شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
قطار با صدایی خفه و کشیده خاموش شد؛ نه صدای سوت، نه اعلان ایستگاه—فقط سکوت. برف آرام روی بدنهاش مینشست، و نور سبز فانوسهای جادویی، بر یخهای جمعشده روی سکو میلغزید. سیبل، آخرین کسی بود که از قطار پیاده شد. شنلش با خطوطی شبیه تار عنکبوت بر دوشش افتاده بود و چمدانی فلزی، بیصدا پشت سرش حرکت میکرد.
دورمشترانگ از دور شبیه یک قلعه متروکه در قصههای کودکانه بود، اما از نزدیک، آن قصه رنگ خونی تاریک داشت. سنگهای سیاه، با رگههایی از چیزی که شبیه ریشههای خشکشدهی درخت بود، ساختمان را پوشانده بودند. فانوسها لرزان، نورهایی میپراکندند که گویی خاطراتی قدیمی را از درون سنگها بیرون میکشیدند—خاطراتی که نباید زنده میشدند.
هوا ساکت بود، بیش از حد ساکت. نه صدای کلاغی، نه زمزمهی باد. فقط سرمایی که مثل سوزنهایی از جنس شیشه، پوست را میدرید. سیبل لحظهای ایستاد و به دروازهی بلند قلعه خیره شد. استخوانهای اژدها—اگر واقعاً استخوان بودند—در تاریکی شب برق میزدند، انگار از درون میسوختند.
نمایندهها یکییکی وارد شدند، اما سیبل عقب ماند. صدای پایش روی سنگها نمیپیچید. انگار زمین، صدای او را نمیپذیرفت. نگاهی به آسمان انداخت—ابرهایی سنگین، خاکستریِ مایل به سبز، بیحرکت در هم چفت شده بودند. هیچ پرندهای پر نمیزد.
او به شکاف باریکی در دیوار سمت راست قلعه نگاه کرد. سایهای کوتاه و تند از آنجا عبور کرد. سریع، بیصدا، نامطمئن. شاید فقط یک بازی نور بود. یا شاید نه.
درون قلعه، بویی عجیب در فضا بود. ترکیبی از خاک خیسخورده، گیاهان دارویی و چیزی شبیه موم سوخته. راهروها باریک و بلند، با سقفهایی که در تاریکی گم میشدند. دیوارها با نقشهایی پوشیده شده بودند که بیشتر به خراشهایی ناخوشایند شباهت داشتند تا هنر. هر کدام از آنها مثل پارهای از ذهنی گمشده بودند—نقشی نیمهکاره، بینظم، گویی کسی در دیوانگیاش چیزی را ثبت کرده باشد.
نور شمعها، روی دیوارها میرقصید. اما بازتابشان روی پوست دیگران مینشست، نه بر سیبل. گویی نور، از او دوری میکرد. گویی خودش هم میدانست که چیزی درون این دختر، با نور بیگانه است.
سیبل ایستاد. چمدانش بیحرکت شد. یک صدای دور، آهسته و جیغمانند از جایی در عمق قلعه بلند شد. کسی واکنشی نشان نداد. شاید فقط او شنیده بود.
یا شاید، فقط او قرار بود بشنود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
این مأموریت، نقطه عطف جام آتش است؛ جایی که دیگر رقابت صرفاً درباره برتری فردی نیست، بلکه درباره ساختن روایتی مشترک و تجربهای جمعی است. در این بخش از رقابت، نمایندگان هاگوارتز باید وارد سرزمینی تازه، فضایی ناآشنا و فرهنگی متفاوت شوند: مدرسهی جادویی دورمشترانگ.
تمرکز این مأموریت بر همافزایی خلاقیتهاست؛ اینکه هر شرکتکننده چگونه میتواند روایت دیگران را ادامه دهد، تضادها و تفاهمها را در قالب داستان به تصویر بکشد، و در عین حال، شخصیت خود را نیز پرورش دهد. رقابت، همکاری، اتحاد یا حتی خیانت—هر عنصر داستانی که با همدلی یا فقدان آن در ارتباط باشد، میتواند مسیر داستان را شکل دهد.
برای اطلاعات بیشتر در مورد جام آتش به اینجا مراجعه کنید. -----
شروع سوژه :
قطار پرندهای از مه بیرون آمد. صدایی غرشگونه به همراه جرقههایی سبز و آبی در هوا پیچید. بدنهی تیره و فلزیاش با نماد چهار گروه هاگوارتز حکاکی شده بود، و ردیفی از پنجرههای گرد، نور زردی را به بیرون میتاباندند. درون هر پنجره، صورتهایی پر از هیجان، نگرانی، یا خونسردی دیده میشد—دوازده نمایندهای که برای دفاع از افتخار هاگوارتز پا به دورمشترانگ گذاشته بودند.
