جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: دوشنبه 11 شهریور 1387 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آره دیگه بارتی جون، نیازی به پستت هم نداریم، چون اینجا اصولا جدی می نویسند، نه طنز، در ضمن به Mud کردن سوژه توسط شما نیازی نداریم. برو جای دیگه Mud کن خواهشا.ممنون.


پست بارتی در نظر گرفته نمیشه.


هاگوارتز، دخمه اسنیپ


دیدگان آشفته اش دیوارهای سنگی ترک خورده دخمه تاریک و متروکش را دنبال می کرد و در نهایت به روی شیشه های رنگارنگ و گوناگون معجون ها در قفسه های گرداگرد دخمه می افتاد. موهای چرب و سیاهش آشفته وار روی صورتش ریخته شده بود. ردای سیاهش را روی دوش خود انداخت و گام هایی کوتاه سوی شومینه انتهای دخمه اش برداشت. در میان راه ردایش به لبه نیمکت قدیمی و چوبی کشیده شد.

صدای چاک خوردن ردایش، وی را آشفته تر کرد. در حالی که به شومینه نزدیک شده بود، به شعله های آتش خیره شد. چوبدستی اش را از میان ردایش بیرون کشید و در مقابل آتش به آرامی تکان داد. جرقه ای آبی از نوک چوبدستی اش بیرون جهید و در میان شعله ها نشست.

با صدایی عجیب شعله های آتش میان هیزم ها ناپدید گشت. صدای صحبت های چند پسر بچه دیدگانش را از روی شومینه به درب نیمه باز دخمه اش فرا خواند. با دستپاچگی به داخل شومینه سرش را خم کرد، زمزمه ای کوتاه و نا مفهوم کرد. در میان جرقه ها و شعله های سبز رنگی ناپدید شد. درب نیمه باز دخمه با صدای "قیـــــژ"مانندی گشوده شد:

- پروفسور...ببخشید پروفسور...مک میلان هستم...خواستم که...پروفسور...اینجا نیستید...

و پسرک آشفته وار شانه هایش را بالا انداخت، در حالی که به نیمکت های خالی و پاتیل های جوشان خیره شده بود از دخمه دور شد.


لیتل هانگنون، خانه ریدل


صدای قدم های محکمش لرزه بر کف چوبی طبقه دوم خانه می انداخت. به مانند این بود که پاهای عریانش از زمین فاصله گرفته اند اما صدای کوبیده شدن آنها به گوش می رسید. ردای نازک و سیاهش در میان نسیم خنک به رقص در آمده بودند. تیر چراغ برق در خیابان اصلی لیتل هانگتون دائما روشن و خاموش می شد و نور آن از میان پنجره باز طبق دوم خانه به داخل خانه انعکاس می یافت.

نعره ای از روی خشم سر داد، در حالی که چوبدستی که بدست داشت را محکم بر روی زمین پرتاب کرد، دیدگان مارگونه و چهره ی سفید و عریانش را به صورت سفید و مات سوروس اسنیپ نزدیک کرد که در مقابلش ایستاده بود. با صدایی گرفته اما بلند زمزمه کرد:


- سوروس...سوروس...توی هاگوارتز چیکار میکنی؟ نکنه واقعا داری آموزش معجون سازی به دانش آموزای اون پیر خرفت رو به عنوان هدف خودت تعیین می کنی...؟ ما هدف مهمتری داریم..اون سنگ...سنگ بیضی شکل..سنگ اسلیترین...ما اونو میخوایم..

صدای پوزخندهای دخترانه وموذیانه کوتاه بلاتریکس لسترانج از پشت سر لرد سیاه به گوش می رسید. سوروس اسنیپ در حالی که به دیدگان ریز و خون آلود اربابش خیره شده بود با صدایی خشک و رسا گفت:

- بله ارباب...همینطوره...ما اون سنگ رو می خواهیم...اما انتظار نداشته باشید که من تنها بتونم توی هاگوارتز دنبال اون سنگ بگردم...

لرد سیاه سر عریانش را به نشانه موافقت تکانی داد. در حالی که پشت به اسنیپ کرده بود، خطاب به بلاتریکس لسترانج با صدایی بلند گفت:

- تو بلا...تو به هاگوارتز میری...به همراه سوروس... اما لو رفتنت به عهده خودته...دامبلدور نباید متوجه این موضوع بشه...هیچکسی نباید متوجه بشه که تو اونجا حضور داری...

اسنیپ با اطمینان خاطر گفت:

- ارباب..فکر نکنم تا یک هفته ای مشکلی باشه...دامبلدور لندن هستند...

لرد سیاه با لبخندی مصنوعی اسنیپ را ورانداز کرد و سپس به سوی پنجره شیشه شکسته و باز گام برداشت. دست های لاغر اندامش را روی لبه پنجره انداخته بود. پنج تن از یارانش پشت سرش حلقه زده بودند ومنتظر فرمان اربابشان بودند. لرد سیاه در حالی که چشمانش را هم گذاشته بود، نفس عمیقی کشید. به آرامی دیدگانش ریز ومارگونه اش را گشود و با صدایی آرام زمزمه کرد:

- سوروس و بلاتریکس...شما هاگوارتز... نارسیسا و لوسیوس...شما میرین به محدوده های اطراف هاگوارتز ، یادتون باشه طرفای هاگزمید آفتابی نشین، شب ها جستجو رو شروع می کنیم...بلیز زابینی...مرگخوار کوچک من...تو هم میتونی با پروفسور اسنیپ بری هاگوارتز و بهش کمک کنی...روحیه خوشنت تو رو فعلا نیازی ندارم...

و رویش را به سوی یارانش برگرداند و لبخندی زشت و موذیانه بر روی لب هایش نقش گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1387/6/11 15:07:24
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
... خشم تمام وجود لرد رو در بر گرفته . نگاهی به انگشتانش که تا لحظاتی پیش با ریتم خاصی روی میز ضرب (؟!) گرفته بودند انداخت که حال به سمت سوروس اسنیپ نشانه رفته بود و سپس نگاهش را به چهار مرگخوار دیگر معطوف کرد که در کنار اسنیپ ایستاده بودند و با خشانت فراوان گفت :
- اون آلبوس دامبلدور بوقی داره دنبال اون سنگ می گرده و شما هنوز اینجا نشستین ؟ منتظر بودین تا اونا دست به کار بشن و بعد شما وارد عمل بشین ؟
- یا لرد ... اممم ...
- حرف نزن ! یه تیپ کامل از مرگخوارا ور می داریم ، می رین دنبال اون سنگ بوقی ...

نگاهی به این صورت به پنج نفر می کنه و به سرعت به حرف زدنش ادامه می ده ...

- به نظرم ؛ باب آگدن ، بارتی کراوچ ، پیتر پتی گرو ، پرسی ویزلی و ... هوووم ! همینا فکر کنم خوبه . اینا رو هم با خودتون ببرین و کارا رو انجام بدین .

سوروس و چهار نفر دیگه به سرعت تعظیم کردند و با سر ، اطاعت خود را از لرد بروز دادند و به سمت در ورودی تالار رفتند تا با چهار مرگخوار دیگه کارشونو شروع کنن که لرد گفت :
- هر چی زودتر ، بهتره

پنج مرگخوار دیگه لفطش (؟!) ندادند و به سرعت از تالار خارج شدند تا پست انقدر با فضا سازی های ارزشی ، خز و خیل نشه و این حرفا و رفتن بیرون و به سمت اتاق قرارهای مرگخواران رفتند تا اون چار تا رو پیدا کنن و به سمت گور سالازار اسلیترین کبیر برن .


و بعله ! تونستن اونا رو پیدا کنن و وسایلشونو جمع کردن و از خانه ی ریدل به مقصد گور سالازار اسلیترین خارج شدند و پست رو کلا به ارزشیت تمام کشیدند و این حرفا

-----------------

بارتی کراوچ عزیز! سوژه جدیه. فکر می کنم کمی سوژه رو منحرف کردید. با عرض معذرت پست شما در نظر گرفته نمیشه. بقیه از پست قبلی ادامه بدهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/6/10 19:06:50
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/1/6 0:48:01
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1387 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
توضیح سوژه جدید :

خب داستان اینه که هلگا هافلپاف روینا ریونکلاو سالازار اسلایترین و گودریگ گریفندور برای اموزش انچه از جادو می دانند مدرسه ی هاگوارتز رو بنا می کنند و برای این که محیط مدرسه جادویی باشه و محافظت قوی جادویی داشته باشه چهار سنگ به رنگ های گروه های هافلپاف ..ریونکلاو ..اسلایترین و گریفندور که نمادی از چهار سنگ قدرتمند جادوییست به گرد می اورند و در زیر بنای مدرسه در چهار قاب قرار می دهند.
سنگ هافلپاف گرد ..سنگ ریونکلاو لوزی ..سنگ اسلایترین بیضی و سنگ گریفندور مربع به شکل مربع در چهار قاب اصلی قرار می گیرند و هر هزاره چهار مسئول اصلی مدرسه به همراه مدیر به مکان محافظت ان رفته و مسئولین هر کدام از گروه ها سنگ مربوط به گروه خود را در دست گرفته و دست دیگر را به دست نفر کناری می دهند و مدیر در وسط دایره می ایستد و خطاب به چهار سنگ ورد احیا سازی را زمزمه می کند تا بدین وسیله قدرت چهار سنگ و پیوست انان احیا شود و مدرسه در محافظت جادویی قرار بگیرد
این کار هر هزاره انجام میشود زیرا هر هزار سال احیای چهار سنگ و تجدید پیوست انان نیاز است!

سالازار اسلیترین به خاطر عدم توافق با سه مدیر دیگر همان طور که در کتاب امده بود مدرسه را ترک می کند و بدون اطلاع دادن به هلگا و ریونا و گودریک سنگ مربوط به گروه خود یعنی سنگ اسلیترین که قدرتمندترین ان چهار سنگ بود با خود برداشته و از مدرسه خارج میشود!

سنگ ها هرکدام خصوصیاتی داشتند که به خصوصیات افراد ان گروه مربوط می شد:
سنگ هافلپاف :با جادویی نسبتا قوی محافظت می شود ،که اگر کسی قصدی به غیر از نیکی داشته باشد و از ان استفاده کند به بت تبدیل می شود

سنگ ریونکلاو :این سنگ هم با جادویی قوی محافظ می شود که اگر کسی که به دنبال اهداف احمقانه به این سنگ دست بزند اتش گرفته و میمیرد!


سنگ گریفندور :جادوی این سنگ نسبتا قوی تر از دو سنگ دیگراست که اگر فردی برای یافتن نیروی شجاعت ..و برای سو استفاده های دیگر از ان استفاده کند ابتدا به حالت خفگی افتاده و بعد تا اخر عمر توسط روح گودریگ گریفندور ازار می بیند!


سنگ اسلیترین :با قوی ترین جادوی سیاه محافظت می شود ..قدرتی بسیار قوی تر از سه سنگ دیگر داردو فقط اگر فردی دور گه،...غیر اصیل..به ان دست بزند ...توسط نیروی های جادوی سیاه تا اخر عمر محکوم به عذاب خواهد شد..عذابی غیر قابل پیشبینی !


و سالازار سنگ خود را می برد و هنگام مرگش ان را در پارچه ای می پیچد و از جادوگری که کافه ی کوچکی در ان دهکده داشت می خواهد که ان را در قاب کوچک بالای قبرش بگذارد..و به او اخطار می کند که این سنگ افراد دورگه را خواهد کشت..و او می دانست که مرد بسیار ترسوو از طرفی غیر اصیل است..پس با ارامش به پیشواز مرگ رفت و سنگ در بالای قبرش دفن شد!

و بعد از سالیان سال ..جادوگر سیاه قرن..لرد ولدمورت ...در جستجوی سنگ سالازار اسلیترین حرکت می کند..و هیچ کس به جز پنج مرگخوار وفادارش از این ماموریت اگاهی ندارند..یعنی
بلاتریکس لسترنج .
.نارسیسا مالفوی .
.لوسیوس مالفوی..
سوروس اسنپ ...
بلیز زابینی


از طرفی یک هزاره گذشته است و آلبوس دامبلدور به همراه چهار رییس گروه هاگوارتز یعنی :

مینروا مک گونگال رییس گروه گریفندور

سوروس اسنپ رییس گروه اسلیترین

فیلیت ویک رییس گروه ریونکلاو

پومانا اسپراوت رییس گروه هافلپاف

برای احیای سنگ ها می روند و متوجه نبود سنگ سالازار می شوند..پس هرپنج نفر به جستجوی سنگ سالازار اسلیترین می روند و قرار بر این می شود که سوروس اسنپ ...سنگ را بلند کند زیرا اسلیترینی است.

لرد و مرگخواران و نمایندگان مدرسه هردو در جستجوی سنگ هستند و اسنپ دچار دوگانگی شخصیت می شود!


سرانجام چه اتفاقی می افتد؟!




دوستان سوژه کلی رو توضیح دادم...اولین پست رو هرکسی خواست می تونه بزنه ولی اگه نزدید تا فردا خودم فردا اولین پست رو می زنم !


ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/6/6 0:42:54
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/6/6 0:48:22
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/6/6 0:51:52
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/6/6 5:26:52
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/6/12 8:11:02
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/6/12 8:18:27
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 شهریور 1387 10:35
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ با خونسردی به سامانتا اشاره کوچکی کرد و به سمت در خروجی کافی به راه افتاد.سامانتا و رودولف پشت سر او از کافه خارج شدند. سامانتا با عجله خود را به کنار اسنیپ رساند. _ چی شد سو ؟ اسنیپ با بی بیخیالی مسیر حرکتش را تغییر داد. _ هیچی . بر میگردیم ، به کلبه . رودولف که تا این لحظه ساکت و خونسرد به فرمان های اسنیپ عمل میکرد ،بالاخره به حرف در آمد. _ میشه کمی چشم هات رو باز کنی و ماها رو هم ببینی سو ؟ اسنیپ ، با پوزخندی که بر لب داشت به سمت رودولف بازگشت و گفت : متاستفم . نمیتونم . و پوزخند زنان رویش را از او برگرداند. رودولف با عصبانیت در مقابل اسنیپ ایستاد. _ ما اینجاییم تا با کمک هم اون دیهم رو پیدا کنیم.درسته؟ _ درسته. توی این شکی نیست . _ پس میشه به ما هم بگی میخوای چی کار کنی؟ اسنیپ به سمت سامانتا بازگشت. _ من که بهتون گفتم میخوام چی کار کنم ، گفتم بر میگردیم به کلبه! رودولف در حالیکه چشمانش را تنگ کرده بود ، گفت : و اون مرد داشت بهت چی میگفت ؟_ چیزِ مهمی نبود . یه آدم خرافاتی بود ، همین! _ تو مطمئنی؟! _ کاملا"! حالا هم انقدر وقت رو تلف نکنین. و با قدم هایی بلند راهش را به سمت کلبه کج کرد. به دنبال او رودولف ، سامانتا و فنریر نیز به راه افتاند. دقایقی بعد...درون کلبه : _ اینجا چه اتفاقی افتاده ؟! سامانتا با نگرانی اطرافش را که به طرز مشکوکی نامرتب و به هم ریخته بود ، نگاه میکرد. اسنیپ با اطمینان خاطر ، به دیوار های زخمی شده نگاهی انداخت و گفت : معلومه . اینجا یه درگیری نسبتا" شدید اتفاق افتاده . راه بیفتید. باید بریم دنبال رابستن ، حتما" توی دردسر افتاده. چند گروه میشیم . سامانتا و رودولف میرید دنبال رابستن! و تو فنریر همین جا میمونی! سامانتا با شک و تردید به اسنیپ خیره شد. _ و تو کجا میری؟ اسنیپ با خونسردی تمام ، به چشمان مشکوک سامانتا نگاه کرد. _ و من میرم تا دیهم رو پیدا کنم. فکر کنم بدونم کجاست. _ پس اون مرد کافه دار ، جای دیهم رو بهت نشون داد؟ _ بس کن سامانتا! اون پیرمرد خرافاتی چی میتونست به من بگه به جز یه سری حرف مزحک! من فقط حدس میزنم اون باید کجا باشه. دیگه بسه! راه بیفتید. و بی هیچ حرفی ، بدون توجه به دیگران از کلبه خارج شد. با دقت نگاهی به اطرافش انداخت و برای اولین بار پروتگرام را به طور کامل از ردایش بیرون کشید. و تمام ذهنش را بر روی دیهم متمرکز کرد . «جای اونو بهم نشون بده.» بار دیگر مثلث های طلایی رنگی درخشیدند و مسیری را نشانه رفتند. اسنیپ با عجله پروتگرام را در ردایش فرو برد و به راه افتاد. چند دقیقه بعد... در اعماق جنگل _ میکشمت عوضی! _ حتما" خیلی ناراحت شدی که این بلا رو به سرت اوردم مودی، نه؟ _ آشغال کثیف، استوپیفای... طلسم قرمز رنگی از چوب دستی مودی به سمت رابستن نشانه رفت. اما در همان حین طلسمی سبز رنگ از جایی نامعلوم ، به طلسم قرمز رنگ برخورد کرد و با صدای انفجار بلندی از مسیرش منحرف شد. _رودولف!سامانتا! رابستن با تعجب به رودولف و سامانتا که از پشت بیشه ها بیرون آمده بودند ، نگاه میکرد. رودولف با لبخندی جواب رابستن را داد و با لحنی جدی چوب دستی اش را با حالتی تهدید آمیز در مقابل مودی گرفت. _ خیلی خوشحالم که تورو اینجا میبینم چشم بابا قوری.از تو بعید بود که با اون چشمت نتونستی ، ماها رو از پشت درختها ببینی! مودی با عصبانیت بر روی زمین تف کرد. _ نمیزارم ، به هدف کثیفتون برسید. سامانتا با خوشحالی بر روی پایش بلند شد و کمی خود را جابجا کرد. _ حتما" تو میخوای جلوی ماها رو بگیری ، آره؟ یا نکنه الآن یه لشگر میلیونی از پشت درختا میریزن بیرون ؟! صدای خنده مرگخواران فضای جنگل را در بر گرفت. مودی آشکارا میلرزید..حتی خود نیز نمیدانست لرزشش از ترس است یا خشم! <><><><><><><><> اسنیپ با دقت تمام ، محیط اطرافش را بررسی میکرد. بار دیگر پروتگرام را در دست گرفت . مثلث های طلایی رنگ ، جایی در شرق جنگل را نشان میدادند. <><><><><><><><> رابستن در حالیکه لبخند مزحکی بر لبانش نقش بسته بود ، چوب دستی اش را به سمت مودی نشانه رفت.مودی در حالیکه سعی میکرد خود را آرام نشان دهد ، بر روی زمین نشست و زیر لب غرلندی کرد. دستش را به آرامی در ردایش فرو بردو تاج طلایی و آبی رنگی را بیرون آورد. _ فکر میکنم ، شماها دنبال این میگشتید؟! _ اونو بدش به من مودی! اسنیپ که در همان لحظه از پشت درختان انبوه خود را بیرون کشیده بود ، با چشمانی خیره به دیهم ، پروتگرام را که تا این لحظه راهنمای او بود در ردایش فرو برد.چشم مودی با سرعت فراوانی در حدقه میچرخید. _ تو عوضی هم با اونایی؟ دامبلدور به تو اعتماد کرده بود اون تو رو ... _ خفه شو و اون دیهم رو بده به من. مودی با جدیت تمام از روی زمین بلند شد و دیهم را با قدرت در دستانش فشرد. _ هرگز اون رو بهتون نمیدم. اسنیپ در حالیکه سعی میکرد ، مودی را متوجه حرکاتش نسازد به سامانتا اشاره کرد تا با طلسمی ، دیهم را از چنگال مودی در آورد. و خود با خونسردی به سمت مودی حرکت کرد. _ میخوای چی رو ثابت کنی مودی؟ ما اینجا چهار نفریم و تو یک نفر. با این کارت فقط خودتو به کشتن میدی! به دنبال این حرف صدای قهقهه و جیغ های گوشخراشی در گوش مودی طنین انداخت. مودی در حالیکه دیهم را با دستش می فشرد نگاه نفرت آمیزی به اسنیپ انداخت . چوب دستی اش را که در دست دیگرش جای داده بود به سوی اسنیپ نشانه رفت. و دو اخگر بنفش را پشت سر هم به سوی اسنیپ روانه ساخت و او را نقش بر زمین کرد. در طرف دیگر سامانتا در حالی که نعره می کشید دیهم را نشانه رفت. « اکسیو » دیهم با شتاب از میان دستان مودی بیرون آمد و در حالیکه هوا را میشکافت به زیبایی در دستان سامانتا جای گرفت. مودی با عصبانیت نعره ای کشید و اخگر آبی رنگی را به سمت سامانتا نشانه رفت. رودولف و رابستن به طور همزمان دست به کار شدند و دو اخگر سرخ رنگ را به سویش نشانه رفتند که هر دو طلسم به درخت پشت سر مودی اصابت کردند. مودی پوزخند زنان ، پشت سر هم طلسم هایی را روانه سه مرگخوار میکرد. در همان حین ، اخگر سیاه رنگی از جانب اسنیپ به زانوی مودی اصابت کرد. خون با شدت از محل زخم فواره میزد و مودی مانند موجود مفلوکی بر روی زمین از درد به خود می پیچید.اسنیپ که لبخند تلخی بر لبانش نق بسته بود ، به مودی نزدیک شد. _ این نتیجه خودخواهی تو بود مودی ! مقصر خودت بودی. با تنها اومدنت به همیچین جایی میخواستی چیو به کی ثابت کنی؟! برات متاستفم. و مودی را به همان حال تنها گذارد. سپس رو به سامانتا ، رودولف کرد و گفت : ما سه نفر بر میریم خدمت ارباب. و تو رابستن... { با انگشتش به رابستن اشاره ای کرد و ادامه داد... } میری به کلبه و با فنریر بر میگردید. صدای (تاق) بلندی در جنگل طنین انداز شد و پس از آن ، دیگر اثری از سه مرگخوار در جنگل دیده نمیشد. رابستن با نفرت به مودی نگاهی انداخت و بی تفاوت به سمت کلبه حرکت کرد. <><><><><><><> جنگل در خاموشی مطلق فرو رفته بود و تنها صدایی که گه گاهی سکوت خفقان آور جنگل را به هم میزد ، زوزه ها و ناله های مردی مجروح بود که کسی را برای کمک طلب میکرد. ______________________________ پایان سوژه سوژه بعدی در حال اجراست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط يه قسمت از پست فنرير گري بك رو تغيير ميدم... اميدوارم هيجان انگيز تر بشه.
*******************

اسنیپ: رابستن...تو همینجا میمونی تا برگردیم نمیخوام فکر کنه که ما از اینجا رفتیم آتشو روشن نگه دار...پاق(افکت آپارات)

رابستن تنها درون کلبه روی صندلی ای که چند لحظه پیش اسنیپ روی آن نشسته بود خودرا انداخت و چشمانش رابست .

نور آتش تنها نور درون کلبه بود و نیم کره راست صورت اورا گرم و روشن کرده بود.لحظه اي بعد صدايي از پشت پيشخوان شنيد.انگار چيزي افتاده باشد.بلافاصله از جا پريد و چوبدستش رو به سمت تاريكي محض آن سمت گرفت و گفت:

_از اون پشت بيا بيرون!

حرفش به اندازه ي كافي براي مرد پشت پيشخوان لزوم آور بود كه كه كمرش رو راست كرد و صاف وايساد. اندك نوري كه به مرد ميرسيد، تاسي سرش رو مشخص ميكرد. رابستن چوبدستش رو روشن كرد و چهره ي مرد را به درستي ديد.

_ببخشيد قربان، نميخواستم مزاحم استراحتتون بشم!

مرد كافه دار به وضوح ترسيده بود و دو دستش رو به حالت بي خبري بالا گرفته بود.رابستن نفسي كشيد و چوبش رو پايين آورد .

_ دفعه ي بعد به اين خونسردي نيستم... برو از بيرون چند تا هيزم بيار؛ آتش شومينه داره خاموش ميشه.

مرد با اندكي خوشنودي به سمت در رفت.


******

چند نفر با رداي بلند با فاصله ي اندك از هم، از غيب ظاهر شدند. مردي كه زودتر از همه ظاهر شد و در جلوي بقيه قرار گرفته بود، خيلي آروم سرش رو بلند كرد. به اطرافش نگاهي انداخت . جنگل كنار كافه به مراتب متراكم از آنجايي بود كه در آن ظاهر شده بودند. ميتونست گستره ي پرتوي نور خورشيد رو ببينه كه تاريكي سياه شب رو به لاجوردي ميميراند. كوهي در دوردست ها نمايان ميشد كه صخره اي به نظر ميرسيد . در فاصله ي كمي از آنها دهكده اي به چشم ميخورد كه از دود كش بعضي از انها دود به آسمان لاجوردي ميرفت.هنوز تكه ابرهايي از بارش شبانه ي ديشب در آسمان ديده ميشد.

_از اين طرف.

سوروس به آرامي به سمت دهكده به راه افتاد. اميدوار بود كه از مقصودش زياد دور نباشد. به آرامي به پنتاگرام فلزي در زير ردايش دست كشيد. مطمئن بود كه آنجاست ولي با اين كار حس غرور و افتخاري از خدمت به اربابش در وجودش شعله گرفت. با هجوم خاطره ي چگونگي بدست آوردن پنتاگرام، لرزشي بر بدنش ايجاد شد. خورشيد ديگر به بالاي كوه مقابلش رسيده بود ،و به دهكده ميتابيد. ولي پرتوي نور خورشيد هيچكدام از مرگخوارها رو گرم نميكرد.سوروس ايستاد.در حالي كه از دهكده چشمش رو بر نميداشت، گفت:

_از ظاهر اين دهكده معلومه كه بايد يه دهكده ي مشنگيه. (سامانتا به زمين تف كرد) از هم جدا نميشيم! ميريم داخل دهكده شايد اطلاعاتي بدست بيارم...فقط ظاهرتون رو تا ميتونيد به شكل مشنگا در بياريد.


پشت در كافه سوروس به فنرير اشاره كرد كه پشت در مخفي بشود و مراقب باشد. فنرير در تاريكي پشت ديوار كافه فرو رفت. سوروس وارد كافه شد و سامانتا و رودوولف با فاصله ي اندكي به دنبال سوروس وارد شدند.

مردي صندلي ها رو ميچيد و با غرولند چيزي درباره ي گردشگران خارجي به مرد سيگار به دستي ميگفت:

_...از وقتي كه دوباره ،اين فرشته يا هرچيز ديگه اي توي دهكده ي فاتيما ظاهر شد، ديگه كمتر كسي براي گردش به اين دهكده مياد...اما تو اين چند ساله هم اونجا ديگه رونقشو از دست داده؛ اعتقادات مردم هر لحظه ضعيف و ضعيف تر ميشه.

سوروس روي ميزي دور از سامانتا و رودوولف نشست و چاي سفارش داد. با بي خيالي پرسيد:

_چرا كسي ديگه به اين جا نمياد؟

مرد لنگ لنگان چاي رو روي ميز سوروس گذاشت و روبرويش نشست.وقتي لب به سخن باز كرد، انگار دل پري داشت:

_انگار كه تو افسانه ها اومده باشه... از زمان هاي خيلي دور ميگفتن فرشته اي توي جنگل هاي مشرف به آبشار بارسيس(و دستش رو به سمت پشت سرش جهت داد) ظاهر ميشده و مردم رو شفا ميداده...نميدونم... تا اينكه باز چند وقت پيش شايعه ها سر زبونا افتاد، كه اون برگشته. خودشو فقط به چند تا بچه نشون ميداد، و يكيشون به اسم فاتيما رو حتي شفا داده بود_آره ،اسم دهكده از اسم اين دختر مياد_از چيزايي خبر ميداد كه ديگران نميدونستن...جواب خيلي از مشكلات مردم رو ميداد...آدماي خيلي زيادي از گوشه و كنار اين كشور ميرن اون دهكده، تا شايد اونو ببينن.البته بيشتر تابستونا پيداش ميشه... مردم بهش اعتقاد پيدا كردن.ميگن اون قديسه است.آره جوون.

_خب پس چرا ديگه ...

_هومــــــــــــم ... بد دوره زمونه اي شده. ديگه كسي به اين چيزا ارزش نميده...اعتقادات مردم بدجوري ضعيف شده.

و بلند شد و با دستمالي كه داشت ميز را دستي كشيد و به سراغ ميز رودوولف و سامانتا رفت. همه ي چيزهايي كه سوروس در چند لحظه ي پيش شنيده بود، با سرعت سرسام آوري در ذهنش ميچرخيد. و با قدرت فوق العاده اي به نتيجه اي خاص ميرسيد. باز دستي به پنتاگرام كشيد و روي نيم تاج تمركز كرد. مثلث هاي طلايي رنگ چرخيدند و جهتي را نشان دادند. سوروس با خوشنودي تمام سرش رو بالا گرفت وگويي كه از پشت ديوار ها ميتوانست چيزي ببيند، به جهتي نگاه ميكرد كه پنتاگرام و مرد كافه دار به آن اشاره كرده بودند.


*****************
وجود رابستن در كلبه و در كمين بودن مودي ميتونست هيجان انگيز تر باشه...شايد با هم درگير شن.مشخصه كه اون فرشته، بايد روح هلنا ريوونكلاو در نظر گرفته بشه.همين.

خارج از رول

دهكده اي به نام فاتيما در يكي از جمهوري هاي بلوك شرق اروپا و بالكان(فكر ميكنم همين آلباني بود) وجود داره كه ميگن فرشته اي در اونجا مردم رو شفا ميده. چشمه ي آب معدني كه از كوههاي اونجا نشات گرفته ، بسيار با ارزشه. سالي يك بار در يك روز خاص (كه يادم نيست چه روزي) اون فرشته ظاهر ميشده... اما اون فرشته مثل اولين بار ظاهرشدنش ، فقط خودشو به 3 تا بچه نشون ميده و با اونها صحبت ميكنه.(اين قضيه مال خيلي سال پيشه شايد جنگ جهاني دو) اون فرشته از بچه ها ميخواد كه اون رو فاتيما صدا كنن و خيلي ها معتقدند كه اون فرشته ،مريم مقدسه(س) . بعضي هم معتقدند كه ممكنه فاطمه (س) باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/26 2:41:40
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/26 2:44:05
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/26 13:01:32
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا هر لحظه سرد تر و سرد تر میشد و ابرها به تیرگی میگراییدند قطرات باران اینبار درشت تر شده بودند و سریعتر صورتش را خیس می کردند ردایش سنگین شده بود و تکان خوردن را برایش سخت کرده بود.


لحظه ای از پشت درخت نیم نگاهی به درب کلبه کرد ه و سریعا خود را به در خت چسباند و چوبدستی اش را در سینه اش جمع کرد.


رودولف و رابستن آرام از کلبه بیرون آمدند صدای خش خش برگهای زیر پاهایشان نزدیک و نزدیکتر میشد تا اینکه در چند قدمی درخت ایستاد.

مودی همچنان به در خت چسبیده بود و تکان نمیخورد جای زخم چشمش بیشتر از قبل میسوخت وباشنیدن صدای رابستن به یاد شبی افتاد که چگونه توسط او کورشده بود .


- رابستن...هی... چی شده؟ ... کجاداری میری ؟ صبر کن.

رابستن در همان لحظه چرخی زد و در حالی که چوبش را محکم در دستش گرفته بود خود را به آن طرف درخت رساند ولی اثری از مودی نبود .

رودولف خودرا به او رساند و نگاهی به دوطرف انداخت سپس گفت: اینجا که کسی نیست ... بیا برگردیم تو کلبه بارون داره بیشتر میشه ...

مودی:لعنتی...

قطره ای خون از چشم مودی که خود را لابلای شاخه های درخت پنهان کرده بود لغزید و کنار گردن رابستن راخیس کرد .

رابستن : فکر کردم یه چیزی این پشت تکون خورد... مطمئنم !!
-بیا بریم کافیه.


(داخل کلبه)


-اینسندیو...


آتش درون شومینه که رو به خاموشی بود این بار زبانه ای کشید و رابستن و رودولف سعی کردند خودرا به آن نزدیکتر کنند.


فنریر در حالیکه مشغول انداختن چند کنده به درون شومینه بود پرسید : چه خبر بود ...کجا رفتین؟


رودولف با بی میلی جواب داد : هیچی باز مثل اینکه رابستن خیالاتی شده میگفت یک لحظه پشت درخت یه چیزی دیده که تکون میخورده .

فنریر: خوب...

رودولف: هیچی دیگه چیزی نبود برگشتیم.


سوروس همچنان در کنار شومینه روی صندلی چوبی شکسته ای نشسته بود و از گرمای آتش لذت میبرد و در ردایش فرو رفته بود نیم نگاهی به رابستن انداخت سپس قطعه چوبی را به درون شومینه پرت کرد .


صورت رابستن سرخ تر از قبل مینمایید و به درون اتش خیره شده بود تا اینکه لکه ای قرمز رنگ توجه اسنیپ را جلب کرد . لکه ای که از پشت لاله ی گوشش تا زیر استخوان فکش کشیده شده بود.

-رابستن از گوشت خون اومده پاکش کن.

رابستن با تعجب دستش را به ناحیه ای که اسنیپ اشاره کرده بود کشیدو آن را بررسی کرد دوباره دستش را درون گوشش کرد اما نه دردی احساس می کرد نه جای زخمی .

-نه این خون من نیست.

رودولف : قبل از اینکه بری بیرون نبود !!!

اسنیپ با سرعت خود را از روی صندلی بلند کرد و خود را به پشت پنجره رساند .


باران همچنان میبارید و هر چند لحظه صدای مهیبی بلند میشد و همه جا را روشن میکرد جنگل غم زده ای بود که در پاییز غم انگیز تر هم مینمایید گویی طلسمی باستانی سالهاست بر آن چیره شده است .


اسنیپ لحظه ای دستش را در جیب ردایش کرد و شیئی را بیرون آورد دو مثلث فلزی در وسط یک دایره طلایی دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت چشمانش را بست و سعی کرد به نیم تاج فکر کند با تمام خصوصیاتی که میتوانست داشته باشد صدای مهیب رعد و برق لحظه ای تمرکزش را بر هم زد ولی دوباره سعی کرد...

((نیم تاج تنها ارثیه با ارزش رونا ریونکلاو سالهست گم شده ولی باید پیدا بشه تو ی همین جنگله...))



سوزشی در دستش ایجاد شد چشمانش را باز کرد و پنتاگرام فلزی را بررسی کرد گوشه ی سمت راست ستاره برانگیخته شده بود و شرق جنگل را نشان میداد... لبخند سردی روی لبانش نقش بست سپس شیئ را درون جیب ردایش گذاشت و به سمت شومینه بازگشت.

تلنگری به سامانتا که در خواب کامل به سر میبرد زد سپس رو به بقیه گفت: وقت رفتنه بیشتر از این نباید اینجا باشیم احتمالا یکی دنبالمونه!!!

رودلف: کی کیدنبالمونه؟

اسنیپ: معلوم میشه.

رابستن لحظه ای به فکر فرو رفت و از جایش بلند شد وردای نیم خیسش را تنش کرد .


رودولف ورابستن به همراه سامانتا و اسنیپ پشت در ایستادند ودستان یکدیگر را گرفتند.


اسنیپ:فنریر ...تو همینجا میمونی تا برگردیم نمیخوام فکر کنه که ما از اینجا رفتیم آتشو روشن نگه دار....پاق(افکت آپارات)


فنریر تنها درون کلبه روی صندلی ای که چند لحظه پیش اسنیپ روی آن نشسته بود خودرا انداخت و چشمانش رابست .

نور آتش تنها نوردرون کلبه بود و نیم کره راست صورت اورا گرم و روشن کرده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/5/25 21:49:26
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سامانتا با دهاني باز به فنرير كه در كنار اسنيپ ايستاده بود و قطرات ريز و درشت آب باران از صورتش مچكيد ، نگاه ميكرد.
_ اين اينجا چي ميكنه ؛ سو ؟

اسنيپ نگاه سردي را روانه سامانتا كرد و با بي تفاوتي به آتشي كه در ميان كلبه شعله ور بود ، نزديك شد.
_ارباب فرستادتش . ولي فعلا قرار نيست كاري بكنه

نگاه متعجب سامانتا به اسنيپ دوخته شده بود.
_ اگر قرار نيست كاري بكنه ، پس چرا ارباب اون رو فرستاده ؟
_ ميشه بس كني سامانتا .

سامانتا در حاليكه سعي ميكرد خشمش را به اسنیپ نشان ندهد ، نگاه خشمگيني به فنرير انداخت و دوباره به سمت اسنيپ برگشت.
_ ما هم بايد بدونيم اينجا چه خبره !

سردي نگاه اسنيپ ، خود جواب قانع كننده اي براي سامانتا بود. با ناراحتي پاهايش را جمع كرد و دستانش را به آتش نزديك كرد.
رابستن ، كه در كنار در ايستاده بود هر از چند گاهي به بيرون نگاهي مي انداخت تا از شرايط محيط مطلع شود.
رودولف با چشماني خالي از احساس به شعله هاي آتش چشم دوخته بود و يكدم از آن چشم بر نميداشت.

اسنيپ با خونسردي، تمامي افراد داخل اتاق را از نظر گذراند. جوري كه ديگران متوجه اش نشوند ، دستش را در ردايش فرو برد و شيء با ارزشي را كه به خاطرش دوست خود را به قتل رسانده بود ، لمس كرد.
با وجود اين شيء ، تنها كسي كه ميتوانست افتخار پيدا كردن ديهم را بدست آورد او بود!
لبخند تلخي بر لبانش نقش بست و خاطره اي تلخ در ذهنش تداعي شد:

‹‹ اسنيپ با خونسردي هميشگي اش در مقابل پيرمرد كوتاه قامت و خميده اي ايستاده بود. پيرمرد شيء براق و درخشاني را با آرامشي خاص در دستان اسنيپ قرار داد.
_ خوب مواظبش باش سو ! اين وسيله با ارزشي هست. براي من حتي از جونم هم عزيز تره ...
_ خيالت راحت باشه ، فليت ويك ؛ هيچ مشكلي پيش نميآد. فقط ميخوام يه چيزی رو باهاش پيدا كنم.همين!
_ آره ميدونم ، من به تو اعتماد كامل دارم. فقط يادت باشه براي اينكه كار كنه بايد چند بار پشت سر هم لمسش كني و بعد چيزي رو كه در فكر تو هست برات پيدا ميكنه . فقط بايد به اون جسمي كه ميخواي پيدا كني فكر كني !
_ این می تونه کمک بزرگی بهم کنه . بهش نیاز داشتم ، باز هم متشکرم.
فليت ويك در حاليكه جرعه ای از نوشیدنی اش را بالا ميكشيد رو به او كرد و گفت :
_ خواهش می کنم . اما اگر می گفتی برای چي ميخواستيش ، بهتر بود ؛
_ نه نمی شه.. اما نه ! صبر کن ! شاید تونستم باهات کنار بیام . باشه ... برای لرد ولدمورت می خواستم!

چشمان پيرمرد لحظه اي گشاد شد و مقداری از نوشیدنی اش بر روی لباسش ریخت . دستانش را در جستجوی چوبدستی بر روی میز رو به رویش تکان می داد .
_ تو !... داری .. داری چی میگ... گ گی ؟ پست فطرت... من نميزام
آواداكداورا
››

اسنيپ چشمانش را با خشم بر هم زد. تصور طلسم سبز رنگي كه بي دليل به طرف آن پيرمرد بي دفاع نشانه رفته بود ، آزارش ميداد. بار ديگر شئی را كه در زير ردايش قرار داشت ، لمس كرد و در حاليكه سعي ميكرد ، افكار آزاردهنده را از خودش دور كند ، بر روي زمين سرد و نمناک كلبه دراز كشيد.

بيرون از كلبه ...

در بيرون از كلبه مردي با رداي خاكستري تیره خود را پشت درخت قطور و تنومندي مخفي ساخته بود و تمام حواسش را به كلبه چوبي كوچك و فكسني اي كه در ميان انبوه درختان قرار داشت ، جمع كرده بود.
هدفي بزرگ را در ذهن خود ميپروراند. و تمامي حواسش را براي رسيدن به مقصودش ، يكجا متمركز كرده بود .

ترس عميقي در وجودش حس ميكرد . شايد بهتر بود به دوستش اعتماد ميكرد و خود به تنهايي وارد عمل نميشد.
صداي غمگين و لرزان دوستش ، كه او را از اين سفر منع ميكرد ، به خاطر آورد:
‹‹ تو نبايد اين كارو به تهايي انجام بدي مودي ! تو نميتوني به تهايي با اونها مقابله كني...چرا نميخواي باور كني كه تو ديگه اون قدرت سابق رو نداري؟! ››

با ناراحتی آه کوتاهی کشید. نه ! این پایان او نبود ; او ميبايست بار ديگر قدرتش را به اثبات ميرساند . نبايد ميگذاشت ، اسنيپ به خواسته اش برسد و درخواست ولدمورت را عملي كند. و بايد اين كار را به تنهايي انجام ميداد!
آرام و بي سر و صدا به كلبه نزديك تر شد و بر روي سنگ نه چندان بزرگي چمبره زد . ردايش را بر روی سرش كشيد تا مانع از برخورد آب باران به صورتش شود.
بايد تا پايان يافتن باران همانجا منتظر خروج مرگخوارن از كلبه ميشد.

_________________________
خارج از رول :

با تشكر از همكاري ريگولوس عزيز!
و با تشكر از كاساندرا كه من رو در جريان پست نامفهومش گذاشت. حقيقتا سوژه فكر كاساندرا بوده .
ما تصميم به عوض كردن سوژه داشتيم ولي به خاطر احترام به كاساندراي عزيز سوژه ايشون رو ادامه اش داديم!
حقيقتا سوژه جالبي هست.
فقط با دقت ادامه اش بديد و خواهشا روي پست هاتون وقت بزاريد.در صورت گنگ بودن سوژه بهم پیام شخصی بدید و بعد برای پست زدن اقدام کنین! هیچ عجله ای هم در پایان دادن داستان نداریم ، کمی روی سوژه مانور بدیم ، بهتره ! این پست برای روشن شدن سوژه بود . هرچی پست های بعدی کوتاه تر باشه تا عده ی بیشتری بتونند در تاپیک پست بزنند ، بهتره !
با تشكر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بنا به دلايلي پست ام رو پاك كردم. تا بتونم از نو بنويسم و داستان يه جور ديگه پيش بره.
*******************************

ناگهان به هم برخوردند!تعجب هر دو برانگيخته شد و هر دو چوب دستي هاشون رو بار ديگه لمس كردند!هنوز باران مي باريد!

سوروس خيلي سريعتر چوبدستش رو بيرون كشيد و وسط دو ابروي مرد مقابلش رو هدف گرفت. ولي مرد تازه وارد تنها دستش به چوبدست رسيده بود. سوروس بلافاصله مرد ردا قهوه اي را شناخت. اما اين باعث نشد كه چوبش را پايين بياره.

-تو اينجا چي كار ميكني؟؟

- ارباب من رو فرستاده...

-پس چرا به من اطلاع نداد؟ من رييس اين ماموريتم!

مرد، دستش را از چوبدستش كشيد و به جيب داخلي كتش رساند و نامه اي به سوروس داد. سوروس نامه را با دقت باز كرد ولي نيم نگاهي هم به مرد تازه وارد داشت.

سوروس اسنيپ ،مرگخوار وفادار من

بعد از رفتن شما به اين نتيجه رسيدم كه وجود رودوولف و رابستن -با توجه به داغ مرگ بلاتريكس عزيزم- ميتونه براي اين ماموريت خطر آفرين باشه. به همين دليل فنرير را به نزد تو ميفرستم. با درايتت تصميم بگير كه فنرير به طوري كه بقيه ي گروه متوجه حضورش نشن، تو را همراهي كنه يا اينكه وارد گروه بشه.


ارباب تاريكي؛ لرد سياه

سوروس نامه را كه تا حالا ديگه كاملا خيس شده بود ، در جيبش قرار داد. فنرير آستينش را بالا كشيد تا سوروس داغ سياه را ببيند. سوروس سري تكان داد و چوبش را پايين كشيد. نگاهي به اطراف انداخت و بدنبال جنبش يا صدايي بود. اما باران ديد و قدرت شنوايي اش را محدود كرده بود.درختان انبوه دور آن دو را فرا گرفته بودند.

- همش فكر ميكردم كسي تعقيبم ميكنه! پس تو بودي؟؟؟

-نبايد بقيه ميفهميدن....بايد همينطور باشه...هيچ ادم عاقلي تو اين جنگل نميپلكه!

و با خنده ي سرد و بيروح اسنيپ مواجه شد.

-راه بيفت، به سامانتا گفتم كه با نفوذ در رابستن مانع از اين بشه كه يه وقت رابستن ، رودوولف رو تحريك كنه... البته خيالم از بابت اون راحته....ولي ممكنه رودوولف كار احمقانه اي بكنه، اون وقت تو بايد وارد عمل شي. تو وارد گروه ميشي.

اسنيپ و فنرير به سمت نوري در تاريكي ميرفتند كه از قرار معلوم كلبه اي بود كه بقيه ي مرگخوارها در اون از شر باران پناه گرفته بودند. بعد از چند لحظه به اين نتيجه رسيدند كه بهتر است آپارات كنند. صداي پاق ضعيف غيب شدنشان در مهيب رعد وبرقي كه جنگل را روشن كرد ، گم شد. با برق اسمان ، مردي با پالتوي خاكستري در پشت مكاني كه دو مرگخوار غيب شدند،مشخص شد. از پشت سايه ي درخت تنومند بيرون آمد و يك لحظه روي پاي راستش لنگيد. درحالي كه به كلبه اي در دوردست ها چشم دوخته بود، دو مرگخوار باران خورده را ديد كه وارد كافه ميشوند. سرفه اي كرد و يك جرعه از نوشيدني اي را كه به همراه داشت سركشيد.


****************************

پست كاسندرا خيلي گنگ بود به همين دليل سوروس اسنيپ سعي كرد ابهامش رو برام برطرف كنه. يه خورده اش برطرف شد، بقيه اش هم ايشالا به كمك اسنيپ تو پست هاي بعدي برطرف ميشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/19 0:11:26
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/19 0:15:04
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/19 0:18:48
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/19 12:44:04
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/19 12:50:37
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد اول ادامه داد:اكسيو؟نه فكر نميكنم كار كنه مطمئنا اگه كار ميكرد خيلي وقت پيش ممكن بودش به دست سايرين بيفته قطعا لرد سياه اقدامات امنيتي رو اجرا كرده بهتره حركت كنيم!

زن قد بلند كمي فكر كرد و بعد گفت:اوهوم درسته اما براي اينكه بتونيم راحت تر پيداش كنيم بهتر نيست كه هر كس گوشه اي از جنگل رو بگرده؟

مرد اول سرد و خشك سرشو به نشونه ي بله تكون داد!

رعد برقي از اسمان ديده شد و باران شديدي شروع به بارش كرد زن گفت:بهتر نيست جست و جو رو به فردا موكول كنيم الان هم هوا تاريك شده كم كم و هم باران مانع كارمون خواهد شد بهتر نيست در عوض فردا جبران خواهيم كرد!

مرد اول گفت:باشه بسه بهتره راه بيفتيم و بعد ادامه داد:هيش !مثل اينكه كسي در تعقيب ماست!

زن ادامه داد:گرسنته تو؟تا تاثير بارونه؟كسي ديوانه نيستش كه پاشه بياد اينجا!

مرد با خشم برگشت و گفت:اما اگه هدفش بزرگ باشه ديوانه هم ميشه لطفا سكوت كن اگه هم مايلي با بقيه برو استراحت كن ماموريت بايد درست انجام شه!برو!تنهام بذار بتونم فكر كنم و تصميم بگيرم!

زن نگاهي مملو از تنفر نثارش كرد و گفت:موفق باشي وگرنه من در قتلت موفق خاهم بود!

مرد توجهي نكرد و با حركت دست زن رو به اون طرف فرا خوند!

زن رفت و مرد ارام ارام زير باران قدم ميزد و هر از گاهي نگاهي به طرفينش ميكرد و حتي مخفي مي شد!

مرد رداي قهوه اي كه نميخواست اونا رو گم كنه سعي كرد خيلي از اونا دور نشه و اروم چوب دستيشو زير رداش لمس كرد و مرد جوان هم همين كار رو انجام داد!هر دو پشت تنه ي درختي پنهان شده بودند و با حركتي ناخود اگاه و كاملا ناشيانه در هر دو از از يك طرف سعي خروج از اون مكان رو داشتند كه ناگهان به هم برخوردند!تعجب هر دو برانگيخته شد و هر دو چوب دستي هايشان را بار ديگر لمس كردند!هنوز باران مي باريد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سامانتا از همه بی قرار تر نشان می داد . با بیرون آمدن اسنیپ از اتاق به طرفش حرکت کرد و گفت :
- چی شد ؟ ارباب چی گفت ؟
اسنیپ رو به مرگخوران کرد و با صدای بلند طوری که همه بشــنوند گفت :
- لرد یک ماموریت دیگه به ما داده . آلبانی مقصد ماست . تا پونزده روز وقت داریم و بعدش باید با تاج برگردیم .
تعجب در چهره مرگخواران موج می زد . اما اسنیپ به حرفش ادامه داد و با حالتی محکم گفت :
- تاج جایی در غرب این کشور در جنگل تیرانا ، بین تنه ی یک درخت درخت مخفی شده . هر چقدر هم سخــت باشه باید پیداش کنیم . فردا عصر آپارت می کنیم .

کوچه ناکترن


در آن تاریکی تنها نوری که به چشم می آمد ، حاصل از شـعله های مشعلی بود که کنار یکی از مغازه ها بر روی دیوار می سوخت . گه گاه صدای پارس سگ های ولگرد ســــــکوت را بر هم می زد . مرد بلند قامتی که پالتو خاکستری رنگی پوشیده بود آرام آرام قــــدم بر می داشـــــــت . در جلوی یکی از مغازه ها ایستاد و برای اطمینان چوبدستی ای که به همراه داشت را از ردایش بیرون کشید . لحظه ای در کار خود شک کرد اما بلافاصله نظرش عوض شــــــــد و در آن مهمانخانه متروکه را باز کرد . خوشــــبختانه بالا رفتن از پله ها برای پایش مشکلی به وجود نیاورد . راهرو طویـلی را رو به روی خود می دید . بی صدا وارد اولین اتاقی که دید شد . پیشانی اش خیــــــس ازعرق بود . نفس عمیقی کشید و دوباره وارد راهرو شد و به طرف منبع صدا پیش رفت . راهرو به طور وحشتناکی خراب بود . جاهایی از سقف آن فرو ریخته بود . بر روی دیوار هایش نوشــته های زیادی که اکثرا ناسازا بودند به چشم می خورد . جلوی اتاق شـــــماره 33 توقـــــــــف کرد و کمی در را باز کرد . گوش هایش را تیز کــــرده بود تا گفتگوی آنها را بشنود .

- این می تونه کمک بزرگی کنه . بهش نیاز داشتم ، باز هم تشکر
پیر مرد جرعه ای از نوشیدنی اش را بالا کشید و گفت :
- خواهش می کنم . اما اگر می گفتی برای چی بهتر بود
- نه نمی شه اما نه صبر کن شاید تونستم باهات کنار بیام . باشه ... برای لرد ولدمورت می خواستم
چشمان پیرمرد گشاد شد و مقداری از نوشیدنی اش بر روی لباسش ریخت . دستانش را در جستجوی چوبدستی بر روی میز رو به رویش تکان می داد . مرد اول پوزخندی زد و کم کم آن را به نعره های بلندی تبدیل می کرد .
- ت .. تو .. داری .. داری چی میگ گ گی ؟ پست فطرت...

" آوادا کاداوارا "

کلمه آخری که از دهان مرد بیرون آمد ؛ ترســـــــــی مرگ آور را در جانش انداخت . قلبش بر سینه اش می کوبید . لحظـــــــه ای طول کشید تا کنترل خودش را بازگیرد و بر خود مسلط شود . به سرعــت خود را به پنجره رساند . مردی که موهایش انبوه از روغن بود از اتاق بــیرون آمد و نگاهی به اطراف کرد . شئی را در ردایش جا داد و با قدم های بلـندی به طرف راه پله ها حرکت کرد .

آلبانی ، جنگل تیرانا


رفته رفته خورشید نیز از آسمان در حال رفتن بود و تا دقایقی دیـــگر پرتوهای سرخش محو می شد . هوا نمــــناک بود و زمین گل آلود . باد در میان درختان تنومد زوزه سر می داد و سرمایـــــش را به رخ می کشید . صدای " هو هوی " جغد ها از هر جای جنـگل به گوش می رسید و این نیز به جنگل چهره ای ترسناک تر می بخـشید . در غرب جنگل چهار شنل پوش در میان درختان همراه با جرقه های پی در پی ظاهر شــــــــــــــــــدند . مردی که با دقت اطرافش را از نظر می گذراند گفت :

- طبق این نقشه اینجا کناره غربی جنگل است . از همین جا جستجو رو آغاز می کنیم .
زنی قد بلند از کنار یکی از درختان به سمت بقیه آمد . در حالی که نقابش را بر می داشت گفت :
- سوروس می شه بگی چه طور ؟ ما باید چه کار کنیم با این همه درخت ؟ فقط اگر " اکسیو " کار کنه شانس آوردیم
مرد اول شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
- نمی دونم . بیاید شروع کنیم . اکسیو دیهم

پنجاه متر آن طرف تر مردی در ردای قهوه ای بر روی تخـــته سنگی ظاهر گشت . چشمان کنجکاوش اطرافش را جســـتجو می کرد . از روی تخته سنگ پایین پرید و با اراده ای محکم چوبدســـــتی اش را بیرون کشید و به راه افتاد . خوب می دانست به چه کـــسانی رو به روست و هدفشان چیست . وقتی پنجاه متر دورتر و در میان درختان پیکری در شنل سیاه را یافت ، با خود گفت :

" وقت مناسبی برای درگیری نیست . فعلا باید صبر کنم"



درخواست نقد - در صورت امکان و رضایت ایشون اینیگو ایماگو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 22:27:04
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 22:29:27
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 22:33:18
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 22:38:53
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 22:43:47
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 22:46:18
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 22:47:22
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/10 11:12:49
در دست ساخت ...