جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 08:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه که دارد میگذرد...
----

_ اون کوییریل بوقی رو پیدا کنین!... چرا نشستین! آواداکدورا!
و طلسم سبز رنگ میخوره به کفتری که داشت دونه میخورد بر خورد میکنه و می فرستدش دیار باقی!
زاخارت و آنی مونی و بلیز با این حرکت اربابشون زهره ترک میشن و قبل از اینکه خشم ناجور اربابشون رو ببینن، از در اتاق میپرن بیرون!


*** خارج از اتاق، جلسه ی مرگخواران***
آنی مونی در حالی که در جسوف به سر میبره، قدم زنان به مانند سرتیپ دامبولزاده(!)، داره مرگخوارها رو روشن میکنه:
_ خیله خب!... ما باید بریم دنبال کوییریل. اون در هاگوارتز نیست و معلومه که فهمیده چه گندی زده!
بعد میره طرف دیوار و با حرکت چوبدستیش، یه نقشه روی دیوار ظاهر میکنه! و ادامه میده :
_ این نقشه ی تمام دنیایه، از آسیا گرفته تا آمریکا و الخ! ما باید تمام دنیا رو بگردیم و هر طور که شده کوییریل رو پیدا کنیم. تو سوسک! تو از طریق فاضلاب میری دنبالش، و تو پیتر! تو از طریق جوقهای آب!! بروبچز جوات هم به سرکردگی زاخارت از طریق راه ها دنبالش میگردن و سرژ هم از طریق خطوط هوایی! سوالی نیست؟!
دست سرژ میره بالا و میگه:
_ هرهرهر! من چجوری از طریق هوا دنبالش بگردم؟! من که بال ندارم!
آنی مونی: کفیه که داره!
زاخارت هم بعد از اینکه خندید، میگه:
_ پس تو و بلیز کجا رو میگردین؟!
آنی مونی فکر میکنه و بعد میزنه پشت بلیز، به طوری که سکندری میخوره و میگه:
_ ما هم پزشکای قانونی و بیمارستانها رو میگردیم!!

*** 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت و 9 دقیقه و 9 ثانیه بعد!***
_ گشتیم، نبود!
_ پیدا نبود!
_ گم گشته بود!
_ هیچ جا نبود!
_ به به! شاعر هم که شدین!... بیخود کردین که نبود! حالا کی میخواد بره به ارباب بگه؟!
همه ی مرگخوارا نگاه بدی به آنی مونی می ندازن و ...

تق تق تق!
_ بیا تو!
آنی مونی در حالی که پای چشماش کبودن و دستاش شکستن و خلاصه دم مرگه، وارد میشه و با ترس و لرز میگه:
_ ار ار ار ار...
ولدی موهاشو یه تاب میده، بعد چوبش رو میگیره طرفش و با عصبانیت میگه:
_ ار ار نکن! حرفت رو بزن!
آنی مونی آب دهنش رو با صدا قورت میده و میگه:
_ ارباب... ما... ما تمام دنیا رو گشتیم... ام ام اما ... پ پ پیداش نکردیم!
ولدی میکوفونه(!) روی میز و فریاد میکشه:
_ چــــــــی؟!... پیداش نکردین؟!...
لحظاتی بعد...
آنی مونی به بیمارستان سنت مانگو منتقل شده و زاخارت به جاش داره جواب پس میده:
_ ارباب ما چند گروه شدیم و توی این مدت همه جای دنیا از فاضلاب گرفته تا هوا رو گشتیم، اما پیداش نکردیم کوییریل رو!
ولدی دستی به موهاش که ناجور زنانه شده بودند میکشه و میگه:
_ امکان نداره! شماها مطمئنید که همه جای دنیا رو گشتید؟! ... همه جا رو؟!
زاخارت فکری میکنه و بعد از یه مدتی، میره توی گوش اربابش میگه:
_ همه جا، غیر از اینجا!

آخر همان روز...
_ ار ار ار ار ...
ولدی با خشونت میره طرف زاخارت و میگه:
_ نکنه هیچی پیدا نکردی، برای همین داری ار ار میکنی؟!
زاخارت آب دهنش رو قورت میده و میگه:
_ ارباب... ما... پیداش نکردیم! هیچ جا نبود!
_ نبــــــــــــــــود؟!

لحظاتی بعد...
زاخارت هم به سنت مانگو منتقل شده و بلیز داره به جاش جواب پس میده:
_ ارباب به جان خودم نه! به جان همین زابینه و زابینک( زن و بچش!) نبود! هیچ جا نبود! ما همه جا رو گشتیم، همه جا!
ولدی فکر میکنه و با لحنی تهدید بار میگه:
_ مطمئنی همه جا رو گشتین؟!
و در همین لحظه صدای " اپس!" از زیر میز ولدی بلند میشه! بلیز چشماش رو ریز میکنه و میره توی گوش ارباب میگه:
_ همه جا رو گشتیم، جز اتاق شما!
و با قدمهایی آهسته میره طرف میز ولدی و در یک عملیت آنتحاری رومیزی رو میزنه کنار و با چهره ی یه کسی مواجه میشه!
حالت چهره ی طرف:
ولدی با عصبانیت داد زد:
_ تو تمام مدت اینجا بودی؟! اینهمه روز؟!
کوییریل دوباره عطسه ای کرد و اینجوری: گفت:
_ دیدین من چه خفنم! شماها نتونستین منو پیدا کنین!
ولدی حالیش نبود و دوباره به عصبانیت گفت:
_ تمام مدتی که میرفتم حموم تو اینجا بودی؟!!
کوییریل:

لحظاتی بعد...!
پای چشم کوییریل کبوده و دست و پاش شکستن! ولدی بالای سرش و داره میگه:
_ حالا نمیگی اون هفت خال ریش رو از کی گرفتی؟!!
کوییریل دیگه گریش میگیره و میگه:
_ چرا... چرا میگم! فقط برو خدا نزن! ... قضیه این بود که...

*** فلش بک***

-------------------------------
نکته! لطفا ادامه ی این پست رو اجازه بدید که اوریل بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1385 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
( پست تکمیلی ماموریت سپید!)

وحال، آنچه خواهد گذشت...

_ زاخار؟!... این معجون چی شد پس؟!
زاخاریاس به سرعت ظرف طلایی رنگ حاوی معجون مودار شدن را با احترام تمام تقدیم ولدمورت نمود.
ولدمورت، ابتدا چینی به بینی اش انداخت و سپس با احتیاط و دقت زیاد، معجون را به تمامی قسمتهای سرش زد... .

چند روز بعد...

