جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (40 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1385 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از نقش* ببینم مگه فرد و جورج از بقیه جدا نبودن ها؟! حالا من خرابش نمی کنم بقیه شو می نویسم!
_______________________________________________


....که ناگهان ....یه آدم (که خب..معلوم نبود آدمه یا نه ...) شنل پوش از تاریکی پرید بیرون:
- یوهاهاهاها!!!! من اومدم شما رو بخورم!
ملت:
- اِ... خوب بترسین دیگه!! اه! شمام که هی بزنین
تو ذوق آدم!!
بعد شنلشو از رو صورتش برداشت....
- لیو!! بابا این که لیو خودمونه!! زهره ترکم کردی
بچه!!
ملت رو به هدویگ: تو ترسیدی؟!؟ خوبه گفت می خوام بخورمتون!!
هدویگ:
- لیو،لیو، تورو خدا بگو غذا داری!!!
- باز این بچه ننه شروع کرد....
هرمیون رو به مالی:
مالی بر میگرده سمت هرمیون:
هرمیون:
آنیتا: خب حالا شما درتام ول کنین بینیم!! لیو تو اینجا چی کار می کنی؟
-اومدم دنبال شما.
ملت: دنبال ما؟!؟! چطوری فهمیدی ما اینجاییم؟!؟!
- خب رفتم پایگاه محفل دیدم هیچ کس نیس یه عالمم کاغذ تو اتاق پلاسه رفتم تو آشپز خونه نامهء دامبلدورو پیدا کردم ( شدم اینطوری )....
ملت: چی؟!؟؟! اون اونجا مونده بود؟!؟!
- بله!! خیلی ازتون تعجب کردم!!!! بعد کاغذ خیسی که دربارهء ایجا توش بود رو پیدا کردم. مونده بودم این چرا اینجوریه ( به رون) که فهمیدم. بعد اومدم دنبالتون.....
ملت رو به آنیتا: نامهء دامبی رم نیاوردی!!؟!
آنیتا:
لیو: خوب حالا! ول کنین بیچاره رو! خودتون چرا نیاوردین!؟
ملت:
لیو: بی خیال! حالا پیدا کردین این دریاچه رو؟!
مالی: نه والا! فعلا نشستیم پیش این یکی دریاچه موندیم چه کنیم!
لیو: احیانا ممکن نیس این همون باشه؟!
ملت: راس میگه!!!
رو به لیو: ( خیلی خودمو تحویل گرفتما!! )
لیو: :angel:حالا چطوری دامبلدورو پیدا کنیم؟!
همگی:
جورج: چطوره همه با هم اسمشو صدا بزنیم!
ملت:
لیو:
ملت: چی شده؟
- آخه چرا؟ چرا باید من گیر چنین آدمایی بیفتم!
هرمیون:گریه نکن! جای من بودی چه می کردی؟! من باید تا اخر عمر باهاش ( رون ) سر کنم!
مالی:
هرمیون:
لیو اشکاشو پاک میکنه بعد با صدای گرفته: یه کاری بکنیم دیگه!
هری:هدویگ تو برو پیداش کن!
هدویگ: چرا من!؟
-
-
-آفرین کچل!
-
هدویگ همینطوری که غر می زنه پرواز می کنه و دور می شه. همین که از دیدرس میره بیرون.....
-اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........................
-هدویگ؟؟! هدویگ!؟؟! هدویگ جونم؟! هدویگم و کشتن، هی هی! خونشو ریختن....
- منو صدا کردی؟!
-هدویگ!!!!!!!!!!!!!! صبر کن ببینم اگه تو اینجایی پس اون صدای چی بود؟؟
ادامه......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیو تایلر در 1385/6/6 17:37:37
ویرایش شده توسط لیو تایلر در 1385/6/6 17:41:22
ویرایش شده توسط لیو تایلر در 1385/6/6 18:17:47
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
hide your heart under the bed love is a demon
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1385 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
همه نشستن و به فكر فرو رفتن..فرد و جرج هم براي هم جك ميگفتن و مي خنديدن..
فرد:يه روز يه .....
جرج:يوهاهاهاهاهاها
***************
همه كنار درياچه دست به سينه نشسته بودن و سخت به فكر فرو رفته بودند بجز فرد و جرج..
ناگهان همه سرمايي را در وجودشان حفظ كردند..
هرميون دستش را به سمت بالا گرفت و گفت:ديوانه سازها..
ملت:واي..فرار كنين..
ديوانه سازها لحظه به لحظه نزديكتر ميشدند...اولين نفري كه به چنگشان در آمد كسي نبود جز جرج..
جرج:سكتوم سمپرا..
هرميون:خره..بگو اكسپكتو پاتونوم..
ديوانه سازها كه انگار قصد كشتن او را داشتند مي خواستن بوسه را بزنن كه يه ماده سفيد رنگي به طرف آنها يورش برد و آنها از آنجا رفتند..
بله..حقيقت داشت..يك نفر سپر مدافع درست كرده بود ولي او كه بود؟
مالي:فرانـــــــــك..
فرانك:سلام..چطورين؟سپر مدافع رو داشتين؟
جرج:دمت گرم..داشتن منو ميكشتنا..
فرد:فرانك،تو چرا سپر مدافعت سوسكه؟
فرانك:ما اينيم ديگه..
همه باز هم بر روي زمين نشستن..كه ناگهان..


ادامه بدين

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه جدیدم..::وینسنت کراب::..
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در تاريكي تمام مي رفتند كه هرميون گفت:لوموس
رون: چرا زود تر اين كارو نكردي؟
هرميون: ميدونستي چرا خودت وردشو نخوندي؟
هري:بسه ديگه كل كل نكنيد بزار ببينيم كجا ميريم
يك دفعه رسيدن به دو راهي
آنيتا: از كجا بريم؟
فرد: معلومه ده بيست سي چهل ميكنيم ده بيست سي چهل پنجاه شصت هفتاد ....صد
ازچپ ميريم
مالي : نه از راست
فرد : من از چپ ميرم
جرج : من با فرد ميرم
مالي : برو ولي اگر گم شديد پا خودتون
فرد و جرج رفتن چپ مالي وآن ها هم رفتن راست
2 دقيقه بعد
مالي : من دلم فرد و جرج رو ميخواد
آرتور: نگران نباش ميان
ناگهان يك هيولاي گنده آمد
هيولا : بايد به سوال من جواب بديد بعد بريد
ملت كه نفسشون گرفته بود از ترس گفتن باشه
هيولا: من 6 تا چوب ميدم شما نه نصفش كن نه برش دار فقط 10 تاش كن!!
مالي 2 ساعت فكر كرد آخر هرميون اومد با چوبا نوشت ده (2 تا چوب براي د و 4 تا براي نوشتن ه)
هيول كه ديد ضايع شده گفت نه بايد بمونيد
مالي عصباني شد يه كاراته اومد هيولا پرت شد لوس آنجلس
از اون طرف فرد و جورج هي جوك مي گفتند ميخنديدند
فرد: من خسته ام كي ميرسيم درياي مگنوليس
جرج نمي دونم فعلا اين كناره دريا ميشينيم تا بعد



بي خبر از اين كه اين همان درياي مگنوليس است

___________________________________________

ببخشيد اگه خوب نيست
-----------------------------------

@* ببخشید فرد جان چون پست تو آخر بود و نخواستم یه پست خارج از رول جدا بزنم اینها رو اینجا میگم! به نظر خودتون داستان خیلی کند پیش نمیره؟؟.... 3-4 تا پست خورده هنوز به دریا نرسیدین؟؟... بهتره بجنبین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1385/6/5 1:12:47
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/6 12:08:21
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: جمعه 3 شهریور 1385 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به آنیتا نگاهی کردند و :
-
-چیه خب بریم دیگه..!
-مامانی من گشنمه..!
دنگ..دیش..مالی قابلمه رو با یه حرکت استثنایی به سوی رون پرتاب میکنه و اون هم با نهایت زیبایی به سر اون برخورد میکنه...هرمیون دوان دوان به سوی رون رفت و گفت:
-شوهرمو کشتن..هی هی....جاش کدو گذاشتن...هی هی
و شروع کرد به ضجه زدن..
--هرمیون جون طوری نیست..بابا بلند شو..بگذار ببینم چشه!!!
استرجس به سوی رون میره و نگاهی به رون میکنه...
-رون..رون...خوبی بابا!!!!
-من گشنمه...
-خب چیزیش نیست...سالمه...
هرمیون جیغی کشید و گفت:
-خاک بر سرت...خودت رو واسه من لوس میکنی... حالا که اینجور شد اکسیو قابلمه...
-اه بابا بس کنین بابام ماهی شد...بریم دیگه...
-صبر کن اول بفهمیم که کوهستان تاریکی کجاست بعد راه بیافتمی..خب از کی بپرسیم؟
-بیاین همین جوری یکی یکی بپرسیم بریم جلو..بالاخره یکی میدونه دیگه...باشه..رون بلند شو برو اون پودر پرواز رو بیار ببینم...
دو روز بعد:
-اه این کوهستان تاریکی ها کجاست پس!!!تا حالا از 999 نفر پرسیدیم...بچه‌ها کسی دیگه‌ای هست که نپرسیده باشیم؟
-نچ
-حالا یه کم فکر کنین شاید باشه ها...
ناگهان هدویگ گفت:
-صبر کنین..فکر کنم یه بار ققی یه چیزی راجع به کوهستان تاریکی گفت...
ملت:
-
و سپس:
-
پس از نیم ساعت ملت هدویگ بی پرو بال را جلوی آتش اداختند تا با ققی ارتباط قرار کند...
-از هدی به ققی..بیق بیق..
-به گوشم..جیگررررررررررر...بفرما
-شما میدونی کوهستان تاریکی کجاست؟
-اره بابا..گفه بودم بهت که...
-ااااااااا..آره یادم اومد...همون روز که راجع به دریای منگولیس صحبت میکردیم..
-آره دیگه..
-ها..مرسی..اقا کاری نداری...
-نه هدی جان...بای
ملت:
-
هدی:
-
پس از نیم ساعت:
-قد قد قد!!!قد قد قد!
-ولش کنین بدبخت به قدقد افتاد..دیگه نزین..باید بلند شه و راهو نشونمون بده...
-خیلی خب هدی بلند شو..تمرکز کن بریم دیگه...
-کجا؟
-یادت رفت؟
-نه..نه...خییلی خب همتون به من بچسبین که غیب شیم..
-یهو ملت جمیعا ریختند سر هدی و همه گرفتنش...
-بابا یواشتر!!!نمیتونم تمرکز کنم...
ترق...
همه غیب شدن و یهو در کوهستان تاریکی ظاهر شدن...
مری یهو داد زد:
-اوه اوه اینجا چقدر تاریکه...
رون داد زد:
-مامانی!!!کمک!
هرمیون در اون تاریکی بلند شد یکی بزنه تو سر رون:
-ای خاک بر سر بچه‌ننت کنن...
یهو مالی حس مادرشوهریش گل کرد و گفت:
-بشین بابا...هوی بخوای دست رو پسرم بلند کنی میگم روابطش رو با تو بهم بزنه ها...
جسی در حالی که داشت از عصبانیت و درعین حال از ترس منفجر میشد...گفت:
-اه یه دقیقه آروم بگیرین بابا..ببینم چی کار میتونم بکنم دیگه...
هری با صدایی رمزآلود گفت:
-بچه‌ها من یه صداهایی میشنوم...
ملت:
-اه بابا یه دقیقه آروم بگیر با این حسهات...
