جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[chat]] باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1385 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخ تو چقدر سیفیدی!!!

در تمامی اعصار روابط جنهای خانگی عشقولانه بود . حتی رابطه یک مجسمه جن خانگی با یک جن خانگی وبمستر نیز دیدنی بود . محبت از دماغ مجسمه بیرون می زد و در طرفی دیگر کریچر مجذوب این محبت شده بود .

و ایگونه شد که مرلین کبیر عشق را آفرید . !!!

ولدی : باب .. کریچر پاشو بریم ، ملت خشمگین نزدیک میشن .
کریچردر حالی که توجهی ولدی و اربده های ملت خشمگین نداشت ، خطاب به مجمه گفت :
- آه ای عشق من . بیا عضو حذب ما شو .
مجسمه : سیفیدجان مگه شما چه حذبی دارین :
کریچر بادی به غبغب داد و گفت :
- من وب مسترم .

به یکباره چهره مجسمه برافروخته شد . بسرعت تغیر رنگ می داد . اول سیاه شد . بعد زرد شد . یکدفعه یشمی خال خال پشمی شد . بعد از کله اش دود بلند شد . وقتی دودا همه محو شد آبی شد و در آخرم قرمز شد . مرلین نسیب هیچکس نکنه . ناگهان تمامی مجسمه های داخل حوض تکان خوردند و به این حالت به کریچر و یاران ظالمش نگاه کردند .

مجسمه جن خانگی : هومک ... پس وب مسترین . ها ؟ پس شماهایین که نژاد پرستی می کنین . ها ؟
کرام یا کریم یا همان کریم پوست کلولوفت ( ورژن جدید کرستف کلمب ) : سلام چطوری ؟
ولدی ( توی دلش ) : عجب غلطی کردیم با این حاجی گشتیما . ببین مارو توی چه دردسری انداخته .

از طرف دیگر سالن هم صدای آگومبا ... گومبای ملت خشمگین می آمد که بسرعت نزدیک می شدند . در راس ملت خشمگین ، بلرویچ در حالی که همچنان در توهم قرصهای تهم زا بود و تسبیح و لنگش را در هوا می چرخاند و اربده می کشید :

- آهای نفس کش ... آگومبا گومبا ... دیشب اومدم خونتون نبودی ، راستشو بگو کجا رفته بودی ... آهای نفس کش ... حالا دیگه منو می پیچونین ... آگومبا کومبا ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1385 01:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کرام: اصلا به شما چه مربوطه لرد بلرویچ عزیز؟...شما که جزو ما سه متهم نیستی!
لرد بلرویچ: همین شکلی گفتم شاید بخواین منم عضو گروه مدیریتتون کنین!

در یک حرکت انتحاری کرام فکری به نظرش میرسه و اون هم اغفال کردن لرد بلرویچ بود!

کرام: بیا عزیزم!...بیا دست و پای مارو باز کن بعد من مدیرت میکنم!...بیا عزیزم!...گوگولی مگولی!...قربون پشت موت!

در یک لحظه ی کاملا انتحاری تر لرد بلرویچ اغفال میشه و لحظه ای بعد دست و پای چهار متهم بازه...
در طرف دیگه آنیتا هنوز در حال گریه کردنه و وزیر مردمی در حالی که دستش رو دور گردن آنیتا حلقه کرده داره بهش دلداری میده!!(!)...

وزیر: اشکال نداره دختر خوب!...تو مثلا زن خونه ای!...باید طاقتت بیشتر از اینا باشه!
آنیتا: نه میدونی آخه چیه وزیر؟...سدی خیلی اذیتم میکنه تو خونه!
وزیر: واقعا؟...خب پس چرا به بابات نمیگی؟
آنیتا: ویزیر گفتم!...ولی گوش نمیکنه که!
وزیر: باشه من خودم باهاش صحبت میکنم!
(نکته: و این مقدمه ای میشه برای پستهایی در ""دامبل و خانواده!!"" )

در طرف دیگه سه متهم به طرز فجیعی میدوند و اون طرف تر لرد بلرویچ داره به جمعیت میفهمونه که قرصهای توهمزای اکس مصرف کرده بوده و نمیدونسته که داره چی کار میکنه و دست خودش نبوده!

اما به نظر میرسه همه چیز دست به دست هم دادند تا این سه متهم از وزارتخونه بیرون نرن...چون در یک حرکت انتحاری مجسمه ی جن خانگی در وسط حوض وزارتخونه بر روی کریچر میپره!!

- آخ تو چقدر سیفیدی!!!

