جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1396 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

- باشه.

و سپس دوئل آغاز شد . دو نفر ابتدا به یکدیگر تعظیم کردند و ورد هارا به زبان می آوردند.
- استوپفای!
- پروتگو!
- کانفرینگو!

و همچنان ادامه داشت تا اینگه ناگهان دوریا وردی را به زبان آورد:
- پتریفیکوس توتالوس.
و ریگولوس خشک شد.خون تمام چشمان دوریا را گرفته بود، به گونه که میخواست ریگولوس را بکشد....
- ریداکت.......
-اکسپلیارموس!

ناگهان اورین بلک عموی دوریا و پدر ریگولوس وارد شد و با این ورد چوبدستی دوریا را گرفت.
اورین:یک قدم دیگه برداری چوبدستیت رو میشکنم.
دوریا:تقصیر من نبود این ریگولوس بود که .....
اورین:حرف نباشه!

این اولین باری بود که دوریا اوج خشم عمویش را میدید.
اورین طلسم ریگولوس را باز کرد .
اورین:ریگولوس دیگه تابستونا حق نداری از خونه بیای بیرون.و دوریا میدونم تقصیر ریگولوس بوده،ولی تو نباید این دوئل مسخره رو قبول میکردی.
دوریا:ببخشید عمو.

و اورین مشنگ آزمایشگاهی ریگولوس را پایین آورد وگفت:
آبلیوی ایت....

و ذهن مشنگ پاک شد.






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول

ساعت ها بود که دوریا در خیابان ها راه می رفت.
عادت همیشگی او که وقت ناراحتی انجام میداد .
دوریا به خوبی میدونست وقتی به خونه برگرده با چهره ی قرمز مادرش و صورت پر آرامش پدرش روبرو میشه اما واقعا علاقه ای نداشت به خونه برگرده مخصوصا که دلش برای هاگوارتز هم تنگ شده بود ! دوست داشت یه کار هیجان انگیز بکنه ! اونم با چوبدستی عزیزش !

-کمک...ک...م...ک

دوریا فکر کرد که چقدر سریع خواسته ش داره بر آورده میشه ! کاش یه چیز دیگه آرزو کرده بود !
دوریا نزدیک یک قهوه فروشی تاریک و پر دود بود .
قهوه فروشی را قشنگ می شناخت و می دونست هر چند وقت یکبار جادوگران و به خصوص اصیل زاده ها در اونجا دور هم جمع می شوند تا هم تجدید دیدار کنند و هم در مورد مسائل روز با هم صحبت کنند که البته این مسائل بیشتر شامل رابطه جادوگران و مشنگ ها و مشنگ زاده ها و دو دستگی اصیل زاده ها بود که یکی به خون اعتقاد داشت و دیگری نه !
با تانی به قهوه فروشی نزدیک شد .
صدای جیغ شدت می گرفت و بیشتر احساس می کرد که باید وارد اونجا بشه !
چوبدستیش رو در آورد و در رو باز کرد !
وسط قهوه فروشی دختری که به نظر می اومد مشنگ باشه رو از سقف آویزون کرده بودند و دختره فقط جیغ می کشید .

-
- دارین چیکار می کنین ؟
- به به ! بانوی اصیل زاده ! تک دختر جناب کیگانوس بلک ! چی شده بانو به اینجا شرف یاب شدند؟
- ترجیح میدم جوابتو ندم پسرعموی عزیز!

ریگولاس از بچگی عادت داشت پاپی بشه و مزخرف ببافه ! خودشم میدونست که تهش کم میاره ولی بازم ادامه میداد!


- پرسیدم چیکار میکنین؟


ریگولاس پوزخندی زد و به مشنگه اشاره کرد.

- داریم یکم تفریح می کنیم مشکلی داری؟
- آره دارم !
- اووو حالا انگار چی شده ! یه مشنگه دیگه !
- چه دلیل قانع کننده ای!
- دلایل من همیشه قانع کننده است !
- آره مخصوصا وقتی میخوای طلسم....
- دوریا بهتره بکشی عقب الان جدا حوصله جر و بحث با تو رو ندارم !

ریگولاس با یک سری از طلسم ها مشکل داشت و کسی که بهتر از همه این موضوع رو می دونست کسی نبود جز دوریا و به خوبی هم میدونست که کی باید این موضوع رو بهش یادآوری کنه !


