جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

45 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  29 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  301 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  287 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  362 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1385 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی" کتابهای گاج گیر نمی یاد!!!" تقدیم میکند

عشق + 2

قسمت دوم:
صورت آنیت توی کادره و صدای ولدی می یاد که داره میگه:
_ آنیت... آنیتا!... جان هر کی دوست داری بیدار شو!... من چمی دونستم تو اینقده سوسولی!
آنیتا با شنیدن لغت نامانوس" سوسل" چشماشو یهو باز میکنه و با خشم میگه:
_ سوسول خودتی و 7 نسل بعد از خودت! بی ادب!
و چشماش رو سریع میبنده و انگار که تازه فهمیده باشه که کجا قرار داره چچشماش رو باز میکنه و جیغ میزنه:
_ ولدی بی تربیت!... من تو بغل تو چه غلطی میکنم؟!!...
شترق!
و یکی میخوابونه توی گوش ولدی!
ولدی اشک توی چشماش جمع میشه، دستش رو میکنه توی جیبش و یه عکس در می یاره و میگیره طرف آنیتا و میگه:
_ فکر میکردم از اینکه بفهمی فرزند من هستی، خوشحال بشی، اما....
آنیتا با دیدن عکس دیگه بقیه حرفای ولدی رو نمی فهمه و ...

فلش بک به دوران طفولیت آنیتا( 2.5 سالگی!!)
یه اقاهه ی خوشتی دستاشو رو به روی آنیتا فسقلی باز کرده و میگه:
_ بدو بیا آنیت کوچولو!!... بیا بغل بابا ولدی!
و وقتی می یاد بغلش و غش غش میخنده، یه کسی ازشون عکس میگیره!

فلش فوروارد به زمان حال
_ اوه بابایی!.... اوهو!
_دخترم!... اهه!
و دوتایی به حالت اسلوموشن میپرن بغل هم و اشک ملت رو در می یارن!

چند لحظه ی بعد...
آنیتا و ولدی جامعه نشستن پشت میز و دارن نوشیدنی کره ای میخورن!
_ بابا ولدی؟!... مگه تو هم عاشق میشی؟!
ولدی خیلی طبیعی میگه: نه!
_ پس من... یعنی مامان من کیه؟!!
ولدی نیشخندی میزنه و تکیه میده به صندلیش، نوشیدنیش رو مزه مزه میکنه و میگه:
_ تو حاصل جستجوی من به دنبال خوا مادری!
شترق!
_ بی ادب بی تربیت بیناموس!.... حالا هی به من بگو من باناموسم تا برم به اون کسی که پارتیم هست تو رو معرفی کنم، بری سر کار؟! هان؟!..
ایضا شترق!
ولدی که دو طرف صورتش قرمز شده( نکته آیکیو ای: یعنی از شدت سیلیهای آنیت!) نوشیدنیش رو محکم میکوبونه به زمین و داد میکشه:
_ قبول نکن!.... به جهندم!... به من چه که تو بووووق!
و آنیتا با شنیدن این جرف ها، میزنه زیر گریه و داد میزنه:
_ یا مرلین! آخه من چه گناهی کردم که... اوهو!... یکی میگه بچه ی دامبل و ماریانا هستم، یکی میگه بچه ی دامبل و ایوانا، یکی میگه بچه ی دامبل و مک گونگال! یه موقع بچه ی ققی و کفیه!... یه وقت بچه ی ققی و سرژیا، حالا هم که شدم بچه ی ولدی و .... ولدی و .... اوهو!
ولدمورت دستای آنیتا رو که تکیه گاه سرش شده بودن رو توی دستاش میگیره و با خوشحالی میگه:
_ انیتا!... دخترم!... میدونی برای چی گفتم که تو دخترمی؟!!
آنیتا با چشمایی خیس از اشک، به ولدمورت نگاهی کرد و گذاشت تا ادامه ی حرفش رو بزنه:
_ آنیتا! ... من دیروز یه دختری رو دیدم که میتونه من رو خوشبخت کنه!... من به اون علاقه پیدا کردم! میتونی کمک کنی؟!
آنیتا که دلش میواست یه جوری انتقام مادری رو که هرگز ندیده بود رو از ولدی بگیره، با خباثت تمام گفت:
_ باشه بابایی!!... اسمش چیه؟!
ولدی: ورونیکا ادونکور!

دوربین زوم میکنه توی چشمای آنیتا که خباثت در اونا موج میزد!

همانروز!

زینگ زینگ!
_ بله بفرمایید؟!... اوه ! تو دختر دامبلدوری؟! الهی بری زیر تریلی! خب میگفتی!... چی؟... تو؟؟.... ولدی قبلا دنبال خوار مادر بوده؟!!...
و گوشی از دست دخترکی جدی نویس که یحتمل اسمش ورونیکا ادونکور بود، رها میشه!

تصویر داره خونه های محل زندگی ورونیکا رو نشون میده که با فریاد اون:
_ میکشــــــــــــــمــــــــــت ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــدی!!!!!!
یهو خراب میشه و ملت میمیرن!

تصویر یه نفر بیگانه رو نشون میده که داره درها رو از زیر آوار نجات میده!

تیتراژ پایانی:
بازیگران:
ولدی و آنیت و ورونیکا و بیگی!

با تشکر از دراکو که اسمش توی فیلم بود!

و با تشکر مخصوص از آلبی دامبلی که اینقدر خاله باز بوده!