و انها حیران و سرگردان در تاریکی شدند تا بلکه بتوانند دامبلدور و دریاچه را بیابند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/6/3 20:33:23
فریا
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: جمعه 3 شهریور 1385 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیت با یه لبخند ملیح، کتاب رو باز می‌کنه و در برابر چشمان حیرتزده‌ی ملت محفلی، شروع به ورق زدن می‌کنه .و در کتاب غرق می‌شه...
5 دقیقه...10 دقیقه...
ملت:آنیت...؟
آنیت:ها...؟
15 دقیقه...20 دقیقه...
ملت:آنیت...؟
آنیت:ها...؟
25 دقیقه...30 دقیقه...
ملت:آنیــــت...؟؟؟
انیت.:هــــا...؟؟؟
30 دقیقه...و...
آنیت با صدای بلندی فریاد می‌زنه: هورکا...هورکا...!( ترجمه: یافتم...یافتم...)
کتاب رو می‌ندازه روی زمین تا ملت هم ببینن...جررررررر...!
کتاب از وسط نصف می‌شه و همه ی صفحاتش از هم دیگه کنده می‌شن و می‌رن این ور و اون ور...!آنیت یه لحظه خیره نیگا می‌کنه، بعد در برابر چشمان خشن ملت، اه و ناله رو آغاز می‌کنه، ری زمین زانو می‌زنه و شروع می کنه به جستجوی صفحه ی مورد نظر...!ملت هم با کلمات زیرلبی خشن و غرغر و اینا، روی زمین زانو می‌زنن و همه جا رو از زیر مبلا گرفته تا زیر فرش و اینا، شروع می کنن به گشتن...
نیم ساعت دیگه هم می‌گذره، تا این که رون یه کاغذی رو از زیر مبل می‌کشه بیرون و فریاد می‌زنه:پیدا کردم...!
همه دت از کار می‌کشن، برمی‌گردن و به کاغذ خیره می‌شن، تصویر اسلو موشن می‌شه ، بعد روی کاغذ مچاله شده، زوم می‌کنه و اطلاعات مربوط به دریاچه که روش نوشته شده ن، مشخص می‌شه...
ناگهان همه بلند می‌شن و یه خیز طرف کاغذ...
رون: اه...گشنه مه...!
ملچ ملوچ...ملچ ملوچ...!
رون: به به...! چه خوش مزه بود ها...!
شپلخ...! مالی یه سیلی محکم می زاره تو گوش رون، و این حرک ت باعث می شه کاغذ بدبخت از درون دهان رون بد بخت، به بیرون پرتاب بشه...!
مالی که به شدت جوگیزر شده، طی یه حرکت آکسیو، کاغذ رو روی هوا می قاپه و می گیره دستش...!
هورااا...!ملت تشویقش می کنن، صحنه شدیدا ارزشی می شه...!بعد مالی کاغذ رو روی زمین پهن می ‌کنه و همگی شروع به خوندن می کنن:
"دریاچه ی مگنولیس، دریاچه ای زیبا و رویایی، واقع ارتفاعات کوهستان تاریکی ها ست...! این دریاچه، در ارتفاع حدود 1 کیلومتری از سطح زمین قرار دارد، و دارای عظمت بسیاری است...اطرافش را سواحل زیبایی که دارای غارهای بسیاری است، پوشانده و از لحاظ پوشش گیاهی هم جای مناسبی برای پنهان شدن دامب_...نه ببخشید...برای پنهان شدن ازد یدرس هیولاها و موجودات تاریکی است...!"
ملت:همین...؟
ملت:همین دیگه...!
صدای فریاد آنیت از پشت سر ملت به گوش می رسه:پاشید دی گه...!اه...! خوب می ریم کوهستان تاریکی ها دیگه...! از ملت می پرسیم کجاس پیداش می کنیم...!
ملت برمی گردن و با آنیت مواجه می شن که سر تا پا لباس های کوهستانبی پویده، یه طناب و تجهیزات...بلافاصله ملت هم آماده می شن، و بعد در حالی که توس انیت هدایت می شن، راه می فتن تا به کوهستان تاریکی دست یابند.................................
_________________________________________________
ببخشیدا اگه بی مزه شد...!سوژه ش یه جوریه که زیاد نمی شه با مزه ش کنیم...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط -رونان- در 1385/6/3 16:47:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: جمعه 3 شهریور 1385 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
رون : چی بریم وسایلمونو جم کنیم ! من گشنمه ،" آبگوشت میخوام !؟ مامان !

در همین هنگام آنیتا کوسنی را که در دست رون بود گرفت و محکم با آن بر سر رون زد .

رون ( ) : آخ خ خ خ خ ؟! (@: آنیتا تو که این قدر خشن نبودی .

انیتا : حالا که می بینی هستم .

پس از چند لحظه همگی بلند شدند و به طرف اتاق های خود روانه شدند اما رون همان جا به ظرف آبگوشت خیره شده بود
و در حسرت آبگوشت بود .
رون در دل آهی کشید و گفت : هی ؟!
چی میشد اگه اون زمان که اسکابرز پیش من بود می کشتمش !
اگه اون زمان می کشتمش ؟
الان دیگه اسمشونبر قدرتمند نمی شد و همون طور سوسک می موند ؟
اگه کشته بودمش دیگه این کله پاچه رو از دست نمی دادم !
هی ؟! چرا !؟ (%)

----------------------چند دقیقه بعد --- --------------------------

مالی ویزلی با صدای سرژی فریاد زد :
آماده هستین بریم ؟!

ملت : بله .

درهمین هنگام که استرجس در حال نوشیدن یک لیوان آب کدو (:pint: ) بود گفت : حالا من یه سوال از شما دارم دریای مگنولیس "
کجاســـت ؟

ملت : هااااااا ؟ نمی دونیــــــم ؟
استرجس : خوب پس کجا دارین میرین ؟

ناگهان آنیتا گفت نامه کجاست ؟

جسی : اونجاست روی میز صبحانه .

انیتا با سرعت خود را به میز رساند و نامه ی پدرش را از روی میز صبحانه برداشت ، به سر عت نامه را باز کرد و به آن خیره شد .
یعنی دریای مگنولیس کجا می توانست باشد ؟
چگونه می توان به آنجا رفت ؟
در همین افکار فرو رفته بود که که ناگهان از خوشحالی جیغی کشید و رو به ملت محفلی کرد و گفت : پیدا کردم ؟

ملت محفلی هم که مثل بوق دوچرخه به انیتا خیره شد بودند گفتند : چی رو ؟
انیتا که داشت با سرعت به سمت اتاق پدرش می رفت گفت :
اینکه دریای مــگــنــولــیــس "
کجاســـت ؟

ملت محفلی : :banana:
چند دقیقه بعد آنیتا با کتابی که یک وجب خاک روش بود برگشت :
و بر روی صندلی نشست .

جسی : این چیه آنیتا ؟

انیتا : این کتاب چهل دریای جادوییه .

ملت : ماااااااا ؟!

...

-------------------------------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



پست اول برای عضوگیری محفل ققنوس!

عقربه های ساعت قدیمی روی شومینه صبح زود را نشان میداد!
روزاها بود کسی در خانه ی شماره ی 12 گریمالد رفت و آمد نمیکرد بخصوص که شایعه شده بود دامبلدور مرده است.
اعضای محفل بعد از جنگ با مرگخوارانی که چند روز پیش به اتمام رسیده بود با تنی کم زور و چهره ای رنگ و رو رفته روی کاناپه ها ولو شده بودند و منتظر فرشته ی نجاتی بودند تا برای آنها غذا درست کند!
در همین حال که صدای غرغر شکم بچه ها بر خواسته بود و اعتراضات مجال استراحت را ربوده بود مالی ویزلی ار جا برخاست و در حالی که از شدت خستگی چشمانش را میمالید به سمت آشپزخانه رفت و بعد از مدتی برگشت!
رون که کوسنی را بغل کرده بود و لم داده بود گفت:
_ نهار چی داریم مامان؟؟
مالی در حالی که داشت دستمالی را روی سرش میبست گفت:
_ قبل از اینکه بیدار بشین رفتم کله پارچه گرفتم ، برای صبحانه الانم نهار آبگوشت بار گذاشتم!
ملت:
_ ولی من هنوز حضور دامبلدور رو احساس میکنم!
این صدای گرفته ی هری بود که به گوش میرسید!
هرمیون با چهره ی ناراحت کنار هری نشست و سعی میکرد بهش دلداری بده ولی صدای فریاده مالی ویزلی که بیشباهت به فریاد سرژ نبود برخاست!
_ باید اینجا رو دوباره فعال کنیم ، زودباشین بلند شین!... تا ده دقیقه ی دیگه همه سر میز صبحانه!
ملت:

ده دقیقه بعد!
ملت با چشمانی پف کرده و سرخ شده سر میز صبحانه نشسته بودند و به حرفای استرجس گوش میکردند!
استرجس در حالی که دستاش رو روی میز گذاشته بود و نیم خیز شده بود رو به محفلی ها کرد و گفت:
_ ما روزهای جدیدی رو پیش رو داریم ، جنگ هایی جدید در انتظارمونه !... ما نباید دامبلدور و طرفدارانش رو ناامید کنیم!... هر کاری دارین با من و جسیکا در میون میازین!
هدویگ: چشم!
استرجس به هدویگ نگاهی کرد و گفت:
_ ممنون که حمایت کردی!
هدویگ: من منظورم غذا بود!... چشم میخوام!
استرجس و ملت:
اندرو که ترجیح میداد به جای کله پاچه ، کره و مربای توت فرنگی بخوره گفت:
_ حالا که دامبل رفته ما باید چیکار کنیم؟؟؟
جسی از جا بلند شد و در حالی که داشت برای خودش قهوه نسکافه میریخت گفت:
_ باید راهش رو ادامه بدیم!... با کمک همدیگه !!!

ناگهان " تق تق " ، " تق تق"
ملت:
آوریل که کنار اندرو نشسته بود گفت:
_ مری جان شما دمه در نشستی بپر در و باز کن !
_ مری لبخندی زد و گفت: ولی عثیثم آنیتا جلوتره ، نگاه 10 اینج به در نزدیکتر نشسته!
آنیتا : من تازه پدرم مرده انتظار دارین کاراتونم بکنم؟؟
جسی فنجانش رو روی میز گذاشت و به سمت در رفت تا اونو باز کنه!
_ کی هستی؟؟؟
_ هی جسی من رومسا هستم در رو باز کن !
جسی موهاش رو از جلوی چشماش کنار زد و در حالی که فکر میکرد رومسا رو فراموش کرده ان در رو باز کرد:
_ رومسا به چهره ای کاملا سرخ شده و نفس نفس زنان وارد خانه شد!
جسی بازوهای رومسا رو چسبید و گفت:
_ تو کجا بودی؟؟؟.... حالت خوبه؟؟
رومسا سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت:
_ این آخرین نامه از دامبلدوره که پیدا شده!... زیره بالشتش بود!... مرگخوارا دنبالم بودن ولی گمم کردن!
جسی ورقه ای که در دست رومسا بود رو گرفت و اون با خودش به آشپزخونه برد و کنار دخترا نشوند!... سپس به سمت استرجس رفت و نامه رو به اون نشون داد!
چهره ی کنجکاو ملت محفلی کاملا مشهود بود بخصوص که میخواستند از نوشته ی داخل نامه باخبر شوند!
استرحس نامه را با دقت نگاه کرد و شروع به خواندن آن با صدای بلند کرد:
یاران وفادار من در محفل ققنوس ، سلام!

ملت: سلام پروفسور!
فزرندان من ، زمانی که شما این نامه را میخوانید بر این باورین که من در زیر خروارها خاک خوابیده ام و روحم در بهشت است!... ولی نه این ماجرا همش فورمانیته بود و بس!... نقشه ای برای آنکه مدتی از دست مرگخوارا و تامی پنهان شوم!
ملت: مـــــــــــااااااااا !!
از شما میخواهم تا به دریای مگنولیس بیایید و مرا به طور مخفی از اینجا نجات بدین!
به امید پیروزی!
آلبوس دامبلدور

ملت:

مدتی گذشت و همه به نامه فکر میکردند!.. تا اینکه آنیتا گفت:
_ همینجا نشستین که چی؟... زودباشین بابای منو نجات بدین دیگه!
استرجس دستی به چونش کشید و گفت:
_ بهتره بریم وسایلاتونو جمع کنین!... سفره خطرناکی رو در پیش داریم!

-------------------------------------------
از اینجا به بعد مربوط به کسانیه که میخوان توی محفل عضو بشن!
داستان رو ادامه بدین!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/2 17:39:04
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
به جای گودریک گریفیندور، از توماس جانسون استفاده میکنیم!
-------
تق!
در خونه بسته میشه و دامبل می مونه یه ققنوس بی زبون!
_ یا ریش مرلین!... من حالا چه خاکی بر سرم بریزم؟!... ای واویلا... وا مصیبتا!... وا حیایی!
ققنوس در حالی که دونه میخوره، اینجوری دامبل رو دلداری میده:
_ قا قی قوق قوقاقی قیق قیق!
دامبل دستاشو از رو صورتش بر می داره و با ابروهایی هشتی میگه:
_ آخه تو چی میگی کفتر؟!... من که زبون تو رو بلد نیستم!... یادمه توی مدرسه به حرف معلمم...

تصویر فلاش بلک میشه توی خونه ی دامبل اینا...

یه معلم خصوصی شبیه ولدی نشسته رو بروی دامبل کوچولو و داره میگه:
_ قا قی قو... یعنی " من غذا می خوام!... آلبی؟!... کجایی؟!
آلبی کوچولو به پنجره ی روبرو خیره شده بود و داشت دختر عموی کوچولو دید میزد!
معلمش بلند میشه و میره پرده رو میکشه و اخمی به آلبی کوچولو میکنه! بعد با تشر بهش میگه:
_ برو گوشه ی اتاق واستا، این سطل اشغال رو هم بگیر رو دستات... مفهوم شد؟!
و آلب کوچولو میره گوشه ی دیوار و دختر عموشو میبینه که از لای پنجره داره نگاش میکنه و هر هر می خنده!
و این عقده ای بود که دوست نداشت زبون ققنوسا رو یاد بگیره!

تصویر بر میگرده زمان حال!
دامبل با خشانت به ققی نگاه میکنه و داد میزنه:
_ اوهوی!... آنیت!... پاشو بیا ببینم این ققی چی میگه!
آنیتا دامبلی جفت پا می یاد تو تاپیک و میگه:
_ بابا جونم!... میگه که" عیب نداره!... دم موت که شدی، یادت میره!"
دامبل عصبانی میشه و با دستش میزنه به ققی و پرتش میکنه اونورتر!
بعد به ساعتش نگاه میکنه و میبینه که 2 ساعت دیگه به تغییر شکل ولدی مونده! باید می رفت سنت مانگو و جای ولدی رو با چوی واقعی عوض میکرد!
_ آنیتـــــــــــــــــــــــــا؟!... برو اون فیلیفون رو بیار! باید به چو زنگ بزنم!


* سنت مانگو:
_ چوی عززیزم!... غصه نخور!... خوب میشی!
چو داره بد بد به توماس نگاه میکنه! توماس دستشو محکم گرفته و داره می بردش جای خانوم پرستار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 11 آذر 1384 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اوكي...مشكلي با دامبلدور نداريم...الان درست ميشه! ما ميتونيم فرض كنيم دامبلدور روح بود...و روح هم هرجايي ميتونه بره


_____________________________

در همين حال رنگ چو سفيد متمايل به ابي شده!!

گريفندور روشو برميگردونه دست بده...چو رو ميبينه!

- وا دخترم چرا رنگت پريد؟ تب كردي؟!آلبوس چرا بچه رو نبردي دستشويي؟؟؟

كفتر: قي قرقنقه! قي قذنقه!(ترجمه: اين نوفهمه! )

البوس: قرنقن! (ترجمه: تو يكي ديگه حرف نزن! **...از يه لغت چقدر ترجمه درمياد!)

البوس: ها داشتي ميگفتي گودريك...چه عجب از اين ورا؟ چه...اِ ...چيزه...

نگاه بوقي گودريك رو البوس ثابت مونده!

البوس: چيزه...ميگم...چه خبر....اِ... اونجوري نگاه نكن ديگه...مامان!!!

نگاه هنوز بوق وار رو البوس مونده!(عجب سيريشه اين نگاه!)

گريفندور به حرف مياد!

- اين ققنوسو تو تربيت كردي؟

البوس: من...اره...چيزه...!!

-بهش بگو يه خورده با ادب باشه!

-

-دوشيزه چانگ! شما هم همراه من بياين برسونمتون درمانگاه!

چو: من.....من حالم خوبه...

-نميشه بايد بياي! البوس چي به خورد اين بچه دادي؟؟؟؟(!!!!!)

البوس: والله من كاري نكردم! دختر پاشو برو ديگه!

چو يه نگاه ملتسمانه به دامبلدور ميكنه! ولي دامبلدور در حال بررسي تعداد پرهاي كفتر هست!

_________________________

نميدونم اين روزا خيلي چرت مينويسم...ولي يه نقدي بكني بد نيس.

خب چو جان!.....نظرت خوبه!......ميتونيم بگيم دامبلدور روحه.خوبه!
پستت خوب بود!خوشحالم كه ميبينم شما هم درك كردين كه اين صحبت ققنوس چقدر به درد ميخوره!
اون قسمت صحبت ققنوس جالب بود و جالب به هم ربطش دادي
در كل داستان رو خوب ادامه دادي و يه چيز جالبي كه تويه نمايشنامت ديدم قسمت نشون دادن اضطراب دامبلدور بود.ما هيچ كجاي كتاب و فيلم وقتي كه دامبلدور اضطراب داره رو نديده بوديم.ولي من فكر ميكنم اضطراب دامبلدور رو خوب نشون دادي!
در كل من به نمايشنامت از 100 بين 70 تا 75 ميدم

دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 آذر 1384 06:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- به...چطوری آلبوس جان خوبی؟ چه خبرا؟ ايول داداش ...

آلبوس که خشکش زده : بله شما درست ميگيد کاملا صحيحه...همينطوره...

