جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  216 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز پنجشنبه بود.
روزی که من همیشه ازش نفرت داشتم.
پنجشنبه روز بدشناسی من بود.نمیدونم چرا ولی میدونم هر پنجشنبه یه بلایی سر من میاد.
پنجشنبه گذشته جیل فارنو به قتل رسید.دختر خوبی بود.خیلی تو محفل فعالیت میکرد.ولی خب....
پنجشنبه قبل هم یکی از نقشه هامون لو رفت. خدا میدونه چه عاقبتی در انتظارمونه.....
اما باید منتظر این پنجشنبه باشم. امروز باید برم سراغ میلواردو. اون میخواد یه سری اطلاعات محرمانه در مورد مرگخوارا بهم بده. فکر نکنم بدردم بخوره ولی امتحانش ضرری نداره.
هوا توفانی به نظر میاد ولی خبری از باد و بارون نیست.
کم کم امیدوار میشم و به آرامی از محفل خارج میشم...
روی مقصدم تمرکز میکنم....فارسیتی....فارسیتی....تقق
ناگهان احساس میکنم تمام وجودم رو خیسی فرا میگره.
باران شدیدی میبارید....تمام لباسام خیس شده بودن...ردامو نارمو برای روز تولدم خریده بود....لحظه ای قیافشو هنگام دیدن من با این سر و وضع تصور کردم....خنده ام گرفت....ولی من کارای مهمتری داشتم موضوع رو فراموش کردم و به سوی خانه های دهکده فارسیتی حرکت کردم همه جا ساکت بود و فقط صدای شر شر بارون به گوش میرسید.
بوممممممممم
از جام پریدم چوبدستیمو در آوردم...در آسمان نوری ظاهر شد و دوباره بوووووووووم...من چقدر حساس شده بودم این یک رعد و برق معمولی بود.از کار خودم خنده ام گرفت. ولی دوباره زود فراموشش کردم.
حدود ربع ساعت در راه بودم.باران همچنان ادامه داشت.بالاخره به کلبه ای چوبی که سقف آن کاملا پوسیده به نظر میامد رسیدم...خودش بود.
تق تق تق...در زدم
صدای گرفته ای گفت:
- کیه؟
-منم اسمیت
در باز شد و پیرمرد غوزی روبرویم ظاهر شد.
- آه جناب آقای اسمیت شما مرا خیلی منتظر گذاشتید.
-هوا بد بود.درضمن من آدرس دقیق شما رو نمیدونستم فقط از شکل و شمایل کلبه تشخیص دادم.
به دعوت میلواردو وارد کلبه شدم. انتظارش رو داشتم...کلبه بوی نم می داد...ردایم را در آوردم....وای خدای من...من در یک محله ماگلی با ردا راه میرفتم...به کلی فراموش کرده بودم...شانس آوردم کسی مرا ندید.
روی صندلی چوبی نشستم...غیژژژ...صندلی پوسیده بود.
میلواردو دو فنجان نوشیدنی داغ روبرویم گذاشت.
من به نوشیدنی نگاه کردم.بوی بدی میداد...ترجیح دادم آن را نخورم.
میلواردو صدایش را صاف کرد و گفت:
- جناب اسمیت این روز ها گرفتاری هایم خیلی زیاد شده...امروز بعد از صحبت با شما باید....
-بهتره بریم سر اصل مطلب
میلواردو کمی مکث کرد سپس با صدایی جدی تر گفت:
- بله حق با شماست
- خب در مورد مرگخوار ها میخواستی به من چی بگی؟
یک قطره آب از سقف روی سر من چکید...نفس عمیقی کشیدم...نمی خواستم خودمو عصبانی کنم.
- در مورد مرگخوار ها؟ آه بله بله... من دیشب توی منطقه لیرساید دو تا از اونا رو دیدم.مطمئنم خودشون بودن...نقاب مرگخوار سرشون بود باور کنید.
- باور میکنم ادامه بده
- اوه من رفته بودم به یکی از دوستای قدیمیم سر بزنم که احساس کردم دو نفر دارن به شکل مشکوکی اون اطراف می پلکن. یه گوشه قایم شدم شاید چیزی دستگیرم بشه. از شانس بدم جای خاصی برای قایم شدن نبود...
-به من بگو چی شنیدی...فقط همین
- اوه خیلی خب... اونا داشتن در مورد کشتن یه نفر حرف میزدن... اسمش پیتر والد بود...
- بله اون دیشب کشته شد دیگه چی میگفتن
- اونا در مورد یه گردهمایی بین خودشون حرف میزدن...که ظاهرا به دستور اسمشونبر بود...
