جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
باد هو هو کشان میان درختان بدون برگ زوزه بلندی سر داده بود. شاخه ها بالای سر ملت تکان می خورد و مثل بازوهای استخوانی ترق تروق می کرد.
نگاه ملت به سمت ولدی و مرد کوتاه قد کنارش دوخته شده بود. مرد لبخند زد و دندان های زردش را به نمایش گذاشت.
دراکو اولین کسی بود که به حرف آمد: ارباب...
ولدی چیزی نگفت. چوبدستی ای از میان چین های ردایش بیرون آورد و علامت شوم را ناپدید کرد.
دراکو با صدای لرزانی گفت: ارباب... شما این جا... توی مدرسه...
ولدی باز هم حرفی نزد. به آرامی برگشت و در میان درختان ناپدید شد. مرد همراهش هم برای بار آخر لبخندی شیطانی زود و دنبالش دوید. صدای خش خش رداها به زودی محو شد.
بلا زیر لب گفت: مسخره ست! این همه راه اومده بود که یه علامت شوم درست کنه و مارو از خواب بندازه؟
ایگور گفت: چه مشکوک!
بلیز خمیازه کشان گفت: سرکاریم بابا!
دراکو نگاهی به اطرافش انداخت: بهتره دیگه برگردیم.
ملت با خوش حالی از پیشنهاد او استقبال کردند و به سمت قلعه برگشتند. اما با شنیدن زوزه عجیبی بر جای خود میخکوب شدند.
بلیز با ترس و لرز گفت: توی کتاب شایعه نوشته بود توی جنگل ممنوعه گرگ خون آشام هست!
بلا فریاد زد: فکر کنم اینو راست گفته باشه!
همه همزمان شروع به دویدن کردند تا این که متوجه شدند بلیز همراهشان نیست.
دراکو نفس نفس زنان پرسید: پس این بلیز کجا موند؟
ملت به عقب نگاه کردند و بلیز را دیدند که متفکرانه به رو به رویش خیره شده بود. دراکو داد زد: چرا اون جا موندی؟ راه بیفت تا گرگه نیومده!
بلیز به آرامی گفت: من همیشه دوست داشتم یه گرگ خون آشام ببینم! نمی خوام این فرصتو از دست بدم!
بلا با حرص گفت: ببین یا راه می افتی یا همچین کروشیوت کنم که...
اما با دین گرگ از ادامه دادن جمله اش منصرف شد. گرگ خون آشام با چشمان درنده خویش و دهان باز آماده شکارش به بلیز نزدیک می شد. گل از گل بلیز شکفته بود و با شیفتگی به گرگ نگاه می کرد. هیچ کس جرات نداشت حرفی بزند. حتی بلا هم ساکت شده بود.
بلیز به گرگ نزدیک شد: وااااااااای، عجب گرگیه!
گرگ به آرامی به سمت بلیز رفت و مانند یک عروسک پارچه ای او را گرفت. بلیز رنگ پریده و با چشمان گشاد شده از ترس نالید: ولم کن... کمک... کمک...
هیچ کس از ترس جرات حرکت کردن نداشت. گرگ برگشت و در جنگل گم شد. صدای ناله های بلیز کم و کم تر شد و بالاخره خاموش شد.
-------------------------
یه وقت بلیزو نکشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1385 09:02
نمایش جزئیات
آفلاین
باد تند تر از قبل می وزید . چشم چشم را نمی دید.
صدای قدمها بلندتر از قبل می شود .
دراکو : هی تو کی هستی ؟
و همه بچه ها به غیر از جاگسن چوبدستیشان را در می آورند. جاگسن به نقطه ای خیره شده بود . ناگهان رودولف هم به آن نقطه نگاه می کند و با ترس و لرز می گوید : لارا ارباب
لارا هم به آن نقطه نگاه می کند .
دراکو هم به آنجا نگاه می کند
آن دو نفر از سیاهی بیرون می آیند . بله آن دو ریگولوس بلک و ایگور کارکاروف بودند به همراه یک سگ و یک موش .
رابستن : شما اینجا چه کار می کنید؟
ایگور : راستش من همان مو قع که علامت شوم بالا رفت آن را دیدم . رفتم و ریگولوس را صدا کردم . تو جنگل به سگ اون غول زشت هاگرید برخوردیم . من با طلسم فرمان جادوش کردم و حالا با ماست.
بلیز:پس باید زود از اینجا برویم . چون هر لحظه ممکنه اون هاگریده پیداش بشه.
ریگولوس : راستی خودتون چطوری اینجا آمدید؟
رابستن : فعلا حرف این حرفها نیست.وقت کمه .
بلیز و ایگور با هم می گویند : راستی شما خبری از لرد سیاه ندارید
بلیز ایگور رابستن و ریگولس به بقیه نگاه می کنند که به نقطه ای خیره شده بودند و متوجه ولدی می شوند.
موش از دست ریگولوس رها می شود می رود کنار ولدی.
حالا همه به اینشکل در آمدند
بعدش
ناگهان موش بزرگ می شود و به شکل یک انسان در می آید.

نقد ناظر:
خب خب!این دفعه بهتر نوشه بودی ولی غلط املایی در نوشتت وجود داشت.یعنی کلماتی مثل طلسم و ... رو که تعدادشون بسیار کم بود غلط نوشته بودی.و من برات درست کردم.داستان قبلی رو به خوبی ادامه دادی.ولی مقداری زیاد به بچه ها کمک کردی در رولت.اول که اونا ایگو و رگولاس بودند و بعد که اون یکی ادم لرد بود.
توصیف صحنت هم بد نبود ولی میتونست بهتر باشه.دیالوگهای خوبی به کار برده بودی و توصیف حالات ظاهری بدن افراد هم خوب انجام شده بود.
درآخر هم که به جای لارا باید میگفتی بلا که من برات درست کردم.
نمره: C متمایل به B
ممنون،ایگور کارکاروف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن در 1385/5/11 9:10:36
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/11 10:48:34
من یه شبح و�
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1385 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هوووم.. اول از همه لازم مي بينم تشكر كنم و تحسين كنم جاگسن و رابستن رو، خيلي خوب دارين پيشرفت مي كنين، اگه اين طوري ادامه بدين و رولتون رو كه نسبت به كسي كه هنوز مدت زيادي نيست اومده گسترش بدين تو كل سايد، احتمالش زياده كه بهترين عضو تازه وارد بشين، البته يكي تون! موفق باشين...(من به رابستن يه ذره شك دارم!! نمي گم چرا... نه تا وقتي كه درصد شكم بره بالا... مشكوك مي زنين رابي!! هوووم.. خودتو ناراحت نكن، شكم چيز بدي نيست، فقط... )
---------------------------------
يه لشكر آدم از روي درختا مي ريزن پايين. رداهايي بلند، هيكل هائي كوچك! هم اندازه با بچه هاي اسلي! شال قرمز و زرد... كي مي تونن باشن؟
بچه هاي اسلي يه حلقه تشكيل مي دن كه پشتشون به همه.
رنگ از صورت همه گريفيا مي پره. يكي شون با لكنت و در حالي كه به بالا اشاره مي كنه ميگه: ع...ع..علام...علامت شوم؟
و دونه دونه غش مي كنن و مي افتن رو زمين! اسلي ها نمي دونن بخندن يا نگران باشن!
بليز: هووم، به نظر مي رسه جائي براي نگراني نيست. طبيعيه كه لرد نمي خواد به ما آسيب برسونه. فقط بايد ببينيم جريان چيه، اگه هم نديديم بر مي گرديم تالار ديگه! دير وقته، ما داريم تو جنگل ممنوعه پرسه مي زنيم!
و رنگش مي پره: ا... تا دم سحر(!) بيدار مونديم كه آخرش بيايم اين جا؟ اي لعنت به شيطون!
بليز متفكرانه(كه اصلا بهش نمياد!!) ميگه: هووم.. آره! تكليفا خداحافظ!
لارا به شدت خشمناك شده: هر كي هست خيلي زرنگه. معلومه يا مرگخواره، يا مرگخوار بوده، يا سياهه عين ذغال... بايد بلد باشي علامت شوم رو بسازي، و واقعا بايد دلت بخواد كه بسازي!
بليز: حالا اگه دلم نخواد چي ميشه؟!!
لارا همچين نگاه مي كنه رنگ از صورت بليز مي پره(رنگ از صورت همه داره مي پره!)
