جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1399 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 12 از تصاویر کارگاه داستان نویسی
-خیلی خب رون اگه مسخره بازیو تموم نکنی ، یه جورایی نه تنها نمیرسیم به اون هاگوارتز لعنت شده ، بلکه باید با زندگی کوتاهمون هم خداحافظی کنیم .

رون وحشت زده گفت :

-اما من هنوز به هرمیون اعتراف نکردم !

هری ، چشم غره ای نثارش کرد و گفت :

-دقیقا ! پس لطف کن و روی رانندگی تمرکز کن .

-خیلی خب . بزار ببینم این چجوری کار میکنه .

رون با کنجکاوی ، کمی پایش را روی گاز فشار داد ؛ با خوشحالی لبخندی زد و گفت :

-فکر کنم این خوبه .

هری با دیدن تایر های عقب ماشین در آینه بغل ، که به پشت حرکت میکردند گفت :

-اوه نه .

رون گردن کشید و پرسید :

-چی نه ؟

-نه ، داریم میریم عقب .

و در همان لحظه ، ماشین ، با شتاب به عقب حرکت کرد .

هری در حالی که داد میکشید گفت :

-متوقفش کن!

رون که به سختی ، با وجود فشار هوا ، میتوانست حرف بزند گفت :

-نمیتونم !

هری ، شیشه های ماشین را بالا کشید و گفت :

-یعنی چی نمیتونی ؟! مگه این ماشین بابات نیست ؟!

رون در جوابش داد زد :

-اگه ماشین بابامه چرا من باید بلد باشم باش کار کنم؟!

هری در حالی که سعی میکرد چمدانش را از روی صندلی عقب پیدا کند گفت :

-یه فکری بکن !

رون ، با ترس به فرمان ماشین چنگ زد و نگاهش را به آینه ی عقب داد .

-اگه یکم دیگه بریم عقب ، میخوریم به بانک مرکزی !

هری با کلافگی چوبدستی اش را از درون کیف بیرون آورد و به جلو برگشت .

-خیلی ممنون بابت اطلاع دادن !

و ادامه داد :

-اون وردی که برای وایسوندن چیزا بود چی بود ؟!

-نمیدونم !

رون ، با دلهره به عقب نگاه کرد و گفت :

-چند متر دیگه مونده تا بخوریم بهش !

-یعنی بلد نیستی گاز بدی ؟!

-نمیدونم چجوری کار میکنه ! روی گاز فشار دادم و رفت عقب !

-ترمز چی ؟! اونو امتحان کن !

رون ، با ترس پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین با سرعت کمتری به عقب حرکت کرد .

هری نفسش را بیرون داد و گفت :

-بهتر شد .

-هری...

-چیه ؟!

-داریم به بانک نزدیک تر میشیم .

هری چشمانش را ریز کرد و گفت :

-قسم میخورم اگه یه بار دیگه به من بگی چه اتفاقی داره میوفته از پنجره پرتت میکنم پایین .

رون لبش را گاز گرفت و گفت :

-پس نمیگم که اگه دومتر دیگه پیش بریم تو ساختمونیم .

-چی ؟!

هری برگشت و به ساختمان بلند که چندان فاصله ای با آن نداشتند نگاه کرد .

-فکر کن رون ! اون ورده چی بود ؟!

رون در حالی که ناخن هایش را میجوید گفت :

-نمیدونم .. ایم ..ایمو..ایموبالانس ؟

-ایموبیولوس !

-آها ! آره همون بود !

هری نفس عمیقی کشید و مطمئن شد چوبدستی را درست ، در دست گرفته .

-خیلی خب ...ایموبیولوس !

ماشین نفتی رنگ ، نیم متری ساختمان مرکزی، در هوا متوقف شد .

هری و رون ، هردو نفسی راحت کشیدند و به صندلی هایشان تکیه دادند .

رون با بی حالی زمزمه کرد :

-مرسی .

-قابلی نداشت .

-خب ..حالا چجوری ببریمش جلو ؟

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

خیلی خوب یه موقعیت خلاقانه رو تصور کردی و به خوبی برامون توصیفش کردی. از طرف دیگه، طنزی هم بین صحبت های رون و هری دیده می شد که بامزه بود.

فقط دو تا نکته در مورد ظاهر پستت:

نقل قول:
رون وحشت زده گفت :

-اما من هنوز به هرمیون اعتراف نکردم !

هری ، چشم غره ای نثارش کرد و گفت :

-دقیقا ! پس لطف کن و روی رانندگی تمرکز کن .

نیازی نیست بین توصیف یک فرد و دیالوگی که متعلق به همون فرد هست فاصله بذاریم. مثلا اینجا شما توصیفی در مورد رون نوشتی که با وحشت شروع به سخن گفتن کرده، پس نیازی نیست بین سخن رون و توصیفش فاصله ای قرار بدی.

اما بین توصیف هری و دیالوگ رون باید فاصله گذاشته می شده و به خوبی اینکارو انجام دادی.

"رون وحشت زده بود.
-اما من هنوز به هرمیون اعتراف نکردم!

هری، چشم غره ای نثارش کرد.
-دقیقا! پس لطف کن و روی رانندگی تمرکز کن."


به غیر از نکته ای که گفتم، همونطور که در بالا مشاهده می کنی شیوه صحیح قرار دادن علائم نگارشی به این شکل هست که نیازی نیست بین کلمه قبلیمون و علائم نگارشی فاصله ای بذاریم.

مثلا بین دقیقا و علامت تعجب، نقطه ها و پایان جملاتت و همینطور ویرگول و کلمه هری نیازی به فاصله گذاشتن نیست.