- جدا؟ ولی من دارم ! همین الان ولش کن بره!
- و اگر نکنم؟


ریگولاس زیادی داشت جرئت به خرج می داد !
دوریا چوبدستیش رو نوازش کرد و بعد به آرومی آوردش بالا و جلوی صورت ریگولاس گرفت.

- اونوقت طرف حسابت چوبدستیمه نه من!

جرئت ریگولاس داشت آب می رفت ولی بازم کم نیاورد!

- میخوای دوئل کنیم؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1396/4/10 13:45:13
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1396/4/10 13:47:29
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1396 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست دوم)

-خب...دست به جیب بشین. هزینه شو پرداخت می کنیم و همه چی وصل می شه. همتونم که بچه پولدارین!
-پول داریم که داریم! برای خودمون داریم! مگه وظیفه دامبلدور نیست هزینه اینا رو بپردازه؟
-همون اول سال که این لوسترا رو آوردین وصل کردین، دامبلدور گفت که پولشو نمی ده! گفت بودجه مدرسه فقط برای تامین هزینه شمع کافیه. ریونی ها هم سیستم آب و برق و گاز خودشونو وصل کردن. حالا پول بدین!


اسلیترینی ها بطور همزمان دست هایشان را در جیب ردا فرو کردند و جیب های خالی را بیرون کشیدند.
-نداریم! همشو هکتور گرفت. به عنوان حق النظارت!

آستوریا با شنیدن این اصطلاح جدید که شدیدا دلنشین به نظر می رسید به طرف هکتور رفت.
-هک؟...همچین چیزی هم داشتیم و به من اطلاع ندادی؟

هکتور که مقام و منصب و حق النظارت و آب و گاز و برق و همه چیزش را در خطر می دید، به سختی لرزشش را متوقف کرد.
-آروم باشین! تا منو دارین غم ندارین! یه فکری براتون می کنم.


یک روز بعد!


هکتور پاتیلش را در دست گرفته بود و دور تا دور تالار می چرخید و پاتیل را جلوی اعضای اسلیترین می گرفت.
اسلی ها با اکراه یکی دو سکه از جیب در آورده و در پاتیل می انداختند.
هکتور پاتیل را تکانی داد و بعد نگاهی به داخلش انداخت.
-هی...این خیلی کمه. لیاقت من بیشتر از این حرفاس...دیدین که چطوری یه روزه مشکل رو حل کردم.

حق با هکتور بود. مشکل حل شده بود و اسلیترینی ها غرق در رفاه و آرامش بودند!

-راست می گه. اینجا خیلی راحته...الان خیلی کنجکاوم بدونم ریونیا دارن چیکار می کنن!
-به ما چه...سه ماهه دارن اعتراض می کنن که حساب کردن و دیدن تالار اسلی از تالار اونا دوازده سانت وسیع تره.الان می تونن تو همون وسعت غلت بزنن و خوشحال باشن. ما هم این جا راحتیم!

سرتاسر تالار ریونکلاو به رنگ سبز و نقره ای در آمده بود.

دامبلدور در دفترش نشسته بود و به این موضوع فکر می کرد که گاهی ممکن است بین اسلیترینی ها هم افراد از خودگذشته و عدالت طلبی مثل هکتور پیدا شود. ناظری که مصرانه تالار مجللش را با تالار دوازده سانت کوچکتر ریون عوض کرده بود.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 اسفند 1395 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)


- آب قطعـــــــــــــــــــــــــــــــه!


پاسخی نبود٬ همه در خواب بودند.


- آب قطعـــــــــــــــــــــــــــــــه!


زمزمه‌هایی شنیده‌شد.


-زهر مار!

- آب قطعـــــــــــــــــــــــــــــــه!


کم کم خواب از چشم اسلیترین‌ها میپرید.

-یکی اینو خفه کنه!

-

-کله سحر آواز خوندنش گرفته! تازه به جاهای خوبش رسیده بودم.

- آب قطعـــــــــــــــــــــــــــــــه!


ساعتی بعد

اسلیترینی‌ها در تالار قندیل بسته‌شان از سرما دور شومینه تالار به هم چسبیده بودند.
البته از حدود 80٬ 50و 20 سال پیش تالار به بخاری ذغالی٬بخاری گازی و شوفاژ مجهز شده بود.
اما امروز به طرز عجیبی آب و گاز قطع شده بود.

