شوالیه، با گامهای استوارش به سوی تالار مشاوره، جایی که زمانی تصمیم هایی بزرگ برای جنگها می کشیدند، به حرکت افتاد. صدای قدم های سنگین او در سرسرا میپیچید.
به در بزرگ تالار رسید، دستش را به ارامی بر روی در گذاشت و در مثل همیشه، آرام و بی صدا باز شد.
با باز شدن در، ذرات گرد و خاک در پرتوهای مورب خورشید که مثل همیشه بر روی میز طویل مشاوره افتاده بودند، به رقص و پایکوبی پرداختند. چراکه بارگشت دوباره ی شوالیه، خبر از روزگار خوش گذشته را می داد.
لبخندی بر کنج لبهای شوالیه منزل گزید. آرام و بدون هیچ عجله ای به آن سوی تالار پای نهاد و بر سریر قدرت نشست. سریری که یاد آور قد رت او و یارانش بود.
---
احساس میکرد که شوالیه بازگشته است. از جایش برخاست و پنجره را باز کرد، شاید واقعا خبری بود!
عطر خوش نسیم صبحگاهی، به او آرامش می داد. نفس عمیقی کشید و با دقت به منظره ی روبروی خود نگریست. هنوز محو این صحنه ی زیبا بود که به ناگاه باد تندی وزید.
اخمی کرد و سرش را کج کرد، اما زوزه ی باد، چیزی را به او می گفت که باعث شد خوشحالی در نگاهش موج بزند؛ چیزی که سالها بود منتظر شنیدنش بود.
آری! حسش به او درست میگفت، شوالیه سپید واقعا بازگشته بود!
---
پسرک از دیدن آن منظره آنچنان تعجب کرده بود که نایستاد تا شاهد حضور فرد غریب دیگری در آنجا باشد.
دختری سیاه پوش، قدم زنان به سمت قلعه می آمد. اما شنل مشکی و گیسوان به رنگ شبش، در هوا چنان موج میخوردند که گویی سوار بر مرکب باد بود.
لحظه ای نگذشته بود که به قلعه رسید. می دانست که مثل همیشه قلعه ای زیبا در پس ان قلعه ی دروغین بود.
دختر چشمانش را بست و با قدرت فریاد زد:
_ ای شوالیه ی سپید!... آیا میخواهی افتخار دوئل با من را داشته باشی؟!
صدایی مهربان، اما محکم از پس قلعه برآمد که میگفت:
_ کیستی که به خود جرئت طلبیدن من، به دوئل را داده ای؟!
دختر لبخندی زد، دستش را در هوا چرخشی داد و فریاد زد:
_ من، ملکه ی طبیعت!
و دستش را با شتاب به سمت قلعه تکان داد و طوفان کوچکی بر در قلعه خود که صدای آن بر تن دشت، لرزه انداخت.
ناگهان در باز شد و شوالیه ی شپید در آستانه ی آن ظاهر شد و با لبخند گفت:
_ منتظرت بودم، آنیتا! آیا هنوز هم می توانی مرا به ستوه آوری؟!
آنیتا نگاهی به شوالیه انداخت و تنها به تعظیمی بسنده کرد.
---------
ببخشید اگه یه کم بد شد!
چون گفته بودی کوتاه بنویسم، کوتاه شد دیگه! برای همین توصیف جنگش رو یکی دیگه بنویسه! عناصر چهار گانه ی طبیعت دست منه و این میتونه خیلی کمکم کنه!راستی فکر کنم زیادی دیالوگاش حماسی شدن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

بازم منتظر یاران جدید قلعه هستیم!


حالا من خرابش نمی کنم بقیه شو می نویسم!
...) شنل پوش از تاریکی پرید بیرون:
من اومدم شما رو بخورم!
دنبال ما؟!؟! چطوری فهمیدی ما اینجاییم؟!؟!
( خیلی خودمو تحویل گرفتما!! 
چرا من!؟
صبر کن ببینم اگه تو اینجایی پس اون صدای چی بود؟؟