این نکات جزئی با تکرار و تمرین حل میشن. توی بخش ایفای نقش میتونی این تکرار و تمرین نوشتن رو انجام بدی و نکات بیشتری هم یاد بگیری. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/9 21:12:46
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/9 21:16:04
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 6 تیر 1399 09:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 6:
دراکو داخل دستشویی مارتل گریان ایستاده و گریه میکنه
مارتل یکسره میپرسد:
_دراکو چی شده؟نمیخوای به من بگی؟
دراکو در حالی که اشک از چشمانش جاری میشود میگوید:
_مارتل چند بار باید بهت بگم ابن یه رازه!فقط همینو بدون که من تا چند وقت دیگه مرده ام😵
مارتل یا نگرانی میپرسد:
_آخه چرا؟
دراکو فریاد میکشد:
_بهت که گفتم....این یه رازه
از قضا همان موقع هری پاتر از جلوی در دستشویی مارتل رد میشود و صدای فریاد دراکو را میشنود.
کمی جلوتر میرود،و وقتی میفهمد که مارتل دارد با چه کسی صحبت میکند آهسته شنل نامرئی کننده خود را که به دستور دامبلدور از اول سال همراهش بود را روی خود میاندازد و در را باز میکند و وارد دستشویی میرود.
در یک سوی دستشویی دراکو مالفوی را میبیند نشسته و دستش را روی صورتش گرفته بدنش میلرزد،هری حدس زد که او دارد گریه میکند و در سوی دیگر مارتل را دید که با نگرانی به دراکو نگاه میکند.
هری چند دقیقه ایستاد و آن دورا نگاه کرد. یکدفعه مارتل گفت:
_دراکو خواهش میکنم به من بگو که چه اتفاقی افتاده، شاید من بتونم کمکت کنم
دراکو با صدایی آرام و دورگه گفت:
_نمیتونم مارتل........نمیتونم
مارتل بیخیال نشد و باز هم تکرار کرد:
-دراکو...مگه خودت نگفتی که ما مثل هم هستیم، مگه خودت نگفتی......
اما دراکو او را از ادامه ی حرفش بازداشت و گفت:
_ گفتم ، و اینم گفتم که نمیتونم بهت بگم چه اتفاقی افتاده😐
قیافه اش بسیار مصمم به نظر میرسید. در یک لحظه چند اتفاق افتاد و هری نفهمید چی شد فقط یک چیز مشخص بود:او آنقدر محو تماشا شده بود که شنل از رویش افتاده و مارتل و دراکو او را در حال استراق سمع گیر انداخته بودند.
دراکو سریع و با قیا فه ای هراسان چوبستی اش را درآورد و به طرف قلب هری نشانه گرفت و گفت:
_کاری میکنم که از کاری که کردی پشیمون بشی .
و سپس بدو بدو از دستشویی خارج شد.
هری هم نگاهی به مارتل انداخت و با تمام سرعت دوید.
او خوب میدانست که در چند روز بعد اتفاقای خوبی نخواهد افتاد و از طرفی هم خوشحال بود که دعوایی رخ نداده است........



💙پایان💙

------
پاسخ:

سلام، خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

چندتا نکته هست که باید رعایت کنی. مهمترینش اینه که هیچ جمله ای نباید بدون علائم نگارشی تموم بشه.

نقل قول:
_دراکو خواهش میکنم به من بگو که چه اتفاقی افتاده، شاید من بتونم کمکت کنم

حتی اگر جمله ما دیالوگ باشه و در آخرش هم شکلک گذاشته باشیم بازم نباید بدون علائم نگارشی تموم بشه.

"_دراکو خواهش میکنم به من بگو که چه اتفاقی افتاده، شاید من بتونم کمکت کنم."

نکته بعدی اینه که ما توی این سایت از این شکلک ها استفاده می کنیم که از طریق این نماد قابل دسترسی هست.

نقل قول:
مارتل یا نگرانی میپرسد:
_آخه چرا؟
دراکو فریاد میکشد:
_بهت که گفتم....این یه رازه
از قضا همان موقع هری پاتر از جلوی در دستشویی مارتل رد میشود و صدای فریاد دراکو را میشنود.

بعد دیالوگ هایی که قراره یه توصیف در ادامه شون بیاد دوتا اینتر میزنیم تا دیالوگ ها برجسته تر به چشم بیان و پست ما هم از فشردگی خارج بشه. به این شکل:

"مارتل یا نگرانی میپرسد:
_آخه چرا؟

دراکو فریاد میکشد:
_بهت که گفتم....این یه رازه.

از قضا همان موقع هری پاتر از جلوی در دستشویی مارتل رد میشود و صدای فریاد دراکو را میشنود."


نقل قول:
آهسته شنل نامرئی کننده خود را که به دستور دامبلدور از اول سال همراهش بود را روی خود میاندازد و در را باز میکند و وارد دستشویی میرود.

قبل ارسال پست سعی کن یکی دو بار دیگه از روش بخونی تا اگر اشکالی باشه به چشم بیاد. الان توی قسمت بالا جملات کمی نقص دارند و فعل پایان جمله چندان مناسب نیست. بهتر بود به این شکل نوشته می شد:

"آهسته شنل نامرئی کننده ای که به دستور دامبلدور از اول سال همراهش بود را روی خود می اندازد. در را باز می کند و وارد دستشویی می شود."

همونطور که می بینی علاوه بر اینکه فعل جمله ت رو تغییر دادم با حذف حروف ربط تکراری و اضافه کردن نقطه، جملاتت رو کوتاه تر کردم. جملات کوتاه تر معمولا بیشتر به تمرکز خواننده موقع خوندن کمک می کنن تا جملات طولانی و به هم پیوسته.