-چيه؟ چرا رنگت پريده...نکنه دوباره کريچر آفتابه رو دزديده؟

- نه چيزه حالم خوبه...يعنی چرا اينقدر زود اومدی؟

- والا اين مرگخوارا سرمو بردن...يکيشون بستنی ميخواد يکيشون ميخواد بره ماگل بکشه...والا منم ولشون کردم گفتم هر کاری دلشون ميخواد بکنن...گفتم بيام پيش هم باشيم...ببينم از اون نوشيدنيا داری؟

کفتر : غاب غاب (ترجمه : راستش خودمم درست نفهميدم چی گفت ولی يه جورايی ميگه منم ميخوام!)

آلبوس : چی نه...يعنی تموم شد...

با خودش : وای بد بختم کردی ولدي...

و اما...تق تق تق...

- غغی داغه دغ بيزنه! (ترجمه : يکی داره در ميزنه...خودمونيما لحجش فرانسوی نيست؟)

- ميدونم يکی داره در ميزنه کر نيستم...

ولدی : يعنی کی ميتونه باشه؟

دامبلدور به سمت در ميره و دستگيره در رو ميچرخونه ولی يه لحظه به زهنش ميرسه شايد گودريک اينا باشن...و بعد ميگه : کيه؟

- منم آلبوس درو واکن يخ کردم...هری اون ژاکتو بده به من...

وای...عجب بد بختيی...اينا ديگه چرا زود اومدن...بابا اصلا مهمون نخواستم...

آلبوس : يه لحظه وايسا...من الان دستشوييم الان ميام...

-هووم اگه تو دستشويی پس چجوری داری حرف ميزنی؟

- سيستم الکترونيکه...(نکته اخلاقی : لطفا از گذاشتن آيفون در دست شويی خودداری کنيد چون ممکنه مهمان صداهای عجيبی بشونه و اصلا از اومدن تو منصرف بشه!)

- عجب...من منتظرم...

آلبوس که گيج شده يه ذره فکر ميکنه و بعد يدونه از اون لامپا بالای سرش روشن ميشه(!)...

آلبوس آروم ميگه : هوی ولدی...ميبينی عجب گيری کردم...الان اينا ميان ببين من يه فکری به ذهنم رسيد...صاف واستا...

ولدی : که چی؟

- واستا ميگم...

- خب بابا بيا...

دامبلدور تصويری از چو چانگ رو با چوبدستی درست ميکنه و آروم اونرو انتقال ميده روی بدن ولدمورت...(عجب طلسمی...دامبلدوره ديگه!)و اکنون مهمان دامبلدور ولدی نيست بلکه چوه!

چو : چی کار کردی بابا من نميخوام چو باشم...يعنی چی مسخره؟ نميشد سرژ رو ميذاشتی؟

- کاريه که شده تا ۴ ساعت بايد چو باشی...سوتی نديا...جان سرژ سوتی نده...

و بعد در رو باز ميکنه...

گريفندور : به سلام دامبلدور عزيز چطوريد پروفسور...سلام دوشيزه چانگ هم که اينجاس...

ادامه دارد...


خب راستش پروفسور چو جان گفتن مثل اينكه اصلا دامبلدور رو نبايد وارد اين قلعه بكنيم چون از قديم دامبلدور اينجارو نميتونسته ببينه.حالا اينش مهم نيست!
پستت واقعا زيبا بود و معلوم بود كه روش فكر كرده بودي.
يه تيكه اولي كه ققي حرف ميزنه و بعدش تويه پرانتز نوشتي خودمم نفهميدم چي گفت سر كاري بود و اگرم نبود چيزي نميشد!!
راستي از كي تا حالا دامبلدور با آفتابش معروف شده!؟...اون مرلين بود كه آفتابه داشت.واالله من گيج شدم!!
در كل به غير از اين دوسه موردي كه گفتم مشكلي نداشت و پست نسبتا جالبي بود و من از 100 نمره بهش 65 رو ميدم كه نمره ي خوبيه!
در ضمن بقيه توجه كنن كه تويه اين تاپيك ولدمورت و دامبلدور احت با هم صحبت ميكنن.نياين يه موقع وسط جنگ اين شكلي واسه دامبلدور و ولدمورت ديالوگ بنويسين!

ممنون....دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/9/11 0:34:25
امروز خودم را زخمی کردم تا ببینم آیا هنوز درد را حس میکنم یا نه....درد تنها واقعیت است...

-- جانی کش

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.