جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

125 کاربر(ها) آنلاین هستند (95 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
122 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- رنگ مورد علاقه؟
- بله دوشیزه. رنگ مورد علاقه.
- خب...فک کنم رنگ مورد علاقه ننجون، زرد و مشکیه. آره. درسته. چون ننجون رنگ هافلپاف رو زرد و مشکی گذاشته.
- زرد و مشکی...هوم؟
به نظر می آمد که آرسینوس درحال یادداشت کردن چیزی بود.
- بله درسته. راستی...می تونم یه سوال بپرسم؟
- بپرسید دوشیزه.
- شما مرگخواری. درسته؟
- پاسخش واضحه.
- پس چرا نماینده ی آلبوس دامبلدور شدی؟
- خب...راستش...

در همین موقع، صداهایی از بیرون از اتاق شنیده شد و آرسینوس را از پاسخ دادن به سوالات سوزان نجات داد.
- به نظر میاد دوستانتون از گردش هاگزمید برگشتن. من باید برم ، ولی یادتون باشه. شما از هیچ چیز خبر ندارین.
- نه. صبر کن. جواب سوالمو ندادی. صبر کن...

- سوزان؟ داشتی با کی حرف می زدی؟
- سوزی...نکنه باز خراب کاری کردی؟
- سوزان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ننجون هلگا به طور پنهانی با کسی صحبت میکنه و مشکوک میزنه و در اصل عاشق یک نفر شده. یک روز سوزان فال گوش وایمیسته و متوجه میشه که ننجون داره با آرسینوس جیگر وزیر صحبت های عاشقانه ای رو رد و بدل میکنه و ننجون هم پی میبره که سوزان متوجه قضیه شده، برای همین اون رو با جیگر روبه رو میکنه و...



وقتی سوزان، با وزیر یک مملکت چشم تو چشم شد، مثل مجرم ها سرش را پایین انداخت و پوکرفیس طورانه به زمین خیره شد...
.
.
.
و خیره شد...
.
.
.
و خیره شد...
.
.
.
و خیره....

-سوزی من دارم میرم...از علایقم براش بگو...جیگر توهم سلام منو به آلی برسون!:zogh:

ننجون هلگا، قبل از این که آرسینوس بخواهد دهانش را باز کند و بگوید که نامش جیگِر است نه جیگَر، اورا با سوزان تنها گذاشت و درحالی که زیر لب آوازی قدیمی میخواند رفت.
-خوب از علایقش برام بگو.

مرد با این که چشمانش را بسته بود، لحنی در صحبت هایش حس میشد که نشان میداد مجبوری دارد این حرف هارا میزند.
-اهم...راستش بنظر من شما خیلی به ننجون میاید!

آرسینوس چشمانش را گرد کرد و درحالی که با این حرف معذب شده بود، شاکیانه گفت:
-خیر دوشیزه بونز...من و ننه شما هیچ وجه مشترکی باهم نداریم...موضوع...
-موضوع اینه که نمیتونی ابراز عشق کنی؟رنگ نارنجی اعتماد به نفستو تو این زمینه بالا میبره!
-نه...من و بانو الینا اصلا...

سوزان دست های رنگی اش را زیر سرش زد ود رحالی که تازه چانه اش گرم شده بود، گفت:
-پس عشقه یه طرفست...

آرسینوس که به وجه شباهت اخلاقی، خاله زنکیِ سوزان با لاکرتیا می اندیشید، نفس عمیقی کشید و جواب داد:
-خیر، من هم مثل شما نمایندم!

سوزان با چشمان گرد شده ای به آرسینوس زل زد...سوزان در عمرش تنها یک بار نماینده کلاس شده بود و بعد از پنج دقیقه مدیر مدرسه درحالی که اورا به سمت دفتر میبرد، از صمیم قلب عروسی پدرش را به او تبریک گفته بود...هرچند که سوزان گفته بود پدرش قصد ازدواج مجدد ندارد.
سوزان:

-ظاهرا شما خبر ندارید...آلبوس و الینا رو میگم...اونا برای این که موضوع فعلا در بین همه آشکار نشه مارو نماینده پنهانیشون کردن...میدونید، من نمیخواستم ولی بخاطر یک سری از موضوعات سری مجبور شدم.

سوزان از فرمت"" به فرمت"" تغییر شکل داد و برای لحظه ای در عالم هپروت شناور شد.
-حالا ازین حرفا که بگذریم الینا چه رنگی رو دوست داره؟...آلی میخواد فردا سورپرایزتون کنه!

یک پشمک شپشو نمیتوانست موجود دوست داشتنی ای برای هافلی ها باشد...نه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/12 19:07:27
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/12 19:09:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 8 آذر 1394 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مردی که چنین خصوصیاتی را دارا بود:
یک دست کت و شلوار سیاه رنگ به تن داشت.
نقابی به صورت داشت که چهره اش را از نظر ها پنهان میکرد.
کلاً حالت را به خود می گرفت ولی به دلیل وجود نقاب مذکور، چهره اش را باید از لحن حرف زدن هایش حدس می زدید.

سوزان به آرامی از در فاصله گرفت و تصمیم گرفت وانمود کند که چنین چیزی ندیده و نشنیده، ولی موفق نشد. چراکه یکی از سطل های رنگش به زمین افتاد و همین باعث شد صدای بلندی در تالار ساکت هافلپاف بپیچد.
به دنبال آن، صدای قدم هایی که در حال نزدیک و نزدیک تر شدن بود، شنیده شد. ناگهان صدا خاموش شد.
سوزان سرش را بلند کرد. ننجون هلگا روبروی او ایستاده، و با فرمت به سوزان خیره شده بود.
وضعیتی بس خوفناک بود.
از طرفی، او تنهای تنها در آن موقعیت گیر افتاده بود و از طرفی دیگر، چهره ی ننجون هلگا در حال عوض شدن به این فرمت ، بود.
- امممم...
-
- میگما...ننجون حالتون چطوره؟ راستی تعداد لایکا و کامنتاتون به چندتا رسیده؟
-
- ننجون چیزی شده؟
ناگهان در یک حرکت حرفه ای، ننجون گوش سوزان را گرفته، صد و هشتاد درجه پیچانده، و او را به سمت اتاق، هدایت کرد.
- ننجون جون هافلیون ولم کن. ننجون ببین رنگامو همشو ریختی زمین. اون صورتیه هدیه ی تولدم از طرف لاکریتا بود.
اما ننجون به هیچ یک از حرف های سوزان گوش نداد. باز هم در یک حرکت حرفه ای و صد امتیازی، سوزان را به سمت مبل جلوی شومینه هل داد.

- اوه...دوشیزه بونز. به جمع ما خوش آمدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/9/8 18:42:11
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 8 آذر 1394 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
-لایکام رسید به یک میلیون!

ننجون، درحالی که به کامنت های پست جدیدش درصفحه "جادوگرام" جواب میداد، با خوشحالی عکسش را برای هزارمین بار به قاتل که درکنار او نشسته بود و مثل بچه های فضول کامنت های ننجون را دید میزد و درآن میان منتظر یافتن مورد مشکوکی بود، نشان داد و با خوشحالی گفت:
-قشنگه نه؟!باید جایزه عکس برتر رو بدن به من!
قاتل با فرمت ""به عکس خیره شد...عکس این بود!

جایزه عکس برتر نه...اما جایزه عکس مسخره تر، میتوانست لایق ننجون هلگا باشد. گربه، دماغش را بالا کشید و راهش را گرفت و درحالی که همچنان با شک به ننجون هلگا نگاه میکرد، رفت.
-هوووووف!رفت!

هلگا، بدو بدو به سمت شومینه رفت و پودر را داخل شومینه ریخت و منتظر شد...
-مشترک مورد نظر اشغال میباشد!
نویسنده:این دیالوگ برا یجای دیگه بود!

-سلام الینای خوشگلم...خوبی؟

هلگا چشمانش را باز و بسته کرد و با ناز و افاده ای که به قد و قواره اش نمیامد، جواب داد:
-تو خوب باشی منم خوبم!:zogh:
--امروز نمیای هاگزمید الینا جون؟

ننجون هلگا، که به عشاقش گفته بود اورا الینا صدا کنند، لبخند ملیحی زد و گفت:
-چرا که نه؟:zogh:

کمی آن ورتر!

سوزان با توده ای ازقلم پرهای رنگ در بغلش، قدم زنان به سمت خوابگاه می رفت و همزمان فکر می کرد که چطوری میتواند دیوار خوابگاه را به نحو احسنت رنگ کند. امروز، رنگش نارنجی بود و برای همین شادابی خاصی داشت و به هیچ وجه بخاطر این که بقیه اعضا اورا با خودشان به هاگزمید نبرده اند ناراحت نبود. سوزان زیر لب اوازی را زمزمه می کرد که صدای پچ پچ هایی به گوشش خورد.
-عکسمو دیدی؟:zogh:

صدای ننجون بود...از کی تاحالا ننجون هلگا خل شده بود و بلند بلند با خودش حرف میزد؟!سوزان بیشتر دقت کرد...
-آره دیدم...خیلی خوب بود، مطمئنا زیبایی عکس بخاطر حضور تو بود!

سوزان از فرمت"" به فرمت"" تغییر کرد و آهسته، چندقدمی به سمت ننه هلگا رفت و یواشکی گوش ایستاد.
-اونا هم بچه های گروهن...میشناسیشون...یکم رو اعصابن...
-واقعا؟اگه اذیتت کردن بگو حسابشونو برسم!

صدا بیش از اندازه برای سوزان آشنا بود، آنقدر که حتی ممکن بود صدای پدرش را نشناسد ولی اگر جایی صدای مرد را میشنید، در هویت او شک نمی کرد.
-مرسی...خیلی مهربونی!:zogh:

سوزان، محطاتانه نگاهی به درون شومینه انداخت و برای لحظه ای، با دیدن چهره مرد، رنگ هایش اتصالی کردند...باورش نمیشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1394 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
کلا تالار هافلپاف برای غریبه ها شبیه شکنجه گاهی مخوف و ترسناک بود اما برای کسانی که آنجا را میشناختند خانه ای بود از جنس محبت شکلاتی و عشق ابنباتی، زیبا بود زیبا تر از هر تالار دیگری.

ننجون در کنار طاقچه نشسته بود و خودش را به یاد مجنون خیالی هی لوس میکرد.
زمین تالار با گربه مین گذاری شده بود هر طرف که میرفتی گربه بود و گربه، لاکریتا همچنان در کنار شومینه خوابیده بود، و کمر یکی از گربه هایش را نوازش میکرد در حالی که چند گربه ی دیگر هم در حال نوازش کمر خودش بودند.
آریانا در کنار پنجره از بس که نگاه گره کور کرده بود چشمانش چپ شده بود.
ااااخ !
از رز نگفتم، رز زلر هم در حاله زلزله کاری بود با دقت نگاه میکرد قسمت هایی از دیوار را که هنوز سالم بود علامت گذاری میکرد و به سمتشان میرفت و بعد از چند دقیقه دیگر دیواری انجا نبود.
گیبن و اسپلمن در گوشه ای که فرش گربه ای پهن نبود نشسته بودند و با هم با کارت های شکلات بازی میکردند.
سوزان هم به دیواری چسبیده بود و نقش کاغذ دیواری را بازی میکرد.یک بار سبز با دایره های بنفش، یکبار زرد با لایه لایه های ابی.

در همین اوضاع بود که گیبن که اینقدر از اسپلمن باخته بود خسته شد و به سراغ لاکریتا رفت و یکی از گربه هایش را برداشت.
-اهای پسش بده.
-فقط میخوام یه کم باهاش بازی کنم.

و گربه را به بالا انداخت و دوباره گرفت.لاکریتا ترسید، گویا گربه ها هم ترسش را حس میکردند چون به گیبن حمله ور شدند و پای اورا گاز گاز کردند.گیبن جیغی کشید و گربه را به طرفی پرتاب کرد.
اریانا بالاخره از کنار پنجره کنار امد و به گربه ای که روی صورتش افتاده بود زل زده بود شاید دلیلش این بود که نمیتوانست چیزی را به جز ان جسم سیاه، نرم و پشمالو ببیند.

ننجون یکهو دست در جیبش کرد و چیزی شبیه یکی چوبدستی و بزرگ و یک قابلمه در نوکش در اورد و به سمت هاف هافیان گرفت و فریاد زد :
-سلفی !

فلش زده شد . عکس زیبایی بود .صورت ننجون در جلوی عکس بود و پشت سرش لاکریتا که دماغ گیبن را گاز گرفته و لشکر گربه هایی که از سر و کله ی گیبن بالا میروند . ان گربه روی اریانا . اسپلمن که حواسش نبود و پایش به قوری ننجون خورد و چای رو شومینه ریخت و اتش خاموش شد. سوزان که برای اولین بار خودش را به رنگ قهوه ای در اورد.عکس زیبایی بود.

-میخوام این عکسو بفرستم برای عجقم. :zogh:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/6 21:12:09
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 24 مهر 1394 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!



باران حس خوبی را با قطراتش به همراه می آورد...بوی خاک آب خورده عالی بود و از همه مهم تر حسی بود به نام عشق.لاکرتیا هیچوقت نفهمید که چرا تا نام باران می آید پنجاه درصد مردم یاد عشق و عاشقی می افتند...واقعا چرا؟

برای لاکرتیا که شخصا باران یک معنی داشت و آن آویزان شدن از پنجره مجازی و تف انداختن روی سر ملت سرزمین بی ناموسی بود...اگر تجربه اش را داشته باشید درک میکنید که وقتی باران می بارد تف انداختن روی سر مردم چه حالی می دهد.البته گاهی اوقات همین باعث عاشقی میشود، مثلا همین چندروز پیش اریانا با یک پرتاب سه امتیازی نگاهی را به نگاهش گره زده و سه-چار روزی میشد که از پای پنجره تکان نخورده بود...آخر نگاهش گره کور داشت.البته اشخاصی مثل لاکرتیا باران را فقط به خوابیدن کنار شومینه و بخاری میدانستند.
-میــــــــــــو!

ننجون هلگا صدای گربه را نشنید و این به خاطر نگذاشتن سمعک نبود، بلکه تالار پر بود از این گربه سیاه های مرموز و پررو و طبیعتا همه غیر از لاکرتیا سعی میکردند تنشان به تن این موجودات بی اخلاق نخورد و همین موضوع باعث میشد که ننجون هلگا متوجه موجود فضولی که درآن اطراف زاغ سیاهش را چوب میزد، نشود.
ننجون هلگا رو به روی شومینه نشسته بود و با چهره ای متفاوت و لبخندی ملیح به آتش خیره بود. موهایش را در یک طرف سرش جمع کرده و صورتش مانند ماه شب چارده زیبا و و صاف و دندان هایش مانند مروارید می درخشیدند...این آن ننه غرغرو و مهربانشان نبود..این نسخه فتوشاپ شده ننجون هلگا بود.
-نه آخه اون ساعت تالار شلوغه می ترسم بچه ها بفهمن عزیزم!

در آن طرف شومینه، کسی چیزی را گفت که البته از نظر لاکرتیا یک نوع ناله بود.
-پس اوکی..نه اول تو برو!
-(ناله)
-اول تو برو دیگه گلم!
-(ناله)
-باشه پس...بای تا های!
ننجون چشمکی به آتش زد و بعد با یک بشکن مکالمه قطع شد...یعنی همه آره ننجون هم آره؟چشم و دلشان روشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 4 آبان 1393 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان جدید



شومینه تالار دوباره گرم شده بود و نشانه های حیات از هر سو دیده میشد. آنتو که تازه وارد بود از رز پرسید:
_ هافل آویز یعنی جا رختی؟
_ نه آی کیو یعنی هافل و لاو = داستان های عاشقانه هافلپافی!
_ آهان! چه خوب! خب من زن میخوام!

در این لحظه دورا سر رسید و شترق!
آنتو: دخترم ایندفعه دلیلش چی بود؟
دورا: میخوای مادرخونده بدجنس برا من بیاری؟
آنتو: نه بابا مادرخونده خوش جنس میخوام بیارم
رز: بیخود! نوبتی هم باشه نوبت منه! اول من شوور میخوام!


وینکی که داشت از آن جا رد میشد و متوجه صحبت های آن ها شده بود گفت:
_ بیخود! من اینقدر در اینجا زحمت کشید! صبح تا شب عرق جبین ریخت و مسلسل خالی کرد! ابتدا نوبت من است!

دورا:
_ وایسید! وایسید گنده بک ها! نوبتی هم باشه اول نوبت خودمه! اول کوچیکترا!

توجه رودولف نیز ناخوداگاه به بحث جلب شد و گفت:
_ بابا چرا هیشکی منو نمیگه! منی که زنم چند ساله گذاشتتم رفته! اول یه فکری به حال من کنید!

ناگهان صدای ترمز دستی خوفناکی اومد و همه گرخیدند! گرد و خاک همه جا را گرفت و بعد از فرو نشستن گرد و خاک مادام هوچ از جارویش پایین پرید و گفت:
_ درست شنیدم؟ عشق و عاشقی؟! منم میخوام!

گویا در هافلپاف این مقوله طرفداران زیادی دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 29 مهر 1390 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار عمومی هافل

برتی با وقار گلوشو صاف کرد، با نهایت احترام روی یکی از صندلیای مردشور خونه رفت و به جماعت بی ناموس هافل که در غیبت رز پرده گوششون دچار خود درگیری شده بود سایه افکند:
جماعت بی ناموس هافلی، امروز اینجا هستیم تا در حضور هم یاد دو دوست قدیمی رو زنده کنیم... رز ویزلی و اسکورپیوس مالفوی! رز عزیز همیشه در قلب ما جا داری. تو که نیستی ارتفاع تالار بس بلند تر به نظر میرسه و در نبود تو سکوت عجیبی تالار رو فرا گرفته. اسکور عزیز...

در همین حین حاچ درک وارد مردشور خونه شد و نگاه عاقل اندر سفیهی به برتی انداخت که همچنان در حال سخنرانی برای افراد فرضی بود. چون اعضای محترم هافل پنج دقیقه بعد از شروع سخنرانی برتی همگی برای همدردی با اون و ویکتوریا در خوابگاه مختلط تجمع کرده بودن

- هی برتی!
- بله؟
- بیا پایین میخوام یه چیزی بت بگم.
- بگو... بگو من طاقتشو دارم... دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم... بگو، بگو

- ممکنه امکان برگشتن رز وجود داشته باشه!
در همین هنگام برتی به گفتن یک عدد "چی؟" کوتاه کفاف داد و غش کرد.

جهنم وسطی

نگهبان جهنم بازوی اسکورو گرفت و داخل جهنم هلش داد:
- گمشو! اعصاب خورد کن... من بمیرم دیگه نگهبان هافلی جماعت نمیشم.
- ایششش، حالا انگار چی شده!
- یه چیز دیگه هم باید بهت برسونم.
- بنال
- برو سر اون میدونه که اونجاست...خدا کارت داره!


یه کم اونور تر

رز که به طرزی کاملا ناباورانه یه کم ساکت شده بود به لحظه های خوبش توی تالار فکر میکرد و هر از گاهی به این حالت افسوس میخورد.صدای که از دور به نزدیک میومد گفت:
- رز ویزلی!
- هوم؟
صدا که از قد رز خوف کرده بود با تته پته گفت:
چیزه... برو سر اون میدونه که اون وسطه... همون که وسطش یه مجسمه سوته!
- واسه چی؟
- خدا کارت داره...

5 دقیقه بعد، میدون سوت

رز با ناراحتی سر مدون نشسته بود. در همین حین اسکورو دید که شلنگ تخته وار به سمت میدون میاد...
- اسکور...
رز شتاب گرفت که بره توی بغل اسکور ولی ناگهان یه صدای اسمونی اونو متوقف کرد:
ای بنده ی من! بشین سر جات و با احترام به سخنان ما گوش فراده. اقای مالفوی، شما هم لطفا احترام جلسه رو نگه دار و مثه ادم راه برو.
-
- بسیار خوب. شما را فراخواندم تا مطلبی مهم را با شما در میان بگذارم... بنا بر دعا هایی که برای شما در دنیا شده تصمیم گرفتیم که ارزو ی یکی از شما دو ابله براورده شود. یک ارزوی خود را بگویید تا ما ان را براورده کنیم...رز ویزلی، ارزو کن!
رز با حالتی مصمم و در عین حال غمگین گفت:
من میخوام برگردم، دلم واسه اعضای هافل تنگ شده. ارزو ی من اینه که من اسکور با هم به دنیا برگردیم!
- خواسته ی شما مورد قبول است. اسکورپیوس مالفوی، ایا درخواست رز ویزلی را تایید می کنید؟
- نه!
-
- رز، متاسفم ولی من اینجا رو خیلی دوست دارم... سرزمین رویا هامه...
- ولی اسکور...
- متاسفم رز، تو میتونی تنها بری.
رز در حالی که اشک میریخت به اسکور نگاه کرد که در اون لحظه یه خائن عوضی تلقی میشد... این آخرین نگاه بود به اسکوری که به نظر میومد خیلی از شکستن قلب رز خوشحال و راضیه. اخرین نگاه... پایان عشق اون و اسکور...
- باشه! من میرم. من تنها میرم...
اسکور با بی تفاوتی به رز نگاه کرد که با بغض این کلمه ها رو تکرار میکرد.
در این هنگام برق سفیدی همه جا رو فراگرفت و رز رو داخل خودش فرو برد. و اسکور برای همیشه همونجا موند...
پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدايا كيفيتو فداي كميت نكن
كمتر خلق كن ولي آدمخلق كن

we love hufflepuff
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 3 مهر 1390 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
بنگگگگ... دوفشششششش...بونگ (افكت صداي پرتاب شدن رز با لگد داخل جهنم و بسته شدن دروازه جهنم)
- نامرداي عوضي... آخ كمرم. مگه دستم بهتون نرسه همتونو ميفرستم قاطي باقاليا. اسكور بميري. ببين منو به چه روزي انداختيا.
رز همچنان زير لب غرغر ميكرد و در اون هواي داغ آروم آروم راه ميرفت. چشمش به يه فرشته ي قرمز افتاد.
- آهاي، عزرائيل.
- چه مرگته؟ بدو كار دارم. يكي حسابي جهنم قطبيو به هم ريخته.
- ميگم تو نسبتي با بهنوش بختياري نداري؟ دماغاتون خيلي شبيهن .
- خدايا توبه!
-
عزرائيل نگاهي اسف بار به رز انداخت و بعد يكي از فرشته هارو صدا زد بياد رز رو بازرسي بدني كنه.
- خوب اينطور كه معلومه شما سيد نيستين. حيف شد از بهشت اينجا اومدين، ولي خوب اينجا هم قشنگياي خودشو داره.

يه كم اونور تر، جهنم قطبي

- همه چي آرومه، من چقد خوشحالم، پيشم هستي حالا، به خودم ميبالم...صابون بيار! آبو گرم تر كن.
فرشته در حالي كه به بدبختي خودش نگاه ميكرد قالب صابونو از لاي در داد به اسكور.
- بيا، بگير و فقط بعدش دهنتو ببند!
- شنهاي ساحلي، كلبه هاي گلي چشمان باز صدف موجي كه تن پوشيده با تور كف...

- ساكت

- بهتون كه گفتم. يا منو از اين جهنم دره ميبرين يه جاي گرم تر، يا تا اطلاع ثانوي همين آشه و همين كاسه!
- باشه... گفتم كه درموردش فكر مي كنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدايا كيفيتو فداي كميت نكن
كمتر خلق كن ولي آدمخلق كن

we love hufflepuff
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 شهریور 1390 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
به ناگاه بانگی آسمانی همه جا رو فرا میگیره:
-ای رز ویزلی ، فرزند رون مموش و هرمیون باهوش ، ای که قدت به درازای برج ایفل و مرامت در شان گروه هافل ، همانا بدان و آگاه باش که در این بهشت برین هیچ درخواستی از منظر ما دور نخواهد ماند ... با این حال از برای اینکه آن چه میخواهی از منطق و احکام این مکان خارج است ما تو را می آزماییم تا مطمئن شویم شایستگی این را داری که از بهشت خارج شوی ، اوضاع خویش را سر و سامان داده و با همان پاکی معصومیت بر بالین ما بازگردی ...

صدای انفجاری به گوش میرسه و رینگ طلایی رنگی وسط بهشت پدیدار میشه که رز رو یاد میدون بیناموسی تالار هافل میندازه اما با دیدن مردی که به سمت رینگ میاد خوفی وصف ناپذیر وجودشو فرا میگیره و آن مرد کسی نبوده جز ...

-همانا بر توست که اگر ادعای زور و قدرت داری آن را در میدان مبارزه ثابت کنی و لیاقت خویش را بر ما ثابت نمایی. ای رز ویزلی ، فرزند رون مموش و هرمیون باهوش ، بروسلی تو را به مبارزه فرا می خواند...

صدای هلهله بهشت رو به لرزه در میاره. همه دور رینگ جمع میشن تا مبارزه رز و بروسلی رو تماشا کنن. رز که نگاه های خیره ی انسان ها و فرشته ها رو بر خودش حس میکرده سرشو پایین میندازه و به سمت میدون مبارزه میره. می خواد از لای رینگ رد بشه که پاش گیر میکنه به طناب ها و با صورت میاد زمین. با این حال چون اونجا بهشت و جایگاه نیکوکاران بوده کسی بهش نمی خنده.

راوی: رز
بیدل: اهم ... راوی عزیز خدایان همین الان اشاره کردن تو از اون دست آدمایی هستی که نه تنها به بهشت نمیری بلکه در مخوف ترین جای جهنم جای میگیری و تنه ی درخت میکنن توی ...

با صدای دست و سوت زدن ملت در بهشت، ادامه ی حرف های بیدل گم و خودش هم گور میشه و کلا به شکلی انتحاری از سوژه پرت میشه بیرون.

بیدل: به همین خیال باش ...

راوی: بله ... همونطور که گفتم رز وارد رینگ شده و میخواد با بروسلی مبارزه کنه. صور الهی طنین انداز و نبرد آغاز میشه. رز چهار تا عربده میکشه، دو سه تا ماهیگیری و ماواشی هم تو هوا میزنه و واسه قدرت نمایی شروع میکنه کاتای هیون یودان زدن.

بروسلی:

کاتای رز که تموم میشه دوباره عربده میکشه و به سمت بروسلی حمله ور میشه. بروسلی خیلی عادی میچرخه، یه آبدوچگی میزنه تو صورت رز و رز پخش زمین میشه صدای خرد شدن کمرش به گوش میرسه.

بهشتیان ذوق مرگ میشن و از اینکه یه بهشتی قدیمی تونسته شاخ یه بهشتی تازه وارد رو بشکونه به وجد میان. رز به سختی از جاش بلند میشه و دوباره به سمت بروسلی حمله ور میشه:
-من قهرمان کاراته کشور هستم ای نا به کار

بوم!

رز دوباره پرت میشه کف زمین و خون از حلقش میپاشه بیرون. بروسلی میاد بالای سرش و با کف پا میزنه تو دهنش و دندون های رز خرد میشه. رز مفلوک و مغلوب سینه خیز به سمت گوشه رینگ میره. بهشتیان فریاد کنان ازش میخوان که به وسط میدون برگرده اما رز که به سختی نفس میکشیده از جاش تکون نمیخوره و چشم هاش آروم آروم بسته میشه که ناگهان یکی از تماشاچی ها دستشو از بین طناب ها میاره تو رینگ و بدون اینکه کسی متوجه بشه یه تکه چوب میزاره جلوی صورت رز و سریع از محل دور میشه.

رز: عهه ... آخه یه تکه چوب به چه درد من میخوره ... کجا رفتی ...

بروسلی به سمت رز میاد که کار رو تموم کنه که همنشینی با لینی بعد از سال ها در رز اثر میکنه و باعث میشه یکم با هوش بیشتری به تکه چوب نگاه کنه و سرانجام متوجه قضیه میشه. دوباره به اطرافش نگاه میکنه اما فرد ناشناس رو نمی بینه. بروسلی بالای سر رز می ایسته و به زبان بیگانه چیزهایی رو زیر لب زمزمه میکنه و دوباره پاشو میبره بالا که رز بلافاصله تکه چوب رو بر میداره و به سمت بروسلی میگیره:
-استپیوفای!

اشعه قرمز رنگی به بروسلی برخورد میکنه، پرت میشه تو هوا و بیهوش کف زمین میفته. جمعیت در سکوت فرو میرن و با وحشت به رز و سپس به بروسلی نگاه میکنن. دوباره بانگ آسمانی به گوش میرسه:
-ای رز ویزلی ، فرزند رون مموش و هرمیون باهوش ، ننگ باد تو را که با روش های کثیف بر حریف شریف خود غلبه کردی ، شرم باد که تو را زور بازو دادیم و در دنیای مادی مدال ها عطا کردیم اما در این پیکار ناجوانمردانه با این بزرگ مرد برخورد کردی ، ای رز ویزلی ،‌ هم اکنون تو را به طبقه سوم جهنم می فرستیم تا درس عبرتی شود برای همگان ...

رز با ترس از جاش بلند میشه که اعتراض کنه، که بگه چوبدستی رو کسی دیگه ای بهش داده و اون بی تقصیره، طلب عفو کنه و فرصت دوباره بخواد اما صدای پاق بلندی به گوش میرسه، بهشت دور سرش میچرخه و چند ثانیه بعد خودشو وسط طبقه سوم جهنم می بینه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.