-خبرشو شنیدم. چیز تازه تری نداری.
-اممم. اونا یه دفعه غیب شدن من دیگه چیزی نشنیدم.
حدس میزدم اطلاعاتش تکراری باشه....وقتمو الکی تلف کرده بودم
- خیلی ممنون از اطلاعاتت متشکرم.
- اوه اگه باز خبری شد حتما بهتون اطلاع میدم
-ممنون میشم
سریع بلند شدم و بدون هیچ حرفی از در خارج شدم و روی مقصد جدیدم متمرکز شدم
وزارت خونه...وزارت خونه.....تقققق
بوی خوش گل یاس فضا رو پر کرده بود.
مسئول حراست پشت میزش نشسته بود و با چهره خشنش اطراف رو زیر نظر داشت.
-سلام جورج من میخوام فریشل رو ببینم
- سلا کورن...فریشل امروز باید در میز گرد وزیر شرکت کنه...فکر نکنم بتونه تو رو ببینه. ده دقیقه دیگه جلسه ش شروع میشه...بهرحال میتونی تو اتاقش بشینی تا بیاد
-ممنون جورج
به سرعت به طرف آسانسور حرکت کردم.
خوشبختانه خلوت بود...دکمه شماره 3 رو فشار دادم...طبقه سوم..دینگ...در باز شد و پیاده شدم...به طرف اتاق شماره 8 حرکت کردم...فریشل رفته بود...روی صندلی راحتی کنار میزش نشستم...اتاقشو با گل های بهاری تزئین کرده بود...کلی کار داشتم ولی باید حتما با فریشل صحبت میکردم...توجهم به روزنامه روی میز جلب شد...عکس پیتر والد روی روزنامه خودنمایی میکرد...مردی چاق با سبیل باریک و ریش بزی...که داشت لبخند میزد...دلم بحالش سوخت یکی از کارمندان وزارت خونه بود...تا حالا ندیده بودمش... دیشب کشته شده بود...دلیلش مشخص نبود...به اندازه کافی امروز تاسف خورده بودم...صفحه رو ورق زدم و ستون آشپزی رو باز کردم...بوقلمون با سس مخصوص
نیم ساعت گذشت...تا حالا سه بار خونده بودمش...کمی آبلیمو اضافه میکنیم...اگر دوست داشتید میتونید پودر گیاه شارز وحشی هم اضافه کنید....
- سلام کورن ببخشید منتظرت گذاشتم جورج بهم خبر داد ولی خودت که میدونی وزیر این روزا خیلی به وقت شناسی اهمیت میده.
دختری زیبا که موهای خرمایی بلندی داشت و ردای مخصوص وزارت رو به تن کرده بود روی صندلی پشت میزش نشست...این چند روزه خیلی صورتش تکیده شده بود...فعالیتش خیلی زیاد بود.
-فریشل میخواستم در مورد دهکده جادوگری ساندورز باهات صحبت کنم...خودت میدونی...سه روز پیش مرگخوارا سه نفر رو از اونجا دزدیدن.
-اوه بله وزارت خونه در موردش خیلی تحقیق کرده نیرو های ویژه شو برای نگهبانی اونجا فرستاده...
-موضوع فقط این نیست...افرادی که دزدیده شدن همه جزو جاسوسای محفل بودن...
فریشل هم یکی از اعضای محفل بود که گاهی به محفل سر میزد
-اندرسون رو میدونم ولی بقیه....
-بله بقیشون هم همینطور...اونا اطلاعات ارزشمندی در اختیار دارن نمیشه به این راحتی ازشون گذشت...
قبل از اینکه فریشل چیزی بگه یکی از نامه های موشک شکل وزارت خونه وارد اتاق فریشل شد و شروع به چرخیدن بالای سرش کرد... فریشل نامه رو باز کرد...صورتش کمی در هم رفت
-معذرت میخوام کورن من کار مهمی دارم باید زود برم
این کاملا طبیعی بود اون معمولا یه جا بند نبود
- نه اشکالی نداره من باید خودم برم یه جایی بعدا میبینمت
باهاش خداحافظی کردم و به سمت آسانسور حرکت کردم...باز هم آسانسور خلوت بود...طبقه همکف...دینگ....سریعا خارج شدم...با جورج خداحافظی کردم...روی مقصد بعدیم متمرکز شدم...باید به مادر پیرم سر میزدم...گلینتون ورد....گلینتون ورد....تقق...هوا طبق معمول مه آلود بود...ولی این مه بوی عجیبی میداد...نه اصلا این مه نبود...این دود بود...سو سوی آتش از جایی نزدیکی مکان خانه مادرم به چشم میخورد...نه امکان نداشت...خانه مادرم آتش گرفته بود...دو نفر سیاهپوش که نقاب های عجیبی بر سر داشتند از خانه خارج شدند...آن ها مرگخوار بودند.