توی ایفای نقش میتونی با نوشتن بیشتر و نقد گرفتن از اعضا بهتر بشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط cordelia در 1399/4/6 9:46:45
دلیل: چند کلمه را اشتباه نوشته بودم
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/6 13:14:44
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/6 13:17:09
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 تیر 1399 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10 کارگاه داستان نویسی
در یک روز آفتابی هری به همراه هدویگ در کوچه دیاگون قدم میزند.
پس از چند دقیقه یک نفر به پشت هری میزند و میگوید:
-آه هری تو اینجا چه میکنی؟
-اوه سلام هاگرید من اومدم ردا بخرم و هدویگ هم با خودم آوردم.
-آفرین هری کار خوبی میکنی بیا با هم بریم.
-باشه هاگرید.
هری و هاگرید و هدویگ وارد ردا فروشی میشوند و هری یک ردا را قبول میکند.
ناگهان صدای یک خنده شنیده میشود و هری به پشت خود نگاه کرده و میفهمد آن شخص ولدمورت است.
ولدمورت میگوید:
-هاهاهاها پیدات کردم هری.
ناگهان هاگرید ولدمورت را بغل کرده و او را به بالای سر خود میبرد و محکم به زمین میزند و چوبدستی ولدمورت را گرفته و میشکند و میگوید:
-ولدمورت احمق آخرین بارت باشه اینطوری با هری حرف میزنی.
و بعد ولدمورت بلند شده و سوت میزند و لوسیوس مالفوی از در وارد شده و به ولدمورت کمک میکند تا بلند شود.
ناگهان دابی وارد شده و به لوسیوس لگد میزند و لوسیوس بر روی ولدمورت میفتد.
بعد از این واقعه هری به همراه هاگرید و دابی و هدویگ به هاگوارتز برگشته و این داستان را در سراسر هاگوارتز پخش میکنند و اینگونه آبروی ولدمورت و لوسیوس میرود.

------
پاسخ:

سلام. خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

خلاقیتت خوب بود اما همه شخصیت ها یه سری چارچوب ها دارند که ما مکلفیم تا جایی که امکانش باشه رعایتشون کنیم.

مثلا لرد ولدمورت یکی از قوی ترین جادوگر های تمام اعصار هست و اینکه انقدر ساده با هری رو به رو بشه و شکست بخوره با چارچوب این شخصیت جور در نمیاد چه برسه به اینکه هاگرید انقدر ساده بخواد بهش ضربه بزنه و به ولدمورتی که توی کتاب حتی اسمش هم به زبون نمی آورد بگه احمق! تازه از اون طرف هم لرد رو می بینیم که هیچ واکنشی نشون نمیده و فقط بهش نگاه می کنه!

اینا نکاتی هستن که با شناخت بیشتر شخصیت ها و دقت بیشتر به اخلاقیاتشون بدست میان.

یه نکته در مورد دیالوگات:
نقل قول:
ولدمورت میگوید:
-هاهاهاها پیدات کردم هری.
ناگهان هاگرید ولدمورت را بغل کرده و او را به بالای سر خود میبرد و محکم به زمین میزند و چوبدستی ولدمورت را گرفته و میشکند

همیشه بعد از پایان دیالوگ و قبل از شروع توصیفات، با دوتا اینتر بینشون فاصله ایجاد می کنیم تا دیالوگ ها برجسته تر به چشم بیان و پستت هم مرتب تر بشه. به این شکل:

"ولدمورت میگوید:
-هاهاهاها پیدات کردم هری.

ناگهان هاگرید ولدمورت را بغل کرده و او را به بالای سر خود میبرد و محکم به زمین میزند و چوبدستی ولدمورت را گرفته و میشکند."


با ورودت به ایفای نقش، نوشتن بیشتر و نقد گرفتن کم کم بهتر میشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/2 17:03:50
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 تیر 1399 05:42
نمایش جزئیات
آفلاین
**تصویر شماره ۹**

