جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1387 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هیسکی با ترس و تردید به سمت بلاتریکس حرکت کرد. اشک بر پهنای صورتش روان بود و چاره ای جز خیانت ! نمیدید.هپزیبا که دیگر با صدای بلند هق هق میکرد با التماس از هیسکی میخواست که این کار را نکند و فنجان را به بلاتریکس هدیه نکند.هیسکی پریشان و بی هدف همچنان به بلاتریکس نزدیک میشد.آلبوس با نفرت نگاهی به مرد مو طلایی و رنگ پریده ای انداخت که چوب دستی اش را به سمت جن گرفته بود.ذهنش مشوش و آشفته بود و نمیدانست چه باید بکند.نمیتوانست اجازه دهد فنجان به دست بلاتریکس بیفتد. ولی هیچ فکری به ذهنش نمیرسید.چوب جادویش را به آرامی پایین آورد و سرش را به زیر انداخت. همچنان در ذهنش به دنبال راهی برای نجات فنجان میگشت.هیسکی تلو تلو خوران در حالیکه همچنان اشک هایش جاری بود به بلاتریکس رسید.لبخندی دلهره آور بر لب های نازک بلاتریکس نقش بست.

_ آفرین جن خوب....اونو بدش به من!

هپزیبا با زاری و تضرع خود را بر روی زمین انداخت و با عجز و ناله از هیسکی تقاضا کرد تا این کار را نکند.هیسکی با نا امیدی نگاهی به دامبلدور انداخت تا به گونه ای او را از این مخمسه نجات دهد.دامبلدور که با چشمان آبی و نافذش به حرکات نامفهوم هیسکی نگاه میکرد، تصمیم خود را گرفت چوب جادویش را بار دیگر به سمت بلاتریکس نشانه گرفت و با جدیت تمام گفت :

_خیلی خوب...بازی تمومه...اون فنجون هرگز به دست شما ها نمیرسه!
_ چرا میرسه!...بهتره دوباره چوب دستی ات را کنار بزاری آلبوس !تو که نمیخوای بلایی سره این پیرزن دوست داشتنی بیاد؟!

دامبلدور با تعجب به سامانتا ،که بر روی زمین کنار هپزیبا زانو زده بود و چوب جادویش را زیر گردن او نگه داشته بود ، نگاه کرد. با خشم و کینه چوب جادویش را به کناری پرتاب کرد با نفرت رویش را از سامانتا بر گرفت. پوزخند عجیبی بر لبان بی رنگ اسنیپ نشست. و همچنان که پوزخند میزد گفت:
_ خیلی خوب....عالی بود! ...هی تو ! برو و فنجون رو بده به اون...زوود!

هیسکی با ناله فنجان را در دستان لاغر و کشیده بلاتریکس قرار داد. با عجله به سمت دیوار دوید وآنچنان سرش را به دیوار زد که ردی قرمز رنگ از خون را بر روی صورتش به جای گذاشت!

_ هیسکی بد...هیسکی جنه بد...من باید بمیرم...ارباب باید منو بکشه...من به ارباب خیانت کردم...

هپزیبا که هنوز به پهنای صورتش اشک میریخت و صدای هق هق اش خانه را پر کرده بود با دلسوزی و ترحم گفت :

_ نه هیسکی...عزیزم..این کارو نکن...خودت رو اذیت نکن...

صدای خنده دلهره آور بلاتریکس اتاق را در برگرفت.

_ اوه...چه غمگین و تکان دهنده!

و خنده بی رحمانه اش را دوباره از سر گرفت.
سامانتا آرام هپزیبا را از زمین بلند کرد و به سمت در خانه حرکت کرد.اسنیپ پوزخندی را نثار دامبلدور کرد و با سر به بلاتریکس اشاره کرد تا هرچه زود تر خانه را ترک کنند....

_____________________________
خارج از رول! :
خیلی پیش نبردم که نفر بعدی ام تونه بنویسه.
ریگولوس عزیز اول از همه بازگشتت رو تبریک میگم و باعث افتخاره که عضو خوبی مثله تو دوباره به جمع ما برگشته
بعد در مورد مرگ ریگولوس باید بهت بگم ما سعی داشتیم داستان رو جوری پیش ببریم که خیلی دور از واقعیت و کتاب نباشه برای همین باید ریگولوس میمرد! این دست ما نبود.
و بعد هم یه نصیحت دوستانه ، نوشتنت عالیه فقط اگر کوتاه تر بنویسی تا نفرات بیشتری بتونند ادامه بدند بهتره...فرصت رو به بقیه هم واگذار کن
یه توضیحم راجع به پست خودم : در مورد مرد مو طلایی هم باید بگم همون اسنیپ هست که ریگولوس گفت تغییر چهره داد تا دامبلدور اونو نشناسه!!یعنی نقابی که ریگولوس گفت و بیخیال شدم و در نظر گرفتم که اسنیپ تغییر چهره داده...اینجوری فکر کردم جالب تره!
مرسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/4/19 15:18:38
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1387 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هپزیبا فریاد زنان فنجان را می دید که هر لحظه ممکن بود غارت شود . سوروس هم متوجه موضوع شده بود . نگاهش را از جام برگرداند و دامبلدور را دید که به سقف می نگرد . دامبلدور به موضوع پی برده بود . اما دیر به خود آمد . نوک چوبدستی اسنیپ ، دامبلدور را نشانه گرفت و فریادش هر صدایی را در خانه ساکت کرد : - استابفی
طلسم به دامبلدور بر خورد کرد و باعث شد تعادلش را از دست بدهد و فرصت خوبی برای بلاتریکس فراهم شد تا فنجان را به دست آورد . بلاتریکس فنجان را در کف دستان خود لمس کرد . قدمی به جلو نهاد تا از در نیمه باز به بیرون برود که پایش به گوشه فرش گیر کرده و به زمین افتاد . فنجان از دستش رها شده بود ...
هیسکی در آستانه در ایستاده و به آن چند نفر که متعجب ایستاده بودند نگاه می کرد . دستانش محکم به دور فنجان حلقه شده بود . دامبلدور در حالی که چوبدستی اش را رو به بلاتریکس نشانه رفته بود ، به هیسکی گفت : لطفا فنجان را بده به من ، من آن را برای هپزیبا حفظ می کنم .
اسنیپ لب به سخن گشود : نه جن خونگی ، تو چنین کاری نمی کنی ، کافیه که یک حرکت بی مورد ازت سر بزنه تا بفرستمت اون دنیا
لرزه ای بر اندام هیسکی افتاد . مردد ایستاده و آن ها را می پایید . هپزیبا که از ترس چهره اش سفید شده بود ، گفت :
هیسکی ، تو همیشه من وفادار بودی ... پس لطفا به من گوش کن و فنجان را به آلبوس بده تا در امان بمونی

- نه ! کافیه جم بخوری تا بکشمت . پس می ری و اون رو در دستان بلاتریکس می زاری

جملات اسنیپ بیشتر از هر فرد دیگری ترس را در وجودش رها می کرد . اما باید کاری می کرد . یا وفا داری یا خیانت ؟ تردید را دور ریخت و قدم به جلو نهاد . نفس هپزیبا بند آمده بود و اشک می ریخت . هیسکی به هر طرف که می رفت ، سر انجام شومی داشت .

____________________

ببخشید که خوب نشد . اولین ارسالم در این تاپیک بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 0:51:31
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 0:52:56
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 0:56:32
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 0:58:10
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 0:59:41
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 1:01:42
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 1:04:03
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 1:06:03
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 1:08:44
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/19 14:22:58
در دست ساخت ...
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1387 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتريكس به آرامي داخل اتاق شد و به دنبالش هم سوروس. چشمان مشكي و درشت بلا , درشت تر از هر زمان ديگري شده بود و كج كج راه ميرفت تا گوشش به سمت صداي سامانتا و هپزيا بود.
به اتاق خواب هيپزيا وارد شده بودند ...تختي دونفره كه به تميزي ملافه اي روي آن كشيده شده بود و بالشي به شكل يك قلب زير ملافه برجسته بود . يك كمد در گوشه ي ديوار خودنمايي ميكرد و آينه اي كه روي آن قرار داشت و يك تاقچه پر از عكس هاي قديمي و جام هاي متفاوت...
بلا ايستاد تا از وضعيت سامانتا با خبر شود:

- عزيزم بايد از راه دوري بياي... خيلي خسته به نظر مياي !
-آه بله ... دورهام تا اينجا رو يكسره با جارو اومدم! بايد برم به شاير! عمو فرانسيسم تو گودريكز هالو ساكنه اما الان كه توقف كردم كه استراحتي كنم, ديدم نيست, بايد به مسافرت رفته باشه!
- اوه باشه ...من ميرم به آشپزخونه تا برات قهوه بريزم...من خيلي وقته كه مهموني نداشتم...اوه راستي , قهوه ميخوري يا چاي؟
- چاي بهتره ! بدون شكر لطفا!
- باشه !چاي با بيسكويت!


و صداي پاي هيپزيا كه با دمپايي اش به سمت آشپزخونه ميرفت... بلاتريكس بلا فاصله به سمت جامها رفت و دونه به دونه اونها رو بررسي كرد.اما ظاهرا به نتيجه اي نرسيد. سوروس كه تا اون لحظه گويي در اتاق حضور نداشت ,به حرف اومد در حالي كه سعي ميكرد صدايش لحن تمسخر آميزي نداشته باشد:
- من حتي اگه يه پيرزن خرفت باشم به اين فكر نميكنم كه ارثيه ي هافلپاف رو جلو چشم ديگران بذارم!

بلا به آرامي از كار خود دست كشيد...به دنبال جوابي براي حرف سوروس بود اما تا دهانش را باز كرد ,صدايي از پشت پنجره بلند شد و آن دو به حالت آماده باش در آمدند..

بلا: چيزي نيست... فكر كنم پرنده اي ,چيزي بود.

چوبدستش رو از زير شنلش در آورد ...در انديشه ي كاري كه ميخواست انجام دهد, نگاهش را از زمين بلند كرد وبه آرامي گفت: اكسيوو كاپ! و نگاهي به گوشه و كنار اتاق انداخت ... اما اتفاقي نيفتاد! دوباره ورد را زمزمه كرد... و باز هم اتفاقي نيفتاد!
سوروس كه يكي از ابروهايش را بالا برده بود و به پيشاني اش چين داده بود, گويي اولين باري است كه اين ورد را ميشنود , پيشاني اش را صاف كرد و بادي به سينه اش انداخت: تلاش جالبي بود ولي مبتديانه! و نگاهي روانه ي بلاتريكس كرد!
بلا كه ديگر از همراهي سوروس خسته و رنجيده به نظر ميرسيد , چوبش را پايين آورد و انگشتان كشيده اش را به دور چوبش چسباند گويي كه چوبش چاقويي بود كه ميخواست با آن ضربه اي به سوروس بزند! سوروس در اتاق چرخي زد و زير لب ورد هاي آشكار كننده اي را به لب مياورد...بلا هم به تقليد از او پرداخت بدون اينكه حرفي بزند !

چند دقيقه بعد:

هيپزيا به نشيمن باز گشته بود و مشغول صحبت با سامانتا بود كه بلا و سوروس به بررسي در اتاق پايان دادند. بلا گفت : بهتره بريم طبقه ي بالا! سوروس كه ميدانست آن زمان گزينه ي ديگري براي جست و جو وجود نداره, گفت: انتخاب خوبيه! و سرش را كمي به نشانه ي تاييد تكان داد!. آن دو به آرامي از در اتاق بيرون آمدند ... سامانتا و هيپزيا در گوشه ي نشيمن روي كاناپه ي راحتي نشسته بودند و امكان نداشت آنها را از آن زاويه ببيند... پس آنها به آرامي به آستانه ي پله ها رسيدند كه صداي زنگ در بلند شد!
بر اساس برنامه اي كه 3 مرگخوار داشتند , در آن زمان قاعدتا قرار نبود كسي به مهماني هيپزيا ي پير بيايد... بلاتريكس روي اولين پله ايستاد و به پشت سرش خيره شد و گوشش را تيز كرد ,سوروس هم پشت به در توقف كرد.البته در از انجا ديده نميشد.
- بله؟
- خانم محترم...!برايان هستم!
و صداي پيرمردي آمد كه گويي نفس ميزد.و در باز شد ...
- كاري داشتين؟
- اوه ببخشيد كه در اين صبح زيباي بهاري مزاحمتون ميشم, خانم اسميت!البته مثل اينكه مهمان دارين..خب, مزاحمتون نميشم ...ميخواستم براي عصر دعوتتون كنم كه يك فنچان قهوه با هم ...حالا كه..
- اوه نه! چه مزاحمتي ...خواهش ميكنم ! بفرماييد ...من مهمان ها رو دوست دارم...خيلي وقته كه دونفر مهمان با هم نداشتم...واقعا چه روز فوق العاده اي ميشه!
-اما اخه..
- نه بفرمايين! الان به هيسكي ميگم براتون قهوه بياره! هيسكي!

و در بسته شد . بلا به سوروس سلقمه اي زد كه بايد راه بيبفتند وگرنه ممكن است هيسكي آنها را ببيند.. به آرامي و كم سر و صدا تر از قبل به بالاي پله ها ميرفتند و گوشششان به هيزيا و دو مهمانش بود.

هيپزيا: ايشون ...چيز هستند.. راستي اسمت چيه عزيزم؟
سامانت:اوه...سارا هستم از دورهام!
هيپزيا:اوه بله!اسمت رو نپرسيدم؟واي...از دورهام...عموشون همين جا اقامت دارن ولي ظاهرا رفته مسافرت!
برايان:اوه جدي؟ به چه نامي؟ شايد بشناسمش!
بلاتريكس و سوروس ناگهان ايستادند...متوجه خطري شدند كه ممكن بود آنها را تهديد كند.
سامانتا:فرانسيس..فرانسيس بيكن! نزديك نيست.دو خيابون اونورتره!
برايان: اوه البته...من هم خونم همونجاست...ولي خانوم جوان كسي به اين نام نميشناسم...

همين حرف براي بلا و سوروس, به صدا در آمدن زنگ خطر بود...بلا نگاهي به سوروس انداخت و سرش را به نشانه ي موافقت تكان داد.آن دو مسلما در آن لحظه تنها به يك چيز مي انديشيدند...خيلي آرووم به سمت پاييز خيز برداشتند و چوبهاشون رو بالا گرفته بودند.

برايان با حالت خيلي جدي تري ادامه داد: البته برادرزاده اش كه الان جلومه رو ميشناسم...بهتره كار بيهوده اي نكني!...حق داري من رو با اين قيافه نشناسي...
هيپزيا: دورهامي ها كه تو شمال هستن قهوه ميكارن...بهش شك كردم و برات جغد فرستادم آلبوس!

سوروس ترمز كرد!نبايد دامبلدور او را آنجا ميديد...با جادو نقابي براي خود كشيد و براي اولين بار در اين ماموريت به بلاتريكس نگاه متفاوتي كرد ,منتظر فرمان او بود...به پشت ديواري رسيده بودند كه پس از آن همه ي افراد داخل نشيمن رو ميديدند...بلاتريكس داشت فكر ميكرد: ميتوانست سامانتا را مثل يك قرباني رها كند و بعدا به دنبال جام بيايد يا ...
-شما كي هستيد؟!

بلا و سوروس به بالاي پله ها ,جايي كه صدا داشت, خيره شدند... يك جن خانگي به انها خيره شده بود و انگشت سبابه اش را به سمت آنها به شكل تهديدناكي نشانه رفته بود.بي ترديد افراد داخل نشيمن صداي جن را شنيده بودند.
و يك لحظه ي بعد بلاتريكس و سوروس ديگر چيزي نفهميدند...معلوم نبود چه كسي اولين طلسم را روانه كرده بود...دود و غبار ناشي از انفجار هاي پياپي و كر كننده , طلسم ها و ضد طلسمهاي رنگارنگ, به همه جا اصابت ميكرد...يك كمد پر از ظرفهاي كريستالي واژگون شد و شيشه هاي خرد شده به اطراف پاشيده شد, پر هاي داخل كاناپه ها در هوا معلق بود...
بلاتريكس به روي زمين شيرجه زد و خودش رو به پشت كاناپه اي رساند, سوروس و سامانتا را نميديد ولي هيپزيا به داخل آشپزخانه فرار ميكرد... پيرمردي كوتاه قامت كه بايد دامبلدور با قيافه ي مبدل ميبود .. در وسط نشيمن فعاليت بي حدي داشت و يك انفجار بالاي سر بلاتريكس...طلسم كمانه كرده اي به لوستر خورد و به همراه قسمتي از سقف ,كنار گوش بلاتريكس به زمين خورد و بلا تنها توانست خود را جمع كند... فرياد هيپزيا بلند شد و از آشپزخانه به سمت بلاتريكس دويد.
بلاتريكس ميتوانست حدس بزند كه هيپزيا او را از پشت كاناپه نميبيند...پس به دنبال چه ميدويد؟
نگاهش به لوستر داغون شده خورد, لوستر طلايي رنگ از محل آويزش كنده شده بود و...و...يك شكل گلداني طلايي اون رو از ميله ي متصل به سقف جدا ميكرد...روي آن يك شكل بود ...شكل يك گوركن!

******************
خيلي داستان رو جلو بردم؟؟؟
چرا ريگولس رو كشتين؟؟ من دارم جون ميكنم كه ريگولس رو دوباره زنده كنم!!!!!!
فكر كنم اسم وارث هافل هيپزيا بود و اسم جنش هيسكي...حالا دقيق يادم نيست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/4/18 22:52:36
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1387 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با بی قراری در میان درختان کم پشتی ، در حال قدم زدن بود.اسنیپ بر خلاف او ، با خونسردی تمام به سامانتا که به سمت در خانه هپزیبا در حرکت بود ، نگاه میکرد.

سامانتا با دلهره به در زرد رنگ نزدیک شد. در مقابل در ایستاد ، نفس عمیقی کشید و قیافه ای بی خیال و بی خبر از همه چیز به خود گرفت. آنگاه دستش را بر روی زنگ در گذاشت .

صدای بلند زنگ در سراسر خانه باستانی هپزیبا، طنین انداخت.
صدای قدم هایی آهسته از پشت در شنیده میشد. هپزیبا ، آرام گوشه در را باز کرد و به مهمان ناشناسش نگاه کرد.

_ چی میخوای؟
سامانتا با لبخندی ساختگی به هپزیبا نگاه کرد و با مهربانی گفت : سلام...ببخشید...من یه مسافرم و توی این شهر تنها هستم...میتونم ازتون بخوام که...یه مدت کوتاهی اینجا....
_ اوه عزیز دلم ، بیا داخل...منم مثل تو تنهام... و از داشتن همزبونی مثل تو خوشحال میشم...بیا تو عزیزم.... بیا تو !
هپزیبا از مقابل در کنار رفت و در را تا انتها باز کرد تا مهمانش وارد شود. سامانتا به آرامی از مقابل در و هپزیبا گذشت و وارد خانه شد.

اسنیپ که تا این لحظه تنها به سامانتا چشم دوخته بود با عجله از جایش بلند شد و رو به بلاتریکس گفت : وقتشه ... باید بریم !

بلاتریکس با عصبانیت به اسنیپ خیره شد و با خشم غرید : این منم که دستور میدم ، اسنیپ !

اسنیپ بی توجه به حرف بلاتریکس ، پوزخند زنان به راه افتاد.
بلاتریکس عصبی و بی قرار به راه افتاد.
اسنیپ در مقابل خانه هپزیبا ایستاد و در حالیکه همچنان پوزخند میزد، گفت : خوب بلاتریکس...حالا دستور بده ! از کجا باید وارد بشیم؟

بلاتریکس با دقت به اطراف خانه نگریست و چشمش به پنجره نیمه بازی افتاد .در حالیکه برق خوشحالی در چشمانش دیده میشد به اسنیپ نگاه کرد و گفت : از این طرف !

