جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[chat]] باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1385 04:10
نمایش جزئیات
آفلاین
در ژرفای زمان ، در نقطه ای نا معلوم از جهان ماده ، در مکانی به سیاهی شب ، در کنار برجی به بلندی آسمان ، مردی با ردایی سیاه ، چهره ای رنگ پریده و اندیشه ای تاریک ....

- ا ا ا ه ... خفه شو دیگه باب ... حالمون بهم خورد ... داداش اشتباه اومدی ، اینجا وزارت سحرو جادویه . دژ مرگ دو کوچه اونور تره . اینجا باید ارزشی باشی . بیلدین . ( باشد روزی که جدی نویسی به جایگاه اصلی خود بازگردد )

و اینجاست که آن مرد سیاهپوش جدی نویس و امثال او ضایع شده و سعی در جبران کار خود می کند .

در ساعت 10 صبح ، در نقطه ای وسط وسطای لندن ، در مکانی به بلبشوری میدون شوش ، در کنار برجی به بلندی قد کریچر ، مردی جواد ، با ردایی پاره پوره ، چهره ای ضایع و اندیشه ای درب و داغون قصد ورود به دخمه وزارت را دارد .

مرد جواد پشت موهایش تا کمرش رسیده و در حالی که تسبیهی را با لات بازی هرچه تمام تر در دستانش تاب می دهد وارد وزارت میشود .

آن یگانه جواد ، بعد از ورود به وزارت ، مستقیما به طرف دفتر ویزیر می رود . او نیز همانند سایر ارباب رجوع ها افتخار آشنایی با منشی چاق ، سبیل کلفت و کچل وزیر را داشت . ولی بدون شک آن یگانه جواد هیچگاه مانند سایرین ادب را رعایت نکرد .

یارو : امر ؟
بلرویچ : با ویزیر کار دارم .
یارو : بیخود با وزیر کار دارین . وزیر سرش شلوغه .

بلرویچ هیچ نگفت و در جواب مرد سیبیلو ، تسبیح اش را بالا برد و با قدرت هرچه تمام تر بر سر کچل یارو کوبید . در حالی که رد تسبیح بر سر مرد سیبیلو متورم میشد و همچون خطی قرمز کله کچل یارو را به دو قسمت مساوی تقسیم میکرد ، مرد سیبیلو گریه کنان گفت :

- خوب چرا میزنی ؟! وزیر به من گفت اگه یه آقای جواد با تیپ ضایع اومد با من کار داشت بگو سرم شلوغه .

بلرویچ اینبار هم هیچ نگفت . تنها با ضربه ای دیگر خطی قرمز ، عمود بر خط قبلی در سر یارو ایجاد کرد .
مرد سیبیلو همچنان می گریست . بلرویچ دهان گشود :

- ویزیر کجاست ؟
یارو : جناب وزیر توی دفرترشونن .

بعد از شنیده شدن صدای کنده شدن در مرد جواد دیگر آنجا نبود . پس کجا بود . بدون شک در کنار وزیر بود .

-------------------- دفتر وزیر --------------------

کفتری نارنجی رنگ بنام ققی ، بیرحمانه و با بی آبرویی فضولات خود را در کف اتاق پخش می کرد و وزیر مردمی نیز به تمیز کردن شاهکارهای کفی می پرداخت تا اینکه ناگهان در اتاق از جا کنده شد و همان یگانه جواد جادوگران وارد شد .

دیگر از شاهکارهای کفی خبری نبود زیرا او تمام هنرش را به یکباره و از ترس خالی کرد و دیگر هنری نداشت .

بلرویچ : سلام ویزیر . چطوری . آنفولانزات خوب شد ؟

وزیر هیچ نگفت ، ظاهرا او نیز همانند کفی گل کاشته بود .

بلرویچ : ویزیر راستی دومبول توی پست قبلی در گوشت چی گفت ؟!

وزیر باز هیچ نگفت .

بلرویچ : بی خیال باب... از خود آلبوس می پرسم . قرض از مزاحمت بنده بعد از اتمام جنگ بیکار شدم . اگه آبدارچی مابدارچی خواستی خبرم کن . باشه ؟

بلرویچ این جمله را گفت و بسوی درب خروجی ( درب سابق ) حرکت کرد .

وزیر تا چند روز دیگر هم هیچ نگفت .

-----------------------------------------------------

اینم آخر عاقبت ارزشی شدن مردی جدی نویس .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 21 فروردین 1385 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببخشيد ويزير کجاست؟
-انتهاي سالن بايد وقت بگيريد!

دامبلدور سوت زنان به سمت انتهاي سالن بزرگي که در وسطش حوضچه داخلي اي قرار داشت حرکت ميکنه.مردي چاق و سيبيلو پشت ميزي نشسته.سرش بر روي کاغذيه و بدون اينکه به دامبل نگاهي بندازه جوابش رو ميده....

دامبل:سلام جناب!...ميخواستم ويزير رو ملاقات کونم!
يارو:وزير وقت ندارند.در حال انجام درخواست هاي مردم ميباشند.
دامبل:برو داداش خودتو سياه کون!...هفته ي پيش تو بي جامه پارتي گفت يه سر به من بزن!

مرد سرش رو بلند ميکنه و آلبوس دامبلدور رو ميبينه....

يارو(بر وزن يابو!!):اوه جناب دامبلدور!...اتفاقا وزير گفته بودن که شما مياين.فقط امروز صبح يه مشکلي پيش اومد.
دامبل:چه مشکلي؟
يارو:راستش وزير آنفولانزاي مرغي گرفتن و دکتر مصطفي گفتن که کسي نبايد نزديکشون بشه!
دامبل:حسن مصطفي؟...ايول پس اونم اينجا بوده...خب حالا ويزير کجاست؟
يارو:تو اطاقشون تشريف دارن.ولي بايد از پشت شيشه باهاشون صحبت کنيد!
دامبل: بيريم!


دامبل به همراهي ياروئه به سمت دفتر وزير ميرن.يارو در رو باز ميکنه.اطاق به طرز مشکوکي تغيير کرده بود.

شيشه اي در وسط اطاق قرار داشت که نيمه ي اطاق رو از بقيه ي جاها جدا ميکرد.در آن نيمه دراکو مالفوي در حال تلفن صحبت کردن بود که دامبلدور رو ميبينه و به طرز مشکوکي تلفن رو بر روي زمين ميگذاره و سمت دامبلدور مياد تا بقلش بکنه!

دامبل هم به سمت وزير ميره اما هر دو با همديگه به شيشه وسط اطاق ميخورن!!

يارو:جناب دامبلدور وزير خودشون دستور دادن که با هيچ کس تماسي نداشته باشند که مبادا مردم از ايشون آنفولانزا بگيرن.آخه ميدونين که وزير خيلي مردميه!

دامبل: بله!...حالا چه شکلي بايد باهاش صحبت کنم؟!

يارو به سمت شيشه ميره و چيزي رو نشون ميده....
يارو:شما بايد با اين تلفن با ايشون صحبت کنيد!
دامبل:مگه زندانه؟


-----------------------------------
-سلام چطوري آلبوس؟...ميبيني به چه روزي افتادم؟
-سلام تو چطوري ويزير؟!.....تا تو باشي اينقدر مردمي مردمي نکني!...حالا چه اصراري داري خودتو مريض نشون بدي؟
-خب آخه براي اينکه ملت دلشون برام بسوزه!
-خب بيا يه کار ديگه بکنيم!
-چي کار؟
-از راه محفل وارد شو!
-محفل؟
-آهين!
-چي جوري؟
-اين جوري!....پچ پچ پچ پچ پچ!
-جون من؟
-جون تو!

ناگهان وزير از اون طرف شيشه حرف ميزنه ولي صداش به گوشي دامبل نمياد!...صداي زني از درون گوشي به گوش ميرسه...

-مهلت صحبت شما با وزير مردمي به پايان رسيد!...لطفا در روزهاي آتي مراجعه فرماييد!

وزير از اون طرف شيشه عايق داد و هوار ميکنه و به هوا ميپره اما صداش به گوش دامبل نميرسه.

دامبل: من برم ديگه!...وزيرم اغفال کردم رفت!




نکات اين نمايشنامه:
--------------------------------------
1-دامبلدور ميخواد ويزير(!) رو اغفال کنه و يک کاري بکنه!
2-وزير پاي تلفن داشت با چه کسي صحبت ميکرد؟
3-آيا دامبل به قزوين مراجعت کرده بود که از اسامي و افعالي مانند""خودتو سياه کون"" و ""ويزير!"" استفاده ميکند؟
4-اگر دامبلدور به قزوين مراجعت کرده چه بر سرش آمده و چي شده؟...به زودي در يک نمايشنامه در يک جاي ديگر خواهيد فهميد!
5-آيا ويزير واقعا آنفولانزاي مرغي گرفته؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: گفتگوی جادوگران با وزير !
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1385 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام أقاي وزير!!!!
مي خواستم بدونم ميشه كه شما مصوبات مسنجري رو به طور خلاصه در اينجا يا هرجايي كه خودتون صلاح مي دونيد بيان كنيد تا اعضايي كه دسترسي به مسنجر يا وقت اومدن ندارن زياد از قافله عقب نيافتن؟!!!!مخصوصا در رابطه با جنكي كه در راه است!!

روز خوش
سارا اوانز

لرد عزيز در مواقع جنگ این کار رو خواهد کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1385/1/17 0:33:55
Re: گفتگوی جادوگران با وزير !
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خدمت وزیر مردمی.
جون هر کی دوست داری این دفعه ساعت 9 برگذار بشه.
اون سری هرچی وایسادیم دیدیم وزیر نیست.
البته قطعا وزیر در حال دیدار های مردمی بوده اند.

برادر ، من از ساعت هشت تا دوازده اون شب تو مسنجر بودم ! جلسه هم راس ساعت برگزار شد و همه بودن !
ایدیت رو پیام شخصی کن چون ندارم ... ایدی منم تو مشخصاتم هست !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1385/1/16 0:43:58
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: گفتگوی جادوگران با وزير !
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر درودبران درودستان

به احتمال فراووون روز پنجشنبه و جمعه جنگهای داخل رول ادامه پیدا میکنه و در راستای هماهنگی بیشتر روز چهارشنبه ساعت نه شب جلسه ای به همین منظور برگزار خواهد شد .

اعضای محفل و وزارت و ارتش لرد میتوانند در این جلسه حضور به هم برسانند .

مراکز مورد هجوم و سوژه های کاری هر مرکز در این جلسه مورد بررسی قرار خواهد گرفت و به اطلاع همه دوستان میرسه تا در روز جنگ ، کمال همکاری بین سه گروه نمود پیدا کند .

جلسه : چهارشنبه ساعت 9 شب !!!
مکان : مسنجر همیشه بیدار
به صرف مخ زنی ...


هم اینک منتظر حضور سبز شما سبر قبایان هستیم .

با تشکر
دراکو !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: گفتگوی جادوگران با وزير !
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1385 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب جلسه دیروز هم به خوبی و خوشی برگزار شد و وزارت و محفل در آمادگی کامل به سر میبرند و اردوهای تدارکاتی رو با موفقیت تمام پشت سر گذاشتند .
این جلسه بیشتر جنبه اشنایی و هماهنگی داشت که نتایج خوبی هم به بار داشت .
فکر میکنم کلا پونزده تا بیست نفر ( متغیر ) حضور داشتند و در مورد موضوعاتی بحث شد و بعد از هر موضوع رای گیری برگزار میشد که یه سری مصوبات هم داشت .
در کل فکر میکنم روی ده موضوع کم و بیش بحث شد .
از جمله اینکه مواقع جنگ ، وزارت در ابتدا دخالتی نداشته باشه و بعد در اواسط ماجرا ، به وسیله ای وزارت خبردار بشه و جنگ با سه نیرو ادامه پیدا کنه .
در تاپیک وزارتخانه سحر و جادو داستان چگونگی ایجاد این ارتباط در موقع جنگ قرار شد مشخص بشه و به صورت رول به بقیه اعلام بشه تا در مواقع جنگ در داخل رول اعضای محفل به وسیله اون وزارتخونه رو خبردارکنند .

نقل قول:

پيتر :
خب من به دستور عاليجناب(!) وزير محترم! براي تقديم استعفام اومدم!



پیتر جان یه کم موضوع رو اشتباه برداشت کردی !
در حالت عادی تمامی اعضایی که در وزارتخونه شغلی به عهده دارند عضو ارتش وزارتخونه به حساب میان تا در مقابل لرد بجنگند و من اعلام کردم اگر کسی مایل هست در ارتش لرد باشه اینجا اعلام کنه تا از لیست ارتش وزارت خارج بشه تا در مواقع جنگ مشکلی پیش نیاد ولی در مورد مسئولیت تاپیک ازکابان اصلا این موضوع صدق نمیکنه .
اون یک موضوع جداست و جنگ یک موضوع دیگه .
شما از ارتش وزارت خارج شدید نه از مسئولیت ازکابان .


نقل قول:

كلا نمي دونم چرا وزارت اين وسط بايد ساز مخالف بزنه!؟ موضوع جنگ بين دو جبهست..حالا اصلا چرا بايد وزارتخونه دخالت داشته باشه!؟ مگر اينكه اينجوري تعبير كنيم كه وزير دوست دارن در تمامي امور دخالتي مستقيم داشته باشن! كه البته اميدوارم اشتباه فهميده باشم!



آخر مردمی بودن هم میشه این !
مگه خود من نبودم تز دو قطبی شدن رو دادم ؟؟؟ مگه خود من نبودم دنبال ماجرا رو گرفتم ؟؟ مگه نظرخواهی نذاشتم که شما نظر بدید ؟؟ مگه وقتی نظر ندادی تو مسنجر تاکید نکردم حتما نظرت رو بده ؟؟ آیا موقعی که باید نظر میدادی این کارو کردی که این انتظار رو الان داری ؟؟
بعد ازاین همه کار یه کم سنگینه که این حرف رو آدم بشنوه .
به هر حال همه میشناسن که به نظر همه احترام میذارم و نظر شمام مورد احترام هستش اما اگر میخواستم این کار رو از ابتدا انجام بدم هیچ وقت تئوری کناره گیری وزارت رو نمیدادم ... فکر و منطق هر کس میتونه این موضوع روبررسی کنه که ایا نظر شما درست هست یا نه !
من در همین تاپیک اعلام کردم که یک عده هم در وزارتخونه هستند و هم در ارتش لرد و بهتره خودشون اینجا در مورد خودشون تصمیم گیری کنند و راه کار ارائه بدن اما وقتی این کار رو نکردید ، پس اگر الان کاری خلاف میلتون تصويب شده ناراحت نشید چون موقعی که باید این کار رو میکردید نکردید و الانم خواهشا دیگه ادامه ندید ...
میدونی چرا این تصمیم گرفته شد ؟
اگر شما یه بار مهمونی بری خونه کسی و بهت توجهی نکنه آیا دفعه دوم حاضری پاتو اون جا بذاری ؟
من برای کمک به ارتش سیاه میخواستم این کار رو بکنم اما دیدم آنچنان اهمیتی برای بقیه نداره و برای همین تصمیم گرفتم طرز فکر خودم رو تغییر بدم چون نمیشه دید بقیه رو تغییر داد .
به هر حال هر طور که دوست داری فکر کن ولی اون طور که میگی هم نبود ... دیگه چی بگم ؟؟؟

ممنون از لطفت !

نقل قول:


ببخشید آقای نخست وزیر!!!
یه سوال داشتم؟!!
کارکنان وزارت هر پستی که می گیرند باید اطلاع بدن؟!!!



سارا جان اگر مسئولیتی در وزارتخونه داريد در تاپیک کارکنان وزارتخونه اعلامش کنید تا پرونده شما بایگانی بشه .
خودتون و مسئولیتی که به عهده گرفتی رو کامل ذکر کنید .
چه پستی گرفتی ؟؟ من که فکر نمیکنم پستی داده باشم ؟! شاید کاراگاهی رو از بیل گرفته باشی .
به هر حال اونجا میتونی خودت رو معرفی کنی تا پرونده کاريت بایگانی بشه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1385 05:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت هشت شب
مکان : جلوی درب وزارتخانه سحر و جادو

ققی و بلیز گل به دست منتظر ورود نماینده کشور دوست و برادر ( ایران ) بودند .
دراکو : این موکت قرمز رو قشنگ پهن کنید ... این یارو خیلی کله گنده هستشا ! باید حسابی بهش حال بديم .
ققی در هوا در حال پرواز بود تا سر و گوشی آب بده .
بلیز در حالی که گلهای قرمز رو بو میکرد پرسید :

- ببینم این یارو کی هست مگه ؟! چی کاره ایرانه ؟!
دراکو در آیینه نگاه میکرد تا موهای تیفوسی خودش رو مرتب کنه .
- نمیدونم دقیق اما میگن اهل رفسنجانه !! مقامش از رییس جمهور هم بالاتره ... بین موهام خوبه بلیز ؟! ژلش کم نیست ؟
ققی پرواز کنان وارد شد .

اومد ... اومد ... اومد ...

یک عدد ماشین ماگولی که عکس اسب زرد در پشتس نمایان بود از راه رسید و جلوی درب وزارت پارک کرد .
- اووووووه ... ماشینش خارجکیه دراکو !!
دراکو نگاهی به نوشته های روی ماشین انداخت .
شعارهای هسته ای روش نوشته شده بود !
بلیز به سمت فردی که از ماشین پیاده میشد رفت و به حالت تعظیم گل رو تقدیم کرد .
- جیگر جوووون همون جوری بمون کارت دارم یه لحظه !

دراکو نگاهی به چهره فرد انداخت ... یک لباس عجیب ماگولی به تن داشت که روی دوشش انداخته بود و چیز عجیب تری روی سرش بود .
ققی پرهای خودش رو جمع کرد و روی دوش وزير نشست .
دراکو : به به ... ببخشید اسمتون چی بود شما ؟
فرد با لبخند ملیحی جواب داد :

- به من میگن اکبر شاه !! شاه ایران !


دراکو : بله بله ... اکبر شاه معروف ! بفرمایید داخل ، اینجا بده .
بیگ بیگ !
ماشین سمند اکبر شاه قفل شد و هر دو وارد دفتر وزير شدند .

اکبر شاه : خوب میبینم که یه وزير سیفید وزارت رو به دست گرفته !
دراکو به سختی نفس عمیقی کشید .
- بیا جیگر ... یه کم واست از ولایت پسته اوردم ... اخه ولایت ما از این ژيگولی ها زياد داره ! همش رو خودم خريدم از رعیتها ...
دراکو یه دونه از اون ژيگولی ها خورد .
ققی پرواز کنان وارد شد ... دو عدد چایی الاکوزی روی دو بالش گذاشته بود که وارد اتاق شد .

اکبر شاه : پراتو قربون جیگر !
پرهای ققی در دستانش اسیر شده بود و ققی قار قار میکرد ( ققنوس چه صدایی داره ؟ همون صدا )
زيلینگ زولونگ جیلینگ ...
صدای یه وسیله ماگولی از جیب اکبر شاه میومد .
کفی از فرصت استفاده کرد و به آغوش وزير مردمی پناه برد .
- ها ماحمود توئی ؟! چی شده باز ؟! آمريکا حمله کرده ؟!
صدا پشت گوشی : من الان رفتم لرستان ... دارم تو زمینای این رعیتهای بدبخت شخم میزنم ! رییس زنگ زده گفته امسال ساعتها رو عقب جلو کنیم .

اکبر شاه پرهای ققنوس رو به صورتش میمالید .
- خیلی غلط کرده این حرف رو زده ... به کوری چشمش امسال اصلا به ساعتها دست نمیزنیم ... تا وقتی اکبر نمرده رهبر چی کارست ؟!
صدای بیل زدن از اون طرف میومد .
- باشه هاشمی جووون ... راستی یه کم دیر شده ! فکر کنم امروز نرسم زمینای پسته شما رو شخم بزنم ... ببخشید !
اکبر شاه با فرت فورتی چایی خودش رو سر کشید و بدون اینکه جوابی بده قطع کرد .
- خاک بر سر نمیتونه دو تا زمین رو شخم بزنه ...
دراکو به لباسهای عجیب اکبر شاه نگاه میکرد .
- ها ؟! ... بله ! کی بود ؟!!
اکبر شاه به جای عکسهای روی دیوار نگاهی کرد .
- ایحمید ماحمود نوژود بود ! نوچه من تو وزارت

دراکو نیم نگاهی به ساعت نماینده کشور ایران انداخت که تمام طلا بود .
- مشکل هسته ای شما حل نشد راستی اکبر جووون ؟!
اکبر شاه نم نمک به وزير نزدیک شد .
- ها ؟! نه جیگر ... ما هی به آمريکا پشت میکنیم و اونام از پشت به ما نفوذ میکنن بد مصبا از سیفید بودن ما خوششون اومده ! البته جورجی رفیق فابريک خودمه ها !! هوامو داره ...

دراکو در حال تلامس پرهای ققنوس بود :
- حرف حسابشون چیه آخه ؟؟
اکبرشاه با احساسات خاصی به وزیر نگاه میکرد .
- میگن شما اصلا هسته نداريد و نباید داشته باشید !
ققی :


دراکو اندکی احوالاتی در کف اون پارچه روی سر اکبر شاه بود که ناگهان شد انچه شد ...
- آخ اینجا چقدر گرمه
اون پارچه توسط اکبرشاه برداشته شد و یک کله اسموت شده و بی مو در زيرش نمایان شد .
دراکو :
- چیه عزيزم ؟! خوشت اومده ؟! پس بالاخره آره ؟!
وزير مردمی از ترسش بلند شد : اسموت کردید شما ؟؟؟؟؟
اکبر شاه هم ناخوداگاه دنبالش بلند شد .
- اره دیگه چیه مگه ... این طوری دوسم نداری ؟! خوشگل شدما ... نـــــــــــه غلام ؟؟؟
دراکو برای اولین بار در زندگیش احساس وحشت کرد .
- وزيرای قبلی شمام یه سر زده بودن خونه ما !
دراکو :
اکبرشاه یواشکی به سمت دراکو نزدیک میشد .
- گیلدی بی ناموس از روز سفرش به اونجا عوض شد ولی زورم به کینگی نرسید و فقط تونستم اسموتش کنم ... الانم اومدم تا رسما برای فردا شب دعوتت کنم خونمون دور هم باشیم .

دراکو عرق از سرو و صورتش میریخت .
- جاااااان ؟! تو روز روشن ؟؟ مزاحمتون نمیشم ! احیانا شما اهل ولایت قزوين نیستید ؟!

اکبر شاه پسته ای رو مورد عنایت قرار داد .
- مزاحمت چیه جیگر ؟! فائزه رو میفرستم بره خونه خونشون تا راحت باشیم ... وزير به این خنگی ندیده بودم تا حالا !! میگم اهل رفسنجانم جیگر !
دراکو برای اولین بار در زندگیش ارزو میکرد که ای کاش این ملاقات خفن رو قبول نمیکرد .

اکبرشاه : هی سیفیده !! چه خبر از حاجی ؟!
دراکو : حاجی ؟! حاجی خودمون ؟!
اکبرشاه با لبخندهای معروف خودش چشمکی با هزاران معنا به وزیر مردمی تحویل داد و پشت بندش اومد :
- آسلام رو حاجی از مملکت ما استخراج کرد دیگه ... منتها به دلیل اینکه خنگ بود نتونست نصفش رو یاد بگیره و شد فرقه جدیدی به نام آسلام !

سنسورهای مغز وزير از کار افتاده بود .
اکبرشاه دست در جیب خودش کرد و عکسی رو بیرون اورد که تصویر خودش در کنار حاجی و یک فرد دیگه بود که فوق العاده شبیه اکبرشاه بود اما لباسش سیاه بودو عینک به چشم داشت .
- ها این منم اینم رییس شورای ويزنگامات خامن ... یعنی پسته هاش خام هستن ( ایهام بود ) ... ظاهرا مقامش از من بالاتره اما چون سنش از من کمتره اداره کشور دست منه

دراکو یکی دیگه از پسته ها رو در دهان مبارک گذاشت و به عکس حاجی نگاهی انداخت که خیلی جوون بود و موهاش کمی تیفوسی نشون میداد .

زیلینگ زولونگ میلینگ !
همون وسیله عجیب اکبرشاه زنگ زد .
- ها ... توئی ماحمود ؟! چی شده باز ؟! چرا هی مزاحم میشی ؟!
از پشت گوشی زجه هایی شنیده میشد .
- قربان بجنبید که خزانه مملکت رو دارن هپولی هپو میکنن !!
اکبرشاه فاز از سرش پرید .
- کلید خزانه مملکت که دست منه !! چه طور امکان داره ؟؟ تو چه غلطی میکنی پس ؟! وزير ملت شدی چی کار کنی ؟!؟
دراکو گوشش رو تیز کرده بود تا مکالمات رو بهتر بشنوه .
- قربان من الان سر زمین همون کشاورزه هستم منتها چون هنوز هشت ساعت کارم تموم نشده اجازه نمیده برگردم پایتخت ! میگه هزار تومنم رو نمیده ... شنیدم خامن ... اوهووووم ... ببخشید قربان خاک رفت تو گلووم ... رفتن سر خزانه مملکت . چی دستور میدید ؟
صدای برخورد کله ماحمود به زمین از پشت گوشی برای پاچه خواری شنیده شد .

اکبر شاه :خامن ... اوهوووم ... پسته پرید تو گلوم ! من خودمو الان میرسونم ... فکر کرده میذارم پول ارث منو بالا بکشه ؟!
بوووووووق ( گوشی قطع شد )

اکبرشاه : وزیر جووون من یه سر برم ولایت که دارن سرمایه مملکت رو میخورن !! یکی روی دست من بلند شده انگار ...

اکبرشاه بدون هیچ حرفی ماچ آبداری از وزير گرفت و به سرعت از در خارج شد .

ایییییییییی
خودرو اسب زرد به سمت مملکت حرکت کرد .
وزير نگاهی به ققی انداخت که در دستان وزير از ترس سکته کرده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: گفتگوی جادوگران با وزير !
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید آقای نخست وزیر!!!
یه سوال داشتم؟!!
کارکنان وزارت هر پستی که می گیرند باید اطلاع بدن؟!!!

روز خوش
سارا اوانز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گفتگوی جادوگران با وزير !
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خب من به دستور عاليجناب(!) وزير محترم! براي تقديم استعفام اومدم!

بله..همينجور كه در اين اطلاعيه! يا به قولي اين دستور يا تهديد يا هرچي!! گفته شده من عضو گروهه مرگخوارانم..همون جاني نمي دونم چي چيا!!
خلاصه من خيلي وقت پيش قصد داشتم اين "استعفا" رو بنويسم كه قرار بود موضوع حل بشه ولي خب ظاهرا وزير محترم نتونستن موضوع رو حل كنند!
كلا نمي دونم چرا وزارت اين وسط بايد ساز مخالف بزنه!؟ موضوع جنگ بين دو جبهست..حالا اصلا چرا بايد وزارتخونه دخالت داشته باشه!؟ مگر اينكه اينجوري تعبير كنيم كه وزير دوست دارن در تمامي امور دخالتي مستقيم داشته باشن! كه البته اميدوارم اشتباه فهميده باشم!
در هر حال!! قرار بود كسايي كه عضو ارتشن بيان اعلام كنند! منم براي بار دوم ميگم كه هستم...گرچه نمي دونم اين ارتش و اينكه اعضاي وزارت عضوش باشن چه " خطري " براي وزير داره!

خب جناب وزير..اميدوارم در امر وزارت موفق باشيد!

پيتر پتي گرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
Re: گفتگوی جادوگران با وزير !
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام وزیر
وزیر جان من توی ارتش لرد هستم
و البته کاراگاه ها هم دونبال من میگردن چون بیل ویزلی رو دزدیدم( خودمهم نمیدونم کی)
برای همین فکر میکنم من اخراج شده باشم دیگه؟

اگه اینطوره ازت انتقام میگیرم

البته باید بدونی که من جاسوس لرد بودم و یه سری اطلاعات رو هم برای لرد منتقل کردم( اینو گفتم که خودم رو مهم جلوه بدم)

در آخر به شما پیشنهاد میکنم جلسه رو بیخیال بشی ما دیشب یکی گذاشتیم ضایع شد رفت پی کارش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!