توجه: اینها واقعیاتی بود که چندی پیش بین آنیت و ولدی گفته شد!!! موهاهاهاها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1385 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دادار پیکچرز تقدیم میکند:
پالپ فیکشن دو_ قسمت دوم
مالدبر و زن ولدمورت
بازیگران: مالدبر، بادراد ریشو، فلور دلاکور، چوچانگ
مالدبر وارد خانه ی بادراد میشود
چوچانگ در حال صحبت با رفیقش: البته! میتونی پرای ققنوسو تکه تکه کنی، اما کاملش بهتره...
مالدبر سرش را خم میکند: ببخشید نفهمیدم فلسفه ی پر کامل ققنوس چیه؟
چو: بهت آرامش میده!
بادراد: به به! مالدبر سلطان نعشگان! چی میخوای؟
مالدبر: مکملای مادولینمو میخوام
بادراد در زراه اتاقش: هیچوقت نگو مادولینم!
مالدبر: ببیخیال اینجور چیزا. چی اوردی؟
بادراد سه کیسه بیرون می آورد:
هوومم. این مکمل رو از کارگاه مرلین میارن.. چیز بدی نیست. 1000 گالیون گرمی. این یکیم ماله جنگل ممنوعه ست...
بد نیست. اما این یکی پسر، این تهشه، مال شرکت هرمیون گرنجر هستش! قاطیش کنی تو آسمونی... 500 گالیون گرمی!
مالدبر: هوووممم. همینو میبرم. فعلا یک گرم بده تا بعدا با تریلی بیام.
بادراد: خیاه خوب. بیا
مالدبر: همینجا بزنم؟
بادراد: البته!
مالدبر: متشکرم!
بیننگ(صحنه ی زدن مادولین)
مالدبر اول یکم مادولین از جیبش درمی آورد و با مکمل قاطی میکند.
بینگ...
مالدبر با نور سبزی مادولینها را به چوبش میکشد...
بینگ...
مالدبر چوب را سمت خودش میگیرد...
صحنه پرواز مالدبر با جارو...
مالدبر طلسمی میخواند و مادولینها از چوبش به قلب او میخورند...
مالدبر نعشه میشود...
بینگگگ
صحنه: روبروی دهکده ی لیتل هنگلتون
کنار خانه ی ریدل، خونه ی زن ولدمورت
مالدبر متوجه پیامی مخفی روی در میشود
چوبش را به طرف آن میگیرد و پیغام ظاهر میشود...
پیغام:
مالدبر عزیز من الان دارم آماده میشم...
از خودت پذیرایی کن.
فلور
مالدبر وارد میشود.
موسیقی بکگراند خانه از سرژتانکیان. کپی رایت محفوظ!©
صدای فلور دلاکور: مالدبر؟ اگه میخوای صحبت کنی طلسم صدای مخفی رو اجرا کن!
فلور: نوشیدنی کره ایها کنار شومینه ست. از خودت پذیرایی کن.
مالدبر: خیله خوب
صحنه اتاق فلور، فلور دارد مادولین میزند.
فلور از اتاق بیرون می آید: بریم!
بینگ
مالدبر و فلور در هاگزمید ظاهر میشوند.
مالدبر: ولی من هاگزهدو به کافه ی مادام پادیفوت ترجیح میدم!
فلور: چقدر تو بی احساسی! اونجا کثیفه!
مالدبر: اما من فقط استیک ققی میخوام
فلور: خوب اینجایم میخوری...
وارد کافه میشوند.
مادام پادی: بله؟
فلور: ما یک میز رزرو کردیم!
مادام پدی به جن خانگی: راهنماییشون کن!
مالدبر و فلور بعد از رد شدن از میان خواننده گان، به میز میرسند و مینشینند.
جن به آنها لیست میدهد.
مالدبر: امممم من یک استیک ققی میخوام که توش پر خون تکشاخ باشه... با یک نوشیدنی کره ای ...
فلور: منم استیپونسکی تکشاخ با نوشیدنی عسلی با شیر خرس.
جن میرود.
مالدبر: اوههه. این دخت پسرا چه سر صدایی میکنن!
فلور: تو چرا اینقدر اعصابت خورده؟ یکم به زیباییای اطرافت نگاه کن.
مالدبر: از همه ی مردم خسته شدم... زیبایی سیخی چند؟
جن نوشابه ها را می اورد(حالا شما باکلاسا بگین نوشیدنی)
<
مالدبر نوشیدنی کره اش را کوفت میکند.
فلور در حال خوردن نوشابه به او نگاه میکند.
مالدبر: اون چه کوفتیه که میخوری؟
فلور: میخوای امتحان کنی؟
مالدبر: فقط میخوام ببینم به 100 گالیون میرزه؟
مالدبر نوشیدنی را امتحان میکند.
مالدبر: اووووم میرزه. راتی حرفای در مورد دامبلدور چی میدونی؟
فلور: به توهم رسید؟
مالدبر: چی؟
فلور: این حرفا!
مالدبر: میگن ولدمورت به خاطر این کشتش که پاتو ماساژ داده.
فلور: من و اون تا حالا همدیگرو ندیدیم.
مالدبر: خیله خوب...
غذا را می اورند و کوفت میکنند.
بینگگگ
دینگگگگ
مالدبر جلوی راهروی ورودی ایستاده و با خود میگوید:
نه... امانت بیشتر اهمیت داره...اونم امانت ولدمورت... اون بعد از سه سال که برگشتم بهم اعتماد کرده....
در همین هنگام فلور که ردای مالدبر را پوشیده مکملهای مادولین را پیدا میکند... پیش از حد قاطی میکند و عوض تزریق به دماغش میکشد...
موسیقی بکگراند خانه: مدرن تاکینگ... حق کپی رایت محفوظ©

مالدبر وارد میشود و فلور را آب روغن قاطی کرده میابد...
مالدبر سریع اورا میگیرد و با او جلوی خانه ی بادراد ظاهر میشود...
مالدبر در میزند.
بادرالد در را باز میکند و مالدبر وارد میشود.
ناگهان بادراد داد میزند: چی؟ اون کیه؟ چیکار شده؟
مالدبر: زیادی زده
بادراد: اینجا مکان این مهدکودکیای اندازه نگه ندار نیست... ببرش بیرون! مرد حسابی! تو خودت نمیتونی درستش کنی؟ مگه خودت این کوفتی رو اختراع نکردی؟
مالدبر: خیال مکنی همیشه وسایلم همرامه؟
بادراد:ببرش بیرون از خونه ی من!
مالدبر: میدونی این کیه؟
بادراد:نه!
مالدبر: زن ولدمورته! ولدمورتو میشناسی؟
بادراد: حالا چی؟
مالدبر: باید نوک یه خنجرو با معجون مادیبرول آغشته کنیم و بزنیم وسط قلبش....
کارها را انجام میدهند...
فلور بهوش می آید.
ادامه در قسمت 3

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
ترميناتور 4
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1385 09:39
نمایش جزئیات
آفلاین
كمپاني جوور تقديم مي كند :
ترميناتور 4
بازيگران : جوزف ورانسكي ( به جاي آرنولد شوارتزنگر ) مالدبر ( به جاي اون پسره كه قراره ازش محافظت كنه ! ) جاگسن ( به جاي اون دختره ! ) و آني موني ( به جاي اون روبات بده كه زنه ! )
نويسنده و تهيه كننده و كارگردان : جوزف ورانسكي .
قسمت اول :
هوا تاريك تاريك بود كه ناگهان رعد و برقي زد . در قسمتي آني موني لخت و پتي از آسمون فرود اومده بود ! در قسمتي ديگر جوزف ورانسكي نيز لخت مادر زاد به زمين فرود آمد .
آني موني كه يكم بي تربيت بود رفت يه زن رو كشت و لباسش رو برداشت ! جوزف هم راه افتاد رفت لباس فروشي !
لباس فروش :
جوزف :‌ ببخشيد ما از حموم اومديم لباسامونو دزديدن
لباس فروش در حالي كه يه دست لباس مي داد دست جوزف :
حالا بشنويد از اون طرف . مالدبر به مغازه ي داروخانه حيواني دختره رفته و زارت زارت داره قرصاش رو مي خوره !
مالدبر : ها ! عجب توهمي وده !
جاگسن ناگهان سر مي رسه ! ( از كجا سر مي رسه به علت غير اخلاقي بودن سانسور شد ! ) مالدبر كه مي بيني اوضاع خرابه مي ره و قايم مي شه ولي اين جاگسن زرنگ بوده يقه مالدبر رو مي گيره ميندازه تو قفس سگه !
مالدبر : من چيكاره بيدم ؟
جاگسن كه حالا مالدبر رو شناخته بود : بابا تو كه آدم خوبي بودي از كي تا حالا عملي شدي ؟
مالدبر :‌ ها راستش مارو اخفال كرده بيدن !
در همين لحظه آني موني با يه تفنگ تريپ خفني سر مي رسه !
آني موني : آي نفس كش !!!! و شروع مي كنه شليك كردن به برو بچ . بروبچ ميبينن اوضاع خيطه و در ميرن تو خيابون .
جاگسن : عجب گيري افتاديم خودمون هزار تا بدبختي داريم حالا بايد از دست اينم در بريم !
كه جوزف با يه اسلحه تريپ خفني تر وارد مي شه !
جوزف :آني موني ! نامرد وايسا تا آبكشت كنم !
آني موني :‌ با مني ؟
و هر دو شروع مي كنن همو تير بارون كردن !
جوزف كه خيلي با حال بود يه تير زد تو شيكم آني موني و اوتش كرد . بعد رفت يقه ي جاگسن و مالدبر رو گرفت و بردشون تو ماشين جاگسن . ماشين رو روشن كرد و راه افتاد كه ديد ماشين پنجره ! بعد از يه ساعت پنچري گرفتن جوزف : مارو دعوت كردن ترميناتور بازي كنيم يا مكانيكي كنيم ؟
و رفت سوار ماشين شد . جاگسن اون پشت تقلا مي كرد و فحش مي داد !
جاگسن : من نامزد دارم ! مي گم بياد جيزتون كنه ها !
جوزف : تو راه يه چيزي بهت مي گم كف كني ! و گاز داد و رفت !
________________________
ادامه دارد در قسمت دوم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1385 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دادار پیکچرز تقدیم میکند:
پالپ فیکشن دو
مالدبر به جای جان تراولتا
جوزف ورانسکی به جای سامویل جکسون
بلیز زابینی
آناگین مونتاگ
استابی بوردمن
مالدبر: هی! ولی من مادولینو ترجیح میدم!
جوزف: ببین، گندکاریای تو به من ربطی نداره، اما مادولین یک چیز محدود شده ست.
مالدبر: خوب، همه ی چیزای جدید اینطورین!
جوزف: اشتباه میکنی! ماده ی مخدر باید مثل تریاک یا هرویین به هر جایی بره!
مالدبر: خوب، تریاک رو خودشون کشت میکنن. اما مادولین احتیاج به جادو و آزمایشگاه داره.
جوزف: میتونی این فکرو بکنی، ولی کسی برای ماده ی تو تره خورد نمیکنه. ساعت شد 9:30. بریم.
یک جن خانگی در را باز میکند....
جوزف: سلام بر ملت!
بلیز زابینی: چچچچیییی؟
مالدبر به سمت آشپز خانه میرود . تصویر تغییر اندازه داده شده
جوزف:آیا تا بحال ولدمورتو دیدین؟
بلیز: آآآآآآرررررههههه
جوزف: آیا اون شبیه خره؟
بلیز: چی؟
جوزف به سمت آنی مونی: آوادا کداورا!
بلیز سفید میشود.
جوزف بیرحمانه: آیا اون شبیه خره؟
بلیز: چی؟
جوزف: اگه یکبار دیگه بگی چی... پیداش کردی مالدبر؟
مالدبر: پر ققنوسارو پیدا کردم.
جوزف: آوادا کداورا!
بلیز برزمین می افتد.
ناگهان استابی از در میپرد بیرون:
آوادا کداورا!آوادا کداورا! آوداکداورا!آوداکداورا
جوزف و مالدبر از جایشان تکان نمیخورد: آودا کدوارا
استابی نیز میمیرد(الهی شکر)
جوزف: دیدی چی شد؟
مالدبر: آره! اما اینجا جاش نیست
جوزف: نه واستا!
مالبر: بهتره رو جارو درموردش بحث کنیم! هی جن خونگی بریم....
ادامه ی فیلم در پالپ فیکشن 3....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1385 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خب خب سلام
حلقه های فیلم قبلی به طرز عجیبی ربوده شد اگه خبری دارین به مااعلام کنید!!!
کارخانه پت گودریگ تقدیم میکند:
وارثین(شاید اسمش بی ربط باشه ولی همینه دیگه!!)