_ زاخار؟!... زاخار!.. با توام مرگخوار کودن() ...
در با شدت باز میشود و زاخاریاس در حالی که نفس نفس میزد، وارد میشود و با صدایی که از شدت ترس و اضطراب می لرزید، گفت:
_ ارباب ... ارباب عذر میخوام... اباب، نــــــــه!
اما ولدمورت بدون توجه به صحبتهای زاخاریاس، وندش را به طرف او گرفت و گفت:
_ کروشیــــــــــــــــو!
و زاخاریاس بر روی زمین می افتد!
بعد از اینکه خنده های مستانه ی ولدمورت، و ضجه های دلخراش زاخاریاس پایان یافت و زاخاریاس از زمین بلند شد، اینبار خنده ی زاخاریاس بود که به اسمان می رفت:
_ ارباب!... ارباب موهاتون!... هر هر هر!... چه خنده دار شدین!... هه هه هه!
ولدمورت که کمی مشکوک شده بود، با تشر به زاخاریاس گفت:
_ نخند!... گفتم نخند!... بگو چی شده؟!.. دهه! کروشیو!
و باز زاخاریاس بر زمین افتاد و ناله را سر داد!
بعد از اینکه زاخاریاس بلند شد، با اشاره ی ولدمورت به نزد او رفت و زانو زد و با ترس گفت:
_ ارباب!... چیزه... خودتونو توی آینه دیدید؟!
ولدمورت که به شدت مشکوک شده بود، آینه ای را از داخل کیفش(!) در آورد و هنگامی که در آن نگاه کرد، تنها توانست با فریادی آکنده از خشم، داد بزند:
_ کوییریـــــــــــــــــــــــــــل!..... با دستای خودم می کشمـــــــــــــــــــت!
بله! آنچه که مسبب خشم فراوان ولدمورت شده بود، دیدن موهای زنانه و نیمه شرابی اش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1385 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل نیمه شب



عجب روز پرکاری بود، صبح زود به ژاندارمری رفته بودم، یه جلسه داشتم، ظهر تو وزارت دو تا جلسه داشتم، بعد از ظهر جلسه شورای دهکده بود، و حالا ساعت 7 شب، خسته و بی تاب به خانه بازگشته ام. همسرم با بی حوصلگی و اوقات تلخی در آشپزخانه در حال درست کردن غذا است.
من در حالیکه چشم هایم کم سو شده بودند، در حال خواندن کتاب؛ منطق پیدایش افسون های سیاه بودم، کتابی که آلبوس دامبلدور، به من هدیه کرده بود.
همسرم از آشپزخانه بیرون آمد و با اوقات تلخی، به سمت من در پذیرایی خانه آمد، و کنارم روی کاناپه نشست، آهی از خستگی کشید و رو به من گفت:
آنتونی، تو کی می خوای یه کم پیش من تو خونه بمونی، هان؟ صبح میذاری میری و شب این موقع میایی!
کاغذی میان همان صفحه کتاب گذاشتم، کتاب را بستم و روی میز کوچک کنار کاناپه گذاشتم، عینک مطالعه رو در آوردم، خواستم روی میز بذارم که از دستم رها شد و روی زمین افتاد، خوشبختانه نشکست، آن را روی میز گذاشتم و رو به او کردم و گفتم:
عزیزم، گرفتاریه، کاره، نمیشه که همینجوری ولش کرد... اگه من شب، اون موقع که هوا تاریک میشه، نیام خونه تا با هم به جاهای تاریک بریم و چراغو خاموش کنیم، پس کی ....؟؟ هان؟؟
همسرم با پرخاش گفت: اه...اینو کی گفته، کجا گفتن حتما باید تو جاهای تاریک؟ هان؟
فورا دستم را زیز کاناپه بردم و نوت بوک رو بیرون کشیدم، روشنش کردم، سیم تلفن رو به بقلش زدم، سیستم بالا اومد، ویندزوش هم اکس.پی بوده( به جون نور ممد سرویس پک 9 بود..)
کانکت شدم.... بوق بوق می کرد....
همسرم را به کنارم فراخواندم....
www.ir.......... .com
من:
همسرم:
بعد از دیدن عکس ها و فیلم ها، قانون تاریکی رو به همسرم نشون دادم...
سپس وی با قیافه ضایع گشته گفت:
ضایع شدم... خب..جدید نوشته بودن...من که آپدیت نیستم...

6 ساعت بعد
خانه دالاهوف
ساعت 1 نیمه شب
جاهای تاریک و پنهان...

عزیزم...میشه ولم کنی، می خوام بخوابم....بسه دیگه...
صداهای اعتراض همسر دالاهوف به گوش می رسید....
یکی از همسایه ها آب روغن قاط زد، اومد دم درب خونه دالاهوف، زنگو فشار داد...

ژینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

دالاهوف اومد دم در و با نعشگی گفت:
چیه، حاجی مگه سر آوردی؟ جون چودت، اصلا چوچله دعوا معوا یخدی....

همسایه: اولا سلام، دوما لباساتو یادت رفت بپوشی، سوما صدای زنت خیلی بالاست، بگو وولوم رو کم کنه...، به چی حالا اعتراض می کنه، مگه چی کار می کنی؟ ای شیطون نکنه تو هم دیگه...آره؟

دالاهوف با خشم ترکید( ) و نشان داد:


سپس رفت داخل خونه و 2 دقیقه بعد با لباس اومد دم در و ادامه داد:
به تو چه یارو، ژن خودمه، نه ژن تو، فمیدی مشتی؟ یا اینکه باید حالی بهت بدم؟ هان؟
در همین حین همسیه و دالاهوف با هم چوبدستی به دست گرفتند...
دالاهوف:
همسایه:

دالاهوف بدون شمارش یه اخگر مرگبار می فرسته تو صورت همسایه، همسایه کله رو میاره پایین...
این بار همسایه یه افسون می فرسته...، دالاهوف فوت می کنه افسون وسط راه غیب میشه...
دالاهوف: دارم برات....

3 ساعت بعد
ساعت 4 صبح

هر دو خسته به گوشه ای از خیابون افتاده اند و خمیازه می کشند....
در همین بین ساعت هر دو زنگ میزنه و بیدار میشن و به دوئل ادامه میدن...

1 ماه بعد...

همچنان دوئل ادامه دارد...

1 سال بعد..

دوئل با شکستن سر هر دو طرف هنوز ادامه دارد...

10 سال بعد..

دوئل با وجود به دنیا آمدن بچه ها، هنوز ادامه دارد..

50 سال بعد...

دو طرف دوئل با عصا همچنان به کار خود ادامه میدن..

در آخر، دالاهوف تو یه حرکت نامردی در یک نیمه شب،با عصا میزنه تو سر همسایه و می فرسته اونو به دنیای آخرت و حالا خودش نفس آخر می کشه بای بای...

جسد بی جان دالاهوف جلوی خونه اش افتاده بود....

کار ازجاهای تاریک به دوئل کشید..

یکی نیست بگه همسایه تو رو سننه... نه عله؟

* ببخشید اگه آخرش خیلی ارزشی شد...*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1385 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آنجه گذشت...

