جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  76 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  303 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 

پاسخ به: برد شطرنج جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1399 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
فیل ناسازگاران در مقابل فیل پچ. پا. عب. ره

یک بعدازظهر غم‌انگیز پاییزی بود. کتابخانۀ هاگوارتز تقریبا خالی از دانش‌آموز بود و ایرمای کتابدار در حالی که به یک قفسه تکیه داده بود غرق در افکارش بود.
بدبختی هم حدی داشت؛ تا کی می‌بایست تلاش بیهوده کند؟ از اول عمر تا به حال مدام در تلاش و تکاپو بود اما نتیجه چه بود؟ هیچ. تا جایی که می‌دانست، هوش و استعدادش برتر از اطرافیانش بود، خانوادۀ معتبری داشت، با نمرات بالایی فارغ‌التحصیل شده بود اما در نهایت محکوم به در‌جا زدن و مشاهدۀ پیشرفت افراد سبک‌مغز و کم‌توان بود. آخر بدبختی هم حدی داشت.
بدبختی؟ نه. بدبختی واژۀ مناسبی نبود، باید اوضاع زندگی‌اش را با کلمۀ مناسب‌تری توصیف می‌کرد. نه. بدبخت نبود. شاید بهتر بود خود را بداقبال یا به عبارت دیگر بدشانس می‌نامید.
بله! بدشانس! در تمام عمر بدشانس بود.

با صدای زنگ ساعت بزرگ قلعه به‌خود آمد. نیم ساعت پیش می‌بایست کتابخانه را تعطیل می‌کرد. به نظر می‌رسید جز یک گروه چهارنفره از دختران اسلیترین کس دیگری در کتابخانه نمانده.‌ با اخم همیشگی‌اش دختران را به بیرون هدایت کرد. دانش‌آموزان موجودات گستاخ و خرابکاری بودند، نمی‌شد به آن‌ها لبخند زد یا با آن‌ها دوستی کرد؛ کتابخانه را تبدیل به قهوه‌خانه می‌کردند!

صندلی یکی از میزهای کنار پنجره را عقب کشید و روی آن نشست و به منظرۀ بیرون زل زد. دیوار و یک پنجرۀ دیگر، عجب منظره‌ای. دوباره درگیر افکارش شد. بله. بدشانسی همیشه همراه ایرما بود، تقریباً از بدو تولد‌. بیش از چهل روز نداشت که مبتلا به یک بیماری بسیار کمیاب شد. از هر ده هزار کودک چند نفر این بیماری را می‌گرفت؟ طبق آمار سی و هفت صدم درصد نفر! سراسر کودکی‌اش با اتفاقات این‌چنینی سپری شد، به یاد داشت که یک بار در سه سالگی او را به یک جشن مخصوص کودکان بردند. بین بچه‌کاغذهایی جهت قرعه‌کشی توزیع شد. آن روز همه با عروسک و جاروی کوچک و قورباغه‌های شکلاتی به خانه برگشتند. سهم ایرما چه بود؟ یک جعبۀ جواهرات، البته خالی.
این بدشانسی‌ها در مقابل وقایع دوران تحصیل و کار در هاگوارتز هیچ بود. در سال، نتوانست نمرات خوبی در آزمون میانترم کسب کند، مابقی سال تحصیلی را به مطالعه و تمرین گذراند اما امتحانات پایان سال برگزار نشد و نمرات میانترم را وارد کارنامه کردند.
در سال دوم کنترل جاروی کاپیتان هافلپاف حین مسابقه از دستش خارج شد و مستقیم به سمت تماشاچیان رفت، گویا جارو فرود رو ایرما را انتخاب کرده بود.
سال سوم در کلاس تغییر شکل برای تمرین درسی او را به قوری تبدیل کردند و بعد برای سه روز او را فراموش کردند.
سال چهارم همان سالی بود که مرگ‌خواران به قطار هاگوارتز حمله کردند، خوشبختانه هیچ دانش‌آموزی آسیب ندیده به جز دختری که روزنامه‌ها از او با عنوان دوشیزه الف. پ یاد می‌کردند.
سال پنجم در حین آزمون سمج ممتحنش به مرگ طبیعی از دنیا رفت.
سال ششم مدرسه یک هفتۀ زودتر باز شد. جغد حامل پیام بازگشایی در راه به کابل برق فشار قوی برخورد کرد و هرگز به ایرما نرسید.
سال هفتم اما سال آرامی بود فقط در پایان مشخص شد که پروندۀ تحصیلی هفت‌سالۀ ایرما مفقود شده.

بعد از فارغ‌التحصیلی بارها از طرف نهادهای معتبری مثل وزارت سحر ‌و جادو و سنت‌مانگو به کار دعوت شد، مصاحبه‌های شغلی به خوبی انجام می‌شد اما بعداً یا متصدی قبلی تصمیم می‌گرفت به سر کار برگردد یا اساسنامۀ سازمان عوض می‌شد و آن موقعیت شغلی به کلی حذف می‌شد.
نهایتاً توانست در هاگوارتر شغلی دست‌وپا کند و زندگی‌اش را با بدشانسی در آن قلعۀ قدیمی ادامه دهد.
از پشت میز بلند شد، زمان به سرعت گذشته بود و او شام را از دست داده بود. یک بدشانسی دیگر.
شاید لازم بود قدری خوش‌شانسی درون رگ‌هایش تزریق کند. البته که این امری محال بود. شاید هم نبود!‌ درست است که آمپول شانس وجود نداشت، اما معجون شانس که بود. می‌دانست این معجون به شدت خطرناک و مسموم‌کننده است اما هرچه بود بهتر از زندگی مسموم فعلی‌اش بود.

شروع به قدم زدن در کتابخانه کرد. معجون شانس گران بود. مگر ایرما چقدر حقوق می‌گرفت؟ نگاهش به بخش کتب خطی افتاد، کتاب‌های خاک گرفته و قدیمی. درست است که با دانش‌آموزان مهربان نبود اما وجدانش اجازه نمی‌داد در محیطی که آن‌ها رفت‌و‌آمد می‌کنند، باکتری و آلودگی وجود داشته باشد. سراغ کتاب‌های خطی رفت و چند تا را برداشت، بهتر بود پاکسازی کتابخانه را با امحاء این کتاب‌ها آغاز کند. کتب قدیمی را در کاغذی پیچید و روی آن آدرس یک عتیقه فروشی در هاگزمید را نوشت.

چند روز بعد
چند دقیقه‌ای از هفت صبح گذشته بود و ایرما مشغول قدم زدن در سرسرای قلعه بود. سفارشش باید امروز می‌رسید. کافی بود چند قطره از آن معجون بی‌رنگ را در دهانش بریزد و بعد از شر بدشانسی خلاص شود. زندگی جدیدی را شروع می‌کرد، دیگر لازم نبود وقتش را با دانش‌آموزان کودن و استادان از‌خودراضی را تحمل کند.
پرواز یک جغد قهوه‌ای نظرش را جلب کرد، احتمالاً خودش بود، بله. سفارشش به دستش رسیده بود.
قبل از اینکه جغد به او برسد با افسون بسته قاپید. با ناخن‌هایش کاغذ بسته را پاره کرد. نمی‌توانست صبر کند، مشتاق نوشیدن بود. بالأخره در بطری معجون را باز کرد و کل محتویات را، که به زور ده قطره می‌شد، بالا کشید. معجون طعم خاصی نداشت. تصمیم گرفت برای صبحانه خوردن به تالار اصلی برود. می‌دانست که حداکثر زمانی که معجون اثر دارد بیست ‌و‌ چهار ساعت است، باید به خوبی از فرصت استفاده می‌کرد. چند قدم بیشتر دور نشده بود که چشمش به چند گالیون افتاد که جلچی پله‌ها برق می‌زدند، مثل اینکه شانس واقعاً به او رو آورده بود.

فردای آن روز
ایرما سرحال و قبراق از خواب بیدار شد. دیروز عجب روز خوبی بود! در بیست و چهار ساعت دو پیشنهاد کاری خوب دریافت کرده بود، چند جادوگر باشخصیت و ثروتمند از او خواستگاری کرده بودند و در قرعه‌کشی گرینگوتز برندۀ سفر دو ماهه به آمریکای جنوبی شده بود. دیگر نیازی به مصرف معجون نداشت برای یک عمر شانس آورده بود.
بعد از نرمش صبحگاهی، تصمیم گرفت نامه‌ای به یکی از خواستگارانش بنویسد. به نظر می‌رسید بهترین گزینه او باشد، خوش‌اخلاق، نسبتاً جوان، خوشتیپ و البته ثروتمند.
نوشتن نامه را تمام کرد و دنبال یک پاکت گشت، میان کاغذها یک پاکت قدیمی پیدا کرد. نامه را در پاکت گذاشت و با زبان چسب پاکت را مرطوب کرد. بلافاصله طعم تلخ گزنده‌ای را حس کرد. پاکت را روی میز انداخت. تلخی تمام دهانش را فرا گرفته بود. سوراخ‌های بینی‌اش گشاد شده بود، شروع به عرق ریختن کرد. سرش گیج می‌رفت. به صندلی تکیه داد و قبل از اینکه بتواند کاری بکند نقش زمین شد.

فردای آن روز، صفحۀ سوم پیام امروز
کتابدار باسابقۀ هاگوارتز مادام ایرما پینس بر اثر حساسیت میکروبی درگذشت. لازم به ذکر است این باکتریِ بسیار کمیاب فقط روی کاغذ قادر به حیات است و آخرین بار بیست و شش سال پیش در صربستان مشاهده شده. به گفتۀ متتخصان سنت‌مانگو حساسیت به این باکتری کمیاب، بسیار نادر،حدوداً یک در صد و پنجاه میلیون، است و مردم نباید هیچ نگرانی‌ای داشته باشند.

در سردخانۀ سنت‌مانگو
خانوادۀ ایرما با عصبانیت بر سر مسئول سردخانه فریاد می‌کشیدند. باورکردنی نبود که یک جنازه گم شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1399 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: ایرما پینس
گروه: ریونکلاو
شغل:کتابدار، نسخه‌شناس، مصحح نسخ خطی و مرمت‌گر کتاب (لازم به ذکر است که تا کنون چهار مرتبه بازنشسته شده‌اند.)
سن: هجده!

18 سال پیش در یک خانوادۀ ثروتمند اسکاتلندی-ایتالیایی به دنیا آمد. پدر وی با وجود ثروتمند بودن اعتقادی به دادن پول به فرزندانش نداشت و ایرما از کودکی با قناعت آشنا شد، این صفت حسنه باعث شد تا بعدها عده‌ای به او صفت ناروای «خسیس» را بدهند.

مانند هر کودک تیزهوش دیگری 21 سال را در هاگوارتز سپری کرد و چون در طی این مدت به یکی از وسایل ثابت مدرسه تبدیل شده بود با تشخیص هیأت مدیره در هاگوارتز ماندگار شد و چند دهه از عمرش را در خدمت مدرسه سپری کرد.
حین خدمت در مدرسه چندین بار خاندان های سرشناس اروپایی از وی خواستگاری کردند اما ایرما که خود را بالاتر از هر مردی می‌دید خواستگاران را( که عبارت بودند از یک شاه، سه ولیعهد، چهارکنت، شش آرشیدوک و یک ناپلئون) قاطعانه رد کرد.
از بارز ترین خصوصیات او علاقه زیاد به کمک به همنوع است تا جایی که همواره با دستی گشاده به نیازمندان کمک مالی کرده(و البته تمام آن نیازمندان به دلیل ناتوانی از پرداخت بهره بالای پول هم اکنون در آزکابان به سر میبرند)و همچنین اعتقاد وی به ساده زیستی است.(چنان که 17 سال است یک دست لباس را میپوشد )

اکنون در آستانه 18 سالگی، ایرما سرحال‌تر از همیشه در انتظار مرد رویایی خویش نشسته است.


------

جایگزین شد و دسترسیتون هم به گروه ریونکلا داده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/8/22 15:40:47
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1399 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: ایرما پینس
گروه: ندارد
شغل:کتابدار، نسخه‌شناس، مصحح نسخ خطی و مرمت‌گر کتاب (لازم به ذکر است که تا کنون چهار مرتبه بازنشسته شده‌اند.)
سن: هجده!

18 سال پیش در یک خانوادۀ ثروتمند اسکاتلندی-ایتالیایی به دنیا آمد. پدر وی با وجود ثروتمند بودن اعتقادی به دادن پول به فرزندانش نداشت و ایرما از کودکی با قناعت آشنا شد، این صفت حسنه باعث شد تا بعدها عده‌ای به او صفت ناروای «خسیس» را بدهند.

مانند هر کودک تیزهوش دیگری 21 سال را در هاگوارتز سپری کرد و چون در طی این مدت به یکی از وسایل ثابت مدرسه تبدیل شده بود با تشخیص هیأت مدیره در هاگوارتز ماندگار شد و چند دهه از عمرش را در خدمت مدرسه سپری کرد.
حین خدمت در مدرسه چندین بار خاندان های سرشناس اروپایی از وی خواستگاری کردند اما ایرما که خود را بالاتر از هر مردی می‌دید خواستگاران را( که عبارت بودند از یک شاه، سه ولیعهد، چهارکنت، شش آرشیدوک و یک ناپلئون) قاطعانه رد کرد.
از بارز ترین خصوصیات او علاقه زیاد به کمک به همنوع است تا جایی که همواره با دستی گشاده به نیازمندان کمک مالی کرده(و البته تمام آن نیازمندان به دلیل ناتوانی از پرداخت بهره بالای پول هم اکنون در آزکابان به سر میبرند)و همچنین اعتقاد وی به ساده زیستی است.(چنان که 17 سال است یک دست لباس را میپوشد )

اکنون در آستانه 18 سالگی، ایرما سرحال‌تر از همیشه در انتظار مرد رویایی خویش نشسته است.

-------

جایگزین شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/8/14 4:14:18
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1398 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1398 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد ریونکلا

_ بانوی کتابدار چای خواست یا قهوه؟
_ هر دو!
_ ولی باید یکی خواست.
_ هردو. مزاحم مطالعه و تحقیق و تتبع ما نشید.

دابی نیمی از فنجان ایرما را با قهوه و نیمی دیگر را با چای پر کرد و رفت.
ایرما بی توجه به فنجان، مطالعه‌اش را ادامه داد. وقت او با‌ارزش‌تر از آن بود که صرف چرخاندن فنجان و تفسیر اشکال تفالۀ چای شود.

دقایقی بعد
سر کادوگان که مدام در تابلوها می‌چرخید، متوجۀ فنجان پر ایرما شد.
_چرا فنجان شما هنوز پره؟
_ام...چون ما بر اساس شیوۀ نوینی فال میگیریم.‌ شیوۀ چای و قهوۀ مخلوط.
_ اونوقت مزیت این شيوه چیه؟
_ام...سرعت تحقق پیشگویی در این شیوه بسیار زیاده، در واقع پیشگویی تا یک ساعت بعد محقق میشه.
_پس اگر الان پیشگویی کنید، تا پایان کلاس نتیجه‌‌ش رو می‌بینیم. لطفاً پیشگویی کنید.

ایرما با ژستی خاص به محتویات فنجان زل زد. با توجه به هوای ابری بارش باران کاملا محتمل بود، بنابراین گفت:
_ بارش باران می‌بینم و زلزله و سوختن پرنده‌. یکی از این سه اتفاق قطعا رخ می‌ده.

دقایق پایانی کلاس


ابرها کنار رفته بودند و خورشید می‌تابید. حیثیت ایرما در خطر بود، باید کاری می‌کرد. قادر به ایجاد زلزله نبود و در فضای بسته کلاس، پرنده‌ای وجود نداشت. شاید هم داشت! به لینی نزدیک شد.

_لینی، ممکنه بری و شنل من رو بیاری؟ جای دوری نیست. به همین چوب‌لباسی آویزونش کردم. فقط لطفاً قبلش پیکسی شو و یواشکی پرواز کن. نمی‌خوام کسی متوجه بشه. مهمه!

درخواست ایرما چندان معقول نبود، اما لینی همواره آمادۀ کمک به ریونی‌ها بود. بنابراین گفت:
_ البته که میشه.

و به پیکسی تبدیل شد و پرواز کرد.
چند ثانیه بعد در مقابل چشم‌های بهت‌زدۀ همگان لینی سوخت و خاکسترش بر زمین ریخت. انگار ایرما در پیشگویی استعداد زیادی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 اسفند 1398 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: ایرما پینس
گروه: ریونکلاو
شغل:کتابدار، نسخه‌شناس، مصحح نسخ خطی و مرمت‌گر کتاب ( لازم به ذکر است که تا کنون چهار مرتبه بازنشسته شده‌اند. )

سن: هجده!

18 سال پیش در یک خانواده ثروتمند اسکاتلندی-ایتالیایی به دنیا آمد. پدر وی با وجود ثروتمند بودن اعتقادی به دادن پول به فرزندانش نداشت و ایرما از کودکی با قناعت آشنا شد، این صفت حسنه باعث شد تا بعد ها عده‌ای به او صفت ناروای خسیس را بدهند.

مانند هر کودک تیزهوش دیگری 21 سال را در هاگوارتز سپری کرد و چون در طی این مدت به یکی از اسباب ثابت مدرسه تبدیل شده بود با تشخیص هیأت مدیره در هاگوارتز ماندگار شد و چند دهه از عمرش را در خدمت مدرسه سپری کرد.

حین خدمت در مدرسه چندین بار خاندان های سرشناس اروپایی از وی خواستگاری کردند اما ایرما که خود را بالاتر از هر مردی میدید خواستگاران را( که عبارت بودند از یک شاه، سه ولیعهد، چهارکنت، شش آرشیدوک و یک ناپلئون) قاطعانه رد کرد.
از بارز ترین خصوصیات او علاقه زیاد به کمک به همنوع است تا جایی که همواره با دستی گشاده به نیازمندان کمک مالی کرده(و البته تمام آن نیازمندان به دلیل ناتوانی از پرداخت بهره بالای پول هم اکنون در آزکابان به سر میبرند)و همچنین اعتقاد وی به ساده زیستی است.(چنان که 17 سال است یک دست لباس را میپوشد )

اکنون در آستانه 18 سالگی، ایرما سرحال‌تر از همیشه در انتظار مرد رویایی خویش نشسته است.

تایید شد.
خوش برگشتین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/12/21 18:41:11
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1397 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: ایرما پینس

شغل:کتابدار، نسخه‌شناس، مصحح نسخ خطی و مرمت‌گر کتاب ( لازم به ذکر است که تا کنون چهار مرتبه بازنشسته شده‌اند. )

سن: هجده!

18 سال پیش در یک خانواده ثروتمند اسکاتلندی-ایتالیایی به دنیا آمد. پدر وی با وجود ثروتمند بودن اعتقادی به دادن پول به فرزندانش نداشت و ایرما از کودکی با قناعت آشنا شد، این صفت حسنه باعث شد تا بعد ها عده‌ای به او صفت ناروای خسیس را بدهند.

مانند هر کودک تیزهوش دیگری 21 سال را در هاگوارتز سپری کرد و چون در طی این مدت به یکی از اسباب ثابت مدرسه تبدیل شده بود با تشخیص هیأت مدیره در هاگوارتز ماندگار شد و چند دهه از عمرش را در خدمت مدرسه سپری کرد.

حین خدمت در مدرسه چندین بار خاندان های سرشناس اروپایی از وی خواستگاری کردند اما ایرما که خود را بالاتر از هر مردی میدید خواستگاران را( که عبارت بودند از یک شاه، سه ولیعهد، چهارکنت، شش آرشیدوک و یک ناپلئون) قاطعانه رد کرد.
از بارز ترین خصوصیات او علاقه زیاد به کمک به همنوع است تا جایی که همواره با دستی گشاده به نیازمندان کمک مالی کرده(و البته تمام آن نیازمندان به دلیل ناتوانی از پرداخت بهره بالای پول هم اکنون در آزکابان به سر میبرند)و همچنین اعتقاد وی به ساده زیستی است.(چنان که 17 سال است یک دست لباس را میپوشد )

اکنون در آستانه 18 سالگی، ایرما سرحال‌تر از همیشه در انتظار مرد رویایی خویش نشسته است.


تایید شد.
فقط چون گروهت رو مشخص نکردی من نمی‌دونستم می‌خوای همون اسلیترین بری یا قصد تغییر گروه داری یا اصلا بی‌گروه می‌خوای وارد ایفای نقش بشی. فعلا بدون گروه دسترسی ایفای نقش رو دادم، اما اگه گروهی مد نظرته تو پیام شخصی اطلاع بده تا دسترسی اون گروه هم داده بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/11/24 19:26:51
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 30 اسفند 1395 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
در صورت امکان درخواست نقد این پست را دارم.
پیشاپیش متشکرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: ":.ثبت نام مسابقه ی نوروز شیری.:"
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1395 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 15 اسفند 1395 05:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هاید‌پارک همواره به مکانی آرام و ساکت در لندن شهرت داشت.در سراسر این پارک وسیع٬ خصوصا در ساعات اول صبح به جز صدای پای عابران و پرندگان صدای دیگری شنیده نمیشد.
اما امروز با هر روز دیگری فرق داشت.

-خانم٬ فالت بگیرم؟

سیبل تریلانی در حالی که دسته‌ای کارت را بر میزد٬ معدود افراد حاضر در پارک را به سمت خود میخواند.

تاروتیه تاروت!فال تاروت!تعیین سرنوشت صد در صد تضمینی!

تبلیغ جالبی بود اما نه برای کسانی که باید سر ساعت شش سر کار حاضر میشدند٬ سرنوشت این افراد از همین الان مشخص بود٬ زندگی کارمندی و رسیدن به افتخار بازنشستگی و سپس سکته قلبی یا برای خوش‌شانس ها مغزی.

ساعتی بعد
هر کس که از مقابل کاخ وست مینستر رد میشد میتوانست زنی ژولیده مو را ببیند که مشغول سر و کله زدن با نمایندگان مجلس اعیان بود.

-قربان فالتونو بگیرم؟کاملا تضمینیه!تاروت٬ ورق‌٬ قهوه٬ برگ٬ گوی بلوری٬ چای٬ عدد٬ خاک٬ اموات....

نماینده حوصله شنیدن کلیه عناصر روی زمین را نداشت.
-نه!
-میخواید طالعتونو ببینم؟میخواید بدونید که آیا در دوره بعد رای میارید یا نه؟میخواید...

ادامه حرف بی‌فایده بود.نماینده رفته بود و سیبل هرگز نفهمید که نمایندگان مجلس اعیان انتصابی هستند و نیازی به رای ندارند.

ظهر

گارد سلطنتی تا به آن روز با خبرنگاران٬ آشوبگران٬ بیماران روانی٫ طرفداران افراطی توریست های کنجکاو٬ و تروریست های زیادی رو به رو شده بودند.اما هیچکدام به اندازه این زن نیمه‌ خل مو وزوزی کنه و پررو نبودند!
سیبل همانطور که با نگهبانان کلنجار میرفت سعی داشت صدایش را به گوش ملکه برساند.

-علیاحضرت٬ فالتون بگیرم؟

گذشته از این که محال بود صدای سیبل از صف نگهبانان٬نرده ها٬ هزار و دویست متر باغ٬ و مقادیر زیادی پنجره و در و دیوار بگذرد و به گوش نیمه کر ملکه برسد.ملکه چه نیازی به دانستن آینده داشت؟او آینده‌ای نداشت٬ تا به امروز هم بیش از حد زنده مانده بود و اگر اقدامات پزشکی نبود یک دهه پیش به جهان آخرت رفته بود.

از طرف دیگر نگهبان که تا به امروز چنین موجود عجیبی ندیده بودند به ناچار برای اخطار به او دست به شلیک تیر هوایی زدند.غافل از اینکه ملکه با شنیدن صدای تیر سکته می‌کند و نتیجتا از دنیا می‌رود.

غروب
سیبل خسته و گرسنه در خیابان‌های حومه شهر قدم میزد.
از صبح تا به این لحظه یک پوند هم به دست نیاورده بود٬ چرا قدر او و استعدادش را نمیدانستند؟
چرا اینقدر بدبخت بود؟
چرا در شهری به این عظمت حتی یکنفر نیازمند فال نبود؟
چرا لرد به او حقوق مکفی نمیداد؟
چرا کف خیابان کثیف است؟
چرا این مغازه بسته؟
چرا این اتوبوس اینقدر تند می‌آید؟
چرا اتوبوس به سمت او می‌آید؟
چرا اتوبوس ترمز نمیگیرد؟
چرا...
و هزاران چرای دیگر که با رد شدن اتوبوس از روی سیبل بی جواب ماند.

آن دنیا

سیبل بالاخره به جایی که همه عمر آرزویش را داشترسید.هر چند مسیر خیلی طولانی بود٬ اما ارزشش را داشت.هوای لطیف و نسیم خنک بهشت هر کسی را سرحال می‌آورد. نهر‌های شیر و عسل و شکلات جاری بود و در زیر هر درخت یک جفت حوری و غلمان دست به سینه ایستاده بودند.
در ورودی بهشت نگهبان با طوماری دراز از اسامی ایستاده بود و ارواح درگذشتگان را راهنمایی میکرد.

-اسمتون؟
-سیبل تریلانی٬ مرحومه مغفوره خلد آشیان جنت مکان سیبل تریلانی.
-متاسفم٬ اما شما در طول حیاتتان همواره با نیرنگ و فریب و سو استفاده از احساسات مومنین به اسم فال و طالع دست به اخاذی میزدید همچنین باعث مرگ پیرزنی معصوم و بیگناه به نام الیزابت ویدنسور شدید روح آن مرحومه خواهان اعزام شما به دوزخ شده.در ضمن از این به بعد اسمتون دوزخ مکان ملعونه قاتله فاسده ظالمه سیبل تریلانی است.

دوزخ

سیبل به همراه پیشگویان و فالگیران دیگری از قبیل نوستراداموس٬ ادگار کیسی٬ اریک هانونسن و ملا غضنفر جن‌گیر٬ از پا آویزان شده و به آرامی در حال کباب شدن بودند٬ و فرشتگان دوزخ هم به دقت مراقب بودند که از هر دو طرف به خوبی برشته شوند.






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/15 6:29:58
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/15 6:31:16
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/15 6:34:00
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/15 11:29:50
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.