بازیگران:هری و رون و وهرمیون و بقیه...
ز نیمه شب گذشته بود در سالن عمومی خالی برج گریفندور هری رون و هرمیون به بحث جدی درباره ی



تعداد افرادی که در الف دال میماندند پرداختند.

هری در حالیکه قدم میزد رو به رون کرد:خب .غیز از ما سه تا .لونا نویل فرد و جرج و ارنی برگشتنشون قطعیه.

صدایی از پشت سر گفت:منو که یادت نرفته؟

جینی خودش را روی مبلی انداخت :به هر حال منم با شمام

_نه!!!

رون متعجب به هری نگاه کرد:چرا نه؟ جینی میتونه از خودش مواظبت کنه.

هری خیلی جدی گفت:نه .جینی نباید تو الف ال باشه

_چرا؟

هری که سعی میکرد نگرانی اش را پنهان کند گفت:چون من نمیخوام ....چون من میگم.

برای اولن بار جینی از جا پرید و فریاد زد:تو حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی .درمورد ادامه ی رابطمون تو تصمیم گرفتی اما در مورد حضور من تو الف دال حق تصمیم گیری نداری.

رنگ جینی سرخ شده بود و بسیار عصبانی به نظر میرسید .هری که از عکس العمل تند جینی مبهوت مانده بود نگاهی با رون رد و بدل کرد:جینی ...من...

اما جینی به او فرصت ناد و با خشمی که هری فقط در چهره ی خانم ویزلی دیده بود فریاد زد:فکر کردی کی هستی .هری جیمز پاتر...همش به فکر خودتی .اصلا به احساسات من توجه نداری تو....بغضش ترکید و به طرف پله ها ی خوابگاه دختران دوید.هرمیون نگاه سرزنش باری به هری کردو بلند شد:هری واقعا که خیلی خودخواهی.و به سرعت به دنبال جینی دوید و هری و رون متحیر را تنها گذاشت.

هری محکم با مشت روی میز کوبید:لعنتی .این دخترا اصلا مغز ندارن.فکر کرده من واسه ی خودم میگم.

رون دستش را روی شانه ی هری گذاشت:میفهمم هری .ولی بهتر نیست بذاری جینی خودش تصمیم بگیره؟اون باید خودش انتخاب کنه.

هری سر رون داد کشید:اگه بلایی سرش بیاد تو جواب مامانتو میدی؟

اینبار رون خیلی جدی گفت:اگه جینی میخواست خودشو در امان نگه داره خونه میموند.اون بیخودی عضو الف دال نشده .میخواد دفاع از خودشو یاد بگیره .تا با ولدومورت مبارزه کنه.ضمنا از دست تو هم حسابی کفریه

(رون جمله ی آخر را به سرعت اضافه کرد)

هریی طاقت نیاورد:چیه.نکنه تو هم فکر میکنی من برای سرگرمی با اون دوست شدم؟چرا هیچ کدومتون به من فکر نمیکنین.مگه من نگران خودمم؟!!

رون به سرعت گفت:میدونم رفیق.من تو رو خوب میشناسم .اما...

هری داد کشید:اما بی اما...بعد به پایین پله های خابگاه دختران رفت و از پله ها بالا دوید.پله های سنگی روی هم لغزیدند و هری با شدت از سرسره سقوط کرد .ناسزایی به خودش داد که اینرا فراموش کرده بود و در حالیکه عصبانیتش بیشتر شده بود داد زد:جینی....جینی...هرمیون همین العان بیا پایین...

چند لحظه بعد جینی و هرمیون از سرسره پایین لغزیدند

صورت جینی از اشک خیس بود هری بی توجه به نگاه کنجکاو چند دانش اموزی که از فریادد او بیدار شده بودند دست جینی را با خشونت گرفتو او را به دنبال خود کشید.رون و هرمیون هم به دنبالش. از پله ها بالا رفت .در خابگاه خود را باز کرد و چچمدانش را از زیر تخت بیرون کشید.(جینی و هرمیون جرات پرسیدن علت این حرکت هری را نداشتندو با حیرت به او نگاه میکردند.)قدح اندیشه را برداشت و بدون توجه به اعتراضهای دین و سیموس در را به هم کوبید و از پله ها پایین رفت.هرمیون مبهوت و متحیر پرسید:

_هری....چی؟!!

_چیکار میکنی هری؟

هری دست جینی را رها کرد قدح اندیشه را روی میزی در سالن عمومی گذاشت و در میان حیرت رون و هرمیون چوبدستی اش را به سرش نزدیک کرد و نوار نقره ایخاطره ای را از آن خارج کرد .خاطره را در قدح انداخت و جینی را به طرف قدح هل داد و فریاد زد:برو ببینش .مگه نمیخواستی بدونی؟خب بروببینش.شما دو تا هم برین.

رون هرمیون و جینی هرسه با چهره های مبهوت به قدح نزدیک شدند و لحظه ای بعد در آن ناپدید شدند.

هری امیدوار بود با دیدن این چند خاطره هر سه ی آنها از ادامه ی همکاری با او منصرف شوند ولی وقتی جینی هرمیون و رون با چهره های متحیر و وحشت زده از قدح بیرون آمدند هیچ کدام حرفی نزدند.هری که میتوانست عکس العمل آنها را در برابر صحنه ی مرگ سدریک سیریوس دامبلدور و در آخر تابوت خودشان مجسم کند به تندی گفت:خب چطور بود از منظره ای که دیدین لذت بردین؟

جینی با سر سختی گقت:آره اگرم این اتفاق بیوفته با انتخاب خودمون میوفته.من ترجیه میدم مثل سیریوس حین مبارزه بمیرم تا اینکه یه جابشینم یا از ترس قایم بشم..

هری رو برگرداند و رون دانست که جینی دست روی نقطه ضعف او گذاشته

_ببین هریمیدونم دیدن این چیزا سخت بوده ولی ما هم حق انتخاب داریم

هری سر هرمیون فریاد زد:پس من چی؟اول پدر و مادرم بعد سدریک و سیریوس و دامبللدور حالا هم شما سه تا !!!ببینم کس دیگه ای نمیخواد بره اون دنیا؟

و از پله های خوابگاه بالا دوید



فردا صبح هری خیلی دیر از خواب بیدار شد خابگاه خالی بود .تمام ش قبل بیداربود و فکر میکرد مدتها بود که سعی میکرد به بدترین خاطراتش فکر نکند اما دیشب سخت ترین لحظاتش را به سه دوستش نشان داده بود به امید انکه آنها را از خود براند .اما باز هم شکست خورده بود برای فرار از تنهایی بسرعت لباس پوشید و از پله ها پایین دوید سالن عموممی خالی بود .هری به طرف در رفت که کسی از پشت سر ش او را صدا زد برگشت.جینی روبرویش ایستاده بود :هری منو ببخش نتونستم درکت کنم .باید به حرفت گوش میکردم.

هری به آرامی سر تکان دادحسی قلبش را لرزانده بود:تو باید منو ببخشی جینی میدونم که خیلی اذیت شدی .

قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد جینی را در آغوش گرفته بود .حالا حالش خیلی بهتر شده بود .یک مرتبه نگاهش به رون و هرمیون در گوشه ی سالن افتاد و ناخوداگاه جینی را رها کرد.حس میکرد سرخ شده .جینی هم دست کمی از او نداشت.برخلاف تصورش رون لبخندی زد:خب اگه مشکلات شما دو تا تموم شده بهتره بریم پایین.العان کلاسا شروع میشه.

هر چهار نفر بسرعت از سالن عمومی خارج شدند .جینی وسط راه از آنها جداشد تا به کلاس معجون سازی برود.هری نفس زنان از هرمیون پرسید:العان چی داریم؟

_دفاع در برابر جادوی سیاه .فکر کنم حسابی دیر رسیدیم.

آنها پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ایستادند تا نفسشان جا بیاید درست در همین وقت لوپین از انتهای راهرو خندان جلو آمد:سلام بچه ها

_سلام پروفسور ببخشید دیر کردیم.

_عیبی نداره هری وقتی سر میز صبحانه نیومدید حدس زدم دیر به کلاس برسید.بعد در کلاس را باز کرد برید تو تا درس رو شروع کنیم

کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه سرشار از شادی بود .بازگشت لوپین همه را ذوق زده کرده بود البته بجز دانش آموزان اسلایترینکه مثل همیشه با تیکه پرونی سعی در مسخره کردن لوپین داشتند .ولی لوپین همیشه با لبخند با آنها رفتار میکرد از طرفی گوشه کنایه های مالفوی و دوستانش تمامی نداشت بطوری کهرون در آخر کلاس با یک طلسم او را بدرقه کرد.اول کلاس لوپین خیلی جدی گفت:خب بهتره بدونین امسال کلاس دفاع یه تغییراتی نسبت به سالهای قبل داشته

سیموس پرسید:چه تغییراتی پروفسور؟

_کلاس امسال دفاع بصورت فشرده و پیشرفته باجرا میشه هفته ای شش جلسه برای تمام گروهها که البته دو جلسه ی اون برای همه ی سالها مشترکه و تماما عملی

بلافاصله صدای تایید شاگردان بلند شد:عالیه

_من عاشق درس عملیم

_آخ جون دیگه تکلیف نداریم

لوپین نگاهی به کراب کرد:متاسفم آقای کراب داشتن درس عملی به معنی نداشتن تکلیف نیست در واقع تکالیف شما که کم هم نیست همه عملیه و من نمیتونم بهتون قول بدم که حین این تکالیف خیلی بهتون خوش بگذره

آه از نهاد همه بلند شد .دین توماس دستش را بلند کرد:ببخشید پروفسور شما گفتین هفته ای شش جلسه ولی تو برنامه ی ما فقط سه جلسس

لوپین سری تکان داد :درسته آقای توماس سه جللسه ی اون جزء کلاسهای صبح شماست که مدت هر جلسه دو ساعته اما سه جلسه ی دیگه که بعد از ظهرها برگذار میشه چهار ساعته هستن و بعضیاشون با کلاس مراقبت از موجودات جادویی ترکیب میشن.البته این کلاس برای دانش آموزای اسلایترین چهار روز در هفتس اونم به خاست پروفسور اسلاگهورن

_کلاس اضافه .اونم روزی چهار ساعت!!!

_سه روز در هفته وای نه

_خوش به حال اسلایترینی ها

لوپین لبخند مهربانی زد:بچه ها ....بچه ها ...خواهش میکنم آروم باشین این کلاسا برای آمادگیه خودتونه ضمنا میتونم بهتون قول بدم که اونقدرها هم بد نیست.

اکثر شاگردها با این حرف لوپین خوشحال شدند .کلاس با لوپین همیشه لذت بخش بود

لوپین ادامه داد:خب اما در مورد قسمت دومخبر" از اونجا که من در ماه دوجلسه غیبت دارم....پانسی پارکینسون با صدای بلند گفت:حتما ته جنگل اقامت دارید من نمیدونم وزارت خونه چطوری بهش اجازه ی تدریس داده اونم با قانون ممنوعیت کار برای گرگینه ها

هری زمزمه کرد:خفه شو پارکینسون

لوپین حرف پانسی را نشنیده گرفت:در مدت غیبت من در هر ماه معلم جدیدی به شما تدریس میکنه بعد رو به پانسی ادامه داد:البته همونطور که دوشیزه پارکینسون گفتند وزارت خونه قوانینی برای ممنوعیت کار وضع کرده بود ولی فکر میکنم خودشون پشیمون شدند .در واقع من از طرف شخص وزیر برای تدریس دعوت شدم .خب حالا میریم سر درس امروز.

دین طاقت نیاورد و دستش را بلند کرد:میشه بگیناستادئ جانشونتون کیه؟

_به موقعش میفهمید آقای توماس

رون با خوشحالی گفت:همین که اسنیپ نیست برای من کافیه



لوپین نگاه مهربانی به او کرد :خب بهتره بریم سر درس امروز.از اونجا که شما دانش آموزای سال هفتم هستین و بخاطر مسائلی که همه ازش خبر داریم کلاس امسال ما یکم پیشرفته تر میشه در واقع یکم بیشتر از یکم پیشرفته میشه .ما جادوهای دفاعی رو تو کلاس تمرین میکنیم و وقتی همه قدرت اجرای اونا رو پیدا کردن وارد مرحله ی عملی میشیم .اولین درس امروز طلسم سیمپری یانتو ست کسی کاربردشو میدونه؟

مثل همیشه دست هرمیون بالا رفت.لوپین لبخند پر غروری به او زد:بگو هرمیون

_طلسم دگرگون ساز!!!با این طلسم میشه هر چیزی رو دگرگون کرد اما خیلی قویه و هرکسی از پسش بر نمیاد بعد با حیرت پرسید یعنی این طلسمو یاد میگیریم؟!!

لوپین لبخندی زد :کاملا .مثل همیشه درست و کامل ده امتیاز برای گریفندورو بیست امتیاز دیگه هم میگیری اگه بگی در مقابل کدام موجودات بکار میره

_اینفری ها

_آفرین حالا کی میتونه یه راه دیگه برای غلبه بر اینفری ها رو بگه؟

اینبار بجز هرمیون دست هری بالا رفت:بگو هری

-آتش دوزخی ها از آتش میترسن

_درسته ده امتیاز دیگه برای گریفندور حالا همه آماده بشین چوبدستی هاتونو در بیارین .حرکت چوبدستی در این طلسم دورانیه و ورد باید با تمرکز ادا بشه .اگه درست انجامش بدین ده امتیاز میگیرین و این تا زمانی که بر طلسم تسلط پیدا کنین ادامه داره .اما کم کم میتونین تحت اختیار درش بیارین.حالا یه اینفری رو جلوی خودتون مجسم کنین و به نوبت شروع کنین فط مواظب باشین همدیگه رو حدف نگیرین.خانم پامفری هیچ خوشش نمیاد.

تمرین این طلسم اونقدرها هم آسان نبود هری با تمرکز روی خاطراتش بارها و بارها سعی کرد اما موفق نمیشد تا اینکه بدن سرد آنها را در تماس با خود بیاد آورد با قدرت فریاد زد:سیمپری یانتو این بار هم محکم به عقب پرتاب شد بقیه ی دانش اموزان ظاهرا به خوبی از پس انجام طلسم بر امدند اما زمانی که همه توقع تشویق داشتند و هری منتظر تکلیف شب اضافه بود لوپین درست برعکس عمل کرد:آفرین هری راهش دقیقا همینه.

مالفوی با خشم گفت: اون که موفق نشد مگه اینکه راهش این باشه که خودمونو به در و دیوار بکوبیم؟و نیش خندی زد

لوپین جواب داد:برعکس آقای مالفوی هری تنها کسیه که این طلسم رو درست اجرا کرد.شاید چون اون تنها کسیه که تو این کلاس یه اینفری رو دیده .بقیه ی شما فقط وردشو تکرار کردین.اما یه اینفری برای مبارزه نداشتین .درحالیکه ظاهرا سر هری خیلی شلوغ بوده.بهتون گفته بودم یه اینفری رو مجسم کنین هری ده امتیاز میگیری از بقیه یکی ده امتیاز کم میشه



مالفوی از ته کلاس اعتراض کرد:این درست نیست خب ما اینفری ها رو ندیدیم

لوپین خنده ی مرموذی کرد:حق با شماست آقای مالفوی .من میخواستم از مهارت شما در اجرای طلسم مطمئن بشم ولی حالا که اینقدر عجله دارین باشه .من ترتیبشو میدم.میتونین پس فردا در کلاس مراقبت از موجودات جادویی منتظر باشین

چهره ی مالفوی به وضوح نشان میداد که از حرفش پشیمان است.

آنشب وقتی هری و رون و هرمیون وارد اتاق ضروریات شدند بجز زاخاریاس اسمیت "ماریتا اجکومب و چند نفری که به هاگوارتز برنگشته بودند بقیه ی گروه در اتاق منتظر او بودند.هری از اینکه آنها هنوز به الف دال وفادار بودند خوشحال بود .

نگاه جینی بین صورت مشتاق اعضاای گروه و هری چرخید :نمیخوای بهشون بگی؟

هری سر تکان داد:خب حالا که اعضای گروه مشخص شده .بهتره بدونین که امسال الف دال به خاست پروفسور مک گونگال دوباره تشکیل شده

ارنی با حیرت سوتی کشید:مک گونگال!!!نه بابا...._درسته ارنی و باید بدونین که وظیفه ی امسال الف دال حفاظت از مدرسس .یعنی حفاظت از قلعه و ساکنان اون....

لونا موهایش را از صورتس کنار زدو با بیخیالی همیشگیش زمزمه کرد:در برابر چی؟دوزخی ها ؟ ...دیوانه سازها؟...

_در برابر همه ی اینها "ولدمورت "مرگخوارانش و تمام متحدانش و به خصوص در برابر مرگخواری که العان در هاگوارتزه

نفسها در سینه حبس شد.هری با لحنی جدی ادامه داد:یکی از وظایف ما اینه که از اون چشم برنداریم.خب حالا هنوزم میخواید به فعالیتتون ادامه بدین؟

وقتی تایید مشتاقانه ی انها را دید ادامه داد:خوبه .حالا....نگاهی به سیموس کرد که دستش را بالا اورده بود:بگو سیموس.

_هری اگه اونطور که قبلا شایع شده بود مرگخوارها مثل پارسال بریزن تو قلعه...منظورم اینه که اونا خیلی ماهرتر از ما هستن....ضمنا تعدادشونم خیلی بیشتره

_درسته سیموس ...در این مورد پروفسور مک گونگال به ما کمک میکنن.قراره ایشون به اعضای الف دال جادوهای قوی تری رو اموزش بدن.در مورد تعداد نفراتم پرفسور مک گونگال پیشنهاد عضو گیری رو دادن ولی من فکر میکنم باید در این مورد با احتیاط بیشتری عمل کنیم بنابراین فعلا فعالیتمون از دانش آموزان مخفی میمونه.

نویل با کم صبری پرسید:ولی چرا فکر میکنین مدرسه به حفاظت احتیاج داره؟و اگه اینطوره چرا وزارت خونه اقدامی نمیکنه؟؟!!!!؟؟

_وزارت خونه فکر میکنه حفاظت از هاگوارتز اهمیتی نداره در صورتی که همه مون میدونیم اگه قلعه به دست اونا بیوفته چه پایگاه مستحکمی پیدا میکنن .وزیر مطمئنه که هدف مرگخوارها کشتن پروفسور دامبلدور بوده .از طرفی اونا حاضر نیستن نصف ماموراشونوبرای حفظ مدرسه معطل کننو اگرم بکنن میدونیم مرگخوارها چه آزادیی پیدا میکنن ؟همینطوریشم هر کاری میخوان میکنن وای به حال اینکه تعداد کاراگاها نصف بشه.

دین پرسید:هری تو این چیزارو از کجا میدونی؟

_خب ما هم منابع خودمونو داریم یه چیز دیگه اینکه قراره امسال پروفسور مک گونگال به اعضای الف دال جادوهای قوی تری رو آموزش بدن

همهمه ی بچه ها بلند شد هری صدایش را به شیوه ی آمبریجی صاف کردو همهمه را از بین برد:قبل از هر چیز باید بدونین اینجا از این به بعد محل رسمی جلسات ماست و خانم مدیر به ما اجازه دادن که تا ساعت یازده هر شب کلاس داشته باشیم.

کالین کریوی با ذوق گفت:آخ جون دیگه مجبور نیستیم یواشکی بریم

دنیس پس گردنی مجکمی به او زد:احمق جون همه ی هیجانش به مخفی بودنشه.

هرمیون خیال آن دو را راحت کرد:محل جلسات بین خودمون میمونه .اما برای جلوگیری از ورود سایر افراد باید اسم ورودی اتاقو عوض کنیم تا اعضای سابق گروه و احتمالا دانش اموزای اسلایترین نتوننوارد بشن.ضمنا تا زمانی که تصمیم به عضو گیری نگرفتیم بهتره فعالیت دوبارمون از بقیه ی بچه هامخفی بمونه .هرچند که العانم چند نفر میدونن

همه با این نظر مولفق بودند

فرد در حالیکه یک قلم پر و کاغذ پوستی را از کیفش در میآورد و بدست هرمیون میداد گفت:خب پس بهتره یه بار دیگه اسممونو تو برگه ی جدیدی بنویسیم.

اینبار کسی اعتراضی نکرد هرمیون در اول برگه یک جای خالی گذاشت و اسم خودش را به عنوان نفر دوم نوشت بعد آنرا به جرج داد . جرج هم به کالین .برگه بین اعضای گروه چرخید تا به هری رسید و هری اسم خودش را به عنوان نفر اول نوشتو برگه را به هرمیون سپرد .هرمیون با دقت برگه را برانداز کرد و گفت:خب سوالی که میکنم رسمی بودن برگه رو تایید میکنه.همه موافقین که تمام کارها و اقدامات الف دال و وظایفی که به عهده ی ما گذاشته میشه بین ما بمونه و به هیچ کس درباره ی آن اطلاعات ندیم؟ حاضرین تا پای جان با ولدومورت و متحدانش بجنگین؟

همه تایید کردند هرمیون لبخندی زد و گفت:خوبه پس چوبدستی هاتونو در بیارین و کاری رو که میگم بکنین.به دستور هرمیون هری چوبدستی اش را حرکت تندی داد نوری طلایی رنگ از چوبدستی اش خارج شد و هرمیون آنرا با چوبدستی اش گرفت سپس با نور نقره ایهرمیون مخلوط شد و رون آنرا دریافت کرد.از چوبدستی رون به چوبدستی فرد جرج جینی لونا ارنی هانا و بقیه ی گروه رسید و در آخر بصورت طناب کلفت طلایی رنگی در آمد که با رنگ طلایی و دوازده رگه ی نقره ای میدرخشید هرمیون چوبدستی اش را حرکتی دادو نوار طلایی رنگ در بالای لیست اعضای گروه خیلی درخشان نوشت