-هیزم بیارید.
-نداریم.
-ذغال بیارید.
-اونم نداریم.
-کتاب بیارید.
-چی؟
-هیچی ایرما٬هیچی!
-به نظرتون پوست مار خوب میسوزه؟
-نه تا وقتی که مار داخلشه.
- آب قطعـــــــــــــــــــــــــــــــه!
-معجون های هکتور چی؟
-ریسکش زیاده٬ یه دفعه دیدی مثل بمب هسته ای نصف بریتانیا رو نابود کرد.

چاره‌ای نبود باید هر چه سریع‌تر چیزی برای سوزاندن پیدا میکردند والا همین آتش کوچک هم خاموش میشد.
پس به ناچار همه از شومینه دور شدند و به جستجو در تالار پرداختند.

-روغن مو قابل اشتعاله؟
- این فرشارو بسوزونیم؟
-میدونی که لرد چقدر روی اینا حساسن.
این تیکه کاغذو که میتونیم بسوزونیم دیگه؟مگه نه ایرما؟
-اول باید بخونمش که مطلب مهمی نباشه.
-مردم از سرما٬مهمه؟
-هوم٬نه.نوشته که به علت بدهی قبلی آب و گاز و برق و تلفن تالار قطع شده.
- آب قطعـــــــــــــــــــــــــــــــه!






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/12 18:07:41
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/12 18:49:24
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1395 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

- ملت! یه سوال!

همه به سمت فرد دارنده سوال چرخیدند.
- بپرس!
- درسته چندان تو درس خوندن وارد نیستیم، ولی خب از حلقومش چطور صدا در میاد؟ سخته ها یکم!
- نمیدونیم خب. توی پست قبلی اینطوری گفته شده، ما هم همین فرمون میریم جلو. بلوینا جیغ بزن ببینیم.
- جیییییییییییییییییییییییییییغ!
-
- خب من چیکار کنم صدام از حلقومم خارج میشه و نمی تونم با دهنم حرف بزنم!

ملت اسلیترینی به این نتیجه رسیدند که اصولا امکان ندارد با صدا جای سر بلوینا را پیدا کرد. برای همین رفتند سراغ پلن B.
- خب پس بگو چی می بینی. حداقل اینطوری می فهمیم کجاست سرت.
- هیچی نمی بینم. فقط تاریکیه محضه!
- چشماتو کوچولو کن، شاید تونستی چیزی ببینی. دقت کن خب!
- بابا، به چه زبونی بگم؟ هیچی نمی بینم. کلا سیاهه سیاهه!

اسلیترینی ها که دیدند از پلن B هم بخاری بلند نمیشه، رفتند سراغ نقشه ث!
- سعی کن بو کنی. ببین چه بویی رو حس می کنی.
- بذارین یه نفس عمیق بکشم... پوووووف

بلوینا از بویی که حس کرده بود، حالش بد شد. بلوینا حالت تهوع گرفت. بلوینا استفراغ کرد. بولینا کل تالار رو به گند کشید!
- نخواستیم خب. بیخیال این یکی هم. بریم سراغ دوردمینجی نقشَه! ( dordminji naghsha - نقشه چهارم به ترکی)
- خب چیکار کنیم؟
- بلوینا؟
- ها؟
- تو دیگه عضو اسلیترین نیستی. کارت عضویتت باطل شد! بچه ها بندازینش بیرون.
- ولی آخه...
- حرف نباشه. ببرینش بیرون.

دراکو و تریسترام بلوینا را کشان کشان به بیرون تالار منتقل کردند و او را جلوی در تالار گریفیندور گذاشتند و در را زده و بدو بدو برگشتند به تالار خودشان.
- حله، بردیمش اونجا.
- خیلی خب، مشکل حل شد. بریم ادامه درس!
- بریم!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 بهمن 1395 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)


-سرم رفت!

بلاتریکس با چوب دستی اش چند ضربه روی میز زد.
-ساکت باشین...سرش رفته!

-ما که سرو صدا نمی کنیم!

حق با دراکو بود. ملت اسلیترینی غرق در سکوت، سرگرم مطالعه بودند. مجددا صدای بلوینا به گوش رسید.
-سرم رفت!

این بار لوسیوس بود که جواب داد!
-بایدم بره...بس که این هکتور می لرزه!

-بابا سرم رفت...یکی سرشو بلند کنه یه نگاهی به من بندازه.

ملت اسلیترین سالی یک بار ممکن بود میل به مطالعه پیدا کنند. آن را هم بلوینا اجازه نمی داد. بالاخره سرشان را بلند کردند.

-خب که چی؟...سرت رفته. ..سر نداری . الان فقط بدنت جلوی ماست. دلیل می شه مزاحم مطالعه ما...چی؟ ...سرت کو؟!

سر بلوینا سر جایش نبود!

-نمی دونم...صبح که بیدار شدم همین جوری بودم. امیدوارم سرمم یه جای دیگه بیدار شده باشه. وگرنه در اصل الان دارم تو خواب حرف می زنم.

توجه اسلیترینی ها بالاخره به ماجرا جلب شده بود.

-الان سردرد نداری؟ البته سری نداری که درد داشته باشه.
-الان چیزی می بینی؟
-غذا هم که نمی تونی بخوری...
-خب...الان چطوری حرف می زنی پس؟

بلوینا نمی دانست...اراده می کرد...و صدایی از حلقومش خارج می شد!
-به جای سوال پیچ کردن، یکی کمکم کنه سرمو پیدا کنم.

-باید یه جایی همین طرفا باشه. نظرت چیه جیغ بکشی که ببینیم صدا از کجا میاد؟ یا سعی کن ببینی! شاید با دیدن صحنه ای که جلوته، بفهمیم سرت کجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: یکشنبه 30 آبان 1395 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت دوم : وقتی جفنگ بازی عواقب خود را دارد! ( مستند شوک!)
در همان هنگام که هری و رون موذیانه با هم حرف میزدند یک اسلیترینی که در زیر یکی از مبل ها خوابیده بود بیدار شد!
- ...با همین، تالار منحوس اسلیترین رو آتیش می زنیم و از شر همشون خلاص می شیم. خیلی باهوشم! انصافا برگزیده هستما.
تریسترام چهره اش را به سمت دوربین چرخاند ( البته تریسترام دگرگون نماس ولی خب منظور چهره ی تنظیمات پیشفرض بود ) و گفت : البته باید پذیرفت که هر جفنگ بازی ای عواقب خاص خودشو داره . مخصوصا اگه قصد حمله به تالار اسلیترین باشه . الآن خودم یه حرکتایی میزنم که اینا درس عبرت بشن! حرکاتم یجوری شگفت آوره که هیجان انگیز میشید ! لطفا این حرکات رو تو خونه انجام ندین!
هری و رون مشغول اجرا کردن نقشه ی خبیثانه خود بودن :
رون در حالی که کبریت را از سمت چوب گرفته بود پرسید :کبریت رو از این ور روشن می کنن ؟
هری : نه آقا – نه – نکن ! * یک کبریت هدر رفت* بده به خودم اصن!
هری کبریت را در دست گرفت و موفق شد ... که شنل خود را بسوزاند !
(در اینجا باید بگم که این شنل نامرئی ها همشون از درون آسیب پذیرند حتی اون گولاخ هاشون!)
هری و رون در حالی که داشتند از ترس صدای مرغابی در می آوردند سعی می کردند شنل را از خود دور کنند.
هری : عاااا ععا نهاه ! ( منم نفهمیدم چی گفت ) بگیرش اونور !
رون : داد نزن هری الآن اینا بیدار میشن!
*و بدین ترتیب دومین کبریت هم هدر رفت*

هری : آقا دو تا کبریت هدر دادیم الآن برگزیدگی من در خطره بریم یه چیز مشتعل پیدا کنیم همونو آتیش بزنیم بعدش که بزن بریم از اینجا به سرعت برق و باد.
رون : اون تابلو فرشه که اون تهه بریم همونجا
هری و رون که بدون شنل نامرئی احساس نا امنی و برهنگی می کردند با سرعت به سمت تابلو فرش رفتند !
تریسترام از زیر مبل همچنان در حال نگاه کردن به آن دو بود که به سمت او می آمدند .
پس مانند یک گربه فاقد استخوان ترقوه از زیر مبل بیرون آمده و چوبدستی خود را به سمت آن دو نفر گرفت
تریسترام : همینجوری سرت رو میندازی میای این تو خجالتم نمی کشی ؟؟ البته من طبیعتا صد نفر رو یک نفره حریفم ولی شما ها دو نفرید پس مجبورم اسلیترینی ها رو خبر کنم!
رون : هری فکر نمی کنی ما تو این رول داریم کم واکنش نشون میدیم؟
هری : رول نویس تازه کاره شخصیت پردازیش ضعیفه مث ما باهوش نیست که !
تریسترام آهاااااااااای ! این دو تا گریپ فروت اومدن میخوان تالار رو بسوزونند! بیاین اینا به حقوق ما Abuse کردن.
هری : داوش ریلکس فقط یه کبریته
در یک ثانیه انبوهی از اسلیترینی های پیر و جوان از دو سمت خواهران و برادران هجوم آوردند.
( ناگفته نماند با ویدیو چک متوجه شدیم رودولف تو بخش خواهران بوده! )
واکنش هری و رون به خط بالا
انبوهی از طلسم ها از دو سمت به سمت اون سمتی که تریسترام و رون و هری بودند آمد .
- ما را از خواب همایونی مان بیدار می کنی ای گستاخـ
و طلسم مرگی مستقیم از بغل دماغ تریسترام گذشت و مستقیم رفت تو حلق هری که از وحشت داشت صدای بوقلمون در میآورد !
و طلسم های دیگری از سمت وینکی و هکتور و لرد ولدمورت و رودولف و کراب و سایر عزیزانی که ما را در ساخت این مجموعه همراهی کردند به سمت تریسترام آمد !
ناگفته نماند رون با دیدن طوفان عظیم طلسم ها که از سمت شمال غربی تالار به این سمت می وزیده از ترس از در عقبی سوژه خارج شد و تریسترام را با سرنوشت شوم خود تنها گذاشت!
حتی فرصت نکرد تا با سبک جناب خان بگوید : خدافظ تریسترام ! خدافظ!!
و اینگونه شد!
کبریت سوم / جوان نا کام! :bro:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 11 تیر 1395 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول:


-هری؟ ما الان اینجا چیکار می کنیم؟ راه تالار خودمونو فراموش کردم. بس که همش تو مکان های ممنوعه می گردیم.
-حرف نزن...بیا زیر شنل رون. هیچ مکانی برای من ممنوعه نیست. من بسیار برگزیده هستم. تو فکر می کنی پروفسور دامبلدور نمی دونه که الان تو تالار اسلیترین هستیم؟ البته که می دونه و الان داره با یک لبخند شیرین ما رو تماشا می کنه.

رون ویزلی آرام نشد...استرس داشتن در طبیعت ویزلی ها بود.
-خب. حالا قراره چیکار کنیم؟ تکالیفشونو پاره کنیم؟ جوهر بریزیم روشون؟ صورتشونو رنگ کنیم؟چقدر ما شیطانی و پلید هستیم.

هری پاتر شاکی از این که زیر شنل نامرئی کننده جای کافی به او داده نشده پاسخ داد:
-نه رون! ما اومدیم اینجا رو آتیش بزنیم...با این!

رون انتظار وسیله ای بسیار خفن و جادویی داشت. هر چه باشد شخصی که همراهش بود، پسر برگزیده بود. کسی که کل ارتش مرگخواران هم از پسش بر نمی آمدند. ولی چیزی که در مقابلش می دید کبریتی ساده بود!
-کبریت؟ آخه با این؟ حداقل از چوب دستیمون استفاده کنیم. کاش هرمیونم با خودمون میاوردیم. آخه ما که طلسم آتش زدن بلد نیستیم. لزومی هم نداره یاد بگیریم. هر سال زیر سایه تو قهرمان می شیم.

هری کبریت را باز کرد.
-لازم نیست. سعی کن به جادو متکی نباشی رون. تازه نمی دونی چی کار کردم...برای این که بارمون سبک تر بشه کل کبریتاشو خالی کردم. فقط سه تا کبریت توشه. و با همین، تالار منحوس اسلیترین رو آتیش می زنیم و از شر همشون خلاص می شیم. خیلی باهوشم! انصافا برگزیده هستما.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 3 خرداد 1395 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم و پایانی

هکتور متفکرانه به چوب دستی تعمیر شده اش نگاه کرد.
- هووم... سیوروس.. مطمئنی کار می کنه؟
- آره مطمئنم. فقط چون از مغز فسیل شده ای استفاده کردم لازمه قبل از به کار بردن طلسم های سنگین یکم گرمش کنی... فکر کنم با دو سه تا لوی کورپوس راه بیفته.

هکتور با ناامیدی چوب دستیش را برداشت و به محلی که چسب دوقلوی سیاه رنگی آن را پوشانده بود نگاه کرد.
- آخه.
- یالا دیگه. یه طلسم ساده بگو!

هکتور چشمانش را به سمت بالا گرداند و بدون فکر چوبش را به سمت دری گرفت.
- آلاهومورا...
-
- کروشیو........ کدوم بوقی جرات کرد این کار رو بکنه!
- زیر شلواری مرلین...م...م... من مقصر نیستم. اسنیپ گفت درو باز کنم!
- بوقی من کی گفتم این طلسم رو بگی. اونم رو به سرویش بهداشتی زنان!

نیم ساعت بعد

هر دو در حالی که دود از کله هایشان بلند می شد روی مبلی ولو شدند. بالاخره بلاتریکس پس از بکار بردن انواع طلسم های شوم کمی آرام گرفت و با تهدید به اینکه با تجدید قوای مجدد باز هم به سر وقتشان خواهد آمد به اتاق خودش برگشت.

اسنیپ که هم عصبانی بود هم سعی می کرد نخندد(با بیاد آوردن چهره بلاتریکس)
رو به هکتور کرد و گفت:
- احمق جون خدا بهت رحم کنه. فکر می کردم فردا قراره سوژه داشته باشیم. نمی دونستم با این پیش درآمد روبه رو میشیم.

هکتور با سردرگمی به اسنیپپ نگاه کرد.
- منظورت چیه؟
- نگفته بودم. من برای یک هفته دارم میرم مرخصی.
- خب این چه ربطی داره؟
- بعدا خودت می فهمی.

صبح روز بعد

همه با چشم های گرد شده به میز اساتید خیره مانده بودند. زمزمه چه بر سر ریش دامبلدور آمده از هر گوشه و کناری بگوش می رسید. تنها یک کودک جادوگر رنگ پریده بود که ناخودآگاه دستش به روی میز رفت و چوب جادوی وصله پینه شده اش را به اعماق جیبش فرستاد.

پایان.







افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1395/3/3 17:44:01
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1395/3/3 17:46:12
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1394 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)

-دیدی چی شد؟ اونقدر معجون هم زدم که آخرش خراب شدم!

سیوروس مطمئن نبود درست شنیده باشد.
-چی شدی؟ خراب؟

هکتور غمگین چوب دستیش را بالا گرفت. رو به سیوروس!
-آواداکداورا!

اتفاقی نیفتاد...ولی نیفتادن اتفاق باعث نشد که سیوروس جا نخورد!
-تو خل شدی؟...خل بودی البته...برای امتحان کردن قدرت لعنتیت از این طلسم روی من استفاده می کنی؟ الان اگه کار می کرد کی جواب مادرم رو می داد؟

هکتور اهمیتی به مادر سیوروس نمی داد. او خراب شده بود و از صبح همان روز هیچ طلسمی را نمی توانست اجرا کند. همین یک ساعت پیش به آشپزخانه نفوذ کرده بود و بطری های ویتامین را یکی پس از دیگری سر کشیده بود...حالا احساس قدرت می کرد! ولی احساس جادوگر بودن، نه!
-من حتی نمی تونم یه آلوهومورا بزنم. ظهر دو ساعت پشت در تالار موندم. چون نتونستم بازش کنم.
-و سعی نکردی این کارو با دست انجام بدی؟

هکتور غمگین تر از آن بود که فکر کند. سیوروس چوب دستی هکتور را گرفت و بررسی کرد.
-البته تو ایراد زیاد داری...ولی این دفعه استثنائا فکر نمی کنم ایراد از تو باشه. چوب دستیت ترک برداشته. و مغزش زده بیرون.

هکتور بی اختیاز مغزی متلاشی شده و بیرون زده را تصور کرد و از این تصور به شکل ویبره واری هیجان زده شد.

-اوهوی! مغز چوب دستیت که مغز نیست. یا موی تستراله...یا پر ققنوسه که به نفعته این یکی نباشه...یا ریسه قلب اژدها یا یه همچین چیزایی... باید یه چیزی پیدا کنیم که به جای مغز ازش استفاده کنیم که چوب دستیت تعمیر بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!