طبق معمول سه تفنگدار و نصفی، مشغول قدم زدن تو حیاط هاگوارتز بودن.
اها شما هنوز اون هارو نمیشناسید.
جیمز پاتر، سیریوس بلک، ریموس لوپین، و اون نصفی هم پیترپتی گرو بود که همه به خاطر دست و پا چلفتی بودن اینجوری خطابش میکردن.
پیتر با اون وزن زیادش همیشه از سه تفنگدار عقب میموند و در نتیجه همش در حال دویدن بود!؟
امروز هم قرار بود برن زیر درخت همیشگی بشینن. جایی که چندمتر اون طرف ترش یک رودخونه خروشان و زیبا بود. و البته دلیل اصلی رفتن به اونجا دختر زیبایی به اسم سامانتا نیکلسون... یک دختر هافلپافی.
که سیریوس جدیدا شیفته اش شده بود.
به محض اینکه رسیدن پیتر و ریموس خودشونو پرت کردن رو زمین و زیر درخت دراز کشیدن
سیریوس به محض دیدن سامانتا سیخ ایستاد. دستی به موهاش کشید و رداش رو صاف کرد. جیمز چپ چپ نگاهش کرد ولی باکمی کندوکاو در اطراف خیلی سریع فهمید که موضوع سامانتاست.
رفت بغل سیریوس وایساد و یه پس گردنی محکم بهش زد که باعث شد چنتا تلو تلو بخوره ولی بتونه تعادل خودشو حفظ کنه.
سیریوس با عصبانیت برگشت:
_هی!!!؟ چته. چرا میزنی؟ لامصب دستم نیست گرزه. آخ مادرجان کجایی که پسرتو نفله کردن!
جیمز قیافه جدی به خودش گرفت:
_ ی جوری میگی نفله انگار بهت اودا زدم پسره ی لوس بعدشم تو عاشق یه دختره میشی بعد به من نمیگی؟ اینه رسم رفاقت چهارسال دوستی؟؟ ای بشکنه این دست که نمک نداره.
سیریوس به وضوح هول کرد.
_چیزه کی گفته من عاشق شدم؟ اونم کی سامانتا نیکلسون. هرکی به گوشت رسونده اشتب زده داداش. منو چه به این حرفا؟
بعد از اینکه حرفای سیریوس تموم شد جیمز بلند بلند خندید که باعث شد حواس چند نفر بهشون جمع بشه. یکم با گوی ذرین تو دستش بازی کرد و دوباره ذل زد به سیریوس.
از اون ور لوپین که دلیل خنده های جیمز رو کاملا متوجه شده بود اومد جلو
_هعی، پسره ی حول. خودت خودتو لو دادی. اخه جیمز کی گفت نیکلسون. هعی دست توام رو شد. پیتر بیا، بیا که سینگل به گور موندیم هنوز.
سیریوس مات مونده بود و حرفی برای گفتن نداشت.
میخواست یه جوری قضیه رو بپیچونه ولی هیچ جوره نمیتونست. خیلی زیرکانه به دور و بر نگاه کرد که یه بهونه جور کنه.
همون لحظه بود که چشمش به اسنیپ افتاد. با یه پسر ریونکلاوی دعواش شده بود البته با یدونه نه یه اکیپ پنج شش نفره بودن. از شانس بد اسنیپ همیشه اکیپی میریختن سرش.
بهترین گزینه برای خلاص شدن از وضعیت الان همین بود.
برگشت سمت جیمز صداش کرد و به اون سمت اشاره کرد.
جیمز سوالی نگاهش کرد که گفت:
_بهترین موقع است که دل لیلی رو بدست بیاری؟
و جیمز با کمی نگاه با دقت تر فهمید لیلی هم چند متر اون طرف تر هست و داره میره سمت اسنیپ.
سیریوس دستشو سمت جیمز که نشسته بود دراز کرد که بلند بشه.
به محض بلند شدن اون ریموس هم بلند شد. هر سه نفر منتظر پیتر بودن که داشت با ترس نگاهشون میکرد و سرشو به معنی نه تکون میداد.
سیریوس پوفی کرد و دستشو دراز کرد. اون وسطا ی نگاه معنی داریم به پیتر کرد که میگفت اگه بلند نشی ما میدونیمو تو.
بالاخره پیتر هم بلند شد و با هم به سمت محل دعوا راه افتادن.
سیریوس داد زد:
_چه خبره؟ برای چی معرکه گرفتید؟
و همه ی سر ها برگشت سمت این چهار نفر پیتر به خودش لرزید. ریموس خیلی پوکر داشت نگاه میکرد. و جیمز با غرور خاص خودش منتظر جواب بود.
یکی از پسرای ریونکلاوی که وزن بالایی داشت با ذوق از فکر اینکه اون چهار نفر هم ک با سوروس مشکل دارن با آب و تاب گفت:
_امروز سر کلاس معجون سازی خیلی منم منم میکرد، ماهم اومدیم ی حالی بهش بدیم تا بفهمه دنیا دست کیه.
الان دیگه تقریبا نصف اعضای مدرسه دور این ها جمع شده بودند که شامل لیلی، و سامانتا هم میشد.
جیمز با دیدن لیلی چشم هاش برق زد یه قدم رفت جلو.
دستشو به سمت سوروس که افتاده بود رو زمین دراز کرد.
سوروس تو ذهنش بود که دست جیمز رو پس بزنه و خودش بلند شه ولی با حساب سرانگشتی هم میشد فهمید که، به تنهایی نمیتونه از پس ۹ نفر آدم بر بیاد پس بالاجبار دست جیمز رو گرفت و بلند شد.
ریموس اومد جلو تر و با چوب دستیش خاک ردای سوروسو بلند کرد و پیشش وایساد.
اکیپ ریونکلاوی ها نصفی با تعجب و نصفی با عصبانیت داشتن نگاه میکردن.
یکیشون اومد جلو و گفت: هعی چیکار میکنی این تا کتکشو نوش جون نکنه هیچ جا نمیره.
سیریوس یه چشم غره به پسره رفت که با نگاه جذابش، پسره خیلی نامحسوس به خودش لرزید همه داشتن با تعجب به این سه نگاه میکردن که چرا با کسی که همیشه باهاش دشمنی داشتن اینجوری رفتار میکنن.
سیریوس که الان با دیدن سامانتا یکم بیشتر شیر شده بود😂.
دوباره داد زد: ایهاالناس. این اسنیپ رو فقط ما حق داریم بهش زور بگیم اونم بر پایه رفاقتمونه. کسی چپ بهش نگاه کنه با ما طرفه. هواستون باشه که با ما در نیوفتید چون میدونید چی میشه.
ریونکلاوی ها که الان جلوی این همه آدم تحقیر شده بودند آروم ننشستن و چوب دستی هاشون رو بیرون کشیدن.
با این حرکت چهار

نفر این اکیپ هم چوبدستی هاشون رو دراوردن و اسنیپ هم دوشادوششون ایستاد و چوبدستیشو به دست گرفت.
بقیه انقد تو شوک بودن که هیچ کدوم عکس العملی نشون نمیدادن.
سیریوس آروم دم گوش سوروس گفت: درسته اونا ۵ نفرن ما چهار نفر و نیم ولی میتونیم از پسشون بربیایم نگران نباش.
با این حرف لبخند پررنگی روی لب سوروس ظاهر شد‌.
جیمز که دیگه داشت عصبانی میشد صبر رو جایز ندونست و داد زد
_اکسپلیارموس.
و یه نفر افتاد زمین و این شروع دوئل بود.
سوروس هم بلند فریاد زد
_براکیابیندو
و یکی از ریونی ها افتاد زمین و شروع کرد به تقلا کردن انگار که با طنابی بسته شده بود
سیریوس هم دید که داره کم میاره داد زد
_ریکتو سِمپیا
و بعدش بلند گفت
_لعنتی عاشق این وردم
و به قهقهه زدن پسر روبه روش قاه قاه خندید
یکی از ریونکلاوی ها که خیلی خوب میدونست پیتر چه دست و پا چلفتیه از ورد "پِتریفیکوس توتالوس" استفاده کرد که پیتر تلپی افتاد رو زمین دوئل بین سه نفر از گریفندور یک نفر از اسلیترین و دو نفر از ریونکلاو بود
چوبدستی ها آماده بودند که دوباره ورد اجرا کنن که ناگهان صدای بلند دامبلدور اومد که بلند داد زد اینجا چه خبره؟


پاسخ:
سلام و خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. خوبی داستانت این بود که اصلا محدود به اتفاقات کتاب یا فیلم‌ها نکردی خودت رو و از تخیلت برامون نوشتی که دقیقا چیزیه که انتظار داریم. اول از هرچیز، درمورد ظاهر و نگارش پست یه مسئله ای رو با یه مثال برات توضیح بدم:

جیمز که دیگه داشت عصبانی میشد، صبر رو جایز ندونست و داد زد:
_اکسپلیارموس.