پیمان نامه ی ارتش دامبلدور

جرج حیرت زده گفت:جادوی پیمان؟هرمیون تو بی نظیری

هری متوجه منظور جرج نشد .وقتی بعد از تمرین آنشب به خابگاه برمیگشتند هری از هرمیون پرسید:این جادوی پیمان چیه؟

هرمیون لبخندی زد و در حالیکه پیمان نامه را در کیفش میگذاشت گفت:یه جادوی باستانیه که پیمانی رو بین اعضای گروه ایجاد میکنهتا به قولی که دادن عمل کنن.اینم از فواید درس طلسمهای باستانیه

هری با حیرت پرسید:یعنی مثل پیمان ناگسستنی؟

_خب آره شبیه همونه اما فرق داره اگه با عهدت وفانکنی آدمو نمیکشه اما جلوی خیانت رو به یه روش دیگه میگیره

_چطوری؟

_ببین اگه یکی از اعضای گروه حتی بطور ناخوداگاه حرفی رو که تو جلسات گفته شده نباید زده بشه از دهنش بپره یا بنویسه یا به کسی نشون بده شنونده دچار اختلال میشه اون حرفو نمیشنوه یا نوشته رو نمیبینه البته گاهی هم جلوی خیانت لفظی رو با یه تپق میگیره در هر حال اگه چیزی تو جلسات عنوان بشه و بگی نباید به گوش کسی برسه هیچ کس نمیتونه کاری رو که به خیانت منجر بشه انجام بده

رون پرسید :خب پس چرا محفل از این روش استفاده نمیکنه؟

بجای هرمیون فرد جواب داد:چون دسترسی به این اطلاعات برای جادوگرای شرافتمندی مثل ما ممکن نیست اما مرگخوارا با چند تا طلسم حافظه اطلاعات رو بیرون میکشن

_چرا ما نمیتونیم ؟

_اوه رون چقدر خنگی اگه رو کسی این طلسمها رو انجام بدی مغزش از کار میوفته

چیزی در ذهن هری روشن شد:مثل کاری که ولدمورت با برتا جورکینز کرده بود؟

_آره اما باید یکم محکم کاری کنم تا خیالمون راحت بشه با این طلسم خیالمون از طرف بچه ها ی مدرسه راحت میشه اما باید یه فکری هم به حال بزرگترها کرد

رون پرسید:چرا همون جادوی قبلی رو استفاده نکردی اونم که خوب کار میکرد

_اوه تو رو به مرلین رون .اون طلسم جلوی مرگخوارها رو نمیگیره نکنه فکر کردی اونا از جوشهای صورت بچه ها میترسن.بعلاوه اونو یه بار انجام دادیم.البته من امشب یه سری جادوی دیگه روش میذارمتا خیالمون راحت بشه.نمیخوام دوباره کسی پیمان نامه رو بخونه.
...............................
Finish

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1385 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی" کتاب تست دیگه چی داری؟!!" تقدیم میکند:

بیگانه

در

عشق + 2 !

با شرکت:
پوی... در نقش ارباب لرد ولدمورت کبیر
آ..... در نقش آنیتا دامبلدور
شه.... در نقش دراکو مالفوی
.... در نقش ورونیکا ادونکور!
با نقش آفرینی خاله باز قرن:
میل... در نقش آلبوس دامبلدور!

بقیه ملت هم سر جای خودشون!

قسمت اول:

تصویر کم کم روشن میشه و یه محله خراب خوروب رو نشون میده که ملت جادوگر که از بس نوشیدنی خوردن، یه صورتی کجکی راه میرن!
تصویر آروم آروم زوم میکنه توی یه پنجره ی کثیف میخونه ای به نام مسنجر، و ملت میبینن که ولدی کچل جامعه شون، داره نوشیدنی کره ای میل میکنه!
یهو یکی با قدرت میزنه به شونه های ولدی جامعه، به طوری که تمام نوشیدنیش میریزه روی سر و صورتش! ولدی تا کلشو برمیگردونه تا مچ طرف رو بگیره، میبینه آنیتا رو به روشه و داره اینجوری: نگاهش میکنه!
_ دختره ی ....
اما آنیت امونش نمیده و در حالی که لپش رو میکشه، میشینه صندلی بغلیش و با شوق و ذوق میگه:
_ چطوری ولدی کچل؟!! روغن بادوم خوب کار میکنه؟!! هر هر هر!!!!
ولدی لیوانشو محکم میکوبونه روی میز و به انیتا اخم میکنه و میگه:
_ ولدی عمته!
_ اوا پس تغییر هویت دادی و ما خبر نداریم؟!!
_ نخند!.... بی ادب!.... من ارباب لرد ولدمورت کبیرم! مگه شناسم رو نمیبینه؟!! کور شدی؟!!
آنیتا شکلکی در می یاره و میگه:
_ برو بابا! خیلی حرف بزنی بهت میگم کریم خان زند!... پس زیاد افه نیا!
ولدی: مــــــاااااااااا !
آنیتا:

دقایقی بعد:
_ خب آنیتا، چه خبر از محفل؟!! راضی هستی؟!!
آنیتا به صندلیش تکیه میده، آهی از سر حسرت میکشه و میگه:
_ نه!... بچه ها خیلی تنبلن! حوصلم سر رفته!
ولدی ابروهاش رو می ندازه بالا و با شعف میگه:
_ خب خانوم کوچولو() !! تو می تونی بیای مرگخوار بشی!
و حالا نوبت آنیتا بود تا بگه: مـــــــــــــاااااا !!!... رو رو برم!
ولدی: خب، چی میگی؟!!
آنیت ریشهای نداشتش رو نوازشی میکنه و با چهره ای که از شدت هومکیوس و مشکوکیوس، به حالت علامت سوال در اومده، میگه:
_ هووم!!... مشکوک میزنی!... ولی نه! نمیخوام بیام زیر سایه ی اون چمیدونم چی چی!...نوچ!
ولدی با احساس تمام یکی میزنه تو سر انیتا و میگه:
_ خاک بر سرت که یه ذره توش نخود نداری!... بابا اونجا جای پیشرفت داری...
و سرشو مییاره نزدیک گوش آنیت تا یه چیزی بگه که یهو فردی دستار بر سر، میزنه تو سر ولدی و میگه:
_ پیرمرد جلف! از موهای سپیدت خجالت نمیکشی؟!!
_ کوییریل؟!!... مشکلی داری؟!!
_ اوا ارباب شمایین؟!... فکر کردم دومبله!!

چند ساعت بعد!
_ پس موافقی؟!!
_ نه زیاد.... اما اگرم باشم، شناسم رو چی کار کنم؟!! من بچه ی دامبلدورم! نمیشه که! یعنی یه جورایی ضایعه!
ولدمورت با خباثت تمام به صندلیش تکیه میزنه و میگه:
_ کی گفته تو دختر دامبلدور هستی؟!!
_ شناسه ی کاربریم!!
_ اما فکر کنم اشتباهی شده! چون تو دختر آلبوس نیستی!
_ نگو که دختر ققنوسم! حالم بد میشه، میزنم تو گوشت!!!!
_ نه خنگ خدا!... تو دختر خودمی! نفس من بیدی!!
_ مـــــــــــــــااااااااا !!!
و آنیتا به صورتی کاملا انتحاری غش میکنه و تصویر فید تو بلک میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1385 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
«سر در گریبون!»
بازیگران:
ادی ماکای در نقش هرمیون
کریچر در نقش بابای رون(گدا)
خانوم مجری برنامه خردسالان در نقش جینی ویزلی!!
و کل ملتی که نقش سیاهی لشکر رو ایفا کردن!!