آسمان سیاه تر از همیشه بنظر میرسید.نورستارگان خاموش و تکه های کوچک ابر در هوا شناور بودند.ماه سعی میکرد خودش را در پشت تکه ابری مخفی کند گویی میترسید از اینکه قسمتی از زمین را روشن کند.شاید بیشتر از آشکار شدن حقیقت فرار میکرد.
جغدی سفید با چشمانی کهربایی در حالیکه موش مرده ای را به چنگال داشت بر فراز خانه های هاگزمید به آرامی پرواز میکرد تا مکانی را برای بلعیدن شامش بیابد.
چندین متر پایین تر، در مقابل یکی از خانه هایه هاگزمید مردی شنل پوش ایستاده بود.با انگشتان بلند و کشیده اش به در ضربه ای زد و منتظر ماند.لای در باز شد و صدای زنی از آنسوی در بگوش رسید.
-تویی؟چقدر دیر کردی؟ارباب خیلی وقته که منتظرته.
-خب پس بیشتر از این معطلم نکن.
در به داخل کشیده شد. داخل خانه رفت و شنلش را با کمک زن از تنش در آورد.مرد نه چندان بلندی بود با دستار بنفش رنگی بر سر و ردایی مشکی.
کوییرل:پس بقیه کجان؟
زن دستی بر موهایش کشید و با حالت کنایه آمیزی گفت:ارباب گفتن تا شما تشریف نیارید ایشون هیچ کاری نمیکنن.برای همین رفتن پیش رزمرتا تا یه نوشیدنی...
کوییرل:بلا میشه دست از نیش و کنایه زدن برداری؟من به اندازه کافی دیر کردم...
بلاتریکس گوشه چشمی بازک کرد و با لبخند مرموزی به در پشتی اشاره کرد و گفت:توقع نداشتی که وسط اتاق پذیرایی اونکارو بکنن؟رفتن تو زیر زمین..نیم ساعتی میشه ...بهتره ما هم زودتر بریم چون لرد سیاه خیلی خوشحال بنظر نمیرسه برخلاف اونچیزی که تو انتظار داری.
کوییرل بدون توجه به بلا از کنارش گذشت.در پشتی خانه را که به زیر زمین بزرگی ختم میشد باز کرد.چوبدستیش را در مقابلش گرفت و گفت:لوموس
از پله ها پایین رفت و از پیچ باریکی گذشت.بلا درست پشت سرش بود و با کلماتی مثل چپ ،راست و یامستقیم راه را به اون نشان میداد.
هر چه به جلوتر می رفتند سیاهی محو تر و سکوت پرنگ تر میشد.نور سبز خفیفی در تمام راهرو های زیرزمین بر روی دیوار سایه انداخته بود.
بلا:همینجاست.بهتره قبل از ورود در بزنی...
در بزرگ و کهنه ای در مقابلش بود.دستش را به سمتش برد و با ریتم خاصی شروع به ضربه زدن کرد.
-بیا تو
کوییرل قبل از وارد شدن گفت"ناکس" نور چوبدستی خاموش شد پس آن را در ردایش گذاشت و با هر دو دستش در را به سمت جلو هل داد.
اتاق بزرگی بود که بیشتر به کلاس معجون سازی شبیه بود. تعداد زیادی پاتیل در اطراف اتاق بود که در داخل هر کدام چیزی در حال جوشیدن بود.هوای داخل اتاق دود آلود و تا حدودی گرم بود.درست در انتهای اتاق میزی قرار داشت که چندین نفر بروی آن نشسته و مشغول صحبت بودند.
در روی یکی از صندلیها مردی لمیده بود که بسیار غیر عادی بنظر میرسید.چشمان سرخی داشت و بنظر نمیرسید که بینی روی صورتش وجود داشته باشد و با سر تاسی که انعکاس شعله های زیر پاتیل را میشد در آن دید.در حالیکه با دست سفیدش بر روی سر ماری که بر روی شکمش چمبره زده بود می کشید با دست دیگرش به کوییرل اشاره کرد تا نزدیکتر بیاید.
-دیر کردی؟میدونی که من زیاد فرصت ندارم
کوییرل:بله یکم دیر شد ولی بالاخره تونستم گیرش بیارم.اجازه میدید که من...
-نه ..بدش به معاونم بلیز، از این به بعد کارها رو به اون میسپرم و شما فقط حق دارید اطلاعت کنید.
کوییرل بسته ی کوچکی را از زیر ردایش بیرون آورد و به سمت یکی از مرگخوارن گرفت.بلیز با احتیاط آن را گرفت و بر روی میز قرار داد.
بلیز:قربان فکر کنم که معجونها دیگه آمادن فقط باید با هم مخلوط بشن.
-خوبه ...مورگان تو اون پاتیل مسی رو بیار.بلا تو هم با کمک مورفین معجونها رو با هم قاطی کنید...حواستون باشه که اشتباه نکنید چون اول باید خودتون امتحانش کنید.
مرگخوارن معجونها را از داخل پاتیلها برداشته و یکی بعد از دیگری به داخل پاتیل اصلی میریختند.بلیز بالای سر آنها ایستاده بود و مراقب اوضاع بود تا اشتباهی صورت نگیرد.بعد از حدود نیم ساعت که معجون به رنگ سیاه و غلظی در آمده بود نوبت به ریختن آخرین موارد به داخل آن بود.
بلیز:قربان اگه اجازه بدید افتخار اینکار با من ...
-نه ... میخوام خودم اینکارو بکنم.
لرد سیاه بسته را در مقابل خود قرار داد و با ناخنهای بلندش تای آن را باز کردد.داخل بسته تار موی سیاهی قرار داشت که بنظر کمی حالت دار می آمد.
-فقط همین؟یه دونه تار؟
کوییرل:قربان همین یه تار برای تکمیل معجون کافیه.همینم با هزار دردسر گیر آوردم...آخه شما که سرژ رو میشناسید همه زندگیش به ریشش بستس.
-حالا واقعا این تار مویه سرژه؟اشتباه نکرده باشی...-این ماله ریششه دیگه؟ نکنه از ...
کوییرل:نه قربان مطمئن باشید.به شرافتم سوگند میخورم که این تار ریش متعلق به سرژه.
ولدمورت به آهستگی تار مو رو از بسته خارج کرده و درست در بین انگشتان دستش قرار داد.به سمت پاتیلی که معجون در اون در حال جوشیدنه حرکت و مو را به اون اضافه کرد.
-کوییرل اجازه داری که تو همش بزنی .دلم نمیخواد موقع همزدن یکی از اینا،موشون به داخل معجون بیوفته مخصوصلا تار موی بلا ...در ضمن میتونی تو اولین نفر باشی که این معجون رو به سرت میزنی.
کوییرل با لبخندی رضایت بخش به وسیله چوبدستیش شروع به همزدن معجون میکنه.هفت دور خلاف عقربه های ساعت و هفت دور موافق.رفته رفته معجون غلیظ تر شد و حالت چسبندگی شدیدی پیدا کرد بطوری که همزدن اون واقعا مشکل بود.
کوییرل:قربان فکر کنم دیگه حاضره
- عالیه...بلا یکم از اون معجون رو بزار رو سرش
کوییرل دستارش رو با کمی تردید از سرش برداشت و در مقابل بلا تعظیم کوتاهی کرد تنا اون بتونه معجون رو بر روی سرش قرار بده.چند دقیقه گذشت.تمام سر کوییرل پوشیده از ماده غلیظ و سیاهی بود که در حال جنبش بود.
مورفین:قربان نگاه کنید انگار داره تاثیر میکنه ...ببینین یه چیزایی روی سرشه
- هوووم خوبه
ولدمورت چوبدستیش رو به سمت سر کوییرل گرفت و گفت"بحذفیوس" کمتر از یک ثانیه معجون از روی سر کوییرل ناپیده شد.
کوییرل:قربان چرا...
- اگه مو داشته باشی دیگه دستار نداری و اگه دستار نداشته باشی دیگه کوییرل نیستی و اگه کوییرل نباشی دیگه مرگخوار نیستی و اگه مرگخوار نباشی یعنی تو یه جادوگر سفیدی...بنابراین مجبور میشم یه آواداکداورا تو سینت نشون کنم...اینو میخوای؟
کوییرل:نه قربان
-خوبه... با این معجون دیگه هیچ سفیدی نمیتونه جرات کنه بهم بگه کچل
ولدمورت مقداری از معجون رو با کمک چوبدستی به سرش زد و در عرض کمتر از ده دقیقه سرش تبدیل به جنگلی از تار موهای سیاه شد که چهره اون رو به انسان بیشتر شبیه کرد.خنده ای بلندی به عنوان پیروزی سر داد و با فریادش تکه های ابر بر خود لرزیدند و در کنار هم قرار گرفتند.آسمان غرید و با فریادش ابرها گریستند شاید با اشکشان مقداری از سیاهی ها را بتوانند از دهکده زیبای هاگزمید که تبدیل به جایگاهی برای نابودی جادوگران شده بود پاک کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1385 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
قتل قدیمی

