جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

تالار رمزتازها

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار رمزتازها
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1387 10:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گلگومات به سرعت از روی سقف فولکس پایین پرید و گفت:گلگومات گلگومات(بر وزن همون انگوری انگوری!)
وزیر عینک آفتابی اش را برداشت و به هیئیت استقبال کننده اش نگاه کرد که فقط شامل قاسم بود!
وزیر با تعجب پرسید:ببینم قاسم،پس بقیه کجان؟
قاسم که خوشحال بود جناب وزیر او را هنوز به یاد دارد گفت:راستش هئیت همراه همین جا هستند قربان.الان میرسن.چون ورود شما غیر منتظره بود یه کم دستپاچه شدن.
و در حین گفته جمله لگدی به فیلیت ویک زد که هنوز در زیر فرش قرمز دست و پا میزد.

فلیت ویک با عجله موفق شد خودش را از شر فرش قرمز نجات بده و با عجله خودش را جلوی قاسم انداخت و پاپیونش را مرتب کرد.در اثر حرکت سریع فیلیت ویک،نگهبان ها احساس خطر کرده و پوانصد نفر چوب های جادویشان ره به سمت صورت وی نشانه گرفتند!
آلبوس سوروس با دست چوب ها رو کنار زد و گفت:ولش کنین.این رئیسه سازمان حمل و نقل،فیلیت ویکه.
بعد زیر چشمی نگاهی به فیلیت ویک انداخت و ادامه داد:ببینم تو اون پایین چیکار میکردی؟

فیلیت که هول شده بود لگدی نثار قاسم کرد و بعد گفت:هیچی قربانتون بشم.من چون از شما یاد گرفتی همیشه مردمی باشم به ریز ترین مسائل هم خودم رسیدگی میکنم.برای همین داشتم کنترل میکردم همه چی برای استقبال از شما آماده باشه.
آلبوس سوروس که از این جواب خوشش اومده بود به گلگومات گفت:هی یادم بندازم وقتی رسیدیم دفتر یه نامه بنویسم که برای فیلیت ویک تشویق و جایزه نقدی در نظر بگیرن.

فیلیت ویک:خیلی ممنون جناب وزیر.رئیس نوازی کردین!
بعد گوش قاسم را گرفت و گفت:هی قاسم برو به اون دست و پا چلفتی ها بگو برای استقبال اماده بشن.تا الان هر غلطی کردن بسه.خودشون رو مرتب کنن و به صف وایسن.من سر وزیر رو توی راه گرم میکنم تا وقت داشته باشین.
قاسم با عجله به سمت پله ها رفت و بعد از طی کردن چهار تا یکیه پله ها از نظرها غیب شد!

آلبوس سوروس ناهی به هیئیت همراه خودش کرد و گفت:خیلی خب.مایلیم سازمان حمل و نقل را از نزدیک ببینیم!
فیلیت در حالی که دست به سینه در کنار آلبوس سوروس بود وارد ساختمان شد.درون ساختمان همه چیز خوب و مرتب بود غیر از سالن اصلی.برای همین فیلیت ویک باید وقت را تلف میکرد تا مهلت بیشتری برای مرتب کردن آنجا داشته باشند.
فیلیت ویک:قربان این مجسمه رو ببینین.این مجسمه پدر بزرگوار شماست.پیکاسو رو زنده کردیم تا این مجسمه رو براتون بسازه!

آلبوس سوروس:به به،به به چه نمایی هم داره.فکر کنم پدرم خیلی ازش خوشش بیاد.فردا یکی رو میفرستم بیاد مجسمه رو ازتون تحویل بگیره.برای روز پدر کادو میدم بهش!
فیلیت ویک:بله چشم!
گلگومات چیزی در گوش وزیر پچ پچ کرد که باعث شد قیافه وزیر روشن شود!برای همین رو به فیلیت ویک کرد و گفت:به کل یادم رفته بود برای چی اینجام.زودتر بریم سر اصل مطلب.میخوام زودتر رمزتازها و سالن اصلی رو ببینم!
فلیت ویک:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار رمزتازها
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1387 07:28
نمایش جزئیات
آفلاین
قاسم نامه را باز کرد و بلند بلند شروع کرد به خواندن:

ریاست محترم سازمان حمل و نقل جادویی
جناب آقای فلیت ویک؛
احتراما به استحضار می رساند، وزیر مردمی و معاون وی تا لحظاتی دیگر تشریف فرما خواهند شد. لطفا جهت استقبال رسمی از ایشان و هیئت همراه، به درب سازمان مراجعه فرمایید.


فلیت ویک با صدای نازکش جیغی کشید و به طرف صندوق کوچولو و گل منگلی گوشه ی اتاق شیرجه رفت و در حالیکه آت و آشغال های مختلف را تند تند از داخل صندوق بیرون می انداخت دنبال چیزی گشت.

قاسم وسط اتاق ایستاده بود و مسیر اشیای پرتابی رو دنبال می کرد: «قربان! اینی که الان انداختینش بیرون روروئک بود؟ »

فلیت در حالیکه هنوز مشغول جستجو بود:
- اوه! جاسم! ریاستم بر سازمان در خطره یه کاری بکن!
قاسم در حالیکه مسیر پرتاب چمدانی پر از لباس های زنانه را دنبال می کرد:
- میشه بگین دنبال چی می گردین، قربان؟
- آهان! پیداش کردم.

ناگهان فرش لوله شده ی قرمز رنگی از داخل صندوق بیرون پرید و با پاهای کوچکش، دوان دوان به سمت در خروجی رفت.
قاسم آهی کشید و به دنبال فلیت ویک از اتاق خارج شد:
- قربان! میشه بگین زیر دریایی کورسک روسیه تو صندوقچه ی شما چیکار میکنه؟

***

لحظاتی بعد- جلوی درب اصلی سازمان

فلیت فرش را از بالای پله ها پرت کرد پایین ولی پایش گیر کرد و خود نیز با فرش قل خورد و پایین رفت.

ناگهان نگاه قاسم به ابتدای خیابان افتاد و دو ماشین رولزرویس مشکی را دید که با پرچم وزارتخانه بر روی کاپوتشان وارد خیابان شدند.
قاسم به خودش زحمتی نداد که فلیت ویک را که دست و پا میزد از زیر فرش بیرون بیاورد.
پله ها را دوتا یکی پایین پرید، پاپیونش را میزان کرد و دست به سینه در برابر ماشین ها ایستاد.

در ماشین ها باز شد و جادوگرانی قوی هیکل و شبیه به هم، با کت و شلوار مشکی و عینک های دودی پیاده شدند و اطراف را بررسی کردند.

قاسم: جسارتا میشه بپرسم جناب وزیر کدومتونین؟
یکی از محافظان به ابتدای خیابان اشاره کرد وگفت:«جناب وزیر به همراه معاونشون در راهند.»

فولکس قورباغه ای گوجه ای رنگی که یک غول 15 متری روی سقفش چمباتمه زده بود وارد خیابان شد و در برابر ساختمان سازمان توقف کرد.

غول 15 متری: گلـــــگومات! (بر وزن انــــــگوری!)
راننده ی فولکس پیاده شد، نگاهی به ساختمان شونصد طبقه انداخت و رو به گلگو گفت: خب معاون! پیاده شو، رسیدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/4/13 7:39:24

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: تالار رمزتازها
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1387 05:09
نمایش جزئیات
آفلاین
رییس با ناراحتی چوب جادویی خود را به هر سوراخی که در جای جایِ بدن خود میرسید فرو میکرد و ناله میکرد.
جاسم که در حال جا به جا کردن یک پرتره ی رمزتاز بود که زیر آن نوشته شده بود: افغانستان-طاهرآباد، فریاد زد: من برای تسریع کار یک فکری دارم.
قاسم گفت: حالا ای فکرت چی هس؟ جاسم دهان خود را با ترس باز کرد زیرا رییس با تمام شدن سوراخهای بدن خود، سراغ ساحره ی منشی تالار رفته بود و میترسید با اتمام کار رییس با سوراخهای منشی، به آندو هم برسد.
-ما باید دنبال یک نفر اضافه بگردیم...
قاسم ناگهان از تالار بیرون پرید و با یک دانش آموز سال پنجم هاگوارتز برگشت.
جاسم پرسید:
-ای کیه؟
قاسم گفت: یک ساعتی هست منتظره.
دانش آموز جواب داد:
-مَ بچه شهرستانم. اومدم مدرسه 30 گالیون داشتم، رفتیم هاگزمید همش خرج شد. حالا نمیتونم برگردم پیش ننه م. شما کمکی میکنی؟
قاسم و جاسم متفکرانه به هم نگاه کردند...
بعد از چند دقیقه، قاسم گفت:
-آره، به یک شرط بهت یک رمزتاز میدیم که بهمون کمک کنی اینجا رو تمیز کنی.
دانش آموز خوشحال، با همان ردای مدرسه شروع به کار کرد.
در فاصله ای نه چندان دورتر، رییس که در اتاق منشی هنوز عصبانی بود، جغدی را از وزارت خانه دریافت داشت. اما به علت مشغولیت، آنرا به گوشه ای پرت کرد و کاغذ آن بیرون پرید. کاغذ به قاسم خورد و اسم آنرا برداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینی گاگنیتی در 1387/4/13 5:10:51
ویرایش شده توسط وینی گاگنیتی در 1387/4/13 5:12:12
We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!
Re: تالار رمزتازها
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1387 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
کوتوله آبی پوش در بیرون اتاق ایستاده بود و دستور میداد:اوهوی مرتیکه نادان اون میز عتیقه است.مال جد وزیره.درست جا به جاش کن...هوی صبر کن ببینم،با این اسب تک شاخ داری کجا میری؟برو بیرون الا سنگ های قیمتی که از ایتالیا برای کف سالن سفارش داده بودم رو لک میکنه!...اه لعنت به این جاسم،این لیوان شکسته چیه گوشه گلدون افتاده؟بازم زدی لیوان شکستی؟

قاسم تند و سریع از اتاق بیرون پرید و گفت:قربان اولاً اسم بنده قاسمه.جاسم یه بنده خدای دیگه ایه!دوماً اون لیوان شکسته شاهکار یکی از این خل و چل هاست که دارن اینجا بال بال میزنن.به من ربطی نداره!

رئیس کماکان داشت در طول و عرض ساختمان قدم میزد و دستورهای قصارش را نثار کارکنان میکرد.به علت قد کوتاه چند باری زیر پای بعضی از کارکنان رفت و مانند قوطی های آب معدنی دماوند در خود فرو رفت!
قاسم که در طول چندین سال آبدارچی باشی وزارت چم و خم کار دستش آمده هر بار با عجله ظاهر میشد و رئیس را از زیر دست و پا بیرون میکشید.

همه چیز در نهایت شلوغی و بی نظمی به روند خود ادامه میداد که فرد آشفته ای وارد شد و همین روند نصفه و نیمه را هم بهم زد!
فرد آشفته نفس نفس زنان گفت:آماده باشین ملت.همین الان از کینگزلی شکلبوت شنیدم وزیر تا نیم ساعت دیگه میرسه اینجا!

رئیس که رنگش شبیه گچ دیوار دستشویی طبقه پایین شده بود تته پته کنان گفت:یعنی چی؟وزیر قرار نبود این موقع بیاد اینجاًچه خبر شده!
فرد آشفته گفت:مثل اینکه برنامه های وزیر عوض شده.فکر کنم چندتاش رو جا به جا کرده که به مهمونی شام امشب با آلبوس و پدر و مادرش برسه!

رئیس که حسابی هول شده بود نگاهی به سالن کرد.هنوز همه چیز در وسط سالنو اتاق ها پخش و پلا بود.برای همین فریاد زد:یالا بجنبین!الانه که وزیر برسه.خیر سرتون جادوگرین.با دست جا به جا میکنین اینا رو؟زودباشین مرتبط کنین همه چی.وقتی وزیر میاد ما باید کاملاً اماده باشیم!

بعد رو به قاسم کرد و پرسید:ببینم جاسم به نظرت ما تا اون موقع حاضر میشیم؟
قاسم سینی چایی را محکم در دستش فشار داد و گفت:جاسم رو نمیدونم ولی قاسم فکر میکنه اگه اینا همین جوری کار کنن تا فردا صبح هم اماده نمیشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تالار رمزتازها
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
قاسم، آبدارچي مخصوص رئيس درحالي كه يك سيني حاوي يك عدد فنجان چاي در دست داره در بين انبوه مراجعين و كارمندان سازمان در راهرو حركت مي كنه.
راهرو مملو از كاركنان و نقاشان و كورممدها و فاطي پاترها بود كه همه رداي آبي به تن كرده بودند و مشغول جابه جا كردن مبلمان و وسائل آبي رنگ بودند.
- آهان.. بيا... نه برو.. خوبه.. بذار..نه بردار..
- آقا برو كنار تا رنگي نشدي...
- يه چايي هم برا ما بيار بوقي..
قاسم با تلاش قابل تحسيني راهشو از ميان انبوه اسباب و اثاثيه و افراد باز كرد و بالاخره به در بزرگي رسيد كه ارتفاع زيادي داشت. در بالاي در سياه رنگ تخته ي سفيد رنگ گل منگولي اي نصب شده بود كه روش با فونت آبي رنگي نوشته بود:
دفتر رئيس سازمان حمل و نقل

- تق تق تق ...
- بياا تووو.....

آبدارچي مخصوص با نيشي باز و ظاهري به شدت پاچه خوار وارد شد اما با ديدن اتاق خالي و عجيب و غريب شباهت زيادي به هيپوگريف پيدا كرد.
اتاقي خالي از سكنه با مبلمان هاي خال خالي سفيد و سياه، شمعها و پري هاي پرنده، كلكسيوني از گيلاسها با چترهاي رنگي، تپه اي از كتاب و رقص نور آبي..

- قربان؟... قربان كجاييد؟!..قربان مي دونستم يه روز شما رو ترور مي كنن...اوهوو اوهووو عرررر..فينننن!..حالا وزير بدون شما با اون غول بيابوني مي خواد چي كار كنه..عرررررر!

- دو دقه ساكت شو من اينجام بيا جلو...اينجا سر جام نشستم..
- خدا رو شكر من از اول مي دونستم كه كسي نمي تونه شمارو ترور كنه .. شما مغز متفكر اينجاييد... به نظر من شما بايد وزير مي شديد.. اين وزيره...

- ببند دهنتو بوقي.... چي كار داري؟

قاسم به همراه سيني چاي و چن تا پري گوگولي مگولي به ميز رياست نزديك ميشه. كوتوله ي پير و فسيلي در حالي كه مشغول خوردن شربت گيلاس با يخ و ني چتردار هستش روي صندلي مجلل رياست نشسته و با چوبش وسايل اتاق رو به پرواز در مياره.

- اِ.. قربان ..فكر خيلي خوبي كرديد اينجوري هيچكس شمارو نمي بينه..
- چرت نگو من كوتوله م... چن تا كتاب بردار بذار روي اين صندلي من مي رم بيرون به اين كارگرا سر بزنم... بايد سريعتر كاركنن امروز قراره وزير براي افتتاح تالار رمزتازها بياد اينجا..

كوتوله ي آبي پوش تلپي از صندلي پريد پايين و دوان دوان از اتق خارج شد.

- آخه يكي نيست بگه تو كه كوتوله اي در به اين بلندي مي خواي چي كار؟
-------------------------------------

خب تالار رمزتازها.. جايي براي سريع منتقل شدن به جاهاي ناشناخته و نظارت بر كليه ي رمزتازها و ساختن رمزتازهاي جديد.
در اين تالار رمزتازهاي بسياري وجود داره كه امكان داره بعضي هاشون موجب دردسر بشن احتمالا اولين دردسر براي وزير و هيئت همراهش پيش بياد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/4/9 22:53:01
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.