_بچه ها...خوش دارم یه خورده با جادو بترسونیدشون...کمربند و این صحبتا باشه برا بعد...فعلا باهاس از روش خودشون یعنی جادو استفاده کنیم...ملتفتید دیگه؟
نوچه ها با هم:آره اوستا...تو امر کن...برو بچ بریم!
نوچه های بقیه هم راه افتادن و با هم به سمت فمنی ها حرکت کردن...در حالی که چوب دستیهاشونو می انداختن هوا و چوب دستی بعد چند دور چرخیدن دوباره میومد تو دستشون!
دخترای تیم فمن به هم چسبیده بودن و با ترس و لرز چوب دستیهاشونو تو دستشون گرفته بودن...ولی با دو سه تا ورد که از طرف جواتا فرستاده شده بود خلع سلاح شدن و ایندفعه از ترس همدیگه رو بغل کردن!
جواتا دخترا رو از هم جدا کردن و به چند گروه تقسیم شدن و هر گروه بالا سر یه دختر واستاد...نوچه های هدویگ دور سامانتا جمع شدن.
هدویگ:
_هی اسی یه طلسم جوات بفرست حال کنیم.
اسی چوب دستیشو طرف سامانتا گرفت و یه ورد رو با لهجه ی جواتی زیر لب گفت...نور گوجه ای رنگی به سمت سامانتا رفت و وقتی بهش برخورد کرد موهاش غیب شدن و به جای اونا یه پشت موی فرفری ردیف ظاهر شد!
جواتا از خندا روده بر شدن...قیافه سامانتا هم دیدنی بود...همونطور که گریه می کرد زیر لب می گفت:
_داداشی کمک...داداشی...به داداشم می گم...حالتونو می گیره!
هدویگ خنده ای کرد و گفت:
_هه هه آبجی ما رو باش...آبجی خبر نداری که داداشتم پیش من لنگ می اندازه...اونم نمی تونه کاری کنه...تو یه شرط بندی به من باخته


هدویگ نوچه هاش رو به حال خودشون واگذار کرد و رفت یه سری به سیجی جیگرش بزنه!...نوچه هاش با طلسمهای جوات از سامانتا پذیرایی می کردن...
_______________________________________________________________________________________
ببخشید کوتاه بود من یه خورده وقتم کم بود ولی به هر حال ماموریته بلر سگکشه دیگه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

به اعضا تیم ساحره ها نگاه میکردن .
)
.
. بايد زودتر برم پيش يك دامپزشك.
خيلي نامردين. شما هميشه منو پيشمرگتون ميكنين. من ناسلامتي كاپيتان تيمم. اگه من نباشم كي ميخواد تيم رو براي مسابقات آماده كنه؟
و گفت:
)، من هستم. من قبلا سابقه كاپيتاني رو داشتم. ناسلامتي كاپيتان تيم بلغارستان بودم.