_ آفرین جن خوب....اونو بدش به من!
هپزیبا با زاری و تضرع خود را بر روی زمین انداخت و با عجز و ناله از هیسکی تقاضا کرد تا این کار را نکند.هیسکی با نا امیدی نگاهی به دامبلدور انداخت تا به گونه ای او را از این مخمسه نجات دهد.دامبلدور که با چشمان آبی و نافذش به حرکات نامفهوم هیسکی نگاه میکرد، تصمیم خود را گرفت چوب جادویش را بار دیگر به سمت بلاتریکس نشانه گرفت و با جدیت تمام گفت :
_خیلی خوب...بازی تمومه...اون فنجون هرگز به دست شما ها نمیرسه!
_ چرا میرسه!...بهتره دوباره چوب دستی ات را کنار بزاری آلبوس !تو که نمیخوای بلایی سره این پیرزن دوست داشتنی بیاد؟!
دامبلدور با تعجب به سامانتا ،که بر روی زمین کنار هپزیبا زانو زده بود و چوب جادویش را زیر گردن او نگه داشته بود ، نگاه کرد. با خشم و کینه چوب جادویش را به کناری پرتاب کرد با نفرت رویش را از سامانتا بر گرفت. پوزخند عجیبی بر لبان بی رنگ اسنیپ نشست. و همچنان که پوزخند میزد گفت:
_ خیلی خوب....عالی بود! ...هی تو ! برو و فنجون رو بده به اون...زوود!
هیسکی با ناله فنجان را در دستان لاغر و کشیده بلاتریکس قرار داد. با عجله به سمت دیوار دوید وآنچنان سرش را به دیوار زد که ردی قرمز رنگ از خون را بر روی صورتش به جای گذاشت!
_ هیسکی بد...هیسکی جنه بد...من باید بمیرم...ارباب باید منو بکشه...من به ارباب خیانت کردم...
هپزیبا که هنوز به پهنای صورتش اشک میریخت و صدای هق هق اش خانه را پر کرده بود با دلسوزی و ترحم گفت :
_ نه هیسکی...عزیزم..این کارو نکن...خودت رو اذیت نکن...
صدای خنده دلهره آور بلاتریکس اتاق را در برگرفت.
_ اوه...چه غمگین و تکان دهنده!
و خنده بی رحمانه اش را دوباره از سر گرفت.
سامانتا آرام هپزیبا را از زمین بلند کرد و به سمت در خانه حرکت کرد.اسنیپ پوزخندی را نثار دامبلدور کرد و با سر به بلاتریکس اشاره کرد تا هرچه زود تر خانه را ترک کنند....
_____________________________
خارج از رول! :
خیلی پیش نبردم که نفر بعدی ام تونه بنویسه.
ریگولوس عزیز اول از همه بازگشتت رو تبریک میگم و باعث افتخاره که عضو خوبی مثله تو دوباره به جمع ما برگشته
بعد در مورد مرگ ریگولوس باید بهت بگم ما سعی داشتیم داستان رو جوری پیش ببریم که خیلی دور از واقعیت و کتاب نباشه برای همین باید ریگولوس میمرد! این دست ما نبود.
و بعد هم یه نصیحت دوستانه ، نوشتنت عالیه فقط اگر کوتاه تر بنویسی تا نفرات بیشتری بتونند ادامه بدند بهتره...فرصت رو به بقیه هم واگذار کن

یه توضیحم راجع به پست خودم : در مورد مرد مو طلایی هم باید بگم همون اسنیپ هست که ریگولوس گفت تغییر چهره داد تا دامبلدور اونو نشناسه!!یعنی نقابی که ریگولوس گفت و بیخیال شدم و در نظر گرفتم که اسنیپ تغییر چهره داده...اینجوری فکر کردم جالب تره!
مرسی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

