
******
صدای زنگ دوباره به صدا در اومد ، فکر کنم دوباره این جمعیت خز و خیل و بیکار تصمیم به ارشاد من و یا به قول خودشون التیام بخشیدن به دردم گرفتند ، اما من که روزی صد بار با خودم تکرار میکنم ، قشنگی ملاقات ها به همین خوردن و پذیرایی شدنهاست .
پایین رفتم و مثل هر روز مهمانها رو راهنمایی کردم به داخل ، منتهی حسی از درونم بهم گوشزد میکنه که دیگه احتیاجی به راهنمایی نیست ، هیچ کس احساس غریبی نمیکنه ، هممم ... نه اصلاً بیشتر که فکر میکنم میبینم که این میان تنها کسی که احساس غربت میکنه منم ، منی که دوست دارم تنهای تنها باشم و صد ها سال توی فکر مرینا باشم و باهاش زندگی کنم
- آخه عزیز من خودتو که نباید ناراحت کنی ، این ناراحتی سودی هم داره ؟
- باید با این مورد کنار بیای ، باید سعی کنی مبارزه کنی ، من مطمئنم که زمان همه چیز رو درست میکنه !
- ببین جون من این شتری هست که در خونه همه می... یعنی آخه کاری هم مگه ...
ایوان هیچ وقت نمیتونست خودشو کنترل کنه ، همیشه حرفی رو که نباید به زبون میآورد ، جسیکا هم تقریباً حرفهای تکراری خودش رو بارها و بارها به لحنهای مختلف گوشزد کرده بود ، دیگه مطمئن بودم اگر یک روز ساعت جسیکا خراب بشه و نتونه جمله ای از زمان بگه شاید دق کنه و بمیره ، هه هه هه ... خسته شدم یا حرفاشون تکراری شده یا این قلب منه که همه چیز و دنیا رو بدون مرینا تکراری میبینه ...
مرینا : تا حالا فکر کردی اگر یکیمون بخواد بره چه اتفاقی برای آن یکی میافته ؟
مری : باید به این موضوع ها هم فکر کنم ؟
مرینا : در هر صورت دنیا پیش بینی برنمیداره ، یک روز از خواب بلند میشی و میبینی که همه چیز تغییر کرده

مری : ولی آن روز تو میگفتی ... نه ... نه ... باورم نمیشه ، خودت بهم گفتی هیچ وقت بدون من هیچ کاری نمیکنی ، من هیچ وقت اجازه نمیدم بخوای تغییر کنی !
مرینا : قول میدم ، قول میدم ، ها ها ها ... بی اجازه تو هرگز ، ها ها ها ...
همیشه فکر میکردم باید از حرفهای دروغ ناراحت بشی و تشخیص بدی که طرفی که داره برات موعظه میکنه میتونه دروغ بگه یا نه ، هــــــــــــــــــــی ، مگه این دنیا میزاره کسی روی حرف راست خودش بمونه ؟ دوسال پیش که مرینا این حرفها رو زد اصلاً به ذهنم خلافش خطور نکرد .
- دختر داری خودتو میکشی ، ناهار که نخوردی ، قبل و بعدشم که هیچ لبی تر نکردی ، اگه به خاطر ما ناراحتی ، ما داریم میریم ، حداقل از آن اتاقت بیا بیرون .
مثل همیشه چند دقیقه صبر میکنم ، با جواب ندادن من همگی با کمی غرولند از خونه بیرون میرن ، البته از همین الان میتونم حدس بزنم فردا دقیقاً بهمین شکل تکرار میشه !
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم
بازم ایوان در رو بسته ، هیچ کس نمیتونه مثل آن خشمش رو توی کوبیدن در خالی کنه ، میرم توی هال و از پشت پنجره رفتنشون رو میبینم ، خونه دوباره خالی شده ، هیچ صدایی جتی از انقباضهای وسایل هم به گوش نمیرسه ...
برف سنگینی داره میباره ، تمام راهها بسته شده ، حتماً زحمت زیادی کشیدن که تیو این ربف سنگین خودشون رو به اینجا رسوندن ، اما من هنوز همون حس ورود به خونه رو براشون دارم ، باید یه صندلی بردارم و بزارم پشت پنجره ، دیدن بارش برف رو خیلی دوست دارم ، باعث میشه دیگه تا شب که مثل چندین روز گشذته روی همین صدنلی خوابم ببره هیچ چیزی رو حس نکنم .
همه چیز تکراری شده ، پلکام سنگینه ، دیگه حال بیدار بودن هم ندارم ، هیچ جنبش و تحرکی در دنیا ، زندگی ، خونه و حتی من دیده نمیشه ، تنها تغییری که وجود داره اعلامیه فوت مریناست که جسیکا امروز پشت در چسبوندش ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

گلگو مریض شد.

گابر زیر پات له شده.








اوکی اوکی.
خن!
اين قدر ناراحتي نداره!قول مي دم بهتون سر بزنم!