رابستن: ببخشيد، همه ش تقصير من بود، من اگه نيم گفتم
دراكو با حالتي جذاب(كه اصلا هم بهش نمياد بازم!!): نه رابستن.. تقصير تو نيست. هر كي هست خيلي باهوشه كه به اين خوبي نقشه مي كشه. الان بهتره يه فكري به اين بكنيم كه صبح مي شه و ما الان تو جنگل ممنوعه ايم!!
يه لامپ روشن بالاي سر جاگسن پديدار ميشه. دراكو: ا... بابا خاموش كن اونو. الان يكي از گريفيا كه حتما تو برجشون منتظره ببينه از جنگل چه صداهايي مياد و گروهشون پيروز مي شه يا نه، نور رو مي بينه، مي ره به مك گونگال گزارش ميده، اونم ميره به هاگريد ميگه كه-
جاگسن دستاشرو به علامت تسليم جلو مياره و ميگه:‌باشه... باشه! بذار خاموشش كنم.
و دستش رو مياره بالا سرپيچش رو شل ميكنه. لامپ خاموش ميشه!
آروم ميگه: من يه چيزي به ذهنم رسيد. اون جنه، اسمش چي بود؟ خوكي؟
رابستن: هوكي بابا...
جاكسن: آره همون. اون داشت عين گاونر(اسم خاصه... گاو نر نخونيد!!) خر و پف مي كرد! هنوز تو تالاره... البته، خوابيده بود فكر نكنم بتونه از تكاليف محافظت كنه...
دراكو: عين كي؟
جاگسن: گاونر پورل ديگه... مگه دارن شان نخوندين؟ اي بابا
دراكو: ها... آها... چيزه. من ميگم هر چه سريع تر بريم به تالار بهتره، اين جا فكر نكنم چيزي نصيبمون بشه... تو تالار حد اقل مي تونيم بحث كنيم يا مثلا اگه تا حالا دزدا سر نرسيده باشن كه فكر كنم رسيده‌ن، جلوشونو بگيريم، يا از همه بهتر...
در اين حين دراكو خميازه اي بسيار طولاني و عميق مي كشه...
رودولف: دراكو اون چيه لاي دندونات .كرمه؟
دراكو: مثل اين كه..
قرچ... ملچ مولوچ!
ملت متعجب ميشن.
دراكو: چرا اين جوري نيگا مي كنين؟ مي گفتم... از همه بهتر، بخوابيم!
در خميازه بر لبان دراكو خشك ميشه! چون از توي جنگل صداي دو عدد قدم، نه چهار عدد قدم به گوش ميرسه و كم كم صدا پارس هاي آرام و خطرناك...
ملت اسلي به هم نگاه مي كنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوكي در 1385/5/11 2:26:42
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: علامت شوم
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1385 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آن ها با سرعت در ميان باد سرد پيش رفتند و جاگسن كه نوك چوبدستيشو روشن كرده بود جلوتر از همه راه افتاد
رودولف و لارا كنار بليز راه مي رفتن و مواظبش بودندچون كه او به دليل خواب آلودگي پايش به شاخه ي بوته ها يا سنگ ها گير مي كرد
دراكو هوشيارانه در كنار جاگسن گام بر ميداشت تا اين كه بالاخره همه توانستند علامت شوم با ابهت رو بر روي جنگل تشخيص بدهند.
رابستن گفت : يعني ارباب ولدمورت كسي رو كشته؟
دراكو شانه هايش را با انداخت و به سرعت گام هايش افزود
حالا وارد جنگل شده بودند ، در آن ها هم ترس و هم تعجب موج مي زد
لارا با بي قراري : جاگسن سر كارمون گذاشتي؟
ولي ته دلش مي دانست كه فقط خواسته جاگسن را اذيت كند آن ها به سوي علامت شوم پيش مي رفتند
ناگهان از پشت سرشان صدايي به گوش رسيد همه با سرعت برگشتند و دراكو بي درنگ چرخيد و گفت : پتريفيكوستوتالوس!
اما صداي پشت سرشان متعلق به بليز بود كه بار ديگر زمين افتاده
و حالا خشك و بي حركت بود و
لارا به سرعت طلسم را باطل كرد دراكو برگشت وبه راهش ادامه داد
اكنون آن ها در محوطه ي بي درخت جنگل بودند و علامت شوم بالاي سرشان ان جارا روشن كرده بود ولي آن جا هيچ چيز نبود
رودولف زير لب گفت : تله!
لارا نگاه خصمانه اي را نثار جاگسن كرد و دراكو گفت : تقصير اون نيست بلا!
لارا با تعجب به دراكو نگاه مي كرد دراكو بالخره به او گفته بود : بلا
آن ها پشت به پشت هم ايستاده اندو آماده ي دفاع از خود بودند
صدايي در ميان درختان شنيده مي شد و اسليتريني ها بي وقفه به آنجا طلسمي را مي فرستادند
ناگهان تعداد زيادي از بالاي درختان بر سرشان پريدند كه فقط 2-3 نفر را توانستند طلسم كنند به دام افتاده بودند

نقد ناظر:
خب رابستن جان باید بگم پیشرفت خوبی داشتی.غلط املایی خیلی کم فقط در حد یکی دو تا(که اونم برات درست کردم).داستان رو هم خوب ادامه داده بودی.ولی باز بهت میگم اگر میخواهی اتفاقی در داستان بیفته بهتره خودت حداقل تا نصفشو بگی.چرا که الان نفر بعدی مثلا من میتونم بیام بگم که اونا مرگخوار بودن و دوست بچه ها ولی مثلا تو میخواستی بگی که اینا گریفیندوری بودند و میخواستند بکشند بچه ها رو و ... .
یک سری چیزها رو خوب گفته بودی و اصول رو راعایت کرده بودی.این نشانه این بود که نقد من رو خوب خونده بودی و رعایت کرده بود.
توصیف حالات ظاهریت هم خوب بود.میتونم بگم که ایول خوب و کامل به عنوان عضو تازه وارد.
نمره:c به طرف B یعنی متوسط.
ممنون.ایگور کارکاروف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 18:58:14
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 19:01:31
علامت شوم
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1385 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان جاگسن از تاریکی بیرون می آید و می گوید : ا سلام بچه ها راستی من عادت دارم شبها زیاد بیدار بمانم . هنوز کار با این چوب رو خوب یاد نگرفتم . به خاطر همین یه چیزی الکی گفتم تا شما را بیدار کنم . راستی اگه گفتین برای چی شما رو بیدار کردم؟
بلیز:هر چی هست من که علاقه ای به دانستنش...
ناگهان جاگسن می پرد وسط حرف بلیز: خوب راستش علامت شوم رو بالای جنگل ممنوعه دیدم.
ملت
ناگهان از تاریکی رودولف و لارا هم بیرون می آیند: بچه ها چی شده؟
بلیز:راستش این استیوه می گه علامت شوم رو در جنگل ممنوعه دیده .
رودولف : پس من و لارا میریم ببینیم چی شده
لارا:باشه گلم
لارا با رودولف جلو حرکت می کنند و بقیه هم دنبالشان. جاگسن که خیلی وقت بوده که تنهاست میگه : راستش این کوئیدیچتون خیلی باحاله . همیشه تیم من برنده میشه . نمی دونم هرکی به من می خوره سریع زخمی میشه.
بلیز:به نظر من که دهنتو ببندی خیلی بهتره .
دراکو هم یک نگاه دراکویی می کند و جاگسن تو دلش : بابا اینا که حال چیزی رو ندارن.
به بیرون قلعه می رسند تاریکی همه جا را در بر گرفته بود . باد به تندی می وزید به طوری که همه می لرزیدند.
جاگسن : آره درست همونجا بود . وسط جنگل .

نقد ناظر:
خب از دفعه قبلی خیلی بهتر نوشته بودی.
ولی چند تا نکته رو رعایت نکرده بودی.
1-با دقت ننوشته بودی.یک سری غلط املایی داشت که برات درست کردم.
جای اسم استیو و جاگسن رو عوض کردم.بهتره اسم خودت باشه.
دومین مشکلت این بود که مثل رابستن خواستی دوباره خودتو بیاری تو داستان.
در ضمن علامت شوم؟چه ربطی به ماجرا داشت.اگر نویسنده بعدی بتونه ربطش بده خوب میشه اگر نه مجبور میشم همینو یک ویرایش بکنم.
در ضمن اگر میشه عنوان پستت را عوض نکن چون نفر بعدی هم عنوانش همون برای تو میشه.این دفعه درست کردم برات.
مشکل بعدیت هم این بود که سریع از ماجراها گذشتی میتوسنتی بهتر توضیح بدی و علامت شوم چیزی نیست که بچهای گروه اینقدر راحت ازش بگذرن.
امیدوارم اینهارو رعایت کنی و پست بعدین عالی تر از این بشه.
ممنون،ایگور کارکاروف

باشه ایگور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن در 1385/5/10 12:40:33
ویرایش شده توسط جاگسن در 1385/5/10 12:43:54
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 13:54:27
ویرایش شده توسط جاگسن در 1385/5/10 14:03:50
ویرایش شده توسط جاگسن در 1385/5/10 14:49:55
من یه شبح و�
تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
آن گاه همه برگشتند و ديدند فردي با آسودگي تمام بر روي يكي از مبلا نشسته.
بليز زابيني و آن فرد با هم چوب دستيشان را درمي آورند.
بليز:
تو كي هستي ؟
قبل از اين كه آن فرد حرفي بزند بلا جلو مياد:
بليز اون داداشمه!
بليز بلافاصله چوب دستيشو پايين مياره و با رابستن دست مي ده
رودولف :
مثل اين كه قرار بود تصميم بگيريم كي نگهباني وايسته!
رابي:
من هستم روزو حسابي خوابيدم.



چند ساعت بعد



رابستن در حالي كه خون گلاسه مي خورد آماده بود تااين كه صدايي در تاريكي شنيد
رابستن :
كي اونجاس؟
نور درخشاني به طرفش مياد و رابستن هم در جا جاخالي مي ده
و طلسمي رو توي تاريكي مي فرسته و بعد صداي گرمبي شنيده مي شه
بلا از اين صدا بلند مي شه و مياد طرف رابستن بليز و دراكو هم با چشم هاي پف كرده و رد حالي كه مثل حلزون راه مي رن ميان جلو رابستن مي ره تا ببينه چه كسي بوده؟

---------------------------------------------------------
ببخشيد اگه تابلو شد.

نقد ناظر:
رابستن جان رولت یک سری مشکل داشت.
1-کوتاه و سریع بود.
2-میتونستی وقایع رو بیشتر توضیح بدی ولی سریع از این شاخه پریدی اون شاخه.
3-اول رولت با اخر رول نفر قبلی هماهنگی نداشت.یعنی میخواستی خودتو وارد داستان کنی.که البته این کار رو من هم در زمانی که تازه عضو سایت شده بودم انجام دادم.
4-توصیف صحنت بسیار کم بود.میتونستی بیشتر روش کار کنی.مثلا میتونستی بگی نوری که به طرفش می امد به شومینه ترک برداشته و قدیمی گروه خورد و ان را به چند تیکه تقسیم کرد.
5-کلمه مشروب رو به کار نمیبردی نمیشد؟
6-اصلا خوب پاراگراف بندی نکردی.منظورم اینه که صحبت هر فرد رو باید جلو اسمش بنویسی نه یک خط پایین تر.
-ولی اگر اینا رو رعایت کنی رولهای خوبی میتونی بنویسی.
ولی یک کار خوب که کرده بودی چی بود؟سوژه رو نبستی.یعنی برای فرد بعدی کار رو راحت کردی.
ممنون.ایگور کارکاروف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/9 23:37:28
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 0:24:17
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 0:28:48
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 13:39:17
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/5/10 16:59:01
Re: ورود جاگسن
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
همه اعضای اسلی نگاه خشانت باری رو به استیو میندازن به طوری که چند لحظه به نظر میرسه تالار داره خاموش میشه و همه جا رو تاریکی فرا میگیره .
بلا در یک حرکت انتحاری چوبدستیشو درمیاره و به سمت استیو میگیره .
بلا : مثل اینکه این یارو اینجا رو با تالار گریف اشتباه گرفته . دراکو به نظرت بهتر نیست همینجا کلکشو بکنیم !
دراکو : منم توی همین فکر بودم !
و در همین حال و احوالات دراکو هم چوبدستیشو در میاره . در این بین استیو تنها به این حالت داشت به ملت مخوف اسلی نگاه میکرد !
- کروشیو !!!
بلافاصله استیو که به دلایلی در شیرجه رفتنا مهارت داشت با یک جهش خودشو میندازه روی زمین و با دستاش جلوی سرشو میگیره . ناگهان از اون ور در باز میشه و رودولف وارد میشه اما بلافاصله چشمش به طلسم بلا می افته که داره به سرعت به او نزدیک میشه به همین دلیل دوباره در رو میبنده و در نتیجه طلسم بلا به در برخورد میکنه .
استیو
اما ناگهان چشمش به بارانی از طلسم ها می افته که از سوی بچه های خشانت بار اسلی به سویش فرستاده شده بودند .
استیو در حالی که دستاشو برده بالا میگه :
- آقا ببخشید بووق خوردم کار من نبودش ، فقط یه شوخی بود ! جون مادرتون بی خیال من شین
ایگور : مگه ما با تو شوخی داریم نیم وجبی ؟
بلا : با چهل و پنج کیلو وزن یه ساعته ما رو سر کار گذاشتی ؟
بلیز : یکی میزنم بری همون پیش دارن شان ها !
استیو
و این چنین شد که استیو در اولین تجربه خودش در تالار اسلی دریافت که نباید سر به سر ملت قهرمان اسلی بگذارد .

چند لحظه بعد

همه دور هم جمع شده بودند و داشتند فکر میکردند چه کسی باید امشب نگهبانی بده .
آرامیس : احتمالا یه نفر از این گریفی هاست مثل هدیه ( هدویگ )کسی به هر حال یکی باید امشب اینجا باشه شاید یه چیزی دستگیرمون بشه .
بلیز : هووووووم شما میدونید که من هیچ وقت شب کار نیستم پس دور من یکی رو خط بکشید !
دراکو : منم که از نظارت استعفا دادم تا آسایش داشته باشم نه این که دونبال دزد تالار بگردم !
بلا : منم که خشانتم زیادیه میزنم یارو رو نفله میکنم در نتیجه چیزی دستگیرمون نمیشه
هوکی : منم که جنم از خدمت کردن معافم !
همه با هم کلمه هووووم رو به زبان آوردند و دوباره به فکر فرو رفتند ناگهان استیو پرید وسط :
- فکر میکنم من بتونم یه کمکی بهتون بکنم آخه من خیلی کوچیکم دیده نمیشمو اینا ! بعد تازه ....
اما هیچ کس به ادامه حرفهای استیو دیگر توجه نداشت همگی به این حالت درومده بودند و راه حل را یافته بودند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/5/9 17:55:07
ورود جاگسن
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان یک نفر وارد تالار می شود .
پسری با شنل سیاه و عضله قوی چشمان آبی و موی قهوه ای .
هیچ کدام از بچه ها تا به حال او را ندیده بودند .
ملت با تعجب می پرسند: تو کی هستی؟
تازه وارد می گوید : راستش من استیو لئوناردو هستم . خوب من تازه به هاگوارتز آمدم تا جادوگری یاد بگیرم . 25 سالمه و سال اولی هستم .
لارا : پس چرا انقدر قدت کوتاه است .

خنده تمام سالن را در بر گرفت
ناگهان استیو با صدای بلند که بیشتر شبیه به زلزله بود داد
فریاد زد : من یک شبح واره هستم .
رودولف : چی چی هستی؟
استیو : شبح واره . فکر کنم همه شما داستان سرزمین اشباح را خوانده باشید .اگر هم نخواندید سریع تر آن را بخوانید چون خیلی قشنگ است .
ناگهان بلیز وسط حرف استیو می پرد و می گوید : آره من خواندمش خیلی داستان قشنگیه . ولی چه ربطی به تو داره؟
استیو : راستش اون فقط یک داستان نیست . در واقع واقعیت است . من هم همان استیو لئوناردو آنجا هستم . در واقع یک چیز هم که در داستان به آن اشاره نشده بوده اینه که مادرم یک جادوگر بوده .
همهمه همه سالن را در بر می گیرد مثل اینکه بیشتر بچه ها داستان را خوانده بودند .به نظر می رسید فقط چند نفر داستان را نخوانده باشند.
