من تو را اخر ميگيرم
*استوديو تصوير خاكي ادوارد تقديم ميكند..با احترام
كلامي چند از بنيان گذار استوديو تصوير خاكي ادوارد!!:
اين اولين فيلم اين كمپاني هست با نام من تو را اخر ميگيرم اميدوار مورد پسندتون باشه
توضيحات فيلم:
بازيگران:
جو اشوا....ادي جشوا...مايك دانشوا
و اكنون سالي ديشوا در نقش جويي
تهيه كننده:
كمپاني تصوير خاكي ادوارد
كارگردان:
ادوارد جك
نكته : نوشته هاي قرمز ماله توصيف صحنه و عادي ماله ديالوگ
***************
اموزشگاه چپ من(مدرسه جادوگريي واقع در لس انجلس امريكا)
ساعت 8:30 صبح سالن صرف صبحانه
چهر پسر زل زده به دختري نگاه ميكنند كه سر ميز سمت راست انها نشسته است و با حسرت پلك ميزنند
جويي:بايد يه نقشه سوار كنيم ما بايد اونو به دست بياريم
ادي:ما چها نفريم بينمون جنگ و نزاع ميشه من نميخوام با شما گردن كلفتا دوئل كنم
جو:خوب ما يه شرط ميذاريم به نوبت ما يكي يكي نقشه هامونو برا به دست اوردن اون اجرا ميكنيم هر كه تونست دل اونو به دست بياره برندست
سالي:اين يه راه داره من خونمون يه فيلم دارم كه عشقولانست و كلي نقشه جلويه پاي ما خواهد گذاشت امشب ساعت 9 دمه خونه ما جمع بشين
ساعت 9 خونه اقاي ديشوا..
بچه هخا نشسته فيلمي را كه ااز تلوزيون جادويي پخش ميشد تماشا ميكردند صحنه يه اول كه يك نقشهي به تمام عيار بود جلوي انها نقش بست پسر تنه اي به دخترك زد و وسايل او را ريخت جمع كردن وسايل باعث شد كه ان دو به هم نزديك و با هم دوست شوند ان پب بچه ها اين قدر خوشحال بودند كه بدون كوچك ترين حرفي ار خانه ديشوا خارج شدند قرار شد فردا سالي اين نقشه را اجر كند
ساعت 11:30 پس از اتمام كلاس تغيير شكل پلكان متحرك شماره 3
دخترك كه نزديك شد سالي با قدرت تنه اي به او زد با كمال تعجب وسايلش نريخت سالي تنهي محكم ديگري زد با هم وسايل نريختن سالي بعد از چند بار ناكامي پياپي و عصبانيت با يه تنهي قوي خود و دخترك و وسايل را سرنگون كرد دخترك با عصبانيست بلند شد
سالي كه خوشنود بود گفت:ببخشيد حالا بيايد وسايلتونو جمع كنيم
دخترك با چند سيلي پياپي جاب سالي را به وضح داد عمليات اول با شكست مواجه شد
ساعت 9 خانه ديشوا
دوباره بچه ها داشتن فيلم ميديدن و راه حل دوم هم رسيد پسرك با يه جاروي قشنگ جلوي دختر كه داشت به مدرسه ميرفت بوق بوق كرد راه حل دوم واقعي تر به نظر ميرسيد قرار بو د اين راه حل را جويي كه يك جاروي خوب داشت انجام دهد
ساعت 7:45 در راه مدرسه
سالي:بدو جويي داره مياد
جويي سوار بر جارو گفت: حالا سالي ياد بگير
جويي جلو ميره و بوق بوق ميكنه:سلام دختر خانم ميتونم تا مدرسه برسونمتون
دخترك كه كلاس جارو ميبينه ميگه:بله البته كه ميتونيد
دخترك سوار ميشود سالي با زور جارو را ميراند اما ميبيند نميتواند اان را كنترل كند جارو خيلي سنگين شده بود و نميشد كاري كرد ناگهان جارو با شتاب كج ميشود و نه در يك جايه مناسب بلكه در وسط ابهاي گوداليه كوچكي دخترك با عصبانيت جواب جويي را با سيلي هاي خود ميدهد و دور ميشود عمليات دوم نيز شكست خورد..
اين پسا در اينجا به پايان رسيد بعدن در همين پست ادامش ميدم فعلا دستم خسته شد تا فردا يا همين امشب اين داستان گكامل ميشود..پس تا بعد
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
30 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخاب بهترینها
هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] هالیویزارد
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 6 شهریور 1386 20:04
از: وسط سبيلاي هوريس كنار نيكي پلنگ
پستها:
356

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

انتخاب جادوگر ماه
شرکت کنندگان : گیلدی ، برادر حمید ، سرژ تانکیان ، پرسی ویزلی ، کورممد ، سارا اوانز ، ارباب ولدی ، کریچر ، سارا
هیئت منصفه : آلبوس ، فلور دلاکور ، هوکی ، هاگرید ، سوسک
بقیه شرکت کنندگان : هدویگ
سیاهی لشکر : کوییرل ، نورممد
--------------------------------
- خوب ملت با ما باشید و جشنواره انتخاب جادوگر ماه در بالای قله اورست .
ملت شروع به تشویق میکنند .
آلبوس ادامه میده :
- همکاران ما در این برنامه خواهر فلور ، هوکی ، هاگرید کوچولو و سوسک هستند .
همه تماشاچیا شروع به تشویق میکنند .
آلبوس : با ما باشید و ادامه برنامه .
و سر جاش میشینه .
---------------------------
کورممد جلوی ملت و میز هیئت داوران ایستاده .
آلبوس از سر جاش بلند میشه .
آلبوس : خوب شما چه توانایی رو در خودتون برای انتخاب شدن در جادوگر ماه میبینید ؟
کورممد : خوب من تنها تواناییم اینه که جایی رو نمیبینم و فکر میکنم این قابلیت منو از دیگران متمایز کرده
ملت
آلبوس : توانایی قابل توجهیه حتما در موردش فکر میکنیم .
کورممد
--------------------------
سرژ تانکیان جلوی دوربین ایستاده .
اینبار هاگرید کوچولو از سر جاش بلند میشه
هاگرید : شما چه قابلیتی رو در خودتون میبینید ؟
سرژ : خوب من یه وقتی خدای رول بودم .
بلافاصله صدای پچ پچ ها بلند میشه .
فلور : خوب توانایی شما الان چیه ؟
سرژ : بی ناموسی نویسی
دوباره صدای پچ پچ ها میره بالا .
کوییرل : بی ناموسی باید نابود شه !
زمزمه های تایید بلند میشه .
سرژ بلند تر از صدای بقیه فریاد میزنه :
- میدونستم به هیچ دردی نمیخورم ! زندگی من بیهودست ! من اضافی ام !!!
و از بالای کوه میپره پایین !
----------------------------
پرسی ویزلی جلوی ملت وایساده
هوکی : شما چه قابلیت ویژه ای دارین ؟
پرسی : من فقط خیلی هکر خوبی ام . میدونی که ؟
همه : آووووووووووووووووووو به نکته جالبی اشاره کردی . پس از اون لحاظ
پرسی : خوشحالم که زود متوجه میشین
--------------------------------
تماشاچیا همه دارن همدیگر رو نگاه میکنن . آلبوس از سر جاش بلند میشه :
آلبوس : خوب قبل از اینکه با شرکت کننده بعدی آشنا بشیم دوستان اشاره میکنن که پیام بازرگانی داریم ، با هم ببینیم
آلبوس به دوربین لبخند میزنه و ناگهان تصویر عوض میشه ......
- آفتابه مرلین ، با قابلیت حمل یک نفره و داشتن دسته ای .....
---------------------------------
سارا جلوی ملت ایستاده
ملت
سارا : چیه خفن ندیدین ؟
ملت : نچ
آلبوس از سر جاش بلند میشه :
- خوب قابلیت هاتونو بگین :
سارا : خوب من کلا خیلی خفنم ، من استاد ژانگولر نویسی ام ، هیچکی به گرد من نمیرسه ....
فلور : نفر بعد لطفا ....
- ..... من یه تنه تمام سیاها رو حریفم . من ....
سوسک : نفر بعدی لطفا ....
- ..... این سیاه ها هیچن . من انقدر خفنم که .....
------------------------------
برادر حمید جلوی دوربین ایستاده
سوسک : شما چه قابلیت هایی دارین ؟
برادر حمید : خوب قابلیت های زیادی دارم .
سوسک : مثلا .....
برادر حمید : خوب چشماتونو ببندین
جمعیت به هم نگاه میکنن و چشماشونو میبندن
برادر حمید : باز نکنینا ! 1...2...3..... خوب حالا باز کنین !
همه ملت لخت شدن !
برادر حمید : حال کردین
ملت
--------------------------
ارباب ولدی جلو دوربین ایستاده .
فلور : خوب ارباب ارزشی ، ببخشید ارباب ولدی قابلیت ویژه شما چیه ؟
ارباب ولدی : من خیلی با جذبم ، مثلا الان یه نگاه به شما میکنم . ببینین لرزه به اندامتون نیفتاده ؟
هیئت داورا : نه !!!
ارباب ولدی : پس هیچی
--------------------------
کریچر جلوی دوربین ایستاده
قیافه کریچ
ملت : این کیه آوردین ببرینش بیرون ! ما این همه پول دادیم ! ملت گوجه ها رو درارین
بارونی از گوجه ها بر روی کریچ شروع به باریدن میکنن
کریچ
-------------------------
گیلدی جلوی دوربین ایستاده .
آلبوس به جمعیت نگاه میکنه
آلبوس : خوب گیلدی جان فکر میکنم همه قابلیت شما رو میدونن !
گیلدی : نه هیچکی نمیدونه بزارین نشون بدم
آلبوس : نه میدونیم !
گیلدی : نه نمیدونید
آلبوس : نورممد اینو بنداز بیرون !
سوسک : گیلدی من به تو رای میدم نگران نباش !
---------------------------
تمام شرکت کنندگان تموم شدن و تماشاچیا منتظر رای هیئت داورا هستن .
آلبوس از سر جاش بلند میشه .
خوب ما بعد از مشورت های فراوان به این نتیجه رسیدیم که پرسی ویزلی برنده این دور از مسابقاته . واقعا توانایی های قابل توجهی داره !!
ملت : نمنه ؟
بلافاصله هدویگ از ناکجا میاد یقه آلبوس رو میگیره
هدویگ : من واقعا برای همتون متاسفم ، همتون یه مشت ترسویین ، واقعا متاسفم ! واقعا !!
هدویگ با یک بال آلبوس رو نقش بر زمین میکنه .
-------------------------
چند لحظه بعد
آلبوس دوباره از سر جاش بلند میشه .
آلبوس : خوب بعد از حرفهای هدویگ و بعد از مشورت های فراوان ما به این نتیجه رسیدیم که کریچر رو به عنوان جادوگر ماه انتخاب کنیم چرا که این جن تونسته بدون هیچ فعالیتی بیشترین نظرات رو به سمت خودش جلب کنه ! و بیشترین سوژه رو برای جادوگران ارزشی درست کنه ...
(( ملت در حال دراوردن گوجه فرنگی ها هستن ))
... و اینجانب این مقام رو رسما به ایشون تقدیم میکنم . ملت پناه بگیرید .
بلافاصله هیئت داوران در زیر میز پناه میگیرن و گوجه فرنگی ها بر روی پارچه میز که تقریبا تا زمین میرسید برخورد میکنند و این عبارت را به وجود می آورند :
The END
شرکت کنندگان : گیلدی ، برادر حمید ، سرژ تانکیان ، پرسی ویزلی ، کورممد ، سارا اوانز ، ارباب ولدی ، کریچر ، سارا
هیئت منصفه : آلبوس ، فلور دلاکور ، هوکی ، هاگرید ، سوسک
بقیه شرکت کنندگان : هدویگ
سیاهی لشکر : کوییرل ، نورممد
--------------------------------
- خوب ملت با ما باشید و جشنواره انتخاب جادوگر ماه در بالای قله اورست .
ملت شروع به تشویق میکنند .
آلبوس ادامه میده :
- همکاران ما در این برنامه خواهر فلور ، هوکی ، هاگرید کوچولو و سوسک هستند .
همه تماشاچیا شروع به تشویق میکنند .
آلبوس : با ما باشید و ادامه برنامه .
و سر جاش میشینه .
---------------------------
کورممد جلوی ملت و میز هیئت داوران ایستاده .
آلبوس از سر جاش بلند میشه .
آلبوس : خوب شما چه توانایی رو در خودتون برای انتخاب شدن در جادوگر ماه میبینید ؟
کورممد : خوب من تنها تواناییم اینه که جایی رو نمیبینم و فکر میکنم این قابلیت منو از دیگران متمایز کرده
ملت
آلبوس : توانایی قابل توجهیه حتما در موردش فکر میکنیم .
کورممد
--------------------------
سرژ تانکیان جلوی دوربین ایستاده .
اینبار هاگرید کوچولو از سر جاش بلند میشه
هاگرید : شما چه قابلیتی رو در خودتون میبینید ؟
سرژ : خوب من یه وقتی خدای رول بودم .
بلافاصله صدای پچ پچ ها بلند میشه .
فلور : خوب توانایی شما الان چیه ؟
سرژ : بی ناموسی نویسی
دوباره صدای پچ پچ ها میره بالا .
کوییرل : بی ناموسی باید نابود شه !
زمزمه های تایید بلند میشه .
سرژ بلند تر از صدای بقیه فریاد میزنه :
- میدونستم به هیچ دردی نمیخورم ! زندگی من بیهودست ! من اضافی ام !!!
و از بالای کوه میپره پایین !
----------------------------
پرسی ویزلی جلوی ملت وایساده
هوکی : شما چه قابلیت ویژه ای دارین ؟
پرسی : من فقط خیلی هکر خوبی ام . میدونی که ؟
همه : آووووووووووووووووووو به نکته جالبی اشاره کردی . پس از اون لحاظ
پرسی : خوشحالم که زود متوجه میشین
--------------------------------
تماشاچیا همه دارن همدیگر رو نگاه میکنن . آلبوس از سر جاش بلند میشه :
آلبوس : خوب قبل از اینکه با شرکت کننده بعدی آشنا بشیم دوستان اشاره میکنن که پیام بازرگانی داریم ، با هم ببینیم
آلبوس به دوربین لبخند میزنه و ناگهان تصویر عوض میشه ......
- آفتابه مرلین ، با قابلیت حمل یک نفره و داشتن دسته ای .....
---------------------------------
سارا جلوی ملت ایستاده
ملت
سارا : چیه خفن ندیدین ؟
ملت : نچ
آلبوس از سر جاش بلند میشه :
- خوب قابلیت هاتونو بگین :
سارا : خوب من کلا خیلی خفنم ، من استاد ژانگولر نویسی ام ، هیچکی به گرد من نمیرسه ....
فلور : نفر بعد لطفا ....
- ..... من یه تنه تمام سیاها رو حریفم . من ....
سوسک : نفر بعدی لطفا ....
- ..... این سیاه ها هیچن . من انقدر خفنم که .....
------------------------------
برادر حمید جلوی دوربین ایستاده
سوسک : شما چه قابلیت هایی دارین ؟
برادر حمید : خوب قابلیت های زیادی دارم .
سوسک : مثلا .....
برادر حمید : خوب چشماتونو ببندین
جمعیت به هم نگاه میکنن و چشماشونو میبندن
برادر حمید : باز نکنینا ! 1...2...3..... خوب حالا باز کنین !
همه ملت لخت شدن !
برادر حمید : حال کردین
ملت
--------------------------
ارباب ولدی جلو دوربین ایستاده .
فلور : خوب ارباب ارزشی ، ببخشید ارباب ولدی قابلیت ویژه شما چیه ؟
ارباب ولدی : من خیلی با جذبم ، مثلا الان یه نگاه به شما میکنم . ببینین لرزه به اندامتون نیفتاده ؟
هیئت داورا : نه !!!
ارباب ولدی : پس هیچی
--------------------------
کریچر جلوی دوربین ایستاده
قیافه کریچ
ملت : این کیه آوردین ببرینش بیرون ! ما این همه پول دادیم ! ملت گوجه ها رو درارین
بارونی از گوجه ها بر روی کریچ شروع به باریدن میکنن
کریچ
-------------------------
گیلدی جلوی دوربین ایستاده .
آلبوس به جمعیت نگاه میکنه
آلبوس : خوب گیلدی جان فکر میکنم همه قابلیت شما رو میدونن !
گیلدی : نه هیچکی نمیدونه بزارین نشون بدم
آلبوس : نه میدونیم !
گیلدی : نه نمیدونید
آلبوس : نورممد اینو بنداز بیرون !
سوسک : گیلدی من به تو رای میدم نگران نباش !
---------------------------
تمام شرکت کنندگان تموم شدن و تماشاچیا منتظر رای هیئت داورا هستن .
آلبوس از سر جاش بلند میشه .
خوب ما بعد از مشورت های فراوان به این نتیجه رسیدیم که پرسی ویزلی برنده این دور از مسابقاته . واقعا توانایی های قابل توجهی داره !!
ملت : نمنه ؟
بلافاصله هدویگ از ناکجا میاد یقه آلبوس رو میگیره
هدویگ : من واقعا برای همتون متاسفم ، همتون یه مشت ترسویین ، واقعا متاسفم ! واقعا !!
هدویگ با یک بال آلبوس رو نقش بر زمین میکنه .
-------------------------
چند لحظه بعد
آلبوس دوباره از سر جاش بلند میشه .
آلبوس : خوب بعد از حرفهای هدویگ و بعد از مشورت های فراوان ما به این نتیجه رسیدیم که کریچر رو به عنوان جادوگر ماه انتخاب کنیم چرا که این جن تونسته بدون هیچ فعالیتی بیشترین نظرات رو به سمت خودش جلب کنه ! و بیشترین سوژه رو برای جادوگران ارزشی درست کنه ...
(( ملت در حال دراوردن گوجه فرنگی ها هستن ))
... و اینجانب این مقام رو رسما به ایشون تقدیم میکنم . ملت پناه بگیرید .
بلافاصله هیئت داوران در زیر میز پناه میگیرن و گوجه فرنگی ها بر روی پارچه میز که تقریبا تا زمین میرسید برخورد میکنند و این عبارت را به وجود می آورند :
The END
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/4/22 21:01:46
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

An Owl Cast Company Film
کمپانی آول کست تقدیم می کند
غریبانه
کارگردان:هدویگ
بازیگران:
سرژ در نقش سرژ
هدویگ در نقش هدویگ
ققی در نقش ققی
سدریک در نقش سدریک
برادر حمید در نقش برادر حمید
ولدی در نقش ولدی
سیاه پوشا در نقش سیاه پوشا
پلیس در نقش پلیس
سرژ و برادر حمید و ققی و سدریک دارن تو خیابون راه می رن.هدویگ هم رو شونه سرژ نشسته.
همه دارن راجع به مسائل حذب صحبت می کنن.وقتی به پیچ خیابون می رسن چند نفر سیاه پوش جلوشونو می گیرن.
سیاه پوشا:ایست!برادر حمید شمایید؟
سیاه پوشا رو به برادر حمید کردن و این سوالو پرسیدن.
برادر:بله خودمم.امرتون؟
سیاه پوشا:شما بازداشتید!باید با ما برگردید قزوین.
سرژ:واسه چی؟!
سیاه پوشا:ایشون تو بچگی از ندامتگاه قزوین فرار کردن.از اون موقع تحت تعقیبن.
همه بچه های حذب:
حمید تو همیشه در یاد مایی:
همه تو خونه سرژ نشسته بودن و داشتن راجع به نبود حمید حرف می زدن.
سرژ:اون یکی از بنیان گذاران حذب بود.خیلی مهم بود.
ققی:همه نقاشی های منو اون می کشید.
هدویگ:بچه محل ما بود!
سدریک:جاش واقعا خالیه.:
همه::ycryحمید:
سرژ و ققی و سدریک و هدویگ داشتن با هم دیگه راه می رفتن و حرف می زدن.
خیابون خیلی شلوغ بود.وقتی رسیدن به خیابون سرژ گفت:
_صبر کنید چراغ قرمز شه.الان خطرناکه!
همه واستادن...ولی سدریک به حرف سرژ گوش نکرد و وسط خیابون رفت.
ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی(صدای ترمز ماشین)...بوووووووووووووم(صدای برخورد ماشین با سدریک)
سرژ:نهههههههههههههه!سدریییییییییییییییییک!
ققی:خدای من!خدای من!خدای من!
هدویگ:این غیر ممکنه!
همه:
سدریک
همه تو مراسم تدفین سدریک نشسته بودن و داشتن گریه می کردن.
سرژ:بیچاره سدریک.کلی نقشه واسه زندگیش داشت.
ققی:من و اون دوستای خیلی خوبی بودیم.
هدویگ:چه اتفاق وحشتناکی!
همه:
سدریک
سرژ و ققی و هدویگ داشتن از لیتل هنگلتون می گذشتن.همینطور که داشتن می رفتن یهو ولدی سر راهشون سبز شد.
ولدی:شما اینجا چی کار می کنید؟
سرژ:داشتیم رد می شدیم.
ققی:کاری نداشتیم.
هدویگ:اصلا به تو چه؟
ولدی:با من درست صحبت کن.آواداکداورا!
سرژ:نهههههههههه!
ققی:هدوییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییگ!
سرژ و ققی بالای قبر هدویگ نشسه بودن و داشتن گریه می کردن.
سرژ:فقط من و تو موندیم ققی.
ققی:من نمی تونم بدون بچه ها زنده باشم.
هر دو:
هدویگ
سرژ:من و تو تا آخرش با همیم نه؟
ققی:مثل یه روح در دو بدن.
سرژ و ققی دستای همدیگه رو گرفتن و به راه افتادن.
سرژ و ققی توی دفتر حذب نشسته بودن و داشتن به این فکر می کردن که آینده حذب چی می شه.
در باز شد و چند نفر با لباس پلیس داخل شدن و به سمت ققی رفتن.
ققی:سلام.بفرمایید؟
پلیس:شما از دارایی های آلبوس دامبلدور هستید.به دلیل فوت ایشون شما توقیفید و تا معلوم شدن وارثان ضبط می شید.
سرژ:نههههههههههه!این کارو نکنید!
ققی:سرژ همیشه به یادتم.نگران نباش!من همیشه باهاتم.
سرژ:
ققی
سرژ داره تو بیابون برهوت راه می ره و درحالی که اشک می ریزه یه بیت شعر رو یر لب زمزمه می کنه.
سرژ:یاران چه غریبانه.......رفتند از این خانه
کمپانی آول کست تقدیم می کند
غریبانه
کارگردان:هدویگ
بازیگران:
سرژ در نقش سرژ
هدویگ در نقش هدویگ
ققی در نقش ققی
سدریک در نقش سدریک
برادر حمید در نقش برادر حمید
ولدی در نقش ولدی
سیاه پوشا در نقش سیاه پوشا
پلیس در نقش پلیس
سرژ و برادر حمید و ققی و سدریک دارن تو خیابون راه می رن.هدویگ هم رو شونه سرژ نشسته.
همه دارن راجع به مسائل حذب صحبت می کنن.وقتی به پیچ خیابون می رسن چند نفر سیاه پوش جلوشونو می گیرن.
سیاه پوشا:ایست!برادر حمید شمایید؟
سیاه پوشا رو به برادر حمید کردن و این سوالو پرسیدن.
برادر:بله خودمم.امرتون؟
سیاه پوشا:شما بازداشتید!باید با ما برگردید قزوین.
سرژ:واسه چی؟!
سیاه پوشا:ایشون تو بچگی از ندامتگاه قزوین فرار کردن.از اون موقع تحت تعقیبن.
همه بچه های حذب:
حمید تو همیشه در یاد مایی:
همه تو خونه سرژ نشسته بودن و داشتن راجع به نبود حمید حرف می زدن.
سرژ:اون یکی از بنیان گذاران حذب بود.خیلی مهم بود.
ققی:همه نقاشی های منو اون می کشید.
هدویگ:بچه محل ما بود!
سدریک:جاش واقعا خالیه.:

همه::ycryحمید:

سرژ و ققی و سدریک و هدویگ داشتن با هم دیگه راه می رفتن و حرف می زدن.
خیابون خیلی شلوغ بود.وقتی رسیدن به خیابون سرژ گفت:
_صبر کنید چراغ قرمز شه.الان خطرناکه!
همه واستادن...ولی سدریک به حرف سرژ گوش نکرد و وسط خیابون رفت.
ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی(صدای ترمز ماشین)...بوووووووووووووم(صدای برخورد ماشین با سدریک)
سرژ:نهههههههههههههه!سدریییییییییییییییییک!
ققی:خدای من!خدای من!خدای من!
هدویگ:این غیر ممکنه!
همه:
سدریک
همه تو مراسم تدفین سدریک نشسته بودن و داشتن گریه می کردن.
سرژ:بیچاره سدریک.کلی نقشه واسه زندگیش داشت.
ققی:من و اون دوستای خیلی خوبی بودیم.
هدویگ:چه اتفاق وحشتناکی!

همه:
سدریک
سرژ و ققی و هدویگ داشتن از لیتل هنگلتون می گذشتن.همینطور که داشتن می رفتن یهو ولدی سر راهشون سبز شد.
ولدی:شما اینجا چی کار می کنید؟

سرژ:داشتیم رد می شدیم.
ققی:کاری نداشتیم.
هدویگ:اصلا به تو چه؟
ولدی:با من درست صحبت کن.آواداکداورا!
سرژ:نهههههههههه!
ققی:هدوییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییگ!
سرژ و ققی بالای قبر هدویگ نشسه بودن و داشتن گریه می کردن.
سرژ:فقط من و تو موندیم ققی.
ققی:من نمی تونم بدون بچه ها زنده باشم.
هر دو:
هدویگ
سرژ:من و تو تا آخرش با همیم نه؟
ققی:مثل یه روح در دو بدن.
سرژ و ققی دستای همدیگه رو گرفتن و به راه افتادن.
سرژ و ققی توی دفتر حذب نشسته بودن و داشتن به این فکر می کردن که آینده حذب چی می شه.
در باز شد و چند نفر با لباس پلیس داخل شدن و به سمت ققی رفتن.
ققی:سلام.بفرمایید؟
پلیس:شما از دارایی های آلبوس دامبلدور هستید.به دلیل فوت ایشون شما توقیفید و تا معلوم شدن وارثان ضبط می شید.
سرژ:نههههههههههه!این کارو نکنید!
ققی:سرژ همیشه به یادتم.نگران نباش!من همیشه باهاتم.
سرژ:
ققی
سرژ داره تو بیابون برهوت راه می ره و درحالی که اشک می ریزه یه بیت شعر رو یر لب زمزمه می کنه.
سرژ:یاران چه غریبانه.......رفتند از این خانه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/4/22 13:10:06
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/4/22 13:13:59
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/4/22 13:13:59
جزئیات کاربر

كمپاني لوك خوش شانس تقديم ميكند:
فيلمي اجتماعي و اقتصادي و سياسي
برنده ي سي و يك اسكار در هالي ويزارد(يه كف بين پيش بيني كرده)
كارگردان:برادران دالتون
تهيه كننده:مهدي مظلومي
فيلمبردار:شپش(پسر عموي سوسك)
بازيگران:
رون ويزلي در نقش هري پاتر
هري پاتر در نقش رون ويزلي
هرميون گرنجر در نقش مينروا مك گونگال
نويل لانگ باتم در نقش آرتور ويزلي
بروس علي قهرمان در نقش دامبلدور
با درخشش گراوپ در نقش چراغ راهنمايي و رانندگي
ديشب باباتو ديدم ويزلي
دوشنبه بيست و پنجم مارچ 2006
ساعت:2:25 نيمه شب
لوكيشن:خوابگاه پسران
هري در خواب به طرف هرميون ميره تا بغلش كنه و با هم ديگه كيسينگ كنن از اون سمت جيني ويزلي مياد و با ماهيتابه ميزنه تو سرش كه ناگهان هري از خواب ميپره
دامبلدور بالاي سره هري وايستاده و داره اونو از خواب بيدار ميكنه.
دامبلدور:هري پاشو بايد سريع حركت كنيم فكر كنم جاي هوركراكس بعدي رو پيدا كردم.
هري با عجله پا ميشه:جدي؟بريم ما بايد اونو پيدا كنيم تا من از هرميون كيسينگ بگيرم يعني به ولدمورت كيسينگ بدم...يعني ولدمورت رو بكشم
دامبلدور با قيافه اي مضطرب ميگه:ديشب باباتو ديدم ويزلي.
هري:
دامبلدور:ببخشيد اين ديالوگه يه جاي ديگه ي فيلم بود.
هري:آلبوس جان سريع باش كار و زندگي داريم.
دامبلدور:بهتره با يه هوركراكس سريع بريم.
هري جورابشو طرف دامبلدور ميگيره:بيا اينو هوركركس كن.
دامبل از بوي گند جوراب ميافته ميميره
هري:بهتر!!يه ملت از دستش راحت شدن.منم برم تو حياط ببينم كسي هست كيسينگ كنيم
دوشنبه بيست و پنجم مارچ2006
ساعت:2:45 نيمه شب
لوكيشن:حياط هاگوارتز
گراوپ در حاليكه داره از اتاق هاگريد بيرون مياد متوجه ميشه هري داره مياد سريع مثل درخت واي ميسته:من چراغ راهنمايي هستم منچراغ راهنمايي هستم.
هري:
چراغ راهنمايي؟شنيده بودم اتوآبان همت غرب قراره از اينجا رد بشه.
و به راهش ادامه ميده.
وسطاي حياط هاگوارتز دو سايرو ميبينه كه به صورت عشقولانه اي كنار هم نشستن.
كمي جلوتر ميره و گوشاشو تيز ميكنه.
صداي آرتور ويزلي رو تشخيص ميده:عزيزم ميني تو تنها عشق من بودي اون زمان من نه سالم بود به زور منو دادن به مالي و من همواره در فكر تو بودم خوشحالم كه امشب اين موقعيت پيش اومد.
هري دقت ميكنه و ميبينه صداي ديگه متعلق به مينروا مك كونگاله.
مينروا يه پلك ميزنه كه دل هري به هم ميپيچه:منم دوستت داشتم عزيزم
مينروا به آرتور نزديك ميشه و آرتور به مينروا
سانسوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز
(اميدوارم هيشكي نفهميده باشه اين تيكه زا فيلم سانسور شده.)
دو شنبه بيست و پنجم مارچ 2006
ساعت:نه و سي دقيقه صبح
لوكيشن:ميز صبحانه
رون داره نونهاي برشته رو با اشتياق درون دهنش ميزاره كه ناگهان هري به سرعت به طرفش ميره.
هري:رون رون بايد يه خبر مهم بهت بدم.
رون كه غذا ميپره تو گلوش و رو به موته ميگه:بگو .
هري:ديشب باباتو ديدم ويزلي
رون:خب منم ديشب بابامو ديدم پاتر
هري:جدي؟
رون:آره اومده بود ببينه من چيزي احتياج ندارم.
هري ماجرارو تعريف ميكنه.
هري:حالا فهميدي؟
رون كمي فكر ميكنه:خب راستش بابام بهم گفته بود و قرار شد من راپورتشو به مامان ندم در عوض قرار شد اونم به مامان نگه كه من با چوچانگ,هرميون,آليشيا,كتي بل,جسيكا سيمپسون,جسيكا آلبا,نيكول كيدمن,تام كروز,برد پيت.....
ارتباط دارم.
هري:
تيتراژ آخره فيلم.
هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش .
صحنه بابابرقي رو نشون ميده كه داره با مادام ماكسيم كيسينگ ميكنه.
فيلمي اجتماعي و اقتصادي و سياسي
برنده ي سي و يك اسكار در هالي ويزارد(يه كف بين پيش بيني كرده)
كارگردان:برادران دالتون
تهيه كننده:مهدي مظلومي
فيلمبردار:شپش(پسر عموي سوسك)
بازيگران:
رون ويزلي در نقش هري پاتر
هري پاتر در نقش رون ويزلي
هرميون گرنجر در نقش مينروا مك گونگال
نويل لانگ باتم در نقش آرتور ويزلي
بروس علي قهرمان در نقش دامبلدور
با درخشش گراوپ در نقش چراغ راهنمايي و رانندگي
ديشب باباتو ديدم ويزلي
دوشنبه بيست و پنجم مارچ 2006
ساعت:2:25 نيمه شب
لوكيشن:خوابگاه پسران
هري در خواب به طرف هرميون ميره تا بغلش كنه و با هم ديگه كيسينگ كنن از اون سمت جيني ويزلي مياد و با ماهيتابه ميزنه تو سرش كه ناگهان هري از خواب ميپره
دامبلدور بالاي سره هري وايستاده و داره اونو از خواب بيدار ميكنه.
دامبلدور:هري پاشو بايد سريع حركت كنيم فكر كنم جاي هوركراكس بعدي رو پيدا كردم.
هري با عجله پا ميشه:جدي؟بريم ما بايد اونو پيدا كنيم تا من از هرميون كيسينگ بگيرم يعني به ولدمورت كيسينگ بدم...يعني ولدمورت رو بكشم
دامبلدور با قيافه اي مضطرب ميگه:ديشب باباتو ديدم ويزلي.
هري:
دامبلدور:ببخشيد اين ديالوگه يه جاي ديگه ي فيلم بود.
هري:آلبوس جان سريع باش كار و زندگي داريم.
دامبلدور:بهتره با يه هوركراكس سريع بريم.
هري جورابشو طرف دامبلدور ميگيره:بيا اينو هوركركس كن.
دامبل از بوي گند جوراب ميافته ميميره
هري:بهتر!!يه ملت از دستش راحت شدن.منم برم تو حياط ببينم كسي هست كيسينگ كنيم
دوشنبه بيست و پنجم مارچ2006
ساعت:2:45 نيمه شب
لوكيشن:حياط هاگوارتز
گراوپ در حاليكه داره از اتاق هاگريد بيرون مياد متوجه ميشه هري داره مياد سريع مثل درخت واي ميسته:من چراغ راهنمايي هستم منچراغ راهنمايي هستم.
هري:
چراغ راهنمايي؟شنيده بودم اتوآبان همت غرب قراره از اينجا رد بشه.و به راهش ادامه ميده.
وسطاي حياط هاگوارتز دو سايرو ميبينه كه به صورت عشقولانه اي كنار هم نشستن.
كمي جلوتر ميره و گوشاشو تيز ميكنه.
صداي آرتور ويزلي رو تشخيص ميده:عزيزم ميني تو تنها عشق من بودي اون زمان من نه سالم بود به زور منو دادن به مالي و من همواره در فكر تو بودم خوشحالم كه امشب اين موقعيت پيش اومد.
هري دقت ميكنه و ميبينه صداي ديگه متعلق به مينروا مك كونگاله.
مينروا يه پلك ميزنه كه دل هري به هم ميپيچه:منم دوستت داشتم عزيزم

مينروا به آرتور نزديك ميشه و آرتور به مينروا
سانسوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز
(اميدوارم هيشكي نفهميده باشه اين تيكه زا فيلم سانسور شده.)
دو شنبه بيست و پنجم مارچ 2006
ساعت:نه و سي دقيقه صبح
لوكيشن:ميز صبحانه
رون داره نونهاي برشته رو با اشتياق درون دهنش ميزاره كه ناگهان هري به سرعت به طرفش ميره.
هري:رون رون بايد يه خبر مهم بهت بدم.
رون كه غذا ميپره تو گلوش و رو به موته ميگه:بگو .
هري:ديشب باباتو ديدم ويزلي
رون:خب منم ديشب بابامو ديدم پاتر
هري:جدي؟
رون:آره اومده بود ببينه من چيزي احتياج ندارم.
هري ماجرارو تعريف ميكنه.
هري:حالا فهميدي؟
رون كمي فكر ميكنه:خب راستش بابام بهم گفته بود و قرار شد من راپورتشو به مامان ندم در عوض قرار شد اونم به مامان نگه كه من با چوچانگ,هرميون,آليشيا,كتي بل,جسيكا سيمپسون,جسيكا آلبا,نيكول كيدمن,تام كروز,برد پيت.....
ارتباط دارم.
هري:
تيتراژ آخره فيلم.
هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش .
صحنه بابابرقي رو نشون ميده كه داره با مادام ماكسيم كيسينگ ميكنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوكاس در 1385/4/21 14:49:38
ویرایش شده توسط لوكاس در 1385/4/21 14:52:51
ویرایش شده توسط لوكاس در 1385/4/21 14:52:51
هميشه و همه جا ميگن:
چه خوشگل شدي امشب ...
[size=x-large]خوشگلا بايد برقصن...[/siz
چه خوشگل شدي امشب ...
[size=x-large]خوشگلا بايد برقصن...[/siz
جزئیات کاربر

معرفي فيلم برتر و نقد فيلم هاي دو هفته اول تير ماه
نقد
دومبول مدير ميشود:
ققنوس اولين فيلم تابستاني هالي ويزارد را ساخت و به نمايش در اورد فيلمي با مضمون اخلاقي-ملي كه در آن به سنت ديرينه ايران اشاره شده است
او در اين فيلم به معضل عمده سايت اشاراتي كرد كه در اينجا ما ديگر به آن اشاره نميكنيم
با توجه به تمام مضامين احتماعي كه ققنوس آن را در فيلم«دمبول مدير ميشود» گنجانده بود ، به عقيده اكثر منتقدان سينما فيلم از فقدان هيجان و نقطه اوج رنج ميبرد ، البته بايد در نظر داشت كه فيلم«دمبول مدير ميشود» فيلمي هنري-اجتماعي بوده و افرادي كه چشم تيز بيني دارند در لابلاي ديالوگ هاي بازيگران اين فيلم ميتوانند به معضل هاي مهم جامعه پي برده كه بسي جاي تشويق و تشكر دارد از نويسنده
حلال زاده:
چهار روز بعد كمپاني برادران حذب فيلمي با نام« حلال زاده» به كارگرداني «كاربر مهمان» و نويسندگي سرژ تانكيان روانه سينماهاي كشور كرد كه با استقبال كمي رو برو شد.منتقدات دليل اين استقبال كم و راي هاي منفي خود را«پرداختن فيلم به مسائل بيناموسي بصورت ضربدري ، بد نام كردن زن ها ، وجود شخصيت هاي غير زز ، ريتم خيلي سريع فيلم كه باعث سردرگمي بيينده ميشود و توهين به بنيانگذاران حذب و ....» دانستند ولي هيچ كدام از اين دليل هاي منطقي نميتواند از بار عميق اجتماعي فيلم كم كند..
فيلم «حلال زاده» سرگذشت يك روزه يكي از بنيانگذاران حذب هست ، اين فيلم بيننده را به فكر وا ميدارد كه حتي بنيانگذاران حذب هم بدور از دشمني و خيانت نيستند و در زير پرچم اتحاد حذب گاهي خيانت ها ديده ميشود ، در فيلم به بيخوابي شخصيت اصلي ، سرژ تانكيان ، تاكيد شده است ولي در اخر هيچ جوابي براي آن نيست و هيچ كس بطور دقيق نميداند چرا شخصيت اصلي ديشب نخوابيده است.
دليل اصلي عدم موفقيت فيلم«حلال زاده» كارگرداني بد «كاربر مهمان» بود كه از داستان عميق و دقيق فيلم فيلمي اينچنين در اورد
يخ در بهشت:
دو روز بعد دوباره كمپاني برادران حذب بعد از شكست در فيلم حلال زاده تصميم به ساخت فيلمي بهتر و با كارگرداني بهتر ميگيرند و نتيجه آن فيلم پر فروش و موفق «يخ در بهشت» بود !!
يخ در بهشت به كارگرداني «فاطي پاتر» و نويسندگي«سرژ تانكيان» فيلمي تماما اجتماعي بود كه به معضل عمده جوانان« بي پولي » و «اسارت براي پول» پرداخت...
فيلم از يك نقطه آرامش كه قدم زدن در پارك را نشان ميدهد شروع ميشود و به ناگاه خواسته هاي ناخوداگاه جوانان كه در نتيجه زدن خوشي به زير دل است اظهار وجود ميكند و شخصيت ققنوس در اين فيلم هوس يخ در بهشت ميكند!!
خلاصه داستان: فيلم «يخ در بهشت» سرگذشت دو جوان ناكام و بد بخت هست براي رسيدن به خواسته خود ، يخ در بهشت!! آنها در اين راه فقيري را به اشتباه گرفته و به بانك برده كه از او پول بگيرند ولي متوجه ميشند كه پول ندارد و به اشتباه رئيس بانك كه همان سازنده يخ در بهشت هست را به قتل ميرسانند و با اين عمل عملا اميد خوردن يخ در بهشت را به گور ميبرند .در طول داستان بيننده متوجه ميشود كه همه شخصيت ها پول هاي خود را براي خريد يخ در بهشت صرف كرده اند و كسي نميتواند كمك كند
بيننده تيز بين با كمي دقت ميتواند متوجه شود كه «يخ در بهشت» سمبل خواسته ها و نياز هاي ناخوداگاه مردم هست و نويسنده در هنگام نوشتن فيلم قصد داشت عدم موفقيت و نا اميدي خود را در رسيدن به اين تمايلات مطرح كند و تاكيد كرد كه خود شخص اين امكان رسدن را ناخواسته از بين ميبرد(كشتن رئيس بانك كه همان سازنده يخ در بهشت هست)
يخ در بهشت فيلمي كامل از همه لحاظ بود ، تركيب صحنه هاي اكشن و مضامين عميق اجتماعي-فلسفي باعث شد كه از هر گروه سني و از هر قشري به ديدن اين فيلم بروند از آن لذت ببرند !!
نقطه ضعف فيلم در شعر تيتراژ آن بود كه كاملا فيلم رو به زير سوال برد و اين نشان دهنده عدم هماهنگي كارگردان هنري و فاطي پاتر است!!
(خود تحويلي 200)
فرشته در جهنم ، شيطان در بهشت:
در روز اكران فيلم يخ در بهشت كمپاني «بيتل فيلمز» فيليم به نام«فرشته در جهنم؛ شيطان در بهشت» به كارگرداني سوسك بي همتا روانه سينماها كرد
نقطه قوت اين فيلم جلوه هاي ويژه قوي براي نشان دادن جهنم و بهشت بود!!
فيلم فرشته در جهنم ، شيطان در بهشت فيلمي پر از كنايه و ايهام بود ، نويسنده قدرتمند اين فيلم توانست در قالب يك فيلم به دو مضمون بطور همزمان بپردازد:1-اجتماعي 2-فلسفي
او در اين فيلم چند بار تاكيد كرد كه افرادي كه نگهبان جامعه جادوگري هستند همه دستشان با تبهكاران در يك پاتيل هست و كسي كه لايق زندگي خوب هست با بد بختي زندگي ميكند و كسي كه بايد با بدبختي زندگي كند زندگي مرفهي دارد...و هيچ كس جاي خود نيست
و اما مضمون فلسفي كه بسياري از منتقدان را به شگفتي واداشت اين بود كه حتي در بهشت و جهنم هم عدالت برقرار نيست و حتي آنجا هم دروغ و نيرنگ ميتواند باعث رفاه شود
خلاصه داستان:فيلم با ديالوگ سوسك(به عنوان جهنمي) و سرژ(به عنوان تبهكار) شروع ميشه و اينجور كه بنظر ميرسه سرژ با گرفتن چمداني از آب معدني بايد سوسك را از جهنم وارد بهشت كند...مشخص ميشود كه سرژ در اين كار تجربه بسياري دارد و قبلا چند نفر ديگر هم وارد بهشت كرده است و فكر همه جارو ميكند ولي نقطه اوج فيلم سقوط سوسك زير لباس سرژ به جاهاي ناجور هست و اين قسمت سمبل سقوط به ظلمت و تباهي با تكيه بر پليدي هست! كه البته نويسنده با زيبايي هرچه تمام تر راه حلي براي مقابله و نابود كردن اين حوادث ارائه داده است كه جاي بسي تامل دارد...وقتي سوسك وارد سوراخ ميشود و با ريزش تونل مواجه ميشود به ناگاه از خواب ميپرد و نويسنده با زبان داستان ميگويد: تنها راه نجات از پليدي بيدار شدن از خواب غفلت و دوري از ناخوداگاه مفرط هست!!
اين فيلم هيچ نقطه ضعفي نداشت و اگر من داور بودم آن را فيلم برتر انتخاب ميكردم
عشق نافرجام:
همونروز كمپاني حذب پيكچرز فيلم «عشق نافرجام» بدون كارگردان اكران شد و فروش نسبتا خوبي داشت
خلاصه داستان:فرزندان حلال زاده سرژ و ققي عاشق هم شده و با هم قرار ميگذارند ولي غافل از اينكه پدر هاي آنها بسيار غيرتي بوده و در پاك تصادفا انها را ميبنند و كتك ميزنند و در اخر با ميانجي گري مسائل بيناموسي ضربدري مسئله حل ميشود ولي....
فيلم عشق نافرجام را ميتوان آينده فيلم «حلال زاده» به كارگرداني كاربر مهمان به حساب اورد ، سازنده فيلم همه عوامل جذب كننده را در فيلم گنجاند و مسائل و مشكلات روز جوانان را بيان كرد ، نويسنده در اين فيلم بر اين نكته تاكيد داشت :«خودتون جوون بودين هزار كار ميكردين حالا نوبت ما شده حرامه؟» كه شرح خوب داستان موجب تاثير گذاري آن شد!!
مشكل فيلم افراط در صحنه هاي تكراري بود ، سه صحنه تكراري اگر با كمي جذابيت بيشتر همراه بود شانس انتخاب اين فيلم براي فيلم برتر را بالا ميبرد .
اين پنج پاي خشن
خلاصه داستان:ماجراي اكران سريع فيلم هاي حذبي و ركورد دار بودن آن
به دليل اينكه در اين فيلم بصورت كنايه اي من ضايع شدم اصلا قهرم و نقدم نميكنم
ميخواهم زنده بمانم:
همان روز يعني 6 تير كمپاني پشم پيكچرز اولين فيلم خود را بروي پرده برد!!
فيلم ميخواهم زنده بمانم دو روز بعد اكران شد ، فيلمي مستند از....
خلاصه داستان:
نقاط قوت و ضعف:
طعم برتي بات:
طعم برتي بات نام فيلمي عشقولانه هست كه اگر بيننده هنوز انسان باشد در اخر فيلم حتما از شدت گريه جان خود را از دست ميدهد!
خلاصه داستان:شيرين و فرهاد با هم عروسي كرده و در راه ماه عسل وسيله نقليه آنها ترمز ميبرد(كار دامبل بود) و به ته دره پرت ميشود و شيرين ميميرد!!
فيلمي با كارگرداني قوي كه با سخت گيري خود باعث جذابيت اين فيلم شد ، ايراد عمده فيلم تدوين ضعيف آن بود!
معصوميت از دست رفته:
و فيلم اخر هفته دوم «معصوميت از دست رفته»
خلاصه داستان: مك گونگال صبح دامبل را از خانه بصورت مشكوكانه بيرون كرده چون كار داشت ، دامبل به دليل جذبه كم خود بسيار دپرس هست ، مك گونگال شوفاژكاري را به خانه مياورد براي درست كردن شوفاژ و براي همين دامبل را از خانه بيرون كرد كه اين پوفاژ يادگار پدر دامبل بوده و اگر دامبل ميفهميده شوفاژ خراب شده ناراحت ميشده ، در خفا بايد شوفاژ درست ميشد ، ناگهان دامبل سر ميرسد و به مك گونگال شك ميكند كه با شوفاژكار رابطه نامشروع داشته باشد ، در آن لحظه ميخواهد جذبه خود را نشان دهد كه....
فيلم اجتماعي بود و....حوصله نقد ندارم!
و اما فيلم هاي برتر:
فيلم برتر هفته اول تير ماه: ققنوس زرين به فيلم «يخ در بهشت» به عنوان فيلم برتر اهدا ميشود(با 4 راي )
هفته دوم تير ماه:فيلم هاي «ميخواهم زنده بمانم» نوشته«اوريل» و «معصيوميت از دست رفته» نوشته سرژ تانكيان مشتركا ققنوس زرين بهترين فيلم هفته را دريافت كردن(هر كدام با دو راي)
منتظر انتخاب بهترين فيلم هفته سوم تير ماه باشيد
حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي
نقد
دومبول مدير ميشود:
ققنوس اولين فيلم تابستاني هالي ويزارد را ساخت و به نمايش در اورد فيلمي با مضمون اخلاقي-ملي كه در آن به سنت ديرينه ايران اشاره شده است
او در اين فيلم به معضل عمده سايت اشاراتي كرد كه در اينجا ما ديگر به آن اشاره نميكنيم
با توجه به تمام مضامين احتماعي كه ققنوس آن را در فيلم«دمبول مدير ميشود» گنجانده بود ، به عقيده اكثر منتقدان سينما فيلم از فقدان هيجان و نقطه اوج رنج ميبرد ، البته بايد در نظر داشت كه فيلم«دمبول مدير ميشود» فيلمي هنري-اجتماعي بوده و افرادي كه چشم تيز بيني دارند در لابلاي ديالوگ هاي بازيگران اين فيلم ميتوانند به معضل هاي مهم جامعه پي برده كه بسي جاي تشويق و تشكر دارد از نويسنده
حلال زاده:
چهار روز بعد كمپاني برادران حذب فيلمي با نام« حلال زاده» به كارگرداني «كاربر مهمان» و نويسندگي سرژ تانكيان روانه سينماهاي كشور كرد كه با استقبال كمي رو برو شد.منتقدات دليل اين استقبال كم و راي هاي منفي خود را«پرداختن فيلم به مسائل بيناموسي بصورت ضربدري ، بد نام كردن زن ها ، وجود شخصيت هاي غير زز ، ريتم خيلي سريع فيلم كه باعث سردرگمي بيينده ميشود و توهين به بنيانگذاران حذب و ....» دانستند ولي هيچ كدام از اين دليل هاي منطقي نميتواند از بار عميق اجتماعي فيلم كم كند..
فيلم «حلال زاده» سرگذشت يك روزه يكي از بنيانگذاران حذب هست ، اين فيلم بيننده را به فكر وا ميدارد كه حتي بنيانگذاران حذب هم بدور از دشمني و خيانت نيستند و در زير پرچم اتحاد حذب گاهي خيانت ها ديده ميشود ، در فيلم به بيخوابي شخصيت اصلي ، سرژ تانكيان ، تاكيد شده است ولي در اخر هيچ جوابي براي آن نيست و هيچ كس بطور دقيق نميداند چرا شخصيت اصلي ديشب نخوابيده است.
دليل اصلي عدم موفقيت فيلم«حلال زاده» كارگرداني بد «كاربر مهمان» بود كه از داستان عميق و دقيق فيلم فيلمي اينچنين در اورد
يخ در بهشت:
دو روز بعد دوباره كمپاني برادران حذب بعد از شكست در فيلم حلال زاده تصميم به ساخت فيلمي بهتر و با كارگرداني بهتر ميگيرند و نتيجه آن فيلم پر فروش و موفق «يخ در بهشت» بود !!
يخ در بهشت به كارگرداني «فاطي پاتر» و نويسندگي«سرژ تانكيان» فيلمي تماما اجتماعي بود كه به معضل عمده جوانان« بي پولي » و «اسارت براي پول» پرداخت...
فيلم از يك نقطه آرامش كه قدم زدن در پارك را نشان ميدهد شروع ميشود و به ناگاه خواسته هاي ناخوداگاه جوانان كه در نتيجه زدن خوشي به زير دل است اظهار وجود ميكند و شخصيت ققنوس در اين فيلم هوس يخ در بهشت ميكند!!
خلاصه داستان: فيلم «يخ در بهشت» سرگذشت دو جوان ناكام و بد بخت هست براي رسيدن به خواسته خود ، يخ در بهشت!! آنها در اين راه فقيري را به اشتباه گرفته و به بانك برده كه از او پول بگيرند ولي متوجه ميشند كه پول ندارد و به اشتباه رئيس بانك كه همان سازنده يخ در بهشت هست را به قتل ميرسانند و با اين عمل عملا اميد خوردن يخ در بهشت را به گور ميبرند .در طول داستان بيننده متوجه ميشود كه همه شخصيت ها پول هاي خود را براي خريد يخ در بهشت صرف كرده اند و كسي نميتواند كمك كند
بيننده تيز بين با كمي دقت ميتواند متوجه شود كه «يخ در بهشت» سمبل خواسته ها و نياز هاي ناخوداگاه مردم هست و نويسنده در هنگام نوشتن فيلم قصد داشت عدم موفقيت و نا اميدي خود را در رسيدن به اين تمايلات مطرح كند و تاكيد كرد كه خود شخص اين امكان رسدن را ناخواسته از بين ميبرد(كشتن رئيس بانك كه همان سازنده يخ در بهشت هست)
يخ در بهشت فيلمي كامل از همه لحاظ بود ، تركيب صحنه هاي اكشن و مضامين عميق اجتماعي-فلسفي باعث شد كه از هر گروه سني و از هر قشري به ديدن اين فيلم بروند از آن لذت ببرند !!
نقطه ضعف فيلم در شعر تيتراژ آن بود كه كاملا فيلم رو به زير سوال برد و اين نشان دهنده عدم هماهنگي كارگردان هنري و فاطي پاتر است!!
(خود تحويلي 200)
فرشته در جهنم ، شيطان در بهشت:
در روز اكران فيلم يخ در بهشت كمپاني «بيتل فيلمز» فيليم به نام«فرشته در جهنم؛ شيطان در بهشت» به كارگرداني سوسك بي همتا روانه سينماها كرد
نقطه قوت اين فيلم جلوه هاي ويژه قوي براي نشان دادن جهنم و بهشت بود!!
فيلم فرشته در جهنم ، شيطان در بهشت فيلمي پر از كنايه و ايهام بود ، نويسنده قدرتمند اين فيلم توانست در قالب يك فيلم به دو مضمون بطور همزمان بپردازد:1-اجتماعي 2-فلسفي
او در اين فيلم چند بار تاكيد كرد كه افرادي كه نگهبان جامعه جادوگري هستند همه دستشان با تبهكاران در يك پاتيل هست و كسي كه لايق زندگي خوب هست با بد بختي زندگي ميكند و كسي كه بايد با بدبختي زندگي كند زندگي مرفهي دارد...و هيچ كس جاي خود نيست
و اما مضمون فلسفي كه بسياري از منتقدان را به شگفتي واداشت اين بود كه حتي در بهشت و جهنم هم عدالت برقرار نيست و حتي آنجا هم دروغ و نيرنگ ميتواند باعث رفاه شود
خلاصه داستان:فيلم با ديالوگ سوسك(به عنوان جهنمي) و سرژ(به عنوان تبهكار) شروع ميشه و اينجور كه بنظر ميرسه سرژ با گرفتن چمداني از آب معدني بايد سوسك را از جهنم وارد بهشت كند...مشخص ميشود كه سرژ در اين كار تجربه بسياري دارد و قبلا چند نفر ديگر هم وارد بهشت كرده است و فكر همه جارو ميكند ولي نقطه اوج فيلم سقوط سوسك زير لباس سرژ به جاهاي ناجور هست و اين قسمت سمبل سقوط به ظلمت و تباهي با تكيه بر پليدي هست! كه البته نويسنده با زيبايي هرچه تمام تر راه حلي براي مقابله و نابود كردن اين حوادث ارائه داده است كه جاي بسي تامل دارد...وقتي سوسك وارد سوراخ ميشود و با ريزش تونل مواجه ميشود به ناگاه از خواب ميپرد و نويسنده با زبان داستان ميگويد: تنها راه نجات از پليدي بيدار شدن از خواب غفلت و دوري از ناخوداگاه مفرط هست!!
اين فيلم هيچ نقطه ضعفي نداشت و اگر من داور بودم آن را فيلم برتر انتخاب ميكردم
عشق نافرجام:
همونروز كمپاني حذب پيكچرز فيلم «عشق نافرجام» بدون كارگردان اكران شد و فروش نسبتا خوبي داشت
خلاصه داستان:فرزندان حلال زاده سرژ و ققي عاشق هم شده و با هم قرار ميگذارند ولي غافل از اينكه پدر هاي آنها بسيار غيرتي بوده و در پاك تصادفا انها را ميبنند و كتك ميزنند و در اخر با ميانجي گري مسائل بيناموسي ضربدري مسئله حل ميشود ولي....
فيلم عشق نافرجام را ميتوان آينده فيلم «حلال زاده» به كارگرداني كاربر مهمان به حساب اورد ، سازنده فيلم همه عوامل جذب كننده را در فيلم گنجاند و مسائل و مشكلات روز جوانان را بيان كرد ، نويسنده در اين فيلم بر اين نكته تاكيد داشت :«خودتون جوون بودين هزار كار ميكردين حالا نوبت ما شده حرامه؟» كه شرح خوب داستان موجب تاثير گذاري آن شد!!
مشكل فيلم افراط در صحنه هاي تكراري بود ، سه صحنه تكراري اگر با كمي جذابيت بيشتر همراه بود شانس انتخاب اين فيلم براي فيلم برتر را بالا ميبرد .
اين پنج پاي خشن
خلاصه داستان:ماجراي اكران سريع فيلم هاي حذبي و ركورد دار بودن آن
به دليل اينكه در اين فيلم بصورت كنايه اي من ضايع شدم اصلا قهرم و نقدم نميكنم
ميخواهم زنده بمانم:
همان روز يعني 6 تير كمپاني پشم پيكچرز اولين فيلم خود را بروي پرده برد!!
فيلم ميخواهم زنده بمانم دو روز بعد اكران شد ، فيلمي مستند از....
خلاصه داستان:

نقاط قوت و ضعف:

طعم برتي بات:
طعم برتي بات نام فيلمي عشقولانه هست كه اگر بيننده هنوز انسان باشد در اخر فيلم حتما از شدت گريه جان خود را از دست ميدهد!
خلاصه داستان:شيرين و فرهاد با هم عروسي كرده و در راه ماه عسل وسيله نقليه آنها ترمز ميبرد(كار دامبل بود) و به ته دره پرت ميشود و شيرين ميميرد!!
فيلمي با كارگرداني قوي كه با سخت گيري خود باعث جذابيت اين فيلم شد ، ايراد عمده فيلم تدوين ضعيف آن بود!
معصوميت از دست رفته:
و فيلم اخر هفته دوم «معصوميت از دست رفته»
خلاصه داستان: مك گونگال صبح دامبل را از خانه بصورت مشكوكانه بيرون كرده چون كار داشت ، دامبل به دليل جذبه كم خود بسيار دپرس هست ، مك گونگال شوفاژكاري را به خانه مياورد براي درست كردن شوفاژ و براي همين دامبل را از خانه بيرون كرد كه اين پوفاژ يادگار پدر دامبل بوده و اگر دامبل ميفهميده شوفاژ خراب شده ناراحت ميشده ، در خفا بايد شوفاژ درست ميشد ، ناگهان دامبل سر ميرسد و به مك گونگال شك ميكند كه با شوفاژكار رابطه نامشروع داشته باشد ، در آن لحظه ميخواهد جذبه خود را نشان دهد كه....
فيلم اجتماعي بود و....حوصله نقد ندارم!
و اما فيلم هاي برتر:
فيلم برتر هفته اول تير ماه: ققنوس زرين به فيلم «يخ در بهشت» به عنوان فيلم برتر اهدا ميشود(با 4 راي )
هفته دوم تير ماه:فيلم هاي «ميخواهم زنده بمانم» نوشته«اوريل» و «معصيوميت از دست رفته» نوشته سرژ تانكيان مشتركا ققنوس زرين بهترين فيلم هفته را دريافت كردن(هر كدام با دو راي)
منتظر انتخاب بهترين فيلم هفته سوم تير ماه باشيد
حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

کمپانی گیر بکس این بار هم تقدیم می کند!!!!!!!!!!
نام فیلم:دردسر جراحی ها(در وصف زندگانی سارا اوانز)
بازیگران:سارا اوانز در نقش سارا اوانز،لیلی اوانز در نقش لیلی اوانز،جیمز پاتر در نقش جیزم پاتر،چوب در نقش چماق ،اهالی روستای نوری ممد آباد در نقش محفلی ها
با تشکر از:اسپانسر برنامه
اسپانسر:مورگان الکتو
کارگردان:نورممد
تدارکات:بلرویچ(به دلیل گران بودن دامبل و همچنین وجود ریش، در غذاهایی که می پخت،تدارکات تغییر کرد و همچنین کمپانی گیربکس هیچ امیدی به رای مثبت دادن دامبل به این فیلم نداشته و نخواهد داشت)
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
صدای گوینده ی آلن دولن به گوش میرسه:همیشه افراد عملی و عمل کرده به سوی محفل می شتابند و مسلما سارا اوانز هم از این قاعده مستثنا نبود پس او هم عضوی از محفل شد ،محفل ارزشی بود ،ارزشی تر هم شد و ژانگولری بود،ژانگولری تر هم شد
همه جا دودآلوده و هیچ جا دیده نمیشه صدای محفلی ها به گوش میرسه:ما می دونیم که حالا می خوایم بریم مرگخوارها رو بکشیم
مرگخوار ها بوق هم نیستن ما از هیچی نمی ترسیم از هیچی حتی از سیاها وااااای سوسک ،جیــــــــــــغ بکشیدش
دودها خوابید و محفلی ها نمایان شدند که در حال دویدن به این طرف و آن طرف بودندو بعضی هم دمپایشان را در می آوردند و یکیشان هم که ریش بلندی داشت(بازیگر تغییر کرده اما منظور همان دومبل است)مشغول جیغ کشیدن بود تا اینکه صدای تــــق به گوش رسید
- سوسکه رو کشتم
- آخیش من که نترسیده بودم بریم سر شعر
- آره
و محفلی ها دوباره شروع به شعر خواندن کردند:ما از هیچی نمی ترسیم نه از سیاها و نه از ااااه سارا رو
دوربین روی زن نسبتا جوانی که از در وارد میشد زوم میکنه و آهنگ تندی نواخته میشه
سارا: خوب می بینم که مشغول خوندن شعر شاعر قرن یکم هستید
آنیتا:نه بابا محفل که این قدر قدیمی نیست می دونی چه سالی محفل ساخته شد؟؟؟
سارا:امم ام ام امممم اصلا من خفن هستم تو به سال ساختن محفل چی کار داری؟؟؟؟
ملت:اوووووووووه راستی
سارا:بلــــــــه الکی نیست که به من میگن سارا خفنز،من خفنم وخفن هم بودم
ملت:بله بله شکی درش نیست
سارا:خوب پس شروع می کنیم آنیتا تو برو. برای من نوشابه بیار
آنیتا در حالی که لبخندی معصومانه بر لب داره و چشمانش هم درخششی خاص داره میگه:من ناظر محفلم و تو نیستی پس دیگه به من زور نگو
دوربین روی صورت سارا زوم میکنه و آهنگ غمناکی نواخته میشه و سارا در فکر فرو میره
صفحه سیاه میشه و بعد از مدتی روشن میشه و بعد از روشن شدن، روشن می مونه
سارا در حال نوشتن یک پیغام خصوصی به دامبله
پیام خصوصی سارا:
سلام پرفسور دامبلدور خواهشمندم که مرا بهترین عضو محفل کنید من خیلی خفن و همچنین خوب هستم پس می تونم بهترین عضو محفل بشم
دوربین روی ساعت زوم میکنه و ساعت همین جوری میگذره ،تیک تیک تیک تیک تیک تیک تیک
سه روز کذشت و سارا هر دفعه نگاهی به سایت می انداخت اما دریغ از جواب و در روز چهارم سارا متوجه شد که دامبل جواب پیغامش را داده:
صارای عذیذ فکر نکن من مثل کوییریل صخت گیرم ،ممکنه که یه مقدار از قلط املایی های بروبچز محفل ایراد بگیرم اما غصد بدی ندارم پس به این نتیجه می رسیم که من نمیتونم تو رو بهترین عضو محفل کنم چون قراره دخطرم بهترین عضو بشه من تو رو بهترین عضو ارتش الف دال می کنم،مطمئنم که که دلایل من براط قانع کننده هست
سارا متن پیام را 7 یا 8 بار خواند اما هرچه سعی می کرد دلیل بهترین عضو نشدنش را نمی فهمید (آهنگ غمناک نواخته میشد)
سارا:حالا که این طور شد من شناسه ی نمایشیم رو به سارا خفنز تغییر میدم تا چشم حسود ها دریباد
اما در همین لحظه که سارا قصد این عمل شیطانی را داشت صدایی به گوش رسید:سارا تو که نمی خوای حذف شناسه بشی نـــــــــــــــــه؟
سارا:نننننننه نه پرفسور کوییریل عزیز
- خوب دیگه من باید برم خداحافظ
ارا در حالی که مطمئن شده بود کوییریل رفته زیر لب میگه:کوییریل بوقی
- بلــــــــه
-هیچی کوییریل جان حواسم نبود
-شاید منم حواسم نباشه یه دفعه بزنم بلاک بشیا
صفحه سیاه میشه و بعد از روشن شدن ، سارا رو نشون میده مشغول گریه است
ادامه دارد..........
نام فیلم:دردسر جراحی ها(در وصف زندگانی سارا اوانز)
بازیگران:سارا اوانز در نقش سارا اوانز،لیلی اوانز در نقش لیلی اوانز،جیمز پاتر در نقش جیزم پاتر،چوب در نقش چماق ،اهالی روستای نوری ممد آباد در نقش محفلی ها
با تشکر از:اسپانسر برنامه
اسپانسر:مورگان الکتو
کارگردان:نورممد
تدارکات:بلرویچ(به دلیل گران بودن دامبل و همچنین وجود ریش، در غذاهایی که می پخت،تدارکات تغییر کرد و همچنین کمپانی گیربکس هیچ امیدی به رای مثبت دادن دامبل به این فیلم نداشته و نخواهد داشت)
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
صدای گوینده ی آلن دولن به گوش میرسه:همیشه افراد عملی و عمل کرده به سوی محفل می شتابند و مسلما سارا اوانز هم از این قاعده مستثنا نبود پس او هم عضوی از محفل شد ،محفل ارزشی بود ،ارزشی تر هم شد و ژانگولری بود،ژانگولری تر هم شد
همه جا دودآلوده و هیچ جا دیده نمیشه صدای محفلی ها به گوش میرسه:ما می دونیم که حالا می خوایم بریم مرگخوارها رو بکشیم
مرگخوار ها بوق هم نیستن ما از هیچی نمی ترسیم از هیچی حتی از سیاها وااااای سوسک ،جیــــــــــــغ بکشیدش
دودها خوابید و محفلی ها نمایان شدند که در حال دویدن به این طرف و آن طرف بودندو بعضی هم دمپایشان را در می آوردند و یکیشان هم که ریش بلندی داشت(بازیگر تغییر کرده اما منظور همان دومبل است)مشغول جیغ کشیدن بود تا اینکه صدای تــــق به گوش رسید
- سوسکه رو کشتم
- آخیش من که نترسیده بودم بریم سر شعر
- آره
و محفلی ها دوباره شروع به شعر خواندن کردند:ما از هیچی نمی ترسیم نه از سیاها و نه از ااااه سارا رو
دوربین روی زن نسبتا جوانی که از در وارد میشد زوم میکنه و آهنگ تندی نواخته میشه
سارا: خوب می بینم که مشغول خوندن شعر شاعر قرن یکم هستید
آنیتا:نه بابا محفل که این قدر قدیمی نیست می دونی چه سالی محفل ساخته شد؟؟؟
سارا:امم ام ام امممم اصلا من خفن هستم تو به سال ساختن محفل چی کار داری؟؟؟؟
ملت:اوووووووووه راستی
سارا:بلــــــــه الکی نیست که به من میگن سارا خفنز،من خفنم وخفن هم بودم
ملت:بله بله شکی درش نیست
سارا:خوب پس شروع می کنیم آنیتا تو برو. برای من نوشابه بیار
آنیتا در حالی که لبخندی معصومانه بر لب داره و چشمانش هم درخششی خاص داره میگه:من ناظر محفلم و تو نیستی پس دیگه به من زور نگو
دوربین روی صورت سارا زوم میکنه و آهنگ غمناکی نواخته میشه و سارا در فکر فرو میره
صفحه سیاه میشه و بعد از مدتی روشن میشه و بعد از روشن شدن، روشن می مونه
سارا در حال نوشتن یک پیغام خصوصی به دامبله
پیام خصوصی سارا:
سلام پرفسور دامبلدور خواهشمندم که مرا بهترین عضو محفل کنید من خیلی خفن و همچنین خوب هستم پس می تونم بهترین عضو محفل بشم
دوربین روی ساعت زوم میکنه و ساعت همین جوری میگذره ،تیک تیک تیک تیک تیک تیک تیک
سه روز کذشت و سارا هر دفعه نگاهی به سایت می انداخت اما دریغ از جواب و در روز چهارم سارا متوجه شد که دامبل جواب پیغامش را داده:
صارای عذیذ فکر نکن من مثل کوییریل صخت گیرم ،ممکنه که یه مقدار از قلط املایی های بروبچز محفل ایراد بگیرم اما غصد بدی ندارم پس به این نتیجه می رسیم که من نمیتونم تو رو بهترین عضو محفل کنم چون قراره دخطرم بهترین عضو بشه من تو رو بهترین عضو ارتش الف دال می کنم،مطمئنم که که دلایل من براط قانع کننده هست
سارا متن پیام را 7 یا 8 بار خواند اما هرچه سعی می کرد دلیل بهترین عضو نشدنش را نمی فهمید (آهنگ غمناک نواخته میشد)
سارا:حالا که این طور شد من شناسه ی نمایشیم رو به سارا خفنز تغییر میدم تا چشم حسود ها دریباد
اما در همین لحظه که سارا قصد این عمل شیطانی را داشت صدایی به گوش رسید:سارا تو که نمی خوای حذف شناسه بشی نـــــــــــــــــه؟
سارا:نننننننه نه پرفسور کوییریل عزیز
- خوب دیگه من باید برم خداحافظ
ارا در حالی که مطمئن شده بود کوییریل رفته زیر لب میگه:کوییریل بوقی
- بلــــــــه
-هیچی کوییریل جان حواسم نبود
-شاید منم حواسم نباشه یه دفعه بزنم بلاک بشیا
صفحه سیاه میشه و بعد از روشن شدن ، سارا رو نشون میده مشغول گریه است
ادامه دارد..........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سفر به ماه
بازیگران در ماه...
7 نفر نا معلوم
تهیه کننده
شرکت برادران حذب...
فیلم بردار در زمین و در ماه
دایی ماندانگاس
بر اساس نوشته ی
ژول ورن در ماه و جی کی رولینگ در زمین با همکاری مرد شیرازی در ایران
---------------------------------------------------------------------------------
اعلامیه روی در سایت نصب شده بود که نوشته بود...
کاربرانی که در انتخابات جادوگر ماه بتوانند رنکی دریافت کنند علاوه بر رنک سفری 1 ماه به ماه به همراه یکی مدیر خواهند داشت
ققی:ای بابا به ما که رنک نمی دن...چه جوری بریم فضا...
سرژ:اما اگه من بشه مثل همیشه چند تا رنک بگیرم تو رو هم با خودم می برم...
...
***15 روز بعد اعلام نتایج جادوگر ماه***
جادوگر ماه:کریچر
ناظر ماه:کریچر
بهترین نویسنده:سرژ تانکیان
بهترین نویسنده در بحث های هری پاتری:کریچر
بهترین ایده:کریچر
بهترین عضو تازه وارد:کریچر
-----------------------------------------------------
ققی در حال تماس گرفتنم با کریچر
-سلام کریچ
-سلام شما؟!!
-کریچ منم ققی...
-به جا نمیارم...
-بی وفا دیگه دوستم نداری...منم ققی همونی که دشمنش بودی...دمشن خونیش بودی...
-با این که یادم نمیاد...ولی خوب کاری داشتین...
-چه خوشگل شدی امشب...منو با خوت ببر من به رفتن قانع ام خواستنی هر چی که هست من به رفتن قانع ام...
-متاسفم من خودم یه نفرم 5 نفر دیگه هم کامل شدن...بای وقت زیادی ندارم
ققی در حال که تلفن رو قطع می کنه می شینه پایین تلفن و های های به حال خودش گریه می کنه...
سرژ در حالی که داره پرای ققی رو ناز می کنه...
-غصه نخور...من می رم اونجا واست عکس می گیرم می فرستم ببینی...
ققی:اصلا تو غلط می کنی بدون من بری...
..
سرژ:ققی خودت رو لوس نکن دیگه من برم که تو راحت تری...هم سرژیا هست هم کفیه...دو به یک گل کوچیک بازی می کنین...
ققی مدتی فکر می کنه و می بینه که سرژ راست می گه...
و لحظه ای بعد صدای زنگ تلفن میاد...و سرژ مدتی با تلفن صحبت می کنه...
ققی:کی بود؟!!
سرژ:پاتر بود گفت می تونی خانوادت هم با خودت ببری...آهای کفیه بچه رو بردار بریم...
ققی:هووی کجا کفیه که زن منه...
سرژ:ققی خودت رو لوس نکن دیگه دارم می رم تو ماه خوش بگذره بهم زهر مارمون نکن...
ققیِ:نمیشه تنهایی بری کفیه رو هم ببری عمرا...
سرژ:باشه با سرژیا می رم...و میره که بچه رو بغل کن...
ققی:بچه منو کجا می بری...
سرژ:این ریش داره دیگه مال منه...
ققی:مگه هر بچه ای که ریش داره برای توئه؟!!اگه بچه ی تو پس چرا کفیه نگهش می داره...
سرژ:ققی امروز داری میری رو اعصابا...بابا این همه بچه خوب یکشو می برم دیگه...ببین الان 12 تا بچه اینجاست...6 تاشون پر دارن 6 تاشون ریش...من کدوم بر دارم...
ققی:اه...یکی رو بردار برو...
سرژ از در خونه خارج میشه و برادر حمید میاد تو...
حمید:سلام ققی...شنیدم سرژ داره می ره ماه...عجب بچه ها سیفیدی دارینا...
ققی:آره دیگه شانس و ببینا...چی می خوای حالا...
حمید:ققی ببین تو 200 هزار تومن به من پول بده...می خوام جورش کنم منو تو هم بریم تا ماه...
ققی به سرعت میره پولو بیاره...و وقتی پولو میاره می بینه همه بچه هاش لختن...
ققی:بیا این پول...این بچه ها چرا لخت شدن...
حمید در حالی که لبخندی به لب داره...
-کفیه می خواست عوضشون کنه خودشون رو خراب کرده بودن
...
ققی:آهان...
----------------------------------------------------------------------
دلنگ دلنگ دلنگ دلنگ(موبایل کریچ)
کریچ:سلام مدیریت سایت جادوگران کریچر نامی هستم بفرمایین...
ونوس:سلام کریچر من "ونوسم" میشه منو با خودت ببری تا "ماه"
کریچ:یعنی چی سلام من "اتوبوسم" میشه منو با خودت ببری تا "چاه"
ونوس:شنیدم "قراره" بری "ماه"
کریچ:شنیدی می خوام با "ملاقه" بزنم تو "پات"...
...این همه چیز حالا چرا با ملاقه بزنمت...
ونوس:بابا تو عجب "جن" باحالی هستیا...منم با خودت ببر...
کریچ:پروی بی تربیت...به من می گی"خنگ" باحال...خدانگهدار...
-------------------------------------------------------------------------
ونوس:اه بابا این خله...اصلا من می گم که بگیم باید یه سهمیه زوری واسه ساحره هم بزنم..بعد اینجا قرعه کشی می کنیم یه کی از ساحره ها بره...
-----------------------------------------------------------------------
***بعد از رفتن برو بچ به ماه***
ققی:ای بابا دیدی سرژ سرم کلاه گذاشت سرژیا را با خودش برد...
حمید:تازه 200 هزار تومن ما رو هم کریچ بالا کشید رفت..
ققی:آره ما خیلی بدبختیم...
حمید:تو خیلی بدبخت تری اگه حتی این پستت رو هم واسه اسکار انتخاب نکن...
بازیگران در ماه...
7 نفر نا معلوم
تهیه کننده
شرکت برادران حذب...
فیلم بردار در زمین و در ماه
دایی ماندانگاس
بر اساس نوشته ی
ژول ورن در ماه و جی کی رولینگ در زمین با همکاری مرد شیرازی در ایران
---------------------------------------------------------------------------------
اعلامیه روی در سایت نصب شده بود که نوشته بود...
کاربرانی که در انتخابات جادوگر ماه بتوانند رنکی دریافت کنند علاوه بر رنک سفری 1 ماه به ماه به همراه یکی مدیر خواهند داشت
ققی:ای بابا به ما که رنک نمی دن...چه جوری بریم فضا...
سرژ:اما اگه من بشه مثل همیشه چند تا رنک بگیرم تو رو هم با خودم می برم...
...
***15 روز بعد اعلام نتایج جادوگر ماه***
جادوگر ماه:کریچر
ناظر ماه:کریچر
بهترین نویسنده:سرژ تانکیان
بهترین نویسنده در بحث های هری پاتری:کریچر
بهترین ایده:کریچر
بهترین عضو تازه وارد:کریچر
-----------------------------------------------------
ققی در حال تماس گرفتنم با کریچر
-سلام کریچ
-سلام شما؟!!
-کریچ منم ققی...
-به جا نمیارم...
-بی وفا دیگه دوستم نداری...منم ققی همونی که دشمنش بودی...دمشن خونیش بودی...
-با این که یادم نمیاد...ولی خوب کاری داشتین...
-چه خوشگل شدی امشب...منو با خوت ببر من به رفتن قانع ام خواستنی هر چی که هست من به رفتن قانع ام...
-متاسفم من خودم یه نفرم 5 نفر دیگه هم کامل شدن...بای وقت زیادی ندارم
ققی در حال که تلفن رو قطع می کنه می شینه پایین تلفن و های های به حال خودش گریه می کنه...
سرژ در حالی که داره پرای ققی رو ناز می کنه...
-غصه نخور...من می رم اونجا واست عکس می گیرم می فرستم ببینی...
ققی:اصلا تو غلط می کنی بدون من بری...
..سرژ:ققی خودت رو لوس نکن دیگه من برم که تو راحت تری...هم سرژیا هست هم کفیه...دو به یک گل کوچیک بازی می کنین...
ققی مدتی فکر می کنه و می بینه که سرژ راست می گه...
و لحظه ای بعد صدای زنگ تلفن میاد...و سرژ مدتی با تلفن صحبت می کنه...
ققی:کی بود؟!!
سرژ:پاتر بود گفت می تونی خانوادت هم با خودت ببری...آهای کفیه بچه رو بردار بریم...
ققی:هووی کجا کفیه که زن منه...
سرژ:ققی خودت رو لوس نکن دیگه دارم می رم تو ماه خوش بگذره بهم زهر مارمون نکن...
ققیِ:نمیشه تنهایی بری کفیه رو هم ببری عمرا...
سرژ:باشه با سرژیا می رم...و میره که بچه رو بغل کن...
ققی:بچه منو کجا می بری...
سرژ:این ریش داره دیگه مال منه...
ققی:مگه هر بچه ای که ریش داره برای توئه؟!!اگه بچه ی تو پس چرا کفیه نگهش می داره...
سرژ:ققی امروز داری میری رو اعصابا...بابا این همه بچه خوب یکشو می برم دیگه...ببین الان 12 تا بچه اینجاست...6 تاشون پر دارن 6 تاشون ریش...من کدوم بر دارم...
ققی:اه...یکی رو بردار برو...
سرژ از در خونه خارج میشه و برادر حمید میاد تو...
حمید:سلام ققی...شنیدم سرژ داره می ره ماه...عجب بچه ها سیفیدی دارینا...
ققی:آره دیگه شانس و ببینا...چی می خوای حالا...
حمید:ققی ببین تو 200 هزار تومن به من پول بده...می خوام جورش کنم منو تو هم بریم تا ماه...
ققی به سرعت میره پولو بیاره...و وقتی پولو میاره می بینه همه بچه هاش لختن...
ققی:بیا این پول...این بچه ها چرا لخت شدن...
حمید در حالی که لبخندی به لب داره...
-کفیه می خواست عوضشون کنه خودشون رو خراب کرده بودن
...ققی:آهان...
----------------------------------------------------------------------
دلنگ دلنگ دلنگ دلنگ(موبایل کریچ)
کریچ:سلام مدیریت سایت جادوگران کریچر نامی هستم بفرمایین...
ونوس:سلام کریچر من "ونوسم" میشه منو با خودت ببری تا "ماه"
کریچ:یعنی چی سلام من "اتوبوسم" میشه منو با خودت ببری تا "چاه"
ونوس:شنیدم "قراره" بری "ماه"
کریچ:شنیدی می خوام با "ملاقه" بزنم تو "پات"...
...این همه چیز حالا چرا با ملاقه بزنمت...ونوس:بابا تو عجب "جن" باحالی هستیا...منم با خودت ببر...
کریچ:پروی بی تربیت...به من می گی"خنگ" باحال...خدانگهدار...
-------------------------------------------------------------------------
ونوس:اه بابا این خله...اصلا من می گم که بگیم باید یه سهمیه زوری واسه ساحره هم بزنم..بعد اینجا قرعه کشی می کنیم یه کی از ساحره ها بره...
-----------------------------------------------------------------------
***بعد از رفتن برو بچ به ماه***
ققی:ای بابا دیدی سرژ سرم کلاه گذاشت سرژیا را با خودش برد...
حمید:تازه 200 هزار تومن ما رو هم کریچ بالا کشید رفت..
ققی:آره ما خیلی بدبختیم...
حمید:تو خیلی بدبخت تری اگه حتی این پستت رو هم واسه اسکار انتخاب نکن...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

کمپانی گیربکس تقدیم می نماید
نام فیلم: دردسر جراحی ها(در وصف زندگانی سارا اوانز)
بازیگران:سارا اوانز در نقش سارا اوانز، هاگرید در نقش پزشک جراح، جیمز پاتر در نقش جیمز پاتر، لیلی اوانز در نقش لیلی اوانز خواهر سارا اوانز.
با تشکر از:اسپانسر برنامه
کارگردان:مورگان الکتو
تهیه کننده و اسپانسر:مورگان الکتو
تدارکات:آلبوس دامبلدور
دوربین شروع به حرکت می کنه همه جا خاک آلود و کثیفه، ساعت های زنگ زده و لوازم آرایشی فاسد به طرز عجیبی در اتاق خودنمایی می کنند (اهنگ غمناکی نواخته میشه )روی صندلی متحرک که حالا مملو از تار عنکبوته توده ای خاک گرفته شروع به حرکت می کنه(آهنگ دلهره آور به گوش میرسه).دوربین روی توده ی متحرک زوم می کنه.بعد از مدتی تمام تارعنکبوت ها ناپدید میشن و مشخص میشه که توده ی متحرگک در واقع پیرزنی از کارافتاده و خسته است.پیرزن انگشت هاش رو تکون میده و صدای تق تق تق چرق چــــــــرق به گوش میرسه.تق تق تق تق تق ( پیرزن برای دست بعدیش هم همین عمل رو انجام میده!!!)
صفحه سیاه میشه و بعد از روشن شدن صفحه بیمارستانی رو نشون میده که بسیار شلوغه و عده ی کثیری از افراد دماغ گنده و پیر که طراوت خوشدون رو از دست دادن به چشم می خوره
دوربین روی تابلویی که توی بیمارستان نصب شده زوم میکنه:بخش عمل جراحی پوست
دو پیرزن روی مبل کوچکی نسته اند.
پیرزن شماره ی 1: وای مهتاب خانم ظاهرا شیطونیتون رو از دست دادید.برای چی اومدید اینجا؟
پیرزن شماره ی 2:والا جسی خانم من برای عمل جوانی اومدم اینجا راستی داداشتون حالشون خوبه شنیدم با اسمشو نبر روبرو شده هههههههههههه آه آه آوخ
پیرزن شماره ی 1:اه اه مهتاب خانم چی شد؟؟کــــــــــــمک کــــــــــــــــــــــمک مهتاب خانم سکته کرد
در همین لحظه چند نفر سفید پوش در حالی که برانکار در دست دارن به طرف پیرزن سکتیده(لغت جدید) میان و بال حرکتی کاملا ارزشی پیرزن رو میبرن.
در بیمارستان با صدای گوشخراشی از جا کنده میشه و پیرزنی که چوبدستی اش را محکم چسپیده وارد بیمارستان جراحی پوست میشه تتتتقو توق تق پق چق چرق چوق(پیرزن در حال راه رفتن میباشد)
- سارا اوانز؟؟
- سارا اوانز؟؟؟
- فکر کردم مرده
- روحشه؟؟؟
پیرزن که سارا اوانز نامیده میشه فریاد میزنه:خــــــــــــــفه.نبینم پشت سر حرف بزنیدا دکتر دکتر بیا ببینم دکی هوی دک....
مرد گنده ی سفید پوشی از آنطرف راهرو به سمت سارا میاد و میگه:کاری با من داشتید؟؟
ساارا در حالی که ظاهرا کمی یا شاید هم کمی بیشتر از کمی ترسیده میگه:نننه نه یعنی یعنی بله من می خواس سستم که شما اگر وقت شریفتون اجازه بده یییییه عمل جراحی پوست روی من انجام بدید
دکتر:خوب پس 6 ماه دیگه بیاید
(آهنگ غمناکی نواخته میشه) سارا :آره باشه.
سارا از در بیمارستان خارج میشه
6 ماه بعد
دکتر رو به سارا:6 ماه دیگه بیا
سارا:چشم آقای دکتر
6 ماه بعد از 6ماه بعد
آهنگ شادی به گوش میرسه و سارا در حالی که داره می خنده به سمت دکتر میره
سارا :ببخشید حالا می تونم عمل بشم؟؟؟
دکتر: بله لطفا پول رو به حسابدار بدید و بعدش رسیدی رو که حسابدار میده رو پیش من بیارید
سارا اخمی میکنه و میگه:ببخشید چه مقدار پول باید واریز کنم؟؟؟
دکتر یه کاغذ از جیبش در میاره و شروع به نوشتن می کنه(دوربین روی نوشته زوم میکنه )
دکتر اول یه دونه یک میذاره و بعدش 5 تا صفر هم اضافه می کنه
سارا: ماآآآآ دکتر جون من این همه پول از کجا بیارم؟؟؟؟
دوربین روی چشم دکتر زوم میکنه که از عصبانیت سرخ شده زوم می کنه و آهنگ گاوچرونی به گوش میرسه
دکتر:بیبین پیری.اگه نمی خوای پول بدی جات رو میدم به یکی دیگه فهمیدی
سارا که از تغییر لحن سریع دکتر جا خورده بود بعد از مدتی که خیلی طولانی به نظر می آمد با التماس و تمنا از دکتر خواست که ک روز به او وقت بدهد تا پول جور کند.و در آخر دکتر هم به او یک روز وقت داد.اما جای سوال دارد که سارا چگونه پول تهیه کرد؟؟
شب همان روز خانه لیلی و جیمز
لیلی در حالی که به همراه شوهرش جیمز سرگرم تماشای فیلم هندی ((مسافری از وزارتخانه ی هند)) هستند غافل از اینکه سارا در اتاق خوابش سرگرم دزدی و سرقت انبوهی از جواهرات است
لیلی: هاااااااااااااااو من دیگه میرم بخوابم
جیمز:بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق(سانسور شد)
و اینچنین شد که لیلی به تنهایی وارد اتاق خوابش شد و جیمز هم مشغول تلویزیون نگاه کردن شد
سارا که متوجه آمدن خواهرش شده بود در کمد لباس مخفی شده و منتظر ماند تا خواهرش بخوابد و سپس با قدم هایی شمرده از خانه ی پاتر ها خارج شد . و در حالی که سنگینی طلا و جواهرات لیلی را حس می کرد از خنده فریادی کشید
صبح روز بعد
سارا روی تخت اتاق عمل دراز کشیده و در حال جراحی شدنه.( به خاطر پرخون بودن این صحنه از نشان دادن آن معذوریم)
حدودا بعد از گذشت یک ساعت سارا در حالی که صورتش با باند سفیدرنگ پوشانده شده بود روی تختش خوابیده بود
خلاصه به این ترتیب بود که سارا اوانز پیر با اندک تلاشی توانست خود را جوان کند و دیگر هنگام راه رفتن تق تق صدا نمیداد.البته بعدها اتفاقاتی افتاد که در سری دوم فیلم متوجه آن خواهید شد.
نام فیلم: دردسر جراحی ها(در وصف زندگانی سارا اوانز)
بازیگران:سارا اوانز در نقش سارا اوانز، هاگرید در نقش پزشک جراح، جیمز پاتر در نقش جیمز پاتر، لیلی اوانز در نقش لیلی اوانز خواهر سارا اوانز.
با تشکر از:اسپانسر برنامه
کارگردان:مورگان الکتو
تهیه کننده و اسپانسر:مورگان الکتو
تدارکات:آلبوس دامبلدور
دوربین شروع به حرکت می کنه همه جا خاک آلود و کثیفه، ساعت های زنگ زده و لوازم آرایشی فاسد به طرز عجیبی در اتاق خودنمایی می کنند (اهنگ غمناکی نواخته میشه )روی صندلی متحرک که حالا مملو از تار عنکبوته توده ای خاک گرفته شروع به حرکت می کنه(آهنگ دلهره آور به گوش میرسه).دوربین روی توده ی متحرک زوم می کنه.بعد از مدتی تمام تارعنکبوت ها ناپدید میشن و مشخص میشه که توده ی متحرگک در واقع پیرزنی از کارافتاده و خسته است.پیرزن انگشت هاش رو تکون میده و صدای تق تق تق چرق چــــــــرق به گوش میرسه.تق تق تق تق تق ( پیرزن برای دست بعدیش هم همین عمل رو انجام میده!!!)
صفحه سیاه میشه و بعد از روشن شدن صفحه بیمارستانی رو نشون میده که بسیار شلوغه و عده ی کثیری از افراد دماغ گنده و پیر که طراوت خوشدون رو از دست دادن به چشم می خوره
دوربین روی تابلویی که توی بیمارستان نصب شده زوم میکنه:بخش عمل جراحی پوست
دو پیرزن روی مبل کوچکی نسته اند.
پیرزن شماره ی 1: وای مهتاب خانم ظاهرا شیطونیتون رو از دست دادید.برای چی اومدید اینجا؟
پیرزن شماره ی 2:والا جسی خانم من برای عمل جوانی اومدم اینجا راستی داداشتون حالشون خوبه شنیدم با اسمشو نبر روبرو شده هههههههههههه آه آه آوخ
پیرزن شماره ی 1:اه اه مهتاب خانم چی شد؟؟کــــــــــــمک کــــــــــــــــــــــمک مهتاب خانم سکته کرد
در همین لحظه چند نفر سفید پوش در حالی که برانکار در دست دارن به طرف پیرزن سکتیده(لغت جدید) میان و بال حرکتی کاملا ارزشی پیرزن رو میبرن.
در بیمارستان با صدای گوشخراشی از جا کنده میشه و پیرزنی که چوبدستی اش را محکم چسپیده وارد بیمارستان جراحی پوست میشه تتتتقو توق تق پق چق چرق چوق(پیرزن در حال راه رفتن میباشد)
- سارا اوانز؟؟
- سارا اوانز؟؟؟
- فکر کردم مرده
- روحشه؟؟؟
پیرزن که سارا اوانز نامیده میشه فریاد میزنه:خــــــــــــــفه.نبینم پشت سر حرف بزنیدا دکتر دکتر بیا ببینم دکی هوی دک....
مرد گنده ی سفید پوشی از آنطرف راهرو به سمت سارا میاد و میگه:کاری با من داشتید؟؟
ساارا در حالی که ظاهرا کمی یا شاید هم کمی بیشتر از کمی ترسیده میگه:نننه نه یعنی یعنی بله من می خواس سستم که شما اگر وقت شریفتون اجازه بده یییییه عمل جراحی پوست روی من انجام بدید
دکتر:خوب پس 6 ماه دیگه بیاید
(آهنگ غمناکی نواخته میشه) سارا :آره باشه.
سارا از در بیمارستان خارج میشه
6 ماه بعد
دکتر رو به سارا:6 ماه دیگه بیا
سارا:چشم آقای دکتر
6 ماه بعد از 6ماه بعد
آهنگ شادی به گوش میرسه و سارا در حالی که داره می خنده به سمت دکتر میره
سارا :ببخشید حالا می تونم عمل بشم؟؟؟
دکتر: بله لطفا پول رو به حسابدار بدید و بعدش رسیدی رو که حسابدار میده رو پیش من بیارید
سارا اخمی میکنه و میگه:ببخشید چه مقدار پول باید واریز کنم؟؟؟
دکتر یه کاغذ از جیبش در میاره و شروع به نوشتن می کنه(دوربین روی نوشته زوم میکنه )
دکتر اول یه دونه یک میذاره و بعدش 5 تا صفر هم اضافه می کنه
سارا: ماآآآآ دکتر جون من این همه پول از کجا بیارم؟؟؟؟
دوربین روی چشم دکتر زوم میکنه که از عصبانیت سرخ شده زوم می کنه و آهنگ گاوچرونی به گوش میرسه
دکتر:بیبین پیری.اگه نمی خوای پول بدی جات رو میدم به یکی دیگه فهمیدی
سارا که از تغییر لحن سریع دکتر جا خورده بود بعد از مدتی که خیلی طولانی به نظر می آمد با التماس و تمنا از دکتر خواست که ک روز به او وقت بدهد تا پول جور کند.و در آخر دکتر هم به او یک روز وقت داد.اما جای سوال دارد که سارا چگونه پول تهیه کرد؟؟
شب همان روز خانه لیلی و جیمز
لیلی در حالی که به همراه شوهرش جیمز سرگرم تماشای فیلم هندی ((مسافری از وزارتخانه ی هند)) هستند غافل از اینکه سارا در اتاق خوابش سرگرم دزدی و سرقت انبوهی از جواهرات است
لیلی: هاااااااااااااااو من دیگه میرم بخوابم
جیمز:بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق(سانسور شد)
و اینچنین شد که لیلی به تنهایی وارد اتاق خوابش شد و جیمز هم مشغول تلویزیون نگاه کردن شد
سارا که متوجه آمدن خواهرش شده بود در کمد لباس مخفی شده و منتظر ماند تا خواهرش بخوابد و سپس با قدم هایی شمرده از خانه ی پاتر ها خارج شد . و در حالی که سنگینی طلا و جواهرات لیلی را حس می کرد از خنده فریادی کشید
صبح روز بعد
سارا روی تخت اتاق عمل دراز کشیده و در حال جراحی شدنه.( به خاطر پرخون بودن این صحنه از نشان دادن آن معذوریم)
حدودا بعد از گذشت یک ساعت سارا در حالی که صورتش با باند سفیدرنگ پوشانده شده بود روی تختش خوابیده بود
خلاصه به این ترتیب بود که سارا اوانز پیر با اندک تلاشی توانست خود را جوان کند و دیگر هنگام راه رفتن تق تق صدا نمیداد.البته بعدها اتفاقاتی افتاد که در سری دوم فیلم متوجه آن خواهید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

شبح اپرا
سایت جادوگران در نقش خانه اپرا
نیک بی سر در نقش شبح
آلبوس دامبلدور در نقش آنی سورلی
بر و بچ سایت در نقش رقاصها
شاهزاده دورگه در نقش دخترها
کرنلیوس فاج در نقش جوزفه بوکت
هری در نقش آرماند مونچارمین
لوسیوس در نقش ریچارد
رزن در نقش فاست لاکارلوت
حال داستان
سایت جادوگران در پاریس می باشد و خیلی مشهور و ساختمان زیبایست. بزرگترین سایت جادوگران در جهان می باشد. شروع ساخت آن از سال 1861, پابان در سال 1875, و ارزش آن 47 میلیون فرانک است. شامل هفده طبقه, 10 طبقه بالای زمین, و 7 طبقه زیر زمین, نشمینگاه و بخش زیر زمین, پله و راهرو و تعداد زیادی اتاق- اتاق لباس پوشیدن برای برو بچ و خواننده ها, اتاق برای بخش کارگران, لباس و کفش اپرا و ... . بیش از 2500 اتاق در این ساختمان وجود دارد. شما می توانیدساعتها در سایت جادوگرآن پاریس پیاده روی کنید و هرگز روشنایی نبینید.
و در سایت جادوگران یک روح وجود دارد, یک شبح, یک مرد در لباس سیاه. او بدنی دارد بدون سر, یا سری بدون بدن. او صورت زردی دارد بدون دماغ, و دارای سوراخی سیاه برروی چشمها... .
این یک داستان واقعی از نیک بی سر می باشد. که در یک روز از روزهای سال 1880, در اتاق لباس پوشیدن برو بچ شروع شده است.
برو بچ
سریع! سریع!در را ببند! او اینجاست! آلبوس دامبلدور دوید به اتاق لباس پوشیدن, صورتش سفید بود.
یکی از شاهزاده دورگه دوید و در را بست, و همه به سمت آلبوس دامبلدور چرخیدندن.
- کی بود؟ کجا؟ چه چیز بود؟ فریاد زدند.
آلبوس دامبلدور گفت : آن روح بود! در راهرو. من آن را دیدم. از میان دیوار پیش من آمد! و ... و من صورتش را دیدم!
بیشتر شاهزاده دورگه ترسیده بودند, اما یکی از آنها که گیسوی بلند سیاهی داشت, خندان بود.
او گفت: پوف! همه می گویند که شبه اپرا را دیده اند, اما آن یک روح واقعی نیست.تو یک سایه ای روی دیوار دیدی.
اما او در را باز نکرد, یا به میان راهرو نگاه نکرد.
دختر دومی گفت: خیلی از مردم آن را دیده اند. کرنلیوس فاج دو روز پیش آن را دید. فراموش کرده اید؟
سپس همه شاهزاده دورگه در مورد آن شروع به صحبت کردند.
- کرنلیوس فاج می گفت که روح، قدبلند است و کت سیاهی پوشیده است.
- سری مانند مرد مرده داشت, با صورت زرد و بدون دماغ... .
- ... و بدون چشم – فقط سوراخ سیاه!
مرلین کوچک برای اولین بار صحبت کرد: در باره اش صحبت نکنید. او شبیهش نیست. مادرم به من گفته است.
دختری با موی سیاه گفت: مادر تو؟ مادر تو چه چیزی درباره روح می داند؟
او گفت: کرنلیوس فاج احمق است. روح آنطوری نیست که مردم درباره آن صحبت می کنند, و یک روز کرنلیوس فاج متاسف می شود, خیلی متاسف.
اما مادر تو چه چیز می داند؟ به ما بگو, به ما بگو! همه شاهزاده دورگه جیغ کشیدند.
مرلین گفت: اوه عزیزم! اما لطفا یک کلمه به کسی نگویید. شما می دانید که مادر من دربان خیلی از اتاقکهای سایت جادوگران است. خوب, اتاتک 5 اتاقک روح است! او از اتاقک به اپرا نگاه می کند, و گهگاهی گلها را برای مادر من جا می گذارد!
- روح اتاقک دارد! و گل در آن جا می گذارد!
- اوه مرلین, مادر تو داستانش را برای تو گفته است! چطور می شود روح دارای اتاقک باشد؟
مرلین گفت: این درست است, درست است, من به تو گفتم! هیچ کس بلیط اتاقک 5 را نمی خرد, اما روح همیشه شب ها به اپرا می آید.
- پس شخصی آنجا می آید؟
- چرا, نه! ... روح می آید, اما کسی آنجا نیست.
برو بچ به مرلین نگاه می کردند. یکی از آنها پرسید: اما چطور مادر تو می داند؟
- مردی با کت سیاه وجود ندارد, با صورت زرد . همش اشتباه است. مادر من هرگز روحی در اتاقک 5 ندیده است, اما او صدایش را شنیده است! مادرمن با او صحبت می کند, اما کسی آنجا نیست. و او دوست ندارد مردم درباره او صحبت کنند!
اما آن غروب برو بچ نتوانتستند جلوی صحبت کردن در مورد شبه اپرا را بگیرند. آنها تا قبل از اپرا صحبت می کردند , در میان اپرا, و بعد از آن. اما آنها خیلی بی صدا صحبت می کردند, و قیل از صحبت به پشتشان نگاه می کردند.
وقتی اپرا تمام شد, دختری خواست که به اتاق لباس پوشیدن برود. ناگهان, صدای کسی در راهرو شنیده شد, و مادام گری, مادر مرلین, دوید به میان اتاق. او چاق و زنی مادرانه, با چهره ای قرمز و خندان بود اما امشب صورتش سفید بود.
او جیغ زد: اوه شاهزاده دورگه! کرنلیوس فاج مرده! شما می دانید که او در راهروی طولانی پایین, در طبقه چهار زیر زمین کار می کند. در بخش دیگر یک ساعت پیش کارگران جسدش را پیدا کردند. با طنابی دور گردنش.
مرلین جیغ زد و با گریه گفت: این روح است. روح او را کشته است!
مدیرهای سایت جادوگران
سایت جادوگران مشهور است, و مدیر سایت جادوگران مرد خیلی مهمی است. در هفته اول از کار برای دو مدیر جدید, آقای هری و آقای لوسیوس. روز بعد و در اتاق مدیریت، دو مرد درباره کرنلیوس فاج صحبت می کردند.
آقای هری با عصبانیت گفت: آن فقط یک تصادف بود یا فاج خودکشی کرده است.
آقای لوسیوس گفت: تصادف؟ ... خودکشی؟ چه داستانی را برای من تعریف می کنی, دوست من؟ شاید بخواهی داستانی از روح برایت بگویم؟
آقای هری گفت: در مورد روح به من نگو! ما 1500 نفر داریم که برای ما در این سایت جادوگران کار می کنند, و همه در مورد روح صحبت می کند. آنها همه دیوانه اند! من نمی خواهم در مورد روح بشنوم, بسیار خوب.
آقای لوسیوس به نامه ایی در روی میزش نگاه می کرد و در مورد این نامه چه می گویی هری.
آقای هری فریاد زد: مگه می شه؟ چرا نه، البته. چه کاری از ما ساخته است؟
دو مرد نامه را دوباره خواندند زیاد طوانی نبود.
به دو مدیر جدید.
چون شما در سایت جادوگران افراد تازه وارد هستید من به شما چند چیز مهم می گویم. هرگز بلیط برای اتاق پنج نفروشید. آن اتاق من است برای همه شبهای اپرا. مادام گری دربان، همه چیز را درباره آن می داند. بنابراین من نیاز به پول دارم برای کارکردن در سایت جادوگران. من زیاد ولخرج نیستم. من به گرفتن بیست هزار فرانک در ماه راضی هستم.فقط همین. ولی لطفا فراموش نکنید که دوست خوبی هستم، اما دشمن بدی نیز هستم.
سر نیکلاس
- برای اتاق پنج بلیط نفروشیم. بیست هزار فرانک در ماه.
آقای هری دوباره خیلی عصبانی شده بود. آن بهترین اتاق ما در سایت جادوگران است و ما به پول احتیاج داریم، لوسیوس.! و این کیه؟ سرنیکلاس هه! به من بگو؟
آقای لوسیوس گفت: خوب معلومه، نیک بی سر.
- حالت خوبه هری. ما هیچ چیزی درباره این نامه نمی دانیم. این شوخی، شوخی بدی است. بعضی ها فکر می کنند که ما احمق هستیم، آن هم به خاطر اینکه تازه واردیم. هیچ روحی در سایت جادوگران وجود ندارد.
آندو برای شب درباره اپرا صحبت می کردند.
- رزن معمولا آهنگ مارگاریتا را می خوانند.
- رزن اسپانیایی است و بهترین خواننده در پاریس است.
- اما او امروز مریض است.آقای هری گفت: همه امشب در پاریس به اپرا می آیند و بهترین خواننده ما مریض است. ناگهان او صبح نامه ای به ما می نویسد که مریض است و نمی تواند امشب بخواند.
آقای لوسیوس با سرعت گفت: هری، دوباره عصبانی نشو. ما کریستین دای را داریم، خواننده جوان نروژی. او می تواند مارگاریتا را برای ما بخواند. او صدای خوبی دارد.
- اما او خیلی جوان است و کسی او را نمی شناسد. هیچ کس نمی خواهد صدای خواننده جدید را بشنود.
- صبر کن و ببین. شاید دای بهتر از رزن بخواند. چه کسی می داند؟
سایت جادوگران در نقش خانه اپرا
نیک بی سر در نقش شبح
آلبوس دامبلدور در نقش آنی سورلی
بر و بچ سایت در نقش رقاصها
شاهزاده دورگه در نقش دخترها
کرنلیوس فاج در نقش جوزفه بوکت
هری در نقش آرماند مونچارمین
لوسیوس در نقش ریچارد
رزن در نقش فاست لاکارلوت
حال داستان
سایت جادوگران در پاریس می باشد و خیلی مشهور و ساختمان زیبایست. بزرگترین سایت جادوگران در جهان می باشد. شروع ساخت آن از سال 1861, پابان در سال 1875, و ارزش آن 47 میلیون فرانک است. شامل هفده طبقه, 10 طبقه بالای زمین, و 7 طبقه زیر زمین, نشمینگاه و بخش زیر زمین, پله و راهرو و تعداد زیادی اتاق- اتاق لباس پوشیدن برای برو بچ و خواننده ها, اتاق برای بخش کارگران, لباس و کفش اپرا و ... . بیش از 2500 اتاق در این ساختمان وجود دارد. شما می توانیدساعتها در سایت جادوگرآن پاریس پیاده روی کنید و هرگز روشنایی نبینید.
و در سایت جادوگران یک روح وجود دارد, یک شبح, یک مرد در لباس سیاه. او بدنی دارد بدون سر, یا سری بدون بدن. او صورت زردی دارد بدون دماغ, و دارای سوراخی سیاه برروی چشمها... .
این یک داستان واقعی از نیک بی سر می باشد. که در یک روز از روزهای سال 1880, در اتاق لباس پوشیدن برو بچ شروع شده است.
برو بچ
سریع! سریع!در را ببند! او اینجاست! آلبوس دامبلدور دوید به اتاق لباس پوشیدن, صورتش سفید بود.
یکی از شاهزاده دورگه دوید و در را بست, و همه به سمت آلبوس دامبلدور چرخیدندن.
- کی بود؟ کجا؟ چه چیز بود؟ فریاد زدند.
آلبوس دامبلدور گفت : آن روح بود! در راهرو. من آن را دیدم. از میان دیوار پیش من آمد! و ... و من صورتش را دیدم!
بیشتر شاهزاده دورگه ترسیده بودند, اما یکی از آنها که گیسوی بلند سیاهی داشت, خندان بود.
او گفت: پوف! همه می گویند که شبه اپرا را دیده اند, اما آن یک روح واقعی نیست.تو یک سایه ای روی دیوار دیدی.
اما او در را باز نکرد, یا به میان راهرو نگاه نکرد.
دختر دومی گفت: خیلی از مردم آن را دیده اند. کرنلیوس فاج دو روز پیش آن را دید. فراموش کرده اید؟
سپس همه شاهزاده دورگه در مورد آن شروع به صحبت کردند.
- کرنلیوس فاج می گفت که روح، قدبلند است و کت سیاهی پوشیده است.
- سری مانند مرد مرده داشت, با صورت زرد و بدون دماغ... .
- ... و بدون چشم – فقط سوراخ سیاه!
مرلین کوچک برای اولین بار صحبت کرد: در باره اش صحبت نکنید. او شبیهش نیست. مادرم به من گفته است.
دختری با موی سیاه گفت: مادر تو؟ مادر تو چه چیزی درباره روح می داند؟
او گفت: کرنلیوس فاج احمق است. روح آنطوری نیست که مردم درباره آن صحبت می کنند, و یک روز کرنلیوس فاج متاسف می شود, خیلی متاسف.
اما مادر تو چه چیز می داند؟ به ما بگو, به ما بگو! همه شاهزاده دورگه جیغ کشیدند.
مرلین گفت: اوه عزیزم! اما لطفا یک کلمه به کسی نگویید. شما می دانید که مادر من دربان خیلی از اتاقکهای سایت جادوگران است. خوب, اتاتک 5 اتاقک روح است! او از اتاقک به اپرا نگاه می کند, و گهگاهی گلها را برای مادر من جا می گذارد!
- روح اتاقک دارد! و گل در آن جا می گذارد!
- اوه مرلین, مادر تو داستانش را برای تو گفته است! چطور می شود روح دارای اتاقک باشد؟
مرلین گفت: این درست است, درست است, من به تو گفتم! هیچ کس بلیط اتاقک 5 را نمی خرد, اما روح همیشه شب ها به اپرا می آید.
- پس شخصی آنجا می آید؟
- چرا, نه! ... روح می آید, اما کسی آنجا نیست.
برو بچ به مرلین نگاه می کردند. یکی از آنها پرسید: اما چطور مادر تو می داند؟
- مردی با کت سیاه وجود ندارد, با صورت زرد . همش اشتباه است. مادر من هرگز روحی در اتاقک 5 ندیده است, اما او صدایش را شنیده است! مادرمن با او صحبت می کند, اما کسی آنجا نیست. و او دوست ندارد مردم درباره او صحبت کنند!
اما آن غروب برو بچ نتوانتستند جلوی صحبت کردن در مورد شبه اپرا را بگیرند. آنها تا قبل از اپرا صحبت می کردند , در میان اپرا, و بعد از آن. اما آنها خیلی بی صدا صحبت می کردند, و قیل از صحبت به پشتشان نگاه می کردند.
وقتی اپرا تمام شد, دختری خواست که به اتاق لباس پوشیدن برود. ناگهان, صدای کسی در راهرو شنیده شد, و مادام گری, مادر مرلین, دوید به میان اتاق. او چاق و زنی مادرانه, با چهره ای قرمز و خندان بود اما امشب صورتش سفید بود.
او جیغ زد: اوه شاهزاده دورگه! کرنلیوس فاج مرده! شما می دانید که او در راهروی طولانی پایین, در طبقه چهار زیر زمین کار می کند. در بخش دیگر یک ساعت پیش کارگران جسدش را پیدا کردند. با طنابی دور گردنش.
مرلین جیغ زد و با گریه گفت: این روح است. روح او را کشته است!
مدیرهای سایت جادوگران
سایت جادوگران مشهور است, و مدیر سایت جادوگران مرد خیلی مهمی است. در هفته اول از کار برای دو مدیر جدید, آقای هری و آقای لوسیوس. روز بعد و در اتاق مدیریت، دو مرد درباره کرنلیوس فاج صحبت می کردند.
آقای هری با عصبانیت گفت: آن فقط یک تصادف بود یا فاج خودکشی کرده است.
آقای لوسیوس گفت: تصادف؟ ... خودکشی؟ چه داستانی را برای من تعریف می کنی, دوست من؟ شاید بخواهی داستانی از روح برایت بگویم؟
آقای هری گفت: در مورد روح به من نگو! ما 1500 نفر داریم که برای ما در این سایت جادوگران کار می کنند, و همه در مورد روح صحبت می کند. آنها همه دیوانه اند! من نمی خواهم در مورد روح بشنوم, بسیار خوب.
آقای لوسیوس به نامه ایی در روی میزش نگاه می کرد و در مورد این نامه چه می گویی هری.
آقای هری فریاد زد: مگه می شه؟ چرا نه، البته. چه کاری از ما ساخته است؟
دو مرد نامه را دوباره خواندند زیاد طوانی نبود.
به دو مدیر جدید.
چون شما در سایت جادوگران افراد تازه وارد هستید من به شما چند چیز مهم می گویم. هرگز بلیط برای اتاق پنج نفروشید. آن اتاق من است برای همه شبهای اپرا. مادام گری دربان، همه چیز را درباره آن می داند. بنابراین من نیاز به پول دارم برای کارکردن در سایت جادوگران. من زیاد ولخرج نیستم. من به گرفتن بیست هزار فرانک در ماه راضی هستم.فقط همین. ولی لطفا فراموش نکنید که دوست خوبی هستم، اما دشمن بدی نیز هستم.
سر نیکلاس
- برای اتاق پنج بلیط نفروشیم. بیست هزار فرانک در ماه.
آقای هری دوباره خیلی عصبانی شده بود. آن بهترین اتاق ما در سایت جادوگران است و ما به پول احتیاج داریم، لوسیوس.! و این کیه؟ سرنیکلاس هه! به من بگو؟
آقای لوسیوس گفت: خوب معلومه، نیک بی سر.
- حالت خوبه هری. ما هیچ چیزی درباره این نامه نمی دانیم. این شوخی، شوخی بدی است. بعضی ها فکر می کنند که ما احمق هستیم، آن هم به خاطر اینکه تازه واردیم. هیچ روحی در سایت جادوگران وجود ندارد.
آندو برای شب درباره اپرا صحبت می کردند.
- رزن معمولا آهنگ مارگاریتا را می خوانند.
- رزن اسپانیایی است و بهترین خواننده در پاریس است.
- اما او امروز مریض است.آقای هری گفت: همه امشب در پاریس به اپرا می آیند و بهترین خواننده ما مریض است. ناگهان او صبح نامه ای به ما می نویسد که مریض است و نمی تواند امشب بخواند.
آقای لوسیوس با سرعت گفت: هری، دوباره عصبانی نشو. ما کریستین دای را داریم، خواننده جوان نروژی. او می تواند مارگاریتا را برای ما بخواند. او صدای خوبی دارد.
- اما او خیلی جوان است و کسی او را نمی شناسد. هیچ کس نمی خواهد صدای خواننده جدید را بشنود.
- صبر کن و ببین. شاید دای بهتر از رزن بخواند. چه کسی می داند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
جزئیات کاربر

پشم پيكچرز تقديم مي كند!
پروژه ي صد قسمتي
تاريخ تمدن حذب
( نكته ي مهم كه حتما بايد بدوني : اين فيلم هيچ ربطي به حذب نداره، اين فيلم ديدگاه هاي شخصي كارگردان در رابطه با اين پديده ي شوم اجتماعيه ... پس ببين و بترس !! ) !
كارگردان : مك بون پشمالو !
نويسنده : كريچر و مك بون پشمالو با اقتباس از كتاب " زندگي، حذب و ديگر هيچ نوشته م.مودب پور !
دستيار كارگردان : هوكي !
اسپانسر مالي : بنياد حمايت از جنهاي خونگي ( بهاجخ ) !
بازيگران :
سرژ تانكيان در نقش سرژ تانكيان !
ققنوس در نقش ققنوس !
سدريك ديگوري در نقش سدريك ديگوري !
برادر حميد در نش برادر حميد !
ادي ماكاي در نقش ادي ماكاي !
ونوس در نقش خدا !
هري پاتر در نقش خدا !
كرام در نقش زننده پست توهين آميز !!
مك بون پشمالو در نقش كسي كه سدريك رو از مرگ نجات داد!!!
مكان : آسمون هفتم !
ونوس در حال خوندن روزنامه ي خدايان هستش ... كمي اونطرفتر چهار نفر در " محل نگهداري كسائيكه فكر مي كنن در هر زمينه اي خدا هستن " نگهداري ميشن !
اون چهار نفر كساني نيستند جز
سدريك ديگوري كسي كه فكر مي كرد خداترين داستان جهان ( جايي به نام هيچ جا ) رو نوشته !
برادر حميد كسي كه فكر مي كرد خداي بي ناموسيه !
ققنوس كسي كه فكر مي كرد رسما خداس و هميشه مي گفت كه اون و ونوس بايد جاشون عوض شه !
سرژ كسي كه فكر مي كرد خداي رول پلينگه !
حميد كه يه صفحه از روزنامه ي ونوس رو كش رفته با صداي بلند در حال خوندن روزنامه هستش .
" به گزارش خبرگزاري كذب (دفت كنيد غلط املايي نيست .. در اين زمان هنوز حذبي تشكيل نشده است ) حذب ليبرات دمكرات در انتخابات رياست جمهوري منگولستان به پيروزي رسيده. رئيس اين حذب ..
دوربين مي چرخه و صداي حميد هم قطع مي شه ... ( چيزي نيست .. صدا بردار و تصوير بردار تازه كارن !! )
دوربين سدريك رو نشون ميده كه پشت يه لپ تاپ رو زمين نشسته و از لبخند شيطاني روي لبش بنظر مي رسه با پروكسي به سايت هاي پي جي 18 نفوذ كرده !
سدريك : پيدا كردم !
حميد : چي پيدا كردي .. عكس بيناموسي از آلبوس و مگي !
سدريك : نه ايده تاپيك جديدمو !! بياين نزديكتر ... هووي حميد نگفتم اينقدر نزديك !!
چهار خدا به هم نزديك ميشن ... به دليل ناشي بودن صدابردار هيچ صدايي به گوش نمي رسه ...
چند دقيقه بعد ...
چهار خدا چسبيده به هم ! جلوي لپ تاپ نشستن ...
سرژ : كي بزنه !
ققنوس : من !
حميد : من !
سدريك : من !
سرژ : انقدر من من نكنيد ... ما چهار تا بدنيم تو يه روح يا يه چيز تو همين مايه ها ... مهم نيست كي ميزنه !
سدريك : شير يا خط ... شير اومد من مي زنم .. خط اومد هم شما سه تا نمي زنين .. اوكي !
سه نفر بقيه : اوكي !
چند دقيقه بعد ... .... .....
دوربين صفحه مانيتور رو نشون ميده ... بدليل تازه كار بودن تصوير بردار هيچ چيز از پست مشخص نيست ... بعد از كلي زحمت كه تصويربردار ميكشه تصوير واضح ميشه ... اما روي تصوير فقط نوشته شده :
" با تشكر از ارسال شما " !!
چهار خدا از خوشحالي در پوست خودشون نمي گنجن و در حال بوسيدن و در آغوش گرفتن همديگه هستن ...
بيست و چهار ساعت بعد ...
سرژ خودش رو بزور از آغوش حميد بيرون مي كشه ...
سرژ : وايستين بينم .. اينجا چرا نوشتي " حذب " مگه درستش " حزب " نيست ... كي اينارو تايپ كرده !
سدريك : مسئله اي نيست الان ويرايش مي كنم !
دوربين دوباره مانيتور رو نشون ميده !
مانيتور : بوق شدين ... زمان ويرايش پست به پايان رسيده ! ( بوق = ضايع !! = فكر بد نكنين ) !
سرژ از عصبانيت سدريك رو از آسمون هفتم پرت مي كنه پايين !!
ققي : حس مي كنم يه تيكه از روحم كنده شده !
حميد : من كه حس نمي كنم .. چون انقدر تو ساهي و پليدي و بيناموسي غرق شدم كه بي حس شدم !! مث ولدمورت !!
ققي : چه قشنگ اسم آلبوم جديدمون رو بذاريم " بي حس شدم " ( اين تيكه رو فقط بروبچ رپر متوجه ميشن !! ) !
صدايي از دوردست : من اومدم جاي سدريك ... وايستين !
حميد : بيا عزيزم ما با آغوش باز منتظرتيم !!
صدا نزديكتر ميشه و بعد يه عضو ارزشي پديدار ...
" من ادي ماكايم .. هشت سالمه .. شمارو هم خيلي دوست دارم !! "
ققي : بچه ها صبر ... مث اينكه يه پست جديد خورد ... مث اينكه كرام زده ...
دوربين ميچرخه رو مانيتور ...
پست كرام
بوقي ها حذب زده ان .. بچه بذار برو غلط املاييتو درس كن ... اين كارا به تو نيومده !
آدرنالين خون اعضاي حذب مي ره بالا !
ققي : نشونت ميدم كرام !
سرژ :بچه ها يه فكر توپ دارم ... سو استفاده از اين غلط املايي ...
دوباره اعضا به هم نزديك ميشن ...
شايد خيلي نزديك ... شايد خيلي دور !!!
ادامه دارد ....
پروژه ي صد قسمتي
تاريخ تمدن حذب
( نكته ي مهم كه حتما بايد بدوني : اين فيلم هيچ ربطي به حذب نداره، اين فيلم ديدگاه هاي شخصي كارگردان در رابطه با اين پديده ي شوم اجتماعيه ... پس ببين و بترس !! ) !
كارگردان : مك بون پشمالو !
نويسنده : كريچر و مك بون پشمالو با اقتباس از كتاب " زندگي، حذب و ديگر هيچ نوشته م.مودب پور !
دستيار كارگردان : هوكي !
اسپانسر مالي : بنياد حمايت از جنهاي خونگي ( بهاجخ ) !
بازيگران :
سرژ تانكيان در نقش سرژ تانكيان !
ققنوس در نقش ققنوس !
سدريك ديگوري در نقش سدريك ديگوري !
برادر حميد در نش برادر حميد !
ادي ماكاي در نقش ادي ماكاي !
ونوس در نقش خدا !
هري پاتر در نقش خدا !
كرام در نقش زننده پست توهين آميز !!
مك بون پشمالو در نقش كسي كه سدريك رو از مرگ نجات داد!!!
مكان : آسمون هفتم !
ونوس در حال خوندن روزنامه ي خدايان هستش ... كمي اونطرفتر چهار نفر در " محل نگهداري كسائيكه فكر مي كنن در هر زمينه اي خدا هستن " نگهداري ميشن !
اون چهار نفر كساني نيستند جز
سدريك ديگوري كسي كه فكر مي كرد خداترين داستان جهان ( جايي به نام هيچ جا ) رو نوشته !
برادر حميد كسي كه فكر مي كرد خداي بي ناموسيه !
ققنوس كسي كه فكر مي كرد رسما خداس و هميشه مي گفت كه اون و ونوس بايد جاشون عوض شه !
سرژ كسي كه فكر مي كرد خداي رول پلينگه !
حميد كه يه صفحه از روزنامه ي ونوس رو كش رفته با صداي بلند در حال خوندن روزنامه هستش .
" به گزارش خبرگزاري كذب (دفت كنيد غلط املايي نيست .. در اين زمان هنوز حذبي تشكيل نشده است ) حذب ليبرات دمكرات در انتخابات رياست جمهوري منگولستان به پيروزي رسيده. رئيس اين حذب ..
دوربين مي چرخه و صداي حميد هم قطع مي شه ... ( چيزي نيست .. صدا بردار و تصوير بردار تازه كارن !! )
دوربين سدريك رو نشون ميده كه پشت يه لپ تاپ رو زمين نشسته و از لبخند شيطاني روي لبش بنظر مي رسه با پروكسي به سايت هاي پي جي 18 نفوذ كرده !
سدريك : پيدا كردم !
حميد : چي پيدا كردي .. عكس بيناموسي از آلبوس و مگي !
سدريك : نه ايده تاپيك جديدمو !! بياين نزديكتر ... هووي حميد نگفتم اينقدر نزديك !!
چهار خدا به هم نزديك ميشن ... به دليل ناشي بودن صدابردار هيچ صدايي به گوش نمي رسه ...
چند دقيقه بعد ...
چهار خدا چسبيده به هم ! جلوي لپ تاپ نشستن ...
سرژ : كي بزنه !
ققنوس : من !
حميد : من !
سدريك : من !
سرژ : انقدر من من نكنيد ... ما چهار تا بدنيم تو يه روح يا يه چيز تو همين مايه ها ... مهم نيست كي ميزنه !
سدريك : شير يا خط ... شير اومد من مي زنم .. خط اومد هم شما سه تا نمي زنين .. اوكي !
سه نفر بقيه : اوكي !
چند دقيقه بعد ... .... .....
دوربين صفحه مانيتور رو نشون ميده ... بدليل تازه كار بودن تصوير بردار هيچ چيز از پست مشخص نيست ... بعد از كلي زحمت كه تصويربردار ميكشه تصوير واضح ميشه ... اما روي تصوير فقط نوشته شده :
" با تشكر از ارسال شما " !!
چهار خدا از خوشحالي در پوست خودشون نمي گنجن و در حال بوسيدن و در آغوش گرفتن همديگه هستن ...
بيست و چهار ساعت بعد ...
سرژ خودش رو بزور از آغوش حميد بيرون مي كشه ...
سرژ : وايستين بينم .. اينجا چرا نوشتي " حذب " مگه درستش " حزب " نيست ... كي اينارو تايپ كرده !
سدريك : مسئله اي نيست الان ويرايش مي كنم !
دوربين دوباره مانيتور رو نشون ميده !
مانيتور : بوق شدين ... زمان ويرايش پست به پايان رسيده ! ( بوق = ضايع !! = فكر بد نكنين ) !
سرژ از عصبانيت سدريك رو از آسمون هفتم پرت مي كنه پايين !!
ققي : حس مي كنم يه تيكه از روحم كنده شده !
حميد : من كه حس نمي كنم .. چون انقدر تو ساهي و پليدي و بيناموسي غرق شدم كه بي حس شدم !! مث ولدمورت !!
ققي : چه قشنگ اسم آلبوم جديدمون رو بذاريم " بي حس شدم " ( اين تيكه رو فقط بروبچ رپر متوجه ميشن !! ) !
صدايي از دوردست : من اومدم جاي سدريك ... وايستين !
حميد : بيا عزيزم ما با آغوش باز منتظرتيم !!
صدا نزديكتر ميشه و بعد يه عضو ارزشي پديدار ...
" من ادي ماكايم .. هشت سالمه .. شمارو هم خيلي دوست دارم !! "
ققي : بچه ها صبر ... مث اينكه يه پست جديد خورد ... مث اينكه كرام زده ...
دوربين ميچرخه رو مانيتور ...
پست كرام
بوقي ها حذب زده ان .. بچه بذار برو غلط املاييتو درس كن ... اين كارا به تو نيومده !
آدرنالين خون اعضاي حذب مي ره بالا !
ققي : نشونت ميدم كرام !
سرژ :بچه ها يه فكر توپ دارم ... سو استفاده از اين غلط املايي ...
دوباره اعضا به هم نزديك ميشن ...
شايد خيلي نزديك ... شايد خيلي دور !!!
ادامه دارد ....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مك بون پشمالو در 1385/4/16 14:40:10
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