ماه آگوست فرا رسیده بود. هر روز حوصله ام کمتر می شد. روزها در ژاندارمری، امور من را خسته می کرد. شبها وقتی به خانه بر می گشتم، در راه خانه همش دچار توهم و استرس شدید می شدم. ناگهان در میان بوته ها، خون آشام می دیدم اما، وقتی به خودم می آمدم می دیدم که همش توهم بوده است. در خانه، مدام همسرم از تنهایی گلایه می کند و اعصاب مرا دو چندان خورد می کند.
شب هنگام، در بسترم، دچار بی خوابی ام، و تازه سحرگاه که خوابم می برد، دائما کابوس لرد سیاه و یارانش را می بینم که در جستجوی من هستند. صبح ها با وحشت از صدای زنگ ساعت از خواب می پرم. همسرم بارها و حتی هر روز به من می گوید، پیش یک روان شناس در سنت مانگو برو. اما من اهمیتی نمی دادم. اکنون از بایگانی پرونده های قدیمی دفتر کارآگاهان وزارت با مجوز، یک پرونده قتل قدیمی را بیرون کشیدم. پرونده را با خودم برداشتم و با خود به ژاندارمری آوردم.
صبح روز بعد، زودتر از همیشه بیدار شدم، به سمت دستشویی رفتم و آبی به صورت زدم. سپس صبحانه را آماده و میل کردم. آنگاه کت و شلوارم را از کمد لباس هایم بیرون آوردم و پوشیدم. از خانه خارج شدم. نور آفتاب در اول صبح آنقدر زیاد بود که چشمان را دیگه تقریبا بسته بودم و احساس گرما می کردم. در هر صورت خود را به ژاندارمری رساندم. داخل شدم. سکوتی مبهم در ژاندارمری حاکم بود. درب را بستم.
نوری از سمت دفتر آقای زابینی به چشم می خورد. صدای جابه جا شدن ورقه هایی هم به گوش می رسید. آرام به سمت دفتر زابینی قدم برداشتم. درب اتاقش نیمه باز بود. درب را باز کردم و داخل شدم. او پشت میزش نشسته بود و مشغول مرتب سازی کاغ ماغذهایش بود. من را که دید بلند شد. بعد از سلام و احوال پرسی از وی، روی صندلی کنار میزش نشستم. و مشغول صحبت شدم:
ببین بلیز، ما تا کی می خوایم تو این ژندارمری کاغذ بازی کنیم؟ هان؟ همین الان، هیچ کاری نیست نشستی داری کاغذ بازی می کنی؟ خب ما باید حداقل اگر ماموریتی تو این هاگزمید لعنتی نیست، رو پرونده های قدیمی کار کنیم....حداقل اینطور شاید به نتایج جدد و در نهایت ماموریتی جدید دست یافتیم....
ساکت شده بودم، چهره بلیز چون گچ سفیده شده بود و انگار که جا خورده بود، دست در جیب کتم کردم و دستمالی بیرون کشیدم و بر پیشانی عرق کرده ام مالیدم.
سپس کیف را روی پاهایم قرار دادم، درش را باز کرد و پرونده قتل های جلوی خانه های هاگزمید را بیرون کشیدم، آن را روی میز بلیز گذاشتم و گفتم:
خب بلیز، این یه پرونده قدیمیه، بر می گرده به 15 سال پیش، اما قاتل این پرونده پیدا نشده، ما می تونیم بلیز، برو و پرونده رو دوباره بازسازی کن....
از جایم بلند شدم و کیفم را برداشتم و به سمت دفتر خودم رفتم، از پله ها بالا رفتم، شیشه های ژاندارمری چندان نور را به داخل منعکس نمی کرد، لذا پله ها و محیط عمارت ژاندارمری کمی مبهم بود. به طبقه بالا رسیدم و درب دفترم را باز کردم و داخل شدم. کیفم رو روی میز گذاشتم و کتم را در آوردم و روی چوب رخته گوشه اتاقم، آویزان کردم، به پشت میزم رفتم و روی صندلی نشستم....هنوز هم عصبی بودم....
کشو میز را بیرون کشیدم، یک چوبدستی، مداری کاغذ و یک بسته سیگار برگ در کشو بود...، سیگار را برداشتم، چوبدستی را هم همینطور...
یک سیگار برگ از بسته آن بیرون کشیدم و در دهانم نهادم، نوک چوبدستی را به سمت سیگار گرفتم و ن را چرخاندم. سیگار با شعله ملایم آتش روشن شد.
با صندلی به دم پنجره آمدم، به منظره سرسبز دهکده چند نظر نگاه کردم....
من پرونده رو در خانه نگاهی کردم، یک نفر پانزده سال پیش، 5 دانش آموز را در جلوی بوته های خانه های هاگزمید می کشته، حرف هایی مبنا بر این که او چند بار توسط اهالی خانه های هاگزمید دیده شده هم در پرونده ذکر شده بودم....، اما نامی از این افراد در پرونده نبود....، بدجوری به فکر فرو رفته بودم، حیران از پنجره دفترم به خانه های هاگزمید نگاه می کردم، که ناگهان به ذهنم خطور کرد: کوییرل ل ل ل ل ل
همان روز، ساعت 4 بعد از ظهر
کوییرل از قدیمی ترین های خانه های هاگزمید بود، او احتمال داشت یکی از آن شاهدان باشد. لذا به همراه بلیز به دم درب خانه کوییرل رفتیم. درب خانه اش، همچنان قدیمی بود، آثار کندکی و ترک خوردگی روی آن دیده می شد. نزدیک تر از بلیز شدم و زنگ خانه را فشار دادم.
لحظاتی بعد درب باز شد و کوییرل در میان ما ظاهر گشت:
کوییرل: سلام
بی درنگ سلام کردم و با او دست دادم....کوییرل ما را به داخل خانه اش هدایت کرد....
بعد از صرف چای، بحث را به وسط کشاندم:
کوییرل جن، من یک پرونده قتل قدیمی جلوی همین خانه های هاگزمید رو بدست گرفتم و رویش کار می کنم. قتلی که پانزده سال پیش اتفاق افتاده، قتل 5 دانش آموز هاگوارتز....
کوییرل دستی بر چانه اش کشید، سپس به فکر فرو رفت و پرسید:
15 سال پیش، هوم م م م ، آره فکر کنم یادم میاد...آره...
من ادامه دادم:
خب، گفته شده شاهدانی بودند که بارها بعد از آن قتل، قاتل را دیده اند، قاتل اسمش.....
فوری پرونده را از بلیز گرفتم و باز کردم و لحظاتی بعد رو به کوییرل گفتم:
اسمش..فیلیپ مورتراسون بوده.... ساکن هاگزمید...موهای بلند تا جایی که صورتش را هم نمی شد به طور واضح دید.....تو از اون شاهدانی کوییرل؟
کوییرل به فکر فرو رفت سپس با تنفر پاسخ داد:
بله، متاسفانه من اونو دیدم....اما 15 سال پیش..چند روز پس از قتل....هنگام قتل هم دیدم که از کنار جسدها دور می شد....واقعا وحشتناک بود....
من با علاقه مندی از کوییرل پرسیدم:
پدر تو دهدار هاگزمید بودش، همون موقع ها بود.... خب...لیستی از محل اسکان، مردم هاگزمید داشته..اون لیست رو داری بدی من یک نگاه کنم؟؟!!
کوییرل سری به نشانه تاکید و تایید تکان داد و از جایش از روی کاناه برخاست، سپس از کنار تابلوی جدش گذشت و به اتاق کناریش رفت و درب را بست...
حدود 5 دقیقه بعد، درب اتاق باز شد و کوییرل بیرون آمد، در حالی که دو دفترچه در دست داشت به سمت ما آمد، بلیز به من نگاه مشکوکی کرد، کوییرل آمد و نشست، و گفت:
این دو دفترچه، محل اسکان ساکنان رو داره....دفترچه قرمز، مال ساکنان عادی بوده...، دفترچه آبی، مال ساکنان عمدتا مشکوک و سابقه دار از هر لحاظ مخصوصا جنایی بوده...پدر من ساکنان رو این طوری دسته بندی کرده بود و معتقد بود همه ساکنان عادی نیستند.....
دفترچه قرمز را به بلیز دادم و خودم دفترچه آبی را باز کردم، و مشغول خواندن شدم:
آندراف- خانه های هاگزمید- خانه شماره 16
بارتین- خانه های هاگزمید- خانه شماره 4
تایلر- ضلع جنوبی هاگزمید- هینزرت- خانه شماره 2
دالاهوف- خانه های هاگزمید- شماره 18
مورتراسون- جنگل سرو- .....................
هالمات- میدان هاگزمید- جنب فروشگاه زونکو- شماره 8
یافتین- میدان هاگزمید- روبه روی موزه- شماره 11

هست... نام مورتراسون هستش کوییرل، ولی.....
کوییرل با تعجب گفت: ولی چی آنتونی؟؟؟؟
گفتم: ولی نگاه کن..آدرسش دقیق نیست....
دفترچه را به کوییرل دادم و اسم مورتراسون را به اون نشان دادم....، کوییرل به طور عجیبی به فکر فرو رفت، چشمانش را برای دقایقی اندک بست، سپس باز کرد و گفت:
اها..بله...یادم اومد...جنگل سرو...دالاهوف، اون هیچ خونه ای نداشت، اون من بودم.............
فوری چوبدستی اش را از ردایش بیرون کشید، من به سمت پشت مبل شیرجه رفتم و بلیز هم همینطور. اخگر افسون او به دسته مبل خورد. چوبدستی ام را در آوردم. می توانستم برخورد افسون ها را حس کنم که به مبل ضربه وارد می کرد. در همین موقعی که کوییرل یک افسون فرستاد، فوری روی زمین لیز خانه اش شیرجه رفتم و لیز خوردم و یک افسون بیهوشی به سمتش فرستادم.........
1 ماه بعد.
کوییرل، بلاخره با بازسازی صحنه و اعتراف کشی از او توسط من و بلیز، راهی آزکابان شد. من دیگر بی خوابی نداشتم، خوشحال بودم از اینکه بعد از مدتها، کاری انجام دادم نه کاغذبازی....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست سدریک...
-------------------
فردای آن روز...
خانه سرژ
سرژیا بالاسر ققی واستاده و داره هلش می ده تا بیدار شه.
سرژیا:ققی پاشو...ققی پاشو صبحونه آماده است.
ققی:هاااااااا...چیه....بزار بخوابم...میرم پیاز می خرم کفیه!...تو رو خدا بزار بخوابم.
سرژیا:من سرژیا ام!پاشو صبحونه برات آماده کردم!
ققی ناگهان مثل برق می پره و به این حالت در میاد:
سرژیا:بیا صبحونه عزیزم!
ققی:باشه عزیزم!اومدم!
سرژیا با حالتی عشوه گونه از اتاق خارج می شه.
ققی پا می شه و به آشپرخونه می ره.بعد از ورود به آشپزخونه با صحنه خیلی عجیبی مواجه می شه!
روی میز یه دیس بزرگ گوشت سرخ شده با انواع و اقسام مخلفات هست!
سرژیا:دیدم دیشب دکور اتاق منو عوض کردی خیلی خسته شدی!گفتم اینا رو بخوری جون بگیری!
ققی:آخ جون!
=====================
خانه ققی
کفیه بالاسر سرژ واستاده و داره هلش می ده تا بیدار شه.
کفیه:سرژ پاشو...سرژ پاشو صبحونه آماده است.
سرژ:هاااااااا...چیه....بزار بخوابم...میرم پیاز می خرم سرژیا!...تو رو خدا بزار بخوابم.
کغیها:من کفیه ام!پاشو صبحونه برات آماده کردم!
سرژ ناگهان مثل برق می پره و به این حالت در میاد:
کفیه:بیا صبحونه عزیزم!
سرژ:باشه عزیزم!اومدم!
کفیه با حالتی عشوه گونه از اتاق خارج می شه.
سرژ پا می شه و به آشپرخونه می ره.بعد از ورود به آشپزخونه با صحنه خیلی عجیبی مواجه می شه!
روی میز یه دیس بزرگ گوشت سرخ شده با انواع و اقسام مخلفات هست!
کفیه:دیدم دیشب مبلای حالو جابجا کردی خیلی خسته شدی!گفتم اینا رو بخوری جون بگیری!
سرژ:آخ جون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/4/3 14:48:22
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تونل هاي اسرار آميز زیر زمین مخفی خانه رزمرتا


