جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ در اعماقه افكارش فرو رفت:اين كفيه مگه نيست؟چرا اينجوري ميكنه ؟قبلا بيشتر تحويل ميگرفت؟
كفيه با در حاليكه يه دستش كفگيره به طرف سرژ مياد:هو بوقي بهت گفته بودم براي شام فردا دو كيلو پياز بخر خريدي؟
سرژ:من؟كي گفتي؟من ديشب يه كارتون پياز براي سرژيا خريدم ميگفتي براي تو هم بخرم.
كفيه:غلط كردي ميري حالا براي زنه مردم پياز ميخري.
و با كفگير ميزنه تو سره سرژ.
سرژ:من سرژم من كفي نيستم اشتب گرفتي.
كفيه ناگهان به اين حالت در مياد
كفيه:چرا زودتر نگفتي عزيزم.
سرژ:من فكر كردم خودت منو شناختي هنوز از ديشب گيجيا
كفيه:عزيزم راستي بيا بريم تو اتاق خواب ببين اين تابلويه قشنگه.
سرژ:بريم


همان لحظه خانه سرژ
سرژيا با جارو مياد طرفه كفي:ببينم بوقي اون سته جواهراتي رو كه گفتم برام خريدي؟
كفي: من براي كفيه سرويس طلا نميخرم براي تو بخمر؟
سرژيا:تو غلط ميكني ميخواي براي زن مردم سرويس طلا بخري و با جارو ميافته به جونه كفي.
كفي:من سرژ نيستما من كفيم اشتب گرفتي.
سرژيا ناگهان به اين حالت در مياد
سرژيا:عزيزم چرا اينقدر دير گفتي.
كفي:ديشب خيلي خوش گذشتا
سرژيا:آره خيلي حالا مياي بريم تو اتاق خواب ببين اين آواژوره تازه خريديم خوشگله و با يه حركت عشوه گرانه به سمت در اتاق خواب ميره.
تق تق تق
سرژيا به سمت در ميره:كيه اين وقت شب مزاحم شده.
ناشناس:السلام عليك حاج سدريك ديگوري مرحوم هستم .
سرژيا:از كي تا حالا حاجي شدي.
سدريك:از وقتي كه دينمو به آسلام تغير دادم اسمم ميخوام عوض كنم بزارم سلمان ديگوري.
كفي:عزيزم بيا اين آواژوره داره چراغش كم نور ميشه بيا ببين چشه.
سرژيا:الان ميام عزيزم...حالا اينجا چيكار داري جيگي؟
سدريك:با عرض پوزش شنيدم اينجا خبرهاييست آمدم تا قبل از شروع كار صيغه ي محرميت را بخوانم.
كفي و سرژيا:
....

ويرايش

شرمنده هدي جون من پسته تو رو نديدم يعني قبلش نوشته بودم
توي پاسخ بعدم زدم و ارسال نميدونستم رزورو كردي حالا ميخواي تو ادامتو بزن فرقي نداره در كل ببخشيد شرمنده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدريك ديگوري! در 1385/4/3 13:52:32
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ی پست ققی...
--------------------
_ کاش سرژیا هم مثل کفیه که برای ققی کباب بره درست میکنه، برای منم میکرد... هی روزگار! چه قدر تو بی وفایی! .... در رو باز کن دیگه!
چیلیک (صدای باز شدن در بود!)
کفیه در رو باز میکنه و با دیدن سرژ میگه:
_ چیه؟!... فکر کردی ریش بذاری اخلاقت عوض میشه؟! هان؟!... نه آقا، شتر در خواب بیند پنبه دانه!...
سرژ با دیدن کفیه به شدت ذوق میکنه و با در دلش با خوشحالی میگه:
_ ایول!... الان دیگه شب و روز غذاهای خوشمزه می خورم! تازه دیگه کسی هم نیست که ریشام کار بگیره!
و با خوشحالی و احساس مرد سالار بودن، وارد خونه میشه و داد میزنه:
_ کفیــــــــه؟!... گرسنم شده!... شام چی داریم؟!
و همزمان با صدای کفیه که می گفت:
_ کوفت بخوری!... یه بار دیگه هم گفتم، نـــــــــــــون و پیــــــــــــــــاز!
یک عدد جا تخم مرغی از طرف آشپزخانه، حواله ی فرق سر سرژ شد!

از اون طرف...

_ کاش کفیه هم مثل سرژیا که برای سرژ کباب غاز درست میکنه، برای منم میکرد... هی روزگار! چه قدر تو بی وفایی! .... در رو باز کن دیگه!
چیلیک (فکر کنم فهمیدین صدای چی بود!)
سرژیا در رو باز میکنه و با دیدن ققی میگه:
_ چیه؟!... فکر کردی لباس پری بپوشی، اخلاقت عوض میشه؟! هان؟!... نه آقا، شتر در خواب بیند پنبه دانه!...
ققی با دیدن سرژیا به شدت ذوق میکنه و در دلش با خوشحالی میگه:
_ ایول!... الان دیگه شب و روز غذاهای خوشمزه می خورم! تازه دیگه کسی هم نیست که به رنگ پرام کار بگیره!
و با خوشحالی و احساس مرد سالار بودن، وارد خونه میشه و داد میزنه:
_ سرژیــــــــــــــــا؟!... گرسنم شده!... شام چی داریم؟!
و همزمان با صدای سرژیا که می گفت:
_ کوفت بخوری!... یه بار دیگه هم گفتم، نـــــــــون و پیـــــــــــاز!
یک عدد لنگه کفش از طرف آشپزخانه، حواله ی فرق سر ققی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست سرژ...
----------------------------------------------------------------------------------
سرژ:البته اشکالی هم نداره یه کم دیگه غذا بخوریم ضرر نداره که...
ققی:فکر نداره که بزن بریم...
ققی و سرژ وارد رستوران می شن و 2تا پیتزا سفارش می دن...
صندق دار:5 هزار تومن
ققی و سرژ دستشون رو می کنن تو جیبشون که پول در بیارن و ثانیه ای بعد با لبخندی تلخ به هم نگا می کنن و با سر پایین از رستوران خارج میشن...
سرژ با همون لبخند تلخ:اه کاش پول برداشته بودما...
ققی با همون بلخند تلخ:هی...روزگار...ای بدبخت ققی...
سرژ و ققی داشتن افسوس می خوردن که چشمشون به گوشه ای از پارک می افته که آنیتا و آوریل دارن نفری یه دونه پیتزا خانواده می خوردن...و همون لحظه ققی و سرژ در حالی که بهم نگا می کردن لبخند تلخشون به خنده شرورانه تبدیل میشه...
ققی و سرژ جوری که آوریل و آنیتا نبینن به اونا نزدیک می شن...
سرژ:یک دو سه که گفتم تو بپر رو چپیه من می پرم رو راستیه...
ققی:اه من از آنیتا خوشم نمیاد تو بپر رو آنیتا من می پرم رو
آوریل...
سرژ:چی میگی گفتم بپرو رو پیتزا چپیه...
ققی: آهان دارمت...بزن بریم...

ققی و سرژ با یه پرش می پرن رو پیتزا ها که کوییرل و پاتر که داشتن از اونجا رد می شدن یقه سرژ و ققی رو گرفتن...
کوییرل:حالا دزدی می کنین...؟!
سرژ:نه بابا اینا دوستامون بیدن داشتیم شوخی می کردیم...
کوییرل:از جیغ خانوم ها واضح بود
پاتر:ولشون کن بدویین برین خونه...ما هم بریم
کوییرل با این تیریپ بر می گرده طرف پاتر... و در حالی که دندوناش رو هم فشار می داد شروع به صحبت کرد...
-آره بریم...بریم که من میدونم با تو...
ققی:سرژی بزن بریم من به همون غذایی که خونه داریم راضیم...
سرژ و ققی به سمت خونه می رن ققی خودش رو جلو در خونه سرژ اینا می بینه و با یه نفس عمیق وارد میشه...
سرژم می رسه دم خونه ققی اینا...
سرژ:من چرا اینجام...خوب خونه خونست دیگه چه فرقی داره...
و وارد خونه میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1385 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه سرژ
سرژ روي مبل لم داده و داره مجله «حذب و زندگي» رو ورق ميزنه و ناگهان احساس ميكنه خيلي گرسنشه
سرژ:سرژيا...سرژيا...
صداي سرژيا از تو آشپزخونه: زهر مار..چيه؟
سرژ: هيچي ميخواستم ببينم شام چي داريم البته اگر جسارت نشه
صداي سرژيا: مثل هميشه...نون و پياز

بعد از پنج دقيقه كه سرژ خيلي با خودش كلنجار رفت كه ايا ميتواند به اين وضعيت ادامه دهد يا نه فرياد زد
سرژ:اهاي سرژيا من ديگه نميتونم اين وضعيت رو تحمل كنم. ..ببين كفيه براي كفي هر شب غذاهاي پر گوشت و خوشمزه درست ميكنه اونوقت من هر شب بايد پياز بخورم...تو داري از من سوء استفاده ميكني...من از اين خونه ميرم
و پا ميشه لباس ميپوشه و لوازم شخصي مورد نيازش رو ور ميداره و از خونه خارج ميشه

خانه كفي

ققي روي مبل لم داده و داره شبكه اموزش كه داشت«چگونه با زاخي تنها شويم با تضمين» رو درس ميداد نگاه ميكرد كه ناگهان احساس گرسنگي شديد كرد
ققي:كفيه..كفيه...
صداي كفيه از تو آشپزخونه: زهر مار..چيه؟
كفي: هيچي ميخواستم ببينم شام چي داريم البته اگر جسارت نشه
صداي كفيه: مثل هميشه...نون و پياز

بعد از پنج دقيقه كه كفي خيلي با خودش كلنجار رفت كه ايا ميتواند به اين وضعيت ادامه دهد يا نه فرياد زد
كفي:اهاي كفيه من ديگه نميتونم اين وضعيت رو تحمل كنم...ببين سرژيا براي سرژ هر شب غذاهاي پر گوشت و خوشمزه درست ميكنه اونوقت من هر شب بايد پياز بخورم...تو داري از من سوء استفاده ميكني...من از اين خونه ميرم
و پا ميشه لباس ميپوشه و لوازم شخصي مورد نيازش رو ور ميداره و از خونه خارج ميشه

سرژ و ققنوس همديگر را در راه ميبينيند و تصميم ميگيرند به پارك بروند و در مورد مسائل سياسي روز صحبت كنند

سرژ درحال قدم زدن:ققي چه خبر؟شام چي خوردين؟
ققي در حال پرواز كنار سرژ:كباب بره...فقط يخورده نمكش كم بود...شما چي خوردين؟
سرژ:كباب غاز...
ناگهان بوي پيتزار در فضا پيچيد و متوجه شدند كه قدم زنان نزديك «پيتزا خان خان » ميشوند
سرژ: حيف كه تا خرخره خوردم
ققي:اره منم همينطور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1385 10:48
نمایش جزئیات
آفلاین
توفان در خانه هاي هاگزميد

روزي عادي در خانه هاي هاگزميد آغاز شده بود...ساعت حدودا 7 صبح بود و همه ي اهالي هاگزميد در خواب فرو رفته بودن...صداي پرندگان در ان محيط پيچيده بود و ارامش خاصي به آنجا داده بود...هيچ كس فكرشو نميكرد كه آن روز حادثه اي عجيب در شروف وقوع باشد..و
آسمان آبي آبي بود و حتي كوچكترين ابري هم در آن ديده نميشد...باد ملايمي هم ميوزيد و باعث ميشد هوا رو به خنكي بزند...
صداهايي از گوشه و كنار خانه هاي هاگزميد به گوش ميرسيد كه نشان ميداد تعدادي از اهالي بيدار شدن ... چهره ي يكي از اهالي پيدا شد ... چون سرشو از پنجره ي خانش بيرون كرده بود و نفس عميق ميكشيد...
توماس جانسون شهردار هاگزميد به دور و اطرافش نگاهي كرد ولي هيچ خبر خاصي نبود و همه چيز حاكي از يك روز عادي براي شهروندان هاگزميد بود...
اون بدون اينكه پنجره رو ببندد به داخل خانه رفت تا صبحانه ي خودش رو آماده كنه تا بعدش به سر كارش بره....
اون مشغول گذاشتن وسايل صبحانه بر روي ميزش بود كه به سرش زد جادوگر تي وي خودشو روشن كنه...اون بعد از انجام اين كار بروي روي صندلي خودش نشست و مشغول خوردن صبحانه ي خودش شد....
در بيرون از خانه ي او افراد كم كم بيدار ميشدند و آماده ميشدند كه به سر كار خودشون برن...توماس صبحانه ي خودشو تمام كرده بود و مشغول پوشيدن لباسهايش شده بود كه لرزش خفيفي رو زير پايش احساس كرد...فكر ميكرد خواب ديده است به زير پايش نگاهي انداخت هيچ چيز خاصي نبود..اون سرشو تكون داد و با خودش گفت:
بابا منم امروز خيلي شارژم انگار زمين هم شارژ شده!!!
با خودش خنده اي كرد و در خانه را باز كرد كه به بيرون بره...

اون مشغول راه رفتن در بين خانه هاي هاگزميد بود ... هر از گاهي به شهروندان آنجا نيز سلامي ميكرد وسري تكان ميداد...
تقريبا نزديك شهرداري شده بود كه باز هم لرزشي در زير پايش احساس كرد اين بار لرزش شديد تر بود....
اون به دور و اطراف خودش نگاهي انداخت به نظر ميرسيد كه همه متوجه آن لرزش شده بودن ولي هيچ عكس العملي نشان نميدادن.....
توماس فرياد زد:پناه بگيرين!!!
همه ي شهر انگار منتظر فرياد توماس بودن چون همه از جاشون پريدن و به سمت خانه هايشان حركت كردن...
توماس در اين بين به آسمان نگاهي انداخت ...آسمان سياه سياه شده بود....خانه هاي هاگزميد در شياهي فرو رفته بود....رد و برقي به يكي از خانه هاي آنجا زد و آن را به آتش كشيد...باز هم لرزشي به وجود آمد...ساختمان شهرداري با خاك يكسان شده بود....باران شديدي گرفته بود....آب تمام آنجا رو گرفته بود....آب يكي از خانه هاي هاگزميد رو با خودش ميبرد....توماس فقط شاهد آن ماجراها بود.....باد به شدتي ميوزدي كه درختي را نزديكي او كند!!!
او همچنان شاهد اين ماجراها بود....اين غير ممكن بود تمام حوادث طبيعت هم زمان با يكديگر....تكاني ديگر به جود آمد كه بعث شد او روي زمين بيفتد...تكانها قطع شده بود ولي او همچنان ميلرزيد....صداهايي به گوش ميرسيد....
_
با صداي كوييرل از خواب بيدار شد...
او جلوي جادوگر تي وي اش روي صندلي نشسته بود و خوابش برده بود....
كوييرل خيلي سريع گفت:
خوبي؟؟؟
توماس سري تكون داد و گفت:
ممنون كه اومدي!!!
كوييرل هم سري تكون داد و گفت:خواهش ميكنم من برم كاري نداري؟؟؟
توماس:ممنون
كوييرل از خانه ي او خارج شد.....
توماس لحظه اي به حوادث داخل خوابش فكر كرد واقعا وحشتناك بود...... با خودش عهد بست كه ديگر بد موقع نخوابه!!!

اينم يكي ديگر از داستانهاي جالب خانه هاي هاگزميد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 28 خرداد 1385 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد + سالار = زن سالار!

