جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1393 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین برگشت و نگاهی به چهره ی آشا انداخت ، گویی جوابی از او میخواست ولی هرچه بیشتر نگاه میکرد، بیشتر به این نتیجه میرسید که بی فایده است.

نگاهی به هم تالاری هایش انداخت ، کنت الافی که مشغول تغییر قیافه بود تا با نقشه ای دیگر بودلر را به چنگ آورد، مورفینی که بساطش را پهن کرده بود و به شدت کام میگرفت و البته به شدت فاز .
الادورایی که مشغول تزیین تازه ترین سر جن خانگی اش بود، وینست کرابی که با انگشتش به لب هایش میزد و صداهایی تولید میکرد. دیوید کراوکری که به مانند همیشه ی ساعات حضورش در تالار ، در کتابخانه نشسته بود، کتاب میخواند و چای ارل گری لیمویی اش را می نوشید .

کتاب !

آیلین دستگاه سم پاش را از گردنش در آورد و آن را با زاویه ی 15 درجه به سینه ی آشا کوبید.
- این رو بگیر ، من الان میام .

آیلین آشا را کنار زد و خود را به کتابخانه رساند .
کمی مکث کرد ، ارتباط برقرار کردن با دیوید کمی برای او سخت بود ، نمیدانست چرا و نمیدانست برای چه. فقط میدانست که این پسر مودش معلوم نیست ، گاهی خشک و سرد و گاهی شوخ و بامزه است . اما هرچه بود او باید سر صحبت را با او باز میکرد.

- اهم اهم

دیوید سرش را بالا آورد و از پشت موهای بلند طلایی اش نگاهی سرد به آیلین انداخت .

- خوبی پسرم؟ ( پسرم دیگه چه کوفتی بود بهش گفتم؟ مگه من چند سالمه ؟ )
- خیلی ممنون ، کاری داشتید بانو آیلین ؟
- ( بهم گفت بانو آیلین ، چه با ادب ، چقدر هم ادکلنش بوی خوبی میده) میگم تو کتاب زیاد میخونی؟
- میشه گفت ، تقریبا از پنج سالگی که خوندن نوشتن یاد گرفتم کتاب میخونم .
- چه خوب ، آفرین به مادرت با این بچه تربیت کردنش . کتاب های زیستی و جانور شناسی هم خوندی؟
- بله ، چندین جلد خوندم .
- چقدر خوب ، راستش یه مشکلی واسمون پیش اومده ، ممنون میشم کمکمون کنی .

سپس آیلین نزدیک دیوید نشست و کدوقمری تا کدو حلوایی مسئله را برای دیوید توضیح داد.
-خلاصه جونم برات بگه ، من موندم و این دستور لرد و این پیکسی بیچاره .

دیوید دستی به موهایش کشید و آنها را از چشمش کنار زد ، برخلاف همیشه نگاهی مهربان به آیلین کرد و گفت :
- بانو آیلین عزیز ، به نظرم بهتره شما یکی از شیشه های بزرگ معجون سازی سوروس رو بردارید و پیکسی رو بندازید داخلش و درش رو هم ببندید . بعد با خیال راحت میتونید تالار رو سمپاشی کنید.

و بدین گونه بود که آیلین از این مشکل بزرگ فارغ گشت و تالار به خوبی و خوشی سمپاشی گشت.

قصه ی ما به سر رسید ، زاغی آیلین به تالار نرسید
بالا رفتیم لرد بود، پایین اومدیم لرد بود
کلا هرجا رفتیم لرد بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1393 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول:


-ارباب! می میره!
-خب به ما چه؟!
-ارباب، این به خاطر شما این همه راهو پا شده اومده اینجا...آخه خودخواهی هم حدی...اممم...با توجه به نگاه خیره و عصبانی شما جمله مو کامل می کنم...نداره! ولی خب رحم کنین بهش. می میره!
-برای ما اهمیتی نداره. برای ما فقط آسایش خودمون مهمه و این پشه ها با این هیکلاشون آسایش رو از ما گرفتن.

آیلین به عنوان ناظر تالاردستگاه سم پاشی را به گردنش آویزان کرده بود. آشا هم برای کمک به شناسایی پشه ها در کنارش قرار گرفته بود.
مورفین با عجله بند و بساط منقلش را جمع کرد که به مواد سمی آلوده نشود...مورفین شدیدا به سلامتیش اهمیت می داد!

آیلین و آشا بی هدف وسط تالار ایستاده بودند. از دستور لرد نمی شد سرپیچی کرد. مخصوصا وقتی تا این حد کلافه به نظر می رسید! خروج از تالار تا صبح روز بعد ممنوع بود. ولی در صورت سمپاشی، با حشره کوچکی که به تازگی به جمع آنها پیوسته بود چه می کردند؟

آیلین به لینی وارنر(پیکسی) که معصومانه در گوشه ای از تالار خوابش برده بود نگاهی انداخت.
-چیکار کنم؟ پشه ها لردو کلافه کردن! نمی تونن تا صبح صبر کنن. اگه بزنیم هم که این می میره! مردنش یه طرف...فردا روحش بر می گرده می ره ریون می گه این وضع پذیرایی اسلیترینیا از من بود! مضحکه ملت می شیم! دیگه هیچ تازه واردی پاشو اینجا نمی ذاره...حتی از نوع حشره سانانش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1393 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه شد بارتی؟ ... به کدامین سو رفتی و به کدامین دلیل انقدر لفتش دادی؟ ما حوصلمون سر رفته بود.

- ارباب بارتی هنوز نیومده.

- یعنی که چه نیومده؟ الآن آخرین لاگین ایشون کی بوده؟ دیدینش با سنگ پا اون علامت شوم رو از روی ساعدش پاک کنین! ... اون صدای چی بود؟ صدای بال زدن میومد. فکر کردیم بارتی یه پریزاد آورده شکنجش کنیم.
مورفین: هیچی به جون چیز ... همون چیز... هیچی نبود ارباب! و پیکسی که با چشمای قلمبه ش نگاش میکرد و به رداش چسبیده بود و کند و به گوشه ای پرت کرد.

- ای اسلیتریون! یا سریع برای ما اسباب تفریح مهیا مکنین یا ....
قبل از تموم شد سخنان لرد نجینی رو به جماعت اسلی کرد و با خشنترین چهره ی ممکن یک فیـــــــس کرد و دوباره رفت بر پر و بال لرد پیچید.

- بله! .. یا اسباب تفریح ما رو مهیا میکنین ... یا اسباب تفریح نجینی میشین. زت زیاد ... چیز ... هِرّی ... ای داد ... این فرهنگ چت باکس رو باید یه بازیینی دیگه بکنیم و تغییراتی ایجاد کنیم. فرهنگ ما رو هم تغییر دادن لا مصـــ .... چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنین؟ برین پی کارتون!

دانش آموزان بی اعصاب و نِروِس که توی اتاقی از تالار بودن، دنبال بهونه میگشتن بزنن همدیگرو نفله کنن. هیچکس درباره ی اینکه چه تفریحی برای لرد پیدا کنن نظری نداشت. حتی نویسنده ای که الان داره این پستم مینویسه نظری نداره چه تفریحی آخر پست باید ارائه بده. ولی خب همه خیلی خوب میدونستن که نجینی بچه ی فوق الهاده خلاق لرد، ایده های فراوونی برای هم بازی های خودش داشت.

تابستون بود و شومینه خاموش بود. لینی رو به روی شومینه نشسته بود و فضای تاریک و گرد و خاک گرفته ی اون زل زده بود. با شنیدن کلمه ی تازه وارد یوهویی از افکار آسمونی و دریایی خودش بیرون اومد و گوشاشو تیز کرد.

دانش آموزان دیگه داشتن راجع به موضوعی صحبت میکردند.
- بالاخره تازه وارد، تازه وارده! ... بود و نبودش چه فرقی داره مثلا؟ مگه قبل از اومدن تازه وارد به تالار ما چیکار میکردیم؟

- آره خب! حق با توئه! یکی از تازه واردها رو میتونیم تشریح کنیم. ارباب فکر کنم از دیدن فضای درونی بدن جادوگران لذت ببرن.

- نه! ببندیمش به موشک پرتش کنیم فضا!

- نه خیر! من میگم با طناب یه طرفشو ببندیم به یه تسترال، یه طرفشم به یه تسترال دیگه. بعد جلوی تسترال ها گوشت بگیریم تا هر کدوم از یه طرف بکشنش.


با پی بردن به این خلاقیت دانش آموزان، طی سه سوت، هر تازه وارد به گوشه ای پناه گرفت. یکی پرید تو شومینه. یکی دیگه اینجوری رفت پشت یه گلدون قایم شد. ... به جز یکی. سر همه ی خرس های گنده به سمت سیسرون برگشت.

(رولنده هنوز نمیدونه آخر این پست رو چیکار کنه)

طی سه سوت دیگر یکی سیرون رو بر دوش داشت، یکی موشک و دیگری پنس و قیچی و ... و همه اتاق لرد را در پیش داشتن.

همین که اومدن برن، دست یکی خورد به یه گلدون و افتاد. آشای رنگارنگ در پشت آن مشاهده شد. طی یه چند سوت دیگر یکی آشا رو برداشت، دیگری چندتا عینک آفتابی با رنگ های متفاوت، دیگری یه اتاقک کوچک 8 وجهی، که هر وجهش یه رنگ بود.
و از طرف دیگر ایلین هنوز به خودش نیومده بود.

با رسیدن به دم در اتاق، صدای لبخند ( خنده ی غلطان ما) به گوش رسید. خرسای گنده به آرومی در زدن و وقتی لرد جواب نداد، عین تسترال سرشونو انداختن پایین و وارد شدند.

همه تعجب کرده بودن. بارتی برگشته بود. وسیله ای مشنگی برای بازی لرد همراه خود آورده بود. در آن لحظه ای که دانش آموزان اسلیترین وارد شده بودن او در حال خنده ی غلطان زدن بود. و لبه های پنجره و سنگ های مرمر زمین رو گاز میزد.

کمی آن طرف تر، صفحه ی بزرگی بود که درون آن چندتا نقاشی آدم این ور اون ور میرفتن و حرکاتی موزون انجام میدادن. و از طرف دیگه در دست لرد،وسیله ای بود و ایشون نیز مقابل اون صفحه ی رنگی، همان حرکات موزون رو انجام میدادن و لبخند میزدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1393/4/31 17:20:03
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1393 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول:

هوا ابری بود و لرد سیاه برای خلاصی از هوای مرطوب دخمه ی اسلیترین به کنار دریا چه آمده بود و در کنارش جمعی از مرگخوارها همراهی اش می کردند. بلاتریکس ، بارتی کراوچ و گری بک تنها مرگ خوارانی بودند که بدون نقاب لرد را دنبال می کردند. لرد مثل همیشه ردای بلند مشکی اش را به تن داشت و نجینی نیز به دور گردنش حلقه زده بود.

لرد سیاه به دسته ای از بچه ها که چندین متر آن طرف تر مشغول قدم زدن بودن خیره شده بود. همینطور به نگاهش ادامه داد. تا اینکه پسربچه ای سال اولی با شالی آبی که ریون کلایی بودنش را نشان می داد به لرد سیاه برخورد کرد و به زمین افتاد. پسرک سرش را بالا آورد و با دیدن چهره لرد سیاه نفسش را حبس کرد و بی درنگ پا به فرار گذاشت. موقع فرار شلوار پسرک چکه می کرد.

لرد سیاه سرش را برگرداند و رو به جماعتی که همراهیش می کردند گفت:

-این پسره مشنگ زاده بود؟

بارتی کراوچ از میان جمعیت جواب داد:

- نه قربان اصیل زاده بود.

-حیف شد.........آهای بارتی بیا اینجا

بارتی با قدم هایی بلند و اخمی که به چهره اش جدیت بیشتری می داد جلو آمد.

- بله ارباب.

- من حوصله ام سررفته. باید نشون بدی که چه قدر به درد می خوری. سرگرمم کن!

بارتی کراوچ که رنگ از چهره اش پریده بود به لردسیاه خیره مانده بود و می اندیشید که لردسیاه چه چیزی در سر دارد؟

==================

لطفا نقد بشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 28 تیر 1393 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم (پایانی):

- چی؟! اگه لرد بفهمه که پوستمون رو می کنه.

- شما دوتا چی در گوش هم پچ پچ می کنید.........

- به جون دامی هیچی قربان.

لرد از این که می دید آگستوس او را احمق فرض کرده عصبانی شده بود.با چوب دستیش به آگستوس اشاره کرد که بلند شود و صاف به چشم های او زل زد.

- حالا از تو مخت می کشم بیرون

آیلین دست و پایش را گم کرده بود و از ترس می لرزید خدا می دانست اگر لرد از ماجرا سردر می آورد چه مجازاتی برایشان تعیین می کرد. دست و پایش را گم کرده بود. تنها چیزی که می دانست این بود که لرد سیاه نباید وارد ذهن آگستوس می شد.خودش هم درست نفهمید که چه کاری کرد.

- ایناهاش پیداش کردم.

لرد سیاه با چشمانی که از خوشحالی برق می زدن به آیلین زل زد:

- کجاست پس؟

آیلین مات و مبهوت به لرد زل زد و خنده ای احمقانه روی لباش نشست. فقط دنبال چیزی می گشت که به لرد نشان دهد. دستش بدون اطلاع دیوار سرد اتاق را جست و جو می کرد که ناگهان دستش به تکه چوبی سرد و سخت رسید و آن را کشید و با خودش زمزمه کرد:

-غلط کردم.

با تمام توان دستش را کشید و تابلو کنار رفت در پشت تابلو نارسیسا در حالی که نجینی مشغول خفه کردنش بود به این سمت مسیر مخفی قدم می زد و چهره اش کبود شده بود. مار بلافاصله با دیدن لرد از بدن نارسیسا پایین آمد و به سمت لرد خزید:

- پس قبلا لوسیوس از اینجا می رفت و غذا می دزدید. ای نامرد به منم نمی گفت.

این ها سخنان آگستوس بودند. آگستوسی که در عین خوشحالی به میان بر پشت تابلو زل زده بود.آیلینی که به لرد سیاه و نجینی که به دورش حلقه می زد چشم دوخته بود و نارسیسا که با بدبختی گلویش را می مالید و همه شان در این فکر که نجینی چه چیزی به لرد خواهد گفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1393 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)


-ار کله سحر داریم دنبال این جونور می گردیم!
-هیس...می شنوه!
-کی می شنوه؟ نجینی یا لرد؟!
-چه فرقی می کنه؟نجینی بشنوه هم فوری می بره میذاره کف دست لرد خب.غر نزن...بگرد پیداش کن.

آگوستوس شانه هایش را بالا انداخت.ولی به توصیه آیلین عمل کرد و در سکوت به جستجو ادامه داد.مدت زیادی نگذشته بود که متوجه شد جلوی زبان را می شود گرفت...ولی جلوی مغز را نه!
-نمی فهمم...وجود این چه فایده ای برای تالار ما داره؟یه هیولای دراز وحشی...به هیچ دردی هم که نمی خوره.فقط مایه مزاحمت و دردسره.نصف سهمیه غذای گروهمونم یه جا می بلعه.امیدوارم هرگز پیدا نشه!بره تو جنگل یه جفتی چیزی برای خودش پیدا کنه و همونجا به زندگیش ادامه بده.

آگوستوس خسته شده بود.ولی زیر نگاه های خیره لرد سیاه نمی توانست دست از تظاهر به جستجو بردارد.از صبح آن روز که نجینی ناپدید شده بود لرد سیاه بد خلق تر از هر روز به نظر می رسید.

-آهای...تو!
-م...من؟
-اوهوم...الان داری دنبال چی می گردی؟
-نجینی مای لرد!
-لای برگای کتاب معجون سازی؟

آگوستوس سریعا کتاب را کنار گذاشت و دور ترین نقطه از محل نشستن لرد سیاه را برای ادامه جستجو انتخاب کرد.

-هی...آگوستوس...شششت...پیشششت ...بیا اینجا!

بالاخره آگوستوس متوجه آیلین شد.به آرامی به طرفش رفت.
-چیه؟من خسته شدم دیگه...فردا امتحان داریم و فرصت زیادی تا شام نمونده.یکی لردو راضی کنه فعلا بی خیال نجینی بشیم!

آیلین زیر لب گفت:
-نجینی پیدا شده...نارسیسا تو دخمه پروفسور اسنیپ پیداش کرده.ولی...راستش مطمئن نیستیم اینو به لرد بگیم یا نه.می دونی که...نجینی حیوون چندان دلچسبی نیست!اخلاقم که نداره.نظر تو چیه؟نبودنش بهتر نیست؟احتمالا لرد هم خیلی زود عادت می کنه...نارسیسا گفت بیام نظر تو رو هم بپرسم...بهتر نیست قبل از این که کسی متوجه بشه از در پشتی بفرستیمش تو جنگل؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1393 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

- من همین الان اعتراضمون به نتیجه رو به مدیر گروه اعلام کردم. فردا به اعتراضمون رسیدگی می کنن!
- آره... اصلا با عقل جور در نمی یاد، اونا چطوری اول شدن وقتی گریفیندوری ها وجود دارن!
-
- درسته... اصلا چرا باید اونا قهرمان بشن وقتی پسری که زنده ماند توی گروه ماست!
- اِ... ببخشیدا... اما توی مورد آخر باهات موافق نیستم نویل! اگه همین پسری که می گی توی گروهمون نبود حتما اول می شدیم! درواقع اگه این سه تا نبودن ما قهرمان شده بودیم!
- چی؟!!
جینی که انتظار این عکس العملی را از سوی گریفی ها را نداشت با تعجب به لاوندر نگاه کرد:
- منظورت چیه؟
- اِ... یعنی منظور منو نگرفتی، اگه این سه تا سر کلاس اسنیپ مثل آدم رفتار می کردن اون همه امتیازی که به سختی بدست اوردیم رو به باد فنا نمی دادند! در ضمن اگه هری با اون دختره ریونی نپریده بود، توسط اون دوست خائنش موقع تقلب لو نمی رفتیم. 750 امتیاز خود مک گونگال ازمون کم کرد!

در ان لحظه هر کس هرمیون و حالت مدوسا وارش را می دید میل به پناه گرفتن و یافتن مرلینگاه را در خود پیدا می نمود. در میان تنها پسری مو قرمز بی توجه ایستاده بود و دخترک را در هاله ای از نور روحانی میدید!
- هرمیون.... اوه ... هرمیون .... هیچ وقت بهت نگفتم که وقتی عصبانی میشی چقدر زیبا میشی!
- ماععععععععععع!
***

دو روز بعد؛ سالن اصلی هاگوارتز

- ساکت! جناب مدیر می خوان چند کلمه ای صحبت کنند.
- اوه... ممنون مینروا... با توجه به اعتراضات وارد شده و پس از بررسی مجدد نتایج و عملکرد گروه ها به این نتیجه رسیدیم که اعتراض وارد شده از سوی گروه ها کاملا صحیح بوده است. به نظر می رسد که امسال ما شاهد تقلب های زیادی بوده ایم. ظاهرا عشق و عقل، احساس و محاسبگری برخلاف سال های پیش جواب نداده!

دامبلدور با حالتی مرموز از میان عینک هلالی شکلش شروع به نظر انداختن به دانش آموزان کرد اما پس از مشاهده سی و هفتمین دانش آموز با اب آوردن چشمش از این حالت روحانی صرف نظر کرد و به ادامه سخرانیش پرداخت.

بنابراین متاسفانه باید جام رو از ریونکلاوها پس بگیریم و به .... هافلپافی ها بدیم.
-چـــــــــــــــــــــــی!!!
- این منصفانه نیست!
- ساکـــــــــــــــــــــت! از اونجا که تنها گروهی که به طرز باور نکردنی ساده، دست و پاچلفتی....
- جناب مدیر!
- اهم.... یعنی بی ریا و درستکار بودن. بنابرین هافلپاف برنده این دوره از مسابقات اعلام می شود.
- نه!
- آره!
- نـــــــــــــــــــــه!
-هورررررررررررررررررررررا!
- اوه، ژوزفین... یعنی اون همه تحمل سرما و در اوردن لباس.... بوق... هیچ!
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول


-بازم قهرمان شدن.کاملا طبیعیه خب.بیست و سه ساعت از بیست و چهار ساعت شبانه روز سرشون تو کتابه.اون یه ساعتم تقسیم می شه به خواب و خوراک و مرلینگاه!آخه اینا آدم نیستن؟تفریح نمی خوان؟

آیلین حکم رسمی مدیر مدرسه را مچاله, و به طرف شومینه پرتاب کرد.پرتاب دقیقش باعث شد حکم درست وسط آتش شومینه فرود بیاید.
ملت اسلی با عصبانیت به تماشای سوختن حکم قهرمانی ریونکلاو که به هر چهار گروه ابلاغ شده بود نشستند.هنوز اظهار نظر ها به پایان نرسیده بود.

-اصلا برای همینه که همشون عینکی هستن.اون از لینی وارنر...اون از بودلرا...بعدم هری پاتر!
-اون که گریفیندوریه؟!
-اولین دوست دخترش ریونی بود...حتما یه جورایی سرایت کرده.
-رنگشونو باش...بنفش هم شد رنگ؟
-بنفش نیست که...آبیه!
-بیا...اینم یه دلیل دیگه...حتی مطمئن نیستن رنگشون چه رنگیه!

در میان موج جملات ضد ریونی, در تالار باز شد و سالازار اسلیترین عصا زنان به کنار شومینه رفت.
-اهم اهم!

-همشون شبیه عقابن اینا...دماغاشونو ببین!

-عرض کردیم اهم اهم!

-این دختره ورپریده رو باش...همین دیروز تکالیف تغییر شکلشو براش انجام دادما.
-خب ازش یه کیسه گالیون گرفتی.تکالیفشم اشتباه انجام داده بودی.

-من پیرمرد دو ساعته دارم اینجا اهم اوهوم می کنم.یه توجهی...حالت چطوره ای...یه نگاهی حداقل!

ملت اسلی با بی میلی بطرف سالازار برگشتند.سالازار یک دسته کاغذ پوستی در دست داشت.
-اگه بهتون بگم اینا چی هستن همه غم و غصه هاتون تموم می شه!ولی حالا که بهم توجه نکردین نمی گم.

آیلین با بی تفاوتی نگاهش را بطرف شومینه برگرداند.
-حکم لعنتی که سوخته بود...چرا دوباره ترمیم شد؟این دامبل می خواد ما رو حرص بده؟

سالازار که متوجه وخامت اوضاع شده بود فهمید که بهتر است دست از ناز کردن بردارد.
-خب بابا...می گم.فقط دو دقیقه گوش کنین.اینا برگه های امتحانی ریونکلاون!اینا رو از توی دریاچه جمع کردم.باورتون می شه؟همه رو ریخته بودن اونجا.من پیر مرد رفتم لب دریاچه ردامو در آوردم و ...

فریاد های اعتراض آمیز باعث شد سالازار از پرداختن به جزئیات ماجرا منصرف شود.
-موج باعث شد بیان بالا.منم رفتم جمعشون کردم.خیلی راحت می تونیم ثابت کنیم اونا با تقلب قهرمان شدن.ولی یه مشکلی وجود داره.گروه دوم ما نیستیم!همونطور که می دونین ما امتیازمون منفیه.برای همین اینا رو آوردم که با شما مشورت کنم!چه تصمیمی بگیریم؟اصلا راهی هست که با امتیاز منفی قهرمان اعلام بشیم؟رومون که زیاده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آبان 1392 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

ولدمورت با ابهت خاص خودش به در نزدیک شد و با چشمان آتشینش که هر سنگی را ذوب میکرد به تابلو خیره شد.
- همین الان درو باز کن!

تابلو خندهء مضحکانه ای را تحویل لردسیاه داد و گفت :
- اول رمز !

ولدمورت با عصبانیت چوب جادویش را به سمت تابلو گرفت.
- تو تابلوی فکسنی ِ قراضه با چه جرئتی منو معطل میکنی؟ الان نشونت میدم...

ولدمورت با چرخاندن چوبدستیش در هوا طلسم انفجار را روانهء تابلو کرد.
- ریــداکــتــو !

پرتوهای سرخ رنگی که از چوب دستی ولدمورت خارج شدند نرسیده به تابلو، بومرنگ وار کمانه کردند و به سمت خودش برگشتند.و با وجود تلاشی که ولدمورت برای جا خالی دادن و کنار کشیدن خود از معرض طلسم داشت، طلسم به گوشه ردای او برخورد کرد و ردایش را با شعله های آتش مزین نمود!
تابلو که شادمانه به صحنهء تقلای لردسیاه برای خاموش کردن ردایش و بالا و پایین پریدنش میخندید، گفت:
- ها ها ها... اینم از تدابیر جدید مدیر مدرسه اس. تا کسی نتونه با زور و منفجر کردن در وارد تالار بشه!

ولدمورت که بالاخره موفق به خاموش کردن ردایش شده بود درحالیکه کنترل خشمش را بـِلکل از دست داده بود با مشت و لگد به سمت تابلو حمله ور شد .
- چطور جرئت میکنی؟ تو به چه جرئتی ابهت مارو به تمسخر گرفتی؟ لعنتی.... بکش کنار قراضه....

در همان هنگام صدای هیـــس هـــیسسی به گوش رسید، اما ولدمورت بی توجه به صدا همچنان با تابلو درگیر بود و کم کم داشت از شدت عصبانیت به خودزنی نیز روی می آورد.
- نمیری کنار؟ نمیری؟؟ به حرفهای ما اهمیتی نمیدی بی قوارهء زهوار در رفتهء اسقاطی؟ میدیم بازیافتت کنن... اصلن میدیم به عنوان هیزم توی شومینه ازت استفاده کنن... برو کنـــار... برو اونور ... :vay:

تابلو بی خیال، لبخند ملیحی زد.
- رمز ؟

همچنان صدای هیـــس هیــــسسی در میان فریادهای لردسیاه به گوش میرسید...
- چه کسی جرئت میکنه میون کلام ما به ما بگه هیس !؟ اینهمه بی حرمتی به لرد آو دِ دارکـنِس؟ اصلن ما باید کل این مدرسه رو به آتیش بکشیم!

ولدمورت یکباره متوجه چیزی شد که دور پایش پیچیده میشد.
- اوه اینکه نجینی ِ کوچولوی ماست!

ولدمورت که از داد و فریادهای بی نتیجه اش خسته شده بود در کنار نجینی روی زمین نشست و شروع به نوازش مارش کرد.
- میبینی؟میبینی چه بر سر ابهت و جذبه و اقتدار ما اومده؟

نجینی خودش را به دور ولدمورت حلقه کرد. طوری که انگار او را در آغوش گرفته است و مجددا تکرار کرد : هیــس هیــــسس !

- نمیفهمم... منظورت از سبز لجنی چیه؟

در همان هنگام چهرهء تابلو درهم رفت و در حالیکه گویی با خودش صحبت میکند، گفت:
- اه لعنتی! این مار رمزو از کجا میدونس؟ بهرحال باید رمزو توی گوشم میگفت... که هنوز نگفته و من میتونم دبه در بیارم و ...

لردسیاه پوزخندزنان به تابلو نزدیک شد و کلمه رمز را با لحن خشمناکی در گوشش زمزمه کرد. تابلو با ناراحتی خود را کنار کشید و ولدمورت که نجینی را در آغوشش گرفته بود وارد تالار شد.
- که حالا منو پشت در تالار علاف میکنن؟ نشونشون میدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Those who don't believe in magic,will Never find it

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مهر 1392 03:05
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول

لرد سیاه پس از روزی سخت و پرمشغله قدم زنان بطرف تالار خصوصی اسلیترین میرفت.رفت و رفت و رفت...تا اینکه به تابلوی جلوی در رسید.

-دروباز کن!
-دهه!به همین سادگی؟اسم رمز چی میشه؟
-دهه و مرگ!متوجهی با چه کسی داری حرف میزنی؟ما تنها کسی هستیم که مدیر این مدرسه ازش میترسه.
-برعکس نبود احیانا؟تازه شما اینجا فقط یه دانش آموزی.اومدی نشستی تومدرسه.خب ابهت و جذبه ای برات نمیمونه.اسم رمزو بگو تا باز کنم.

لرد سیاه خسته تر از آن بود که با در جرو بحث کند.
-لنگه جوراب سبز...

چشمان تابلو از خوشحالی برق زد.
-این که رمز دیروز بود.امروز عوض شده.رمز جدیدو بگو.تازه اینجوری هم نگو.باید آروم بگی.درگوشی.فقط خودم بشنوم.

درست در همین لحظه تعدادی از اعضای اسلیترین سر رسیدند.یکی از آنها خم شد و رمز را در گوش تابلو زمزمه کرد.لرد سیاه لبخند پیروزمندانه ای زد.
-حالا ضایع شدی؟به موقع رسیدین یاران وفادارم.این در داشت با شخصیت بلند مرتبه ای چون ما یکی بدو میکرد.

آیلین تعظیم کوتاهی کرد.
-البته ارباب!خودتون گفتین اینجا با شما مثل ارباب رفتار نکنیم که کسی شک نکنه.ما کاملا مراقب رفتارمون هستیم.شما اینجا فقط یه دانش آموز هستین.

قبل از اینکه لرد موفق به دادن جواب گستاخی آیلین بشود ملت اسلی از در عبور کردند.به محض اینکه لرد هم بطرف در حرکت کرد در بسته شد.
-اوهوی...کجا؟هنوز اسم رمزو نگفتی!
-اونا که گفتن!
-خب اونا چه ربطی به تو دارن؟هر کسی باید خودش بگه!برای همین میگم رمزو باید اروم بگین که کسی نشنوه.این قانونو همین امروز وضع کردم که اعضای گروهای دیگه سوء استفاده نکنن و دنبال بقیه وارد نشن.

چهره لرد با دیدن گروه دیگری از اسلیترینی ها مجددا باز شد.
-الان نابودت میکنم.هی...شماها...یکی سریع اسم رمزو به من بگه!

-هه!اینو باش!به ما چه!خودت برو پیدا کن!

لرد سیاه با نگاهی تهدید آمیز جمع را بررسی کرد.متاسفانه هیچکدام از آنها مرگخوار نبودند.گرچه مرگخواران هم کمکی به او نکرده بودند.شاید کسی خواهان حضور او در تالار نبود.مسلما خیلی زود جواب بی احترامی تک تک آنها را میداد.ولی نه در راهروی مدرسه.اول باید وارد تالار میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!