین هنگام چند هیپوگریف از روبرویشان عبور کردند.
بلیز : اگر فقط یک سانت اون ورتر ظاهر شده بودی،الان مرده بودیم.
_دفعه بعد تو غر نزن پیش قدم شو.
_می شه به جای جرو بحث بری اون ها رو نگه داری و یا دست من را ول کنی و بگذاری من کارمو بکنم.
بلیز :کوچه رو مشنگ ها از ترسشون خالی کردن . کارمون راحت شد.
_پس بریم دنبال هیپوگریف ها اول.

بعد از 5 ساعت:

بلیز: این هم آخریش حالا...
_چی شده؟
پرسی جلو می آید و با فردی که باعث خشک شدن او شده است را می بیند.
ولدمورت:بلیزک تفریح من رو خراب می کنی.اون جن رو هم به سزای اعمالش می رسونم که بدون اجازه ی اربابش دستور صادر کرده.
_لرد سیاه عفو کنید من ... همش تقصیر این ویزلی ست اون پشت همه ی این ماجراست. او ما رو مجبور کرده این کارو بکنیم.
پرسی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1388 10:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بليز تلفن را قطع كرد. به سمت تخت خواب چوبی و قشنگش رفت و روی آن دراز كشيد. اتاق بليز نسبتا كوچك بود اما وسايل بليز طوری در اتاق چيده شده بودند كه اتاق را زيبا نشان می داد. در زير پنجره ی نسبتا بزرگی ميز كار بليز قرار داشت كه روی آن انواع و اقسام پرونده ها ديده می شد. بر روی يكی از ديوارهای اتاق عكس بزرگی از بليز زابينی مشاهده می شد كه در كنار هوكی و پرسی ويزلی ايستاده بود. هوكی هرچند دقيقه يك بار از عكس بيرون می رفت اما بليز و پرسی باهم نون بيار كباب ببر بازی می كردند. روی كاشی های سفيد رنگ اتاق موكت قهوه ای رنگی كشيده شده بود. در وسط اتاق، روی موكت، قاليچه ای به چشم می خورد كه طرح يك پرنده بر رويش بود. بليز آرام از تختش بلند شد و شروع به گرفتن شماره ی تلفونی كرد:
-الو؟

-بخور پلو... موهاهاها... بليز تويی؟

-بله منم، لطفا با معاون وزير بهتر صحبت كن پرسی، بايد ياد بگيری اگه مقامت ازم بالاتر باشه با من شوخی كنی...

-بهتره بهت يادآوری كنم بنده هم خودم معاون ايشون تشريف دارم. بعد الان وقت ندارم به صحبت های بيخودت گوش بدم...

-ببين، اين اخبار رو شنيدی؟ منظورم اين دردسرهای حيونهاست.

-آره بابا...

-خوب پرسی، چند نفر رو بردار و باهاشون برو به اون باغ وحش جادويی، منم با چند نفر می رم كار اون زرافه ی ماگلی رو بسازم، بای.

بليز بدون آنكه ادامه ی حرف های پرسی را بشنود گوشی را گذاشت. به سمت پنجره رفت و آنرا باز كرد. نسيم ملايم و خنكی صورتش را نوازش می داد. بليز سرش را به آرامی تكان داد و گفت:
-بازم يه ماموريت ديگه!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1387 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

وزیر بیجامه خود را تا کمر بالا کشید و بزرو بر روی مبل راحتی خود نشست.روز بسیار خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود.در این روزهایی که وزیر شده بود یک چیز را فهمیده بود!زندگی برای جن،چه وزیر باشد چه زیر دست سخت است.شرشر باران از پشت پنجره شنیده میشد.هوکی همان طور که بر روی صندلی کز کرده بود کنترل تلوزیون را گرفت و تلوزیون را روشن نمود.


تصویر زنی که شتاب زده،مشغول گفتن چیزی بود بر روی صفحه دراز تلویزیون نمایان شد.زن چتری را در دست گرفته بود و تند تند صحبت میکرد.هوکی صدای تی وی را کمی بیشتر نمود و گوش فرا سپرد:
...و در شمال شهر،یک عدد هیپوگریف که از همین باغ وحش فرار کرده به کیف پول یک پیرزن هشتاد ساله تجاوز کرد.البته باید گفت که وزیر و وزارت تا الان برای خرابی درهای این باغ وحش کاری نکردن و حیوان ها همین طوری دارن از باغ خارج میشن...

هوکی آهی کشید و کانال را عوض نمود.این بار،فردی با لباس بارانی بلند و زرد رنگی مشغول گزارش دادن بود:
این زرافه ماگلی که جزو یکی از تنها حیوانات ماگلی موجود در این باغ بود،امروز از باغ فرار کرده و تا الان حدود سس و هشت جارو پرنده رو بدون دم کرده.به گزارش دکتر ادمایر،حیوان شناس و معلم مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز،این حیوان وقتی گردنش رو در هوا تکان میده و جاروهارو میبینه،فکر میکنه دم جاروها شاخهای نازک درخت هستن و اونا رو میخوره.چیز عجیب اینه که وزارت هنوز کاری انجام نداده و این باعث خشم مردم داره میشه....

هوکی تلویزیون را خاموش نمود وبا بیحوصلگی به سوی تلفن رفت.
وزیر تلفن را گرفت و شماره بلیز را با انگشتان کوچک خود فشار داد:
الو بلیز؟سرت تو پریز...هاهاها...گذشته از شوخی،چندتا مامور بفرست برن این حیوونا رو جمع کنن.فکر کنم کار خیلی ساده ای باشه. زود بفرست تا این خبرنگارا و اینا اینقدر اراجیف نگن در مورد ما...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 شهریور 1387 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي بالهاي هانتيگل آرام آرام دور ميشد و سكوت سنگيني بر فضا حاكم شد رون از دست لاكهارت بسيار عصباني بود و چيزي نمانده بود كه بغزش بتركد.بالاخره صدايي از دور به گوش رسيد گويا صداي مهربان پروفسور گرابلي پلنك بود كه فرياد مي زد:
_ريبيوس...بچه ها...پاتر ... ويزلي؟
هري و رون:بله پروفسور؟خوب شد كه اومديد يك هانت..
_خودم همه ماجرا را شنيدم چرا زودتر خبرم نكردين؟
هاگريد:ويلهلمنا نمي دونستم تو هم اينجايي.
- اما بچه ها منو ديده بودند.نه؟ولش كن بحث فايده اي نداره.
و رويش را به هري كرد و گفت:
_ هري اونطور كه من مي دونم تو جستجوگر گريفيندور هستي و جارو سواريت خوبه.پس هر چه سريعتر جاروي خودتو بيار.منم با جاروم تاسه دقيقه ديگه اينجام.باشه
_ چشم پروفسور.

سه دقيقه بعد

ويلهلمنا:خوب هري آماده اي؟
هري:اما پروفسور شما به من نگفتيد قراره چي كار كنيم؟
_اوه بله ببخشيد!كاري كه مي كنيم اينه:دنبال هانتيگل مي ريم تا لونه اش رو پيدا كنيم.
_اما ...
_اما نداره ، اگه دوستاتو مي خواهي بهتره كه راه بيفتي.
_چشم.
هري و ويلهلمنا بالاخره پرواز كردند ويلهملمنا به زيبايي هانتيگل را دنبال مي كرد.يك مورد به نفعشان بود كه سرعتشان از هانتيگل بيشتر بود و براحتي به او مي رسيدند.اما ويلهلمنا از او جلو نمي زد تا لانه اش را بيابد بالاخره لانه از دور نمايان شد.فضايي بزرگ روي دامنه پر شيب كوه بود كه همه اش از كاه و پر و برگ طلايي كه هري آنرا نديده بود پر شده بود.بالاخره تصميم براين گرفته شد كه از او جلو بزنند.با سرعت هر چه بيشتر به لانه رسيدند گويا هانتيگل آنها را نديده بود.هرميون آنجا بود و با شجاعت تمام براي فرار مي انديشيد.( ) ناگهان رويش را برگرداند و هري و ويلهلمنا را ديد ذوق زده شد.و هري را در آغوش گرفت از ويلهلمنا هم تشكر كرد.ويلهلمنا با خود يك عدد تير و كمان كه بزرگ تر از حد معمول بود به اضافه يك شيشه از معجوني خاص آورده بود و مي خواست...

-------------------------------
پ.ن:براي تازه وارد ها:"ويلهلمنا همون گرابلي پلنك است.(اسم كوچيكشه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1387/6/12 12:40:28
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1387 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هری : جوجه اش رو گذاشت بعد از انتقام ببردش !!! فکر نمیکردم این همه بی احساس باشه !
هاگرید : حالا جای این حرفا نیس ! اون الان بر میگرده واسه جوجه !

لاکهارت پایین ردایش را تکاند و با غروری خاص گفت : من وظیفه خودم رو انجام دادم . بهتره برم !
رون ناگهان از جا پرید و ردای لاکهارت را چنگ زد : اگه وظیفه ات به باد دادن هرمیون بود گل کاشتی ! اما وظیفه ات چیز دیگه بوده ...
لاکهارت : مطمئنا من تقصیری نداشتم ! پسرم تو میتونی با دختر دیگه ای دوست بشی ! چون جای شکی نیست که هرمیون برای همیشه رفت . ( سعی کرد جمله آخر را با اندوه بیان کند . )
رون : اما اون هانتیگل بر میگرده دوباره . و تو هم باید باهاش بری ! اونوقت هرمیون فقط مدت کوتاهی رو غایب بوده !

در گیری میان آن دو ادامه داشت ...

آماندا یکی از دانش آموزان هاگوارتز ، همان اطراف - مشغول جمع آوری نوعی گیاه بود تا برای کلاس گیاهشناسی ببرد .
در این بین متوجه گیاهی غریب شد . حس کنجکاوی اش تحریک شد . هر چه فکر کرد به خاطر نیاورد که در کلاس های گیاهشناسی درباره اش شنیده باشد . در کتابی هم عکس آن را ندیده بود . تصمیم گرفت به کلبه هاگرید که همان نزدیکی ها بود برود تا اطلاعاتی درباره آن گیاه از او جویا شود . مطمئن بود هاگرید آن را میشناسد . از نظر آماندا هاگرید استاد و خبره هر چیز بود .
به طرف کلبه هاگرید پیش رفت .
بر خلاف میلش هاگرید تنها نبود . بی توجه به سه نفر دیگر یکراست به طرف هاگرید رفت . تا چشمانش را دید متوجه نگاه وحشت زده او به نقطه ای شد . سرش را برگرداند تا ببیند چه چیزی مایه حیرت هاگرید شده .
اما ناگهان خشکش زد .
موجودی زشت به سرعت به طرف آن ها بال میزد .

آماندا با فریاد هاگرید که میگفت « سرت رو بنداز پایین !» به خودش آمد و از روس غریزه نقش زمین شد .
آن موجود نا امید نشد و دوباره به طرف آماندا خیز برداشت .
این بار هاگرید اورا به کناری هول داد و فریاد زد : هانتیگل فهمیده یکی اضافه ای ! فکر میکنه آماندا اومده تا اونو بکشه !

با یک لحظه غفلت آماندا در چنگال هانتیگل اسیر شد که به طرف کلبه هاگرید یورش برد و مایه ویرانی آن گشت .
جوجه اش را برداشت و به طرف آسمان بال کشید . آن قدر پیش رفت تا در مقابل چشمان هاگرید ، رون و هری تبدیل به یک نقطه در آسمان آبی شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده