جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  71 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  184 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  294 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 8 بهمن 1384 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در راه لرد مارکوس را میبیند که مشغول انجام طلسم های گوناگون است و فکری به ذهنش می رس د و میرود طرف مارکوس و می گوید: سلام اقای...
- مارکوس هستم
دراکو:بله اقای مارکوس احساس میکنم جدیدا شما رو میبینم؟
- بله من تازه میخوام که با شما همکاری کنم
دراکو که دوست داش سربه سر تازه واردا بزاره با کمی جدیت گفت: همین دیگه هرکی میاد سرشو میندازه و مزگخوار میشه اخه قبل از اومدنت یه قوانین مرگخواری رو بخون...
مارکوس: مگه من خلافی کردم..
دراکو: مگه نمیدونی که برای من که لرد هستم باید زانو بزنی
مارکوس که بی خبر بود گفت نه من همه ی قوانین را خوندم ولی چیزی در این رابطه نداشت.
دراکو: افرین خواستم امتحانت کنم...
مارکوس دیگر تمرین را کنار گذاشت و رفت به همان سمتی که بقیه ی مرگخوارها رفتن
در راه لارا را دید که به طرفش می امد لارا گفت: اسمت چیه تازه وارد؟
- مارکوس هستم 15 سال دارم..
لارا : خوشبختم مثل این که تازه واردی؟
- بله حتما دردسر درست کردم
لارا: نه فقط تا منو داری غم نداری انگار که اصلا تازه وارد نیستی...
- بابا بی خیال
لارا: ولی یه جورایی از سادگیت خوشم اومد ولی جولوی من زیاد لوس نشی...
- نه بابا این حرفا چیه
هردو بعد از چند دقیقه ساعت برای اشنا شدن مارکوس با محیط تالار رفتن
بعد از چند روز رابطه ی میان این دو بهتر شده بود...
______________________________________________________________________________
خوب بید!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 8 بهمن 1384 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
همه درحالی که فاصله منکراتی با رودولف حفظ کرده اند از دفتر اسنیپ خارج میشوند رودولف بسیارعصبانی بوده صورتش رنگ قرمز شده بود و از شدت خشانت داشت دیوارهارا کروشیو میکرد...لارا سعی میکرد یکمی نزدیک بشود که وی را آرام کند ولی اصلا نمیشد:
-این اسنیپ ازجان زندگی ما چی میخواد؟عین مانتیکور افتاده رو زندگی ما...اصلا خشانت نداره همش چرب و چیلیه بدرد نمیخوره نمیدونم چرا لرد نمیزنه لهش کنه؟!
-رودولف عزیزم آرامتر الان همه دیوارها فرو میریزند!!!!
-برو بابا
رودولف با خشانت تمام میرود یقه یک بدبخت گریفیندوری را میگیرد و شروع به تکان دادنش میکند طوری که همه محتوایت جیبش میریزد بیرون:
-همش تقصیر اینه الان خفش میکنم!!!
-یکی این دیوونه رو بگیره!!!
-فرزندم رودولف بس کن!!!
-جان؟!
رودولف فرد مورد تکان قرار گرفته را تحت زاویه سینوسی پرت میکند اونطرف وبرمیگردد که ببینید این که صحبت کرد کیه وباحیرت دراکو را میبیند:
-توبودی؟منو مسخره کردی؟چرا مزاحم کارم شدی؟
رودولف باصدای سرفه و عطسه و انواع صداهای دیگر بچه ها برمیگردد ومیبیند آنها سعی دارند یک چیزی رابه او حالی کنند:
-چیه همتون باهم آنفولانزای مرغی گرفتید؟
بعدمیبیند قیافه همه شبیه وقتی شده که لرد میاید پس به یک نتیجه عقلانی رسید سپس آنگاه برگشت:
- چیزه...اه...خوبی دراکوجان؟!
-
-خوب شما چرا زودتر نگفتی من برات یکی رو بکشم؟چیز شما کی لرد شدی؟
-
-میگم شما اینقدر حرص نخور بیا برویم یکمی صحبت کنیم...
-آخه دیووانه من بیام اتاق عمومی که این پیرمرد خرفت میاید سراغم توچرا میزان عقلت کاهش پیدا کرده؟
-آخه من همین الان ازسرامتحان دانشگاه اومدم حالم مساعد نیست...
-درک میفرمائیم...میتوانی بروی استراحت بنمایی فرزندم!!!
- هرچی شما بگی!!!
رودولف بدوبدو میرود که استراحت کند و لردبرمیگردد به لارا اینا نگاه میکند:
-شما چطورید فرزندانم؟
-لرد شرمنده ها ولی لهجه مزخرفی گرفتی نمیشه یکجور دیگه حرف بزنی؟
- شماها اصلا مرگخوار نیستید باید همتون رو بذارم گوشه دیوار نفرین کنم هیچکدومتون بدرد نمیخورید اصلا بذار این چوبدستی من کجاست من بزنم همتون رو ناپدید کنم؟
-ایول خشانت
همه فرار میکنند تاکشته نشوند و لرد میرود که یک کاری را انجام بدهد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 7 بهمن 1384 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ريگلوس که نميتونست جلوی خنده خودشو بگيره از بالای پله ها به اون منظرهء خوش آبو رنگ نگاه ميکنه با خوش ميگه
- گول کاشتم .
و به سمت سالن ميره تا اين خبر رو به لارا بگه تا الکی خودشو مخفی نکنه .
- هی لارا کجايی که حساب رودولف رسيدم تا ياد بگيره سربه سر شما نذاره .
لارا که از خوابگاه دخترا سرک ميکشيد گفت :
- راست ميگی وای خوب ببينم چيکارش کردی يه وقت بلايی سرش نياورده باشی که اون موقعه من ميدونم تو .
ريگلوس که ميديد داره بجای تعريف و تمجيد لارا به يک دوئل دعوت ميشه . خودشو زد به اون راهو گفت : به من چه خانم به جای تشکرته من اصلا چيزی نميدونم برو از اسنیپ بپرس .
اسنیپ که انگاری موشو آتيش زده بودن از پشت سر یقه ريگلوس گرفت گفت :
- خوب خوب خوب ببين کی اينجاست نيومده شروع کردی . به خاطر اينکارت ۲۰۰ امتياز از گريفندور کم ميکنم .
ريگلوس که گيج شده بودگفت:
- برای چی از گريفندور من مال اسليترينم.
همه بچه های حاضر در سالن محکم کوبين به پيشونيشن و يک صدا گفتن :
- اين نوفهمه اين در اين عمرش هيچی نوفهمه .
اسنیپ که به اين دانش آموز خنگ نگاهی ميکنه و ميگه :حالا که ياد آوری کردی مال کدوم گروهی فردا اول وقت به رئيس گروهت کمک ميکنی که موهاشو چرب کنی و اما يه چيز ديگه تو هيچی نوفهمی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من کی هستم
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 7 بهمن 1384 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هوكي جسد بي سر خرگوش رو مي اندازه رو زمين و داد مي زنه: رودولـــــف!
و به سمت راهروي اصلي مي دوه... از روي پله ها رودولف رو مي بينه كه داره بالا مي آد و دستاش رو بالاي سرش گرفته و داد مي زنة: لــــارا... كجايي كه اومدم!
هوكي هم دستاش رو مي گيره بالا و داد مي زنة: رودولــــف... كجايي كه اومدم!!
ردولف همون طور كه از پله ها مي آد بالا و به هوكي نزديك تر مي شه، اونو مي بينه و مي گه: از سر راه برو كنار هوكي..
هوكي مي ايسته و چون سد محكمي خودش رو صاف مي كنه.... دستاش رو به حالت آماده باش مشت كرده و منتظر مي مونه...
رودولف نزديك تر و نزديك تر ميشه تا در اخر به هوكي مي رسه... مشتش رو مي كوبه تو صورت هوكي و...
پـــق!
هوكي به طور موازي با زمين به پشت در هوا پرواز مي كنه و از ناحه‌ي پله ها بالا مي ره و سرش مي خوره به سقف و با پاهاش مي افته روي زمين و...
قرچ!
هوكي روي زمين دراز مي كشه و پاش رو محكم مي گيره و در حالي كه چشاش رو محكم بسته مي گه: آخ... پام... شكست... آيـــي!... درد مي كنه... مامان!!!
رودولف مي رسه به بالاي پله ها و در حالي كه از خشم سرخ شده، بدون توجه به هوكي از روش مي پره و به سمت تالار عمومي اسليترين به راه مي افته...
چند قدم بيش تر نرفته بود كه صدايي از پشت به گوش مي رسه... صدا شبيه صداي هوكي بود...:
كروشيو....
رودولف كه انتظار چنين حركتي رو نداشت، مي افته روي زمين و شروع مي كنه هب جيغ و داد كردن و چشاش رو محكم به هم فشار ميده و به خودش مي پيچه...
صداي قدم هايي از آن سوي راهرو به گوش مي رسه... قدم هايي بلند و آشنا و همان طور صداي كشيده شدن شنلي روي زمين...
صداي آشنا و طنين دار به گوش مي رسه: رودولف... هوكي... برين دفتر من...
و براي دومين بار در اين روز، اسنيپ مزاحم آن ها شده بود...........................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا در حالی که نگرانی در چشماش موج ميزد به سرعت وارد سالن خصوصی شد و به ريگلوس برخورد کرد و هر دو نقش زمين شدن ماروولو که پشت سرشو نگاه میکرد و بعد از لارا وارد شده بود اون ها رو نديد و گرومپ لارا که سعی ميکرد بلند شه گفت : چرا شما جلوی پاتونو نگاه نميکنيد .
ريگلوس در حالی که به ماوولو کمک ميکرد بلند شه با چهره ای حق به جانب رو به لارا گفت : اين حرف در مورد خود شما هم صدق ميکنه هر کی ندونه فکر ميکنه رودولف دنبالتون کرده لارا که تازه يادش اومده بود واسه چی فرار ميکرده با سرعت از اونجا دور شد و فرياد زد دقيقا همين طوره .
ريگلوس هاج و واج به ورودی خيره شده بود اون اصلا دلش نميخواست اوين ملاقات کننده رودولف خشمگين باشه پس سريع خودشو از از جلو ورودی کنار کشيد . ناگهان فکری به خاطرش رسيد بايد يکی جلوی قلدور بازيهای رودولف بگيره بهترين کار تفرقه بياندازو حکومت کنه آره درسته .
- هوکی هوکی کوجايی بيا يه خبر بد دارم
شترق هوکی جلوش ظاهر شد در حالی که با ملايمت يه خرگوشو بغل کرده بود .
- باز ديگه چيه کلاغ بد خبر(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
- هوکی شنيدی رودولف پشت سرت چی گفته گفته تو حتی نميتونی از خودت دفاع کنی چه برسه به اينکه بتونی دوئل کنی .
قرچ هوکی واقعا عصبانی بود خرگوش بیچاره دیگه سر نداشت
چه اتفاقی می افتد ؟
آیا رودولف زنده می ماند؟
---------------------------------------------------------------
لطفا طوری ادامه بدین که جنبه ء بد آموزی از بین بره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من کی هستم
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 30 دی 1384 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
رودلف بسته کوچک را برداشت و شروع به خواندن یادداشت کوچکی کرد که روی آن قرار داشت . تو یادداشت نوشته بود :

لارا دختر عزیزم اینم همون چیزی
که خواسته که بودی برای تولد دوستت
رودلف بهش کادو بدی امیدوارم
همونی باشه که میخواستی

رودلف به نامه خیره ماند سپس یکباره دیگه نامه را خوند و دوباره آن را خوند هر چقدر که بیشتر نامه را میخوند از کاری که کرده بود بیشتر شرمنده و پشیمون میشد . رودلف چشم از نامه برداشت و دزدانه نگاهی به لارا انداخت . صورت لارا سمت دیگری بود به همین دلیل نمیتوانست رودلف را ببیند . رودلف خنده موزیانه ای کرد و آروم بسته کوچک را باز کرد و چشمش به کتابی افتاد که روی آن نوشته شده بود :

دوئل های بزرگ برای مردانه با خشانت

رودلف در حالی که حسرت کتاب رو میخورد برای مدتی به عنوان آن نگاه کرد سپس فکری به نظرش رسید . کتاب رو دوباره در بسته گذاشت و به وسیله جادو در آن را بست . بسته دوباره مثل اولش شد . رودلف با خوشحالی نگاهی به دوربین انداخت
سپس به سمت لارا رفت و جادوی خودش را باطل کرد . بلافاصله لارا بلند شد و خواست یک طلسم مرگبار به سمت رودلف بفرستد اما رودلف بسیار هنرمندانه با چهره ای پشیمان گفت : اوه لارا منو ببخش ! من نمیدونستم که دارم چی کار میکنم ! من واقعا بعضی موقع ها کارهایی انجام میدم که دست خودم نیست ! لارا من خیلی آدم بدی هستم ! منو ببخش دیگه این کار رو نمیکنم ! من آدم پستی ام ! من آدم بدبختی هستم ! من ......
لارا که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت : باشه بخشیدمت ! انقدر دلم رو به درد نیا من همیشه به دراکو میگفتم تو ناراحتی روحی روانی داری .......
لارا با دیدن چهره خشمگین رودلف سریع اضافه کرد : شوخی کردم بابا جدی نگیر !
رودلف در حالی که تمام فکر و ذکرش آن کتاب بود در حالی که بسته را به سمت لارا میگرفت گفت : مثل اینکه یک بسته داری !
لارا بسته را از رودلف گرفت و به یادداشت روی آن نگاه کرد و ناگهان حالت جدی ساختگی به خود گرفت و گفت : چیزی نیست مال خودمه
رودلف که میخواست هر طور شده کتابرو همین الان بگیرد گفت : بازش کن دیگه !
لارا گفت : گفتم که وسیله شخصیه !
رودلف که دوباره خشانتش داشت اوج میگرفت گفت : بازش کن دیگه ! من خودم یادداشت رو خوندم.........
رودلف ناگهان متوجه شد که سوتی داده لارا برای لحظه ای با خشم به رودلف نگاه کرد و گفت : که یادداشت رو خوندی !
رودلف خواست سریع جوابی دست و پا کند که ناگهان لارا گفت : وایسا ببینم ! نکنه تو از قضیه کتاب با خبر شدی ؟
رودلف دید چون خیلی ضایعست نمیتواند مخالفت کند برای همین گفت : خب آره
ناگهان چهره لارا باز شد گویی به نکته ای پی برده بود او گفت : پس بگو برای چی طلسم رو باطل کردی !
رودلف
لارا لبخندی زد و گفت : پس حالا این کتاب رو میخوای آره ؟
رودلف دستش رو به سمت کتاب دراز کرد و گفت : آره دستت درد نکنه بی زحمت بدش به من !
لارا گفت : پس بگیرش !
لارا کتاب رو از پنجره پرت کرد بیرون
رودلف
بلافاصله رودلف نیز همراه با کتاب از پنجره پرید بیرون !
لارا با عجله خودش رو به پنجره رساند و چشمش به رودلف افتاد که با قیافه خشمگین در حالی که نتونسته بود دفترچه را رو هوا بگیره داره مثل یک موش آب کشیده از دریاچه میاد بیرون ! ( توجه فرض کنید زیر پنجره دریاچه قرار داشته )
لارا که میدونست تا نیم دقیقه دیگه رودلف با خشانت تمام خودش رو به اونجا میرسونه تا انتقام مرگبارش رو بگیره بدون معطلی خودش رو به ماروولو رساند و او رو به هوش آورد و سپس هر دو به طرف تالار اسلی فرار کردند و مدتی بعد نیز رودلف در حالی که فریاد میکشید با خشانت تمام از آنجا رد شد تا خودش رو به تالار اسلی برسونه .........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/30 20:45:34
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 30 دی 1384 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خيلي ممنون از ماروولو به خاطر فعال كردن اين تاپيك... دراكو... اگه وقت كردي و امتحاناي دانشگاهت تموم شد، بي زحمت پستا رو نقد كن... البته اگه وقت كردي... البته مثل اين كه ماندانگاس هم ناظر شده... دانگ عزيز، تو هم بي زحمت اگه وقت كردي نقد كن!!! اگه...