بابای رون سرش رو کرده تو خشتکش!!و برای اینکه شناخته نشه موهاش رو هم با دستاش پوشونده و گهگاه صدای ضعیفی ازش خارج میشه!
-به من عاجز کمک کنید...تو رو جون مادرت...آقا مرلین بچه هاتو حفظ کنه...کمک کن...خانوم ایشالا سفید بخت شی...بده در راه خدا!!
هرمیون که جلوی یه بوتیک باکلاس وایساده با شنیدن این حرف برمیگرده و جمله رو چندبار با خودش مرور میکنه:"خانوم جیگرتو...بده در راه خدا"...هوم نه این نبود..."خانوم ایشالا با هم خوشبخت میشیم...بده در راه خدا"
یک ساعت بعد:
فکر هرمیون:"خانوم لگد به بختت نزن...بده در راه خدا"
هرمیون که خیلی گیج شده گوشاشو تیز میکنه تا شاید گداهه حرفشو تکرار کنه!!
بابای رون:خانوم ایشالا سفید بخت شی...بده در راه خدا!!
چشمای هرمیون برقی میزنه و حرکات موزونی که در دوران طفولیت از "ندا جون" آموخته(همون رقص یول بال )تو ذهنش تکرار میکنه:جلو عقب چپ راست!!جلو عقب چپ راست!!حالا بیا پایین!حالا بالا!حالا بلرزون!!
وقتی توصیه های نداجون رو خوب به یاد میاره،با تفش کمی موهاش رو صاف میکنه و به طرف گداهه میره.یه سکه از تو جیبش درمیاره و میندازه تو کاسه ی طرف!بابا رون بدون اینکه نگاهش کنه میگه:
-الهی عاقبت بخیر شی جوون!!
-جوون؟؟؟کدوم جوون؟؟؟بابا مامانم دیگه بدون شوهر و بچه خونه رام نمیده!!!...همین؟حرف دیگه ای نداری؟!
-ایشالا یه شوهر خوب برات پیدا شه...
-دیگه؟
-چمیدونم.خوشتیپ،پولدار!
هرمیون با انزجار گدا رو ورانداز میکنه و تو دلش میگه:خب یکم بیریخته!ولی غیرقابل تحمل نیست!
صداش رو صاف میکنه:هوم...شما خیلی خوشتیپیا!!
-جدی میگی؟!!
-اوهوم دروغم چیه!اما خیلی بیناموسیا!زنت میدونه میشینی کنار خیابون به دخترای مردم پیشنهاد ازدواج میدی؟؟
بابای رون داره شاخ درمیاره:پیشنهاد؟
هرمیون در حال قر دادن:آره دیگه!!همین الان گفتی دوسم داری!
بابای رون تو دلش:"ایول!کیس مناسبم پیدا شد...فقط یکم شبیه هرمیون خودمونه که اونم مهم نی!!دیگه رونم نمیتونه بگه زنه من خوشگلتره!!"
-زن ندارم...یعنی زیاد ندارم...
هرمیون هر هر میخنده:خب...منم یه چیزی تو همین مایه ها!

...فوقع ما وقع...

بیست سال بعد:
خونه ای نامرتب و بهم ریخته،هرمیون روی مبل نشسته و پاشو انداخته رو اون یکی پاش،با یک دست آبمیوه میخوره(خاک تو سر ماه رمضونه خودت روزه نمیگیری فکر ملت روزه دار باش!!)و با دست دیگش گوشی تلفن رو گرفته!!تعدادی بچه ی قد و نیم قد هم از سر و کولش بالا میرن!
-آره عزیزم...نه قربونت برم من خودم ساعت 5 میام دنبالت...اوا شوورم بیدار شد!!
و صداش رو میاره پایین:پس ساعت 5منتظرم باش!اوکی بوس بای!
هرمیون رو به شوورش لبخندی میزنه و تکونی به خودش میده،بچه ها میریزن پایین و ضربه مغزی میشن و میمیرن!!
-کی بود باز؟با کی قرار داری؟
-من؟؟من با هیشکی عزیزم!بیست ساله که من فقط باتو زندگی میکنم!
شوورش یه شیشکی میبنده:زرشک!فقط بامن؟آره؟من حتی نمیدونم پدر کدوم یکی از این بچه هام!بعد تو فقط با من زندگی میکنی؟؟
-باور کن جینی بود عزیزم،دوست دوران طفولیتم!
ناگهان قیافه ی آرتور مچاله میشه:چـــــــــــــــی؟جینی؟با جینی داشت حرف میزدی؟
-آره!میشناسیش؟
شوور که هنوز همون حالت سرافکنده و سر در گریبون!!بیست سال پیش رو داره دست میبره و صورت خیسشو پاک میکنه:نه نمیشناسم!نمیدونم کیه!
هرمیون که سعی داره بحث رو عوض کنه میگه:ببین من دیگه نمیتونم به این روابط نامشروعم با تو ادامه بدم!بیا ازدواج کنیم!
-ازدواج!من موافقم!بریم!

فردای اونروز،یعنی روز عروسی!
هرمیون:ببخشید عشق من،یه سوال فنی داشتم از حضورتون!تو اسمت چی بود؟
-هوم...بذار فکر کنم ...اسمم...آها!یادم اومد!آرتور!آرتور ویزلی!
قیافه ی هرمیون یه چیزی تو مایه های قیافه ی آرتور در سکانس قبلی مچاله میشه زبونش بند میاد و سکته میکنه!

چندساعت بعد؛توی بیمارستان!
آرتور ویزلی توی اتاق انتظار نشسته و زار میزنه...
در همین موقع دکتر در رو باز میکنه!*و میاد بیرون...آرتور به طرفش شیرجه میره و آویزونش میشه:دکتر!دکتر زنم کجاس؟
دکتر:متاسفم آرتور.اون مرد...دیگه خیلی دیر شده.زنت گفت که کاش فقط یه بار تو این بیست سال سرتو از گریبون بیرون میاوردی...گویا قبلا با پسرت رابطه داشته...هوم راستی تو لحظات آخر یه بچه ی دیگه هم بدنیا آورد!!اونم وردار ببر!تور عروسیشم کنار بزن تا هویت واقعیشو بشناسی!!

آرتور تور عروسی رو از روی صورت هرمیون کنار میزنه...
-اوه مای گاد...پس اونیکه من بیست سال تموم باهاش زندگی کردم هرمیون بود...چرا هیچوقت سرمو از گریبونم بیرون نیاوردم؟؟چرا هچوقت موهاشو از رو صورتش کنار نزد؟؟خدایا منو ببخش و بیامرز!من به پسرم خیانت کردم...
و اونم سکته میکنه میمیره......

چند سال بعد:
رون و داداشش!!سر قبر باباشون نشستن.رون خودشو انداخته رو قبر و با چشم گریون داره قبر رو میشوره...
داداش کوچیکه:دادا...بابا چه شکلی بود؟؟
رون:...بابا...سر در گریبون...خسته...تنها...غمگین...آخرم به من خیانت کرد و از ناراحتی دق کرد مرد!!
داداش کوچیکه:دادا...چجوری بهت خیانت کرد؟
رون:ببین بچه!من واقعا نمیدونم تو اون مهد کودک چی به شماها یاد میدن!این چه سوالیه!اصلا به تو چه!پاشو بریم خونه ببینم!پاشو!
و به سمت خونه رهسپار میشن!
__________________________
*:چمیدونم!از یه دری بیرون اومد دیگه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1385 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ويزل پيكچر تقديم مي كند :
ريش سفيدان كوييديچ
آرتور سوار چوب جارو وارد صفحه مي شه و فيلم استوپ مي خوره زير نويس:** آرتور ويزلي ** آرتور از صفحه خارج ميشود.
نقل قول:

با شركت:
پروفسور اسپروت
بروبچز تيم ريش سفيدان كوييديچ
سر‍‍‍ژ (خاننده تيتراژ پاياني)

____________________ زمين كوييديچ
پروفسور اسپروت (از توي هوا): اومدي آرتور... زود بيا بالا... تمرين تازه شروع شده.
آرتور اول بعد مي پره روي جارو و مي ره بالا.
پروفسور اسپروت: خوب اول كمي نرمش مي كنيم بعد تمرين.
تا پروفسور اسپروت روي جارو خم ميشه از روي جارو پرت مي شه پايين.
بازيكنا همه با هم :
پروفسور اسپروت :
پروفسور اسپروت: خوب حركت دوم رو انجام ميديم.
پروفسور اسپروت اين بار حركت كششي به سمت چپ رو انجام ميده ولي اينبار هم شروع ميكنه دورر خودش بچرخه.
دوباره بازيكنا همه با هم :
دوباره پروفسور اسپروت : :slap:
بعد بر مي گرده رو به بازي كنا و مي گه تصویر تغییر اندازه داده شده حالاكه اينجوره خودتون بريد تمرين كنيد.
تا توپا رو رها مي كنن يه بلوجر مي خوره توي سر آرتور )-b .
پروفسور اسپروت(توي ذهنش): حقته به من مي خندي!؟ :ydevil
پروفسور اسپروت:تمرين تعطيله ببريدش بيمارستان.
__________________________________________________
تيتراژ پاياني:
از اون بالا نگا كردم
ديدم منو صدا مي كرد
يكي مي گفت بپر پايين
يكي تو قلبم داد ميزد.

با تشكر از :
تيم ريش سفيدان كوييديچ
جارو فروشي سر كوچه
شكلك سازي قزوين

به اميد پيروزي تيم ريش سفيدان كوييديچ در جام حذفي كوييديچ.(من از تيم خواصي طرفداري نمي كنم!! :no: )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عاقلان دانند...
Re: بازگشت بيگانه! ----> اپيزود سوم!
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1385 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
كمپاني پشم پيكچرز تقديم مي كند ....


نمايي باز از يك اتاق خالي كه درون آن تنها يك عدد كتاب تست ادبيات گاج و يك جلد كتاب ادبيات سال دوم دبيرستان به چشم مي خورد .. پنج پايي عينكي روي زمين نشسته و بلند بلند در حال درس خواندن است !!!
" در اين سراي بي دري، كسي به در نمي زند /// به دشت پرملال ما پرنده پر نمي زند !!! "
- تق تق !
پنج پا : كيه كيه در ميزنه من ....
- نميخاد دلت بلرزه مك بوئن جون، منم بيگي !
مك بون : وايستا الان ميام درو باز مي كنم !
بوووووووم !
بيگانه : هوومكيوس، اين دره چرا منفجر شد ؟!!
صداي پر زدن يك پرنده در اين سراي بي كسي .......
شترق !!
مك بون : اِ هدي جون بره چي با سر اومدي تو شيشه ؟!
هدويگ : آخه بووقي چند بار بهت گفتم من روزكوري دارم، پنجره ها رو باز كن هميشه عشقو بيار تو خونه !!!!

چند دقيقه بعد ./
نمايي باز، يك پرنده، يك پنج پا و يك موجود مجهول الهويه ! پشت ميزي كه معلوم نيست بيگي از كجا بلند كرده نشستن !
هدويگ : خب ما اين جا جمع شديم تا، تا، تا چي ؟!
مك بون : نميدونم، من داشتم درس مي خوندم شما دو تا مزاحم مثل ابليس پر تلبيس دور گرد من طواف كرديد !!!!
به طرز كاملا ناخود آگاه بيگانه دستشو ميكنه تو پراي هدويگ، هدويگ دستشو مي كنه تو پشماي مك و مك دستشو مي كنه تو جيب راست بيگانه و از جييب چپ بيگانه يه تيكه كاغذ در مياد كه روش نوشته :
" ما سه نفر اينجا جمع شده ايم تا دو كفتر عاشق لرد ولدمورت كبير و ورونيكا ادنكور را به هم برسانيم و بر اين عهد خود پاي بنديم تا پاي جان !! " بيگانه و هدويگ : تا پاي جان !!
مك بون : چرا تا پاي جان، تا پاي الكسا !!!
شترق !! ( چيزي نتركيد صفحه سياه شد !! )


_*_*_*_*_*_*_*_*

لرد ورونيكا كش !
اپيزود اول از سري فيلم هاي عشق شيشه اي !!
كارگردان : مك بون پشمالو !
نويسنده : مك بون پشمالو با الهام از كتاب ورونيكا حاضر است بميرد ولي با اين لرد بووقي ازدواج ننمايد نوشته مشترك پائولو كوئيلو و بيگانه !!
طراح صحنه : هدويگ !!

_*_*_*_*_*_*_*_*

صبح يك روز بهاري !
لرد ولدمورت كبير : هوي بليز درست بِليز، آني اون پستارو ول كن بيا از لاي اين سيم خاردارا رد شو !
آني : قربان اين مرگخوارا خيلي ضعيفن ماي سي ديدنت درينك واتر !!
لرد ولدمورت كبير : پليز شات آپ !! ... تو خودت از همشون بدتري !
بليز : بله قربان !
لرد ولدمورت كبير : هان چته ؟!
بليز : قربان شما الان منو صدا كردين !! گفتين بليز شاپ آت !!
لرد ولدمورت كبير : آه خدايا ، تو اگر مي دانستي كه چه رنجي دارد، كه چه دردي دارد، آموزش رول سياه به اين ماگل ها، از من خسته نمي پرسيدي، آه اي لرد چرا تنهايي ؟!!
مرگخوارا : هيوومك ، مشكوكيوس، لرد زده به سرش !!

++++ ////// ++++
- مي تونم شما رو ياري كنم، مرد جوان !!
لرد ولدمورت كبير : با مني؟!
- بله با شما هستم، مگر جز ما كس ديگري اينجاست !
لرد ولدمورت كبير : ها ! .. اِ من كجام !! بليز !!
- من فرشته نجات تو هستم .. لرد ورونيكا ادونكور ... پادشاه سياهي و تباهي كه در گذرگاه ديگاروس زندگي مي كنم ... به سوي من بيا !!
لرد ولدمورت كبير : نرو ... نرو ... تو هم مث من نمي توني دووم بياري !!
++++\\\\\\++++

بليز : اِ بچه ها به هوش اومد ... لردي ول كن زشته چرا منو بغل كردي ؟!!
لرد ولدمورت كبير : من، من، حس مي كنم كه مي تونم تو رو، يعني، چيز، ببين نهال عشقمو، من تورو خوشبخت مي كنم !!
بليز : اوا لردي ولم كن... بچه ها كمك !!!
لرد ولدمورت كبير : نرو عشق من !!

صداي هري : عمو آلبوس، عمو آلبوس، حالا كه ولدي عاشق شده من با چه نيرويي بكشمش !!؟
صداي آلبوس : با نيروي عشق فرزندم ، با نيروي عشق !!
صداي هري :‌باشه عمو !!




ادامه دارد ../

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1385 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی با کفش های کتانی ( قسمت اول)
با شرکت:
لرد ولدمورت، توبیاس اسنیپ، سوروس اسنیپ،بیگانه،جاگسن اون،آنی مونی،بلیز زابینی
تیراژ:5000 نسخه به صورت سینمایی

ارباب:خوب مرگ خواران، با شما هستم مرگ خواران...
ارباب: هاااااااای بیدار شین دیگه
مرگ خواران: ما را ببخشین
ارباب: پول وده... نه باشه، نه خیلی خوب
بلیز زابینی:
ارباب: آواداکداورا
ارباب: به همین راحتی جاگسن جنازش رو جمع کن
توبیاس که از در وارد شد: تولد تولد تولدت مبارک مبارک بیا شمع ها رو وت کن تنا صد سال زنده باشی...
ارباب: شما تولدمو یادوتنه؟
سوروس: پس چی ارباب راستی براون هدیه خریدم...
ارباب: جان من؟ بدش ببینم کو این هدیه؟
سورورس: ایناهاش اینجاست...
و یک جعبه کادو شده به ارباب داد.
ارباب باز کرد...
- واااااای کفش کتونی حالا می تونم با رفقا بریم فوتبال



واااااااای داره کارتم تموم می شه منو ببخشین بعدا میام
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!