هنوز آپاراتشون خشك نشده كه ايگور مياد پشت رداي آرامينتا پناه ميگيره.
آرامينتا: اينجا چه خبره؟
- اون مي خواد منو بكشه! خودش اينو گفت!!
- پيتر..ا...يعني آرامينتا اون دروغ ميگه..!!
- هر دوتاتون خفه شيد ببينم! من اينو نميگم...اينارو ميگم!
و به جمعيت محفلي اشاره مي كنه كه بر و بر دارن اونارو نگاه مي كنن. در اين بين چهره ي استرجس( كه مشخص نيست چجوري از اين جا سر در آورد يا بود!) از همه روشن تر و نوراني تر بود.
با خنده اي شيرين و پليد رو به سه مرگخوار كرد:
- به به...ما براي دزدينتون قرار بود بياييم خانه ريدل...ولي خوشحالم كه خودتون اومدين...بگيرينشون!
و همزان همه جا پر شد از نور هاي رنگارنگ، صداي جيغ و داد و سيلي زدن و مشت پرت كردن(!) و انواع اقسام ديگه!
- وايستين ببينم! ما به سمت كي داريم طلسم مي فرستيم!؟
ملت محفلي: مرگخوارا!
اما در نگاهي سريع مشخص شد كه هيچ مرگخواري در اتاق نيست!!
پادگان نظامي
يكي از اتاق هاي مجهول الحال!**
- اوف...خوب تونيستيم در...ا...
بليز با ديدن برق! چشماي آرامينتا حرفش رو نيمه تموم گذاشت.
- خوب كدوم يكي از شما دو تا قراره براي من توضيح بده چرا ما وسط يه مشت محفلي آپارات كرديم؟
بليز و ايگور:
- خوب الان وقتش نيست! وقتي برگشتيم در موردش صحبت مي كنيم. حالا...ايگور تو ميري اين طرف(سمت چپ) و بليز تو هم اين طرف( سمت راست) وايي به حالتون اگر چيزي پيدا نكنين و به دردسر ببيفتين!!
پادگان نظامي
يك از اتاق هاي مجهول الحال دگر**
محفليا روي زمين نشسته بودن و داشتن با بيچارگي همديگه رو نگاه مي كردن.(نكته: هدويگ روي لبه ي يكي از پنجره ها نشسته بود!)
اگر جلوي مرگخوارا رو نمي گرفتن ديگه كارشون تموم بود.
- هي...من يه چيزي پيدا كردم!
نگاه همه به طرف سارا برگشت كه با لبخندي مليح و نگاهي مغرورانه جلوي يك وسيله ي ماگلي نشسته بود!
- ببينين اين لپ تابه. موقع مبارزه من تونستم به لباس هر كدوم از مرگخوارا يه ردياب وصل كنم و حالا با استفاده از ارتباطات ماهواره اي ردشونو هر جاي پادگان كه باشن پيدا مي كنم!
ملت محفلي:
- خيلي خوب...به زبان ساده تر اينكه من مي دونم اونا كجان...و مي دونم كه مي تونيم چه بلايي سرشون بياريم

اووووه....ردیاب؟ جالبه ولی اگه از یه وسیله جادویی استفاده می کردی فکر می کنم بهتر بود!در کل پست خوبی بود....و ادامه دادنش راحته
4 از 5
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








که ناگهان پادی وارد میشه .
خوب عزیزم ، خوشگلم .... بنال ببینم چی میگی !
شکلک رو حرومت می کردم .
چو تو چرا اینقدر سریع شاکی میشی ؟ 
نمی دونم چرا !
...... پادی بیچاره که دیگه هم تعجب کرده بود و هم از درد به خودش می نالید گفت : این صحنه تو متن نبود ! 
)گفت:
؟