یاهو
حس گرما و بوی خاکستره حاصله از وجود مواد مذاب هر لحظه بیشتر میشد ، مردم لحظه نزدیک و نزدیکتر میشدند.
آسمان به سیاهی گرویده بود گویا میخواست جای خود را به شبی مخوف و ترسناک مثل شهرش و آدمهای ساکن در آن بدهد ، تنها چیزی که در آن غیر قابل باور بود وجود ستاره ای کوچک و چشمک زن در کنار کوهی بود که مردم به آن سجده میکردند ، آیا آن میتوانست نماد امید و دلگرمی برای بچه های گریف باشد؟
سکوتی چند ثانیه ای بر جمع بچه ها به وجود آمد که آن توسط استرجس شکسته شد، وی گفت:
_ بهتر نیست بریم و منتظر حرکت اونا باشین؟
آریا به کتابی که توی دستش بود و سپس سارا نگاهی کرد و با چهره ای در هم گفت:
_ مناسبترین راه اینه که بریم و پناه بگیریم؟ ...... اینجا نفرین شده است و انتظار هر چیزی ممکنه!
در همین حال جسی که با نگرانی دستان استرجس را گرفته بود گفت:
_ چطوره بریم اونجا ...... پشت اون کلبه ی سوخته !
کلبه در سمت راست و در فاصله ی چند متری آنها قرار داشت ، خانه ای سوخته با در و پنجره هایی زغالی و نصفه و شیشه هایی که پودر شده بودند و فقط تعدادی از آنها در لولاهای پنجره گیر کرده بودند ، شواهد نشان میداد غیر ممکن باشد کسی در این کلبه ی سوخته زندگی کند زیرا با وجود تعداده زیادی از خانه هایی که وجود داشت بیش از نصف آنها سوخته یا کهنه و خراب بود !
دارن که با فاصله نسبت به بچه ها ایستاده بود و به مردم خیره شده بود گفت:
_ عجله کنین ، اونا دارن می رسن ... زودتر!!
آریا سری تکان داد و همراه با بچه ها به سمت کلبه فرطوط رفتند.
چند دقیقه ای گذشت شاید تنها 2 دقیقه؟
صدای پای مردم و حرفهایی که همراه با بغض ادا میشد را به وضوح شنیده میشد ، بچه ها که با کنجکاوی از لای درزها به آنها خیره شده بودند میتوانستند مردمانی ژنده پوش و جُولقیی که با حالی زار و چشمانی پر از اشک به کلبه های درویشی خود پیش می رفتند ، زنان و بچه ها از پشت سر حرکت میکردند و با پوشیه ای صورت خود را پوشانده بودند .
هرمیون که به دقت از نقطه ای 3 اینچی به بیرون نگاه میکرد ، با تعجب بلند شد و گفت:
_ دیدی؟ .......ندیدی؟
ولی نه ، آیا مگر ممکن بود آن هیکل عظیم و خوک مانند را ندید؟
ترس بیشتری بر فضا حاکم شد ، آنچه میدیدند کمی به رویای صادقه و شاید کابوس شبیه بود.
هرمیون دوباره به بیرون نگریست و در حالی که سعی میکرد تند تند حرف بزند گفت:
_ اینها از موجوداتی هستند که باید نسلشون منقرض شده باشه من توی کتاب خوندم که فقط 3 تا از اینا وجود دارن که در سرزمین نفرین شده و مخوف زندگی میکنن، ضمنا دارای حس بویایی فوق العاده ای هستن ... و خیلی خشن و قوی و ، در همین حال آریا که با دستی کتاب و دستی دیگر دستان سارا را گرفته بود گفت:
_ ممنون هرماینی ، ولی الان بهتر از هر چیزی اینه که ترسی نداشته باشیم و بر هر احساس ضعفی تسلط داشته و غلبه کنیم !
با این حرف آریا جسی نفس عمیقی کشید و برای اینکه به دیگران انرژی مثبت دهد گفت:
_ ما با قدرتمند ترین از اینا هم جنگیدیم و پیروز شدیم !
اعضای گروه لبخندی زدند و همگی چوبدستی خود را آماده کردند!
زمان به سرعت باد سپری میشد ، آسمان دیگر کاملا سیاه شده بود و آن موجودات که " رافلزیا" * نام داشتند به نگهبانی از شهر میدادند ، رافلزیاها به کلبه ای که بچه ها در آن بودند نزدیک شدند ، نزدیک و نزدیکتر !
سارا که روی عسلی نیم سوخته ای نشسته بود و به آرامی از همان جا بیرون را نگاه میکرد گفت:
دارن میان .... بچه ها آماده اید؟
ولی دیری نپایید که صدای خشک و گرفته ی رافلزیا ای که به کلبه ی بچه ها نزدیک بود بلند شد !
بوی آدم میــــــــــــــــــاد!!!;';';';';'';';';';';';';';'';';';'';';'';';';'
رافلزیا : بزرگترین گل جهان
.;.;.;.;.;.;.;;.;.;.;.;.;.;;.;.;.;.;;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;;
چه اتفاقی در شرف وقوع بود؟
آیا رافلزیا ها بچه ها را پیدا کرده بودند؟
ممنون نقد ميشود!!!(پادمور)