-------------------------------------------------------------------------
دست شما درد نکنه که از حجم زیاد پستهاتون کم کردین...ولی بازم کمتر باز میشه!
هنر اینه که تویه چند خط بتونی یه عالمه مطلب بیاری و پوز همه رو بزنی...نه اینکه بگی بفرما من این همه نوشتن!
به هر حال قشنگ و جذاب بود که باعث شد من ادامه بدن!
قشنگ و جذاب و کوتاه!...این شکلی باشه یه نمایشنامه توپه که البته منکر نمایشنامه های خوبتون نمیشم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1385 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لبخند خفنی که بر روی لبان دراکو بود، نشانگر تمام شدن کار آن سه نفر بود یا همون " این سه نفر!". دامبل در یک حرکت آنتحاری فریاد میزنه:
_ ملت!!....از این طرف!!....بیگیریدیشون!!!
ملت همه میریزن سر اون سه تا و در عرض ایکی ثانیه، اونا رو طناب پیچ می کنن. کفتر هم از اون بالای میای و اون جواد رو میندازه روی ولدی.
بلیز در این لحظه به شدت جو گیر میشه و میگه:
- چوب داریوس!!
و چهار تا چوبه ی دار قشنگ و ناناز، کنار حوض وزارت، علم میشن!! ملت هم باز جو گیر تر و از پست بلرویچ عبرت نیاموخته تر، در یک حرکت کاملا آنتحاری، اون چهار تا رو میفرستن بالای چوب دار!!
بازم مثل پست بلرویچ، همه منتظر دستور ویزیر مرمی هستن که یهو...
آهنگ میان پرده ی لاکپشتهای نینجا نواخته میشه و شکل ویزیر که داره موهاشو پریشون میکنه، می یاد روی صفحه تی وی!!
یهو، آنیتا دامبلی بندری زنان وارد میشه!! ( نکته ی بچه شناسی: بچه ی دامبله دیگه!!) ملت همه کف می کنن و میگن:
_ آه...بیا.... ولک...ولک.... ایولا!!..آهان..
دامبل هم که میبینه دخترش داره شغلشو ازش میگیره، یکی میزنه تو گوشش و میگه:
_ دختری که شوهر داره، جلو مردای دیگه بندری نمیزنه!!...بیشین سر جات!!
بعد خودش شروع میکنه به بندری زدن!! آنیتا بغض میکنه، آما میبینه که کسی شعر نمی خونه، خودش شروع میکنه به خوندن:
_ بندر پسراش خوش چش و...
آما در همین لحظه سرژ با یک خروار ریش وارد میشه و میره جلوی آنیتا و یکی میزنه تو گوشش و میگه:
_ دختری که شوهر داره، جلوی مردا شعر نمی خونه!!!
و خودش شروع میکنه به خوندن!!! آنیتا یه قطره اشک میریزه و در همین حین، دراکو که جو گیر شده بود و داشت به شدت هلیکوپتری میزد، میره یه عملیات :bigkiss: روی آنیتا انجم میده! آنیتا هنوز تو توهم بود که یهو گیلدی از تو سوراخ گوش باباش میپره بیرون و میره طرف آنیتا و یکی میزنه تو گوشش و میگه:
_ دختری که شوهر کرده، به مردای دیگه تنفس نمی ده!!
آنیتا اینبار دیگه طاقت نمی یاره و میزنه زیر گریه!! ملت اونطرف تر دارن به صورت کاملا غیر آسلامی، بندری و هلیکوپتری میزنن! کرام و ولدی و کریچر و صد البته بلرویچ با دیدن این صحنه های فجیع(!) فکری به کلشون میزنه و سعی میکنن که خوشون رو آزاد کنن! آما....
بازم آهنگ لاکپشتهای نینجا نواخته میشه! اما ایندفعه تصویر آنیتا که غمگینه می یاد رو صفحه!
آما نمی تونن و کرام میگه:
_ ها... بچه ها...این آنیتا دامبلی رو باید اغفال کرد!!
ولدی چشماش گرد میشه و میگه:
_ اون؟!!..... آخه توی این موقعیت چه ربطی داشت؟!!
کریچر داره بندری میزنه! کرام سرشو تکون میده و میگه:
_ باید یه جوری راضیش کنیم تا بیاد ما رو آزاد کنه!!
کریچر داره قر میده! بلرویچ تسبیحشو تو دستاش جفت و جور میکنه و میگه:
_ باید راضیش کنیم تا به حاجی زنگ بزنه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1385 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
حاجی : ای بابا چرا این موتور روشن نمیشه .
حاجی باز هم سعی کرد اما موتور روشن نشد . ناگهان ققی در حالی که باتری های موتور رو داشت به حاجی نشون میداد از زیر موتور بیرون آمد .
ققی : هر کی تو رو نشناسدت من میشناسمت . برای همین از قبل باتری های موتورتو دراورده بودم . قوووهاهاهاها !
حاجی :
آلبوس در یه حرکت انتحاری به بالای سکویی پرید و فریاد زد :
- این عامل فساد آسلام رو همین الان دستگیرش کنید .
حاجی : نه صبر کنید من الان توضیح میدم نهههه....
اما قبل از این که حرفهای حاجی به اتمام برسد ملت غیور جادوگر به روی او پریده بودند و او رو به صورت طناب پیچ دراوردن .
بلرویچ : خب حالا بریم نوبت سه پرنده فراریه دیگرمون !
ققی : بله نفهمیدم ، کسی از پرنده صحبت کرد ؟
بلرویچ : خب این یه اصطلاحه .
ققی : تو به نژاد ما توهین کردی !
بلرویچ : کردم که کردم که چی ؟
بلیز به وسط معرکه پرید و فریاد زد :
- یه بار دیگه با همکار من اینجوری حرف بزنی .....
بلرویچ در یه حرکت انتحاری تسبیحشو بالا گرفت و گفت :
- میخوای چی کار کنی ؟
ققی : این کار ... آی نفس کش !
ققی به روی بلرویچ شیرجه زد و اونو انداخت زمین اما یکی از چنگالاش به بلیز گیر کرد و به همین دلیل ضریب خشانت بلیز بالا رفت و اونم به روی ققی پرید و در همون حال بلرویچ با اون تسبیح یکی زد تو سر بلیز ، بلیزم زنجیرشو دراورد و .....
ملت جادوگر که شاهد درگیری شدیدی بودن بلافاصله به میان دعوا پریدند تا بلرویچ و ققی و بلیز رو از هم جدا کنند . اما گویا این کار شدنی نبود تا اینکه صدای آلبوس بلند شد :
- دارن فرار میکنن ، از باجه تلفن درومدن دارن فرار میکنن !
ملت جادوگر که ظاهرا متوجه حرفهای آلبوس نشده بودند دوباره مشغول شدند
اما ناگهان وزیر مردمی گفت :
- ها.... این سه خائن دارن فرار میکنن بگیرینشون !
ملت جادوگر که فرکانس ظریف صدای وزیر رو با تمام وجود دریافت کرده بودند به یکباره سرهاشونو به سمتی که وزیر مردمی اشاره میکرد برگردوندند و در همان حال متوقف ماندند .
...دوربین روی سالن زوم کرده .... سه پیکر ، یکی کوچک یکی خمیده و یکی دراز و باریک در حال فرار بودند .
بلافاصله ملت به دنبال کریچ و کریم و ولدی افتادند . حالا هی ملت بدو سه خائن بدو ، ملت بدو سه خائن بدو . ملت بدو ، ملت بدو ...د.... پس سه خائن کجا رفتن
ملت با سرعت از کنار حوض بزرگ وزارت که در درون آن مجسمه جن و جن خانگی و جادوگر و سنتوری قرار داشت عبور کردند و در امتداد راهرو ناپدید شدند .
مدتی گذشت . ... دور بین روی حوض زوم کرد .... همه چیز به نظر عادی میرسید . ...دوربین روی مجسمه جن خانگی زوم کرد که از دهن آن آبی مثل فواره بیرون میامد ..... ناگهان مجسمه زد زیر سرفه .
کریچ : خب دیگه رفتن دوستان بیاین بیرون
بلافاصله کرام از پشت مجسمه جادوگر و ولدی از زیر آب درومدند .
کریچ : کوووهاهاهاها عجب دورشون زدیما .
ولدی : ووووهاهاها فکر رو حال کردین ؟ الکی که نیومدن منو لرد کردن !
کرام : بچه ها بهتره تا نفهمیدن از اینجا بریم .
سه خائن قصد کردن از اونجا دور بشن . کریچ جلوتر از همه ، کرام پشتش و ولدی هم پشت اون دوتای دیگه . ناگهان چشم کریچ به فردی خفن افتاد که مقابل اونا ایستاده بود .
کریچ و بلافاصله ایستاد و کرام که حواسش نبود خورد پشتش و ولدی هم خورد پشت کرام ( جای گیلدی اینجا خالی بود )
هر سه با تعجب به کسی نگاه کردند که جلشون ایستاده بود سپس همگی با هم آب دهنشونو قورت دادند و گفتند :
- وزیر مردمی ، دراکو !!!!
دراکو : دوووهاهاها هیچ وقت نمیتونین وزیر مردمی رو دور بزنین . شعار من کمک به مردم و ریشه کن کردن فساد در جامعه است .
سه خائن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1385 04:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و یارانش در باجه گیر افتادند و تنها شاهد نزدیک شدن ملت خشمگین بودند .
ملت :

در راس ملت ، جوادترین جوادها ، بلرویچ ، در حالی که تسبیح اش را می چرخاند ، با خشم به آنها نگاه می کرد .
ناگهان فکر جدیدی به ذهن لردی رسید . او گوشی تلفن را برداشت و طوری وانمود کرد که هدف اصلی اش از آمدن به داخل باجه ، تلفن زدن بود .
حاجی : لردی بازم سوتی دادی . اون گوشی فرمالیتست . بزار سر جاش تا آبرومون بیشتر نرفته .
لردی :

ملت همچنان با خشم و گامهای استوار نزدیک می شدند . حاجی و یارانش به فکر فرو رفتند . ملت نزدیک می شدند ، حاجی فکر می کرد ، ملت نزدیکتر شدند ولی حاجی باز فکر می کرد ، ملت به باجه رسیدند ، حاجی همچنان در فکر بود . ناگهان لامپی در بالای سر حاجی روشن شد .

کریم ( کرام سابق ) : شانس آوردیم فکری به ذهن حاجی رسید و گرنه بیچاره بودیم . نه ولدی ؟
ولدی : آری ... باشد که ذهن خلاق حاجی ما را یاری کند تا فرار کنیم .
کریچر : این چه وضع حرف زدنه لردی ، همین کارا رو کردی علیه مون حذب تشکیل دادن .

در خارج از باجه تلفن حاجی برای انجام نقشه اش ، وسط ملت خشمگین رفت و با ترس و لرز گفت :

- ملت جمع شین قبل از مرگم یه صحبتی باهاتون بکنم .
ملت :
حاجی : ببینین فرزندانم من حاجیم ، حاجی دارک لرد ، شناختین .
ملت :
حاجی : ما هر کاری می کنیم برای راحتی جادوگراست . باور کنین . دلبستگی من به جادوگران و اعضاش بیشتر از اون چیزیه که فکرش رو می کنید .
ملت :
حاجی به هدفش رسیده بود او از این فرصت استفاده کرد ، حاجی ناگهان نگاهی به سقف انداخت و گفت :
حاجی : وای باورم نمیشه اونجارو !

ملت نابغه و قهرمان دوباره گول خوردند .

و شد آنچه که حاجی می خواست بشود .
حاجی با نامردی و بدون توجه به یارانش بسرعت به سمت موتور رفت .

یاران بیچاره حاجی :
کریم : ای حاجی نامرد . من از همون روز اول به عله گفتما .
لردی : باشد که در جایی دیگر بسزای این خیانتت برسی .

حاجی هندل زد . ولی موتور روشن نشد . حاجی دوباره هندل زد و دوباره موتور روشن نشد . حاجی دیگر هندل نزد ، زیرا آلبوس در مقابلش سوئیچ موتور را تکان تکان میداد .

حاجی :
یارانش :
ملت نابغه :
آلبوس :
--------------------------------------------------------
بدستور لرد دومبول عزیزتر از جانم کوتاه نوشتم . اصلا می خوای یه حذب کوتاه نویسی راه بندازم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1385 02:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت در یک حرکن انتحاری کریچر و لرد و کرام و حاجی رو به همدیگه میبندن....

آلبوس: جن خانگی کریچر به دلیل رواج نژادپرستی در میان جن ها و لرد ولدمورت به دلیل اینکه من میخوام! و کرام به دلیل اینکه خیلی مظلوم است و حاجی به دلیل رواج باناموسی به حبس ابد و اعدام محکوم میگردند!
دارکو:بابا بی خیال دامبل!
آلبوس: دامبل باباته و جد و آبادت!...همین که گفتم!!

اما در یک لحظه چهارنفر متحم به طرز مشکوکی به بالای سرشون خیره میشن و لبخندی ملیح بر لباشون میشینه!

ملت:پچ پچ پچ...اینا چشون شده؟

دامبلدور: هوی تام!...منو نگاه!...چی مرگتون شد شما!
لرد: هی ملت بیاین اینجا!

ملت همگی دور لرد و سه نفر دیگر جمع میشن...

لرد: اونجارو نگاه کنین(با دست به نقطه ای بر سقف اشاره میکنه)....از اون بالا کفتر میایَ!!!

در یک لحظه ملت به آن نقطه خیره میشوند و چهار محکوم برقی از بین جمعیت خودشون رو به در خروجی میرسونن و داخل اون میشن....ولی غافل از اینکه به اشتباه وارد در ورودی وزارتخونه...یعنی باجه ی تلفن شده اند!
-------------------------------------------------------------------------
ملت جان من بیاین کوتاه بنویسیم!...این تن بمیره!!
در ضمن به صورت انتحاری موضوع رو عوض نکنین...من آخر نمایشنامه یه سوژه دادم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1385 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز جان ظاهرا فقط منو تو ، توی وزارت پست می نوازیم . خوشم میاد همیشه در عرصه ها حاضری .

-------------------------------------------

- خب حالا با این ظالمین چی کار کنیم ؟

این جمله دراکو مالفوی بود که با نیشخند همیشگی خود بر زبان آورد ؟
صداهایی در جواب دراکو از ملت خشمگین برخواست :
- بسوزنینشون .
- این ظالمین رو تکه تکه کنین .
- یه پاشونو به درخت ببندین ، یه پاشونم به جاروی پرنده ، بعد اینقدر بکشین تا از وسط نصف بشن .
- توی کاسه توالت خفشون کنین ...

در این بین بلیز و بلرویچ آرام و قرار نداشتند و از یک سمت اتاق به سمت دیگر می رفتند و هنگامی که از کنار یکدیگر عبور می کردند به هم می گفتند :
- به نظر تو چیکارشون کنیم .
و دوباره به راهشون ادامه می دادند . آلبوس نیز در کنار کفترش نشسته بود و گرم صحبت با او بود . لردی و کریچر با دست و پای بسته در کف اتاق ناله می کردند و تقاضای بخشش داشتند . تا اینکه لامپی در بالای سر بلرویچ روشن شد .

- یافتم ... یافتم .
بلیز : خب به سلامتی . چی رو یافتی ؟
بلرویچ : فهمیدم با این ظالمها چیکار کنیم . سرشونو از تنشون جدا می کنیم .
ملت قهرمان :
بلیز : فکر خوبیه .
دراکو : وا بلرویچ ... دفتر من خونی میشه . ولی اشکال نداره .

خلاصه همه موافقت خودشونو اعلام کردند . بلرویچ ردایش را کنار زد و از پشتش دو تبر بزرگ بیرون کشید . یکی را به بلیز داد و دیگری را خودش نگه داشت . ارتفاع تبرها از قد کریچر بلندتر بود . کریچر با دیدن این صحنه جیغ کشید و در جا غش کرد . ولی لرد غش نکرد ، برعکس مانند یک مرد اربده ای بلند کشید .
- شما ها هیچ غلطی نمی تونین بکنین . من لرد سیاهم .
ولی افسوس که چند لحظه بعد زد زیر گریه .
- شما رو به مرلین منو نکشین . من تازه کارم . هزارتا آرزو دارم . تازه طرحی در راستای بهینه سازی رول در امپراطوری دادم . منو نکشین . خواهش میکنم .

تلاشهای لرد بی فایده بود . از برق چشمان بلرویچ و بلیز ، معلوم بود که در تصمیمشان جدی اند . بلرویچ نگاهی به دراکو و دامبل انداخت . او منتظر دستور آنها بود . دست دراکو بالا رفت . نفسها در سینه حبس شد . دراکو نگاهی به دامبل انداخت . دامبل سرش را به نشانه تایید تکان داد . نفسها همچنان در سینه حبس بود . بلرویچ و بلیز تبرشان را بالا بردند . نفسها هنوز در سینه حبس بود ( بدلیل طولانی شدن مدت نفس نکشیدند عده غش کردند ) . بلرویچ گردن لرد را هدف گرفته بود و بلیز گردن کرچر غش کرده را . دراکو دستش را پایین آورد .

و شد آنچه که نباید میشد . اصلا چرا اینطوری شد ؟

بلرویچ و بلیز تبرها را بر گردن آن ظالمان فرود آوردند . دو سر روی زمین قل خورد و قل خورد و باز هم قل خورد . ملت قهرمان جیغ می کشیدند . ولی بلیز و بلرویچ قاه قاه می خندیدند . از بدن بدون سر کرچر خون بیرون میزد ولی از بدن سیاه و شیطانی لرد سوسکهایی سیاه بیرون می آمدند که نشان از سیاهی لرد می دادند .

همه چیز به خوبی و خوشی در جریان بود که ناگهان ندایی آشنا از آسمان به گوش رسید :

- باب این چه وضعشه . بلرویچ این چه کثافتکاریه . فیلم ترسانکه مگه . بلیز تو چرا ؟! تو که اینقدر بیرحم نبودی . گفتما با این بلرویچ جواد نگرد . وبمستر سایتو چرا کشتین ؟ ، حالا اون هیچی ، لردی رو چرا کشتین ؟!. بیچاره تازه ظهور کرده بود . بعد از اینهمه مدت یکی لرد شد ، اونوقت شما دوتا کشتینش .

شرمندگی در چهره بلرویچ و بلیز موج میزد . دراکو در حالی که بدنبال صدا می گشت پشت دامبل غایم شد . کفی هم در بقل دامبل خودشو به خواب زده بود . ولی برعکس همه دامبل نیشش باز بود . ندای آشنا در ادامه گفت :

- من نمی دونم یه جوری خودتون درستش کنین . من رفتم به کارای زوپس برسم .

و اینگونه شد که طرح بلرویچ با شکست مواجه شد . ( پس این جذب لیبرال ، چیکار میکنه . ما آزادی می خوایم . )

---------------------------- Backup ----------------------

بلرویچ گردن لرد را هدف گرفته بود و بلیز گردن کرچر غش کرده را . دراکو دستش را پایین آورد .

ولی اینبار نشد آنچه که نباید میشد .

دو مرد با کلاه کاسکت ، در حالی که دوترکه برروی یک موتور پرنده نشسته بودند از پنجره وارد شدند .

- دستا بالا هیچکس از جاش تکون نخوره . ما اومدیم این دو ظالم رو ... آخ ببخشین ... لردی و کریچر عزیز رو نجات بدیم . هیچکس از جاش تکون نخوره .

دو مرد غریبه ، کلاه کاسکتشان را از سر برداشتند و چهره های خود را به نمایش گذاشتند . لرد با دیدن چهره آن دو دوست با گریه گفت :

- حاجی دارکی ، کرام ! من می دونستم شما نجاتمون میدین . اینا می خواستن منو بکشن .
حاجی دارکی : قصه نخور لردی ، برادر ناتنی من ، ما نجاتت میدیم .

حاجی دارکی از موتور پیاده شد و در حالی که چوب دستیش رو بطرف ملت گرفته بود بسمت لرد و کرچر رفت .

دست و پای آنها رو باز کرد . لرد سریع ترک موتور پرید . و با خنده به ملت زل زد حاجی هم کریچر بیهوش رو زیر بغل زد و بسمت موتور رفت . او به موتور رسید ولی سوار نشد . کرام در حالی که جو موتور سواری گرفته بودتش گفت :

کرام : قام... قام قام ... حاجی بشین بریم ... قام قام ... چرا نمیشینی حاجی .
حاجی : ببینم کی تورو وب مسترت کرده ؟
کرام : خودم شدم حاجی . قام ... قام .
حاجی : این موتور چند نفرست کرام ؟

ناگهان کرام همه چیز را فهمید او بالاخره فهمیده بود و دیگر قام قام نمی کرد بلکه سرش را پایین انداخت و می گریست .

کرام : حاجی شرمندم . طرح نجات با شکست روبرو شد .

حاجی هیچ نگفت و تنها به ملت خشمگین اطراف نگاهی انداخت و آب دهانی قرت داد .

و اینگونه شد که چنین شد ، ای کاش نمی شد .

.....

-----------------------------------

نکات نمایشنامه رو هم خودتون در بیارین .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: شنبه 26 فروردین 1385 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نکته نمایشنامه بلرویچ :
بلرویچ چی کار نکرد که ازش انتظار نمیرفت

---------

ققی : ای کریچره خائن اینجا هم دست از سر من بر نمیداری ؟ میخواستی بر علیه من کودتا کنی ؟
دامبل : هووووی ولدی حالا دیگه شخصیت منو بد نام میکنی ؟
دراکو : کریچره بوووووووووووووق و ولدیه بووووووووووووقتر شما ها......
ولدی و کریچ بدون توجه به داد و قال راه افتاده و حرفهای بی ناموسی رد و بدل شده به فرار خودشون ادامه میدادند . کریچ که به علت پاهای کوتاهش عقب مونده بود هن هن کنان به لرد گفت :
- ولدی جون صبر کن من پاهام کوتاهه نمیتونم بهت برسم .
ولدی : این است قانون داروین . موجوداتی که نتونن خودشونو با شرایط طبیعی تطبیق بدن از بین میروند و اونایی که سازگاری بیشتری دارند باقی میمونند ( درس دو سال پیش من )
کریچ : نهههههههههه
در همون لحظه ققی در یک حرکت انتحاری بالهای زیبایش رو باز کرد و به روی کریچ شیرجه رفت و در یک آن کریچ رو از روی زمین بلند کرد .
جمعیت حیران شروع به دست زدن کردن .
آلبوس : الحق که کفتر خودمی
کریچ : ولم کن . ولم کن !
ققی : قوووهاهاها !!!
لرد بدون توجه به کریچ به سمت یکی از پنجره ها رفت و مانند خفاشی از آن به پایین پرید .
ملت
آلبوس : ای بابا باز این تام از دستمون در رفت .
در همون لحظه بلیز گفت :
- ببخشید من متوجه نمیشم . مگه وزارت خونه طبقه پایین نیست ؟ مگه این پنجره ها جادویی نیستن ؟ پس این لرد کجا پریده ؟
لردبلرویچ : ای بابا حالا نویسنده برای جذاب شدن داستان یه سوتی دادش شما چرا انقدر بزرگش میکنی ؟
در همون لحظه وزیر مردمی پرید وسط و گفت :
- نگران نباشین الان لرد رو میگیرم .
دراکو اینو گفت و با سرعت نور از در خارج شد و از پله ها پایین رفت .
مکان : پایین پنجره دفتر .
دراکو نفس نفس زنان خودش رو به آنجا رسوند . هنوز صدای سووووووووووووتی که نشان دهنده سقوط لرد بود شنیده میشد .
وزیر مردمی دستاش رو باز کرد و با آغوش باز لردی رو روی هوا قاپید .
ولدی : آخی ... چه جای نرمی . فرود اومدم .
لرد همانطور که لبخند ملیحی بر لب داشت روش رو برگردوند و چشمش به وزیر مردمی افتاد که اونو روی هوا قاپیده بود . بلافاصله لبخند بر روی لبش خشک شد .
دراکو : ولدی رو بلند کردم !
ولدی : باب ... چرا نمیشه تو رو دور زد ؟ همیشه آخر نمایشنامه ها ولدی باید فرار کنه !
دراکو : علتش اینه که من وزیر مردمیم و برای ساحره ها و جادوگران غیور این مرز و بوم هر کاری میکنم . حالا تو رو هم میبرم پیش کریچر تا جلوی جمعیت به سزای اعمالتون برسونمتون !
لرد با نگرانی آب دهنشو قورت داد و در انتظار سرنوشت شومش باقی ماند .
چند لحظه بعد : مکان دفتر وزیر .
ولدی و کریچ دست و پا بسته یه گوشه دفتر دراکو بودند و ملت نیز دورشون حلقه زده بودند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1385 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه . اونها باید به سزای اعمال ارزشی شون برسن . تا درس عبرتی باشد برای ویزیر آینده . و معاون ویزیر بعدی و کفتر بی تربیتش که بی شرمانه جای جای مملکت آسلامی را با فضولات خود می آلاید .

این دیالوگ زیبا را بلرویچ با جدیت و وقار خاصی بر زبان آورد .

ملت جادوگر که لحظه ای قبل اینگونه بودند هم اکنون اینگونه شدن و با فریادهای خود حرف بلرویچ را تایید کردند .

- آره درسته ... باید دارشون بزنیم .

- اونها باید به سزای اعمال ارزشیشون برسن .

با حمایت دوباره ملت جادوگر ، کودتای سیاه جادوگری تکمیل شد و در آستانه پیروزی قرار داشت . لبخندی ملیح در چهره آلبوس و بلرویچ شکل گرفت و در سویی دیگر آن بی چارگان وزارتی می گریستند و التماس می کردند .

وزیر : نه خواهش میکنیم مارو نکشین . هر کاری شما بگین انجام میدیم . باور کنین من هر کاری کردم بخاطر این مملکت بود و صلاح شما ملت جادوگر را می خواستم .

در جوار وزیر ، بلیز پا بر زمین می کوبید و ضجه زنان با لحنی ادبی که از او انتظار نمی رفت ، فریاد میزد :

- آری . این است پاداش سالها تلاش و زحمت . سالها رنج و سختی . آری این است ؟ نه جدی ... این است ؟

کفی را که نگو . طوری می گریست که دل هر گربه ای کباب میشد . اشکهایش به زمین ریخت و باعث زنده شدن دو سوسک له شده شد .

آلبوس دست راستش را بالا برد . نفسها در سینه حبس . هوکی ، مامور اعدام در حالی که نیشخند شیطانی بر لب داشت ، در انتظار پایین آمدن دستان آلبوس بود . بلرویچ بر خلاف همیشه می خندید ، نا فرم هم می خندید .

و شد آنچه که نباید میشد .

آلبوس دستش را پایین آورد و هوکی نیز دسته را کشید . سه وزارتی به دار آویخته شدند و در حالی که تاب میخوردن ، جان می دادند .

ناگهان ندایی از دوردست بگوش رسید :
- باب ... آلبوس ، بلرویچ بی خیال . شما که اینقدر ظالم نبودین . ول کنین اون بیچاره هارو .

آن دو ظالم در جواب ندا دهنده گفتند .
- برو باب دلت خوشه ، ما سالهاست در انتظار این لحظه ایم .

ندا دهنده ضایع شد و با عصبانیت گفت :
- نزدیک است روز رسوایی ظالمان

و شد آنچه که باید میشد که ایکاش زودتر میشد .

- دو طلسم از دور دست شلیک شد و به طنابهای وزیر و معاونش برخورد کرد و همانند فیلمهای وسترن آن دو را نجات داد .
دو مرد در عملیات انتحاری از پنجره وارد شدند .
یکی با ردای پاره پوره ، پشت موی بلند و تسبیح به دست . و دیگری پیرمردی با ریش بلند نقره ای و موهای سفید بلند . ( بله درست حدس زدین اونها بلرویچ و آلبوس واقعین . پس آن ظالمها کین ؟ )

آلبوس حقیقی : حالا دیگه ویزیر مردمی و معاون سختکوشش رو اعدام می کنین . از همه مهم تر کفی منو دار میزنـ ...

و فهمید آنچه را که تا بحال هر ماگل بیمخی می فهمید .

آلبوس به سکوی اعدام خیره شد . کفترش بال بال میزد و سعی در بالا کشیدن خود داشت . آلبوس طلسمی به طرف طناب ققی روانه کرد و او را نیز از دست ظالمان نجات داد .

آن دو ظالم که دیگر لو رفته بودند ، در یک حرکت انتحاری ، هالیوودی ماسک از چهره برداشتند ( دقیقن مثل فیلم ماموریت غیر ممکن ) . و پا به فرار گذاشتند .

بلرویچ : پناه به ریش مرلین . ولدی و کریچر . پس آن دو ظالم کودتاگر شما بودین ؟!

و شد آنچه که از بلرویچ انتظار نمی رفت ؟

------------------------------------------------
خب . نکات این نمایش نامه زیادن ولی اصلیش اینه .

بلرویچ چه کاری کرد که از او انتظار نمی رفت ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: دفتر ارتباطات مردمی دراکو مالفوی
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1385 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز : الو سلام بلیز صحبت میکنه معاونه وزیر !
صدای همون یاروئه از پشت گوشی شنیده میشه :
- بلیز جون قربون دستت برم بدو بیا یه سر به دفتر وزیر بزن که وزیر و ققی رو دارن با هم میکشنشون
بلیز
یارو : فقط بدو بیا !
بلیز : هووووم . الان که کار دارم وایسا این کارام تموم شه میام
همون سبیلوئه : تا اون موقع ده بار وزیر رو ققی رو کشتن .
بلیز : حالا بزار ببینم چی میشه .

((((((((( دو ساعت بعد )))))))))))

بلیز با آرامش وارد سالن میشه و با آرامش بیشتر حوض رو دور میزنه و به سمت مرد سیبیلو رهسپار میشه .
در اون لحظه چشم بلیز به عده ای از جادوگران و ساحره ها می افته که بدون در نظر گرفتن فاصله آسلامی در کنار هم دمه در دفتر وزیر تجمع کرده بودند و داشتن تظاهرات میکردن .
- دارش بزنین . -
- همین الان هردوتاشونو دار بزنین !
- باید عبرتی بشن برای بقیه!!!
بلیز با تعجب حوض رو دور میزنه و به مرد سیبیلو نزدیک میشه .
مرد سیبیلو که سرش پایین بود با خشم میگه :
- باید بری ته صف !
بلیز : فکر میکردم بهم زنگ زدی که بیام وزیر رو نجات بدم
مرد سیبیلو سرش رو بلند کرد و با دقت به صورت بلیز نگاه کرد .
مرد سیبیلو : ببخشید شما ؟
بلیز در یک حرکت انتحاری زنجیری رو از ناکجا دراورد و اونو به صورت افقی بر سر کچل مرد فرود آورد و با این کار خطی آتشین رنگ رو به وجود آورد که با توجه به خطهای تسمه بلرویچ کله مرد کچل رو به چهار قسمت مساوی تقسیم میکرد .
مرد سیبیلو که از درد اشک در چشمانش جمع شده بود به در پشتی اشاره کرد و گفت :
- آهان فکر میکنم یادم اومد . شما همون بلیز زابینی هستید معاون وزیر . فکر میکنم اون تسمه قبلیه که به سرم خورد باعث شد همه چیز از کلم بپره و با این زنجیر دوباره اومد سرجاش . از اون در پشتی برین .
بلیز بدون توجه به جمعیت معترض صف رو دور زد و از در پشتی وارد شد و در همون حال با یکی از عجیب ترین منظره ها روبه رو شد .
در اتاق دراکو ، حال یه سکوی دار بزرگ قرار داشت که در بالای آن دراکو و ققی ایستاده بودند . از اون سمت هوکی و رونان داشتن طناب های دار رو به دور کله هاشون مینداختند و بلرویچ و آلبوس هم کنار هم ایستاده بودند و داشتند صحنه رو تماشا میکردن . جمعیت معترض نیز از پشت در داشتن صحنه رو نظاره میکردن .
بلیز در یه حرکت شجاعانه به بالای سکو پرید و در بین ققی و دراکو ایستاد .
بلیز : معنی این کارا چیه ؟ هر کی بخواد که وزیر مردمی رو دار بزنه اول باید منو دار بزنه !
دراکو : اوه بلیز میدونستم بالاخره میرسی و نجاتم میدی .
ققی : با وجود بلیز دیگه هیچ خطری مارو تهدید نمیکنه !
جمعیت حاضر با خشانت به هم نگاهی انداختند و لبخندی شیطانی بر صورتشان نشست
(((((((((( چند لحظه بعد ))))))))))
بلیز نیز در حالی که طنابی در دور گردنش قرار داشت در بین ققی و دراکو ایستاده بود .
بلیز گریه کنان گفت:
- آقا توروخدا منو نکشین . این دراکو مارو اغفال کرده .
ققی : دومبول جووون چرا میخواین منو بکشین ؟ بابا من کفترتم . همون کفیم .
دراکو : نارسی کجایی که پسرتو دارن میکشن
هوکی در حالی که دستگیره ای رو در دست داشت گفت :
- آقا فقط اجازش رو بدین تا اینارو خلاص کنم .
در همون لحظه آلبوس طومار بلند بالایی رو دراورد و شروع به خواندن کرد :
- اینجانب آلبوس دامبلدور ملقب به دومبول همراه با عده ای از معترضین قصد داریم در یک حرکت ورزش دوستانه (؟) وزیر و معاونینش را کشته و از روی زمین پاکشون کنیم . باشد که آسلام پیروز شود .
جمعیت شروع کردن به هورا کشیدن و شعار دادن
وزیر و معاونین
آلبوس ادامه داد :
اما جرمهایی که دراکو وزیر غیر مردمی همراه با معاونینش در این مدت کم متحمل شدن :
1- رواج بی ناموسی در سایت .
2- اغفال کردن بقیه از جمله ققی من
3- ندادن پول همکاران و پایمال کردن حق آنها . مثل هوکی و رونان
4- فراهم نکردن کار برای بلرویچ
5- سوء استفاده از روحیه لطیف من ( ؟؟؟؟؟ )
آلبوس در یه حرکت بی ناموسی طومارش رو بست و دستش رو گرفت بالا . همه جمعیت از هیجان نفسشونو در سینه حبس کرده بودند . آلبوس دستشو آورد پایین . هوکی خواست دستگیره رو بکشه که ....
- نه خواهش میکنم ، صبر کنید . هر کار بگین میکنم . فقط منو نکشین .....
این صدای دراکو بود که اتاق رو در سکوت فرو برد .
آلبوس در حالی که لبخند ملیحی بر لبانش نشسته بود گفت :
- آهان این شد یه چیزی !
جمعیت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!