بلاتریکس به سمت پنجره نیمه باز حرکت کرد و سرش را با احتیاط به داخل خانه برد. پس از چند ثانیه سرش را بیرون آورد و با حرکت سرش به اسنیپ فهماند که اوضاع روبراه است. سپس به آرامی پنجره را به طور کامل باز کرد و پا به درون خانه گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/4/1 10:16:12
im back... again!
خلاصه ی داستان
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی شماره ی 1
(از پست شماره ی 29 بارتی کراوچ تا پست شماره ی 49 بلاتریکس لسترنج)


لرد سیاه به کمک مرگخواران خویش در حال جمع آوری اشیای باستانی و جادویی، برای تبدیل آنها به هورکراکس (جان پیچ) است.

لرد تاکنون توانسته قاب آویز سالازار را به هورکراکس تبدیل کند و در غار ساحلی قرار دهد، اما ریگولس بلک به همراه کریچر به غار رفته اند تا هورکراکس لرد را به دست آورند، غافل از اینکه لرد از این اقدام آنها آگاهی یافته و به همراه دو تن از مرگخوارانش؛ آنتونین دالاهوف و لوسیوس مالفوی در حال بازگشت به غار است. ریگولس موفق می شود قاب آویزی قلابی را جایگزین هورکراکس کند و قاب آویز اصلی را به کریچر می سپارد و خود در غار می ماند. لرد ریگولس را پیدا می کند و بدون اینکه به چیزی شک کند او را می کشد.

از طرف دیگر لرد سیاه، سوروس اسنیپ وسامانتا ولدمورت را به سرکردگی بلاتریکس لسترنج مامور به دست آوردن فنجان هافلپاف نموده است. فنجانی که در اختیار هپزیبا اسمیت، نواده ی هلگا هافلپاف می باشد. سه مرگخوار به خانه ی هپزیبا می روند و بلا سعی می کند با گفتگو فنجان را از هپزیبا بگیرد اما موفق نمی شود، از این رو تصمیم می گیرند صبح روز بعد مطابق نقشه ی اسنیپ وارد عمل شوند یعنی سامانتا، هپزیبا را سرگرم کند تا دو مرگخوار دیگر بتوانند محل اختفای فنجان را پیدا کرده و آن را بربایند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
قدح سنگی در مقابل چشمانش بود.اما مایعی سرتاسر ان را پوشانده بود.احساس خوشی نداشت .به سمت قایق باز گشت و گفت :ببینم کریچر ،تو یادت نمی اد که لرد سیاه چجوری قدح رو خالی کرد؟!
کریچر با صدای لرزانی گفت :ارباب ،کریچرو مجبور کرد که مایع درون قدح رو بخوره
سپس با چشمانی وحشت زده به ریگولوس خیره شد.گویی می ترسید که او هم ازش همچین خواسته ای را داشته باشد.
ریگولوس در پاسخ گفت :نترس کریچر ،من از تو همچین چیزی رو نمی خوام،فقط یادت باشه هرچقدر هم که گفتم بسه تو باز اینو به خور من بدی.
کریچر گفت :ارباب شما می میرید!
ریگولوس ادامه داد :مهم نیست.کریچر این یک دستوره.تو که به دستور اربابت عمل می کنی نه؟
کریچر گفت :بله ارباب.
ریگولاس به طرف قدح رفت و با نیم کاسه ای که روی ان قرار داشت شروع به نوشیدن مایع درون قدح کرد.

بدنش سست شده بود.احساس می کرد که ذهنش خالی از هرگونه پیامیست.نمی دانست که چه کار کند!وجودش از درد مچاله شده بود با صدایی لرزان گفت :کریچر بسته!
کریچر به کارش ادامه داد .دوباره گتف:من نمی تونم.ولم کن .خواهش می کنم ولم کن کریچر .!
قطرات اشک بر روی پویست خاکستری رنگش می درخشید و انقدر به نوشاندن ادامه داد تا مایع درون قدح تمام شد.ریگولوس بی رمق روی زمین افتاده بود.دستش را به سمت جیب کوچکی برد که کنارشلوارش قرار داشت و کاغذ کوچکی را به کریچر داد و با صدایی ارام و بی رمق گفت :کریچر این یک دستوره.چیزی که توی قدحه بردار .و این کاغذ را انجا بگذار!
کریچر با عجله دستور را اجرا کرد و قاب اویز را به او نشان داد.!
ناگهان سایه ی یک مرد بلند قامت با یک مرد موطلایی و یک نفر دیگر نمایان شد .لوسیوس انتونین و لرد سیاه به سمت قدح می امدند.!
ریگولوس با وحشت به ان ها خیره شده بود که هر لحظه نزدیک تر می شدند .به ارامی گفت :برو!کریچر ،ازت خواهش می کنم برو.
کریچر قاب اویز را به سمت او گرفت اما ریگولوس ادامه داد :قاب اویز رو هم با خودت ببر.اینجا خطرناکه.می کشنت
کریچر گفت :ار..باب.من نمی تونم شما رو تنها بزارم.
ریگولوس گفت :این یک دستوره کریچر برو!
کریچر با صدای لرزانی پرسید :من با این قاب اویز کجا باید برم ؟!
ریگولوس گفت :خونه!برو خونه و قاب اویز رو پنهان کن و به کسی هم چیزی نگو..این یک دستوره کریچر!
کریچر با چشمانی بر اشک به چهره ی اربابش خیره شد و دقایقی بعد ناپدید شد.
مایع درون قدح دوباره پر شده بود که لرد سیاه انتونین دالاهوف و لوسیوس رسیدند.

لرد به سردی همیشه به ریگولوس خیره شده بود و در حاشیه ساحل قدم می زد :می دونی سزای کسی که خیانت کنه چیه؟
ریگولوس پاسخی نداد.در حقیقت توانی در بدنش نمی دید که پاسخ دهد.
لوسیوس گفت :سروروم...می خواین چی کارش کنید؟
لرد گفت :می بینم که نتوستی مایع قدحو بنوشی.خب کسی باهات نبود که کمکت کنه.چوون معمولا وقتی کسی شروع به نوشیدن می کنه اون قدر ناتوان میشه که دست از نوشیدن بر می داره.کسی نبود که تورو مجبور به نوشیدن کنه پس...مطمئنم که تو نتونستی به اون قدح نزدیک شی.اوه نگاه کنید ،چقدر ناتوان شده.
انتونین پوزخندی زد و لوسیوس با حالت عجیبی به ریگولوس خیره شده بود که لرد فریاد زد :اواداکدورا!
و ریگولوس پس از اخرین نگاه به اسمان ابی چشمانش را بست .علامت شوم روی دستش شروع به جزغاله شدن کرد و دستش را هم با ان سوزاند.!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 15 خرداد 1387 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با عصبانیت از خانه بیرون آمد.
_ پیر زن خرفت !
سوروس با آرامش در حالیکه پوزخند میزد به سمت بلاتریکس آمد . با صدای آرام و خونسردش گفت :اون رو بهت نداد!درسته؟ حدس میزدم که میبایست این جوری بشه !
بلاتریکس با عصبانیت به سوروس پرید و گفت : اگر میدونستی اسنیپ ، بهتر بود خودت وارد عمل بشی!
اسنیپ بی تفاوت و بی توجه به بلاتریکس ، شروع به دور زدن در اطراف خانه ی هپزیبا کرد و در همین حال گفت : اشتباه کردیم...باید حساب شده عمل میکردیم...حالا که دیگه گذشته و فکر نکنم بتونیم با صحبت کردن اون فنجون رو از چنگش در بیاریم...بهتره راهی برای ورود به خونه گیر بیاریم و اونو بدزدیم!
بلاتریکس با خشونت تمام به اسنیپ گفت : فکر نمیکردم این قدر ساده لوح باشی اسنیپ ! اون الان فهمیده قصد ما چیه و اون فنجان رو در جایی قرار داده که به جز خودش کسی جاشو نمیدونه! ما چه جوری میتونیم بدونه این که بفهمه وارد خونش بشیم ، همه جا رو بگریدم و اون فنجون رو پیدا کنیم؟
بلاتریکس ساکت شد و با رضایت از حرف هایش به اسنیپ نگاه کرد.
اسنیپ با حفظ خونسردی خودش به بلاتریکس خیره شد و گفت : حق با تو یه بلاتریکس ! ولی ما چاره دیگه ای نداریم ! بهتره که امشب دیگه کاری انجام ندیم و فردا صبح وارد عمل بشیم...فکر میکنم من و تو ، بلاتریکس ، باید همه جای خونه رو به دنبال فنجون بگیردیم...و تو سامانتا ، ازت میخوام که یک جوری حواس اون رو پرت کنی ، تا ما بتونیم فنجون رو پیدا کنیم ... اون بلاتریکس رو دیده و فکر نمیکنم به این راحتی ها به یه مرد اعتماد کنه و توی خونش راه بده...بنابر این تنها کسی که میتونه این کار رو انجام بده ، تویی ، سامانتا !
سامانتا با حرکت سر ، موافقت خود را اعلام کرد.
اسنیپ به بلاتریکس خیره شد و منتظر نظر او شد.بلاتریکس به فکر فرو رفته بود و بالاخره پس از مدتی فکر کردن و سنجیدن موقعیت او نیز همانند سامانتا ، موافقت خود را اعلام کرد. اسنیپ لبخندی از روی رضایت زد و سپس در تاریکی شب ، دوباره شروع به دور زدن در اطراف خانه هپزیبا کرد.

*****

ریگولوس همچنان سوار بر قایق ، دریاچه تیره رنگ را پشت سر می گذاشت. غار میانی را رد کرده بود و حالا میتوانست جزیره کوچک و ماسه ای را از دور ببیند.
کریچر کم کم به هوش آمده بود و برای حفظ تعادلش به ریگولوس تکیه داده بود.قایق لحظه به لحظه به جزیره نزدیک تر میشد. کریچر با کمی دلهره به قدح سنگی ای که روی جزیره به چشم میخورد ، نگاه میکرد.
قایق با تکانی مختصر به حرکت خود پایان داد. ریگولوس با چهره ای مصمم و جدی از قایق پیاده شد و آرام به سمت قدح سنگی حرکت کرد.

*****

لوسیوس و آنتونین پشت سر ولدمورت در کنار دریاچه حرکت میکردند.
ولدمورت به غاری که در مقابلش قرار داشت نگاه کرد.لبخندی بر لبان نازکش نقش بست . و با سرعت بیشتری به سمت دهانه غار پیش رفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 02:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به آرامی زمزمه کرد :سامانتا و سوروس خیلی اروم پشت سر من حرکت کنید.می دونید که خانه ی هپزیبا اسمیت بشدت زیر نظره.چون اون وارث ارثیه هافلپافه و وزارت خونه اینو می دونه.پشت سر من حرکت کنید و صداتون در نیاد وگرنه...
سامانتا با لحن تندی گفت :وگرنه چی؟
چشمان مشکی بلاتریکس در اعماق وجود سامانتا نفوذ کرد سپس نجواگونانه گفت :سامانتا....نمی خوای که وقتو هدر بدی هان؟تو که از دستور سرورت اطاعت می کنی مگه نه؟
سامانتا غرولندی کرد و ساکت شد و بلاتریکس به ارامی به طرف در خانه ی اجری حرکت کرد .انگشتان کشیده و باریکش درب را به صدا در اورد و بعد صدای گرم یک پیرزن به گوش رسید :کیه این وقت شب؟اوه من عاشق مهمان ها هستم.
بلاتریکس در جواب کلاهش را تکانی داد و طوری که سوروس بشنود گفت :با سامانتا به طرف پشت ساختمون برید.اوضاع رو زیر نظر داشته باشید .من میرم تو.
سپس به ارامی با لبخندی که لبان باریکش را پوشانده بود وارد اتاقی با شومینه ی زیبای زرد رنگ شد که روی ان گورکن هایی به چشم می خورد.
هپزیبا اسمیت کمی قهوه درست کرد و سپس کنار بلاتریکس نشست و با همان صدای دلنشین اما پیر و خسته گفت :خیلی کم میشه که کسی به خونه ی من بیاد.من عاشق مهمون ها هستم.فقط تامم..بعضی وقت ها به اینجا میاد.شما کی هستید؟
بلاتریکس موهای بلندش را تاب داد و گفت :من بلاتریکس لسترنج هستم .از دوستان تام،خب....!تام جدیدا مشغول جمع اوری یک کلکسیون از عجیب ترین وسایل جادویی دنیاست.او به همه ی کسانی که میشناسد سر زده و ازشون پرسیده که چیز جالبی برای کلکسیونش دارند یا نه.نتونست خودش بیاد منو فرستاد که ببینم چیزی دارید یانه.
از گفتن نام ولدمورت بدنش لرزید اما سعی کرد که در چهره اش نشان ندهد
هپزیبا گفت :اوه بله،یک چیز هست اما نمی دونم که....
بلاتریکس لبخند دلنشینی زد و گفت :به من اعتماد ندارید خانم؟
هپزیبا با نگرانی گفت :چرا..خب..من وارث فنجان هافلپاف هستم.!این تنها ثروت جادویی من است که ممکنه به درد تام بخوره
بلاتریکس گفت :خب.خانم فنجونتون رو بدید من برای تام ببرم.!
هپزیبا گفت :نه.،نمی تونم،از کجا معلوم که شما از وزارت خونه نیومده باشید تا ثروت جادویی منو به موزه جادوگری ببرید؟به تام بگویید من چیزی براش دارم.خودش می تونه بیاد.!
بلاتریکس گفت :اما خانم اسمیت...تام.حالا حالا ها نمی تونه بیاد.
و دستش را به طرف ردایش برد تا چوب دستی اش را بیرون بیاورد.هپزیبا از برق چشمان بلاتریکس فهمید که خطر تهدیدش می کند پس به ارامی گفت :از خونه من برو بیرون.تام هیچ وقت نیم خواست منو بکشه.مطمئن باش اگر منو بکشی هم چیزی نصیبت نمیشه.جای فنجون رو فقط من می دونم.تو هم از طرف تام نیومده چون تام منو دوست داره و به فکر کشتن من نیست
بلاتریکس دندان قرچه ای کرد .شاید اگر هپزیبا را می کشت هرگز نمی توانست به فنجان دست یابد و این مورد خشم لرد بود.!پس بلند شد و با عصبانیت خانه را ترک کرد .!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: شنبه 4 خرداد 1387 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریکز هالو :

بلاتریکس سردرگم و آشفته کوچه های گودریکز هالو را میگذراند. هیچ نشانی از خانه ای با دیوار های زرد رنگ وجود نداشت. نا امیدی او را در بر گرفته بود و نمیدانست دیگر چه جایی را میبایست بگردد. با بی حوصگی تمام بر روی زمین نشست . به خانه های اطرافش یک به یک چشم دوخت.مردی سیاه پوش از انتهای کوچه به او نزدیک میشد. مرد در جایی جلوتر از بلاتریکس ایستاد ، و شروع به بررسی خانه های کوچه کرد.
بلاتریکس با دقت حرکات سوروس را زیر نظر داشت . سوروس با آرامشی خاص خانه ها را از نظر میگذراند .
بلاتریکس ، بی توجه به اسنیپ ، بار دیگر شروع به بر انداز کردن خانه ها کرد.خانه های ساخته شده از سنگ ، چوب ، آجر هایی با رنگ های مختلف قرمز ، خاکی ، زرد ...
_ خودشه !
بلاتریکس به سرعت از جای خود بلند شد و به سمت خانه آجری زرد رنگ دوید. در مقابل خانه هپزیبا اسمیت ایستاد . چوب جادویش را به سمت آسمان گرفت ولی...
در این هنگام بلاتریکس جرقه هایی سبز رنگ را در آسمان بالای سرش مشاهده کرد.مطمئن بود که آن جرقه ها از چوب دستی او خارج نشده اند. ناگهان حضور مرد بلند قد و لاغر اندامی را در کنار خود حس کرد .سوروس اسنیپ با پوزخند همیشه اش ، که تنفر بلا را بر می انگیخت ، در مقابل بلاتریکس ایستاده بود . هر دو با چشمان سیاهشان یکدیگر را نگریستند و بعد باهم و پا با پای هم به سمت در زرد رنگ بزرگی که علامتی شبیه گورکن بر روی خود داشت ، حرکت کردند.


در غار :

ریگولوس همچنان که کریچر را در آغوش گرفته بود به سمت دریاچه تیره ای که در مقابلش قرار داشت حرکت کرد. سعی کرد حرفهای کریچر را به یاد آورد و بعد مطابق آنها عمل کرد.
ریگولوس با آرامی در حاشیه ی دریاچه حرکت کرد ، دستش را در فضای خالی چند بار بالا برد و بالاخره توانست آنرا در دست بگیرد.او به چیزی نامرئی چنگ انداخته بود. با نوک چوبدستی به مشتش ضربه ای زد .
زنجیر تابناک سبز رنگی از دریاچه تا دست او ظاهر شد. زنجیر به زمین افتاده، به دور خود پیچید و سایه ی سیاهی را از اعماق دریاچه به ساحل کشید.به آرامی کریچر را درون قایق گذاشت و خود نیز سوار بر قایق شد و به سمت جزیره ای که کریچر از آن یاد کرده بود به راه افتاد.

____________________
برای اینکه داستان یه شکل بشه کمی از پست مورفین استفاده کردم.

نقد بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/3/4 14:07:13
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/3/4 14:27:12
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
چوب جادویش را به سمت دستش نشانه گرفت و...
..........................................................
_اه لعنتی.
چوب جادو به طرفی پرت شد و بدون این که ذره ای خراش به دست ریگولاس وارد کند اتش گرفت.ریگولاس در حالی که سعی می کرد خشمش را کنترل کند گفت :ببینم کریچر،تو یادت نمی اد که ولدمورت چجوری خون تورو روی دیوار پاشید؟
کریچر از وحشت لرزید و گفت :ارباب اسم اونو نیارند...من..یادم نمی اد قربان.
ریگولاس به چشمان مهربان خاکستری رنگ جن خیره شد و به آرامی گفت :فکر کن کریچر..خواهش می کنم....
کریچر ملتمسانه به ریگولاس نگاه کرد و گفت:نمی تونم ارباب..نمی تونم.
ریگولاس دندان قرچه ای کرد و در حالی که سعی می کرد لطافت ظاهری اش را حفظ کند گفت :کریچر..باید یادش بیاد..این یک دستوره
ناگهان کریچر به طرز باور نکردنی ای به طرف دیواره ی سنگی غار رفته و سرش را به دیوار کوبید.طوری که سرگیجه بدن ظریف و پاهای سستش را سست تر کرد
ریگولاس به طرف کریچر رفت و درحالی که سعی می کرد اورا از این کار بازدارد گفت :کریچر چرا این طوری می کنی؟
کریچر با لحن خسته و کسل کنند گفت :کریچر خودشو تنبیه کرد..چون نمی تونست فرمان اربابش رو انجام بده.
و محکم تر سرش را به دیواره ی غار کوباند .ریگولاس فریاد کشید :کریچر بس کن..از سرت خون می اد..
قطرات خون از سر باریک و صورت استخوانی جن خانگی بر روی دیواره ی سنگی غار چکید و در یک ثانیه دیوار ناپدید شد.
کریچر بی حال روی زمین افتاد و درحالی که سعی می کرد چشمانش را باز نگه دارد گفت :ارباب من میمیرم..شما باید برید تو...قد..دح.قدح...
و از حال رفت.ریگولاس با شفقت کریچر را که از فرط درد بیهوش شده بود بدوش کشید و وارد سرزمین ساحلی شد .

....

داستان رو خیلی پیش نبردم که نفر بعدی بتونه پست بزنه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!