سوسم (همسر سوسك) : سوسك! سوسك!
سوسك: زن! اين چه طرزه حرف زدنه! هاااان!
- آ... آ... آقا! ب... ب... ببخشيد! م... م... منطوري نداشتم آقا!
- از اين به بعد به من ميگي جناب حضرت آقاي شاهزاده سوسك! فهميدي زن؟
- بله آقا! بله آقا! مي دونين مي خواستم...
- بيجا كردي تو! پاشو برو قليونو چاق كن برام به جاي حرف زدن!
- آ... آ... مي دونين آقا! يعني! چه طوري بگم! منظورم اينه كه آقا قليون از... از... دست، دست، دستم افتاد؛ شكست!
- چي گفتي؟ قليونو اجدادي منو شيكوندي! قليوني كه باباي بابابزرگم از قطب شمال برام سوغات آورده بود؟ مي كشمت!
تق! پرت! شترق! سوسك كمربند رو كشيده و داره سوسم رو كبود مي كنه!
- مي كشمت! زن بايد كتك بخوره! زن برده است! زن... !

صداي جيغي مياد:
- سوسك! سوسك! پاشو تنه لش ساعت 4 صبحه تا كي مي خوابي!
- خانوم! خانوم! غلط كردم! منو نزن! منو نزن! بيدار شدم! به خدا بيدار شدم خانوم!
- غلط كردي! الهي كه بيدار نشي! الهي كه سرت رو بر نداري! الهي كه جز بگيري! الهي كه...
زن با جارو مي افته به جون مرد!
- خانوم! بلند شدم... بلند شدم!
سوسك به سرعت بلند ميشه لباس مي پوشه و قبل از اينكه جاروي سوسم بخوره توي سرش از خونه مي زنه بيرون!
- آخيش! به موقع در رفتم هااا! عجب فرار موفقيت آمي...
شتررق!
سوسم از پنجره بشقابي رو مي زنه توي كله ي سوسك! سوسك دوان دوان در حالي كه رگبار بشقاب هاي سوسم ادامه داره از فاضلاب خارج ميشه و وارد هاگزميد ميشه!
- عجب بذار سرمون بذاريم بلكم توي رويا يك كمي حال كنيم!
اما سوسك ديگه حتي توي خواب هم چنين توهمي رو نمي بينه:
سوسم: مرد! مرد! مي كشمت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
قتل مشکوک

پس از قتل مشکوک یک فرد ناشناخته در خانه خانم رزمرتا، روی پرونده کلی کار کردم، بارها به خانه خانم رزمرتا می رفتم و صحنه را بررسی می کردم، دنبال مدرکی یا چیزی امثال آن می گشتم. حتی چندین بار از روی عصبانیت بدون مجوز داخل خانه او شدم و همه جا رو گشتم، به خاطر همین کارم وزارت من را به طور شدیدی بازخواست کرد، اما هر چه بود گذشت.

خانم رزمرتا را به دفترم در ژاندارمری فرا خواندم، ازاو خواستم که همه چی را برایم بنویسد، با جزئیات کامل، چه چیزهایی دیده و .....

او در اول مخالف بود و گفت که برام توضیح میده، اما توانستم با خوهاش و تمنا وادارش کنم که برایم همه چی رو روی کاغد بیاورد. او پر را در جوهر زد و مشغول نوشتن شد.

10 دقیقه بعد
من در حال ریختن دو فنجان چای بودم، یکی را روی میزم گذاشتم و دیگری را جلوی خانم رزمرتا روی میز کوچک اتاقم، جرعه ای از چای را نوشیدم، در همین زمان، خانم رزمرتا قلم را روی میز نهاد و گفت:آقای دالاهوف، این هم از توضیح، به طور کامل نوشتم.

از رو صندلی اش بلند شد و به لبه میزم نزدیک شد و برگه را به من داد، با دیدن چهره او کلاه مسخره قرمز و بوقی اش و موهای بی اندازه طلایی اش، از او احساس تنفر می کردم، اما آن را ابراز نکردم، به او لبخندی زدم و گفتم: متشکرم، چایی رو بنوشید، بفرمائید...

او به سرعت و با قاطعیت تمام جواب داد: ترجیح می دم در کافه خودم چیزی بنوشم تا به ژاندارمری شما.
و فوری چرخید و از دفترم خارج شد....
نفس عمیقی کشیدم....
سپس مشغول خواندن گزارش او شدم:

نمیه شب بود، من در بسترم بودم، هنوز خوابم نگرفته بود، به فکر مهمانی فردا در هاگوارتز بودم، دائما در بستر خویش این ور و آن ور می کردم، احساس گرما می کردم، اما این در حالی بود که پنجره باز بود و نسیم خنک و ملایمی می وزید، پتو را کنار انداختم، در فکر بودم که پلک هایم بسته شد.
داشتم به خواب می رفتم، حالت خواب و بیداری داشتم، دیری نگذشت که صدای شکستن چیزی، سکوت فضا را در هم شکست. پلک هایم به سختی باز شد، به خودم آمدم، سپس با خود گفتم: همسایه اس...دوباره با زنش دعواش شده...اعصاب برای آدم نمی ذارن...
آمدم که دوباره بخوام اما دوباره صدای شکستن های پیپی و پشت سر هم به گوش می رسید، ناگهان صدای فریاد یک نفر. از بستر بلند شدم، صدا نزدیک بود....
با لباس خوابم به سمت راهروی خانه رفتم....
سپس فوری چرخیدم و جلوی درب را دیدم، یک جسد خونین جلوی درب افتاده بود، بی اختیار جیغ و شیونی بلند سر دادم، همه همسایه ها به دم خانه من ریخته بودند.
تمام خانه به هم ریخته شده بود، همه چیز درب وداقون، شکسته و خرد شده.
بعدش جسد رو بردند....
تمام شد...

بی اختیار پوزخندی زدم و برگه را از وسط پاره پاره کردم، و روی میز ریختم. با خود گفتم: از رو این گزارش حتی نمیشه فهمید که اصلا قضیه چی به چیه؟
تصمیم گرفتم پرونده را فراموش کنم....
از روی صندلی ام بلند شدم و دوربین رو برداشتم. به لب پنجره دفترم تکیه دادم و بیرون، آن دور دست ها را نظاره کردم، دریاچه هاگوارتز به چشم می خورد. فاصله را کمتر کردم، میدان اصلی هاگزمید را دیدم، دوربین را کمی کنارتر کشیدم، از خانه های هاگزمید گذشتم، ناگهان دوربین را از جلوی چشمانم کنار زدم، من چیزی دیده بودم، انگار تو یکی از خونه ها چیزی به این طرف و آن طرف پرتاب میی شد، این بار با دقت بیشتر فاصله را نزدیک تر بردم، خانه رزمرتا بود....!!!!!!

در داخل خانه یک موجود شبیه جن خانگی بود که گویا چیزهایی به این طرف و آن طرف می انداخت...
رزمرتا داشت به خانه نزدیک می شد....
بی اختیار دوربین را کنار دفترم پرت کردم....
پنجره را بالا دادم و پایین پریدم، نمی دانستم چه می کنم...؟؟؟!!!!
پایین پریدم!!!
فقط چشمانم را بستم، روی یک درخت افتادم، سپس شاخه اش شکست، روی شاخه دیگر و همینطور آن شکست سپس با فشار، محکم روی زمین افتادم، آخ و واخی کردم، از ناحیه کمر احساس درد داشتم....
اما فوری از جایم بلند شدم و به سمت خانه رزمرتا دویدم....سرعت خیلی زیاد بود....
به درب ژاندارمری رسیدم...
اکنون با شتاب خود را به رزمرتا رساندم...
رزمرتا با قیافه عبوسی گفت:
چیه، چرا اومدید؟
در حالیکه نفسم بالا نمی آمد به سختی پاسخ گفتم: همینجا...همینجا بیاستید....تو خونتونه...یه جن خانگیه...
او مات و مبهوت به من نگاه کرد و سرجایش خشکش زد...
من فورا به سمت خانه رفتم....
خسارت درب مهم نبود...
چوبدستی را بیرون کشیدم و تکان دادم، درب خرد و تکه تکه شد....
به داخل پریدم....
جن خنگی با دین من وحشت کرد، فوری روی پریدم و از گردن او را گرفتم...
جن تقالا می کرد که او را رها کنم....
قیافه زشت او حالم را به هم می زد....
او همچنان فریاد سر می داد...ناگهان ساکت شد....او رزمرتا را دید...رزمرتا با قیافه ای عصبانی به جن نگاه می کرد...گویا قصد داشت جن را خفه کند....
بدون توجه به رزمرتا از جن پرسیدم:
قتل آن مرد کار تو بوده؟ جواب بده! کار تو بوده؟ اون که بود؟
گردنش را فشار دادم، جن فریادی از روی درد کشید و با صدای زشتش گفت:
باشه..میگم..اون یک ماگل بود...هاگزمید رو پیدا کرد...او دم در، وقتی داشتم در می رفتم با من روبه رو شد...من کشتمش...
رزمرتا: جناب دالاهوف، این کریتی هستش، جن سابق من...سپس رویش را به جن زشت وحشت زده کرد و با خشم گفت: کریتی، حالا خونه من رو به هم می ریزه، اشیای منو خرد می کنی، من و می دونم و تو.....

در آخر کریتی، خود را غیب ساخت و فرار کرد، وزارت مبلغ 100 گالیون خسارت وارده را به خانم رزمرتا به سختی پرداخت. جسد مرد ماگل بیچاره هم به طور مشکوکی به لندن برده شد.

پیام اخلاقی: به جن های خانگی این دوره و زمونه اعتماد نکنید!

این بود یکی از اتفاقات خانه های هاگزمید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 26 خرداد 1385 09:11
نمایش جزئیات
آفلاین
زير زميني اسرار آميز

روزي در هاگزميد و خانه هاي هاگزميد آغاز شده بود هوا بسيار عالي بود ...البته هيچ كس حتي كوييرل فكر نميكرد كه تا آن موقع چيزي به آن عجيبي در منزلش باشد ....
اون از جاش بلند شد و به سمت دستشويي رفت ... بعد از چند دقيقه از اونجا بيرون اومد و به قصد كارش از خانش بيرون زد ...
در بين راه به لوپين بر خورد كرد و با اون به سمت محل كارش رفت.....
پس از اينكه به محل كارش رسيد به سمت رييس كارش رفت و گفت:
رييس جان اين برگه ها رو تمام كردم...لطف كن بقيه برگه ها رو به من بدين....
رييسش برگه ها رو از اون گرفت و گفت:
آفرين كوييرل خيلي خوب كارتو انجام دادي بنابراين 10 در صد به حقوقت اضافه ميكنم !!!
كوييرل خيلي خوشحال شد و با شادي به سر ميزش برگشت....
در كنار ميز اون لوپين , كريچر و لرد كار ميكردند....
اون با خوشحالي رو به دوستانش كرد و گفت:
بچه ها من حقوقم اضافه شد!!!
كريچر كه انگار دنيا رو بهش داده بودن رو به بقيه كرد و گفت:
بروبچ امشب شام افتاديم
نيش كوييرل كه تا بنا گوشش باز شد بود بسته شد و در عوض نيش بقيه باز شد ....
كوييرل با خودش گفت:كاشكي اصلا بهشون نميگفتم امشب بايد تمام اضافه حقوقم رو بدم به اينا بخورن
زمان مثل طلسم شكنجه گر سپري ميشد....بالاخره تمام كارمندان از جايشان بلند شدن كه به خانهايشان بروند ...كوييرل هم هر كاري كرد نتوانست كاري كند كه بقيه به خانه اش نيايند.....

*خانه هاي هاگزميد* - منزل كوييرل -

صداهاي عجيبي از داخل خانه به بيرون مي آمد..صداهاي فرياد خوشحالي و صداي شيپور.....
كريچر شيپوري در دست گرفته بود و در آن ميدميد.......
بوم!!!!!
ديوار خونه ي كوييرل خراب شد....كوييرل با تعجب به پشت ديوار نگاه ميكرد.....و اصلا به خرابي ديوار توجه نداشت ..در اين ميان كريچر فقط ميگفت:
ببخشيد خودم درستش ميكنم ...ببخشيد!!!
كوييرل داد زد و گفت:
بيخيال شو بابا!!!دنبال من بياين.....
در پشت اون ديوار راهي وجود داشت بس تاريك....
آنها از داخل آن راهروي تاريك پيش رفتند تا به ديواري رسيدند ... كوييرل با نوك چوب دستي به ديوار زد....هيچ صدايي از پشت ديوار نمي آمد...
بوم!!!
ديوار خورد شد .....
آنها در شهرداري هاگزميد بودند ... البته در بخش خزانه داريش......
صداي آژير در آمد.....همه ي اونها از ترس خشكشون زد و بعد از چند ثانيه پا به فرار گذاشتن!!!
ولي سر انجام كار آنها زندان بود....
چون كريچر به لوپين برخورد كرد(از ترسش) و اونم به كوييرل و اونم به لرد.....
در نتيجه همه ي آنها روي زمين افتادند

*زندان آزكابان* - زنداني هاي هاگزميد-
كوييرل در زندان به خود گفت:سرانجام اون اضافه حقوق همينه

اين هم ماجراي اين دفعه ي خانه هاي هاگزميد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 خرداد 1385 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سرقت در خانه های هاگزمید


پرفسور کوییرل:
حدود ساعت 3 نیمه شب با صدای جیر جیر درب از خواب پریدم، نگاهی به اطراف اتاق انداختم، پنجره باز شده بود، و باد درب اتاقم را دائما باز و بسته می کرد و جیر جیر صدا می داد، سعی کردم توجهی به آن نداشته باشم اما بلاخره پتو را کنار زدم و بستر خارج شدم و به سوی پنجره رفتم، خمیازه ای کشیدم، سرم را از پنجره بیرون کردم و دهکده آرام و ساکت هاگزمید را تماشا می کردم، هیچ صدایی جز صدای باد به گوش نمی رسید، نفس عمیقی کشیدم، سپس پنجره را بستم و قفل آن را پایین انداختم. به سمت بستر خوابم رفتم، داخل شدم و پتو را روی خود کشیدم و چشمانم را روی هم گذاشتم. هنوز کاملا به خواب نرفته بودم که دوباره صدای جیر جیر درب، مرا بیدار کرد، این بار با عصبانیت پتو را بلند کردم و به گوشه اتاق انداختم، دمپایی ام را پوشیدم و از بستر بلند شدم، هنوز صدای جیر جیر به گوش می رسید، به درب اتاق نکاه کردم،اما درب هیچ صدایی نمی داد و ثابت به صورت نیمه باز مانده بود. یعنی صدای درب پایین بود؟ از اتاق خارج شدم، به سمت پله ها رفتم، از پله ها پایین آمدم، تعجب آور بود، درب اصلی خانه بود، درب اصلی خانه باز بود، با عجله به سمت آن رفتم، آن را کاملا باز کردم و بیرون خانه را نگاه کردم، هیچ خبری نبود، به داخل برگشتم و درب را بستم، سپس به سمت میز کنار درب آمدم، کشوی آن را بیرون کشیدم، چوبدستی ام را در دست گرفتم و سپس روی هوا چرخاندم، تمام شمع های داخل خانه روشن شدند، بعد چوبدستی ام را روی میز گذاشتم و با دقت به درب نگاه کردم، آثار کندگی روی آن به وضوح مشاهده می شد، چشمم به سمت قفل درب چرخید، امکان نداشت، قفل شکسته شده بود، یعنی یک سرقت...فوری یک شمع از روی شومینه برداشتم و به سمت اتاق نشیمن رفتم، نه، تابلوها رو دزدیدند، روی دیوار اتاق نشیمن از میان 4 تابلوی ارزشمند، فقط یک از آنها سر جایش بود، خشم تمام وجودم را فرار گرفته بود، آن تابلوها زندگی من بودند.
- خب کوییرل همین بود؟؟
بله..
کوییرل در حالی که بابت تابلوهایش اشک می ریخت، در ژاندارمری هاگزمید، در مقابل دالاهوف رئیس ژاندارمری نشسته بود و در حال توضیح دادن به دالاهوف بود..
دالاهوف در حالیکه که پشت میزش نشسته بود و آب کدو می نوشید گفت:
کوییرل، شما برو منزل، ما پرونده رو پیگیری می کنیم، بهت خبر خواهیم داد، در صورت مشاهده چیز مشکوکی خبرمان کن.
کوییرل سری تکان داد و با غم از دفتر دالاهوف خارج شد....
نفر بعدی وارد دفتر شد....خانم رزمرتا بود...او که عصب به نظر می رسید روی صندلی نشست...
دالاهوف جرعه دیگر آب کدو نوشید و گفت:
خب..خانم رزمرتا، نوبت شماست...از اول تا آخر خودتان توضیح بدید، منشی من توضیحات رو یاداشت می کنه....
و به خانمی که در کنارش نشسته بود اشاره کرد...

خانم رزمرتا:
نمی توانستم بخوابم، اصلا احساس خستگی نمی کردم، ساعت 3 بود به سمت آشپزخانه رفتم، از توی کمد، یک فنجان برداشتم و چوبدستی ام را که در دست داشتم تکان دادم، فنجان پر از قهوه شد، فنجان را برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم، روی کاناپه دراز کشیدم و قهوه می نوشیدم، در فکر فرو رفتم، در خلوت خود بودم که ناگهان صدای شکستن چیزی خلوت مرا شکست، صدا از طرفای درب خانه بود، فنجان را روی میز گذاشتم و به سمت آنجا رفتم، در تاریکی هیچ چیز معلوم نبود، بی اختیار با ترس پرسیدم: کسی اونجاست؟ هیچ صدایی نشنیدم، کلید برق را زدم، در کمال حیرت جلوی پایم آینه ایرازد تکه تکه شده روی زمین افتاده بود، سرقت بود، در صورتی که سارق ایرازد را به قصد بردن حمل می کرده، پس حتما نگاهش به کوزه طلا افتاده بود، فوری به سمت اتاقم دویدم، کوزه سرجایش نبود، کوزه گرانقیمت را دزیدند.

دالاهوف ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
شما با توجه با این توصیف چیز مشکوکی ندیدید، اما جالب اینجاست که هر دو سرقت در یک زمان صورت گرفته....ما جهت بررسی صحنه و کشف موردی مزاحم شما خواهیم شد...متشکرم..
رزمرتا هم با نگرانی و اندوه، از دفتر دالاهوف خارج گشت.

3 ساعت بعد
دم درب خانه کوییرل
تق تق تق تق تق تق تق تق تق
اه..کیه..چرا اینقدر زیاد در می زنید...؟
اهم..ببخشید ازژاندارمری مزاحم می شیم!

درب باز شد و کوییرل میان چارچوب درب ظاهر گشت، نگاهی مرموز به مامورین ژاندارمری انداخت، سپس درب را کامل باز کرد و کنار رفت و آرام و با نگاهی سرد گفت: بفرمائید...
همه مامورین داخل شدند و کوییرل درب را بست، از میان ماموران، یکی که گویا ارشدتر بود، جلو آمد و گفت: می بخشید جناب کوییرل، ما از طرف آقای دالاهوف آمدیم جهت بررسی و تحقیق روی پرونده و آثار مانده که...
کوییرل ناگهان حرف او را با جدیت قطع کرد و گفت:
متوجه شدم، توضیح زیادی نیاز نیست....شروع کنید..من در اتاق نشیمن هستم...کارتون تموم شد صدایم کنید... و فوری چرخید و به سمت اتاق نشیمن رفت...
مامورین با تجهیزات عجیب و غریب خاصی مشغول جستجو شدند...

1 ساعت بعد
- قربان یه چیزی پیدا کردم...!!!
مامور ارشد فوری به سمت مامور دیگر رفت، ارشد: چیه؟ چی پیدا کردی؟
- قربان نگاه کنید...آثار کندگی روی درب، مشخصه که برخورد قاب تابلو بود...حالا رو زمین رو با دقت ببینید....این خاک چوبه...جنس قاب تابلو از چوبی نرم با حالت پودری بوده..
- خب خوب بود...اما کافی نیست....
- چرا قربان...نگاه کنید...
مامور درب خانه را باز کرد و ذره بین را روی زمین گرفت، و گفت: ببینید، هنوز پودر روی زمین هست، اگر ادامه بدیم...
مامور کمی با ذره بین جلو تر رفت و از خانه خارج شد...رد پودرها را همچنان دنبال می کرد و بقیه ماموران با دقت پشت سر او...رفتند...رد پودرها را دنبال کردند تا به داخل جنگل رسیدند...
مامور ارشد: خب..با این حساب قابی نمونده..همش در اثر ضربه پودر شده..با دقت روی بوته ها رو بگردید...
همچنان روی بوته های درون جنگل را می گشتند...
- اینجا رو ببینید....
همه به سمت آن مامور آمدند و با منظره حیرت آوری روبه رو شدند....چندین جغد روی 3 تابلو کوییرل نشسته بودند و در حال پاره کردن و تکه تکه کردن بودند...
اما کنار آن....
2 جن خانگی، با قامت های کوچک خود در حال قل دادن و به نوعی بازی با یک کوزه طلایی بودند....

مامور ارشد: این هم از سارقان....باور می کردید سارقان یک مشت حیوون باشند....
جن های خانگی با دیدن افراد ژاندارمری، فوری خود را غیب کردند....
کوییرل با دیدن منظره پاره و پوره شده تبلوهایش با یک حرکت چوبدستی، جغد ها را منفجر کرد، به همین جهت ژاندارمری، او را مبلغ 100 گالیون جریمه کرد.
کوزه رزمرتا که آسیسبی ندیده بود هم بهش بازگردانده شد.
حتی حیوون هم سرقت می کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 19 خرداد 1385 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست با توجه به پست قبلیم توی پیام امروز زده شده.

هوا تاریک بود.با وجود این که هنوز آفتاب کامل غروب نکرده بود، در آن جنگل،باغ یا هر چیز دیگری که می‌توان اسمش را گذاشت شب به نظر می رسید.از ترس خودش را خیس کرده بود و به شدت می لرزید. هر چه فکر میکرد نمی فهمید چطور و چگونه به این جنگل راه یافته است، آخر انگاه همین چند لحظه پیش بود که با دوستانش در هاگوارتز به هاگزمید آمده بودند، به هر حال چاره ای جز راه رفتن و امید این که شاید به خانه ای برسد که بتواند شب را درونش به صبح برساند،به فکرش خطور نمی کرد.راه می رفت و راه میرفت اما به جایی نمیرسید، به یاد کتاب جایی میان هیچ جا نوشته ساموئل اسکاین افتاد، شاید مثل شخصیت آن کتاب می رفت و می رفت و می رفت اما به جایی نمیرسید ، شاید هم دور سر خود میچرخید. به هر حال چاره ای نبود جز راه رفتن. و او میرفت و میرفت و میرفت و رفت تا که خسته شد و شلوارش را بالا کشید و روی زمین نشست، روی زمینی که طراوت خاصی داشت و همین طراوت نیز باعث شد کمی آرامش به او دست دهد. چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد ، شاید که کمی خستگی یا خواب آلودگی اش بر طرف شود. چشمانش را باز کرد و در کمال تعجب نور ضعیفی به چشمانش خورد که از میان شاخ و برگ درختان به زحمت راه باز کرده بود.
دادلی از جا بلند شد و به سمت نور دوید میدوید و میدوید تا این که پایش به چیزی گرفت و محکم به روی چشمن ها مرطوب افتاد. احساس درد شدیدی از جانت زانو به مغز او منتقل میشد و دوباره از مغز ، به زانویش. با وجود این، سعی کرد درد را فراموش کند و راهش را پیش بگیرد. همچنان میدوید و میدوید تا این که به فاصله 20 متری خانه رسید، اکنون میتوانست نوشته ی روی در خانه را بخواند:«خانه شماره 4 هاگزمید». محو تماشای خانه شده بود که دوباره به زمین افتاد، پایش به ریشه یکی از درختان اطراف گیر کرده بود. دوباره بلند شد اما اثری از خانه شماره 4 هاگزمید نبود.
دادلی نگاهی به اطراف کرد اما باز هم اثری از خانه نبود.
دادلی ناامیدانه روی زمین نشست و به آسمان نگاه کرد. اکنون فهمید خیسی که احساس میکند از زمین نیست ، بلکه از شلوارش است که چندی پیش از فرط ترس خیس کرده بود.دادلی در حالی که نهایت سعی اش را میکرد تا چشمانش را باز نگه دارد دوباره نگاهی به اطراف کرد و این بار نیز نور دیگری دید که قوی تر از نور سراب قبلی بود.
دادلی ایستاد و شروع به دویدن سمت نور خانه کرد. این بار مطمئن بود که سراب نمی بینید و خانه ای واقعی در کار است.
کمی که نزدیک تر شد از دور نوشته روی در خانه را خواند : «خانه شما 7 هاگزمید.» دادلی باورش نمی شد نجات یافته است چشمانش را بست و دوباره باز کرد تا مظمئن شود سراب نمی بیند، اما وقتی چشمانش را باز کرد...
جای خانه را درختانی کج و معوج پر کرده بودند.
دادلی با ناامیدی تمام رو زمین نشست و شروع به گریه کرد تا این که خوابش برد.
با افتادن پرتو نور روی چشمانش از خواب برخواست. گوشه ای روی زمین ، پشت یک دکه روزنامه فروشی در وسط دهکده هاگزمید خود را یافت. از تعجب داشت شاخ در می آورد. بلند شد و ایستاد و خاک های شلوارش را تکان داد و به راه افتاد تا به میان مردم برود، قطعا کسی بود که فهمیده باشد دادلی گم شده است و به دنبالش آمده باشد... پس همین کار را کرد. اما مسئله مهم تر چیز دیگری بود.
دادلی در فکر این بود که سرّ خانه های هاگزمید چیست...

ویرایش ناظر:دوست عزیز دادلی.اول از همه به دهکده هاگزمید خوش اومدی.نمایشنامه خوبی نوشته بودی اما ای کاش به جای دیگه ربطش نمیدادی چون امکانش وجود داره که خیلی از دوستان نتونن موضوع دیگه رو مطالعه کنن و این از ارزش پست کم میکنه.موفق باشی...ناظر(جانسون)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/3/19 17:44:07