چوبدستیم را در آوردم...استوپیفای...تقق...قبل از اینکه طلسمم به آن ها بخورد آن ها غیب شدند...به طرف خانه دویدم...بووووم...خانه فرو ریخت...دیگر امیدی نبود.
روی زمین نشستم...خاک را به شدت با دستانم فشردم...دوست نداشتم آنجا رو ترک کنم...همسایه ها به طرف خانه آمده بودند...کم کم همه چیز برایم مبهم و تار میشد...سرم گیج رفت....چشمانم سیاه شد.
روی زمین افتادم دوباره حواسم برگشت....ولی دوست داشتم همونطور روی زمین بمانم...دیگر حوصله دیدن هیچ کس رو نداشتم ساعت ها گذشت...این بار دیگر از سر خواب آلودگی چشمانم سیاهی رفت...بدشناسی پنجشنبه ام این بود...همین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات دوره اول المیپ دیاگون!
با عرض معذرت که مقداری دیر شد.
*امتیازات از 30 هست!

رون ویزلی:
سوژه:6 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:6 امتیاز
غلط املایی:8 امتیاز
جمع کل:20 از 30


كورن اسميت
سوژه:8 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:8امتیاز
غلط املایی:8 امتیاز
جمع کل:24 از 30

جاگسن اون
سوژه:5 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:5امتیاز
غلط املایی:8 امتیاز
جمع کل:18 از 30

پروفسور اسپروات
سوژه:6 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:7امتیاز
غلط املایی:8 امتیاز
جمع کل:21 از 30

*دوره اول به پایان رسید!
--------------------------------
مسابقات دوره دوم:

فرض کنید که شما به جای دامبلدور رییس محفل شدید.با نوشتن یک نمایشنامه نشان دهید چه کارهایی انجام میدهید.


در پناه ناظران دیاگون باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مهر 1385 02:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب مرحله ی اول المپیک دیاگون به پایان رسید و پس از مشورت ناظران با هم نتیجه اعلام میشه و مرحله ی دوم نیز به زودی آغاز میشه پس منتظر باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=0000FF]بينز نام
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اسپراوات در خاطرات گل و بلبلی خودش غرق شده بود.یاد زمان تدریس خودش در هاگوارتز افتاده بود.اون زمان اسم و رسمی داشت ولی بعد از یه مدت از هاگوارتز اومده بود بیرون تا درهای پیشرفت را به روی خودش باز کند.میخواست مغازه گل و گیاه فروشی بزنه.از زمانی که این مغازه را زده بود درآمدش نسبت به قبل که در هاگوارتز کار می‌کرد کمتر شده بود و دیگر ان ارج و منزلت قبلی را نداشت.فقط هر زمان که میخواست راه بره مجبور بود که طلسم ضد لرزش زمین را اجرا کند تا کوچه‌ای که در ان مغازه داشت تبدیل به ویرانه نشود.دومرتبه به یاد خاطرات خوش خود در مدرسه افتاد...در این لحظه دوربین یه فلش بک میره و صحنه از جدی به طنز تبدیل میشه...
ناگهان در گلفروشی اسپی باز میشه و اسپی در حالی که دستش تا بازو در دماغش فرو رفته بود تا بتواند به ترفندی مهاجم به دماغ را گیر بیندازد در اثر این فرایند شوکه شد و با مهارت هر چه تمامتر ظرف ایکی ثانیه دستش را از دماغ مبارک بیرون آورد.
-نه...من جرئت نمی‌کنم بهش بگم خودت بگو.
-آخه میترسم من را خفه کنه.
-نترس اگر خواست تکان بخوره بلافاصله من طلسم خودم را اجرا می‌کنم.
-من نمی‌دانم ارباب چی در این غول دیده که خواسته از این استفاده کنه...
این صدای سه نفری بود که داخل مغازه شده بودند و سخت در حال بحث بودند .انها به محض اینکه در تیررس دید اسپراوات قرار گرفتند دیگر سخنی در نکردند.اسپراوت گفت :
-بله..بفرمایید امری داشتین؟
-بله...ولی مثل اینکه مزاحمتون شدیم؟
-نه ...واسه چی؟
-اخه فکر کنم با یک گیاه غول‌آسا در حال جدل بودید.
-واسه چی همچین فکری را کردید؟
-آخه تمام دست راستتون اغشته به یک مایع لزجه...
-آهان اون را میگین...چیزی نیست...از پسش براومدم...یعنی فکر میکنم براومدم.خب امرتون؟
-ببخشین شما مين بيليوس مين بلتونيا دارین؟
-چرا طفره میری؟برو سر اصل مطلب...
این صدای یکی از آن سه نفر بود که به در حالی که به آرنج دیگری میزد نجواکنان به او چنین گفت.ولی اسپراوات که علاوه بر شکم فیل گوش فیل را هم داشت سخن وی را شنید و در میانه پاسخ خود در مورد گیاه مين بيليوس مين بلتونيا تغییر صحبت داد:
-بله...ما دو نوع داریم...یک نوعش که مرغوبتر هست 200 گالیون ارزش دارد و نوع دیگرش...مشکلی پیش اومده دوستان...
-مشکل...نه والا...
-اه..اصلا بگذار من بهش بگم...خودم از پسش برمیام..
-چی را میخواهید به من بگویید؟
-ببینید خانم اسپراوات ما اومدیم تا ز شما یک درخواست بکنیم...
اسپی بیچاره ما که کشته مرده شوهر بود از خجالت سرخ شد و گفت:
-والا من اول باید با پدرم صحبت کنم.
آن سه نفر که جریان را نگرفته بودند اینجوری شدند:
-
و سپس گفتند:
-واسه چی؟
-آخه من نمیتونم تصمیم بگیرم...شما باید اول برین سراغ پدرم.
ناگهان یکی از آنها متوجه منظور اسپی قصه ما شد و قبل از اینکه کار از کار بگذرد گفت:
-نه...ما منظورمون اون نبود...ما اومدیم تا یک پیشنهاد شغلی بهتون بدیم...همین و بس
ناگهان چهره اسپی از سرخی به قهوه‌ای گرایید و در حالی که احساس ضایع‌شدگی تمام شکمش را فرا میگرفت گفت:
-بفرمایین در خدمتم.
در این لحظه هر سه نفر چوبدستی خود را ناگهان بیرون آوردند و به سوی خیک اسپی نشانه رفتند.اسپی که به شدت غافلگیر شده بود خشکش زد.یکی از انها چنین ادامه داد:
-ما از طرف لرد سیاه به اینجا اومدیم تا به شما پیشنهاد جاسوسی در محفل را بدیم.میدونیم که شما در محفل هستید...واسه همین لرد سیاه از شما میخواهد که اخرین اخبار محفل و همچنین آخرین اخبار در مورد کارهای دامبلدور را به او برسانید و در مقابل هر خبر مهم 100 گالیون دریافت کنید..
-بندازین پایین بابا اون چوبدستی ها را...من خودم هم میخواستم بیام از لرد سیاه درخواست کنم که من را به مرگخواری قبول کنه...من دلم از محفل خیلی پر هست.
در این لحظه سه مرگخوار این شکلی شدند:
-
ولی اسپی توجهی نکرد و گفت:
-ولی اخه من چه جوری باید جاسوسی دامبلدور را بکنم اون که الان تو قبرش خوابید؟
-هیسسسسسسسسسسسسس! بابا تو این جریان مثلا زنده اس ....ضایع نکن رول رو...
-اهان ا اون لحاظ...باشه..با کمال میل...
سه مرگخوار در حالی که هنوز این شکلی بودند:
-
هیچ نگفتند.
-اه..بسه دیگه...تکراری شد.
-اوکی...چشم...پس قبول میکنید نه؟
-گفتم که...با کمال میل...بسیار خب الان باید چه کاری را انجام دهم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/7/17 20:36:13
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/7/17 21:03:25
فریا
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: جمعه 14 مهر 1385 08:35
نمایش جزئیات
آفلاین
روز سردی بود.
مثل همیشه داشتم کار و کسابیم رو تو کتابخانه جادوییم می کردم . فقط یه فرقی با روزهای دیگه داشت که سیل زیادی از ملت جادوگر ریخته بودن تو مغازه و من نمی دونستم به کدومشون جواب بدم.
آلبوس : اون این کتاب چنده؟
من : برای شما درمیاد 100 گالیون .
دومبل :
دومبل : مگه رو گنج خوابیدم.
اون : آره بابا زیر تختت تو هاگوارتز گنج پنهان شده.
ناگهان یکی از کسانی که درخواست مرگخواری داده بود و قبول نشده بود میاد تو. اون کسی نبود جز رابستن لسترنج.
رابستن : الان خودم می کشمت جاگسن . تو پست من رو تو مرگخواری دزدیدی.
یه ورد می زنه و می خوره به دامبل .
رابی : و تازه پست من رو تو کاپیتان تیم کوئیدیچ اسلی بودن رو هم .
یه ورد می زنه و می خواد بخوره به گربچر که گربچر با نیروی خارقولعادش ورد رو به سمت رابی بر می گردونه و به اون می خوره .
خوب دوباره کارم رو شروع کردم.
من : برای شما استر جون در میاد 112 گالیون .
استر : هوووووو . چه خبرته . خوب باشه . چون داستان قشنگیه می خرمش.
استر پول رو میده .
اسم کتاب بود : شنل قرمزی.( )
خوب استر کتاب رو باز می کنه که بخوندش که میره تو داستان.
در همین لحظه بادراد از در میاد تو.
بادراد : از وزارت اومدیم برای نظارت . اگه وسایل خطرناک داشته باشی خودم این مغازه رو داغان می کنم و شما رو هم می اندازم زندان.
جاگسن : عمرا اگه پیدا کنین.
ولی جاگسن واقعا که به این صورت نبود که .
داشت از ترس می لرزید که مبادا کتابهای جادوییش رو پیدا کنن و مغازه اش رو مثل بوق سازی تخته و بندازنش زندان.
خوب سریع دست به کار می شوم و هر چی وسیله خطرناک و کتابهای جادوی سیاه پیشرفته و از این چیزها داشتم جمع کردم.
ملت وزارت پس از بررسی.
بادراد : عجیبه تو یه دونه وسیله خطرناک هم نداشتی . دقیقا بر عکس اون بوق سازیته.
من : پس از اینکه به زندان افتادم تصمیم گرفتم خلاف رو کنا بگذارم.
تو دلم اینجوری بودم :
خوب بالاخره ملت وزارت هم از در میرن بیرون و ایگور و بلیز و آنتونین و آناکین میان تو مغازه .
ایگور میاد جلو و میگه : اگه برای ما تو محفل جاسوسی نکنی همین الان در اینجا رو تخته می کنم.
من : خوب مثل اینکه ما تازه مرگخوار شدیم هاااااا. چرا سخترین کار رو به ما میدی.
ملت مرگخوار : از روی زور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مهر 1385 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل اینکه یک سری متوجه نشدند این تاپیک فقط برای شرکت کردن در مسابقات و ثبت نام قبل اون هست!

آقای رون ویزلی اگر پست اول من رو میخوندی متوجه میشدی برای سوال کردن نباید اینجا پست بزنی!
به هر حال در همین اول کار از شما 3 امتیاز کم میشه تا درس عبرتی بشه برای دیگران!
----------------
مرگ خوار هستی باش!من گفتم اون موضع رو بنویس،حالا تو خودتو توش مرگ خوار باش،محفلی باش،علاف باش،بوق باشه و ... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1385 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله اول مسابقه ی المپیک دیاگون
هوا به طور وصف ناپذیری گرم بود و صدای ویز ویز مگس ها در فضا پیچیده بود.
شتتتترق....
مگسی له شده روی پیشخوان مغازه افتاد.
جوانی حدودا 22 ساله با موهای بلوند پشت پیشخوان مغازه ایستاده بود و به مگسی که کشته بود نگاه میکرد.
در این مدت هیچ مشتری برای او نیامده بود و این مسئله بار بزرگی را بر دوش او میگذاشت چرا که باید جواب صاحب مغازه را میداد.
او آن روز را به خوبی به یاد داشت....
- آقا خواهش میکنم فقط یه هفته به من فرصت بدید من نیاز شدیدی به پول دارم
مرد اخمویی که شنل حنایی رنگی پوشیده بود فریاد زد: برو گمشو بیرون من نیازی به شاگرد ندارم.
- ولی من....
مرد حرف او را برید: من بهت گفتم برو بیرون اگه نری همین الان با نیروهای ویژه وزارت تماس میگیرم.
- من حاضرم در یک هفته 100 گالیون برای شما دربیارم
مرد خواست بار دیگر بر سر جوان فریاد بکشد ولی ناگهان متوقف شد و به جای آن کاغذ سفیدی را در آورد. با ضربه چوبدستی اون کلماتی رو آن نقش بست که قراردادی بین کورن و صاحب مغازه بود با این شرط که او بایستی در مدت یک هفته 100 گالیون به مغازه دار پرداخت میکرد و اگر موفق به این کار میشد میتوانست در آن مغازه کار کند.
او تازه متوجه شد که از دهانش چه چیزی بیرون پریده....
صدای بسته شدن در مغازه رشته افکار کورن را پاره کرد.
او بسیار ذوق زده شده بود. این میتوانست اولین مشتری برای اون باشه.
ولی پس از مدتی بر خوشحالی کورن افزوده شد. سه نفر وارد مغازه شده بودند که ماسک های عجیبی به صورت داشتند.
کورن به ظاهر عجیب آن ها مشکوک شد ، فورا دستش را روی جیب ردایش و روی چوبدستیش گذاشت.
مردی که از همه ی آن ها کوتاه تر بود سر صحبت را باز کرد: سلام دوست عزیز ما برای انجام یک سری خرید خدمت شما اومدیم
مرد صدای تیزی داشت و گوش کورن را به شدت می آزرد. کورن با صورتی خالی از هیچ گونه احساسی شروع به صحبت کرد: در خدمتم
مرد کوتاه قد دوباره شروع به صحبت کرد: ما درواقع برای انجام یک معامله اینجا هستیم.
کورن با قیافه ای که نسبت به حالت قبل کمی چاشنی تعجب در خود داشت گفت: چه معامله ای؟! منظورتون فروشه یا خرید؟
مرد کوتاه قد صدایش را صاف کرد هر چند هیچ تغییری در صدای تیزش ایجاد نمی کرد سپس با حالت موذیانه گفت: هیچ کدام دوست عزیز
کورن با اینکه صورت او را نمی دبد ولی کاملا مطمئن بود که الان در حال لبخند زدن است.
کورن چوبدستی خود را لمس کرد ولی منتظر شد تا اتفاق دیگری بیافتد
مرد کوتاه قد حرف خود را ادامه داد: ما برای انجام معامله با خود شما به اینجا آمده ایم
چهره کورن در هم رفت و با صورتش حالت تعجبش را به نمایش گذاشت.
بالاخره مرد هیکل داری که در کنار مرد کوتاه قد ایستاده بود لب به سخن گشود: ما اومدیم از تو بخوایم تا یه کاری رو برامون انجام بدی.
مردی که تا به حال سخنی نگفته به ناگهان به سمت پیشخوان حرکت کرد...دستش را در جیبش فرو برد...انگار آب سردی را روی سر کورن ریخته بودند...او خشکش زده بود و هیچ کاری نکرد...ولی مرد چوبدستیش را در نیاورد،به جای آن یه کیسه را روی پیشخوان گذاشت.
کورن از صدای جرینگ آن کیسه میتوانست حدس بزند که داخل آن پول است
کورن با صدایی لرزان گفت: چه کاری باید انجام بدم؟
هیچ کدام از آن ها حرفی نزدند و پس از گذشت مدت کوتاهی مرد کوتاه قد سکوت را شکست: تو باید یک سری اطلاعات برای ما جمع کنی.
صدای او دیگر آن شادابی قبل را نداشت و کمی خشن شده بود.
کورن با تعحب مرد کوتاه قد را نگاه کرد
مرد کوتاه قد که منظور او را فهمیده بود گفت: این اطلاعات در مورد گروهی بنام محفل ققنوس هست.
کورن قبلا این اسم را جایی شنیده بود ولی به خوبی به یاد نداشت.
او مدت کمی بود که به انگلستان آمده بود و بیشتر عمر خود را در آلمان سپری کرده بود. بنابراین شنیدن چنین اسامی نا آشنایی در انگلستان برای وی یک امر کاملا عادی بود. ولی این اسم فرق میکرد او قبلا هم بارها آن را شنیده بود ولی به یاد نداشت.
مرد هیکلی با صدایی بسیار آهسته که به سختی شنیده میشد گفت: ما در ازای این کار به تو 200 گالیون طلا میدیم میتونی توی کیسه رو نگاه کنی.
بهتر از این نمیشد او هم میتوانست پول مغازه دار را بدهد هم مقداری را برای اجاره اتاق خرج کند.
او که نمیتوانست هیجان خود را پنهان کند به آن ها گفت: قبول میکنم ولی میشه بگید محفل ققنوس رو کجا میتونم پیدا کنم
مرد کوتاه قد که بنظر میرسید شنیدن این جواب برایش عادی باشد گفت: تو باید سعی کنی با اعضای مهم اون ارتباط برقرار کنی مثل ریموس لوپین ، مینروا مک گونگال ، آرتور ویزلی ، الستور مودی....
الستور مودی...کورن این مرد را بخوبی میشناخت . او همان کسی بود که به او برای خوابیدن جا داده بود.
او بیاد آورد که اسم محفل ققنوس را قبلا از زبان او شنیده
کم کم خاطرات به مغز او هجوم می آوردند....
- تو میتونی توی محفل ققنوس فعالیت کنی...و چون نیاز به پول داری هر ماه مقداری پول بگیری
- نه خیلی ممنون شما تا حالا خیلی به من لطف کردید من نمیتونم اینو از شما قبول کنم
مودی با همان چهره خشن با صدایی نرم و لطیف گفت: من اصراری ندارم ولی خوشحال میشم اگه بتونم کمکت کنی. هر وقت خواستی بیای میتونی برای من یک جغد بفرستی....
صدای تیزی باز هم رشته افکار او را پاره کرد: خوب این ها رو میشناسی؟
کورن: نگاهی به هر سه نفر انداخت هر سه نفس نفس میزدند و به نظر میرسید از ایستادن کفری شده بودند.
کورن بار دیگر به پول ها نگاه کرد... او نمیتوانست به مودی کسی که به او کمک کرده بود و اجازه نداده بود شب ها را در پارک سر کند خیانت کند.
دوباره به پول ها نگاهی انداخت. نفس عمیقی کشید . به آن سه نفر خیره شد . دستش را که چیزی در آن ها سنگینی میکرد بالا برد.
- آربیلیوس....
همه جا را نور خیره کننده ای پر کرد و دیگر نفهمید چه اتفاقی افتاد. او فقط می دانست که روی آن سه نفر طلسم آتش را اجرا کرده. از فریاد هایی که میزدند مشخص بود که آن ها در حال سوختنند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1385 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله ی اول مسابقه ی المپیک دیاگون

رون ویزلی بر پشتی صندلی خود در مغازه لوازم درجه ی یک کوییدیچ نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود و در حال فکر کردن بود که ناگهان با شنیدن صدایی سرد و تاریک از جا پرید .
سه مرد با رداهایی بلند سیاه به او خیره شده بودند ، رون با نگاه اول مردی که موهای طلایی بلندی را داشت شناخت او کسی نبود جز لوسیوس مالفوی . رون که دست و پایش را گم کرده بود خود را جمع و جور کرد و به دو نفر دیگر هم نگاهی انداخت ، چهره ی یکی از آنها خیلی آشنا بود ولی دیگری را به یاد نمی آورد ، رون دوباره نگاهش را به مالفوی بر گرداند وبا دست پاچگی گفت : بله ...امرتون ...
- لبخند سردی بر لب های مالفوی نمایان شد و با پوزخندی دستش را به درون ردایش فرو برد و چوب دستی اش را از درون جیبش در آورد ، رون با دیدن چوب دستی لوسیوس چند قدم به عقب برداشت و پایش به شیشه ای که پر از معجون براق کننده ی جارو بود برخورد کرد و تمام محتویات آن را نقش بر زمین کرد .
مالفوی چوب دستی اش را بلند کرد و وردی را به سمت در روانه کرد ، در با صدایی بسته شد . سپس چوب دستی اش را به سمت رون کرد ، رون تا بجنبد و چوب دستی اش را از جیبش در بیاورد لوسیوس با تمام خونسردی فریاد زد : اکسپلیارموس ... رون تکانی خورد و به سمت قفسه های پشت سرش پرتاب شد ، چوب دستی رون هم که در آن لحظه از جیبش خارج شده بود به آن سوی مغازه پرتاب شد و با صدای تغی به دسته ی جارویی برخورد کرد وسپس به زمین افتاد . لوسیوس که همان طور پوزخند می زد جلو تر آمد و چوب دستی اش را به شقیقه ی رون چسباند سپس با صدایی سرد وبی روح گفت : ویزلی ... کثیف ، چقدر بو میدی ... آخ ببخشید یادم نبود که تو تو سطل آشغال زندگی میکنی . رون که با شنیدن حرف های مالفوی سرخ شده بود هر لحظه امکان داشت به سمت وی حمله ور شود ولی وقتی به این فکر می افتاد که چوب دستی ندارد و آنها سه نفرند از این کار منصرف شد . صدای خشن مردی ناسزا های مالفوی را قطع کرد : مالفوی بس کن ... برو سر اصل مطلب .
پوزخند مالفوی از لبش محو شد سپس کش قوسی به خود داد و دوباره چوب دستی اش را به شفیقه رون چسباند سپس گفت : ما فقط به فرمان لرد سیاه و فقط برای خدمت به اون پامونو تو مغازه ی گند تو گذاشتیم فهمیدی یا نه ( مالفوی جمله ی اخر را با فریاد بلندی به زبان آورد ) .
مردی که صدای خشنی داشت با چوب دستی اش به پهلوی مالفوی ضربه ی ارامی وارد کرد و گفت : مالفوی زیاد داری تند میری آروم تر باهاش صحبت کن . مالفوی که چوب دستی اش را از شقیقه ی رون برداشته بود رویش را به سمت آن مرد برگرداند و با صدای آرامی گفت : رباستین اگه فکر می کنی تو بهتر میتونی با ویزلی حرف بزنی بفرما ؟
سپس راه را برای رباستین باز کرد ، رباستین هم چند قدم به جلو گذاشت و مثل مالفوی چوب دستی اش را بر شقیقه ی رون گذاشت وگفت : ویزلی ما برای این اینجا هستیم که از تو کمک بخوایم .
رون که از جمله ی رباستین تعجب کرده بود گفت : ببخشید ، درست شنیدم از من کمک می خواین ؟
رباستین گفت : بله ما به فرمان لرد سیاه از تو می خوایم که برای لرد سیاه از محفل ققنوس جاسوسی کنی !
رون که کاملا جا خورده بود گفت : من از محفل برای اسمشو نبر جاسوسی کنم! غیر ممکنه! هرگز !
مالفوی که خشم گین شده بود رباستین را کنار زد و خود را به رون رساند و با خشم فریاد زد : باشه ... اگه این کار را قبول نکنی مجبور میشیم بکشیمت . فهمیدی ، سه روز بهت فرست می دیم تا برامون بگی که محفل سشنبه ی این هفته قراره چی کار کنه ...
در همین حالی که لوسیوس حرفش را تمام کرد بر روی پاشنه ی پا چرخید و به سمت در رفت سپس با چوب دستیش به در ضربه ای زد سپس دست گیره را چرخاند و در را باز کرد ...
رون یک قدم بیشتربر نداشته بود که ناگهان دوباره در باز شد و لوسیوس دوباره به درون مغازه آمد و با لبخند کش داری گفت : اگه دامبلدور یا یکی از اعضای محفل هم بفهمه با همین دستام می کشمت .

-----------------------------
ایگور و بینز عزیز داور های محترم مسابقه ی المپیک دیاگون از شما خواحشمندم در صورتی که نمایشنامه باید اتفقات بعد از ورود مرگ خواران در مغازه رو هم شرح بده لطفا زود تر در این تاپیک اعلام نمایید تا من نمایش نامه ی خود را ادامه دهم .





مهم نیست شما فقط در حد همون موضوعی که دادیم بنویسی کافیه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1385/7/12 14:55:16
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/7/13 4:49:34
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1385 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: پروفسور اسپراوات
2-گروه:هافلپاف
3-دسته: محفلی
4-دلیل درخواست عضویت در المپیک:دفاع از
آبروی هافلپاف و محک خود در مسابقه.
ایگور عزیز ببخشید که من بعد از زدن افراد برگزیده درخواست دادم ولی باور کن یه مدت نبودم.خواهش میکنم ازت که من را هم قبول کن و بگذار در این مسابقه شرکت کنم.ممنون میشوم اگر قبول کنی.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فریا
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1385 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره 5 نفر برگزیده برای شرکت در این مسابقات انتخاب شدند.
1-رابستن لسترنج
2-رون ویزلی
3-كورن اسميت
4-جاگسن اون
5-پروفوسور اسپروات
هیچ اعتراضی در این مورد قبول نمیشه ولی اگر میخواهید شکایت خاصی بکنید تو دفتر ناظران این کار را انجام دهید!
--------------------------
*پنچمین عضو چون قبلا با من مشورت کرده بود و فقط نمیتونست بیاد و درخواست بده و من یادم رفت ایشان رو،بالاخره ایشونم انتخاب شدن!
*المپیک در 4 مرحله برگزار میشه و من و بینز امتیاز میدیم در پایان هر مرحله!در آخر کسی که بیشترین امتیاز رو داشته باشه قهرمان المپیک میشه!
--------------------------
*مرحله اول از امروز به مدت 1 هفته هست و چهارشنبه دیگه تموم میشه مهلت.
--------------------------
مرحله اول:
1-فرض کنید شما مدیریت یک مغازه رو بر عهده دارید،ناگهان چند مرگ خوار وارد میشوند و از شما درخواست جاسوسی شما در محفل رو میکند!با رول این اتفاق رو شرح دهید.(طنز و جدی فرق نمیکنه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/7/11 19:57:54
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین