تالار عمومی هافلبرتی با وقار گلوشو صاف کرد، با نهایت احترام روی یکی از صندلیای مردشور خونه رفت و به جماعت بی ناموس هافل که در غیبت رز پرده گوششون دچار خود درگیری شده بود سایه افکند:
جماعت بی ناموس هافلی، امروز اینجا هستیم تا در حضور هم یاد دو دوست قدیمی رو زنده کنیم... رز ویزلی و اسکورپیوس مالفوی! رز عزیز همیشه در قلب ما جا داری. تو که نیستی ارتفاع تالار بس بلند تر به نظر میرسه و در نبود تو سکوت عجیبی تالار رو فرا گرفته. اسکور عزیز...
در همین حین حاچ درک وارد مردشور خونه شد و نگاه عاقل اندر سفیهی به برتی انداخت که همچنان در حال سخنرانی برای افراد فرضی بود. چون اعضای محترم هافل پنج دقیقه بعد از شروع سخنرانی برتی همگی برای همدردی با اون و ویکتوریا در خوابگاه مختلط تجمع کرده بودن
- هی برتی!
- بله؟
- بیا پایین میخوام یه چیزی بت بگم.
- بگو... بگو من طاقتشو دارم... دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم... بگو، بگو
- ممکنه امکان برگشتن رز وجود داشته باشه!
در همین هنگام برتی به گفتن یک عدد "چی؟" کوتاه کفاف داد و غش کرد.
جهنم وسطینگهبان جهنم بازوی اسکورو گرفت و داخل جهنم هلش داد:
- گمشو! اعصاب خورد کن... من بمیرم دیگه نگهبان هافلی جماعت نمیشم.
- ایششش، حالا انگار چی شده!
- یه چیز دیگه هم باید بهت برسونم.
- بنال
- برو سر اون میدونه که اونجاست...خدا کارت داره!
یه کم اونور تررز که به طرزی کاملا ناباورانه یه کم ساکت شده بود به لحظه های خوبش توی تالار فکر میکرد و هر از گاهی به این حالت

افسوس میخورد.صدای که از دور به نزدیک میومد گفت:
- رز ویزلی!
- هوم؟
صدا که از قد رز خوف کرده بود با تته پته گفت:
چیزه... برو سر اون میدونه که اون وسطه... همون که وسطش یه مجسمه سوته!
- واسه چی؟
- خدا کارت داره...
5 دقیقه بعد، میدون سوترز با ناراحتی سر مدون نشسته بود. در همین حین اسکورو دید که شلنگ تخته وار به سمت میدون میاد...
- اسکور...
رز شتاب گرفت که بره توی بغل اسکور ولی ناگهان یه صدای اسمونی اونو متوقف کرد:
ای بنده ی من! بشین سر جات و با احترام به سخنان ما گوش فراده. اقای مالفوی، شما هم لطفا احترام جلسه رو نگه دار و مثه ادم راه برو.
-
- بسیار خوب. شما را فراخواندم تا مطلبی مهم را با شما در میان بگذارم... بنا بر دعا هایی که برای شما در دنیا شده تصمیم گرفتیم که ارزو ی یکی از شما دو ابله براورده شود. یک ارزوی خود را بگویید تا ما ان را براورده کنیم...رز ویزلی، ارزو کن!
رز با حالتی مصمم و در عین حال غمگین گفت:
من میخوام برگردم، دلم واسه اعضای هافل تنگ شده. ارزو ی من اینه که من اسکور با هم به دنیا برگردیم!

- خواسته ی شما مورد قبول است. اسکورپیوس مالفوی، ایا درخواست رز ویزلی را تایید می کنید؟
- نه!
-
- رز، متاسفم ولی من اینجا رو خیلی دوست دارم...

سرزمین رویا هامه...
- ولی اسکور...

- متاسفم رز، تو میتونی تنها بری.
رز در حالی که اشک میریخت به اسکور نگاه کرد که در اون لحظه یه خائن عوضی تلقی میشد... این آخرین نگاه بود به اسکوری که به نظر میومد خیلی از شکستن قلب رز خوشحال و راضیه. اخرین نگاه... پایان عشق اون و اسکور...
- باشه! من میرم. من تنها میرم...
اسکور با بی تفاوتی به رز نگاه کرد که با بغض این کلمه ها رو تکرار میکرد.
در این هنگام برق سفیدی همه جا رو فراگرفت و رز رو داخل خودش فرو برد. و اسکور برای همیشه همونجا موند...
پایان سوژه