ناگهان دوباره صدای استیو در سالن می پیچد : بعد از جنگم با دارن شان نمردم و زنده ماندم ولی هیچ کسی این را نمی داند ولی نیرویم خیلی کم شده خوب آمدم تا جادوگری یاد بگیرم تا هم قدرتم بیشتر شود و هم دوباره نیرویم سر جایش برگردد.خوب حالا در خدمت لرد ولدومورد هستم . فعلا من یک مرگ خوار شده ام تا ببینیم بعدا چه می شود .
من یک انسان معمولی نیستم . من یک شبح واره هستم . در واقع شبح واره ها خیلی دیر رشد می کنند . برای همین من 30 سال سن دارم و 45 کیلو وزن . شبح واره ها از خون انسانها تغذیه می کنند . من هم همینطور . البته یک فرقی بین شبح واره ها و اشباح وجود دارد . اشباح مقداری از خون انسانها را می مکند ولی شبح واره ها تمام خون انسانها را می مکند.
دوباره همهمه بین همه شروع می شود .
استیو : راستش من اون تکالیف شما را بر می داشتم . اون فقط یک شوخی بود.
___________________________________________
بلیز خوب نوشته بودم

نقد ناظر:
خب میدونی چیه؟توصیف حالات ظاهریت خوب بود.ولی نمیدونم چرا بعضی فعلهارو زمان حال میزدی.با این حال رول خوبی بود.منتها اولا که اصلا به موضوع اصلی داستان نپرداخته بودی.میتونستی مقداری هم از اون بیان کنی.
سوژه رو هم کم و بیش بسته بودی.این خلاقیت بلیز بود که تونست به راحتی باز کنه داستان رو.در ضمن اون اطلاعاتت در مورد شبحواره ها رو برای چی زده بودی؟من که نفهمیدم برای چی بود.ولی اگر یک ذره دیگه تلاش کنی مطمئن باش موفق میشی.
در ضمن وقتی پستت را میفرستی یک دور بخون تا از نظر پاراگراف بندی و غلط املایی هم مشکل نداشته باشی.یک دستی هم تو نمایشنامت بردم و جاهای غلط رو دست کردم و بعضی تیکه ها رو هم که به قشنگی رولت کمک میکرد حذف کردم.از شکلک هم پشت سر هم استفاده نکن.قیافه ظاهری رول را بد میکند.
امیدوارم رولهای دیگت رو به زودی در گروه ببنیم و نقد کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن در 1385/5/9 15:15:24
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/9 15:22:56
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/9 23:48:14
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/9 23:56:04
من یه شبح و�
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 09:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز:چی من؟من که میدونید...
دراکو:
بلیز:باشه باشه.من میمونم.ولی ایگور هم میتونست باشه ها.
ایگور:
بلیز:منظورم اینه که من خودم نگهبانی میدم.
همه رفتند که بخوابند.
بلیز:اینا هم دیوونه هستنا.کاراشونو انجام نمیتونن بدن میندازن به گردن من که کشیک بدم.
ساعت 4 نصفه شب.
ههههمففف.پررررف پرفففف.
ایگور و بلا بالای سر بلیز خم شده اند.
ایگور:من میگم کار به این فرد نسپارید.
بلا:بلیز جان.بلیزی عزیزم.برات عروسک خریدم.
بلیز:چی؟عروسک.ممنون مامانی.
رودلف ناگهان از در میاد بیرون.
رودلف:چییی؟مامان.بزنم سرتو خورد کنم؟و ناگهان از همون در میره بیرون.
ایگور:بلا به نظرت این رودلفه یک مقدار ...
بلا:
ایگور:منظورم اینه که یک مقدار باهوش نیست؟
بلا:چرا.قربونش برم خیلی باهوشه.
ایگور:بلیز بلند شو نگهبانی بده بابا.
بلا:ااا.بازم تکالیفمون گم شده.
بلیز:
ایگور:بیا بریم بخوابیم.تو ادم بشو نیستی بلیز.
فردا صبح.جلوی شومینه تالاروتمام بچه ها نشتند و دراکو داره اتیش میگیره.
دراکو:چطور میشه اخه؟بلیز یعنی تو نمیتونستی یک روز نخوابی؟
بلیز که داشت اشک میریخت با صدایی مظلومانه گفت:اخه خوابم برد دیگه.مگه من ادم نیستم؟
ایگور:نه!
بلیز:حالا که اینطوری شد منم میرم هافلپاف.
ملت:
همه ساکت میشن و به شومینه ترک برداشته نگاه میکنند و به فکر یک راه حل که یک نفر بتونه بیدار بمونه میگردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/9 10:43:47
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور بی توجه به ملت اسلی سخنرانی خسته کننده همیشگیشو شروع میکنه.
-خوب بچه ها..باید بگم ورود به جنگل ممنوعه برای همه....
صدای هرمیون گرینجر بسیار بلندتر از میکروفون جادویی دامبلدور در سالن پخش میشه.
-آقا اجازه..اجازه من بگم؟این سخنرانی اول سال بود.شما اشتباهی برای امشب آماده اش کردین.
دامبلدور نگاهی به کاغذ روبروش میندازه.
-اوه بله...پروفسور مک گونگال اشتباه کردن.
- پروفسور پس لطفا.سی امتیاز از اسلی کم کنین. دامبلدور بطرف میز اسلایترین نگاه میکنه که اعتراض هوکی و بلیز رو در مقابل حرف استرجس بهتر بشنوه.ولی خبری از بچه های اسلی نیست.
-این اسلیترینی ها کجا هستن؟سوروس؟
پروفسور اسنیپ چیزی شبیه بی سیم در دست داره.
-بله سرورم..حتما این کارو میکنم.چند تا مرگخوار سال اولی لازم دارین؟خودم براتون جور میکنم.دراکو حاضره به همه پیام شخصی بزنه و جذبشون کنه.یه لحظه اجازه بدین...بله پروفسور دامبلدور؟چیزی گفتین؟
دامبل مثل همیشه متوجه چیزی نمیشه.
-پرسیدم اسلیترینی ها کجا غیبشون زده؟
-طفلکی ها رفتن سر درس و مشقشون.دراکو که باید تکالیف پنج نفرو انجام بده.بلای بیچاره از وقتی بلا شده نتونسته از مدرسه خارج بشه و یه سری به رول بزنه.سامانتا ولدمورت هم احتمالا سرشو کردن زیر آب چون خبری ازش نیست.ایدی هم یه لحظه میره یه لحظه میاد.راستی این لرد سیاه قصد داره چند تا مرگخوار جدید جذب کنه.من گفته باشم.اوضاع در هم برهمه..صدایی از توی بی سیم فریاد میزنه...اسنیپ بطرف بی سیم بر میگرده.
-نه سرورم.همه چیز مرتبه.چیزی در هم بر هم نیست.راستی گزارش ماموریت من....
تالار اسلیترین:
تالار در سکوت مطلقه.دراکو مثل همیشه تکالیف نصف کلاس رو انجام داده قصد رفتن به خوابگاه رو داره که پارچه ای سبز رنگ در گوشه سالن توجهشو جلب میکنه.اونو خیلی خوب میشناسه.به آرامی بطرفش میره..پرچم اتحاد رو جمع میکنه و با ناراحتی توی شومینه میندازه.درحالیکه پرچم میسوزه نگاه سه نفر روی پرچم متمرکز میشه.لارا به شبهای طولانی که تا صبح با رودولف نقشه قتل دراکو رو میکشیدن فکر میکنه. دراکو به زحمتهایی که کشیده و کسی قدرشو ندونسته.به روزایی که تا مرز حذف شناسه پیش میره ولی دوستاشو تنها نمیذاره.بلیز به روزایی که رودولف میومد و نمیرفت. و پرچم میسوزه و نابود میشه.
صدای فریاد هوکی توجه همه رو به خودش جلب میکنه.
-خدای من...باز این تکالیف من غیبشون زد.این بار چهارمه.هر شب همه تکالیفمو انجام میدم.و اونا غیب میشن.من باید بدونم چه بلایی سرشون میاد.
دراکو با نگرانی نگاهی به اطراف میکنه.
-این اتفاق برای من و لارا هم افتاده.ما فقط یه راه داریم.از این به بعد هر شب یکی از ما بیدار میمونه و کشیک میده.باید بفهمیم چی به سر تکالیف انجام شده ما میاد.امشب بلیز بیدار میمونه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!