قطار با جادویی پیچیده، بیصدا در آسمان شناور میشد و بر فراز سرزمینی پوشیده از برف و کوههای سیاه در دوردست، راه خود را میپیمود. باد سرد از شکافهای پنجرهها عبور میکرد و صدایی خفه از لابهلای فلزات عبور میداد. تام آهی کشید و به پایین نگاه کرد—جایی در میان مه و ابر، قلعهای تیره و عظیم، در قلب برف و سنگ، درخششی مبهم داشت.
دورمشترانگ.
قلعهای با دیوارهای بلند، برجهایی مخروطیشکل، و دروازهای که به نظر میرسید از استخوان اژدها ساخته شده باشد. ستونهایی سنگی، همچون نگهبانانی ساکت، در دو سوی ورودی ایستاده بودند. شعلههایی سبز و آبی روی فانوسهای جادویی در باد لرزیدند و نوری نامانوس به حیاط جلوی قلعه میدادند.
قطار به آرامی در آسمان چرخید، و با افول جادوییاش روی سکویی سنگی، تقریباً بیصدا متوقف شد. درها باز شدند. جادوی انتقالی فعال شد و یکییکی، نمایندههای هاگوارتز، با شنلهای ضخیم زمستانی و چمدانهایی که با افسون دنبالشان میآمد، از در خارج شدند.
در سکوتی سنگین، همه در برابر برج بزرگ مدرسه دورمشترانگ ایستاده بودند. آسمان خاکستری بود، زمین یخزده، و هوایی که نفس را به بخار تبدیل میکرد. اما چیزی عمیقتر در فضا جاری بود—آغاز یک تجربهی جدید. نه فقط برای مسابقه، بلکه برای کشف ابعاد دیگری از خود و دیگران.
در دوردستترین نقطهی شمال شرقی اروپا، جایی که بادهای یخزده از دل کوههای بینام میوزند و خورشید تنها چند ساعت در روز خودی نشان میدهد، بنایی عظیم و خوفانگیز بر فراز صخرهای بلند جا خوش کرده؛ مدرسهی جادویی دورمشترانگ. این قلعهی باستانی، در میان کوههای مهآلود و در کنار دریاچهای تیرهرنگ و عمیق پنهان شده، جاییکه نه نقشههای جغرافیایی نشانی از آن دارند و نه قطبنماها به درستی مسیرش را نشان میدهند.
نمای بیرونی ساختمان، سنگهایی عظیم و تیره دارد که در سرمای سوزان منطقه ترک خورده و لایهای نازک از یخ، دائماً روی آن نشسته است. برجی بلند با نوک تیز در مرکز قلعه برافراشته شده که گویی همچون نیزهای از دل زمین سربرآورده. پنجرههایی باریک و کشیده، نور کمی را به فضای درونی راه میدهند و در شب، شعلههای سرخ رنگی از مشعلهای جادویی درونشان سوسو میزند.
در اطراف قلعه، جنگلهای انبوه صنوبر و کاج، منطقه را دربر گرفتهاند. این جنگلها قدیمی و خاموشاند، با درختانی بلندتر از هر انسان و مهی که هیچگاه بهطور کامل کنار نمیرود. برخی از شاگردان قسم میخورند که موجوداتی در سایههای این جنگل زندگی میکنند که حتی نامشان را در کتابهای ممنوعه هم نخواندهاند.
درون قلعه، راهروها سرد و سنگیاند، با طاقهای بلند و نقوشی از نبردهای تاریخی جادوگران روی دیوارها. شومینههایی عظیم در هر تالار روشناند تا سرمای جانسوز منطقه را کمی مهار کنند، اما همچنان هوای سنگین و خفقانآور فضا را دربر دارد. کلاسها در اتاقهایی دایرهای و نیمهتاریک برگزار میشوند، جایی که تمرکز بیشتر بر جادوی دفاعی، دوئل و هنرهای تاریک است تا خوشگذرانی و تئوریهای انتزاعی.
سالن غذاخوری، سالن بزرگیست با سقفی طاقدار و چراغهایی از استخوان و کریستال سیاه که از زنجیرهایی آهنی آویزاناند. میزهای بلند و چوبی در چهار ردیف، پذیرای دانشآموزانیست که در سکوت غذا میخورند، زیرا که سکوت و انضباط در دورمشترانگ نه فقط انتظار، که قانون است.
مدرسهی جادویی دورمشترانگ، برخلاف هاگوارتز، به جای آنکه پناهگاهی گرم و دوستانه باشد، همچون میدان تمرین برای روح و اراده عمل میکند؛ مکانی برای آزمودن حد طاقت، شکل دادن قدرت، و پرورش جادوگرانی که نه به نرمی، بلکه به سختی آبدیده میشوند.