جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

107 کاربر(ها) آنلاین هستند (91 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
106 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1390 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
باز گشت اوباش

حس کنجکاوی هوگو گل کرده بود. همه ی مو های دماغ هوگو اصرار داشتند که در اشپزخانه را باز کند و ببیند درون ان چیست.از قیافه ی سدریک هم معلوم بود همچین حسی دارد.

خوشبختانه پرسیوال در را باز کرد و به حس کنجکاوی ان ها پایان داد.

ان ها چیزی را دیدند هم کوییرل بود هم کریچر و هم انتونین!!
یعنی ان ها انتونینی دیدند که گوش کریچر و کله ی کوییرل داشت!

سدریک-

هوگو-

پرسیوال:ریدیکیولس

سدریک-

هوگو-

پرسیوال-یعنی شما ها فرق ادم با لولو خورخوره را نمی دونید؟

لولو خورخوره بدبخت تبدیل به انتونین با مایو شد و از بین رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1390 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین
بازگشت اوباش ها

هیولا آن چنان عظیم الجثه بود که زمین سنگی آن خوابگاه مرموز با هر قدمش به لرزه در می آمدونفس های آتشین آنتونین تمام فضای آنجا را مانند یک فر بزرگ کرده بود.

صدای تق تق شدیدی از ناحیه ی دندان های سدریک و هوگو می آمد.

هیولای مخوف به سمت آنها آمد و نگاهش به لینی افتاد که
بیهوش ،کف حمام افتاده بود.

آنتونین با صدایی دخترانه گفت:
- اِ وا لینی....برای چی اینجا افتادی؟بلند شو...زشته......

سپس رو به آن دو اوباش کرد و گفت:
- شما جیگرا چطوری اومدید اینجا؟ به منم یاد بدید یه وقتهایی به دردم میخوره جونی!

فک های افتاده ی سدریک و هوگو را آنجا فقط میشد با کمربند بست.

- آ....آ....آنتونین....بگیرشون....اینا اوباشن...

بار دیگر چشمان دالاهوف مثل شعله ی آتش شد و به آن دو نگاه کرد اما....

با صدای بلندی بر زمین افتاد.

و پیکر پرسیوال دامبلدور چوبدستی به دست از پشت هیکل آنتونین نمایان شد.

- فکرشو می کردم برای کار به این کوچیکی هم باید منتظر سوتی هاتون باشم.

پرسیوال با اندک خشمی که در صدایش محسوس بود این جملات را به آن دو اوباش دست و پا چلفتی خطاب کرد.

- ولی پرسیوال...کجای کار ما اشتباه بود؟ما چه کار کردیم مگه؟

گفتن این جملات جرئت بسیاری میخواست چرا که نگاه کردن به چشمان نافذ اعضای خانواده ی دامبلدور کار هر کسی نبود.

- هوگو...پسرم...من 284سالمه و با کوچکترین حرف ابلهانه ای عصبی میشم....تو بگو چکار نکردید؟!نزدیک بود خودتونو به کشتن بدید!مگه یادتون رفته؟آنتونین هرموقع اومد به یکی اخطار بده شدت اخطارش این قدر بالابود که طرف بلاک شد؟تازه این خان دومه...خان اول رو که جیغ لینی بود گذروندید...هنوز چند خان دیگه مونده.....شما هنوز با کریچر و ایوان و استرجس و کوییرل روبرو نشدید....بعد از همه ی این ها می رسیم به عله! ....حالا چی ....فکر میکنید میتونید دو نفری با همه ی این ها روبرو بشید؟

سدریک:


هوگو:

پرسیوال که گویی ذهن آن دو را خوانده بود گفت:
هیچ جای برگشتی نیست...دنبال من بیاین.

و اینگونه بود که هر سه ی آن اوباش در امتداد یک راهرو به سمت سالن اصلی خوابگاه به راه افتادند اما...

از داخل آشپزخانه بوی شدید سیر می آمد.

آیا کوییرل آنجا بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 تیر 1390 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بازگشت اوباش

- بی شعور، بی پدر مادر، بی ناموس، بی بند و بار...

صدای لینی در پرده ی گوش های هوگو و سدریک سوراخ های متعددی ایجاد کرد. آن دو تازه فهمیده بودند که در مخفی خوابگاه مدیران، ریز حمام آن باز می شود. هوگو و سدریک که حول شده بودند سعی کردند به نقشه ی خودشون عمل کنند.

سدریک در حالی که صدایش را کلفت کرده بود با حالتی کشدار گفت: ما روحیــــــــم.
هوگو هم در تأیید حرف سدریک با صدایی شبیه به او گفت: راست میــــــــگه، خیلـــــــــــی روحیــــــــــــــم.

لینی که داشت حوله لباسی سبزش رو می پوشید جیغ زد: خب به درک. مگه من گفتم بوقید؟ آماده باشید که جزایر بالاک در انتظارتونه.

سدریک با همون لحن گفت: نـــــــه، نفهمیدی. مــــــــا روح شروریم.

لینی نگاهی تحقیر آمیز به او انداخت و گفت: واقعاً که. روح شرور هم روح شرور های قدیم. بابا یارو قد داشت سه متر، هیکل این هوا، خون از لب و لوچه ش می ریخت.

هوگو خیلی آروم به سدریک گفت: بابا این خیلی شوته. ولش کن.

- عمراً اگه بذارم. حالا ببین چیکارش می کنم.

همینطور که داشت با هوگو حرف میزد به صورتی ناگهانی به طرف لینی برگشت و نعره ی بلندی کشید.

لینی:
هوگو:
سدریک:

این بار هوگو یه ساطور 5 متری در آورد که قطره های خون از آن می چکید.

لینی:
سدریک و هوگو:

سدریک که بی خیال لحن ترسناکش شده بود پایین حوله ی لینی را گرفت و التماس کنان گفت: خداییش بگو از چی می ترسی. تو باید بترسی.

در همین هنگام لینی به دست سدریک نگاه کرد و یه جیغ با فرکانس 230 مگا هرتز کشید و از هوش رفت.

- خودشه. خودشه. عقرب. از این خالکوبی عقرب روی دستم ترسید. هورا.

- سـ... سـ.... سدریک... آ... آ... آنتونین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 تیر 1390 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بازگشت اوباش


يك دقيقه قبل از جيغ رز

-جيغ!
سدريك و هوگو كه از صداي جيغ شوكه شده بودند چون صدا خيلي نزديك بود ولي چون ميخواستند بي عيب و نقص كار كنند سريع راه افتادند ولي هنوز 1 متر جلو نرفته بودند كه صداي جيغ ديگري 2 يا 3 ستون بدن سدريك و هوگو را لرزاند.
سدريك كه
چشمانش به اندازه ي
چشمان دابي قلمبه و گنده شده بود به هوگو گفت: من فكر كنم دو تا جيغ از دو نفر متفاوت بودن ها!
هوگو با حالتي نگران به سدريك نگاه كرد و بعد گردن آن دو باهم به سمت عقب معطوف شد. دختري برهنه با نام ليني كه از ديدن آن دو خشك شده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در 1390/4/14 20:20:21
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: دوشنبه 13 تیر 1390 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بازگشت اوباش!

- آخه کسی به شما نگفت که دفتر دامبلدور چه ربطی به خوابگاه مدیران داره؟:yeybrow:

این صدای ریگولوس بود که به شدت عصبانی به نظر می رسید.

-

- این جا یه در مخفی داره که به طور زیر زمینی به زیر خوابگاه می رسه. الان نقشه رو میگم. رز از اون زیر جیغ می زنه تا بترسن. هوگو و سدریک با لباس هایی که بهشون دادم مثل روح می رن تو. بعد همه سریع در می رین. اوک؟

رز به نشانه ی موافقت راه افتاد. روی زمین افتاد و هر چند ثانیه ضربه های محکمی به زمین زد. بعد از حدود ده دقیقه ، رز همان طور که مچش را می مالید از جا بلند شد.

- اینجا خالیه. بیا بریم تو لی لی.

لی لی پشت سر رز وارد راه زیر زمینی شد و پرسیوال را تنها گذاشت تا ریشش را جلوتر از خودش از دریچه رد کند.

- جیــــــغ!

- چی شده رز؟ بهت حمله شده؟

-جیـــــــغ!

پرسیوال سریع پایین پرید و سوسکی را دید که پشت دیوار ناپدید شد.

- لی لی کجاست؟

رز نیشخندی به عنوان ندانستن زد و راه افتاد. پرسیوال بعد ها لی لی را در حالی یافت که از صدای رز بیهوش شده بود.

- بریم بچه ها.

همان موقع هوگو و سدریک

سدریک لباس بلند و بد قواره اش را پوشید.

- باید صبر کنیم تا صدای جیغ رز بیاد. بعد می دویم تو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: دوشنبه 13 تیر 1390 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بازگشت اوباش ها
در هاگوارتز
لی لی ورز به همراه پرسیوال دنبال راهی بودن تا به اتاق مدیران راه پیدا کنند
لی لی:من میگم رمزش هرچی هست باید به خانواده دامبلدور مربوط باشه
رز:منم همین طور فکر می کنم باید یک چیزی باشه که برای دامبلدور مهم بوده باشه و مدیرای بعدی هم تصمیم گرفتن به انتخاب دامبلدور احترام بذارن و عوضش نکنن ولی چه چیزی برای دامبلدور مهم بوده؟
پرسیوال:ممکن اسم خواهرش باشه چون اون مهم ترین چیزی بود که برای البوس مهم بود.
رز:شاید ولی تا امتحان نکردیم نمی تونیم مطما باشیم.
لی لی :خوب بچه ها نقشه این شد که بریم جلوی دفتر مدیرا بایستیم وهرچی به ذهنمون میرسه بگیم بلکه یکیش رمز باشه....
بعد از ده دقیقه رز و لی لی زیر شنل نامرئی کننده بودن مبادا کسی ببینشون البته چون شنل براشون یکم کوچیک بود مجبور شدن خم بشن وپرسیوال هم که به هر طریقی که میشد خودش رو نامرئی کرده بود هر سه کنار هم ایستاده بودن
لی لی :خوب پرسیوال تو یک دامبلدوری پس تو شروع کن!!!!!!!
پرسیوال باشه من شروع می کنم .!!!!!
پرسیوال:اریانا
مجسمه سنگی تابی خورد اما دوباره به حالت اول برگشت..
رز: این بار من امتحان می کنم گریفین..
ولی این بار هم مجسمه تکون نخورد.
لی لی : نوبت منه لی لی ایوانز
این بار مجسمه سنگی کنار رفت وپشت اون یک در بود اره رمز وقتی مدیریت دست سورس اسنیپ بود عوض شده بود
اما همین که اومدن برن توی خوابگاه مدیران درقفل شده بودوبا هیچ وردی باز نمی شد
پرسیوال:زکی این همه زحمت کشیدیم واسه یه در بسته
ناگهان یکی ازپشت سر بچه ها گفت
....:شایدم هم زیاد بسته نباشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی لونا پاتر در 1390/4/13 1:56:00
دانش بهترین هدیه است وشجاعت بهتر
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 11 تیر 1390 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بازگشت اوباش ها

گلرت رویش را به طرف هوگو وسدریک کرد و با صدایی آرام گفت: « ماموریت را از شما دوتا شروع میکنیم به خاطر این که باید اول اطلاعاتی از اون منطقه و افراد حاضر در آن جا داشته باشیم. پس بدویید سر کار تون.بدویید که وقت نداریم. »

بعد از حرف گلرت سدریک و هوگو به نشانه موافقت کردند و به سمت در رفتند. گلرت هم که انگار نکته ای را فراموش کرده بود بگوید به سمت سدریک و هوگو رفت که در راه پایش به صندلیه رز گیر کرد و با پوز به زمین خورد.
ملت: « »
گلرت: « به خاطر این کار بی ادبانه دستمز هر کدام از شما نصو می شه. »
سدریک هم که هنوز داشت می خندید گفت: « نصو نه نصف درسته. »
دوباره همه زدند زیر خنده که گلرت گفت: « دعا کن فقط پات به زندان باز نشه. حالا هم بجنب برو سر کارت دیگه. »
سدریک پوز خندی زد و گفت: « من نه پام به زندان باز شده. نه می خواد بشه من کارم را خوب بلدم. »

پس از تمام شدن حرفش همراه با هوگو از در سفید رنگی که آنجا بود عبور کردند و وارد دهکده هاگزمید شدند. دهکده هاگزمید پر از پرف بود و به سختی می شد در آن راه رفت. هوگو خطاب به سدریک گفت: « الان بریم تو میبیننمون. بهتره شب بریم.»
سدریک هم در جواب به هوگو گفت: « روش کاری من با تو فرق می کنه نگاه کن و یاد بگیر »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 11 تیر 1390 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه

بازگشت اوباش ها

همه ی اعضای دسته ی اوباش در دفتر مرکزی، دور یک میز گرد نشسته بودند. یک چراغ گرد، از آنهایی که بالا و پایین می روند تا نزدیکی میز آمده بود و فقط دستان ملت پیدا بود.

گلرت به عنوان رئیس گروه شروع به صحبت کرد: دوستان من همونطوری که می دونید ما دوباره به هاگزمید بر می گردیم تا قدرت گروهمون رو به رخ بکشیم. ما باید به همه ثابت کنیم که قوی ترین گروه اینجاییم.

نگاهی به تک تک افراد کرد و گفت: توی اولین مأموریت، ما یک یار کمکی خواهیم داشت.
معرفی می کنم. ریگولوس بلک

ناگهان از دیوار اتاق روحی سفید رنگ وارد شد و با لبخندی جواب ابراز احساسات های اعضای گروه رو داد.

پس از اینکه همه آرام شدند گلرت گفت: با حضور ریگولوس به عنوان مغز متفکر این نقشه باید حدس زده باشین برنامه چیه. درسته. هدف ما خوابگاه مدیرانه. بقیه ی نقشه رو ریگولوس توضیح میده.

بار دیگر فریاد های خوشحالی و صدای تشویق اتاق را پر کرد.

پس از تمام شدن صدای تشویق ریگولوس گفت: خب ما میخوایم کاری کنیم که مدیرا ذله بشن. ما می خوایم دیگه خواب و خوراک باشن نمونه. ما می خوایم... ما میخوایم... گلرت جان دیگه چی می خواستیم؟

گلرت که چیز دیگری یادش نمی آمد گفت: حالا این زیاد مهم نیست. مهم اینه که ما می خوایم.

- با تشکر از گلرت عزیزم. بله، ما اول از همه با خوابگاهشون شروع می کنیم. باید خواب رو ازشون بگیریم. نباید رنگ آسایش رو ببینند.

سپس رویش را به سمت راستش کرد و گفت: رز، تو می تونی از جیغ های بنفشت استفاده کنی.

ولی به جای رز، صدای پرسیوال اومد که گفت: ریگول جون، این منم. رز اون طرفه.

- حالا زیاد مهم نیست. هوگو و سدریک، شما هم می تونین در نقش بچه کوچولو های تازه وارد به خوابگاه نفوذ کنین.

این بار صدای گلرت اومد که گفت: ریگولوس. این دو تا هم من و لی لی بودیم.

ریگولوس بلند شد و با یک لگد چراغ را بالا برد و گفت: بابا این یارو رو ببرین بالا ببینمتون.

گلرت به شدت اعتراض کرد و گفت: ببین حالا ازت دعوت کردم برای این سوژه زیادی پررو نشو. همه ی فضای گاد فادری پست رو از بین بردی.

ریگولوس با چشم غره ای به گلرت، رو به بقیه کرد و گفت: فقط یادتون نره باید حسابی مواظب باشین از مقصودتون بویی نبرند و گرنه به جزایر بالاک می رید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 30 اردیبهشت 1390 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

- تو فکر یک سقفم! یه سقف بی روزن! تو فکر یه سقفم! یه سقف پابرجا!
قلل قل قل قللل

این صدای رز بود که از درون حمام خانه ی ریدل به گوش می رسید و گوش همه را نوازش میداد. تنها کسی که دستش را روی گوشش نگذاشته بود لینی بود. او با نگاهی افسرده به بیرون از پنجره خیره شده بود. و منوی مدیریت براق و نویش جلویش به چشم میخورد.

- سقـــــــــــــــــــــــــــــــــــف!!

رز که جو و تریپ خواننده های اپرا برش داشته بود با این کار همه ی شیشه ها را شکست و باعث شد پیکر آنتونین که با یک وانت پشت در ایستاده بود بدون باز شدن در نمایان شود. آنتونین که هم دستپاچه و هم شرمنده به نظر می رسید گفت:

- حاضری لینی؟ چمدونت اماده اس؟ ساعت 9 در خوابگاه رو می بندن ها! رات نمیدن. توهم که شب اولته.

- من نمیخوام بیام! نمیخوام!

- نمیشه باید بیای.

آنتونین با حرکت جالبی داخل اتاق پرید همه ی وسایل لینی حتی لوستر اتاقش را جمع کرد و درون وانت ریخت. لینی هم سوار شد و وانت راه افتاد. با نگاهی غمگین به خانه ی ریدل خیره شد. وانت از پیچی گذشت و آخرین صحنه ای که لینی دید این بود که شیشه ی پنجره ی اتاق لرد شکست و لرد را از جا پراند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 30 اردیبهشت 1390 10:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان که تنها کسی بود که صدای باز شدن در شنیده بود، سرش را بلند کرد و با مشاهده افراد ایستاده در آستانه در وحشت زده از جا جست.
- ای داد بی داد! آهای با شما سه تام... یالا از هم جداشین! :

ایوان در حالیکه این جملات را به زبان می آورد خودش را به آنتونین رساند و سعی کرد آنتونین را از روی استر که او هم بر روی کوییرل افتاده بود بلند کند اما استر که هنوز جو گیرانه مشغول ضربه زنی به آنتونین و کوییرل بود ناخواسته چنان ضربه محکمی به ایوان زد که جسم لاغرمردنی ابوان نتوانست چنین فشاری را تحمل کند و بیهوش بر پیکرهای در هم تنیده شده سه تای دیگر افتاد.

صبح روز بعد:

با خواندن هر جمله چهره ی کوییرل قرمز و قرمز تر می شد. بالاخره در حالیکه روزنامه را از شدت خشم و ناراحتی ماچاله می کرد، گفت:

- راحت شدید! همینو می خواستید! دیگه همین رو کم داشتیم که سوژه روز ریتا اسکیتر بشیم...

و بعد با ناراحتی روبه بارون خون آلود کرد و گفت:
- چطور فراموش کردی به ما بگی قرار بوده خانواده های دخترا شب بیان اینجا!
- من ... من ...راستش با هلنا که هستم گذشت زمان یادم میره.

ایوان که هنوز آثار سیلی بر صورتش بود با عصبانیت حرف بارون خون آلود را قطع کرد و گفت:
- یاد رفت... یادت بره نون خوردن...
اما با بیاد آوردن اینکه بارون خون آلود سال هاست مرده جمله اش را تصحیح کرد و گفت:
- ام... آرزوی نون خوردن داشته باشی تا ابد!

آنتونین با ناراحتی به بقایای پارچه ای که روزی لباس بود نگاه کرد و با بغض گفت:
- یعنی... یعنی دیگه هیچ راهی نیست که با پانسی حرف بزنم و متقاعدش کنم که اونو خونوادش اشتباه متوجه شدن! بابا آخه این یه سوتفاهم بود!

کوییرل سرش را تکان داد و گفت: دیگه تموم شد. فعلا باید فکری برای آبروی از دست رفته مدیران بکنیم!

استر با تنی کبود شده در حالیکه که از ترس آن سه نفر دیگر جرات جیک زدن نداشت،آهسته سرش را از گوشه تخت خواب که در پشت آن سنگر گرفته بود بیرون آورد و گفت:
- ام... م..من یه فکری دارم.
اما با مشاهده بیرون آمدن چوب دستی ها دوباره به زیر تخت پناه برد.

شب قبل زمانیکه خانواده دختران قصد داشتند همسران آینده فرزندانشان را ببینند. خانواده پانسی پارکینسون از ریتا اسکیتر، دوست خانوادگیشان دعوت کردند تا در این مراسم شرکت کند. اما از بخت بد ورود خانواده ها همزمان با زد و خورد بین استر و کوییرل و... شد و این دقیقا همان صحنه ای بود که ریتا اسکیتر فرصت طلب از آن عکس گرفته بود و با تیتر درشت "چهار مرد پیژامه پوش درهم تنیده شده!" و با زیر عنوانِ "فساد در خوابگاه مدیران، این افتضاح بزرگ" در صفحه نخست دیلی پرافت چاپ کرد.

اکنون تنها چیزی که مدیران آرزو داشتند پناه بردن به جایی بود که نامه های عربده کش و شوم به دستشان نرسد.


پــــــــــــایــــــــــــان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power