و یه نفر افتاد زمین و این شروع دوئل بود.
سوروس هم بلند فریاد زد:
_براکیابیندو

و یکی از ریونی ها افتاد زمین و شروع کرد به تقلا کردن. انگار که با طنابی بسته شده بود.


همونطور که دیدی، اولین نکته ای که اصلاح شد اینه که بعد از آوردن دیالوگ اگه قراره توصیف داشته باشیم حتما دوتا اینتر می‌زنیم تا خواننده راحت‌تر بتونه پستمون رو بخونه. نکته ی دیگه درباره علائم نگارشیه که وجودشون الزامیه. یسری ایرادات تایپی و املایی هم توی پستت بود، از قبیل "ذرین" و "ذل" که با یکبار روخوانیِ پست قبل از ارسال این نکات به راحتی قابل حل شدن هستن.
در آخر، ایرادات کوچیک دیگه ای مثل یسری دیالوگ ها که به شخصیت ها ربط خاصی نداشت و یسری توضیحات اضافه توی پست وجود داشت، اما مشخصه که با الفبای نوشتن آشنایی داری و می‌تونی که توی فضای ایفای نقش بهتر هم بشی.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط selenaswift*_* در 1399/4/2 5:46:35
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/2 6:13:45
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/2 6:15:03
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 خرداد 1399 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هری:اون دیگه چیه؟!!
هرماینی:اوه، نگو که نمیدونی... خب معلومه دیگه اون رونه که
خانم ویزلی بخاطر پرخوری اونو تنبه کرده...
هری : اوه..

سلام اول از همه خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. هدف ما اینجا اینه که آشنایی شما با نوشتن و قوائدش رو بسنجیم، و برای این کار نیازه که با توجه به یکی از عکس هایی که توی این لینک با توضحیات موجودن، با خلاقیت خودت یه نمایشنامه و داستان کوتاه بنویسی و اینجا ارسال کنی. اما چیزی که الان نوشتی صرفا دو سه تا دیالوگ خیلی گُنگ بود که راستش حتی متوجه نشدم مال کدوم تصویره.
ازت می‌خوام تصاویر کارگاه رو نگاه کنی و درمورد یکیشون، از ایده ها و خلاقیت های خودت یه داستان برامون بنویسی تا ما اون رو بسنجیم. تا اونموقع...

تائید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/30 20:13:28
_vertigo
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1399 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۲
دریچه ی انتقال باز میشود و پسری مانند سوسکی که پیف پاف خورده است از ارتفاع یک و نیم متری بر زمین میافتد. دریچه ی انتقال دیگری چند متر آن طرف تر از پسرک گشوده میشود و پسری دیگر مانند همان سوسک پیف پاف خورده با عربده ای نه چندان گوش نواز بر زمین سقوط میکند. هری و رون!
هر دوی آنها صورتشان را از گل داخل جنگل بیرون می آورند و به یکدیگر نگاه میکنند. آه این هم یکی از همان امتحان های جادوگریست که مثل همیشه فقط رون و هری شامل آن شده اند.
از زمین بر میخیزند و سعی میکنند که از میزان گل و لای روی بدنشان کم کنند.

رون_ هی، لعنت اینجا دیگه کجاس؟

هری_نمیدونم ولی به احتمال توی جنگل های اطراف هاگوارتزیم.

رون_ اوه، نه، الان چجور برگردیم من از شبای این جنگل نفرت دارم.

بعد از پاک کردن گل های روی بدنشان، هری دو چوب به نسبت قطور را برمیدارد و بر سر آنها تیکه ای پارچه میبندد و با استفاده از چوب جادویش آتشی بر سر آنها درست میکند و به این ترتیب ظلمات قسمتی از جنگل از بین میرود. هر کدام یکی را به دست میگیرند و اطراف را برای پیدا کردن نشانه ای جست و جو میکنند.

رون_ هی هری، بیا اینجا.

هری با دیدن چیزی که رون آن را پیدا کرده است ابرویش را بالا می اندازد. تا کنون آزمونی به آسانی این به پستشان نخورده بود. یک ماشین پرنده!ولی چه کسی میداند که در پشت این چهره ی بی روح ماشین چه چیزی پنهان شده است!؟
بر اساس سنگ کاغذی که می آورند، رون در پشت فرمان مینشیند و هری نیز در جایگاه سرنشین.

رون_ خب حالا چجوری اینو روشن کنیم. هیچ نوع سوئیچی نداره؟

به محض شروع برای جست و جوی سوئیچ ماشین خود به خود روشن میشود. هری و رون نیم نگاهی به یکدیگر می اندازند و آب دهانشان را با صدا قورت میدهند و رون ماشین را به حرکت در می آورد.
در بالای جنگل های هاگوارتز، رون و هری پرواز کنان و در حال لذت بردن از منظره زیبای زیر پایشان هستند و در حال تماشای پرندگانی که سعی دارند چیزی به آنها بگویند ولی رون و هری اصلا به آنها توجه نمیکنند. به راستی پرندگان چه چیزی را میخواهند که به آنها بگویند؟
برج های مدرسه ی هاگوارتز که از پشت ابرهای کم ارتفاع مشخص میشود لب های هر دویشان به لبخندی گشوده میشود ولی هر دوی آنها میدانند که هیچ آزمونی به آسانی نیست.
ناگهان اتومبیل شروع به تکان های شدیدی میکند! آری این همان ماشینی است که به گاو وحشی مشهور است. همان ماشینی که هیچ کس از درون آن زنده بیرون نیامده!
رون سعی میکند که فرمان را به کنترل خود در بیاورد اما قدرتی که فرمان را کنترل میکرد بسیار بیشتر است.
اینبار هر دویشان سعی میکنند که فرمان را به دست بگیرند اما ماشین با سرعت زیادی به طرف یکی از برج های مدرسه حرکت میکند و از همه بدتر اینکه درب ها قفل است و شیشه باز نمیشود! آنها میدانند که اگر حالا کاری انجام ندهند همه چیز تمام میشود.
هری و رون دستان خود را بر روی سینه ی ماشین قرار میدهند و هردو وردی یکسان را زیر لب زمزمه میکنند. ناگهان صدای جیغی از درون موتور ماشین برمیخیزد و روحی سیاه از درون آن بیرون می آید. روح خبیث یک زن! که آن هم قبل از اینکه بتواند کاری انجام دهد مانند دودی باد آنرا می برد.
بلافاصله رون فرمان را میچرخاند و ماشین را به آرامی بر روی زمین مینشاند.
هر دوی آنها از ماشین پیاده میشوند و وقتی که برمیگردند تا ماشین را تماشا کنند به جای آن دو عدد سکه ی مشکی رنگ یک شکل به جای ماشین میبینند و هر کدام یکی از آنهارا بر میدارد. آری ماشین به پاس کمک رون و هری که آن را از دست آن روح خبیث نجات دادند کلیدهای اصلی خود را برای آن دو گذاشت تا در مواقع لازم او را احضار کنند.
هر دوی آنها لباس هایشان را بو میکنند و چهره ی هردو در هم میرود. آری حال وقت یک دوش و خوابیدن در تخت خواب است!...

------
پاسخ:

سلام، خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

جالب و خلاقانه بود. از یه زاویه دیگه به عکس نگاه کردی و به خوبی گسترشش دادی.

فقط یه نکته در مورد ظاهر پستت:
نقل قول:
از زمین بر میخیزند و سعی میکنند که از میزان گل و لای روی بدنشان کم کنند.

رون_ هی، لعنت اینجا دیگه کجاس؟

هری_نمیدونم ولی به احتمال توی جنگل های اطراف هاگوارتزیم.

رون_ اوه، نه، الان چجور برگردیم من از شبای این جنگل نفرت دارم.

میتونی دیالوگاتو به سبک دیگه ای بنویسی تا اسامی مدام تکرار نشن و توصیفاتت هم از حالت، احساسات و افکار شخصیت ها تکمیل تر بشن.

"از زمین بر میخیزند و سعی میکنند که از میزان گل و لای روی بدنشان کم کنند.

رون نگاهی به اطراف می اندازد.
-هی، لعنت اینجا دیگه کجاس؟

هری رد نگاه های رون را دنبال می کند و با انبوه درختان اطرافشان مواجه می شود.
-نمیدونم ولی به احتمال توی جنگل های اطراف هاگوارتزیم.
-اوه، نه، الان چجور برگردیم؟ من از شبای این جنگل نفرت دارم."


از اونجایی که توی این صحنه دوتا شخصیت داریم، نیازی نیست برای دیالوگ های بین دو نفر مدام اسماشونو بیاریم. اگرم خواستی اسم بیاری سبک بالا رو در پیش گرفتن و بعد توصیفشون دیالوگ آوردن بهتره.

در کل خوب بود. این نکته و نکات بیشتر هم توی بخش ایفای نقش میتونی یاد بگیری و تمرین کنی. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/3/24 14:52:49
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1399 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

امشب خوابم نمی برد...واقعا حوصله ام سر رفته بود و باید کاری می کردم؟
با خودم گفتم چطور است کتاب بخوانم!!!
همین طور که کتاب ها را جا به جا چشمم به نقشه غارتگر افتاد...نقشه وشنل را برداشتم و راه افتادم...و در راهرو ها قدم میزدم!!!
در همان لحظه صدایی را از پشت شنیدم...مو های تنم سیخ شد و در جا خشکم زد...مثل مجسمه بی حرکت بودم.
یک نفر از کنارم رد شد...او چه کسی بود؟
راهرو تاریک بود و من چیزی زیادی نمی دیدم!!!
ناگهان صدای یک گربه آمد...با شنیدن صدای گربه متوجه شدم آن شخص آقای فیلچ است.
زمانی که حواسم پیش آقای فیلچ بود...گربه ی آقای فیلچ به من چنگ زد.
من که اول متوجه حرکت گربه نشدم... بلند جیغ کشیدم.
آقای فیلچ با صدای خشنی گفت کی اونجاست؟؟؟و مستقیم به طرفم دوید.
من که شوکه شده بودم!به سرعت فرار می کردم و آ قای فیلچ نیز مرا تعقیب می کرد.
که در این موقع بدشانسی دیگه ای به سراغم اومد!!!
پروفسور اسنیپ از اتاقش خارج شد...آقای فیلچ با صدای بلند داد زد او نو بگیرید پرفسور!!!
اسنیپ که موضوع را فهمیده بود...از جلوی در این طرف آمد!!!فرصت خوبی بود.
می خواستم وارد اتاق بشوم که نقشه اسنیپ را فهمیدم...او می خواست من مثل موش توی تله بیفتم...ولی کور خونده بود!!!
من ضربه آرامی به در زدم.تا وانمود کنم...که داخل اتاق رفتم!!!
که ناگهان اسنیپ به طرف در آمد و آن را از پشت بست...با خوشحالی به فیلچ گفت:گرفتمش.
فیلچ با خوشحالی گفت:آفرین پروفسور!!!
من که دیگر نمی توانستم خنده ام را نگه دارم...به سرعت آنجا را ترک کردم.

پاسخ:
سلام خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. داستانت رو اول شخص نوشته بودی و خلاقیت جالبی بود. و از طرفی دیگه همونطور که ما اینجا انتظار داریم خودت رو محدود به کتاب و فیلم های هری پاتر نکردی و داستانی مرتبط به تصویر از خودت نوشتی. یکی از ایراداتی که می‌تونم بگیرم اینه که جای مانور بیشتری روی احساسات شخصیت ها داشت که می‌تونستی استفاده کنی ازش. اما در همین حد هم برای کارگاه کافی بود.
نکته ی دیگه اینکه توی گذاشتن علائم نگارشی به دست و دل بازی نیازی نیست و یه دونه کافیه. در نهایت، ایراداتت ریز بودن و جوری نیستن که جلوی ورودت رو بگیرن. پس...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/23 22:49:39
AlphaBlack
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1399 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۶
جیمز پاتر، سیریوس بلک و ریموس لوپین در قطار هاگوارتز در حال بازی با کارت های انفجاری بودند که
سیریوس با حالت خنده گفت: فقط همین بچه بازی رو از جا یاد گرفتی جیمز با خنده نسبتا دعوا گرا یانه گفت : جوجه رو اخر پاییز می شمارند
یک دفعه لوپین گفت شنیدید میگن پروفسور دامبلدور با وزارت خونه جنگش گرفته وزارت خونه میگه دامبدور یک پیرمرد حقه بازه
سیریوس با حالتی تلافی جویانه گفت : اینطوری که به نظر میاد خودشون از همه خنگ ترن
ریموس با حالت نگران گفت : این حرفا رو اینجا نگو خیلی از بچه پدر مادراشون تو وزارت خونه کار میکنند میخوای بیان کت بسته ببرنت
یک دفعه اسنیپ وارد شد و گفت شما بچه نق نقو ها باز میخواین دردسردرست کنید
سیریوس نه بچه کوچولو
اسنیپ گفت اگه جرعت داری یک بار دیگه این حرفو تکرار کن
سیریوس بچه کوچولو بچه کوچولو فکر کردی ازت میترسیم یک دفعه اسنیپ چوب دستی اش را بیرون اورد که ناگهان سیرسیوس با چوب درستی رو ان جادوی خشکی شونده اجرا کرد وهمه بچه ها به اسنیپ خندیدند
وادامه یک نفرت
------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

سعی کرده بودی روند اتفاقات رو جا به جا کنی و خلاقیت به خرج بدی. خوبه.

فقط یکی از اصلی ترین مشکلات پستت عدم داشتن علائم نگارشی هست. همین بی علامت بودن آخر پستت رو کمی مبهم کرده.

به طور کلی در پایان جملات نقطه می ذاریم. برای جملاتی که سوالی هستن، علامت سوال قرار می دیم. برای جملات تعجبی یا جملاتی که احساسات قوی توش جریان داره از علامت تعجب استفاده می کنیم.

"جیمز خنده ای ستیزه جویانه تحویل سیریوس داد.
-جوجه رو اخر پاییز می شمارند.

لوپین با چهره ای نگران به جیمز چشم دوخت.
-شنیدید میگن پروفسور دامبلدور با وزارت خونه جنگش گرفته؟ وزارت خونه میگه دامبدور یک پیرمرد حقه بازه!"


اینجا علاوه بر علائم نگارشی که به نوشته ت اضافه کردم، سبک نوشتن دیالوگت هم تغییر دادم. اینطوری روند تکرار مداوم فعل "گفت" از پستت حذف میشه و احساسات شخصیت هارو هم بهتر میتونی نشون بدی. با علامت "-" هم میتونی دیالوگ هارو از توصیفات جدا و برجسته تر کنی.

با نوشتن بیشتر، نقد خواستن و تمرین نکات توی بخش ایفای نقش سایت میتونی بقیه نکات نوشته هات رو هم متوجه بشی و حلشون کنی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اراد در 1399/3/22 23:01:23
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/3/22 23:41:51
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/3/22 23:43:25
ویرایش شده توسط اراد در 1399/3/22 23:54:38
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1399 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۶
توی قطار نشسته بودم و به مقصد هاگوارتز حرکت میکردم مدرسه ی سحر و جادو و افرادجادوگر! استرس تمام وجودم رو گرفته بود فقط خدا خدا میکردم به گروه اسلایترین نرم آخه اسمشو نبر جز اسلایترین بوده درسته بعضی از اونا خوبن اما به وجه دلم نمیخاست توی اون گروه باشم از همه بیشتر دست دارم گروه گریفیندوربرم افراد این گروه شجاع و نترس هستن و یا به هافلپاف شنیدم اوا افراد باهوشی ان اولویت های من اول گریفیندور دوم هافلپاف و سوم ریونکلا و اخر هم اسلایترین . درسته من اصیل نیستم و ما گل زاده ام اما یه چیزایی از جادو کردن میدونم علاقه زیادی به جادو دارم با صدای قطار از فکر بیرون اومدم و وسایلم رو با قفس جغدم سوفی برداشتم و با راهنمایی افراد وارد تالار شدیم پروفسور اسامی رو میخوند و سارا دختری که تو قطار باهاش آشنا شدم هم به گروه گریفیندور پیوست بالاخره نوبت من شد با رنگی پریده روی صندلی نشستم و کلاه رو روی سرم گذاشتم
_ خب خب یه دختر باهوش شجاع و آزاد طلب انتخابش سخته هافلپاف ،گریفیندور یاااا عالیترین
+نه نه اسلایترین نه گریفیندور گروه گریفیندور
_ تو اینطور دوست داری؟
_اره اره
+که اینطور باشه ،گریفیندور
اخ جون با خوشحالی به سمت سارا رفتم و باهاش سمت میز های پذیرائی رفتیم و.........


------
پاسخ:

سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

نکته اول اینکه از شتاب نوشتنت کم کن. نوشته ها رو برای از سر باز کردن ننویس، برای آفرینش خلاقیت بدون تکرار کلیشه های کتاب و فیلم ها بنویس. سعی کن از یه زاویه دیگه به قضایا نگاه کنی و با دقت بیشتری فضا و احساسات شخصیت ها رو برامون توصیف کنی.

نکته بعدی اینه که با علائم نگارشی آشتی کن. علائمی مثل نقطه، ویرگول، علامت سوال و علامت تعجب هستن که لحن نوشته هات رو مشخص می کنن.