خانم رزمرتا، تمامی همسایگان و ساکنین آشنا در دهکده و خانه های هاگزمید را به ضیافت شام در خانه مجلل خودش دعوت کرده بود. یادم نمیره، اون روزی که با نفرت تمام وارد دفترم در ژاندارمری شد و کارت دعوتش را روی میزم گذاشته بود و با نگاه سرشار از نفرت از من، من را دعوت کرد. هر روز و هر روز تنفر من هم به او بیشتر می شد. تا جایی که گاهی اوقات احساس می کردم او در هاگزمید اضافیست. شب نزدیک بود، در این فکر بودم که با چه کسی به ضیافت شام بروم، هر چند که هیچ علاقه ای به حضور در آن مجلس نداشتم. ناگهان کوییرل به یادم آمد. احتمالا او هم دعوت شده بود، به سمت درب خانه رفتم، باز کردم و خارج شدم، فوری با قدم های سریع و بلند خود را به درب خانه کوییرل رساندم، در زدم، چند ثانیه بعد درب با صدای جیررررر، باز شد و کوییرل با لباسی سیاه و دترسی بلند و سیاه رنگ در چارچوب درب خانه اش ظاهر گشت .

با نگاه عبوسی به من نگاه کرد و سریع و با تندی گفت: سلام. پاسخ سلامش را با تعجب و ملایمت گفتم، خواستم بپرسم که چه شده اما فوری به خودم آمدم و رفتم سر اصل مطلب: اهم، کوییرل عزیز، تو هم به ضیافت شام رزمرتا دعوت شدی دیگه؟ او هیچ نگفت و با همان قیافه سر تائید تکان داد. بی اختیار ابروهایم را بالا انداختم و ادامه دادم: خب خواستم اگه ممکنه شب موقع رفتن بیا دنبال من با هم بریم.

کوییرل با همان نگاه عبوس و قیافه در هم رفته من را نگاه کرد، سپس به به دور اطراف من با چشمان ریز کرده نگاه کرد و فوری پاسخ گفت: باشه، شب ساعت 8 حاضر باش آنتونین. سپس فوری خود را عقب کشید و درب خانه را بست. من هم تا چند لحظه همچنان مات و مبهوت به درب خانه او نگاه می کردم.

سپس به خانه برگشتم، ذهنم پر شده بود از فکر کوییرل. یعنی چرا اینقدر عبوس و بدخلق بود، چه می توانست او را اینقدر عصبی کند؟ دقایقی کثیر شاید حدود نیم ساعت در فکرش بودم که یهو به خودش آمدم، ساعت 6 و نیم بود، نور آفتاب هر لحظه از خانه دورتر می شد، و خانه تاریک و تاریک تر. به سمت چراغ روی میز رفتم و آن را روشن کردم، باید کم کم حاضر می شدم. یک دوش بد نبود...

وقتی از حمام بیرون آمدم، ساعت خانه را نظر کردم، ساعت 7 و نیم بود...

به سمت اتاقم رفتم و در کمد لباس ها دنبال یک لباس مناسب گشتم، یک ردای سیاه با جلیقه زیر سیاه و پیراهن تمام سیاه با نشان ژاندارمری هاگزمید. لباس را بیرون کشیدم و پوشیدم. جلیقه اش کمی تنگ به نظر می آمد اما خوب بود، به جلوی آینه اتاق رفتم، شیک به نظر می آمدم، اما موهایم ژولیده بود، شانه را از جلوی آینه بدست گرفتم و موهایم را شانه می کشیدم، مرتب شده بودند، اما یک شاخ چون تاج خروس برایم مانده بود که نمی خوابید، فوری یادم چیزی به نام "ژل" افتادم، کشوی میز آینه را بیرون کشیدم، ژله سبز رنگی بود، یادم بود که در یکی از ماموریت های وزارت که به لندن رفتم، در انتظار بودم که حوضله ام سر رفته بود و به سمت یک مغازه ماگلی رفتم، و این را خریدم. خیلی عالی بود، روی شاخم ژل مالیدم و به سمت طبقه پایین رفتم.

ساعت دقیقا 8 بود، گذر زمان اینقدر سریع بود که متوجه نشدم.
دینگ دینگ
زنگ خانه به صدا در آمد، مطمئننا کوییرل بود، کلید خانه را بدست گرفتم و درب را باز کردم، در مقابل کوییرل با لباسی تماما سیاه جلویم ایستاده بود، درست مثل من، حتی دستارش را هم برداشته بود، سرش خالی از مو بود. یک کله شفاف. با هم دست دادیم و سلام کردیم. سپس فوری درب را بستم و کلید را درون قفل جادویی 6 بار چرخاندم و با کوییرل عازم خانه مجلل رزمرتا شدیم.

دیگر چهره کوییرل مانند عصر، عبوس نبود، عادی و نرمال نشان می داد، این بار با قاطعیت در حالیکه کم کم به خانه رزمرتا نزدیک می شدیم، پرسیدم:
کوییرل، امروز عصر چه شده بود؟ چرا انقدر چهره ات به عبوسی می زد؟ چیزی ناراحتت کرده بود؟

کوییرل سرش را ایین انداخت و آهی غمناک کشید و پاسخ گفت: چی بگم دالاهوف جان، من با وزارت جهت پرونده های محرمانه همکاری می کنم، مدت ها برای زیر زمینی مخفی و دهشتناک و مرموز خونه رزمرتا نقشه کشیدم، تا امشب، عصر به وزارت اطلاع دادم که ضیافت شامی در کار است و این بهترین فرصت است، به وزارت گزارش دادم و تقاضای اجازه کردم، اما اونا به شدت مخالفت کردن و اجازه ندادن....
او همچنان در حالیکه پا به پای من میامد افسوس می خورد....
زیر زمین مخفی؟! عجیب بود، هر لحظه علاقه ام به این موضوع بیشتر می شد تا جایی که صبرم سر آمد و رو به کوییرل کردم و از او پرسیدم:
کوییرل، حالا تو این زیر زمین چی هست؟
کوییرل با صدای نسبتا ترسناکی گفت: چیزهای مشکوک و سری که می تواند بسیاری چیزها را در اعصار امروری ما جادوگران، روشن گرداند....
کمی اندیشه کردم، به خانه رزمرتا نزدیک بودیم..، فوری به کوییرل گفتم:
- باشه، من هستم، خودمون میریم تو زیر زمین، می دونی دقیقا کجای خونه هست؟
کوییرل شادمان از همراهی و همیاری من پاسخ گفت:
باشه، جایش رو می دونم، بارها خواستم پنهانی برم تو زیر زمین اما هر بار که میومدم برم یه چیزی مانع می شد...فکر خوبیه...
و لبخندی زد و با هم به سمت درب خانه رزمرتا رفتیم..
درب باز بود و می توانستیم تا حدی داخل خانه را وراندازی کنیم، دم درب خانه رزمرتا با شنلی سپید و آراسته از پر قو و کلاه سپید کج نما با خال های سیاه، ایستاده بود و به مهمان ها خوش آمد می گفت و آنان را به داخل راهنمایی می کرد...
ما نزدیک تر شدیم...
ابتدا کوییرل جلو رفت و با او دست داد، چند نگاه خوشرو میان آنها رد و بدل شد و وقتی نوبت من شد، جز سلام و چند نگاه عصبی چیزی از او ندیدم...در هر صورت داخل شدیم....
خانه مجلل و پرشکوه و بزرگ رزمرتا پر بود از همسایگان و ساکنین دهکده و ....
با کوییرل به سمت میز دو نفره کوچکی رفتیم و آن جا نشستیم...
در گوشه ای عده ای ایستاده بودند و دائما چیزهایی می گفتنتد و بعدش می خندیدند و ...
پشت ما، آقای جانسون، دهدار هاگزمید به دیواره کناری شومینه تکیه داده بود و در حال صحبت با مینروا مک گونگال بود....
دقایقی گذشت...
که یهو از درب خانه، سر ویلیام ادوارد به همراه چند نفر محافظ که اطرافش را پر کرده بودند داخل شدند، همه به جهت احترام به وی بلند شد و ایستادن...
پشت سر او هم رزمرتا با لبخند داخل شد و درب را بست، سپس به داخل جمع آمد و گفت: بفرمائید به سالن پذیرایی؛ ضیافت را آنجا شروع می کنیم...
همه کم کم به آنجا رفتند، و روی میز طویل و بزرگی مثل میز سالن اصلی هاگوارتز نشستند و ضیافت را آغاز کردند، فقط من و کوییرل به طور فوق العاده زیرکانه، رزمرتای دقیق را گول زدیم و به سمت زیر زمین رفتیم...
به اتاقی نسبتا تاریک با حداقل نور رسیدم، کوییرل چوبدستی اش را در آورد و آرام زمزمه کرد: لوموس..
نور انبوه و سبزرنگی از نوک چوبدستی وی با چند جرقه خارج گشت و همه جا را روشن ساخت...، تارهای عنکبوت و حشرات را می توانستم روی دیوار ببینم که دائما ورج و وورجه می کردند...
کوییرل روی زمین و سنگی بزرگ خم شد و سپس به سنگ نگاه کرد و آرام زیر لب افسونی طولانی را زمزمه کرد، هیچ اتفاقی نیفتاد، کمی عصبانی شد، سپس دوباره همان افسون را گویا به همراه افسونی دیگری زمزمه کرد، من ایستاده بودم و با تعجب به کوییرل و بعد هی به سنگ بزرگ نگاه می کردم که یهو با صدای خش خش و جینگ جینگ، سنگ کنار کشیده شد و راهی شبیه تونل فاضلاب باز شد...
کوییرل رو به من کرد و گفت: اینم از زیر زمین، حالا نور ایجاد کن آنتونین...
فوری دست در ردایم کردم، ردایم خیلی خاکی و کثیف شده بود، چوبدستی ام را بیرون کشیدم و آرام گفتم: لوموس..
چوبدستی من هم مثل چوبدستی کوییرل روشن شد...
هر دو چوبدستی را به سمت تونل گرفتیم و توانستیم نرده بامی کوچک را مشاهده نماییم...
هر دو از نرده بام پایین آمدیم و چرخیدیم، روی زمین می توانستیم سنگ فرش هایی را ببینیم که روی آنها سوسک و چندین حشره حرکت می کردند...
در انتهای تونل، می توانستیم نور نسبتا سبز رنگی را مشاهده کنیم، به شتاب خود را به آن رساندیم، یک چراغ دستی روشن به سقف تونل چسبیده شده بود، اکنون در مقابل ما چندین تونل دیگر بود که در مقابل هر کدام چیزی نوشته شده بود:
تونل هاگوارتز- تونل وزارت و ....
اما کاملا واضح بود که تونل ها جادویی بودند، زیرا جلوی تمامی آنها سد شده بود و احتمالا اگر جلویشان می ایستادیم ما رو یک راست سریعا به شبکه پرواز متصل می کرد یا چزی مثل آن...
اما یک تونل بود در کنارش هیچ چیز نوشته نشده بود و راهش هم سد نبود...
کوییرل به من نگاه مشکوکی کرد و با انگشتش به سمت آن تونل اشاره کردو و گفت:
بریم اونجا...بریم...
من هم مستحکم تر به دنبال او داخل شدم، رد شدیم، در مقابل ما کلی تونل بود که تمامی آنها راهی منازل همسایگان می شد:
خانه کوییرل- خانه آوریل- خانه دالاهوف- ویلای سر ادوارد- خانه دهدار و ....
و جالب این بود که همه آن باز بودند و سد نشده بودند...
کوییرل نفس عمیقی کشید و با صراحت گفت:
حالا معلوم میشه اندک پول های مردم که می رفت چه می شده، رزمرتا اینقدر ثروت مند نبود، یادمه این خونه بزرگ خونه ای متروکه بود که رزی توش زندگی می کرده...من همین حالا میرم بالا و سر ضیافت همه چی رو میگم...تو میایی؟
من هم که همه چیز رو فهمیدم، بی خیال همه چی شدم و به تونل منزل خودم نگاه کردم، سپس به کوییرل گفتم: نه، من از همین تونل خونه خودم بر می گردم....خداحافظ...
و از هم جدا شدیم....
داخل تونل شدم....
همه جا یهو سفید شد و بعد از چند ثانیه دیدم که کنار شومینه منزلم ایستاده ام....
من کاملا نفهمیدم که چه به سر رزمرتا سارق آمد، اما این رو شنیدم که بارها تا لب آزکابان هم رفته و برگشته..
اکنون پس از گشت 2 ماه از آن قضیه، وی همچنان گرفتار وزارت است...

این بود یکی از ماجراهای مشکوک خانه های هاگزمید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ در اعماقه افكارش فرو رفت:اين كفيه مگه نيست؟چرا اينجوري ميكنه ؟قبلا بيشتر تحويل ميگرفت؟
كفيه با در حاليكه يه دستش كفگيره به طرف سرژ مياد:هو بوقي بهت گفته بودم براي شام فردا دو كيلو پياز بخر خريدي؟
سرژ:من؟كي گفتي؟من ديشب يه كارتون پياز براي سرژيا خريدم ميگفتي براي تو هم بخرم.
كفيه:غلط كردي ميري حالا براي زنه مردم پياز ميخري.
و با كفگير ميزنه تو سره سرژ.
سرژ:من سرژم من كفي نيستم اشتب گرفتي.
كفيه ناگهان به اين حالت در مياد
كفيه:چرا زودتر نگفتي عزيزم.
سرژ:من فكر كردم خودت منو شناختي هنوز از ديشب گيجيا
كفيه:عزيزم راستي بيا بريم تو اتاق خواب ببين اين تابلويه قشنگه.
سرژ:بريم


همان لحظه خانه سرژ
سرژيا با جارو مياد طرفه كفي:ببينم بوقي اون سته جواهراتي رو كه گفتم برام خريدي؟
كفي: من براي كفيه سرويس طلا نميخرم براي تو بخمر؟
سرژيا:تو غلط ميكني ميخواي براي زن مردم سرويس طلا بخري و با جارو ميافته به جونه كفي.
كفي:من سرژ نيستما من كفيم اشتب گرفتي.
سرژيا ناگهان به اين حالت در مياد
سرژيا:عزيزم چرا اينقدر دير گفتي.
كفي:ديشب خيلي خوش گذشتا
سرژيا:آره خيلي حالا مياي بريم تو اتاق خواب ببين اين آواژوره تازه خريديم خوشگله و با يه حركت عشوه گرانه به سمت در اتاق خواب ميره.
تق تق تق
سرژيا به سمت در ميره:كيه اين وقت شب مزاحم شده.
ناشناس:السلام عليك حاج سدريك ديگوري مرحوم هستم .
سرژيا:از كي تا حالا حاجي شدي.
سدريك:از وقتي كه دينمو به آسلام تغير دادم اسمم ميخوام عوض كنم بزارم سلمان ديگوري.
كفي:عزيزم بيا اين آواژوره داره چراغش كم نور ميشه بيا ببين چشه.
سرژيا:الان ميام عزيزم...حالا اينجا چيكار داري جيگي؟
سدريك:با عرض پوزش شنيدم اينجا خبرهاييست آمدم تا قبل از شروع كار صيغه ي محرميت را بخوانم.
كفي و سرژيا:
....

ويرايش

شرمنده هدي جون من پسته تو رو نديدم يعني قبلش نوشته بودم
توي پاسخ بعدم زدم و ارسال نميدونستم رزورو كردي حالا ميخواي تو ادامتو بزن فرقي نداره در كل ببخشيد شرمنده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدريك ديگوري! در 1385/4/3 13:52:32
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ی پست ققی...
--------------------
_ کاش سرژیا هم مثل کفیه که برای ققی کباب بره درست میکنه، برای منم میکرد... هی روزگار! چه قدر تو بی وفایی! .... در رو باز کن دیگه!
چیلیک (صدای باز شدن در بود!)
کفیه در رو باز میکنه و با دیدن سرژ میگه:
_ چیه؟!... فکر کردی ریش بذاری اخلاقت عوض میشه؟! هان؟!... نه آقا، شتر در خواب بیند پنبه دانه!...
سرژ با دیدن کفیه به شدت ذوق میکنه و با در دلش با خوشحالی میگه:
_ ایول!... الان دیگه شب و روز غذاهای خوشمزه می خورم! تازه دیگه کسی هم نیست که ریشام کار بگیره!
و با خوشحالی و احساس مرد سالار بودن، وارد خونه میشه و داد میزنه:
_ کفیــــــــه؟!... گرسنم شده!... شام چی داریم؟!
و همزمان با صدای کفیه که می گفت:
_ کوفت بخوری!... یه بار دیگه هم گفتم، نـــــــــــــون و پیــــــــــــــــاز!
یک عدد جا تخم مرغی از طرف آشپزخانه، حواله ی فرق سر سرژ شد!

از اون طرف...

_ کاش کفیه هم مثل سرژیا که برای سرژ کباب غاز درست میکنه، برای منم میکرد... هی روزگار! چه قدر تو بی وفایی! .... در رو باز کن دیگه!
چیلیک (فکر کنم فهمیدین صدای چی بود!)
سرژیا در رو باز میکنه و با دیدن ققی میگه:
_ چیه؟!... فکر کردی لباس پری بپوشی، اخلاقت عوض میشه؟! هان؟!... نه آقا، شتر در خواب بیند پنبه دانه!...
ققی با دیدن سرژیا به شدت ذوق میکنه و در دلش با خوشحالی میگه:
_ ایول!... الان دیگه شب و روز غذاهای خوشمزه می خورم! تازه دیگه کسی هم نیست که به رنگ پرام کار بگیره!
و با خوشحالی و احساس مرد سالار بودن، وارد خونه میشه و داد میزنه:
_ سرژیــــــــــــــــا؟!... گرسنم شده!... شام چی داریم؟!
و همزمان با صدای سرژیا که می گفت:
_ کوفت بخوری!... یه بار دیگه هم گفتم، نـــــــــون و پیـــــــــــاز!
یک عدد لنگه کفش از طرف آشپزخانه، حواله ی فرق سر ققی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست سرژ...
----------------------------------------------------------------------------------
سرژ:البته اشکالی هم نداره یه کم دیگه غذا بخوریم ضرر نداره که...
ققی:فکر نداره که بزن بریم...
ققی و سرژ وارد رستوران می شن و 2تا پیتزا سفارش می دن...
صندق دار:5 هزار تومن
ققی و سرژ دستشون رو می کنن تو جیبشون که پول در بیارن و ثانیه ای بعد با لبخندی تلخ به هم نگا می کنن و با سر پایین از رستوران خارج میشن...
سرژ با همون لبخند تلخ:اه کاش پول برداشته بودما...
ققی با همون بلخند تلخ:هی...روزگار...ای بدبخت ققی...
سرژ و ققی داشتن افسوس می خوردن که چشمشون به گوشه ای از پارک می افته که آنیتا و آوریل دارن نفری یه دونه پیتزا خانواده می خوردن...و همون لحظه ققی و سرژ در حالی که بهم نگا می کردن لبخند تلخشون به خنده شرورانه تبدیل میشه...
ققی و سرژ جوری که آوریل و آنیتا نبینن به اونا نزدیک می شن...
سرژ:یک دو سه که گفتم تو بپر رو چپیه من می پرم رو راستیه...
ققی:اه من از آنیتا خوشم نمیاد تو بپر رو آنیتا من می پرم رو
آوریل...
سرژ:چی میگی گفتم بپرو رو پیتزا چپیه...
ققی: آهان دارمت...بزن بریم...

ققی و سرژ با یه پرش می پرن رو پیتزا ها که کوییرل و پاتر که داشتن از اونجا رد می شدن یقه سرژ و ققی رو گرفتن...
کوییرل:حالا دزدی می کنین...؟!
سرژ:نه بابا اینا دوستامون بیدن داشتیم شوخی می کردیم...
کوییرل:از جیغ خانوم ها واضح بود
پاتر:ولشون کن بدویین برین خونه...ما هم بریم
کوییرل با این تیریپ بر می گرده طرف پاتر... و در حالی که دندوناش رو هم فشار می داد شروع به صحبت کرد...
-آره بریم...بریم که من میدونم با تو...
ققی:سرژی بزن بریم من به همون غذایی که خونه داریم راضیم...
سرژ و ققی به سمت خونه می رن ققی خودش رو جلو در خونه سرژ اینا می بینه و با یه نفس عمیق وارد میشه...
سرژم می رسه دم خونه ققی اینا...
سرژ:من چرا اینجام...خوب خونه خونست دیگه چه فرقی داره...
و وارد خونه میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo