جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

256 کاربر(ها) آنلاین هستند (174 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
255 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1398 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی جیمز در کتابخانه مشغول کتاب بود و البوس هم در اونور قفسه ها مشغول خواندن
کتاب بود که هری پاتر از راه رسید
هری:جیمز صد بار گفتم تو کتابخونه از سنت بالاتر نخون
جیمز با حالت اعتراضانه
-ولی پدر...
هری با ابهت رو به جیمز کرد.
-ولی نداره بدتر از اون به البوس هم میدی بخونه ها میدونی چه خطری داره
جیمز با حالت قانع کننده.
جیمز:پدر اینا همش داستانن کی گفته با یک داستان وارد اون داستان میشی
از اون طرف کتابخونه نور سبزی روشن میشه و خاموش میشه جیمز چون میدونست آلبوس اون طرف قفسه درحال خوندنه باترس میگه
-پدر البوس البوس وای نه
با ترس به اون طرف قفسه میره
هری رو به جیمز.
-جیمز گفتم چی بهت
جیمز به طرف کتابی که روی زمین افتاده میره
جیمز زیر لبش سم کتابو میگه
-وارث(مدرسه ویچ آرتس نوشته سعید خورسندی)
پ ن:(وارث کتابیه که خودم در حال نوشتنش هستم که در اینده تمام میشه)
هری یکم فکر میکنه و با حالت استراب
- باید بریم دنبالش
جیمز:باشه پدر
هردونفر کتاب رو تا دو صفحه میخونن و صحنه بهم میپیچه صورتاشون کشیده میشه دونفر به طرز عجیبی تغییر شکل پیدا میکنن هردو به حالت دو پسر بچه 18 ساله در میان.
هری به طور تعجب آور به جیمز نگاه میکنه
-تو کی هستی؟
جیمز چوبشو میگیره سمت هری
-خودت کی هستی؟
هری:جیمز
جیمیز با عصبانیت و ترس
جیمز:اره من جیمزم تو کی هستی اصلا م م م منو از کجا میشناسی
هری:من پدرتم احمق
جیمزرو به پدرش یکدفع میزنه زیر خنده
- شما شدین شبیه پسر بچه ها 18ساله
هری با حالت حرص
-درد نخند فک کنم تبدیل به شخصیت های داستان شدیم
جیمز چشماشو کوچیک میکنه و با دقت روی لباس هری رو میخونه
-توآلیسون ویکتوریا
هری هم روی لباس جیمز رو میخونه
-و توهم فرناندو ریتا هستی
جیمز به دور و برش نگاه میکنه از جنگلی که هستند از دور به مدرسه ویچ آرت نگاه میکنه
-اما اینجا هیچ چیزش شبیه هاگوارد نیست
هری خیلی حالت بچه درس خونای متفکرو میگیره
-یک چیزایی شنیدم دربارش ویچ ارتس مدرسه ایی که چن سال خالی شده و تعداد کمی دانش اموز مونده توش ما از طریق وزارت خونه بیشتر دانش اموزان رو انتقال دادیم به مدرسه های اطراف تا اینجا به حالت اول برگرده
فقط چن تا از دانش اموزان مورد نیاز موندن تا این قضیه تمام بشه حمله های زیادی میشه اینجا
جیمز دستی روی سرش میکشه و با حالت التماسانه
-بابا اینارو ولش کن البوس به شکل کی درومده؟
هری هنوز حالت خودشو حفظ میکنه انگار نه انگار چیزی شنیده
-این کتاب از جذابیتاش اینه که با توجه به جلو رفتن تاریخ خودش نوشته میشه
این دفع داد خفیفی میزنه با صدای بلند تر
-بابا میشه بس کنی الان البوس گمشده
هری با تعجب به جیمز نگاه میکنه و بغض میکنه
جیمز یکم فکر میکنه و با خودش میگه
-فک کنم اخلاقیات شخصیت های داستان رو ما اثر گذاشته
هری با حالت ناراحتی و خنده داری
-تو که میدونی تازه سایمون لعنتی پدرمو کشته به جاب همدردی دعوا میکنی
جیمز با تعجب
-پدر

جیمزدلش رحم میادو پدرشو بغل میکنه و ارومش میکنه و باهم از جنگل مدرسه خارج میشن و وارد مدرسه میشن و هردو اسم البوس رو صدا میزنن
جیمز با صدای بلند
-البووووووووس
هری با صدای بچگانه و خنده دارش
-سوروووووس
به محوطه حیات خالی مدرسه نزدیک میشن که ادن( ادن و ادوارد با احترام شخصیت اصلی داستانی که دارم مینویسم)_جلوی اونا ظاهر میشه پسری با موهای گندمی و چشمای سبز و پوستی سفید که روی گونش یک بخیه خورده که جذابیت این پسر رو بیشتر میکنه پسری که از درون خستس ولی بروش نمیاره
ادن:شما اینجا چیکار میکنید مگه نمیدونید اینجا چه خبره؟
هری یکم هول میکنه ولی سعی میکنه ارامش خودشو حفظ کنه
هری:یعنی ما اتفاقی به اینجا اومدیم من هری هستم هری پاتر و اینم پسرم جیمز جیمز پاتر
ادن:شما فک کنم از هری پاتر بیستو خورده ایی سال گذشته میخوای مسخره کنی زیاد مطمئن نباش که زنده بمونی نکنه از دوستای اون سایمونی ها
و چوبشو به سمت اونا میگیره جیمز میاد جلوی هری و میگه
-نه ای بابا ما به طور عجیبی به اینجا اومدیم
ادن:ثابت کنید
ادوارد وارد صحنه میشه با ردایی سبز و یک پسر بچه رو کشون کشون از یقش گرفته
ادوراد:من این پسرو توی صندوقا قایم شده بود پیدا کردم
البوس همینطور که سعی میکرد خودشو رها کنه
-بابا ولم کن اشتباهی اومدم اینجا
هری:آلبوس تویی؟
البوس:اره البوس منم و به این دوست خشنت بگو ول کنه یقمو
هری:من پدرتم پسره احمق
جیمز با طعنه خنده دار
-باورش سخت بود
البوس میزنه زیر خنده
-اخ اخ خخخخخخخخ بابا تو هم اومدی
یکدفعه از هوا ورد پرت میشه
اودا کداورا جادو گران سیاه با جارو های پرنده به سر اونا ورد پرت میکنن همه سریع جای گیری میکنن
ادن حالت دفاعی میگیره
-پناه بگیرین سریع
هری چوبشو در میاره و به اسمون ورد پرت میکنه ادوارد هم ورد به اسمون پرت میکنه
همه به یک ستون داخل محوطه جا گیری میکننن و ورد پرت میکنن از بالای ساختمون جان و چارل و جف ورد پرتاب میکنن و عجیب تر از همه اینه که هرماینی گرنجر هم اونجا بود یک ورد به ساختمون برخورد میکنه که سنک ها خورد میشه و به النا برخورد میکنه
اره اون سایمون بود که از هوا به مدرسه حمله کرده بود سایمون همون جادوگری که افسانه شده بود برادر ناتنیه ادن
البوس:پدر اون بالا پروفسور گرنجر
هری بالا سرشو نگاه میکنه
-هرماینی؟
خلاصه همه رو نابود میکنند و فراری میدند به محض تموم شدن جنگ نه چندان بلند هری به سراغ هرماینی میرود
با دویدن خودشو به طبقه بالا میرساند
هری:هرماینی
هرماینی ابهت خودشو حفظ میکنه
-توچطور جرعت میکنی منو به اسم صدا میکنی اصلا تو کی هستی؟
جیمز میاد جلو
-منم پروفسور جیمز
البوس:منم البوس
هری سریع میگه
-منم هریم ما اومدیم تو داستان های در جریان
هری چشمش به ادن و پدر ادن چارل میخوره که بالای سر النا هستند
هرماینی سریع برمیگرده و به سراغ النا یعنی مادر ادن و وردی برای اون میخونه و حالش خوب میشه
النا:همه چی خوبه؟
هرماینی دستشو میزاره زیر سره النا
-همه چی خوبه تو استراحت کن
چارلی بلند میشه
چارلی:ممنون خانم گرنجر
هرماینی:مواظبش باشین
هرماینی:این حملات رو باید متوقف کرد به زودی فکری برای این قضیه میکنم
ادوارد همینطور که چوبدستیش به طرف هری جیمز و آلبوس بود
-خانم گرنجر این مهاجمارو چکار کنیم
در حالی که آستیناشو پاک میکنه
-فقط از یک راه میشه فهمید چوب هاتونو بدین به من
هری چوبشو میده
هرماینی با دقت نگاه میکنه و با تعجب
-هری تو چطور اینجا اومدی
هری یک نفس میکشه
-الان موقش نیست بعدا میگم
هرماینی رو به ادن و ادوارد و چارل و جان و النا
هرماینی:خب باید بریم از دیدنتون خوشحال شدم بچه های ویچ آرتس در مدرسه هاگواردس در سلامت کاملن
هرماینی یکم بیشتر دقت میکنه و میخنده ولی سریع خودشو جمع میکنه
هری:خب از دیدن شما خوشحال شدم
چارل:منم از دیدن متفاوت شما خوشحال شدم
و همه ب کتابخونه میرن و دوباره برمیگردن



خب درباره کتاب خودم بگم که در حال نوشتنه شخصیت ها در داستان من هستند ولی داستان به این شکل نیست
تغییراتی دادم
مچکر میشم رد نکنید

اخه چرا بخدا دستم کنده شد اینو نوشتم خب قبول کنید دیگه بخدا حواسم نبود از تصویر ها انتخاب کنم گفتم شاید از خودمون بنویسید
رد نکنید خواهشا من میخوام گابریل رو از هافلپاف انتخاب کنم



داستانت خیلی طولانی بود و پر از اشکالات املایی، تایپی و نگارشی. اگه واقعا می‌خوای داستان بنویسی این اولین اصلیه که انتظار می‌ره درست انجام بدی! دیکته‌ی هر کلمه‌ای رو نمی‌دونی با سرچ تو گوگل به راحتی می‌تونی بفهمی. بذار، هاگوارتز، حیاط و... جملاتت رو هم بدون علائم نگارشی رها کردی. هروقت جمله‌ای پایان پیدا می‌کنه نقطه بذار، یا اگه به جمله بعد مربوطه از ویرگول استفاده کنه.
ردت نمی‌کنم، ولی باید با توجه به تصویر می‌نوشتی و انتظار دارم وقتی وارد ایفای نقش شدی حواست به مواردی که گفتم باشه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Eden_Janson در 1398/5/13 13:29:00
ویرایش شده توسط Eden_Janson در 1398/5/13 19:00:31
ویرایش شده توسط Eden_Janson در 1398/5/13 19:13:41
ویرایش شده توسط Eden_Janson در 1398/5/13 19:25:33
ویرایش شده توسط Eden_Janson در 1398/5/13 19:26:15
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1398/5/15 11:49:50
روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1398 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی جیمز در کتابخانه مشغول کتاب بود و البوس هم در انور قفسه ها مشغول خواندن کتاب بود که هری پاتر از راه رسید
هری:جیمز صد بار گفتم تو کتابخونه از سنت بالاتر نخون
جیمز:ولی پدر...
هری:ولی نداره بدتر از اون به البوس هم میدی بخونه ها میدونی چه خطری داره
جیمز:پدر اینا همش داستانن کی گفته با یک داستان وارد اون داستان میشی
از اون طرف کتابخونه نور سبزی روشن میشه و خاموش میشه
جیمز:پدر البوس البوس وای نه
با ترس به اون طرف قفسه میره
هری:جیمز گفتم چی بهت
جیمز به طرف کتابی که روی زمین افتاده میره
جیمز(زیرلب):وارث(مدرسه ویچ آرتس نوشته سعید خورسندی)1
پ ن:(وارث کتابیه که خودم در حال نوشتنش هستم که در اینده تمام میشه)
هری:هری باید بریم دنبالش
جیمز:باشه پدر
هردونفر کتاب رو تا دو صفحه میخونن و دونفر به طرز عجیبی تغییر شکل پیدا میکنن هردو به حالت دو پسر بچه 18 ساله در میان.
هری:تو کی هستی؟
جیمز:خودت کی هستی؟
هری:جیمز
جیمز:اره من جیمزم تو کی هستی اصلا م م م منو از کجا میشناسی
هری:من پدرتم احمق
جیمز:پدر(یکدفع میزنه زیر خنده) شما شدین شبیه پسر بچه ها 18ساله
هری:درد نخند فک کنم تبدیل به شخصیت های داستان شدیم
جیمز:تو الیسون ویکتوریا
هری:و توهم فرناندو ریتا هستی
جیمز:اما اینجا هیچ چیزش شبیه هاگوارد نیست
هری:یک چیزایی شنیدم دربارش ویچ ارتس مدرسه ایی که چن سال خالی شده و تعداد کمی دانش اموز مونده توش ما از طریق وزارت خونه بیشتر دانش اموزان رو انتقال دادیم به مدرسه های اطراف تا اینجا به حالت اول برگرده
فقط چن تا از دانش اموزان مورد نیاز موندن تا این قضیه تمام بشه حمله های زیادی میشه اینجا
جیمز:بابا اینارو ولش کن البوس به شکل کی درومده
هری:این کتاب از جذابیتاش اینه که با توجه به جلو رفتن تاریخ خودش نوشته میشه
جیمز:بابا میشه بس کنی الان البوس گمشده
هری با تعجب به جیمز نگاه میکنه و بغض میکنه
جیمز:فک کنم اخلاقیات شخصیت های داستان رو ما اثر گذاشته
هری:تو که میدونی تازه سایمون لعنتی پدرمو کشته به جاب همدردی دعوا میکنی
جیمز با تعجب:پدر
جیمز پدرشو بغل میکنه و ارومش میکنه
و باهم از جنگل مدرسه خارج میشن و وارد مدرسه میشن و هردو اسم البوس رو صدا میزنن
جیمز:البووووووووس
هری:سوروس
به محوطه حیات خالی مدرسه نزدیک میشن که ادن( ادن و ادوارد با احترام شخصیت اصلی داستانی که دارم مینویسم)_جلوی اونا ظاهر میشه پسری با موهای گندمی و چشمای سبز و پوستی سفید که روی گونش یک بخیه خورده که جذابیت این پسر رو بیشتر میکنه
ادن:شما اینجا چیکار میکنید مگه نمیدونید اینجا چه خبره
هری:یعنی ما اتفاقی به اینجا اومدیم من هری هستم هری پاتر
و اینم پسرم جیمز جیمز پاتر
ادن:شما فک کنم از هری پاتر بیستو خورده ایی سال گذشته میخوای مسخره کنی زیاد مطمئن نباش که زنده بمونی نکنه از دوستای اون سایمونی ها
و چوبشو به سمت اونا میگیره
جیمز:نه ادن ما به طور عجیبی به اینجا اومدیم
ادن:ثابت کنید
ادوارد وارد صحنه میشه
ادوراد:من این پسرو توی صندوقا قایم شده بود پیدا کردم
البوس:بابا ولم کن اشتباهی اومدم اینجا
هری:آلبوس تویی
البوس:اره البوس منم به این دوست خشنت بگو ول کنه یقمو
هری:من پدرتم پسره احمق
جیمز:باورش سخت بود
البوس میزنه زیر خنده
البوس:اخ اخ خخخخخخخخ بابا تو هم اومدی
یکدفعه از هوا ورد پرت میشه
اودا کداورا
ادن:پناه بگیرین سریع:هری چوبشو در میاره و به اسمون ورد پرت میکنه ادوارد بهم ب اسمون پرت میکنه
همه به بک ستون داخل محوطه جا گیری میکننن و ورد پرت میکنن از بالای ساختمون جان و چارل و جف ورد پرتاب میکنن و عجیب تر از همه اینه که هرماینی گرنجر هم اونجا بود
اره اون سایمون بود که از هوا به مدرسه حمله کرده بود
البوس:پدر اون بالا پروفسور
هری:هرماینی؟
خلاصه همه رو نابود میکنند و فراری میدند به محض تموم شدن جنگ نه چندان بلند هری به سراغ هرماینی میرود
با دویدن خودشو به طبقه بالا میرساند
هری:هرماینی
هرماینی:توچطور جرعت میکنی منو به اسم صدا میکنی اصلا تو ک هستی
جیمز:منم پروفسور جیمز
البوس:منم البوس
هری:منم هریم ما اومدیم تو داستان های در جریان
هری چشمش به ادن و پدر ادن چارل میخوره که بالای سر النا هستند
هرماینی سریع برمیگرده و به سراغ النا یعنی مادر جان و وردی برای اون میخونه و اون از جاش پا میشه
چارلی:ممنون خانم گرنجر
هرماینی:این حملات رو باید متوقف کرد به زودی فکری برای این قضیه میکنم
ادوارد:خانم گرنجر این مهاجمارو چکار کنیم
هرماینی:فقط از یک راه میشه فهمید چوب هاتونو بدین به من
هری چوبشو میده
هرماینی با دقت نگاه میکنه به هری و میگه:هری تو چطور اینجا اومدی
هری:الان موقش نیست بعدا میگم
هرماینی:خب باید بریم الان موقش نیس
هرماینی یکم بیشتر دقت میکنه و میخنده ولی سریع خودشو جمع میکنه
هری:خب از دیدن شما خوشحال شدم
چارل:منم از دیدن متفاوت شما خوشحال شدم
و همه از کتاب برمیگردن به کتابخونه و شبیه به هم میشوند


خب درباره کتاب خودم بگم که در حال نوشتنه شخصیت ها در داستان من هستند ولی داستان به این شکل نیست

خب، ببین... خیلی خوبه که به نوشتن علاقه داری. ولی باید اول مشکلاتت رو رفع کنی. مثلا یکیش اینه که توصیفاتت به شدت کم بود و بیشتر داستان رو با دیالوگ جلو برده بودی. اینجا، داستان خیلی مبهم و به هم ریخته شده بود. با آرامش پیش برو؛ صحنه و حالات و احساسات افراد رو توصیف کن. بذار خواننده با داستان ارتباط برقرار کنه. بدونه چه خبره و اونجا چه شکلیه.
علاوه بر این، باید با توجه به یکی از عکسا بنویسی. پستت طوری نبود که بتونم از این مورد چشم پوشی کنم.
نقل قول:
جیمز:پدر(یکدفع میزنه زیر خنده) شما شدین شبیه پسر بچه ها 18ساله
اینجا نباید توصیف رو توی پرانتز می ذاشتی.

جیمز با دیدن پدرش، یکدفعه زد زیر خنده.
-پدر، شما شبیه یه پسر هجده ساله شدین!


یه بار دیگه، با توجه به نکاتی که گفتم بنویس. می تونی یه نگاه به پستای تایید شده قبلی هم بندازی.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/5/13 9:43:55
روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1398 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10
انتظار برای سیریوس به پایان می رسد و بالاخره نامه دعوت به هاگوارتز به این
پسر یازده ساله بریتانیایی می رسد و او با توجه به کاغذ وصل شده به نامه خودش را آماده برای رفتن به کوچه دیاگون می کند .
روز بعد ، سیریوس به همراه دختر عموی خود ، بلاتریکس لسترنج ، که چندان دل خوشی ازش ندارد به مهمانخانه پاتیل درزدار می رسند. سیریوس کد رمزی را بر روی دیوار رمزی پشت مهمانخانه پیاده می کند ، پس از چند لحظه جوابی نمی آید ولی بلاتریکس لگدی به دیوار می زند و گذرگاهی آشکار میشود و آن دو بدون هیچ حرفی به کوچه دیاگون راه پیدا می کنند .
در اول راه بلاتریکس از سیریوس جدا می شود تا سری به بانک گرینگوتز برای جمع آوری گالیون برای خرید هر چیزی که فکر می کنید برود .
سیریوس با یک عالمه گالیون در جیب (نشانه ثروت خاندان بلک) به سمت کتابفروشی فلوریش و بلاترز (که هنوز هم شلوغ ترین جا در کوچه دیاگون هست )راه می افتد برای اولین بار با همچین جای شلوغی بر خورد می کند که البته به دلیل وجود نویسنده معروف ، باتیلدا بگشات برای جلسه امضای کتاب خویش است.
سیریوس زیاد از جلسات امضای کتاب خوشش نمی آید به همین دلیل بدون فوت وقت به فروشنده فروشگاه دستور می دهد تا کتاب های سال اولی ها برای سیریوس بیاورد. مدیر فروشگاه شخصا برای انجام کار سیریوس تشریف می آورد و کتب سال اولی هارا به سیریوس معرفی میکند سیریوس که حوصله اش سر می رود وسط صحبت مدیر فروشگاه پول را به او می دهد و کتاب ها را
ور میدارد و می رود.
زمانی که پایش را از فروشگاه بیرون می زارد مکانی توجه آن را جلب می کند
مغازه ابزار شوخی گمبول و چیبز! سیریوس به مقدار بسیار زیادی بمب کود حیوانی و به اسرار فروشنده وسایل بی خطر آتش بازی دکتر فیلی باستر را تهیه می کند وبه سمت عطاری راه می افتد که متوجه می شود که دیگر پولی ندارد ، به همین دلیل به سمت بانک گرینگوتز حرکت می کند در راه با چند دست فروش که ابزار جادوی سیاه می فروشند رو به رو می شود ولی بی تفاوت از آنها رد می شود و بالاخره به بانک جادوگری گرینگوتز که توسط گابلین ها (در کتاب اشاره شده به جن ها در نسخه انگلیسی و اصلی گابلین درست است)اداره می شود میرسد . در دوران کودکی داستان هایی در باره این مکان مختص به جادوگران شنیده بود . شنیده بود که اژدها های زنجیر شده وظیفه محافظت از این بانک را به عهده دارند شنیده بود هیچکس تا به حال موفق نشده که از این بانک سرقت کند . همینطور که این داستان هارا در ذهنش
می پروراند از ورودی رد می شد و به سرسرای بزرگ و بسیار ساکتی می رسد. که به گابلین ها که بسیار از آنچه سیریوس انتظار داشت کوتاه قد تر بودند و پشت میز های کوچولو نشسته بودند می رسد و دستور می دهد که سیریوس را به سمت صندوقش راهنمایی کند .
گابلین ها اطاعت می کنند چون مقام و منظلت خاندان بلک را در دنیای جاوگری می دانند . خاندان بلک جزء خاندان های بسیار ثروت مند و از حامیان اصلی لرد سیاه به شمار می آمد همچنین با خاندانی به ثروتمندی لسترنج ارتباط داشتند سیریوس به همراه یکی از الف ها وارد چیزی شبیه به معدن می شوند سپس درون سبد خریدی که بر روی ریل حرکت می کند می نشینند و با سرعت بسیاری به جلو حرکت می کنند مدتی طول می کشد که صندوق های خاندان بلک برسند سیریوس در آنجا با دختر عموی خود بلاتریکس رو به رو می شود و هر دو هر چقدر گالیون که نیاز داشتند ور می دارند و همانطور که به گرینگوتز آمدند از آن هم خارج می شوند . و به سمت مقصد بعدی ، عطاری اسلاگ و جیگرز راه می افتند .
در عطاری چیز های مجزوب کننده بسیاری وجود داشت مثل بشکه هایی از مواد لزج روی زمین به پشت سر هم صف کشیده بودند ،شیشه هایی از انواع پودر ها ، گیاهان و چیز هایی مثل این درقفسه های روی دیوار چیده شده بودند.
دسته های پر ، دندان و چنگال حیوانات مختلف از سقف آویزان شده بودند .
سیریوس از آن مغازه خوشش آمده بود ولی بلاتریکس داشت از بوی بد
تخم مرغ های گندیده داشت خفه می شد . ولی سیریوس مشکلی نداشت و سریع لیست تمام چیز هایی که معلم معجون سازی ، پروفسور اسلاگ هورن برای سال اولی ها درون لیست گذاشته بود تهیه کرد و هم راه بلاتریکس دختر عموی بد قلق سیریوس به بیرون رفتند وقتی سیریوس درحال گام برداشتن برای خرید ردا به فروشگام مادام مالکین می رفت بلاتریکس اولین جمله اش را بعد از ورود به دیاگون گفت
_لعنت بهت سیریوس تا کی میخوای همینطوری راه بری حداقل بیا یه به بستنی فروشی اون احمق ( منظور فلورین فورتسکیو بستنی فروش کوچه دیاگون ) بریم بستنی بخوریم.
سیریوس با سر جواب بله می دهد و به سمت بستنی فروشی راه می افتند
فلوریش برا ی آن دو بستنی مخصوص خود با تکه های گردو ی مجانی ی
می آوردآنها بدون هیچ حرفی بستنی را می خورند پولش را روی میز گذاشته و بدون هیچ حرفی به سوی ردا فروشی خانم مالکین راه می افتند.
در ردا فروشی سیریوس با خانم مالکین مواجه می شود که از نظر سیریوس خانمی بسیار موقر و مهران است او به سیریوس اشاره می کند که بر روی میزی به ایستد تا او اندازه ردا هایش را بگیرد زمانی که کار اندازه گیری به پایان می رسد و خانم مالکین می خواهد ردا را تحویل دهد پسری به نام جیمز پاتر وارد می شود بلاتریکس از خاندان پاتر اصلا خوشش نمی آید به همین دلیل وسط اندازه گیری بدون هیچ حرفی به جیمز پاتر تنه می زند و از مغازه خارج می شود سیریوس خیلی ناراحت نمی شود چون اخلاق دختر عموی خویش را
می داند و بالعکس با جیمز گرم می گیرد
_سلام من سیریوس بلک هستم
_ سلام من هم جیمز پاترام
سیریوس فرصت خوبی برای دوستی می یابد و به جیمز می گوید :
_خوشحال می شوم که بقیه خرید ها را باهم انجام دهیم
_بله حتما
و بدین گونه پس از اندازه گیری خانم مالکین برای جیمز سیریوس پیشنهاد
می دهد که به سمت فروشگاه پاتیل برای خرید پاتیل حرکت کنند و جیمز هم قبول می کند و بدین گونه به سمت پاتیل را می افتند .
در پاتیل فروشی سیریوس یک پاتیل برنجی تاشو مخصوص سال اولی ها انتخاب می کند و جیمز هم یک پاتیل مسی کمی بزرگ تر از مال سیریوس انتخاب کرد . وقتی در حال حساب پول پاتیل ها بودند در پاتیل سرا باز شد و دختری داخل پاتیل فروشی شد . اون دختر کسی نبود جز همسر آینده جیمز
لی لی اونز که همراه مادر و خواهرش پتونیا اونز داخل فروشگاه شدند. از حیرت آنها مشخص بود که ماگل هستند و فقط لی لی خون جادوگری در
رگ هایش وجود دارد جیمز سعی می کند با دختر گرم بگیرد چون در همان لحظه اول عاشق لی لی می شود ولی خب نمی تواند از سد پتونیا بگذرد به همین دلیل دست از پا دراز تر پول پاتیلش را حساب می کند و همراه سیریوس از مغازه خارج می شوند کم کم نزدیک ظهر بود و جیمز به سیریوس می گوید که به سمت پاتیل درز دار برای صرف غذا حرکت کنند و سیریوس که که از خیلی قبل گرسنه بوده پیشنهاد جیمز را تمام و کمال می پذیرد و بدین گونه سیریوس همراه جیمز به سمت مهمان خانه پاتیل درزدار حرکت کنند .
پس از صرف غذا دوباره در کوچه دیاگون قدم می گذارند تا سری هم به مغازه اولیوندرز معروف ترین جوپدستی ساز تاریخ سری بزنند .
در مغازه قدیمی کوچک و دراز اولیوندرز ، اولیوندر پشت پیشخان مغازه درحال وارسی یک چوبدستی بود که دو پسر سال اولی پا درون مغازه می گذارند .
اولیوندر از روی صندلی ای که روی آن نشسته بود بلند می شود و به آن دو پسر خوش آمد می گوید آن دو پسر هم که یکی جیمز پاتر و دیگری سیریوس بلک بود جواب خوش آمد اولیوندر را می دهند . چوب دستی ساز بدون هیچ حرفی به سمت قفسه هایی که فضای مغازه را اشغال کرده بود می رود. در هر قفسه تعداد زیادی جعبه مخصوص نگه داری چوبدستی وجود داشت که از میان آنها ، اولیوندر برای مشتریان چوبدستی انتخاب می کرد . پس از مدتی اولیوندر با دو چوب دستی درست به سمت مشتری بر ها می گردد می گوید:
_این برای جناب سیریوس بلک ، چوب از درخت نارون ، انعطاف پذیر ، طول : 32 سانتی متر ، مغز چوبدستی از موی تکشاخ و مناسب شما هست . چوبدستی به آرامی درون دست سیریوس قرار می گیرد اولیوندر پس از چند ثانیه می گوید :
_این چوبدستی ، مناسب شماست و برای آقای چیمز پاتر چوب چوبدستی از درخت گردو و قابل انعطاف ، طول چوبدستی 30 سانتی متر و مغز چوبدستی از ریسه قلب اژدها است ، مناسب شماست جناب پاتر .
چوبدستی در دست جیمز قرار می گیرد و اولیوندر ادامه می دهد :
_ امروز دوتا مشتری سال اولی داشتم ، هر دو تا همون اولین چوبدستیشان را بدست گرفتند هم را پذیرفتند .
بچه ها نگاهی به هم می کنند پول چوب دستی را حساب می کنند واز آقای اولیوندر خداحافظی کرده و از مغازه خارج می شوند .
در کنار مغازه چوبدستی فروشی فروشگاه جوهر های همه رنگ اسکریبولوس قرار دارد . بچه ها برای خرید کاغذ ، پر و جوهر به درون فروشگاه قدم می گذارند .
در فروشگاه اتفاق خاصی نمی افتد و سیریوس و جیمز پس از انتخاب کاغذ ، قلم پر و جوهر پول آنهارا حساب می کنند و از مغازه بیرون می زنند . در همان حال جیمز به سیریوس می گوید :
_ می خوای سری هم به نمایشگاه حیوانات جادویی بزنیم ؟
سیریوس کمی فکر می کند که آیا می تواند یک جغد هم بخرد یا نه .
بالاخره قبول می کند و آن دو به سمت نمایشگاه حرکت می کنند .
در نمایشگاه ، که خیلی شلوغ بود ساحره ای با عینک گرد پشت میزی داشت به بقیه مشاوره می داد . وقتی نوبت سیریوس و جیمز شد ، سیریوس درخواست کرد که مکان جغد ها را به او نشان دهد ساحره با انگشت اشاره کرد :
_ اونجا پشت سرت قفس جغد هاست
سیریوس بر میگردد و به جغد ها می نگرد در میان آن همه جغد سیاه
و قهوه ای یک جغد سفید بسیار گوگول مگولی را پیدا می کند و به ساحره می گوید :
_ اون جغد سفید وسط اونجارو می بینی ، من اونو می خوام .
ساحه بلند می شود و به سمت قفس جغد ها می رود . جغد را آرام از قفس بیرون می آورد و درون قفس کوچکی می گذارد و به سیریوس می گوید :
بسیار خب می شود سه و نیم گالیون .
سیریوس پول را حساب می کند قفس جغد را تحویل گرفته و منتظر جیمز می شود.جیمز از ساحره می پرسد :
_اونها چی هستند .
انگشت جیمز گلوله های پشمی شیری رنگی را نشانه رفته بود
_ توپک ، موجودی پشمالو با زبان دراز که برای حیوان خانگی بودن طراحی شده هرچیزی که بهش بدی می خورد و موقع آرامش صدای خر خری درمیآورد. مراقب باش به عنوان توپ باز دارنده ازش استفاده نکنی .
_ عالیه قیمتش چقدره
_ دو گالیون ...
جیمز همان موقع حساب می کند و همراه سیریوس از مغازه خارج شده و به سمت پاتیل درزدار حرکت می کنند .
در راه سیریوس از جیمز می پرسد :
به نظرت اسم جغدم را چه بگذارم ؟
_ شبیه جغد ادوارد در فیلم نارنیاست . اممممم فکر کنم ادوارد خوبه
_ پس اسمش ادوارده . سلام ادوارد .
و بالاخره به پتیل درزدار می رسند
در پاتیل آن دو نوشیدنی گرفته و مشغول نوشیدن بودند که مادر جیمز پیدایش می شود . جیمز از سیریوس عزر خواهی کرده و می گوید:
_ تو هاگوارتز می بینمت .
و می رود . سیریوس همانجا نشسته و مشغول خوردن نوشیدنی بود که بلاتریکس از کوچه دیاگون خارج می شود وبا سیریوس رو به رو می شود
سیریوس اورا صدا می زند :
_ هی من اینجام بلاتریکس .
ولی بلاتریکس اورا نادیده می گیرد و از مهمانخانه خارج می شود . سیریوس نوشیدنی اش را همانجا رها کرده و دنبال بلاتریکس به راه می افتد ...


سخنی با ناظر : در توضیحات تصویر نوشته بود که اتفاقاتی که برای هری و هاگرید در کوچه دیاگون می افتد را بنویسید ولی من در رابطه با دودانش آموز سال اولی که برای خرید وسایل آمده بودند را نوشته بودم خواهشا بدون توجه به توضیحات تصویر نظارت کنین .ممنون .
در ضمن پنج روز روش کار کردم لطفا اینو رد نکنید

خب... اول اینکه خیلی طولانی نوشتی. یعنی نیازی نبود تا این حد طولانی بنویسی، خیلی جاها رو بی مورد کش دادی. کلا سعی نکن واسه رول هایی که بعد از ورود به ایفای نقش مینویسی هم انقدر وقت بذاری حتی! نیازی نیست یعنی اصلا.
زمان فعل هات بعضی جاها آینده بود، بعضی جاها گذشته. این نکته اذیت کننده بود یه مقدار.
و خب... غلط املایی چرا انقدر؟ قدم میذاشت، عذر خواهی!
هووم... در کل خوب بود...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط amir5555 در 1398/5/11 13:47:55
ویرایش شده توسط amir5555 در 1398/5/11 21:15:21
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/11 23:55:33
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1398 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 1
هری و هرمیون از در رد می شونند و هرمیون نگاهی به پشت سرش می اندازد و می گوید :
- هری ! رون و جینی نویل و لونا هم هنوز نیامدن.
هری :
- حتما جلو تر از ما رفتنند .
هرمیون :
- اره ولی احتمالش خیلی کمه تعداد مرگ خوار ها خیلی زیاده خودت هم که می دونی رون و نویل خل و چلن وای بیچاره جینی و لونا حتما گیر افتادن .
و هرمیون نگاهی به دست هری می اندازد و می گوید :
- هی هری ! دستت زخمی شده .
و هری دست سالمش را روی دست زخمی اش می اندازد و می گوید :
- چیزی نیست یه زخم سطحی .
هرمیون :
- ولی این زخمی که من می بینم عمیقه !
و هری نگاهی به پشت سرش می اندازد و می گوید :
- هرمیون من بر می گردم تا برم و بقیه رو نجات بدم و تو برو کمک بیا نه ! نه ! نه ! به پرفسور دامبلدور اول بگو باشه ؟
هرمیون :
- باشه پس من میرم و کمک میارم اول به دامبلدور میگم بعدش میام اینجا . هی هری ! ولی تو زخمی شدی !
هری :
- گفتم که چیزی نیست یه زخم سطحی و زود خوب میشه کاری که بهت گفتم رو انجام بده .اخ!
هری دستش را روی پیشانی اش می گذارد .
هرمیون :
- هری ! حالت خوبه ؟
هری :
- اره برو ! زود باش !
و هرمیون سوار جارو می شود و در میان ابر ها ناپدید می شود و هری بدو بدو به سمت در می رود و روی رون طلسم خنده ایجاد شده بود و روی نویل طلسم پا ژله ای و لونا و جینی چوب دستی هایشان را به سمت مرگ خوار ها گرفته بودنند .
رون :
- خخخخخ هی هری پاهای نویل رو ببین خخخخخ وای لونا رو ببین تا حالا با مرگ خوار ها روبه رو نشده بود خخخخخ وای چه گروهی هستیم ما خخخخ
و هری رون و نویل را بلند می کند و به سمت بیرون از اتاق می برد و کمک لونا و جینی می کند .
جینی :
- هری ! دستت !
هری :
- چیزی نیست یه زخم سطحی باید زود تر از اینجا برید ولدرمورت داره میاد !
رون :
- خخخخ هری اسمشو نیار خخخخخ
و هری و جینی و رون و لونا و نویل به سمت جارو ها می رونند تا سوار بشونند و یکدفعه زخم هری بیشتر می سوزد و هری داد می زند :
- بروید ! حالا !
و دوستان هری در میان ابر ها ناپدید می شونند و هری ولدرمورتت را می بیند که به سمتش می اید و هری چوبدستی اش را به سمت ولدرمورت می گیرد و دامبلدور و هرمیون می ایند .
هری :
- پرفسور ! هرمیون !
و هرمیون بدو بدو به سمت هری می رود و می گوید :
- من هیچ وقت دوستم رو تنها نمی زارم .
و هری ولدرمورت را نابود می کند .

اینبار نسبتا بهتر بود. ولی بازم از روی نصف سوژه ها پریدی آخر داستان و خیلی سریع پیش رفتی. با اینحال به نظرم با ورود به ایفای نقش مشکلاتت کم کم برطرف میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/8 14:59:27
لی لی لونا پاتر

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

اصیل زاده امد
خون لجنی ها فرار کنید !!!
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1398 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 2
هری ارام ارام به سمت اژدها می رود و شاخدم به تماشا چی ها نگاه می کرد و هری سوار بر جارو بود و تخم اژدها را برداشت و می خواست از ته دل فریاد بزند تخم اژدها را برداشتم که لرزه بر تنش افتاد و همه ی تماشا چی ها جیغ می دنند و هرمیون و رون با نگرانی به هری نگاه می کردنند و هری سوار جارویش شد و پرواز کرد و صدای دست تماشاچی ها بلند تر بلند تر شد و هرمیون و رون با خوش حالی برای هری دست تکان می دادنند و یک دفعه هری متوجه شد که اژدها می تواند پرواز کند و اتشی از دهانش بیرون می اید هرمیون کاغذی که دستش بود را پاره می کرد و داد می زد :
-هری مراقب باش!
و رون لب هایش را بهم فشار می داد و داد می زد:
- هری! شاخدم !اژدها! مراقب باش! هری!
و هری با تمام سرعتی که می توانست از شاخدم دور شد و به سمت سنگ بزرگی رفت و اژدها دنبالش امد و محکم به سنگ خورد و بی هوش شد و اژدها بی هوش شده بود و هری توانست به تخم اژدها را بگیرد و به سمت جایگاه بازیکنان رفت و همه ی تماشا چیان برای او دست تکان می دادنند و هرمیون از خوش حالی جینی را بغل کرد و همه ی تماشاچیان از خوش حالی جیغ می کشیدنند


این دفعه تایید نکنی انصراف می دم برای همه رو تایید کردی به جز من

ببین، ما که با کسی مشکلی نداریم. اتفاقا تازه واردا خیلی هم برامون با ارزشن.
ولی برای ورود به ایفای نقش، باید مثل همه به سطح مشخصی برسی؛ باید خلاقیت خودت رو نشون بدی که ما مطمئن بشیم برای ورود به ایفا آماده ای.
به پیامی که برات فرستادم جواب بده تا بیشتر بهت توضیح بدم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ژینوس در 1398/5/7 20:02:33
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/5/7 23:34:10
لی لی لونا پاتر

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

اصیل زاده امد
خون لجنی ها فرار کنید !!!
تصویر شماره 2
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1398 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام نزدیک اژدها می شود ولی او یک اژدهای معمولی نبود یک شاخدم مجارستانی و بی خود نبود که اسم مسابقات را جام آتش گذاشته بودند هری آرام آرام می خواهد تخم اژدها را بردارد ولی ناگهان با غرش بلند اژدها لرزه بر اندامش می افتد آرام آرام به عقب می رود دوستانش را می بیند که با صداهایی بلند تشویقش می کردند ولی این برای پیروزی هری کافی نبود زیرا تا به چشمان اژدها می نگرد به یاد کابوسش می افتد و چشمان ولدمورت را می بیند درد عمیقی را بر روی زخم هایش احساس می کند ولی تا اژدهای شاخدم را می بیند به عقب می رود و تمامی سعیش را بکار می برد تا بر درد زخمش غلبه کند با طلسم هایی از چوب دستی اژدها را به عقب می راند و بلافاصله از فرصت استفاده کرده و تخم اژدها را برمی دارد با فریادی سرشار از خوشحالی و حس پیروزی که به او دست داده بود می گوید:گرفتمش!.
ولی احساس میکند که چیزی از پشت سر مشغول حمله ور شدن به سوی او است شاخدم مجارستانی که بسیار خشمگین بود با زبانه های آتشینی که از درون دهانش بیرون می آمد سعی می کرد که هری را نابود می کند هری بر روی زمین می غلتد ولی ناگهان می بیند که اندکی از لباسش آتش گرفته با اینحال به مبارزه اش ادامه می دهد رون و هرمییون با حالتی مضطرب او را می نگرند سپس هری با سرعت سوار بر جاروی جادوییش می شود و هم اکنون اژدهای شاخدم مجارستانی بال های عظیمش را می گشاید و با نفس های آتشینش به سوی مبارزه با هری مرود تا تخمش را پس بگیرد هری با تمام توانش سعی می کرد که بر روی جارو تمرکز داشته باشد تا بتواند از دست اژدها فرار بکند اژدها همچنان شعله های آتشینش را به سمت هری می فرستد هری نیز سوار بر جاروی جادویی جاخالی میدهد سپس می خواهد که از عرش به فرش برسد زیرا کم کم داشت حس میکرد که احساس تهوع دارد به او دست می دهد ولی ناگهان فکری در ذهنش می درخشد با سرعت به طرف صخره ای می رود که اژدها به آن بسته شده بود اژدها با شتاب هر چه تمام به سمت او می رود و نگاه مضطرب تر رون و هرمیون.
هری دارد نزدیک صخره می شود و اژدها نیز دارد به سرعت نزدیک او می شود او می خواهد از روی صخره اوج بگیرد ولی نمی تواند زیرا ناگهان آن کابوس وحشتناک بر ذهنش غلبه می کند احساس می کرد که دیگر نمی تواند و کاری بکند زیرا او در حال مرگ بود ! ولی با تمامی قدرتش اوج می گیرد و اژدها نیز با کله به صخره بر میخورد سپس همگی میخندند ، رون ، هرمیون و دیگر اعضای گریفیندور با لبخندی رضایتمند به هری می نگرند که سوار بر جاروی جادوییش تخم اژدها را بردست گرفته بود.


توصیفاتت خوب بود. ولی اینم بدون که دیالوگ خیلی به جذاب کردن پستت کمک می کنه.
بعضی جاها سریع پیش رفته بود. مثل اون قسمت آخر که یهو هری از حالت مرگ، به پیروزی رسید!
قبل از ارسال یه دور از روی متنت بخون که متوجه اشکالاتش بشی. مثلا نصف فعلات گذشته بود، نصفش زمان حال.
این اشکالاتت بعد از ورود به ایفای نقش برطرف میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/5/7 18:50:15
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1398 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر تصویر شماری 1

تصویر 1

دامبلدور و هری به دنبال رمز تار میان مجسمه های شکسته می گشتنند و دامبلدور از پشت عینک نیم داره ای اش با چشان ابی به هری نگاه کرد و گفت :.
دامبلدور:
- هری چرا خودت و دوستایت را به خطر انداختی؟.
و هری از پشت عینکش با چشمان سبز درخشانش نگاهی به دامبلدور انداخت و به اخر سالن نگاه کرد و گفت : .
هری:
-پرفسور! ولدرمورت .
دامبلدور :
- ولدرمورت !
و ولدرمورت با صورتی خونی جلو سمت البوس دامبلدور و هری پاتر می امد و ردایش روی زمین کشیده می شد و دامبلدور و هری به ولدرمورت نگاه می کنند و چوب دستی هایشان را به سمتش می گیرنند. و ولدرمورت با صدای وحشت ناک و بی رحمی می گوید .
ولدرمورت :
- پاتر ! این دفعه می خواهی چه کسی را قربانی خودت کنی ؟ دامبلدور ؟.
و هری با صدای بلندی داد می زند .
هری :
-نه ! تو باید کشته بشی ! تو ! .
و صدای دوست های هری ( رون و هرمیون و جینی و نویل و لونا ) می اید که می گوینند .
صدای ( رون و هرمیون و جینی و نویل و لونا ) :
- پرفسور ! پرفسور دامبلدور ! هری ! هری کمک!.
لونا:
- وای خسته شدم ! می خواهید اموزش از بین بردن جلبک های سرگر دان رو بدوم خیلی اسونه .
و لونا روی زمین می نشیند و دستانش را در هوا تکان می دهد و هرمیون یقه ی لباس لونا را می گیرد و لونا بلند می شود و هرمیون به لونا می گوید .
هرمیون :
- هی لونا الا وقت این کار ها نیست .
و ولدرمورت با صدای بی رحمی می گوید .
ولدرمورت :
- یا اینکه می خواهی دوستات کشته بشوند ؟ دوستات !
و هری داد می زند.
هری :
- نه !این تویی که باید کشته بشی ولدرمورت .
و دامبلدور رمز تار را به هری می دهد و می گوید.
دامبلدور :
- برو هری! برو! با دوستات برو ! .
هری :
- نه من بدون شما نمی رم .
و هری رمز تار را به طرف دوستانش پرتاب می کند و دوستانش می رونند .
دامبلدور :
- هری ! .
و هری و دامبلدور چوبدستی هایشان را به سمت ولدرمورت می گیرنند و وقتی ولدرمورت می خواهد فرار کند ردایش زیر پایش گیر می کند و می افتد و هری و دامبلدور ولدرمورت را نابود می کنند .
کارگردان : کات! کات ! مگه نگفتم که مراقب باش که ردایت زیر پاهات گیر نکنه !از اول .


!این دفعه دیگه تایید کن پس چرا برای بقیه همون اول تایید کردی !

به جان خودم من میخوام تاییدت کنم، خودت نمیذاری با اشکالاتت. همین جمله آخرت حتی اشتباهه. باید علامت سوال میذاشتی!
توصیفاتت اینبار بهتر بودن. ولی هنوز خیلی خیلی اشکال داری راستش. اول از همه بذار بریم سراغ علائم نگارشی. تلاش کردی رعایتشون کنی. خوبه واقعا. ولی خب... اشتباه داشتی به شدت همچنان.
ببین، جمله های عادیت وقتی تموم میشن، یا نقطه بذار. یا علامت تعجب. یکیش کافیه. جفتشو نیاز نیست بذاری.
در مورد دیالوگا، اینبار بهتر شده، یکم دیگه هم باید بهتر شن ولی. بهت میگم الان چه کنی. اصلا نگران نباش.
نقل قول:
لونا:
- وای خسته شدم ! می خواهید اموزش از بین بردن جلبک های سرگر دان رو بدوم خیلی اسونه .
و لونا روی زمین می نشیند و دستانش را در هوا تکان می دهد و هرمیون یقه ی لباس لونا را می گیرد و لونا بلند می شود و هرمیون به لونا می گوید .
هرمیون :
- هی لونا الا وقت این کار ها نیست .

این قسمت برای مثال، باید به این شکل باشه:
لونا:
- وای خسته شدم ! می خوام اموزش از بین بردن جلبک های سرگر دان رو بدوم خیلی اسونه.

و لونا روی زمین می نشیند و دستانش را در هوا تکان می دهد و هرمیون یقه ی لباس لونا را می گیرد و لونا بلند می شود و هرمیون به لونا می گوید .
- هی لونا الا وقت این کار ها نیست .

وقتی توی توصیفت یک بار کسی که دیالوگ رو میگه معرفی میکنی، نیاز نیست دوباره اسمشو قبل از دیالوگ بنویسی.
وقتی هم دیالوگت تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر میزنی اینطوری که من زدم.
حالا هم منتظرتم. و امیدوارم پست بعدیت رو بتونم تایید کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/7 18:42:53
لی لی لونا پاتر

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

اصیل زاده امد
خون لجنی ها فرار کنید !!!
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1398 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر
تصویر شماره ی 1
دامبلدور : پاتر! همین الا برو !به هاگوارتز برو!
هری : اما ما باهم به اینجا امده ایم و باهم می ریم
ولدرمورت : هری پاتر! این دفعه می خواهی چه کسی رو قربانی خودت کنی !
هری : من خودم با تو می جنگم فقط خودم !
دامبلدور : هری !
صدای رون و نویل و هرمیون و جینی و لونا : پرفوسور دامبلدور ! پرفوسور! هری! کمک هری!
ولدرمورت :دوستات هری به خاطر تو به دست مرگ خوارها کشته میشوند
هری داد می زند
هری : نه ! این تویی که باید کشته بشی ولدرمورت
رون : اخ! کمک هری میشه اسمشو نیاری اخ !مچ پامو ول کن!
هرمیون : رون ! حالا وقت این حرفا برو کنار !
دامبلدور : هری این مجسمه رو بگیر و با دوستات برو
هری : ولی شما چی
دامبلدور : هری حداقل یک نفر باید ولدرمورت رو از بین ببره
و هری رمزتار را به سمت رون پرت می کند و می گوید
هری : این رمز تار برید همین حالا
و رون و هرمیون و نویل و لونا و جینی رمز تار را می گیرنند و به هاگوارتز می رونند
دامبلدور : هری !
هری : ولدرمورت می خواد منو بکشه پس من باید باهاش بجنگم
هری چوبدستی اش را سمت ولدرمورت می گیرد و می گوید ( نابود شو ) و ولدرمورت جچوبدستی اش را سمت هری می گیرد و نوری ابی از چوبدستی هری بیرون می اید و به نور قرمزی که از چوبدستی ولدرمورت بیرون امده است می خورد و ولدرمورت ردایش زیر پایش گیر می کند و می افتد
کارگردان : کادر مگه نگفتم مراقب باش که ردایت زیر پاهات گیر نکنه از اول




لطفا این دفعه این داستان رو قبول کنید شما که دوست ندارید دل یه دختر بچه رو بشکنید

ببین من واقعا دلم میخواد تاییدت کنم. ولی اشکالاتت خیلی بیشتر از اون هستن که بتونم تاییدت کنم. نتیجتا مجبورم ردت کنم تا حداقل سطحی که میتونی باهاش وارد ایفا بشی رو به دست بیاری. پیشاپیش هم عذرخواهی میکنم و امیدوارم به اشکالاتی که میگم توجه کنی و سعی کنی اصلاحشون کنی.
اولین مشکلت اینه که پستت اصلا توصیف نداره. این باعث میشه خواننده نتونه ارتباط با پستت برقرار کنه. حالت شخصیتا، محیط، اینارو توصیف کن. اتفاقاتی که میفته رو توصیف کن. فقط دیالوگ ننویس.
نکته بعد راجع به ظاهر. فکر میکنم توضیح دادم بهت. نه؟
دوباره میگم حالا.
اول از همه اینکه علائم نگارشی چرا اصلا نداری؟ پایان جملاتت باید نقطه یا علامت تعجب باشه. پایان جملات سوالی هم باید علامت سوال باشه.
برای مثال این قسمت:
نقل قول:
هری داد می زند
هری : نه ! این تویی که باید کشته بشی ولدرمورت

باید به این شکل نوشته بشه:
هری داد می زند:
- نه! این تویی که باید کشته بشی ولدمورت!


منتظر پست بهتری ازت هستم.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ژینوس در 1398/5/6 22:06:30
دلیل: خب اشتباه نوشته بودم
ویرایش شده توسط ژینوس در 1398/5/6 22:08:18
دلیل: خب تصویر نداشت
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/7 0:13:43
لی لی لونا پاتر

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

اصیل زاده امد
خون لجنی ها فرار کنید !!!
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1398 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر
تصویر شماره ی 1
دامبردون به هری می گوید ولدرمورت برگشته تو داری درست می گی هری
هری- اره پشت سرتو نگاه کن می خواد ما رو بکشه ولی ما می کشیمش
و هری چوبدستی اش را به سمت ولدرمورت گرفت و دامبردون به پشت سرش نگاه می کند و چوبدستی اش را به طرف ولدرمورت می گیرد و میگوید
- برو هری برو
هری - چی ! نه منم همراه شما باهاش می جنگم
دامبردون - هری ! تو هنوز جوونی
هری - دیگه خسته شدم از بس بهم گفتید بچه ای ولی من همراهت با ولدرمورت می جنگم
ولدرمورت - این دفعه پاتر چه کسی رو قربانی خودت می کنی تا کشته نشی دامبردون رو
هری - نه !!!! تو می خوای منو بکشی پس من با تو می جنگم من
و هری چوبدستی اش را به سمت ولدرمورت می گیرد و نوری ابی بیرون می اید و ولدرمرت چوب دستی اش را به سمت هری می گیرد و نوری سبز بیرون میاید و بهم می خوردنند و دامبردون چوب دستی اش را به سمت ولدرمورت می گیرد و می گوید ( نابود شو ) و ولدرمورت از بین می رود و هری می گوید
- کارت عالی بود

خب... یخورده زیادی عجله ای نوشتی راستش. بیش از حد عجله ای در واقع. توی نوشتن داستانت وقت بیشتری بذار، صحنه ها و حالت شخصیت هارو توصیف کن. و دامبردون چیه؟ دامبلدور درسته.
در مورد ظاهر پستت، باید دیالوگ هارو به این شکل بنویسی:
هری:
- دیگه خسته شدم از بس بهم گفتید بچه ای، ولی من همراهت با ولدرمورت می جنگم.

ولدمورت:
- این دفعه پاتر چه کسی رو قربانی خودت می کنی تا کشته نشی؟ دامبلدو رو؟


همینا دیگه... منتظر خوندن یه داستان بهتر ازت هستم.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ژینوس در 1398/5/6 17:48:48
دلیل: اشتباه نوشت
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/6 18:37:21
لی لی لونا پاتر

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

اصیل زاده امد
خون لجنی ها فرار کنید !!!
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
آفلاین
ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺷﻤﺎﺭﻩ 6 ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﯾﺴﯽ
ﻣﯿﺮﺗﻞ ﺗﻠﺒﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺍﻭﺍﺯ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.ﻧﺎﮔﻬﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﯾﯽ ﺍﻣﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﻧﺠﺎ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ. ﺍﻥ ﺷﺨﺺ،ﺩﺭﺍﮐﻮ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭﺍﮐﻮ ﻣﺎﻟﻔﻮﯼ.ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﯿﺮﺗﻞ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﮑﺸﺪ ﮐﻪ: ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﻣﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻥ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ.ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
ﻫﯽ ﭘﺴﺮ!
ﺍﻣﺎ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪ.ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺑﻮﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ.ﺑﻌﺪ ﺍﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﺩﺭﺍﮐﻮ ﻣﺎﻟﻔﻮﯼ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻫﺴﺘﯽ؟
ﺩﺭﺍﮐﻮ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺍﺩﺑﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻀﻮﻟﯿﺶ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﻭﺡ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ.ﺍﮔﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮑﺸﺘﻤﺖ!ﺭﻭﺡ ﺍﺣﻤﻖ!
ﻣﯿﺮﺗﻞ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﺩﯾﺪ.ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﮐﻮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﻣﯿﮑﺸﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﯿﺮﻭﺩ.
ﺩﺭﺍﮐﻮ ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:
ﺑﺪﺵ ﻣﻦ!ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻥ!
ﺻﺪﺍﯼ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺸﺪ.ﺩﺭﺍﮐﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻟﻮ ﻧﺮﻭﺩ،ﺩﺍﺧﻞ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻫﺎ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﻗﻔﻞ ﻣﯿﮑﻨﺪ.ﺍﻭ،ﻫﺮﻣﯿﻮﻥ ﮔﺮﻧﺠﺮ ﺑﻮﺩ.ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ،ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﺍﮐﻮ ﻣﻄﻢﺀﻥ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﻣﺪ.ﻣﯿﺮﺗﻞ ﮔﻔﺖ:
ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﺳﻢ ﺭﻣﺰﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﯿﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ؟ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ ﺑﮕﻮ ﺍﻭﻥ ﮐﯿﻪ؟
ﺩﺭﺍﮐﻮ ﮔﻔﺖ:
ﻣﯿﺮﺗﻞ ﺗﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﺪﻡ ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻥ ﻭﮔﺮﻧﻪ...
ﻣﯿﺮﺗﻞ ﮔﻔﺖ:
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﭼﯽ؟ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ؟ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ.
ﺩﺭﺍﮐﻮ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺻﻼ‌ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ.ﻓﻘﻂ ﺑﮕﻮ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟
ﻣﯿﺮﺗﻞ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺍﯾﺪ ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺍﮐﻮ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ(ﻝ.ﻭ)ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﺍﮐﻮ ﮐﺎﺭﯼ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ...

این بار بهتر بود. ولی هنوزم اشکالاتی هست که با ورود به ایفای نقش حل میشن.
مثلا باید حواست باشه که میرتل روحه؛ پس نمی تونه چیزی مثل کاغذ رو بگیره توی دستش!
دیالوگ ها هم باید به این صورت نوشته بشن:
نقل قول:
ﺩﺭﺍﮐﻮ ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:
-ﺑﺪﺵ ﻣﻦ!ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻥ!

تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/5/3 10:25:14

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.