نقل قول:
استرس تمام وجودم رو گرفته بود فقط خدا خدا میکردم به گروه اسلایترین نرم آخه اسمشو نبر جز اسلایترین بوده درسته بعضی از اونا خوبن اما به وجه دلم نمیخاست توی اون گروه باشم از همه بیشتر دست دارم گروه گریفیندوربرم افراد این گروه شجاع و نترس هستن و یا به هافلپاف شنیدم اوا افراد باهوشی ان

الان توی همین قسمت چندین جمله داریم که هیچ علامتی ندارن.

استرس تمام وجودم رو گرفته بود. فقط خدا خدا میکردم به گروه اسلایترین نرم، آخه اسمشو نبر جز اسلایترین بوده. درسته بعضی از اونا خوبن اما به وجه دلم نمیخاست توی اون گروه باشم.

از همه بیشتر دست دارم گروه گریفیندور برم. افراد این گروه شجاع و نترس هستن و یا به هافلپاف، شنیدم اوا افراد باهوشی ان.


همونطور که میبینی علاوه بر اضافه کردن علائم نگارشی با دوتا اینتر این دو بخش رو از هم جدا کردم. این پاراگراف بندی رو زمانی انجام میدیم که یه مسئله ای توی پست تموم بشه و بخوایم در مورد یه مسئله دیگه ای حرف بزنیم.

اشکالات تایپی هم توی پستت خیلی زیاده. با یکی دو بار خوندن قبل ارسال میتونی پیداشون کنی و اصلاحشون کنی. چون وقتی زیاد تکرار میشن مانع تمرکز میشن.

نقل قول:

+که اینطور باشه ،گریفیندور
اخ جون با خوشحالی به سمت سارا رفتم و باهاش سمت میز های پذیرائی رفتیم و.........

روش صحیح دیالوگ نویسی اینه که بعد پایان دیالوگ ها و قبل شروع توصیفاتمون باید با دو تا اینتر، فاصله بین این دو بخش ایجاد کنیم.

"-که اینطور...باشه. گریفیندور!
-اخ جون!

با خوشحالی به سمت سارا رفتم و باهاش سمت میز های پذیرائی رفتیم و..."


امیدوارم به این نکات توجه کنی و با یه داستان بهتر پیشمون برگردی. تا اون موقع...

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/3/22 21:58:37
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 16
جیمز ، سیریوس و لوپین در یکی از واگن های قطار نشسته اند و بی صبرانه منتظرند تا به هاگوارتز برسند و سال دوم را کنار هم و با اتفاقات هیجان انگیز قلعه شروع کنند .

اونها مشغول خوردن شکلات قورباغه ای بودن که لوپین گفت:

-می خواین بعد از تموم شدن هاگوارتز چی کار کنین ؟ در وزارتخانه سحر و جادو کار می کنین یا تو هاگوارتز می مونین و به عنوان معلم اونجا کار می کنین؟ من که می خوام تو هاگوارتز درس مقاومت در برابر جادوی سیاه رو تدریس کنم.

جیمز گفت :

-من تا حالا بهش فکر نکردم ولی اگه بخوام انتخاب کنم تو وزارت سحرو جادو کار می کنم .

بعد برای چند دقیقه سکوتی بین آنها ایجاد شد ناگهان لوپین و جیمز باهم گفتند :

-سیریوس تو می خوای چی کار کنی؟

اما باز هم سیریوس چیزی نگفت کمی بعد دوباره سیریوس رو صدا کردن سیریوس که به فکر فرو رفته بود به خودش اومد و گفت:

-ها چی ،چی شده ...... آها من می خوام وقتی ترم های هاگوارتز تموم شد یه گروه بزنم ، گروهی برای کمک به مردم.

-اسمشو چی میزاری.

-نمی دونم بزار فک کنم ........ آها میزارم ققنوس نه محفل ققنوس آره این بهتره.

ناگهان همه جا تاریک می شود و صدای جیغ و داد در همه جای قطار پخش می شود و صدای خنده ای شیطانی در قطار به گوش می رسد .

-هاهاهاها

جیمز می گوید:

وای نه این صدای لرد سیاهه یعنی صدای لرد ولدمورت باید بریم و پیداش کنیم ؛من شنیدم که لرد سیاه هر سال به قطار هاگوارتز میاد ویکی از دو رگه هارو میکشه و اگر هم کسی در برابرش ایستادگی کنه اونم میکشه .

اونا از واگن خارج میشن و تمام قطار رو می گردن و بالاخره لرد رو پیدا کردند و باهاش جنگیدن اما جیمز در این راه کشته شد ..... اما قبلا از کشته شدنش لرد رو حسابی زمین گیر کرده بود و بعد از اینکه مرد لوپین و سیریوس باهم به لرد حمله کردند و اون رو کشتن .

وقتی به هاگوارتز رسیدند خبر کشته شدن لرد توی تمام قلعه پیچیده بود استادان قلعه از لوپین و سیریوس تشکر کردند و اسم جیمز برای همیشه روی زبان ها بود؛ و نسل به نسل این داستان بین همه می چرخید .

سال ها گذشت و لوپین و سیریوس به آرزو هاشون رسیدن اما سیریوس اسم گروه خودش رو به یاد جیمز ، گروه جیمز گذاشت و هیچ وقت نذاشت که آدم بی گناهی به دست زور گویان و قاتلان آسیب ببیند یا به قتل برسد.


پاسخ:
سلام. خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی. خوشحالم که ایندفعه با یه داستان خلاق و اورجینال اومدی. داستان قشنگی بود. به دیالوگ بندی ها دقت کردی. روند جدید بود. اما یه مشکلی که نیازه بهش اشاره کنم، اینه که شخصیت ها باید حدشون رعایت بشه. لردولدمورت جزو قوی ترین جادوگران تاریخه. پس عجیبه که سه تا بچه ی سال دومی بتونن به این راحتی بکشنش. اما این ایراد اونقدر ها بزرگ نیست که بخواد جلوت رو برای ورود بگیره. فقط بار بعدی، به حد و حدودی که هر شخصیت داره دقت کن.


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/21 23:12:51
هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر تغییر اندازه داده شده