تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
76 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
74
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

تمام راهرو ها و اتاقها پر از جنازه های شفادهنده ها و بیمارها بود...با اینه مرگ خوارها از اواداکداورا که هیچ اثری باقی نمیگذاشت برای کشتن استفاده میکردند اما در بعضی راهروها انفجار باعث شده بود بدن بیمارها تکه تکه بشه و سنگ کف راهرو و دیوارها با خون رنگ شده بود...دراکو بالای سر جنازه یک شفادهنده که دستش قطع شده بود ایستاد و گفت:ارباب از کثافت کاری خوشش نمیاد...قراره که تمیز کار کنیم...زیاد از انفجار استفاده نکن اریک
اریک با لحن شادی گفت:اینطوری بیشتر روشون تاثیر میذاره ولی باشه سعی میکنم تمیز کار کنم...
در همان حین صدای جیغ ودادی از طبقات بالا بگوش رسید و بعد خنده شارزاس که میگفت:حقتونه خون لجنیهای کثیف همتون باید بمیرید...دراکو در کنار شارزاس ظاهر شد و گفت:به جای اینکارا سایه هاتو بفرست طبقه ها رو چک کنن...
در طبقه اول لارا در امتداد راهرو حرکت میکرد و مشغول چک کردن اتاق ها بود که ناگهان از یکی از اتاق های جلویی صدای به گوش رسید و نور قرمز رنگی به طرفش شلیک شد ...لارا به سرعت چوبش را چرخواند و فریاد زد پروتگو... افسون دفاعی اثر طلسم را خنثا کرد ...سپس لارا سایه کسی که به او حمله کرده بود را دید و فریاد زد اواداکداورا...
نور سبزرنگ دیوار پشت سر ان شخص را منفجر کرد و ضرب انفجار باعث شد او روی زمین بیفتد...
لارا به سرعت بالای سرش رسید و فریاد زد:اکسپلیارموس
چوبدستی به گوشه ای از راهرو پرتاب شد...
در نور چراق راهرو صورت خون الود ان فرد به خوبی مشخص بود..
لارا با خنده بلندی گفت:هی بچه ها ببینید کی اینجاست!!!
لارا:کوروشیو...تانکس با صدای بلندی جیغ کشید و روی زمین چپ وراست میشد...
دارک پرینس از انتهای راهرو ظاهر شد و گفت:چه خبر شده این همه سرو صدا ...و ناگهان با دیدن چهره تانکس حرفش را قطع کرد...
لارا:مهمون ویژه داریم یکی از طرفدارای دامبلدور...
در همان لحظه دراکو شارزاس و اریک در کنار انها ظاهر شدند و به تانکس که روی زمین ولو شده بود نگاه کردند...
شارزاس:باید بکشیمش
دراکو:نه گروگان میگیریمش به دردمون میخوره
در همان لحظه صدای انفجاری از طرف سالن بزرگ به گوش رسید...
اریک:من میرم ببینم چه خبره
دراکو:منم میام...لارا تو مواظب اون باش...شارزاس تو و پرنس هم اماده باشید هوای مارو داشته باشید...
در سالن بزرگ جنگی به وقوع پیوسته بود...حدود صد نفر تازه وارد از در منفجر شده سالن بداخل امده بودند و مشغول مبارزه با مرگ خوارها بودند...تعداد مرگ خوارها کم نبود اما هر کدام به تنهایی با 4 نفر میجنگیدند...انگار تمام کاراگاه های وزارت خونه به سنت مانگو امده بودند...
دراکو چوبدستیش را بیرون کشیده و اماده حرکت بسوی سالن شده بود که اریک دستش را گرفت و گفت:فایده نداره ... تعدادمون کمه... من یه نقشه دارم...شگرد ارباب که یادته!!!
دراکو لبخندی زد و هردو با هم چوبدستیهاشونو بالا بردن و فریاد زدند:اکسترا دارکنس
ناگهان همه جا تاریک شد....هیچ نوری وجود نداشت...
اریک فریاد زد:وضعیت 13
تمام مرگ خوارها زیر لب چیزی گفتند و چوبدستیهایشان با نور سبزی روشن شد...اما به نظر میرسید کاراگاه ها متوجه این نورها نمیشدند...فریاد های لوموس از همه جا به گوش میرسید اما به جز ایجاد نقطه های نورانی کوچکی که همان سر چوبدستی ها بود تاثیر دیگری نداشتند...تاریکی نفوظ ناپذیر بود... اما مرگ خواران مشکلی برای پیدا کردن راهشان نداشتند...
اریک گفت:این سرگرمشون میکنه...
و بعد به همراه بقیه مرگ خواران در راهروی طبقه اول جمع شدند...
پرنس:با ماگلها چیکار کنم...دراکو:ترتیبشونو بده
پرنس غیب شد و بعد از چند دقیقه صدای انفجاری به گوش رسید...
پرنس:انجام شد
اریک:کار ما دیگه اینجا تموم شده بهتره تا از تاریکی خلاص نشدن از اینجا بریم...ارباب فقط میخواست وزارتو تهدید کرده باشه نه اینکه واقعا وزیرو بگیریم...
بقیه با تکان سر موافقت خود را اعلام کردند و یکی پس از دیگری
غیب شدند...
حالا وزارت مونده بود و کلی مرده و زخمی و سنت مانگو ویران شده...
اریک با لحن شادی گفت:اینطوری بیشتر روشون تاثیر میذاره ولی باشه سعی میکنم تمیز کار کنم...
در همان حین صدای جیغ ودادی از طبقات بالا بگوش رسید و بعد خنده شارزاس که میگفت:حقتونه خون لجنیهای کثیف همتون باید بمیرید...دراکو در کنار شارزاس ظاهر شد و گفت:به جای اینکارا سایه هاتو بفرست طبقه ها رو چک کنن...
در طبقه اول لارا در امتداد راهرو حرکت میکرد و مشغول چک کردن اتاق ها بود که ناگهان از یکی از اتاق های جلویی صدای به گوش رسید و نور قرمز رنگی به طرفش شلیک شد ...لارا به سرعت چوبش را چرخواند و فریاد زد پروتگو... افسون دفاعی اثر طلسم را خنثا کرد ...سپس لارا سایه کسی که به او حمله کرده بود را دید و فریاد زد اواداکداورا...
نور سبزرنگ دیوار پشت سر ان شخص را منفجر کرد و ضرب انفجار باعث شد او روی زمین بیفتد...
لارا به سرعت بالای سرش رسید و فریاد زد:اکسپلیارموس
چوبدستی به گوشه ای از راهرو پرتاب شد...
در نور چراق راهرو صورت خون الود ان فرد به خوبی مشخص بود..
لارا با خنده بلندی گفت:هی بچه ها ببینید کی اینجاست!!!
لارا:کوروشیو...تانکس با صدای بلندی جیغ کشید و روی زمین چپ وراست میشد...
دارک پرینس از انتهای راهرو ظاهر شد و گفت:چه خبر شده این همه سرو صدا ...و ناگهان با دیدن چهره تانکس حرفش را قطع کرد...
لارا:مهمون ویژه داریم یکی از طرفدارای دامبلدور...
در همان لحظه دراکو شارزاس و اریک در کنار انها ظاهر شدند و به تانکس که روی زمین ولو شده بود نگاه کردند...
شارزاس:باید بکشیمش
دراکو:نه گروگان میگیریمش به دردمون میخوره
در همان لحظه صدای انفجاری از طرف سالن بزرگ به گوش رسید...
اریک:من میرم ببینم چه خبره
دراکو:منم میام...لارا تو مواظب اون باش...شارزاس تو و پرنس هم اماده باشید هوای مارو داشته باشید...
در سالن بزرگ جنگی به وقوع پیوسته بود...حدود صد نفر تازه وارد از در منفجر شده سالن بداخل امده بودند و مشغول مبارزه با مرگ خوارها بودند...تعداد مرگ خوارها کم نبود اما هر کدام به تنهایی با 4 نفر میجنگیدند...انگار تمام کاراگاه های وزارت خونه به سنت مانگو امده بودند...
دراکو چوبدستیش را بیرون کشیده و اماده حرکت بسوی سالن شده بود که اریک دستش را گرفت و گفت:فایده نداره ... تعدادمون کمه... من یه نقشه دارم...شگرد ارباب که یادته!!!
دراکو لبخندی زد و هردو با هم چوبدستیهاشونو بالا بردن و فریاد زدند:اکسترا دارکنس
ناگهان همه جا تاریک شد....هیچ نوری وجود نداشت...
اریک فریاد زد:وضعیت 13
تمام مرگ خوارها زیر لب چیزی گفتند و چوبدستیهایشان با نور سبزی روشن شد...اما به نظر میرسید کاراگاه ها متوجه این نورها نمیشدند...فریاد های لوموس از همه جا به گوش میرسید اما به جز ایجاد نقطه های نورانی کوچکی که همان سر چوبدستی ها بود تاثیر دیگری نداشتند...تاریکی نفوظ ناپذیر بود... اما مرگ خواران مشکلی برای پیدا کردن راهشان نداشتند...
اریک گفت:این سرگرمشون میکنه...
و بعد به همراه بقیه مرگ خواران در راهروی طبقه اول جمع شدند...
پرنس:با ماگلها چیکار کنم...دراکو:ترتیبشونو بده
پرنس غیب شد و بعد از چند دقیقه صدای انفجاری به گوش رسید...
پرنس:انجام شد
اریک:کار ما دیگه اینجا تموم شده بهتره تا از تاریکی خلاص نشدن از اینجا بریم...ارباب فقط میخواست وزارتو تهدید کرده باشه نه اینکه واقعا وزیرو بگیریم...
بقیه با تکان سر موافقت خود را اعلام کردند و یکی پس از دیگری
غیب شدند...
حالا وزارت مونده بود و کلی مرده و زخمی و سنت مانگو ویران شده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
When You Kill By Order Of Your Lord There Are No Rules
جزئیات کاربر

مرگخوارا آماده حمله به محل ديگه اي بودن كه ناگهان در با صداي بلندي باز ميشه و اعضاي گروه ضربت جادويي وارد ميشن....
دراكو با صداي بلند ميخنده:ها ها ها...بچه ها صبر كنين...مثل ايكه برامون سرگرمي تازه فرستادن.....
شارزاس بدون معطلي اولين وردو به سمت رييس گروه ميفرسته... كروشيو...
و قبل از اينكه اونا بفهمن چه اتفاقي افتاده رييسشون نقش زمين ميشه و از درد به خودش ميپيچه...
اعضاي ديگه گروه به خودشون ميان....بچه ها حمله كنين...نترسين...اونا تعدادشون كمتر از ماست...ولي ترس به وضوح تو صورت همه شون ديده ميشه...
همه جا از برق طلسمهاي مرگخوارا ميدرخشه ....مرگخوارا به اونا فرصت نفس كشيدن نميدن......
لارا سر گرم جنگيدن با رييس گروهه كه حالا از جاش بلند شده....يكي ديگه از اعضاي گروه از پشت به لارا نزديك ميشه...تا دهنشو براي گفتن ورد باز ميكنه .............
آواداكداورا...اين صداي دراكو مالفويه كه زودتر از اون دست به كار شده بود...
مرگخوارا به كارشونادامه ميدن و كمتر از ده دقيقه ديگه چيزي از گروه باقي نمونده....
دراكو:خوب...بچه ها كارتون مثل هميشه عالي بود...اونا ديگه بايد فهميده باشن جلوي لرد سياه كسي نميتونهمقاومت كنه...تازه اين اولشه....
دراكو با صداي بلند ميخنده:ها ها ها...بچه ها صبر كنين...مثل ايكه برامون سرگرمي تازه فرستادن.....
شارزاس بدون معطلي اولين وردو به سمت رييس گروه ميفرسته... كروشيو...
و قبل از اينكه اونا بفهمن چه اتفاقي افتاده رييسشون نقش زمين ميشه و از درد به خودش ميپيچه...
اعضاي ديگه گروه به خودشون ميان....بچه ها حمله كنين...نترسين...اونا تعدادشون كمتر از ماست...ولي ترس به وضوح تو صورت همه شون ديده ميشه...
همه جا از برق طلسمهاي مرگخوارا ميدرخشه ....مرگخوارا به اونا فرصت نفس كشيدن نميدن......
لارا سر گرم جنگيدن با رييس گروهه كه حالا از جاش بلند شده....يكي ديگه از اعضاي گروه از پشت به لارا نزديك ميشه...تا دهنشو براي گفتن ورد باز ميكنه .............
آواداكداورا...اين صداي دراكو مالفويه كه زودتر از اون دست به كار شده بود...
مرگخوارا به كارشونادامه ميدن و كمتر از ده دقيقه ديگه چيزي از گروه باقي نمونده....
دراكو:خوب...بچه ها كارتون مثل هميشه عالي بود...اونا ديگه بايد فهميده باشن جلوي لرد سياه كسي نميتونهمقاومت كنه...تازه اين اولشه....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بناگاه صدای آرام و وحشتناکی در فضا طنین افکن شد...همه از ترس سرجایشان ایستاده بودند فقط مرگخواران واقعی با خوشحالی میخندیدند و دورگه هارا قتل عام میکردند...ناگهان مردی ازجایش بلند شد و چوبدستی را بطرف لرد اریک اندرسن نشانه رفت:
-مرگخوار کثیف!!!
مرد قبل ازاینکه حرف دیگری بزند ناگهان فریادی کشید و بخار شد...هزاران سایه وحشتناک که چشمان سربدخواهشان میدرخشید از دیوارها بیرون ریختند و روی سرآدمها پریدند واز شیره جانشان تغذیه کردند:
-اندرسون خوبی؟
لرد اریک برگشت و هیبنی سرخپوش را پشت سرش دید که موهای بلند سفیدش در اثر حرکت سایه ها تکان میخورد:
-شارزاس...
شارزاس لبخندی زد و چوبدستی بلندش را بیرون آورد:
-خیلی دلم میخواهد بدانم درحال حاضر مشنگهارا کجا نگهداری میکنند!
-در زیرزمین!!!
دراکو از گوشه ای بیرون آمد درحالی که چشمانش از پیروزی برق میزد...سایه ها در تمام بیمارستان پخش شده بودند و انسانها و جادوگران هرلحظه روی زمین می افتادند...مرگخواران خوشحال بودند ازاینکه بیمارستان را فتح کرده بودند...شارزاس همراه سایه های قوی و نیرومندش در راهروها حرکت میکرد و هرلحظه انسانهای زیادی که سایه شده بودند به جمع سایه های او اضافه میشدند...از ورودی بیمارستان صداهایی بگوش میرسید انگار افرادی قصد وارد شدن داشتند:
-گروه ضربت رسید!!!
دراکو خنده بلندی کرد و چوبدستی اش را بطرف در گرفت:
-بگذار باهم بازی کنیم!
شارزاس چوبدستی اش را همراه دراکو بطرف در گرفت:
-شادوادارکن
نور سیاه و وحشتناکی از چوبدستی هردو خارج شد و بطرف در برخورد کرد...در لحظه ای درخشید و بعد باصدای بلندی ومنفجر شد...مرگخواران مشغول بررسی تمام نقاط بیمارستان بودند و هرلحظه نشانهای سیاه بیشتری به آسمان فرستاده میشد تاجایی که تمام راهروها و اتاقها بانور سبززیبایی شروع به درخشیدن کرد...شارزاس دستش رابا شنل سرخش پاک کرد و به سایه هایش دستور داد که همه بیمارستان رادرجستجوی آدم بگردند:
-جاسوس!!!
لارا یکی از آدمهایی راکه لباسی شبیه مرگخواران پوشیده بود روی زمین انداخت و همه دورش جمع شدند،گرچه او لباس مرگخواران را پوشیده بود ولی این لباس پاک هم نمیتوانست صورت زشت دورگه اش را پنهان کند:
-بمن رحم کنید!
دراکو خنده ای کرد و طلسم شنکجه را رویش اجرا کرد:
-بهتراست اورا نکشیم!!!
-چی میگی شارزاس؟او یک جاسوس است باید کشته شود...
-پس چه کسی برود به وزیر محترم اطلاع بدهد که باید تشریف بیاورد اینجا؟
همه سکوت کردند و بعد شارزاس طلسم فرمان راروی مرد اجرا کرد:
به وزارت خانه برو وبه وزیر احمقتان بگو اگر تا ساعت 10 امشب اینجا نباشد دیگر جادوگر سفیدی در دنیا وجود نخواهد داشت!!!
مرد مطیعانه بلند شد و ازدربیرون رفت و یکی از سایه ها هم دنبالش حرکت کرد:
-امیدوارم لردسیاه از کارمان راضی باشد!!!
-مرگخوار کثیف!!!
مرد قبل ازاینکه حرف دیگری بزند ناگهان فریادی کشید و بخار شد...هزاران سایه وحشتناک که چشمان سربدخواهشان میدرخشید از دیوارها بیرون ریختند و روی سرآدمها پریدند واز شیره جانشان تغذیه کردند:
-اندرسون خوبی؟
لرد اریک برگشت و هیبنی سرخپوش را پشت سرش دید که موهای بلند سفیدش در اثر حرکت سایه ها تکان میخورد:
-شارزاس...
شارزاس لبخندی زد و چوبدستی بلندش را بیرون آورد:
-خیلی دلم میخواهد بدانم درحال حاضر مشنگهارا کجا نگهداری میکنند!
-در زیرزمین!!!
دراکو از گوشه ای بیرون آمد درحالی که چشمانش از پیروزی برق میزد...سایه ها در تمام بیمارستان پخش شده بودند و انسانها و جادوگران هرلحظه روی زمین می افتادند...مرگخواران خوشحال بودند ازاینکه بیمارستان را فتح کرده بودند...شارزاس همراه سایه های قوی و نیرومندش در راهروها حرکت میکرد و هرلحظه انسانهای زیادی که سایه شده بودند به جمع سایه های او اضافه میشدند...از ورودی بیمارستان صداهایی بگوش میرسید انگار افرادی قصد وارد شدن داشتند:
-گروه ضربت رسید!!!
دراکو خنده بلندی کرد و چوبدستی اش را بطرف در گرفت:
-بگذار باهم بازی کنیم!
شارزاس چوبدستی اش را همراه دراکو بطرف در گرفت:
-شادوادارکن
نور سیاه و وحشتناکی از چوبدستی هردو خارج شد و بطرف در برخورد کرد...در لحظه ای درخشید و بعد باصدای بلندی ومنفجر شد...مرگخواران مشغول بررسی تمام نقاط بیمارستان بودند و هرلحظه نشانهای سیاه بیشتری به آسمان فرستاده میشد تاجایی که تمام راهروها و اتاقها بانور سبززیبایی شروع به درخشیدن کرد...شارزاس دستش رابا شنل سرخش پاک کرد و به سایه هایش دستور داد که همه بیمارستان رادرجستجوی آدم بگردند:
-جاسوس!!!
لارا یکی از آدمهایی راکه لباسی شبیه مرگخواران پوشیده بود روی زمین انداخت و همه دورش جمع شدند،گرچه او لباس مرگخواران را پوشیده بود ولی این لباس پاک هم نمیتوانست صورت زشت دورگه اش را پنهان کند:
-بمن رحم کنید!
دراکو خنده ای کرد و طلسم شنکجه را رویش اجرا کرد:
-بهتراست اورا نکشیم!!!
-چی میگی شارزاس؟او یک جاسوس است باید کشته شود...
-پس چه کسی برود به وزیر محترم اطلاع بدهد که باید تشریف بیاورد اینجا؟
همه سکوت کردند و بعد شارزاس طلسم فرمان راروی مرد اجرا کرد:
به وزارت خانه برو وبه وزیر احمقتان بگو اگر تا ساعت 10 امشب اینجا نباشد دیگر جادوگر سفیدی در دنیا وجود نخواهد داشت!!!
مرد مطیعانه بلند شد و ازدربیرون رفت و یکی از سایه ها هم دنبالش حرکت کرد:
-امیدوارم لردسیاه از کارمان راضی باشد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
جزئیات کاربر

همه چیز حالت عادی داشت... پرستاران طبق معمول برای نجات جان زخمی ها و یا حافظه پاک شده ها مدام از این سمت به آن سمت میرفتند.
آن روز از خلوت ترین روزهای سنت مانگو بود. البته در ابتدا!.. به وضع بیماران به خوبی رسیدگی میشد.
ناگهان همه چیز خاموش شد... از چراغهای سالن گرفته تا دستگاه های ماگلی ویژه ای که توسط وزیر جدید کار گذاشته شده بود.
صداها و زمزمه هایی به گوش میرسید: اینجا چه خبره... سرپرستار! چی شد؟
- ای بابا من راهمو گم کردم... یکی چراغارو روشن کنه..
- میدونستم... میییییدونستم... بالاخره اینجا هم شب شد
- صداتو ببر دیوانه... یکی به داد من برسه... دستم سوخته.. آی دوکی جون!
- مدیر بیمارستان کجاس...
برای لحظه ای نور سبزی معلوم شد و بعد از آن صدای یک جیغ..
صدای جیغ همه را از جا پراند... روشنایی دوباره بازگشت. رئیس اصلی بیمارستان.. مرد چاق و پولداری که آمده بود ببیند چه خبر شده است روی زمین افتاده بود.. کاملا بی حرکت..
- این مرده! کشتنش! کی بود؟ آهه....
نوری دیگر درخشید و پرستاری که جیغ کشیده بود بر زمین افتاد.
صدایی از بلندگوهای بیمارستان بر فضا طنین افکند: هم اکنون ما مرگخواران و وفاداران به لرد سیاه اینجا را تسخیر کرده ایم! آواداکداورا!
نوری دیگر درخشید و پرستاری دیگر بر زمین افتاد..
بومب!
راهرویی که پر از زخمی و آدم بود منفجر شد و آتش به لباس همه گرفت...
باز هم صداهای جیغ
این بار سیاهپوشانی در بین افراد متمایز بودند..
لرد اریک اندرسون در حالیکه قهقهه میزد فریاد کشید: این بیمارستان از این به بعد در اختیار ماست! و شما هم گروگان ما! وقتی اینجا رو آزاد میکنیم که وزیر گرامی شما بیاد و خودش رو تسلیم کنه..
کجا در میری؟ سورنوت!
بچه ای که قصد فرار داشت درجا تبدیل به سنگ شد..
دارک پرینس به همراه اویل به سمت طبقات بالاتر رفتند.. صدای جیغ و فریادهای دلخراش به گوش میرسید.
مرگخواران یکی یکی پرستاران و بیماران را در اتاق ها می انداختند و در را برویشان قفل میکردند.
لرد اندرسون فریاد زد: اونایی که مقاومت میکنن بکشین... امون ندین... آواداکداورا
پیرزنی که داشت از راهروی خروج اضطراری میگریخت بر زمین افتاد.
لرد اندرسون: هیچ راه فراری نیست. مثل بچه های آدم به دستورای ما گوش بدین.. کافیه لرد سیاه به من بگه همتونو بکشم!
لرد اندرسون چوبدستی اش را در جیب گذاشت.. سپس هر دو دستش را به سقف چسباند. چشمانش در حدقه میگردید.. دور دستانش جرقه ایجاد میشد... دیوار بالای سرش ترک بر میداشت... ناگهان موجی از قدرت با فشاری بیش از اندازه سقف را شکافت ... یک طبقه.. دو طبقه........ پنج طبقه آسمان از زاویه ای که او ایستاده بود پیدا بود... نوری سبز از دستانش به سوراخی که ایجاد کرده بود وارد شد...
دارک پرینس گفت: علامت سیاه.. الان دیگه سرو کله مامورا هم پیدا میشه... عجب حالی میکنیم ما!
آن روز از خلوت ترین روزهای سنت مانگو بود. البته در ابتدا!.. به وضع بیماران به خوبی رسیدگی میشد.
ناگهان همه چیز خاموش شد... از چراغهای سالن گرفته تا دستگاه های ماگلی ویژه ای که توسط وزیر جدید کار گذاشته شده بود.
صداها و زمزمه هایی به گوش میرسید: اینجا چه خبره... سرپرستار! چی شد؟
- ای بابا من راهمو گم کردم... یکی چراغارو روشن کنه..
- میدونستم... میییییدونستم... بالاخره اینجا هم شب شد
- صداتو ببر دیوانه... یکی به داد من برسه... دستم سوخته.. آی دوکی جون!
- مدیر بیمارستان کجاس...
برای لحظه ای نور سبزی معلوم شد و بعد از آن صدای یک جیغ..
صدای جیغ همه را از جا پراند... روشنایی دوباره بازگشت. رئیس اصلی بیمارستان.. مرد چاق و پولداری که آمده بود ببیند چه خبر شده است روی زمین افتاده بود.. کاملا بی حرکت..
- این مرده! کشتنش! کی بود؟ آهه....
نوری دیگر درخشید و پرستاری که جیغ کشیده بود بر زمین افتاد.
صدایی از بلندگوهای بیمارستان بر فضا طنین افکند: هم اکنون ما مرگخواران و وفاداران به لرد سیاه اینجا را تسخیر کرده ایم! آواداکداورا!
نوری دیگر درخشید و پرستاری دیگر بر زمین افتاد..
بومب!
راهرویی که پر از زخمی و آدم بود منفجر شد و آتش به لباس همه گرفت...
باز هم صداهای جیغ
این بار سیاهپوشانی در بین افراد متمایز بودند..
لرد اریک اندرسون در حالیکه قهقهه میزد فریاد کشید: این بیمارستان از این به بعد در اختیار ماست! و شما هم گروگان ما! وقتی اینجا رو آزاد میکنیم که وزیر گرامی شما بیاد و خودش رو تسلیم کنه..
کجا در میری؟ سورنوت!
بچه ای که قصد فرار داشت درجا تبدیل به سنگ شد..
دارک پرینس به همراه اویل به سمت طبقات بالاتر رفتند.. صدای جیغ و فریادهای دلخراش به گوش میرسید.
مرگخواران یکی یکی پرستاران و بیماران را در اتاق ها می انداختند و در را برویشان قفل میکردند.
لرد اندرسون فریاد زد: اونایی که مقاومت میکنن بکشین... امون ندین... آواداکداورا
پیرزنی که داشت از راهروی خروج اضطراری میگریخت بر زمین افتاد.
لرد اندرسون: هیچ راه فراری نیست. مثل بچه های آدم به دستورای ما گوش بدین.. کافیه لرد سیاه به من بگه همتونو بکشم!
لرد اندرسون چوبدستی اش را در جیب گذاشت.. سپس هر دو دستش را به سقف چسباند. چشمانش در حدقه میگردید.. دور دستانش جرقه ایجاد میشد... دیوار بالای سرش ترک بر میداشت... ناگهان موجی از قدرت با فشاری بیش از اندازه سقف را شکافت ... یک طبقه.. دو طبقه........ پنج طبقه آسمان از زاویه ای که او ایستاده بود پیدا بود... نوری سبز از دستانش به سوراخی که ایجاد کرده بود وارد شد...
دارک پرینس گفت: علامت سیاه.. الان دیگه سرو کله مامورا هم پیدا میشه... عجب حالی میکنیم ما!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانس?
جزئیات کاربر

محو شو !!!!!!!!!!!!
این دیگه از کجا پیداش شد؟
بلند گو-
پرستارها: بخش رازهای نهفته-داروهای اسراری
(بعد از 5 دقیقه رسیدند)
پرستار مورگر:دیلیس چی شده؟
دیلیس:این مرد شخسیت سیار است.او با استفاده از تن دوم خودش ماروگول زده.
اگر من بفهمم کی پشت این ماجراست
گروه گشت:دیلیس بدو بیا باید یه چیزی رو ببینی
...
این دیگه از کجا پیداش شد؟
بلند گو-
پرستارها: بخش رازهای نهفته-داروهای اسراری
(بعد از 5 دقیقه رسیدند)
پرستار مورگر:دیلیس چی شده؟
دیلیس:این مرد شخسیت سیار است.او با استفاده از تن دوم خودش ماروگول زده.
اگر من بفهمم کی پشت این ماجراست
گروه گشت:دیلیس بدو بیا باید یه چیزی رو ببینی
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 14:55
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

پروفسور کوییرل:بع بو بع بو بع بو.......برین کنار سه تا مریز اورژانسی دارم.شفا دهنده ه ه ه ه ه
شفادهنده:بله پروفسور چی شده
پروفسور کوییرل: تو مریض دلرم که مشکل مغزی دارن
شفادهنده:طبقه چهارم
پروفسور کوییرلمریضها رو به طبقه جهارم میبره و همه رو میزاره تو اتاق آسیبهای همیشگی
شفادهنده:مشکلشون کیه پروفسور
پروفسور کوییرل:یکیشون اسمش harrypatter و اون یکیم شاهزاده فکر کنم از وقتی کتاب شش اومده یکم ....میفهمین که چی میگم.هرجا میرن آدرس وبلاگشو نو میزارن
شفادهنره:اوه بله البته از اینا این روزا زیاد میارن.این یکی چی؟
پروفسور کوییرل:اسمشو نمیدونم ولی همش میگه مدیر جدید سایته
شفادهنده:هومممم باید به این دو تا داروی فراموشی بدم تا جوو کتاب شیش از زهنشون بیاد بیرون. این یکیم بهتره اساره گیاه چومینوت رو بدم البته گمون نمی کنم شفا پیدا کنن
پروفسور کوییرل:ممنون من میرم ببینم بازم ازینا تو سایت هست براتون بیارم.فعلا
شفادهنده:بله پروفسور چی شده
پروفسور کوییرل: تو مریض دلرم که مشکل مغزی دارن
شفادهنده:طبقه چهارم
پروفسور کوییرلمریضها رو به طبقه جهارم میبره و همه رو میزاره تو اتاق آسیبهای همیشگی
شفادهنده:مشکلشون کیه پروفسور
پروفسور کوییرل:یکیشون اسمش harrypatter و اون یکیم شاهزاده فکر کنم از وقتی کتاب شش اومده یکم ....میفهمین که چی میگم.هرجا میرن آدرس وبلاگشو نو میزارن
شفادهنره:اوه بله البته از اینا این روزا زیاد میارن.این یکی چی؟
پروفسور کوییرل:اسمشو نمیدونم ولی همش میگه مدیر جدید سایته
شفادهنده:هومممم باید به این دو تا داروی فراموشی بدم تا جوو کتاب شیش از زهنشون بیاد بیرون. این یکیم بهتره اساره گیاه چومینوت رو بدم البته گمون نمی کنم شفا پیدا کنن
پروفسور کوییرل:ممنون من میرم ببینم بازم ازینا تو سایت هست براتون بیارم.فعلا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

پروفسور سيبل تريلاني با ترس از ديده شدن وارد سنت مانگو ميشه
شفا دهنده:مشكلي پيش اومده پروفسور؟
تريلاني:هيس...آرومتر حرف بزن...كسي ميشنوه يه وقت
شفا دهنده:
تريلاني:از هيچ جادوگري كه پنهون نيست از شما چه پنهون من چند هفته اي يه كه چشم درونم ضعيف شده...چند روز پيش پيشبيني كردم كه مرلين دو ساعت تمام نميره دستشويي
شفا دهنده:اين غير ممكنه
تريلاني:بله...متاسفانه رفت و از اونروزه كه چشم درون من ضعيف شده...آخه چند روز پيش قايمكي وارد دفتر سوروس شدم و از غذاي روي ميزش خوردم...آخه من از كجا بدونم اون هر چي دم دستشه به عنوان غذا ميخوره
شفا دهنده:حالا چي خوردي؟
تريلاني:ساندويچ{سانسور}
شفا دهنده:
تريلاني:گفتم ببينم شما داروي تقويت چشم درون دارين؟
شفا دهنده:مشكلي پيش اومده پروفسور؟
تريلاني:هيس...آرومتر حرف بزن...كسي ميشنوه يه وقت
شفا دهنده:
تريلاني:از هيچ جادوگري كه پنهون نيست از شما چه پنهون من چند هفته اي يه كه چشم درونم ضعيف شده...چند روز پيش پيشبيني كردم كه مرلين دو ساعت تمام نميره دستشويي
شفا دهنده:اين غير ممكنه
تريلاني:بله...متاسفانه رفت و از اونروزه كه چشم درون من ضعيف شده...آخه چند روز پيش قايمكي وارد دفتر سوروس شدم و از غذاي روي ميزش خوردم...آخه من از كجا بدونم اون هر چي دم دستشه به عنوان غذا ميخوره
شفا دهنده:حالا چي خوردي؟
تريلاني:ساندويچ{سانسور}
شفا دهنده:
تريلاني:گفتم ببينم شما داروي تقويت چشم درون دارين؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ببخشيد ميخواستم بدونم براي شفابخش شدن چه شرايطي بايد داشته باشيم؟؟؟ و چي كار بايد بكنيم!؟
ممنون
توجه:
شر بت نامرِِیی شدن را کشف کردم!!!!!!!!!!
طبق تحقیقات مستمر من کارایی این معجون را تا 3 ساعت تضمین می کنم.
محتویات را به دلیل امور سری فعلا درج نمی کنم.
---------------
بدجوری زخمی شده.حتی برای استفاده از چوبش وقت نکرده!!!!:O
(دنیس گفت)
بعد از 10 دقیقه تقریا به هوش اومد و با حالت کاملا 2 رگه ای گفت:
ازت محافت می کنم...
دنیس: بدوید او را به بخش کشف رازهای نهفته ببرید.
سنت مانگو کاملا ماتم زده به نظر می رسید که دلیلشم این بود که پنجرهای دروغین هوای بارانی را نشان می دادند.
دنیس که هراسان به طرف بخش مواد و کشف داروهای اسراری می رفت در فکر دارویی جدید برای " ضد کنترل شدنی " بود.
در بین راه تابلوها از او سوال هایی در مورد داروهای مختلف می کردند.
بعد از باز کردن در توسط ورد مخصوص با صحنه ای مواجه شد که باورش نمیشد!.......................................................
ممنون
توجه:
شر بت نامرِِیی شدن را کشف کردم!!!!!!!!!!
طبق تحقیقات مستمر من کارایی این معجون را تا 3 ساعت تضمین می کنم.
محتویات را به دلیل امور سری فعلا درج نمی کنم.
---------------
بدجوری زخمی شده.حتی برای استفاده از چوبش وقت نکرده!!!!:O
(دنیس گفت)
بعد از 10 دقیقه تقریا به هوش اومد و با حالت کاملا 2 رگه ای گفت:
ازت محافت می کنم...
دنیس: بدوید او را به بخش کشف رازهای نهفته ببرید.
سنت مانگو کاملا ماتم زده به نظر می رسید که دلیلشم این بود که پنجرهای دروغین هوای بارانی را نشان می دادند.
دنیس که هراسان به طرف بخش مواد و کشف داروهای اسراری می رفت در فکر دارویی جدید برای " ضد کنترل شدنی " بود.
در بین راه تابلوها از او سوال هایی در مورد داروهای مختلف می کردند.
بعد از باز کردن در توسط ورد مخصوص با صحنه ای مواجه شد که باورش نمیشد!.......................................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1384/4/24 6:33:23
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1384/4/26 7:39:18
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1384/4/26 7:39:18
جزئیات کاربر

در میشکند و بلا وارد میشود
در دستش ماری دارد
بلا:هی پری(پرستار)بیا این باسیلیسک منو ببر بخوابه یه ماگل خورد نمیدونم چرا ضعهف کرد
پری چنان جیغی کشید که بلا گفت:سایلنسیو یا میبری بخوابه یا شکنجه گاه
بلا:سایلنسیو ولی این بار با شدت بر رئی وند و پری حرف زد
چشم خاهنوم الان میبرمش
بلا:نگران نباش لایه ی رویی رو چشاش بسته است پس با نگاه به چشاش نمیمیری
در دستش ماری دارد
بلا:هی پری(پرستار)بیا این باسیلیسک منو ببر بخوابه یه ماگل خورد نمیدونم چرا ضعهف کرد
پری چنان جیغی کشید که بلا گفت:سایلنسیو یا میبری بخوابه یا شکنجه گاه
بلا:سایلنسیو ولی این بار با شدت بر رئی وند و پری حرف زد
چشم خاهنوم الان میبرمش
بلا:نگران نباش لایه ی رویی رو چشاش بسته است پس با نگاه به چشاش نمیمیری
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

وزیر ارتش مقدس جادوی سیاه
there is no good and evil ... there is only power
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
