شب روی هاگوارتز سنگینی میکرد. آسمان تیره و عمیق بود و ابرهای ضخیم مثل موجهایی آرام بالای برجهای بلند قلعه حرکت میکردند. باران ریز اما پیوسته میبارید؛ قطرهها روی سنگهای قدیمی قلعه میخوردند و بوی خیسِ سنگ و خاک در هوای سرد پخش شده بود. برجهای بلند هاگوارتز در مه بارانی نیمهپنهان بودند و پنجرههای تاریکشان مثل چشمهایی خاموش به حیاط نگاه میکردند.
حیاط قلعه پر از سکوت بود. سکوتی عجیب و سنگین از آن سکوتهایی که حتی صدای نفس کشیدن آدمها هم در آن واضح شنیده میشود. صدها نفر کنار هم ایستاده بودند اما هیچکس حرف نمیزد. فقط صدای باران بود که از لبهی بامها میچکید و روی سنگفرش سرد حیاط پخش میشد.
باد خنکی میان شنلهای خیس میپیچید و موها را کمی به هم میریخت. قطرههای باران روی صورتها میلغزیدند و با اشکهایی که بعضیها بیصدا پاک میکردند قاطی میشدند. بالای سر ما برج نجوم در تاریکی قد کشیده بود؛ همانجا که حالا خلأیی بزرگ در دل هاگوارتز گذاشته بود.
ناگهان در میان آن تاریکی نوری کوچک روشن شد.
یکی از چوبدستیها بالا رفت و نوک آن مثل ستارهای لرزان در شب درخشید. نور طلایی در میان باران میلرزید، قطرهها از میانش عبور میکردند و برای لحظهای برق میزدند.
بعد نور دیگری روشن شد.
و بعد یکی دیگر.
کمکم حیاط تاریک پر شد از نقطههای نورانی. صدها نور کوچک که در دستان بالا رفته میسوختند؛ نورهایی گرم و طلایی در میان شب سرد و بارانی. وقتی به آنها نگاه میکردی، انگار کهکشانی از ستارهها درست میان حیاط هاگوارتز شکل گرفته باشد.
من هم آرام چوبدستیام را بالا بردم. دستم کمی میلرزید. نه از سرما… از حس عجیبی که در سینهام پیچیده بود. نور از نوک چوبدستیام بیرون آمد و به بقیهی نورها پیوست. در آن لحظه حیاط قلعه دیگر تاریک نبود. نورها روی دیوارهای سنگی میافتادند، روی پنجرههای بلند میدرخشیدند و برجها را در هالهای نرم و طلایی فرو میبردند.
باران هنوز میبارید. قطرهها از میان نورها رد میشدند و مثل دانههای شیشهای برق میزدند. هوا سرد بود اما آن نورها گرمای عجیبی به فضا داده بودند.
به اطراف نگاه کردم. همه چوبدستیهایشان را بالا گرفته بودند. چهرهها در نورهای طلایی نیمهروشن شده بود بعضیها به آسمان نگاه میکردند، بعضیها چشمهایشان را بسته بودند، بعضیها فقط ساکت ایستاده بودند و نور چوبدستیشان را نگه داشته بودند انگار نمیخاواستند این لحظه تمام شود.
دامبلدور همیشه بخشی از این قلعه بود. مثل همین برجها، مثل همین دیوارهای سنگی که قرنها ایستادهاند. حالا نبودنش را میشد در سکوت قلعه حس کرد؛ در بادی که میان حیاط میچرخید در پنجرههای تاریکی که دیگر نور اتاقش پشتشان نبود.
اما وقتی به آن همه نور نگاه میکردم، حس میکردم تاریکی نمیتواند پیروز شود.
نورها در باران میدرخشیدند و آرام در هوای شب میلرزیدند؛ مثل امیدی که هنوز خاموش نشده باشد. مثل یاد کسی که آنقدر بزرگ بوده که حتی رفتنش هم نمیتواند حضورش را از اینجا پاک کند.
آن شب، زیر آسمان بارانی هاگوارتز، میان برجهای بلند و سنگهای خیس قلعه، ما فقط چوبدستیهایمان را بالا نگرفته بودیم… ما داشتیم نوری را نگه میداشتیم که او سالها پیش در دل ما روشن کرده بود.
استاد: ملانی استانفورد
---
با توجه به اطلاعیه جدید، فعلا اختصاص اساتید به تازهواردان حذف شده. بنابراین در پیشبرد مراحل هرجا نیاز به کمک بود به خودم پیام بده تا راهنماییت کنم.

توصیفات دقیق و زیبایی داشتی.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



