در نور اندكي كه از مشعل هاي آرجينوس و سينرا متصاعد مي شد توانستند تالار نسبتا بزرگي را ببينند.كسي تمايلي براي داخل شدن نشان نمي داد ، گويي نام دالان مرگ مانعي براي ورود محسوب مي شد.
لرد ولدمورت اولين نفر از آن جمع پنج نفره بود كه قدم به داخل گذاشت.
قدمهايش سكوت دالان را مي شكست...سكوتي كه براي سال ها كسي بدان تجاوز نكرده بود.
لرد چوبدستيش را در آورد و بلافاصله نور اندكي بر روشنايي آنجا افزود.ديگران پشت سر رهبر بي باكشان با كمي اضطراب وارد شدند.حال دالان روشنتر بود.
ديوار هايش بر خلاف ساير قسمت هاي قلعه سياه بودند و نور را به سختي منعكس مي كردند.هيچ روزنه اي بر روي ديوار ها بجز دري كه از آن وارد شده بودند وجود نداشت.خاك زيادي تمام فضا را فراگرفته بود كه از وضوح ديدشان مي كاست.
در گوشه اي كتاب خانه اي چوبي قرار داشت كه چندين كتاب قديمي و رنگ و رو فته را در خود جايي داده بود. و كمي جلوتر دستگاهي عجيب و تختي فضا را اشغال كرده بودند.
دالان را بدون در نظر گرفتن اين اشيا - با توجه به وسعتش - مي شد خالي فرض كرد.
هيچ كس تصوري از آنچه لرد سياه را به اين اتاق متروك كشانده نداشت.همگي گيج و سردرگم بودند. از چهره ي خود سينرا و آرجينوس هم مي شد فهميد كه نخستين بار است كه قدم به اين جا مي گذارند.
سر انجام پس از لحظاتي كه با سكوت سپري شدند لرد شروع به صحبت كرد.
در صداي بي روح و احساسش اينبار چيزي نهفته بود.شايد اندك تاسف و تمسخر.....؟!
- جاي ناراحتي داره كه اين مكان دست نخورده باقي مونده.شايد اگر شما هم از قدرت هاي اين جا آگاه بوديد همين نظر را داشتيد.
و نگاه بي روحش به سينرا و آرجينوس دوخته شد.
هردو در حالي كه دستپاچگي آشكاري در رفتارشان موج مي زد شروع به صحبت كردند.
- ما وقتي اومديم اينجا....
- كسي نگفته بود....
- فقط دالان مرگ....
- كافيه!
صداي لرد صحبت هاي پريشان آن دو را قطع كرد.سينرا آشكارا از اين بر خورد دلگير بود و با ناراحتي به پسر عمويش نگاهي انداخت.
لرد ولدمورت به سمت كتابخانه قدم برداشت.با هر قدمش گرد و خاك زيادي به پا مي خواست.
دستش را بر روي سطح چوبي كتابخانه كشيد و با انگشتان سفيد و كشيده اش كتاب هارا لمس كرد.سپس به طور ناگهاني بر زمين نشست و كفپوش هاي سنگي را به زير دستاشن كشاند.چوبدستيش را بالا آورد و سنگ سوم را نشان گرفت.
نور هاي سبز،آبي و زردي از چوبدستيش خارج شدند.بالاخره صداي مبهمي شنيده شد و در برابر چشمان هيرتزده ي سايرين سنگ از جايش بلند شد و در كنار جاي قبليش با صداي تالاپي به زمين خورد.
حفره اي در زير سنگ ايجاد شده بود.لرد دستان سفيدش را داخل برد و بسته ي خاكي اي را در آورد.از جايش بر خاست و با لبخند پيروزمندانه اي به ديگران چشم دوخت.
- اين بسته ي كوچيك تنها دليل آمدن من به اينجا بود......خوشحالم كه كسي زودتر از من دستش به آن نرسيده .......
حيرت و ناباوري همچنان بر فضا حاكم بود.
اما اينبار اين سينرا بود كه سكوت را مي شكست.با لحني كه اندك مغرورانه و شايد تنها اندكي توهين آميز مي نمود گفت:
- ولي اينجا كه جادوگران زندگي نمي كردند....
اما لرد باري ديگر صحبت هاي سينرا را نيمه كاره رها كرد.
- وقت براي اين صحبت ها نيست.مي خوام به شما داخل اين بسته رو نشون بدم چون براي كارها بهش نياز داريد.
بسته را گشود.داخلش يك قطب نما قرار داشت.
پيتر نتوانست جلوي خودش را بگيرد و گفت:
- ولي اين به چه درد ما مي خوره؟
نگاه لرد ساكتش كرد و ..........
پیتر عزیزم نمایشنامه یا مینی داستانت ( تازگی به این کلمه رول بدجوری گیر میدن، که - آی - رول یعنی ایفای نقش ! ) خب منم تصمیم گرفتم، از این به بعد دیگه از این کلمه مقدس استفاده نکنم ... بله عرض می کردم مینی داستانت واقعا عالی بود، یعنی همون نمره ی " ع " سمج خودمون رو با کمال عزت و افتخار گرفت !
همه چیز سر جای خودش بود " فضا سازی، دیالوگها، از همه مهم تر روند ماجرا " و البته نوشته با اینکه کوتاه بود، ولی کاملا تونست در چند سطر سوژه اصلی رو به نفر بعد بده و هر چند من مونده بودم با این قطب نما چیکار کنیم که این همه برای لرد عزیزمون مهم و با ارزش شده، که دنیل واتسون عزیز با تخیلات تریلری اش پاسخ سوالم رو داد ...
راستی یکی دو تا غلط املایی کشف کردم که احتمالا با وجود کمی عجله و یا اشتباه تایپی ایجاد شده و با توجه به اینکه بارها گفتم منتقد انتقاد نکنه، گویی نقدش یه عنصر مهم حیاتی کم داره، گفتم این رو هم به نقدم اضافه کنم شاید بشه با اکراه اسم نقد رو روش گذاشت !
به هر حال گذشته شوخی، قادر به کشف ایراد خاصی که بسیار چشم گیر باشه، تا من با چشمای بسیار ضعیفم بتونم ببینمش، نشدم و خلاصه کلام ... دوست عزیز امیدوارم هر روز موفق و پیشرفته تر از دیروز باشی ! نارسیسا بلک
لرد ولدمورت اولين نفر از آن جمع پنج نفره بود كه قدم به داخل گذاشت.
قدمهايش سكوت دالان را مي شكست...سكوتي كه براي سال ها كسي بدان تجاوز نكرده بود.
لرد چوبدستيش را در آورد و بلافاصله نور اندكي بر روشنايي آنجا افزود.ديگران پشت سر رهبر بي باكشان با كمي اضطراب وارد شدند.حال دالان روشنتر بود.
ديوار هايش بر خلاف ساير قسمت هاي قلعه سياه بودند و نور را به سختي منعكس مي كردند.هيچ روزنه اي بر روي ديوار ها بجز دري كه از آن وارد شده بودند وجود نداشت.خاك زيادي تمام فضا را فراگرفته بود كه از وضوح ديدشان مي كاست.
در گوشه اي كتاب خانه اي چوبي قرار داشت كه چندين كتاب قديمي و رنگ و رو فته را در خود جايي داده بود. و كمي جلوتر دستگاهي عجيب و تختي فضا را اشغال كرده بودند.
دالان را بدون در نظر گرفتن اين اشيا - با توجه به وسعتش - مي شد خالي فرض كرد.
هيچ كس تصوري از آنچه لرد سياه را به اين اتاق متروك كشانده نداشت.همگي گيج و سردرگم بودند. از چهره ي خود سينرا و آرجينوس هم مي شد فهميد كه نخستين بار است كه قدم به اين جا مي گذارند.
سر انجام پس از لحظاتي كه با سكوت سپري شدند لرد شروع به صحبت كرد.
در صداي بي روح و احساسش اينبار چيزي نهفته بود.شايد اندك تاسف و تمسخر.....؟!
- جاي ناراحتي داره كه اين مكان دست نخورده باقي مونده.شايد اگر شما هم از قدرت هاي اين جا آگاه بوديد همين نظر را داشتيد.
و نگاه بي روحش به سينرا و آرجينوس دوخته شد.
هردو در حالي كه دستپاچگي آشكاري در رفتارشان موج مي زد شروع به صحبت كردند.
- ما وقتي اومديم اينجا....
- كسي نگفته بود....
- فقط دالان مرگ....
- كافيه!
صداي لرد صحبت هاي پريشان آن دو را قطع كرد.سينرا آشكارا از اين بر خورد دلگير بود و با ناراحتي به پسر عمويش نگاهي انداخت.
لرد ولدمورت به سمت كتابخانه قدم برداشت.با هر قدمش گرد و خاك زيادي به پا مي خواست.
دستش را بر روي سطح چوبي كتابخانه كشيد و با انگشتان سفيد و كشيده اش كتاب هارا لمس كرد.سپس به طور ناگهاني بر زمين نشست و كفپوش هاي سنگي را به زير دستاشن كشاند.چوبدستيش را بالا آورد و سنگ سوم را نشان گرفت.
نور هاي سبز،آبي و زردي از چوبدستيش خارج شدند.بالاخره صداي مبهمي شنيده شد و در برابر چشمان هيرتزده ي سايرين سنگ از جايش بلند شد و در كنار جاي قبليش با صداي تالاپي به زمين خورد.
حفره اي در زير سنگ ايجاد شده بود.لرد دستان سفيدش را داخل برد و بسته ي خاكي اي را در آورد.از جايش بر خاست و با لبخند پيروزمندانه اي به ديگران چشم دوخت.
- اين بسته ي كوچيك تنها دليل آمدن من به اينجا بود......خوشحالم كه كسي زودتر از من دستش به آن نرسيده .......
حيرت و ناباوري همچنان بر فضا حاكم بود.
اما اينبار اين سينرا بود كه سكوت را مي شكست.با لحني كه اندك مغرورانه و شايد تنها اندكي توهين آميز مي نمود گفت:
- ولي اينجا كه جادوگران زندگي نمي كردند....
اما لرد باري ديگر صحبت هاي سينرا را نيمه كاره رها كرد.
- وقت براي اين صحبت ها نيست.مي خوام به شما داخل اين بسته رو نشون بدم چون براي كارها بهش نياز داريد.
بسته را گشود.داخلش يك قطب نما قرار داشت.
پيتر نتوانست جلوي خودش را بگيرد و گفت:
- ولي اين به چه درد ما مي خوره؟
نگاه لرد ساكتش كرد و ..........
پیتر عزیزم نمایشنامه یا مینی داستانت ( تازگی به این کلمه رول بدجوری گیر میدن، که - آی - رول یعنی ایفای نقش ! ) خب منم تصمیم گرفتم، از این به بعد دیگه از این کلمه مقدس استفاده نکنم ... بله عرض می کردم مینی داستانت واقعا عالی بود، یعنی همون نمره ی " ع " سمج خودمون رو با کمال عزت و افتخار گرفت !
همه چیز سر جای خودش بود " فضا سازی، دیالوگها، از همه مهم تر روند ماجرا " و البته نوشته با اینکه کوتاه بود، ولی کاملا تونست در چند سطر سوژه اصلی رو به نفر بعد بده و هر چند من مونده بودم با این قطب نما چیکار کنیم که این همه برای لرد عزیزمون مهم و با ارزش شده، که دنیل واتسون عزیز با تخیلات تریلری اش پاسخ سوالم رو داد ...
راستی یکی دو تا غلط املایی کشف کردم که احتمالا با وجود کمی عجله و یا اشتباه تایپی ایجاد شده و با توجه به اینکه بارها گفتم منتقد انتقاد نکنه، گویی نقدش یه عنصر مهم حیاتی کم داره، گفتم این رو هم به نقدم اضافه کنم شاید بشه با اکراه اسم نقد رو روش گذاشت !
به هر حال گذشته شوخی، قادر به کشف ایراد خاصی که بسیار چشم گیر باشه، تا من با چشمای بسیار ضعیفم بتونم ببینمش، نشدم و خلاصه کلام ... دوست عزیز امیدوارم هر روز موفق و پیشرفته تر از دیروز باشی ! نارسیسا بلک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک(مالفوی) در 1384/10/30 17:35:54
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ

نارسیسا بلک
...اصلا من از هر انگشتم هنر ميباره!