---------------------------------------
هر سه نفر توي راهرو شروع مي كنن به برگشتن سمت تالار... وقتي مطمئن مي شن اسنيپ به حد كافي دور شده، ماروولو و لارا شروع مي كنن به خنديدن... رودولف با خشم بهشون نگاه مي كنه و لارا و ماروولو با سرفه‌اي تصنعي خنده‌شون رو قطع مي كنن... در حال نزديك شدن بودند كه صدايي از پشتشون اومد... چند نفر از گريفي ها داشتن از راهروي پشتشون رد مي شدن و با حرارت حرف مي زدند... هر سه نفر به هم نگاه كردند و رودولف به آرامي گفت: بهتره حرصم رو روي يكي خالي كنم ... نه؟
و به آرامي به سمت اونا به راه مي افته... لارا و ماروولو به هم نگاه مي كنن.. لارا داشت لبش رو مي گزيد... ماروولو مي‌گه: بريم تالار... حالا دراكو تنها مي مونه...
و به سمت تالار به راه مي افتن... در راه، صداي برخورد چيزي با شيشه‌ي پنجراه به گوش مي رسه...لارا كه فكر كرده بود بمبه خودش رو مي اندازه زمين، ولي ماروولو مي بينه كه يه جغده، پنجره رو باز مي كنه...
يه جغد خاكستري بزرگ كه به نظر خسته مي اومد مي آد تو... ماروولو مي گه: ببينم واسه كي بسته داره... ا... ماله توئه لارا...
لارا: مال منه؟
و با حيرت بسته رو مي گيره... دستش رو مي بره به سمت بسته بندي كه بازش كنه، كه صدايي از سوي ديگر راهرو مي آد... صدا شبيه صداي رودولف بود... صداي فريادي از خشم... و درد...
ماروولو و لارا با وحشت به هم نگاه مي كنن و با تمام سرعتي كه در توانشون بود، به سمت منبع صدا مي دون... نزديك تر مي شدن و صداي داد و فرياد بيشتر مي شد... تا جايي كه خود رودولف رو ديدن..
اون روي زمين افتاده بود و از درد ناله مي كرد... زانوش رو محكم چسبيده بود و چشاش رو به هم فشار مي داد...
لارا شروع به گريه كردن مي كنه: تو كه بار گران بودي، رفتي... تو كه نامهربان بودي، رفتي....
به ديوار تكيه مي ده و مي شينه رو زمين و صورتش رو مي پوشونه... رودولف كه خيلي عصباني بود، در حالي كه صورتش سرخ شده بود رو به لارا مي كنه و داد مي زنه: كروشيو...
لارا كه انتظار چنين حركتي رو نداشت، از درد به خودش مي پيچه و جيغ و داد مي كنه... در راهرو هيچ كس نبود... حتي اثري از گريفي ها هم نبود... ماروولو مي پره رو رودولف كه جلوش رو بگيره ولي رودولف با پشت دست يه دونه مي كوبونه تو صورتش كه ماروولو به پشت مي افته رو زمين و لبش خوني مي شه...
رودولف طلسم رو قطع مي كنه و داد مي زنه: پتريفيكوس توتالوس...
لارا كه هنوز از حيرت خارج نشده بود، رو زمين دراز مي كشه و حركتي نمي كنه... ردولف لبخندي از رضايت مي زنه، رو به ماروولو مي گه: استيوپيفاي... ماروولو هم مي افته رو زمين و حركتي نمي كنه...رودولف بلند مي شه مي ره سمت لارا و كنار پيكر بي حركتش مي ايسته... و مي گه: كه من بار گرانم نه؟ نشونت مي دم...اين بسته چيه؟ و بسته رو برميداره........................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 30 دی 1384 05:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مارولو با همون سرعتي كه داشت فرار ميكرد 180 درجه ميچرخه و بطرف رودولف برميگرده...
لارا: چيكار داري ميكني؟خوب فرار كن ديگه..من رودولفو سر گرم ميكنم...تو برو پيش اسنيپ.
مارولو:نه بابا بيخيال..من ترجيح ميدم با بيل رودولف درگير بشم تا اسنيپ... .
در همين موقع رودولف درحاليكه فرياد ميزنه سر ميرسه...آآآآِ...آآآهااااي...
لارا:رودي...قيافت به اندازه كافي وحشتناك هست..اين داد و فريادا براي چيه؟
رودولف درحاليكه پشت لارا خودشو پنهان مينه....هيسسس....ساكت..منو قايم كنين..الان سر ميرسن....
مارولو:اي بابا..اين قاطي كرده...تو داشتي منو دنبال ميكردي.
رودولف كه متوجه ميشه نميتونه پشت لارا مخفي بشه به مارولو پناه ميبره:ماري جون...جون عمت منو قايم كن..الان ميرسن..خيلي هم عصبانين...
لارا:كيا ميرسن؟
رودولف:چوباي توي شومينه..اونا ادعا ميكنن به شدت باهاشون بد رفتاري شده.اعتصاب كردن و ميگن تا آخر زمستون نميسوزن...حالا هم يه گروهشون افتادن دنبال من كه منو ببرن اتحاديه چومينه!!(چوب شومينه)
مارولو كه از حرفاي رودولف كمي ترسيده بود:خوب..فقط يه راه حل وجود داره...يه نفر هست كه نه چوب نه تخته نه هيچ چيز ديگه جرات نداره بهش نزديك بشه..ميريم پيش اون...
لارا:واااي...لرد سياه؟كو؟؟؟اينجاس؟
مارولودر حاليكه به سلامت عقل لارا شك كرده بود:...لرد؟اينجا؟؟تو هاگوارتز؟؟منظور من اسنيپ بود..بريم پيشش..
رودولف:آره...اون خفاش ترسناك ميتونه نجاتمون بده...
-خفاش؟؟؟ترسناك؟؟؟چشمم روشن.. .
هرسه نفر با هم برميگردن و خفاش ترس...اهم...يعني پروفسور اسنيپو پشت سرشون ميبينن...
اسنيپ:اصلا از شما اسليتريني ها اين انتظارو نداشتم..به خاطر اين حرفتون بيست امتياز از گريفيندور كم ميكنم...و براي اينكه درحفق گروههاي ديگه بي عدالتي نشه بيست امتياز هم از هافل و ريون كم ميكنم....و تو رودولف...يه هفته اس آن نشدي ميگي امتحان داشتم..رول پليينگ كه مسخره تو نيست و حالا كه اومدي اول به اموال مدرسه صدمه زدي و عصبانيشون كردي و بعد به محترمترين پروفسور مدرسه توهين كردي...برگرد توي تالار واز همه چوبها عذر خواهي كن...امشب تا صبح بايد بيدار بموني و شومينه رو روشن نگه داري...لارا..تو هم چون با شنيدن اسم لرد سياه ذوق كردي 25 امتياز به اسليترين ميدم..حالا همتون برگردين تالار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 29 دی 1384 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ماروولو جان خیلی هم خوب بود فقط کاش یکنفررو می کشتی بعدش میزدیش سرچوب میشد تی بعدزمین رو تمیز میکردی ولی ملت بیائید پست بزنید وگرنه میام دم درخونتون!!!
******************************************
ماروولو از خوابگاه بیرون آمد و دید رودولف دارد با شومینه ور میرود که روشن شود ولی چون خشانت وردهایش هم بالاست چوبهای شومینه فراررا بر قرار ترجیح میدهند:
-سلام رودولف...
-سلام ماروولو چطوری؟خیلی وقته که ندیدمت چه خبر؟
-
-چیه خشانتبار نگاه میکنی؟
-این مدت طولانی کجا بودی اصلا پیدات نبود؟اینهمه من اومدم اینجا دیدم هیچکس نیست گذاشتم رفتم اصلا همتون نامردید من حوصله هیچکدامتان را ندارم اصلا الان همه را میکشم...
-بیخیالوس
ماروولو روی زمین مینشیند،بوضوح ناراحت است ولی رودولف نمیفهمد چرا؟!
-خوب چرا حالا ناراحتی؟خوب امتحان داشتیم نمیشد که آنلاین بشیم خوب درس داشتیم منم زنم توخونه حبس کرده بود نمی توانستم آنلاین بشم اصلا بتوچه؟
ماروولو فرار میکند تا رودولف بابیل خاموشش نکند ودرراه لارا را میبیند:
-لارا کمک!!!
-رودولف دنبالت کرده؟
-توازکجا میدونی؟!
-تنها دیوونه ای که دنبال آدم میکنه رودولفه...الان درستش میکنم تو برو اسنیپ کارت داره!!!


یعنی اسنیپ با ماروولو چکار دارد؟
آیا لارا رودولف را زنده میگذارد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 29 دی 1384 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
از دوستان تقاضا دارم که این تالار رو راه بندازن . خیلی وقته که هیچ کس دیگه تو تالار خودمون فعالیت نداره ... خواهش می کنم
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
فوووت !! فوووت!!.... اوه اوه اوه ... عجب خاکی گرفته ... پس این بچه ها کجان ؟ چطور شده که اصلا این جا خاک میخوره ؟؟ بهتره دست به کار شم و این جا رو سروسامون بدم ...
ماروولو آستیناشو بالا زد و به اطراف خیره شد ... چوب ها در شومینه ی تالار به صورت حزن انگیزی می سوختند ولی برای چه کسی ؟ روی تمام مبل ها را خاک گرفته بود . ماروولو به یاد خاطرات خودش با بچه های تالار افتاد ، به یاد ساعات خوشی که با بچه ها در همین مکان! خاک گرفته میگذراند.... انگار همین دیروز بود ... آره .. شایدم دیروز بود ...

»»»» فلاش بک ( تریپ رون ویزلی !! ) ««««
بچه ها داشتند به سمت حیاط میرفتند که ماروولو را دیدند ....
اونا اول ماروولو را نشناختند ولی بعد از معرفی و سلام و احوال پرسی با یکدیگر به خوبی صمیمی! شدند . درسته که ماروولو اون روز به دردسر افتاد ولی خوب خیلی از کسانی رو که می تونستن بهش کمک کنن رو پیدا کرد .

»»»» زمان حال ««««
ماروولو در همین افکار بود و داشت تالار رو تمیز میکرد .... همه چیز رو سر جاش گذاشت .... کتاب ها ، میزها . آتش را روشن کرد و همه ی خاک های آن جا را تمیز کرد .
به خوابگاه ها رفت... همه تخت ها رو مرتب کرد و یه نظمی به همه جا داد ... خلاصه با این که داشت کار میکرد ولی فکر کرد که تنهایی نمیتونه کاری انجام بده . از طرفی هیچ کدوم از بچه ها دیگر برای او وقتی نداشتند . هر کس به فکر خودش بود ... یکی امتحان داشت !! یکی مغازشو اداره میکرد و همین جوری همه مشغول بودن ....
ولی اون امید وار بود ... امید داشت که بالاخره یک روزی همه مثل قبل دور هم جمع میشن ... آخ!!! چه حالی داره کنار هم بودن ، متحد بودن و منسجم! بودن ... ولی کی ؟ چه موقع این آرزوی او برآورده میشد ... با این اوصاف و رفتار بچه ها ، این کار به نظر غیر ممکن می آمد ....
در همین احوال و کشمکش ها بود که صدایی از پایین شنید ...
شاید دچار توهم شده بود ... ولی ، نه .... دوباره آن صدا رو شنید .
صدای قدمهای کسی بود ... یک نفر دوباره برگشته بود .
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::;

میدونم که خوب نشد ، ولی گفتم حداقل راه بیفته ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت