- اممم... چیزه! میگم نمیشه بزنیم قد...! نه نه نزنیم!
هکتور حتی در آن حالت هم نتوانسته بود دست از مسخره بازی هایش بردارد.
- وب! ببین اون کنه تر از این حرفاست... نه یعنی میدونی اون نمیره زیر زمین، زیر زمین دوست نداره، من بهت قول میدم ببینیمش! اصلا کافیه یه شیشه معجون زندگی مجدد بریزم رو روحش میاد پیشمون!
هکتور مطمئن بود زمانی که با دیوار حرف میزد توانسته بود از آن پاسخ بگیرد. فحشی، چرت و پرتی یا حداقل "بزن قدشی!" ولی ویولت فقط میرفت و هکتور هر چند قدم مجبور مدتی بدود تا ویولت را گم نکند.
- ببین خب اصلا میخوای من اداشو در بیارم تو بخندی؟ خنجرتو مثلا بدزدم ازت، بعد تو بدویی دنبالم بعد من معجون بریزم روت، بعد تو بزنی قدش، بعد من ویبره بزنم! وای چه هیجان انگیز واسه یادبود ریگوله!
و ویولت همچنان ساکت تر از دیوار میرفت!
هکتور که انگار برای لحظه ای ترسش از ویولت را فراموش کرده و درصد هیجانش بالا گرفته بود، ویبره زنان خودش را به ویولت رساند و با صداش شترق محکمی به صورت ویولت کوبید و هیجان زده فریاد زد:
- زدم قدش! زدم قدش!
ویولت از شدت قدش زدن هکتور و ویبره همزمانش محکم به دیوار خورده بود و انگار تازه متوجه شده بود کجا هستند و چه میکنند.
- وب، وب! دیدی چه خفن زدم قدش! تو فکرشم معجونشم اختر...
- یه نفر داره میاد!
- حتما معجون خوبی میشه! میتونم بپاشمش تو صورت بقیـ....
دنباله صحبت هکتور شنیده نشد. ویولت دستش را روی دهان او گذاشته بود و او را به فرورفتگی بین دو دیوار کشانده بود. حالا هکتور میتوانست صدای قدم هایی را که نزدیک میشدند، بشنود. و البته صدای صحبت دو نفر که بلند بلند حرف میزدند.
- من هنوزم گوشنمـــــــه!
- هاگرید تو تقریبا نصف آزکابان رو فرستادی تو معده ات! دیگه بهتره کوفت میل کنی!
- نصف غذای خورده شدمو که ازم پس گرفتن! داورا حتی به غذای تو معده منم چشم داشتن! نتونستن ببینن هاگرید گوشنه نیست! بوق بهشون!
هاگرید و روونا بی خبر از ویولت و هکتور پیش میآمدند. با توجه به رفتار جدید ویولت میشد انتظار هر چیزی را داشت، هر چیزی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



" به هم خیره شدند و بعد هاگرید با چهره ای سردرگم گفت:

" مانند به او خیره شده بودند کرد. هاگرید یوآن را یک شلغم و سیوروس را یک بادمجون تصور میکرد نه انسان.

