جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] كتابخانه مكانيزم گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1385 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ به ویکتور اشاره ی داد و ویکتور به سرعت با ذهنش چوب دستیش را فرا خواند تا خودش را آزاد کند.................
و استر و ملت هیچکس حواسش به اونها نبود ویکی در یک چشم بهم زدن طناب ها رو از خود و هدویگ باز کرد و با سرعت معادل نور آپارات کردند ( نمیدونم چطوری آپارات کردند اونم توی هاگوارتز)
استر که برگش و دید اونها نیست با عصبانیت فریاد زد : ای مگور احمق چرا گذاشتی فرار کنن
ولی مگور حواسش به استر نبود و درحال جفتک انداختن به فرد ناشناس بود بالاخره فرد ناشناس تسلیم شد
استر : خوبه اینطور بهتر شد اسم
فرد ناشناس : اریک مانچ
استر : چرا اونها رو نجات دادی ؟
اریک : چون دلم خواست
استر :
مگورین: :lol2:
ملت:
استر : خفه شید . همگی بیرون
و همه رو در یک چشم بهم زدن بیرون پرتاب کرد و فقط خودش و اریک در کتابخانه تنها نشسته بودند
استر: خب برا کی کار میکنی؟
اریک : این سوال چه ربطی به ماجرا داشت
استر: به تو ربطی نداری خب بگو چرا اونها رو نجات دادی؟
اریک : چون اونها دوستای من هستند
استر : چی دوستای تو ؟
اریک که تازه فهمید چه سوتی داده خودش رو به نشنیدن زد
استر : این کارا قدیمی شده زود بگو تققصیر کیه ؟
اریک : نمیگم
استر: بگو
اریک : نمیگم
استر : جون من بگو
اریک : عمراً نمیگم
استر:
اریک : :no:
استر که عصبانی میشه یه حرکت جت لیانه انجام میده و اریک رو شل و پل میکنه
اریک :
استر : حالا چی میگی
اریک : اره میگم
استر : خب ؟ کی اون کتابها رو میخونه
اریک : من و ویکتور و هدویگ
استر: رئیستون کیه ؟
اریک : هدویگ
استر : خب چرا اون کتاب خا رو میخونید ؟
اریک خواست حرف بزنه که ییهو......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1385/12/16 0:43:50
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند یک نینجا از پنجره وارد شد...نه ببخشید یکی از در مثل یک جادوگر بسیار مادب وارد شد فقط مشکلش این بود که اصلا شکل یک جادوگر نبود بلکه بیشتر شبیه راه زنان بود.همه چوب هایشان را در آوردند و به سمت او نشانه گرفتند.آن فرد از جایش تکان نخورد و سر جایش ایستاد و با صدای نیمه شفافی گفت:
_بهتره چوب هاتون رو بندازین و گرنه بد می بینین.
همه ملت محفلی به زیره خنده ردند.مرد ماسکی به صورتش زد و یک گاز از جیبش خارج کرد و به سمت ملت محفلی پرتاب کرد ولی آنان با یک طلسم جسم را در هوا ساکن نگه داشتند.مرد که دید هیچ چاره ی ندارد تسلیم شد و ملت از خدا خواسته او را به سرعت بر روی صندلی در کنار هدویگ بستند.
استر با حالتی کاراگاهی پرسید:
_اسمت چیه؟
فرد با حالتی خصمانه جواب داد:
_به تو هیچ ربطی نداره.
استر از جایش برخواست و با یک حرکت بسیار ارزشی که اصلا لازم نیست شما فکرتان را بخاطرش مشغول کنید فرد را زیر مشت و لقد قرار داد.فرد با حالتی شعار گونه گفت:
_آخه شما چطوری روتون میشه از آزادی حرف بزنید وقتی زندانیاتون رو اینطوری شکنجه میدید هان....چرا همهتون لال شدید خوب جواب بدید دیگه....
استر بسیار شرمنده شده بود سرش را پایین انداخت.
ملت:
استر:
فرد ناشناس و هدویگ و ویکتور:

استر واقعا شرمنده شده بود و ویکتور و هدویگ از شادی در حال انفجار بودند زیرا دیگر از آنها در این باره سوالی نمیشد چون همه در فکر فرد ناشناس و عذر خواهی از او بودند.هدویگ به ویکتور اشاره ی داد و ویکتور به سرعت با ذهنش چوب دستیش را فرا خواند تا خودش را آزاد کند.................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تو همین لحظه مگورین یه شیهه بلند کشیدو گفت بهتره نوبتی کشیک بدیم
آستر :هوم فکر خوبیه . خب دوبه دو کشیک بدید
مگورین: من و هدویگ الان کشیکی میدیدم
ویکتور: نه شما دوتا مشکل آفرین هستید نباید با هم باشید
سارا : ببینم تو از کجا میدونی ها
استر: قضیه مشکوکه
ویکتور: به خدا من بی گناهم تقصیر من نیست همش زیر سر هدویگ هست
هدویگ : دروغ میگه من کاره ای نیستم
سارا : دوتاشون رو ببندید
و بعد از سی دقیقه تقلا ویکتور و هدویگ دست و پا بسته روبه روی استرجس ناظر بخش قرار داشتند و سالی در اینطرف و مگورین در اونطرف ایستاده بودند
خب برای چی داستان های مشکوک میخونید
ویکتور: من داستان نمی خوندم فقط کشیک میدم همش هدویگ می خونه
سالی: دروغ نگو برای چی می خونید
هدویگ که خیلی خودش رو گرفته بود گفت : من نمیتونم بگم و مطمئن باشید نمیگم
استر که هنوز یخ روی بادمجونش گذاشته بود گفت : ببین من اعصاب معصاب ندارم بگو براچی می خونید
تو همین لحظه ییهو سالی عصبانی میشه و شروع به انجام حرکات جت لیانه روی ویکتور میکنه ویکتور که دست و پاش بسته هست کتک میخوره و به قول خودمون ریقش در میاد
هدویگ تا این صحنه رو میبینه میگه : باشه باشه میگم
استر : خوبه زود حرف بزن
هدویگ : ما برای این داستان های مشکوک می خونیم.........

------------------------------------------
خب دیدم مدتیه که کسی اینجا پست نزده منم گفتم یه تحولی بدم
اگه خوب بود امیدوارم ادامه بدید اگر خوب نبود امیدوارم که از پست قبلی ادامه بدهید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست سارا:
--------------------------
فردای آن روز همه ی اعضای گریف دم در کتابخانه جمع شده بودن...
- من گفتم بدون جلب توجه!!!
در همین حین دختری جلو آمد و گفت:
- هی ... من یه سال اولی لوس و مامانیم! میشه منم با شما تو این ماموریت شرکت کنم؟!
استر که بسیار عصبانی می نمود: ماموریت؟! چه ماموریتی؟!
و به فکر فرو رفت ... اگر قرار بود بفهمند که چه کسی شبانه به کتابخانه می رود باید نقشه ای می کشیدند ولی قبل از آن باید بچه ها را از آن جا دور می کردند ...
- آهای کوچولو! ماموریت تو اینه! زود همه رو از کتابخونه دور کن و خودت هم دیگه این ورا پیدات نشه!
دخترک شادان در حالی که از خوشی در شرف ذوق مرگ شدن بود بچه ها را از آن جا دور می کرد حالا به هر نحوی( از مودبانه در خواست کردن گرفته تا با لگد بیرون کردن)
- چقدر خوشم میاد از این دخترا زود خر می شن!!!
جسی و سارا که با استر موی دماغی بیش فاصله نداشتند با نگاه هایی که دشمنت نبینه! استر را مورد عنایت قرار دادند ...
- میشه حرفتو دوباره تکرار کنی؟!
و برای خالی نبودن عریضه یه چند تا بالانس هم رفتن ... استر که دید اوضاع پس است! سعی در عوض کردن بحث نمود ولی نتیجه ی آن چیزی نبود جز اینکه سارا و جسی با حرکاتی بس جت لیانه او را نمودند ... یه ساعت بعد استر در حالی که یک کیسه یخ را زیر چشمان به سان بادمجانش قرار داده بود شروع به تحلیل وضعیت کرد ...
- خب ... ما اینجا جمع شدیم تا بفهمیم که کیه که شبا میاد کتابخونه ... داستان های مشکوک می خونه ... هه بده سارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آبان 1385 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گلوری و هرمیون داشتند وارد میشدند که یک دفعه کنث رو دیدند کنث که میخواست بزنه به چاک فهمید دیر شده و گیر افتاده گلوری با عصبانیت میاد جلو و میگه کنث معلوم هست کجایی الانم که بعد از چند وقت برگشتی چه جوری تونستی اینجارو پیدا کنی کنثم در همین حالت که گلوری داشت حرف میزد میگه:ااااا گلوری جان خوب هستین چه خبرا من همین خوری داشتم از اینخا رد میشدم گفتم بدک نیست ادم چند وقت یه بار یه سری به دوستاش بزنه ابجی خوبن اا ابجیتونم که اینجاس سلام به............
گلوری با چشمای قرمز شده رو میکنه به کنثو میگه:
بسه دیگه پرسیدم اینجا چه کار میکنی؟
کنث:اهان بله البته من ....ای ....اینجا هیچی
ولی راستشو اگه بخوای میگم...
گلوری:خوب معلومه که راستشو میخوام .
کنث:باشه فقط بهتره خودتو اروم کنی باشه؟
خوب در حال حاضر من الان دو روزه که اینجارو پیدا کردم و به نظر من بهتره ما به جای وقت تلف کردن بریم تو تا هم شما بفهمین اینجا چه جور جایی هست هم این که کسی نبینتمون و وقتی هم که یه نگاه انداختیم بریم و بعد به بقیه ی گروه هم خبر بدیم موافقید؟
گلوری هرمی که تازه یادشون اومده بود کجان فوری با هم گفتن باشه راه بیفتیم دیگه...............


امیدوارم بعد از چند وقت نپستیدن مضخرف نشده باشه :دی

کنث عزیز
به دلیلی این که شما هم پست گلوری رو که اصلا در ادامه پست و سوژه بقیه نبود رو ادامه دادید، متاسفانه ما شما هم نادیده گرفته میشه.
به امید این که دوباره از هر دو شما عزیزان پست های خوبی ببینم.
موفق باشی
ناظر انجمن
رومسا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/8/19 0:59:59
[i
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آبان 1385 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
درب مخفی در اتاق مخفی


گلوری در حای که به سمت کتابخانه می رفت2 کتاب قطورش رابرداشت تا به کتابخانه پس بدهد.
گلوری:وای چه قدر سنگین هستند!دستهام داره از شونه ام قطع می شه.
هرمیون:گلوری فکر نمی کنی بهتر بود یکیشو به من می دادی؟
گلوری مانند همیشه گفت:نه!!!!
غروب بود و خورشید از پنجره چشم ها را می زد در حالی که برف ها اب می شدند.
گلوری داشت از راهرو رد می شد که یکدفعه از توی دیوار صدای ورق زدن کتاب امد.دوید و پیش هرمیون رفت.
گلوری:هرمیون من فکر می کنم راهی از راهرو به کتابخانه باشه.
هرمیون:این غیر ممکنه!کتابخانه ی مکانیزم در دیگه ای نداره.
هر دو به سمت راهرو رفتند.باز هم ان صدا می آمد.
هرمیون:هل بده گلوری.
هر دو هل دادند اما در نتیجه اتاقی در روبرویشان نمایان شد.
گلوری:این همون اتاق مخفی جلسات الف دال؟
هرمیون:نه بابا!احتمالا کتابخانه ی مکانیزمه
بوی نم خاصی می آمد لحظه ای بعد گلوری گفت:
این صندوق کوچیک رو ببین.
گلوری صندقچه را برداشت و راه افتاد.
تیک تیک تیک تیک.............
صدای عوض کردن حروف رمز بود.
هرمیون:بسه دیگه گلوری.صداش خیلی عذاب می ده.
بالاخره در مخفی ای که در همان اتاق مخفی بود باز شد.
هرمیون:درست حدس زده بودی!کتابخانه همین جاست.
نمای جدیدی از کتابخانه نمایان شد.


گلوری عزیز
فکر می کنم پست های قبل از خودتو نخوندی، چون پستت به هیچ وجه در راستای موضوع فعلی کتابخونه نبود.
لطفا بیشتر دقت کن و پست های قبل رو حتما بخون ببین موضوع چیه تا زحمتت هدر نره؛ چون متاسفانه این پستت باید نادیده گرفته بشه.
بیشتر دقت کن!
موفق باشی
ناظر انجمن
رومسا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/8/19 0:49:31
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 آبان 1385 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا تاریک شده بود. اما هنوز رفت آمد های زیادی در تالار بود! کلاس های درس تمام شده بود و حالا تعداد زیادی از بچه ها دور شومینه نشسته بودند و مشغول انجام تکالیفی بودند که اگر کمی تنبلی می کردند باعث تنبیه شان می شد.
جای استرجس در آن جمع خالی بود و هیچ کس دلیل غیبت او را نمی دانست. رومسا هم که در صدد آن بود موضوع بازگو شده را همراه با بچه ها مورد بررسی قرار دهد آشفته هر از چند گاهی سرش را به دور اتاق می چرخاند تا ببیند می تواند استرجس را بیابد یا نه!
یک ساعتی گذشت تا استرجس وارد تالار شد و مستقیم به سمت بچه ها رفت.
_سلام بروبچس گریف! می بینم که همتون اینجا جمعید!
رومسا با ناراحتی:
_سلام! ببینم استرجس تو تا الان کجا بودی؟ میشه بگی!
استرجس با تعجب نگاهی به رومسا کرد و گفت:
_خیله خب بابا مگه چی شده؟ چرا می زنی؟ با کاپیتان تیم کوییدیچ راون یه صحبتی داشتم یه ذره طول کشید! حالا بگو ببینم چی شده که اینقدر عصبانی هستی؟
رومسا:
_تو هم کشتی ما رو با این کوییدیچ! ببینم مگه قرار نبود شب در مورد اون کسی که شب ها میره کتابخونه صحبت کنیم؟
استرجس دستی به پیشانیش زد و گفت:
_اوه اصلا یادم نبود! خب حالا می خوای شروع کنیم! همه هستن؟
جسی به جای رومسا جواب داد:
_آره همه هستن...فقط چند تا از این بچه هایی که بهشون بی اعتماد بودیم رو خبر نکردیم! چند تا هم از این سال اولی های لوس و مامانی رو هم همین طور!
استرجس سری تکان داد و به طرف دانش آموزانی برگشت که در سوی دیگر اتاق یا مشغول صحبت بودند و یا می خواستند به سوی خوابگاه های خودشان بروند! رومسا گفت:
_خب...من خیلی بهش شک دارم! اون ممکنه خیلی خطرناک باشه و یا داره یه کاری انجام میده که اصلا به نفع ما نیست و همش هم مربوط به کتابخونه میشه!
سارا با حالتی که با این حرف موافق نبود گفت:
_من فکر نمی کنم این جوری باشه...رومسا چقدر بد بین شدی دختر! شاید اون بد بخت از سکوت خوشش می آد یه جوری خودشو می رسونه به کتاب خونه تا برای خودش کتاب بخونه و لذت ببره!
استرجس بلند شد و همان طور که به سمت شومینه می رفت ، گفت:
_ولی من هم دارم کم کم به این موضوع شک می کنم! چون اگه واقعا به خاطر سکوت و تنهایی می ره اونجا خیلی وقت های دیگه ایی هم هست که می تونه کتاب خونه رو با این صفات به دست بیاره! نه این دلیلش نیست!
مریدانوس گفت:
_فکر می کنم اگه یه بررسی از کتاب خونه داشته باشیم بد نباشه!
هدویگ گفت:
ببینم رومسا تو تا حالا چهرشو دیدی؟ دختره؟ پسره؟ سال چندمه؟ چه می دونم حداقل اگه یه چیزایی ازش بدونیم فکر می کنم زیاد به دردمون بخوره! شاید بتونیم پیداش کنیم و ازش دلیل کارشو بپرسیم!
رومسا در جواب هدویگ گفت:
_نه من فقط دیدم که در کتابخونه باز مونده و شب ها هم وقتی میاد بخوابه صدای باز شدن در رو می شنوم! ولی هر بار بلند شدم ببینم کی هست و به سمت کدوم تخت می ره متوجه نشدم!
استرجس دستانش را روی به روی آتش گرفت و گفت:
_پس یک دختره! ولی فکر می کنم راهی که مری گفت برای اول کار از همه بهتر باشه! پس فردا صبح به کتاب خونه می ریم و بدون جلب توجه اونجا رو بازرسی می کنیم!
همه موافقت کردند و با یک شب به خیر کوتاه به سمت خوابگاه هایشان رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: دوشنبه 15 آبان 1385 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



سوژه:مهمان ناخوانده!!!

خورشید دیگر طاقت ماندن نداشت ، بعد از ترکیب رنگهای زیبایش اجازه ی رفتن را از ماه گرفت و به پشت کوههای مشرف به هاگوارتز رفت تا جای خود را به شبی مهتابی دهد.
دختری جوان در حالی که یکی از دستانش را زیر چانه اش و دیگری را روی کتابی نگه داشته بود آرام زیر لب زمزمه کرد:
- شاهزاده رویاهای من چه زود جا زده ای!!...چه راحت تنهایم میگذاری!... و چه سهل از کنارم می گذری!... که من دیگر رویایی بدون تو نمی بینم....اما تو لحظه به لحظه و قدم به قدم خود را آهسته آهسته از رویای تازه پا گرفته ام بیرون می کشی...از چه می ترسی؟!.. با چی در جنگی؟!...از چه می گریزی؟!...چطور است که در شیرین زبانی کردن دلبری می کنی...!! اما از شریک شدن در رویاهایم فراری هستی....نمی فهمم تو را؟؟؟؟
ماه مانند قرصی نورانی در آسمان شب میدرخشید، و به وضوح از پنجره ی کتابخانه دیده میشد ، نسیم ملایمی در حال وزیدن بود و باعث میشد موهای بلند و مجعد دختر به رقص درآیند.
دختر با نگاهی آکنده از غم با بیرون خیره شد، ناگاه اشک در چشمانش تیله ای و زیبایش حلقه زد و سرش را روی کتاب گذاشت و آرام گریست.

---+---+---+---

خوابگاه خصوصی گریف*

باز شدن ناگهانی پنجره و وزش باد سوزناکی باعث شد تا افرادی که در خوابگاه و کنار شومینه ی نیمه روشن خوابیده بودند و خواب های قشنگ قشنگ و عاطفی میدیدند!
- !
- !
- !
- :banana: !
و...!
کم کم همگی از خواب بیدار شدند و خودشان را برای رفتن به سرسرای اصلی و خوردن صبحانه آماده کردند ،چهره های خنداد و خواب آلود!
بعد زا خوردن صبحانه ، گروهی از بچه ها ی گریفی که هنوز دوره میز نشسته بودند با صدای رومسا به خود آمده و گوش تیز کرده تا صدای وی را که آرام و سنجیده بود بشنوند!
رومسا کمی جابه جا شد تا خود را به استرجس برساند ، وی کتابهایش را از روی پاهایش روی میز گذاشت و گفت:
- ببین استر ، باید یه چیزی رو بهت بگم!
استر که داشت آب کدو حلوایی ش رو سر میکشید سرش را به علامت تایید تکان داد و منتظر شنیدن حرفهای رومسا شد.
رومسا: جدیدا یکی از بچه ها هر شب به کتابخونه میره و دیر وقت برمگرده !... هنوز نتونستم بهفمم که کیه!... احتمالا تغییر شکل انجام میده یا از شنل نامرئی استفاده میکنه !
استر: !
ملت : آآآآ وووو !!
در همین حال سارا نگاهی با اطراف انداخت و گفت:
- خب حالا میخوای من برم کشیک بدم؟؟
-wOW... اصلا چطور ممکنه تا نیمه های شب در کتابخونه باز باشه؟
استر دستی به چونش کشید و گفت:
- ولی من هر شب چک میکنم ، مطمئنم که در رو قفل میکنم! ... هر کی هست قبل از خاموشی در تالار وارد کتابخونه میشه!
- هی دخترا ، کلاسا داره شروع میشه ، بجنبین باب!
این صدای پر طنین مریدانوس بود که به گوش میرسید!
رومسا به سرعت کتابهایش را به دست گرفت و گفت:
- شب در موردش حرف میزنیم!

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

خب ما توی این داستان باید پیدا کنیم که:
اون دختر چطوری از کتابخونه رفت و آمد میکنه ( هر چیزی یا کسی به جز روح ، روح نباشه !) ؟؟
هدف دختر از اومدن به اونجا چیه و چرا همیشه اون کتاب (همونی که متنش را زدم ) رو میخونه؟؟؟
گریفی ها چطوری میتونن اون رو پیدا کنن؟!؟

پی نوشت:
فراموش نکنین ، اون یک دختر معمولی نیست !!!
موفق باشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: دوشنبه 15 آبان 1385 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
چرا من خون آشامم یعنی اینقدر نقش من افتضاحه بابا ابن همه موجود چرا خون آشام.خوب داستان رو ادامه می دم.
---------------------------------------------------------------------------------
هرمیون و سارا به طرف اعضای گروه آمدند و تمام ماجرا را برای آنها تعریف کردند.همه ی اعضا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند و به همین منظور هم بسیج شدند تا اریک مانچ را پیدا کنند.هرمیون در حالی که از بچه ها دور می شد گفت:
_ذهنتون رو نخونه.
و همه به طرف مکان های از پیش تعیین شده رفتند.هرمیون و سارا در حالی که از پله ها پایین می رفتند به رون و هری رسیدند هرمیون در حالی که نفس نفس می زد گفت:
_شما آقای مانچ رو ندیدید.
رون در حالی که با دهان باز به او نگاه می کرد گفت:
_چرا توی حیاط داشت چند تا موجود رو از روی زمین.....
رون قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند هرمیون و سارا از آنها دور شده بودند و از پله ها پایین می رفتند.وقتی به اریک مانچ رسیدند اول ذهن خود را از همه چیز خالی کردند.
هرمیون در حالی که لبخند عجیبی می زد گفت:
_آقای مانچ میشه چند لحظه با شما صحبت کنم.
اریک در حالی که به آنها نگاه می کرد گفت:
_بفرمایید دوشیزه گرنجر.
هرمیون که این بار موذیانه تر از قبل می خندید گفت:
_ما می دونیم شما خون آشامید .پس شما هم حرفی به........
اریک با صدای بلندی خندید و گفت:
نه دختر .من این عادت رو به کمک آرتور و مودی ترک کردم و دیگه هم خون نمی خورم .راستی کی به شما همچین حرفی زده.
هرمیون که هاج و واج ایستاده بود و به او نگاه می کرد با لحنی ناامید کننده ی گفت:
من این رو توی یه کتاب خوندم.
اریک در حالی که به او نگاه می کرد گفت:
دوشیزه گرنجر از شما بعید بود دختری به این باهوشی بره و توی کتاب های کتابخونه دنبال پرونده ی یک گاراگاه سری وزارت بگرده.اون کتاب فقط کمی از زندگی من رو نوشته و بخاطر همین این اطلاعات غلط رو به شما داده.دوشیزه گرنجر من این بار به خاطر اینکه دختر باهوشی هستی به کسی چیزی نمی گم ولی اگه بفهمم که شما وارد اونجا شدید تمومه.
هرمیون در حالی که شادی دوباره به وجودش بر می گشت با شوق فراوان گفت:
_قسم می خورم نزارم آقای مانچ متشکرم. :grin: :grin: :lol2:
و با خوشحالی به طرف درختی که اعضای گروه کنار آن ایستاده بودند برگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1385 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون هر چه فکر کرد، دید که نمی تواند قبول کند کاری که از او خواسته اند را به انجام برساند. پس باید فکر دیگری میکرد. اما چه؟
هرمیون با خود گفت باید یه درسی به آلیشیا در ابتدا بدهد تا دیگر به یک عضو قدیمی به این صورت توهین نکند. در ذهنش راه های زیادی رفت و مطالب زیادی را بررسی کرد ولی هیچ کدام آن نظریه دلخواه او نبود!
ساعت ها تنها گوشه ایی به دور سایر افراد نشست و فکر کرد. هم رفتن به تالار اسلیتیرین ذهن او را که روزی خود افراد را از این کار منع می کرد به خود مشغول کرده بود و هم راه حلی که به وسیله آن بتواند پوز آن هایی که تصور می کردند او توانی اش را از دست داده به خاک بمالد.
ولی تا آن زمان که نتوانسته بود چاره ایی بیاندیشد!
در سویی دیگر همه نشسته بودند و در حالی که قهوه می نوشیدند در مورد همین مسأله با یک دیگر بحث می کردند. آن ها با خود فکر می کردند که آیا هرمیون می تواند؟ یا چه کسی می تواند آن ها را یاری کند!
هرمیون تصمیم گرفت که در مورد اریک مانچ تحقیق کند! شاید از این لحاظ می توانست نقطه ضعفی از او پیدا کند و بتواند ورد را از او بگیرد. پس به راه افتاد. در میان کتاب ها کتاب هایی در مورد کارکنان وزارت خانه و اطلاعاتی در مورد آن ها را یافت و شروع کرد به گشتن! اما قبل از اینکه کار خود را شروع کند، کتاب به او گفت:
_ببینم تو هم اطلاعات در مورد اریک مانچ می خوای؟
هرمیون با تعجب به او نگریست. از او پرسید:
_مگه کسی دیگه ایی هم اینو می خواست؟
_آره، یه دختر بود که گفت این اطلاعات براش خیلی مهمه!
هرمیون در تعجب فرو رفت! یعنی آن دختر از گروه خودشان بود یا از گروهی دیگر! آیا او هم مانند او اطلاعات را برای بدست آوردن ورد می خواست یا مطلبی دیگر در کار بود!
هرمیون از کتاب خواست تا برایش شرح دهد که دختر چه اطلاعاتی را از او گرفته است و کتاب پس از دادن هر چه که لازم بود خاموش شد و هرمیون را در میان بهت و ناباوری رها کرد.
با سرعت به سوی تالار گریف به راه افتاد. در مقابل مجسمه بانوی چاق ایستاده بود و می خواست با گفتن ورد وارد شود که صدایی او را به طرف خود کشاند:
_هرمیون! من فهمیدم باید چی کار کنیم!
هرمیون دید که دختری دوان دوان به سوی او می آید:
_اوه سارا! تو اینجا چی کار میکنی؟ ببینم مگه تو هم از مسئله با خبر شدی؟
سارا در حالی که نفس نفس می زد در کنار او ایستاد و گفت:
_آره! مگه میشه من از اتفاقی به این مهمی بی خبر بمونم؟ راستش من تونستم از کتاب خونه در مورد اریک مانچ یه اطلاعاتی پیدا کنم!
هرمیون نفسی کشید و گفت:
_پس تو بودی که اون کتاب در موردش حرف می زد آره؟
سارا با تعجب به او نگریست و گفت:
_مگه تو هم کتابخونه بودی؟
_آره الان دارم از اونجا میام! فکر می کنم حالا دیگه دو تامون بدونیم که اریک مانچ یه چیزی از نسل خون آشاماست و باید هر روز خون بنوشه! پس بهتره حالا بقیه رو هم خبر کنیم!
و با این فکر هر دو وارد تالار شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!