جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1385 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس دهان باز کرد تا بگوید که او قابل اطمینان نیست ولی قبل از این که چیزی بگوید دختر پاسخ داد
"من وارث جنگجویان سرزمین آندرمیلان هستم"
و ادامه داد جوانترین وارث و احتیاجی ندارم شما به من اعتماد کنید بچه ها شگفت زده از این که او که بود به دنبالش را افتادند
*دخترك با سرعتي زياد وارد جنگل شد حتي درختهاي سرسبز آنجا از پليدي و سياهي آن سرزمين نمي كاست.درختهايي انبوه و بلند كه بدون هيچ نظم خاصي سر از زمين در آورده بودند و حركت را براي بچه ها مشكل مي ساختند اما به نظر مي رسيد كه دخترك آنجا را به خوبي مي شناسد.گاهگاهي از دوردست صداهايي به گوش مي رسيد و بچه ها را نگران مي كرد آنها آموخته بودند كه در اين سرزمين هر اتفاقي مي تواند بيفتد و اين بر ترس و نگراني آنها مي افزود ...ولي ترس آنها فقط در صورتشان نمايان بود در واقع سرعت حركتشان نمي گذاشت به گونه اي ديگر احساسشان را بروز دهند ولي با به گوش رسيدن صداي بلندي كه بي شباهت به غرش خرسان وحشي نبود هرميون و سارا ديگر طاقت نياوردند و با صدايي بلند جيغ كشيدند. ناگهان دخترك ايستاد و باعث شد كه استرجس و رون كه نزديك به او مي دويدند به او بر خورد كنند. دخترك بي توجه به آن دو رو به هرميون گفت : چيزي شده ؟
هرميون كه معلوم بود ديگر تسلطي بر اعصابش ندارد در حالي كه صدايش مي لرزيد گفت :
-ممكنه تو به صداهاي عجيب غريب و تاريكي وحشتناك اينجا عادت داشته باشي ولي من ندارم.
- ببين همين الان موجوداتي خيلي وحشتناك تر از صداهايي كه مي شنوي دنبال شما مي گردند و اگه با عجله فرار نكنيد پيداتون مي كنند و مطمئن باش كه در اين صورت زنده نمي موني!
هرميون كلماتي را زير لب گفت و با نگراني به بچه ها نگاه كرد و فهميد كه حال آنها بهتر از خودش نيست سرانجام به دخترك نگاه كرد و سرش را تكان داد . آنها دوباره مشغول دويدن شدند. صداي نفس نفس آنها نشان مي داد كه خسته شدند و ديگر ناي دويدن ندارند 5 دقيقه بعد در حالي كه هيچ يك از آنها اميدي به پايان رسيدن اين راه نداشتند به قسمتي از جنگل رسيدند كه خالي از درخت بود.زميني وسيع كه در مركز آن عمارتي سفيد و با شكوه اما كوچك وجود داشت. با توقف دخترك بچه ها هم ايستادند و در حالي كه روي زانوهايشان خم شده بودند نفس نفس مي زدند . اولين كسي كه متوجه عمارت شد آريا بود. او براي اينكه از وضعيت ساير گروه با خبر شود سرش را بالا آورد و اولين چيزي كه ديد همان عمارت بود . آريا كه بسيار متعجب شده بود نگاهش را به دنبال جنگجو گرداند و او را كمي جلوتر از گروه ديد كه پشت به آنها به عمارت خيره شده بود و با صداي بلند پرسيد :
- اين چيه ؟
با پرسيدن اين سوال توجه بچه ها به عمارت جلب شد . همه ي آنها به هم نگاهي كردند و كمي به جنگنجو نزديك شدند. او كه همچنان به عمارت نگاه مي كرد پاسخ داد:
- اسم اين عمارت پارسه.اين مكان از جنگل هم به بوستان سپيد معروفه . در واقع توي اين شهر اين جا تنها مكانيه كه نشاني از پليدي درش وجود نداره . موجودات نفرين شده ااين شهر نمي تونند به اينجا نزديك شوند
سپس برگشت و به آريا و سارا نگاه كرد و ادامه داد :
- پارس مخفف اسم سازنده اينجاست. امير پارسا كسي بود با خوندن كتابي كه در دست شماست مجبور شد از ايرانتوس به اينجا بياد و سرنوشت ديگري رو در اينجا رقم بزنه
حالا همه ي نگاه ها به سارا و آريا بود.
--------------------------------------
استرجس جان اين سومين پست من تو اين سايته! ولي مي خوام بدون توجه به اين نكته هر چيزي كه لازمه بگي
در ضمن ببخشيد اگه بد شد!
ممنون

بر روي چشم به زودي نقد ميشود(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/5/11 7:18:38
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها روی زمین نشسته بودند هیچ کس حرف نمیزد همه به این سوال فکر میکردنه که کی و چطور در این سرزمین نفرین شده میمیرند
باد میوزید و بوی فساد آن سرزمین که سالها به فراموش شده بود را با خود می آورد بچه ها دیگر حتی به فکر پناه گرفتن نبودند تمام اتفاقات شبیه به یک کابوس بود
سارا که دیگر تحمل نداشت گفت:بچه ها من نمیخوام بمیرم
استرجس:قرار نیست بمیریم
آریا که هیچ فکری به ذهنش نمیرسید گفت:من فکر کنم بهتره بمیریم تا تو این سرزمین نفرین شده باشیم
ناگهان خششی از سمت جنگل به گوش رسید
فردی کاملا مجهز به صلاح و زره چوبدستی به دست از میان بوته ها بیرون آمد
فرد زره پوش که گویی بچه ها را نمیدید به عقب نگاه کرد آهی از سر آسودگی کشید و روی زمین نشست چشمانش را بست
آریا که جرات پیدا کرده بود گفت:اگه قراره بمیریم آماده ایم هرچه سریع تر
زره پوش ناگهان چشمانش را باز کرد:دارن میان
از جا برخاست
بچه ها که انتظار داشتند صدای یک مرد جنگی را بشنوند با نگرانی و تعجب به هم نکاه کردن
دخترک زره پوش از جا برخاستو شمشیر از غلاف بیرون کشید شمشیر نوری خیره کننده داشت
جسی که از تمام این ماجراها خسته شده بود به سمت دختر رفت و گفت:خواهش میکنم به ما کمک کنین
دختر که ناگهان متوجه حضور آنها شده بود تک تک را از نظر گزراند
و ناگهان خندید
استرجس جسی را عقب کشید
آریا:تو کی هستی؟
دختر:من جنگجو هستم و شما اینجا چه میکنید؟
استرجس:ما این جا گیر افتادیم اسمتون چیه؟
جنگجو:مهم نیست تا سه دقیقه ی دیگه سوارا به این جا میرسند برید هرچه سریع تر
سارا:کجا؟شما با ما میاین
بچه ها به صورت دخترک نوجوان نگاه کردند به صورتی که انگار از سنگ تراشیده شده بود و چشمانی نافذ که به هر سو میچرخید
فریاد زد:با عجله دور شید سوارا قدرتمند هستند
استرجس:ما کمک احتیاج داریم
جنگجو:کسی در این سرزمین به شما کمک نخواهد کرد و چشمانش را بست
با صدایی قدرتمند گفت:شما تا چند دقیقه دیگر کشته خواهید شد سواران بدنبال شما می آیند چه چیز به همراه دارید؟
جسی:هیچ چی فقط چون زنده هستیم
استرجس:لرزش بیست دقیقه پیش زمین واسه چی بود ؟

دختر: لشکر برای جنگ آماده میشده دنبال من بیاین سریع فاصله نگیرین
استرجس دهان باز کرد تا بگوید که او قابل اطمینان نیست ولی قبل از این که چیزی بگوید دختر پاسخ داد
"من وارث جنگجویان سرزمین آندرمیلان هستم"
و ادامه داد جوانترین وارث و احتیاجی ندارم شما به من اعتماد کنید بچه ها شگفت زده از این که او که بود به دنبالش را افتادند
------------------------------------------------
اولین پست جدی ای بود که زدم

ممنون از اولين پست جديتون نقد ميشود...(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/5/7 6:58:23
پ.و
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1385 09:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سه سوار سیاه پوش با سرعت وارد قصری شدند که با رنگ سبز اهریمنی روشن شده بود.از نوک تیز بلند ترین برج قصر نور پیچان سبز رنگی به طور عمودی بالا میرفت.
قصری بلند و محصور در میان کوه هایی تاریک که با پلی بزرگ که ورودی اش را دو اژدهای بالادار سنگی تشکیل میدادند از روی رود پیچانی از گدازه ها عبور میکرد و به دروازه های بلند و باریک قصر نزدیک میشد.
درون سرسرایی بزرگ در برج بلند قصر پسر بلند قامت و لاغری دستهای خود را مانند چنگال عقابی بالای یک میز شیشه ای یک تکه و اندکی انحنا دار نگه داشته بود.در انحانی شیشه تاریکی مطلق و عمیق وجود داشت و چنین مینمود که این بخش از دنیا کنده شده باشد.تاریکی پیچان که وجود اهریمن درون آن کاملا مشخص بود.در ژرفنای تاریکی میشد میلیاردها زنجیر سرخ و زرد را دید که که از ستون بسیار عظیم و سنگی محافت میکردند.
بدن پسر که برهنه بود دچار رعشه ای شد و دستش را عقب کشید.چشمانش را باز کرد و زیر لب چند جمله را تکرار کرد.درخشش نور زرد متوقف شد.
پسر ردایی سیاه را پوشید و باشلق آن را طوری پایین آورد که تنها درخشش چشمان آبی-خاکستریش در آن مشخص باشد.
از روی میز سنگی و بلند کنار خود تاج آهنی را برداشت که سی تیغ از آن بیرون آمده بود و در وسط آن یک گوهر بزرگ اما شیطانی به چشم میخورد.
لحظه ای باشلق را برداشت و چهره پسر 17-18 ساله ای مشخص شد.تاج را که بیشتر مانند کلاهخود بود بر سرش گذاشت و باشلق را بر روی آن.باشلق را کمی فشار داد تا تیغ ها پارچه را پاره کردند و نمایان شدند.دستکش فولادینی بر دستش کرد و با سرعت به در اشاره کرد.در باز شد و سه سوار در پشت آن نمایان شدند.
پسر نگاهی به آنها کرد و و با دستش به آنها فهماند بنشینند.سه سوار دور یک میز نشستند و پسر-که شاه آنها بود-بر روی صندلی پشت بلند و آهنی رو به روی آنها.
سوار وسطی که سر دسته بود لب به سخن گشود،اما معلوم نمیتوانست زبان انگلیسی را درست حرف بزند...بریده و شکسته و کلمه کلمه:
سرور...رافلنیزا کشته هستند...زنده ها قوی...پیدا نکردیم...آنها را!
- پسر سرش را تکان داد سپس در یک حرکت آنی از جا برخاست و دستش را دور گلوی سوار حلقه کرد و او را بلند کرد.هرکس دیگری بود از این حرکت شگفت زده میشد.
- اونها رو پیدا میکنی...زنده و سالم...همین موجودات بودند که قصر زیبای کرنوال رو تبدیل به ایوان مخوف کردند...باید به دستور جرالد جانسون عمل کرد...دستوری که در آخرین لحظات عمرش داد...و من پسر او وظیفه دارم به دستورش عمل کنم...اگر آرتور جانسون نتونست جلوی ورود اهریمن رو بگیره پس توماس جانسون با خود اهریمن دوست میشه...
موجود را بر زمین پرتاب کرد و رش را در میان دستانش گرفت.
سه سوار با صدای جیغ مانندی با هم صحبت کردند و با مانند شبح خارج شدند.
توماس از جا بلند شد و از پنجره کثیف و بلند به بیرون نگاه کرد و زیر لب گفت:اون ایرانی،عامل تمام این بدبختیاس...شما هم به دنبال تامنوس باشین...حیف که شما بدبخت ها نه میدونین تامنوس توماسه...نه اینکه ایوان مخوف قصر کرنوال...نابود خواهید شد...همینجا در نکرومانسر...نه شهر مردگان!
قهقه ای بلند سر داد و از تالارش بیرون رفت...

==========================================
فکر کنم توضیحی لازم باشه...اما در راستای پست دارن بگم که قرار بود من خوب باشم و بهتون کمک کنم از اینجا بیرون برین...اما قضیه پیچیده شد...خواهشا شما درباره نکرومانسر و بخش تاریک و اینا ننویسین...شما از زاویه خودتون بنویسین و من از زاویه خودم ادامه میدم.
توماس همون تامنوسه و وظیفش هم اینه که انتقام بگیره...ایوان مخوف برای خانواده براون بود بود اما براون ها فامیل مادری توماس بودند.این همون قصریه که در محل زندگیمه و با ورود اهریمن ها نابود شد و الان توماس برای گرفتن انتقام میخواد از در دوستی با اون اهریمن در بیاد تا در موقع مناسب انتقامشو بگیره!

ممنون نقد خواهد شد ...البته به زودي زود(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/5/2 12:39:48
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1385 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تامنوس در حالي كه لبخند موذيانه اي بر لب داشت همراه با چند رافلزبا در صد متري بچه ها به طرف آنها مي آمدند.فكر بچه ها با سرعت سرسام آوري كار مي كرد.تامنوس به آنها خيانت كرده بود.استرجس كه از همان اول به آن پسر اطمينان نداشت و اكنون حدسش كاملا به يقين تبديل شده بود رو به بچه ها كرد و گفت:
پس منتظر چي هستين .مي خوايد صبر كنيد تا تيكه تيكه مون كنن.
با صداي استرجس همه به خود آمدند و شروع به دويدن به طرفي كه خودشان نمي دانستند به كجا ختم خواهد شد كردند.صداي تامنوس كه اين بار خشن تر شده بود به گوش بچه ها رسيد كه مي گفت:بگيريدشون من اونارو زنده مي خوام.
صداي دويدن حيواناتي به گوش مي رسيد.وقتي بچه ها سرشان را برگرداندند اثري از تامنوس و چهار رافلزبا نديدند و به جاي آن با چهار حيوان عجيب كه هريك دو پا داشتند روبرو شدند.آنها با سرعت بسياري به طرف بچه ها در حال حركت بودند.گردو خاك و شن هاي صحرا كه بر اثر وزش باد گردباد كوچكي را درست كرده بودند مانع دويدن بچه ها مي دند و مشكلاتي را براي آنها بوجود آورده بودند.
آن چهار حيوان كه شئ سياهي را كه شبيه به كلاه هاي لبه دار آمريكايي بود بر سر خود داشتند و داراي دو پاي كوتاه كه ارتفاع هريك به ده سانتيمتر هم نمي رسيد داشتند.يال شير مانند آنها كه بر اثر وزش باد به اهتزاز در آمده بود بسيار بلند به نظر مي رسد و چشم هايشان كه همچون چشمهاي گربه بود به هر طرف مي چرخيد.
بچه ها كه چوبدستيشان را بيرون كشيده بودن انواع و اقسام طلسم ها را بر روي آنها امتحان مي كردند ولي حتي خطرناك ترين طلسم كه همان آوداكداورا بود توسط آن موجودات بلعيده مي شد.ديگر طاقت دويدن نداشتند.بسيار خسته بودند و تابش مستقيم نور خورشيد آنها را بسيار تشنه كرده بود.در همين حال فكري به ذهن جسيكا خطور كرد.چوبدستيش را به سمت آن موجود گرفت و شئ كلاه مانندش را نشانه كرد و فرياد زد:
پروتگو
طلسم مستقيم به كلاه برخورد كردو از آن موجود جدا شد.ابتدا اتفاقي رخ نداد ولي بعد از گذشت چند ثانيه سر آن موجد كه گويي بر روي آتش سوزاني بود به رنگ قرمز گراييد و كم كم شروع به ذوب شدن كرد.طولي نكشيد كه بقيه ي موجودات بر اثر برداشته شدن كلاه هايشان توسط بچه ها از بين رفتند.
با از بين رفتن آنها بچه ها از دويدن دست برداشتند وبر روي زمين ولو شدند.سارا كه لبش كاملا سفيد شده ود گفت:من آب مي خوام.
دارن در حالي كه ليوان يدكش را براي سارا با چوبدستيش پر از آب مي كرد گفت:تامنوس رييس و سردشته ي همه ي اين هاست.
استرجس در حالي كه سخت به فكر فرو رفته بود گفت:من از اولش به اين تامنوس..........صبر كنيد ببينم من فكر كنم اين اسمو تو يه جايي خوندم..
سپس با عجله كتاب ايوان مخوف را ازكيفش بيرون آورد و صفحه ي آخر آن را باز كرد و در حالي كه آن را مي خواند لبخند تلخي بر لبانش شكل مي گرفت.پس از آنكه صفحه ي آخر كتاب را خواند گفت:جك استون والفريان تامنوس يعني پدر اين تامنوس ايوان مخوف رو ساخته و حالا پسرش داره اونو اداره مي كنه.در حالي كه مامي خواستيم بهش اعتماد كنيم.
با گفتن اين حرف دهان بچه ها به طوري كه خودشان متوجه نبودند به طرز عجيبي از تعجب باز شده بود.سارا كه كمي سرحال تر شده بود گفت:يعني............
استرجس:آره.
در همين حال زمين به طرز شديدي شروع به لرزيدن كرد

ممنون نقد ميشود(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/4/31 17:02:17
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1385 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج دقیقه به سختی می گذشت! اضطراب و نگرانی به وضوع از چهره ها مشهود بود! تامنوس به گونه ایی رفتار می کرد که انگار از آمدن به همراه آنان خود داری خواهد کرد. این تعجب همه را برانگیخته بود و کم کم همه را به شک واداشته بود که شاید حق با استرجس باشد.
سرانجام تامنوس جلو آمد و گفت:
_شما باید خودتونو برسونید به اون صخره! اونجا همیشه یه سری لباس گذاشته میشه برای کسایی که جدید به اینجا میان تا غریبه ایی در میان خودشون احساس نکنن! بعد از اونجا باید به سمت اون کوه برید! فکر میکنم سه روز راه باشه.....موفق باشید!
آریا متعجب جلو آمد و گفت:
_تو نمی خوای با ما بیای؟ حداقل به عنوان یه راهنما؟
تامنوس به سمت رافلزیا هایی که اکنون دست از جست و جو برداشته بودند و دور آتیشی شعله ور خیمه زده بودند اشاره کرد و گفت:
_نه متاسفانه نمی تونم باهاتون بیام! ما هر روز اینجا یه سرشماری داریم! در ثانی فکر میکنم همین الانشم اونها به نبود من شک کردن!
آریا سرش را به علامت تاکید تکان داد و هیچ نگفت. استرجس هم چنان نگاهی موشکافانه به او داشت. نمی توانست قبول کند او بی خطر است. به خصوص در آن شرایط که شاید ترک آنان بوسیله او دسیسه ایی باشد برای به دام انداختن آن ها. شاید او می رفت تا به کمک هم دستانش آن ها را زنده زنده با گور ابدیت پیوند دهند. اما بهر حال نمی توانست جلوی رفتن او را بگیرد. چون در آن صورت نیز به گونه ایی دیگر زندگیشان به خطر می افتاد!
تامنوس با یک خداحافظی ساده از آنان دور شد. آریا رو به بچه ها با صدای آهسته گفت:
_ خب بهتره حرکت کنیم. چون هر لحظه ممکنه اینجا خطری در کمینمون باشه!
و نگاهی به تپه ایی افکند که اگر می خواستند بر اساس گفته های تامنوس عمل کنند باید به آن سمت می رفتند. جسیکا که به نظر به هیچ وجه احساس خوبی نسبت به پشت آن تپه نداشت گفت:
_من هم عقیده استرجس رو دارم! معلوم نیست چی پشت اون صخره باشه! اگه یه چیزی باشه که...!
آریا با سرعت و بدون تامل گفت:
_شما عقیده ی بهتری دارید خانم پاتر؟ اگر هست بفرمایید ما سر تا پا گوش هستیم!
جسیکا با تعجب از اینکه او را با نام فامیلی صدا زده بود و می دانست دلیل آن چیزی جز عصبانیت نمی توانست باشد سرش را به زیر انداخت!
در همان موقع سارا که سعی می کرد خون سردی خود را حفظ کند گفت:
_دیگه بحث فایده ایی نداره! چون فکر میکنم اون پسره کار دستمون داد!
و به سویی اشاره کرد که گروهی از رافلزیا ها به سمت آنان می آمدند. در حالی که تامنوس در پیش رو آنان بود!


--------------------------------------------------------------------------------------
یعنی آمدن آن ها به خاطر یافتن گروه بود؟
یعنی تامنوس خیانت کرده بود و آن ها می آمدند تا همه چیز را تمام کنند؟
چاره ایی نبود؟

داستان هیجان انگیز ما را دنبال کنید! ( استرجس چیز جدید یاد نگرفتی؟؟!)

نه انشاالله از وجود شما چيزهاي جديدي ياد خواهيم گرفت....نقد ميشود!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/4/11 6:48:32
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/4/11 7:00:00
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1385 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آریا جلو رفت و دستش را بر شانه تامنوس نهاد.تامنوس سرش را بلند کرد و به آریا نگریست.اشک در چشمانش حلقه زده بود و غم کهنه اش را می شد از چشمانش خواند.
استرجس جلو رفت و در حالی که سعی می کرد لحن صحبتش دل سوزانه نباشد گفت:
_زندگی تو این دنیا چطوره؟مردم اینجا چی کار می کنن؟
تامنوس با دستانش اشکهایش را پاک کرد و بعد از قورت دادن آب دهانش که نسبتا طول کشید گفت:
_زندگی مردم اینجا واقعاً وحشتناکه.مردم اینجا فقط از گوشت حیوونای کثیفی مثل خوک و سگ به صورت خام تغذیه می کنن.اونا هر روز به کوهی که کنار دهکده است میرن و با دعاهای طولانی از نگهبان این سرزمین که دیاکال نام داره تقاضا می کنن که آذوقه فرداشون رو براشون بفرسته.
استرجس سرش را به نشانه تایید حرف تامنوس تکان داد و گفت:
_آره.واقعا وحشتناکه.یعنی واقعا تو هم از همین چیزا تغذیه می کنی؟
_نه!همونطور که گفتم من یه نامرده ام.هنوز یه سری از عادات انسانی رو دارم.تو این سرزمین هیچ گیاهی سالم نمی مونه که من ازش تغذیه کنم.ولی من هر روز به دنبال آذوقه میرم و با زحمت زیادی حیوونایی رو برای کشتن و خوردن پیدا می کنم.و صد البته من این حیوونا رو خام نمی خورم.
بچه ها همینطور به تامنوس خیره شده بودند و با دقت به حرفهای او گوش می دادند.وقتی حرفهای تامنوس تمام شدند صدای پچ پچ بچه ها شنیده شد.
می شد صحبتهای حاکی از تنفر و انزجار دخترها در مورد عادات مردم این سرزمین را به راحتی شنید.
هنگامی که پچ پچ ها تمام شد اندرو به سمت تامنوس رفت و به آرامی پرسید:
_راه رهایی از این سرزمین چیه؟ما چه جوری می تونیم از اینجا خارج بشیم؟
تامنوس آهی کشید و به چشمان اندرو خیره شد و گفت:
_من نمی دونم چه جوری می شه از اینجا خارج شد.ولی می دونم که روی دامنه کوه کنار دهکده یه غار هست که مردم اینجا از اون به عنوان محل زندگی دیاکال یاد می کنن.شاید این بتونه کمکتون کنه.
اندرو با شنیدن این سخنان به سمت بقیه بچه ها برگشت و نگاه هایی بین آنها رد و بدل شد.
آریا جلو آمد و گفت:
_بچه ها هر چی هست تو اون غاره.ما باید برای نجات جونمون به اونجا بریم.ایستادن اینجا هیچ فایده ای نداره.
بچه ها لحظه ای مردد بودند ولی بعد از لحظاتی تفکر سرشان را به نشانه موافقت با آریا تکان دادند و خودشان را برای شروع یک ماجرای پر حادثه آماده کردند.در این میان تنها استرجس بود که بی حرکت ایستاده بود و چهره اش در هم بود.گویی عمیقاً در حال تفکر بود.
استرجس با تکان دادن لبانش سخنانی را که می خواست به آریا بگوید مرور کرد و آریا را صدا کرد.آریا دست سارا را که کمی نگران به نظر می رسید رها کرد و با معذرت خواهی کوتاهی به سمت استرجس آمد.
_استرجس کاری داشتی؟
استرجس به آرامی به طوری که کس دیگری نشنود گفت:
_ببین آریا.ما نمی تونیم به این راحتی به این پسره اعتماد کنیم.ممکنه دروغ گفته باشه.حرفاشو به خاطر بیار.اون گفت که افسانه ای هست که می گه اگه چند تا آدم زنده به اینجا بیان و کشته بشن یه نامرده می تونه زنده بشه.شاید می خواد ما رو به کشتن بده تا شانس زنده شدن رو داشته باشه.
آریا لحظاتی به فکر فرو رفت.لحظاتی که برای استرجس خیلی طولانی به نظر می رسیدند.ولی بعد از مدتی بالاخره به حرف آمد و گفت:
_ببین استرجس.این تنها راه ماست.خودت دیدی که هیچ راه دیگه ای نیست.پس بهتره بر خلاف میل باطنیمون به حرفاش گوش کنیم و به اون غار بریم.
چهره استرجس از نارضایتی در هم رفت ولی دیری نپایید که با صدای بلند فریاد زد:
_آماده باشید.تا پنج دقیقه دیگه راه می افتیم.

ممنون نقد ميشود(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/3/31 7:12:56
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/3/31 19:00:31
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/3/31 19:04:31
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/3/31 19:06:18
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1385 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آریا با حرکت دستش اشاره به در کلبه کرد و سرش را تکانی داد.همه بچه ها با سرعت به طرف در دویدند و بدون اینکه پشت سرشان را نگاه کنند و لشگر رافلزیا ها و که جلوی صدها هزار مرده حرکت میکردند نظاره گر باشند به پشت کلبه رفتند.متوجه شدند خانه در محوطه بی درختی قرار دارد.
هرمیون که به ورودی جنگل سوخته نگاه میکرد گفت:میتونیم لشگر رو دور بزنیم تا دره رو بررسی کنیم.
لشگر کاملا به آنها نزدیک شده بود به نحوی که صدای پاها و ناله هزاران مرده که چنان ملال آور بود،مو بر تن آدمی راست میکرد.ناگهان صدای فریاد رافلیزایی بلند شد و در پس آن صدای ناله پسری هم قد آریا که چشمان خاکستریش درد و اندوهی بسیار را نشان میداد.پسر اگر کمی سرخوش تر و شادتر بود همسن آنها بود.
در یک لحظه بسیار کوتاه نگاه آنها به هم گره خورد.چشمانش غمگین اما بسیار نافذ و نگاهش تیز بود و مانند شعله ای درون آنها را سوزاند.در همان یک لحظه لبش تکانی خورد و همه متوجه حرف او شدند:گم شین!!
دارن که از این حرکت جا خورده بود سرش را به شدت تکان داد و با حرکت دستانش به او فهماند که میخواهند با او صحبت کنند.پسر هم به رافلزیا ها اشاره کرد و رنگ از رخسارش پرید.
همه بچه ها با سرعت سرشان را چرخاندند و با وحشت نگاه رافلزیا را دیدند که در جستجوی زنده ای دیوار را جستجو میکرد.بچه با سرعت خودشان را به پشت خانه رساندند و از میدان دید رافلزیای غول پیکر خارج شدند.
رافلزیا برگشت و به حرکتش ادامه داد.
پسر ایستاد و جمعیت که با سرعت از کنار او رد میشدند یا بی توجه به او تنه میزدند اعتراضی به ایستادن او نداشتند.آخرین مردگان به طور پراکنده رد شدند و پسر با سرعتی که از بسیاری انسانهای زنده بیشتر بود خود را به آنها رساند.
در آخرین لحظه که پسر به پشت کلبه رسید رافلزیا ها چرخی زدند تا ببیند کسی از گروه باقی مانده یا خیر.
پسر با تعجبی آمیخته با خشم به آنها نگاه کرد و بدون اینکه منتظر صحبت آنها باشد گفت:کی هستید و اینجا چی میخواین؟
بچه به ترتیب خودشان را معرفی کردند سپس آندرومیدا با تردید از پسر پرسید:و تو کی هستی؟
- ما اجازه نداریم نام خودمون رو به کسی بگیم.فقط میتونیم اسم ساختگیمون رو بگیم...تامنوس جنیسان...نگفتین..چرا اومدین اینجا؟
بچه ها تمام ماجرا را با کمی اضافه کاری برای او تعریف کردند و از او درباره آنجا پرسیدند:
- اینجا دقیقا کجاس؟تو چه موجودی هستی؟
- اینجا...خوب...دقیق نمیشه توضیح داد ولی اینجا یه...برزخه!و من هم یه نامرده هستم...اینجا نامردگان خیلی کمن...موجوداتی که درست نمردن یعنی هنوز یه جور فرصت انتخاب دارن که یا بمیرن یا در برزخ بمونن.
- پس نمیتونی زنده بشی؟
- تنها راهش یه افسانس...که روزی چند فرزند زنده آدم میان اینجا و خوب باید اونا کشته بشن تا یه نفر از نامردگان زنده شه...برای همین میگم از اینجا برین...من دیگه به وضعم عادت کردم
- چند وقته اینجایی؟
- موقعی که من از اسبم افتادم و مردم خبرایی به گوش میرسید که یه نفر تونسته چیزی بسازه که اسب نیست اما راه میره.
آریا که کمی از ماجرا فهمیده بود و چشمانش از تعجب گشاد شده بود گفت:یعنی موقعی که تازه اوتومبیل اختراع شده بود؟
- درسته اسمش همین بود...قرار بود چند هفته بعد با پدرم بریم و اون رو ببینم اما نشد...
و سرش را پایین انداخت
========================================
خوب میدونم که بد شد اما بالاخره به یه نحوی خودمو وارد داستان کردم!!

بسي تشكر!!!نقد ميشود...(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/3/30 10:36:48
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/3/30 14:30:13
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: دوشنبه 29 خرداد 1385 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
رافلزباي ديگري در حالي كه صداي بو كشيدنش به گوش بچه ها مي رسيد گفت:آره بايد توي اون خونه باشن.
صداي پاها لحظه به لحظه نزديكترمي شد.همه ي بچه ها در كلبه كه بوي كاه و علف سوخته مي داد در كنار هم جمع شده بودند.همه منتظر اتفاق ناگواري بودند و درباره ي آن موجودات با هم بحث مي كردند كه در كلبه با صداي بلندي از جا در آمد و به گوشه اي از اتاق پرتاب شد.موجودي عظيم در آستانه ي در ظاهر شد.آن موجود داراي يك چشم كه پيوسته در حال گردش بود و بچه ها را از نظر مي گذراند بود.به جاي بيني دو سوراخ بر روي صورتش بود و پيوسته بوسيله ي زبان سبز رنگش لبش را مي ليسيد.سر كوچك و بي مويش مثل يك نارگيل بر روي تنه اش نمايان بودو ساق هاي كوتاهش مثل تنه ي درخت و پاهايش پهن بود.شيپور بلندي كه بر پشتش آويزان بود مدام تكان مي خورد. آن رافلزبا چماق بلند و قطوري در دست داشت و با حالتي ابلهانه كه بچه ها را به ياد غول ها ي غارنشين مي انداخت ايستاده بود.و با صداي خشك و گرفته اي گفت:همتون ميميريد.
همه ي بچه ها در حالي بسيار ترسيده بودند چوبدستيهايشان را بيرون كشيده بودند.سارا كه فكر نميكرد شب تولدش آن چنان خراب شود زير لب زمزمه كرد:از هر طلسمي كه به نظرتون مي آد استفاده كنين.حتي طلسمها ي نابخشودني.كاملا معلوم بود كه قضيه ي قصر براون كه باز هم با ايوان مخوف مرتبط بود بچه ها را پخته تر كرده بود.
در همين حال سارا با يك حركت غا فلگير كننده بلند شد و فرياد زد:
_سكتوم سمپرا
اشعه ي سرخ رنگي از چوبدستيش بيرون آمد و به سر رافلزبا برخورد كرد.رافلزبا تلو تلو خوران به ديوار كلبه برخورد كرد و بر روي زمين افتاد.ولي هيچگونه نشانه اي از اينكه ثابت كند به آن موجود آسيب رسيده است ديده نمي شد.رافلزباي ديگر به داخل كلبه آمد و پيكر هم نوعش را ديد كه بر زمين افتاده است.به بچه ها نگاهي كرد و با يك حركت كه قابل ديد نبود چماقش را به طرف بچه ها انداخت.چماق مستقيم به طرف جسيكا حركت مي كرد.جسيكا با سرعت و با حركتي كه كمتر پسري قادر به انجام آن بود از سر راه كنار رفت و چماق به ديواره ي كلبه برخورد كردو سوارخ بزرگي را به قطر يك متردر آن ايجاد كرد.
رافلزبايي كه سارا آن را نقش زمين كرده بود تكاني به خود داد كه نشانه ي به هوش آمدنش بود.در همان حالت خوابيده شيپورش را بيرون آورد و در آن دميد.صداي بسيار گوشخراشي كه مانند صداي كشيدن ناخن بر روي آهن بود به گوش بچه ها رسيد.همه ي آنها دستانشان را بر گوششان گرفته بودند.صدا قطع نمي شد.در همين حال هر ميون كه گوئي چيزي را به ياد آورده بود از جاي خود بلند شد و در حالي از شدت صدا رنج مي برد فرياد زد:
_آگوامنتي
آب از چوبدستي هرميون فوران كردو بر سر رافلزبا فرود آمد.صداي شيپور قطع شد و همه ي بچه ها رافلزبا را مي ديدند كه از شدت درد بر روي زمين مي غلتيد.بدنش با سرعت زيادي خشك مي شد و به مجشمه هايي شكستني تبديل مي شد.و خرد مي گشت .طولي نكشيد كه فرياد هاي آگوامنتي فضاي اتاق را پركرد.
بعد از حدود پنج دقيقه دو رافلزبا از بين رفتند.دارن كه كمي ترسيده بود گفت:اينبار هم به خير گذشت.
در همين هنگام جسيكا كه از پنجره به غروب آفتاب نگاه مي كرد چشمش به منظره ي وحشتناكي افتاد و در حالي كه صدايي از دهانش بيرون نمي آمد آن را باز و بسته مي كرد.اين غير ممكن بود.
هزاران رافلزبا در حدود نيم مايلي در حال حركت به طرف كلبه آنها بودند.

.........................................................

1.چه اتفاقي براي بچه ها مي افتاد.؟
2.آيا آنها مي توانستند از چنگ رافلزباها فرار كنند.؟

بسيار ممنون!!!حتما نقد ميشود(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/3/29 20:17:08
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: یکشنبه 28 خرداد 1385 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




حس گرما و بوی خاکستره حاصله از وجود مواد مذاب هر لحظه بیشتر میشد ، مردم لحظه نزدیک و نزدیکتر میشدند.
آسمان به سیاهی گرویده بود گویا میخواست جای خود را به شبی مخوف و ترسناک مثل شهرش و آدمهای ساکن در آن بدهد ، تنها چیزی که در آن غیر قابل باور بود وجود ستاره ای کوچک و چشمک زن در کنار کوهی بود که مردم به آن سجده میکردند ، آیا آن میتوانست نماد امید و دلگرمی برای بچه های گریف باشد؟
سکوتی چند ثانیه ای بر جمع بچه ها به وجود آمد که آن توسط استرجس شکسته شد، وی گفت:
_ بهتر نیست بریم و منتظر حرکت اونا باشین؟
آریا به کتابی که توی دستش بود و سپس سارا نگاهی کرد و با چهره ای در هم گفت:
_ مناسبترین راه اینه که بریم و پناه بگیریم؟ ...... اینجا نفرین شده است و انتظار هر چیزی ممکنه!
در همین حال جسی که با نگرانی دستان استرجس را گرفته بود گفت:
_ چطوره بریم اونجا ...... پشت اون کلبه ی سوخته !
کلبه در سمت راست و در فاصله ی چند متری آنها قرار داشت ، خانه ای سوخته با در و پنجره هایی زغالی و نصفه و شیشه هایی که پودر شده بودند و فقط تعدادی از آنها در لولاهای پنجره گیر کرده بودند ، شواهد نشان میداد غیر ممکن باشد کسی در این کلبه ی سوخته زندگی کند زیرا با وجود تعداده زیادی از خانه هایی که وجود داشت بیش از نصف آنها سوخته یا کهنه و خراب بود !
دارن که با فاصله نسبت به بچه ها ایستاده بود و به مردم خیره شده بود گفت:
_ عجله کنین ، اونا دارن می رسن ... زودتر!!
آریا سری تکان داد و همراه با بچه ها به سمت کلبه فرطوط رفتند.


چند دقیقه ای گذشت شاید تنها 2 دقیقه؟
صدای پای مردم و حرفهایی که همراه با بغض ادا میشد را به وضوح شنیده میشد ، بچه ها که با کنجکاوی از لای درزها به آنها خیره شده بودند میتوانستند مردمانی ژنده پوش و جُولقیی که با حالی زار و چشمانی پر از اشک به کلبه های درویشی خود پیش می رفتند ، زنان و بچه ها از پشت سر حرکت میکردند و با پوشیه ای صورت خود را پوشانده بودند .
هرمیون که به دقت از نقطه ای 3 اینچی به بیرون نگاه میکرد ، با تعجب بلند شد و گفت:
_ دیدی؟ .......ندیدی؟
ولی نه ، آیا مگر ممکن بود آن هیکل عظیم و خوک مانند را ندید؟
ترس بیشتری بر فضا حاکم شد ، آنچه میدیدند کمی به رویای صادقه و شاید کابوس شبیه بود.
هرمیون دوباره به بیرون نگریست و در حالی که سعی میکرد تند تند حرف بزند گفت:
_ اینها از موجوداتی هستند که باید نسلشون منقرض شده باشه من توی کتاب خوندم که فقط 3 تا از اینا وجود دارن که در سرزمین نفرین شده و مخوف زندگی میکنن، ضمنا دارای حس بویایی فوق العاده ای هستن ... و خیلی خشن و قوی و ، در همین حال آریا که با دستی کتاب و دستی دیگر دستان سارا را گرفته بود گفت:
_ ممنون هرماینی ، ولی الان بهتر از هر چیزی اینه که ترسی نداشته باشیم و بر هر احساس ضعفی تسلط داشته و غلبه کنیم !
با این حرف آریا جسی نفس عمیقی کشید و برای اینکه به دیگران انرژی مثبت دهد گفت:
_ ما با قدرتمند ترین از اینا هم جنگیدیم و پیروز شدیم !
اعضای گروه لبخندی زدند و همگی چوبدستی خود را آماده کردند!

زمان به سرعت باد سپری میشد ، آسمان دیگر کاملا سیاه شده بود و آن موجودات که " رافلزیا" * نام داشتند به نگهبانی از شهر میدادند ، رافلزیاها به کلبه ای که بچه ها در آن بودند نزدیک شدند ، نزدیک و نزدیکتر !
سارا که روی عسلی نیم سوخته ای نشسته بود و به آرامی از همان جا بیرون را نگاه میکرد گفت:
دارن میان .... بچه ها آماده اید؟
ولی دیری نپایید که صدای خشک و گرفته ی رافلزیا ای که به کلبه ی بچه ها نزدیک بود بلند شد !
بوی آدم میــــــــــــــــــاد!!!


;';';';';'';';';';';';';';'';';';'';';'';';';'

رافلزیا : بزرگترین گل جهان

.;.;.;.;.;.;.;;.;.;.;.;.;.;;.;.;.;.;;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;;

چه اتفاقی در شرف وقوع بود؟
آیا رافلزیا ها بچه ها را پیدا کرده بودند؟





ممنون نقد ميشود!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/3/29 7:28:22
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1385 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
جسي با تعجب به سمت هرميون برگشت و گفت:
_يعني خانم مكنير هم اينجاست؟ يعني اون هم مرده؟!!
هرميون كه سعي مي كرد آخرين صفحات و آخرين جملات كتابي را كه در اين مورد خوانده بود را در ذهن خود بيابد با اندكي تامل گفت:
_همون طور كه گفتم صفحات نيمه كاره بود...ممكنه انقدر عمر بهش مجال نداده تا كتاب رو تموم كنه! ولي باز هم مطمئن نيستم!
همه بار ديگر به سوي شهر بازگشتند. شهري كه در سكوت فرو رفته بود و تنها روشنايش نوري بود كه با پيمودن راهي بس طولاني به آن جا مي رسيد. دروازه شكسته بود و يك خوش آمد گويي خونين بر سر در آن ديده مي شد. پشت سر خويش را نيز نگاهي افكندند تا شايد راه گريزي بيابند اما در آن سو نيز همان شهر بود. مانند آن بود كه آينه ايي عظيم در مقابلشان قرار داشته باشد. هيچ كس سكوت را بر هم نمي زد و تصميم بر اين شد كه راه داخل شهر را در پيش گيرند. قدم هاي آهسته و مراقب. چوب دستي ها آماده در دست و چشم هايي كه به هر سو مي چرخيد تا نشاني از وجود كسي يا چيزي بيابد. اما انگار شهر خالي از سكنه بود. هم چنان به جلو پيش مي رفتند و منتظر اتفاقي بودند كه ناگهان صداها و آواهاي عجيبي از فاصله ايي نه چندان دور به گوش رسيد. نظر ها همه به سويي جلب شد كه كوه بزرگي به چشم مي خورد. كوهي عظيم كه با اندكي فاصله از شهر جزيي از آن به شمار مي آمد.
به آن طرف حركت كردند. اكنون با سرعت بيش تري گام بر مي داشتند و مطمئن بودند حتما در آن جا چيزي خواهند يافت. نزديك و نزديك تر و حالا صداها به وضوح خود رسيده بودند و تشخيص آن ممكن شده بود. عده ايي مشغول خواندن دعايي بودند كه زبانشان براي بچه ها نا آشنا مي آمد. اكنون گروه به جايي رسيده بود كه مي توانستند دره ايي را ببينند و صحنه ايي غير قابل تصور!
بيش از چند صد نفر در دره گرد هم آمده بودند و دوشادوش هم به سوي كوه بزرگ سجده مي كردند و چيزي را يك صدا با آهنگي مخصوص آميخته با حزن و اندوه مي خواندند. قطعا آنان همان ساكنان شهر بودند كه به زودي به محل سكونت خويش باز مي گشتند!
بار ديگر همه نگاه ها با هم گره خورد. چه چيزي در انتظارشان بود و آيا آن ها واقعا مرده بودند؟ بايد براي هميشه با همه چيز در آن دنيا خداحافظي مي كردند و يا بايد براي زنده ماندن تمام تلاش خويش را به كار مي گرفتند؟ هيچ كس جواب اين سوالات را نمي دانست. اكنون و در آن شرايط دو راه وجود داشت. يا بايد هرچه زود تر جايي را براي پنهان شدن مي يافتند يا اينكه خود را به آن مردمان نشان مي دادند و جواب سوال هايشان را از آنان مي گرفتند.
كم كم مراسم به پايان مي رسيد و جمعيت در حال متفرق شدن بود. گروه گروه با هم به سوي بالاي تپه و به طرف بچه ها مي آمدند. اما هنوز آنان تصميم نگرفته بودند. اكنون چه مي شد؟

به زودي نقد ميشود!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/3/22 7:24:10