جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1386 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف کلاس تاریخ

وقتی برای اولین بار به موزه ی تاریخ جادوگری رفته بودم تنها کسی که به نظرم آشنا می آمد جسیکا بود.رفتم جلو و گفتم:سلام خانم،شما جسیکا نیستید؟؟؟
حسیکا که انگار تعجب کرده بود بالا پرید.انگار او هم می توانست دوست قدیمی اش را حس کند.
_تو این جا چی کار می کنی؟؟
_خب تو چی؟؟؟؟!!!
جسیکا ادامه داد:من نگهبان این جا شدم.خیلی جای خوبیه.بیا تا گرامیلا رو ببینی.
همه ی اشیا زنده بودند.یکدفعه صدای میمون مانند از پشت پردفت گفت:این ور رو نگا کن خوشگله.
و سپس کیک شاتوت به صورت مبارک پردفوت برخورد کرد
پرد با صدای خفه ای در حالی که خامه ها را از رو صورتش پاک می کرد گت:این کار کی بود؟
_میمون های مینیاتوری!خیلی بی ادبن.
وقتی جلو تر می رفتند پردفوت دسته ای از جاوگران کوچکی را نشان داد که داشتند روی معجونی کار می کردند.
_اون ها سازنده های معجون مرکب هستند؟
_آره.اما ما از روشون ظاهر کردیم.نگران نباش همون موش ها هستند.
دهان پردفوت از شدت هیجان خشک شده بود.جسیکا پرد را به سم اتاقی با سقف بلند دعوت کرد.جسی با نوک آرنجش به کر پرد زد و آرام گفت:به نگهبانان فرعون سلام کن.
تالار به طور کامل از طلا پوشیده شده بود.توجه پرد به سمتی حلب شد که گروهی از جادوگران مصر باستان داشتند چوب دستی ای را تراش می دادند.
فرعون نیز بر آنان نظارت داشت!
جسیکا صدایش را صاف کرد و با احترام خاصی گفت :این هم مرلین بزرگ.
مرلین به همه لبخند میزد و در عین حال به ریشش دست می کشید.

پرد گفت:جسی مطمئنی که این شغل رو دوست داری؟؟؟!!!
و جسیکا گفت:آره چرا که نه!می خوای بریم پیش میمون های...
_نه می دونم.نمی خواد.امیدوارم دوباره همدیگر رو ببینیم.

حسیکا گفت:برای خروج باید اول به راست پ،بعد به چپ ،بعدش هم به سمت سرخ پوست های مناطق مالی بری اون وقت درب خروحی نمایان میشه.

و پرد به راهش ادامه داد....
---------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
پست چهارم ماموریت گروه دو( محفل ققنوس):
****************************
( ای فایرنز خدا بگم چکارت کنه نمیدونم چی بنویسم. چکش)
****************************
و شروع به حبت با یکی از ارواح درون آفتابه کرد
همه محفلی ها با تعجب به مرلین نگاه میکردن که کلمات نامفهومی از دهانش خارج میشد
بالاخره مرلین لوله آفتابه را از گوشش خارج کرد و رو به بقیه گفت: خب دیگه کوچلو ها بهتره برن خونتون موزه تعطیل شده
هری : ولی ما تا اون افتابه رو با خودمون نبریم هیچ جا نمیریم فهمیدی
مرلین : پس من مجبورم سالازار رو صدا کنم. سالی ....سالی...
بله مایکِلا... او ببخشید جناب مرلین
مرلین : اینها به آفتابه من حمله کردند و می خوان اونو بدزدند.
سالازار به سمت اعضای محفل برگشت و گفت: اینا.....
مرلین : بله
سالازار : ببین بچه ها بهتره برین بیرون شم اینجا هیچی نمیتونید بدزدید. منو مجبور به اجرای طلسم به روی شما نکنید
هری خواست حرفی بزند که لارتن سقلمه ایی به اون زد و گفت : بهتره بریم قلعه مرموز لندن
و دوباره برمیگردیم باید یه فکر اساسی بکنیم ولی فایرنز ساکت نماند و رو به سالازار گفت: هی سالی تو برو کنار وگرنه با یه جفتک دوباره میکشمت
سالازار خنده ایی شیطانی کرد و گفت: ببین خر باهوش(فایرنز) خودتو اون مار عینکی ( هری ) و اون آبنبات نارنجی ( لارتن) و اون بزغاله ( ویکتور) رو یکی میکنیم ها...بهرته زود برین
و بعد از این ماجرا همه به سمت در خروج میروند
خارج از موزه:
هری : خب بچه ها همینجا میشینیم تا شب بشه
ویکتور: نه... میریم قلعه مرموز لندن
و دوباره میایم
پرفسور کوییرل: خب بچه ها من دیگه میرم بای
فایرنز: اخه ما چرا باید بریم اونجا؟
لارتن: برا اینکه یه یه معجون رو گیر بیاریم تا بتونیم از اون برای گیر آوردن آفتابه استفاده کنیم.... ولی فایرنز خدایی این سالازار چه اسم قشنگی روت گذاشت خر باهوش
فایرنز که از این تیکه اصلاً خوشش نیومده بود یه جفتکی به شکم لارتن زد که همه دل و روده لارتن توی حلقش جا گرفت
الیور: بسه دیگه یالا بریم من رفتم واسه آپارات اینو گفت و یک صدای پاق ازخودش تولید کرد
پاق....پاق ....پاق....پاق

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پست سوم گروه دوم ماموریت محفل ققنوس:

در سالن اصلی موزه سکوت حکمفرما بود که ناگهان صدای چند آپارات در فضای سالن پیچید:
- پاق! - پاق! - پاق!
- پاق! - پاق! - پاق!

- چه خبره آخه؟ ناسلامتی اینجا موزه است. کدوم بی فرهنگ بی تمدن خون کثیفی داره توی موزه حباب میترکونه؟
این صدای سالازار اسلایترین بود که یه منوی مدیریتی جیبی تو دستش گرفته بود و از یکی از راهروها به سمت سالن اصلی میومد. اما وقتی به سالن اصلی رسید هیچکس رو ندید.
- هیچکس؟ ... هیچکس؟ کجایی بابام؟ قایم شدی؟
- من اینجام جناب سالازار امری داشتین؟
- نه هیچکس گلم برو به کارت برس، ندیدمت کمی نگرانت شدم.

تو راهروی دیگه موزه هری پاتر و دوستاش داشتن به سمت قسمت اشیاء تاریخی دوره قرون وسطی می رفتن.
- تالاق تولوق ... تالاق تولوق ... تالاق تولوق.
- این صدای پای کدوم الاغیه؟ الان تلافی این سردردم رو سرت خال میکنم ها! بس کن دیگه.
همه برگشتن و به فایرنز که مثل اسب پشت سرشون میومد خیره نگاه کردن.
- خب چیکار کنم؟ این نعلای من برای راه رفتن روی سنگای صاف موزه ساخته نشدن.
- خب آی کیو، از پات درآرشون.
فایرنز خنده ابلهانه‌ای کرد و شروع کرد به جدا کردن نعلها از سمهاش و انداختن اونها کف موزه:
- جرینگ ... جیرینگ ... جیرینگ ... جیرینگ.
- خوب دیگه صدا نمیدن.
- دیگه نیازی هم نیست صدا بدن. همه موزه خبردار شد.
هری به سمت فایرنز حمله کرد ولی لارتن و لوییس دستاش رو گرفتن و سعی کردن آرومش کنن:
- من بالاخره یه بلایی سر تو میارم. هالا ببین. من از تو سانتورترش رو هم آدم کردم.
- چی شده هری؟ شما اینجا چیکار میکنین؟
- تو اینجا چیکار میکنی کوییرل؟
- اومدم هاگزمید یه دستار نو بخرم، یه عده آدم مشکوک منو تعقیب کردن، من هم فرار کردم اومدم توی موزه ولی اونا بازم دنبالم اومدن.
- خوب دیگه وراجی بسه ما باید بریم آفتابه مرلین رو برداریم و روح داخل اون رو نابود کنیم. همه دنبال من بیاین.

گروه این بار در سکوت کامل به انتهای راهرو نزدیک میشدن و آفتابه طلایی مرلین درست در مقابلشون قرار گرفته بود. دیگه چیزی نمونده بود و تا چند قدم دیگه به آفتابه میرسیدن که یه مرتبه روح مرلین در کنار آفتابه ظاهر شد
- به جون نوادگانم اگه بذارم دس به آفتابم بزنین. هرکی دس به آفتابه من بزنه سالازار رو خبر می کنم، با منوی مدیریتی دمار از روزگارش در بیاره.
گروه که خودشون رو در آستانه حذف شناسه میدیدن جرات نزدیک شدن به آفتابه رو نداشتن. اما فایرنز که این چیزا حالیش نبود که! مثل سانتور پرید طرف آفتابه مرلین و اون رو از جاش بلند کرد. ناگهان آژیر خطر موزه با صدای کر کننده ای به کار افتاد و همه افراد گوشهاشون رو گرفتن. فایرنز هم که به سروصدا عادت نداشت، آفتابه رو ول کرد و گوشهاش رو گرفت. آفتابه مرلین که بین زمین و هوا مونده بود در حال افتادن روی زمین بود که یه مرتیه همه چیز حرکت آهسته شد و مرلین و هری پاتر با یه تریپ ماتریکسی شیرجه زدن برای گرفتن آفتابه. مرلین که دید همه چیز حرکت آهسته شده نامردی کرد و خودش با حرکت عادی پرید جلو و آفتابه رو روی هوا گرفت. هری که ول‌کن ماجرا نبود کش تنبون مرلین (زمان مرلین هنوز شلور و کمربند اختراع نشده بود) رو گرفت و کشید. مرلین هم آفتابه رو بیخیال شد و ناموس رو (یعنی کش تنبون رو) دو دستی چسبید. کوییرل موقع خودش رو رسوند و لوله آفتابه رو توی هوا گرفت. اما ناگهان لرزه شدیدی تمام بدنش رو لرزوند.
- ایول بلرزون، بلرزون، بلرزون ... ها ماشالا بجنبون اون لامذبو! ایول کوییرل.
- شما چی میگین؟ من آفتابم رو گذاشته بودم رو ویبره. یکی از ارواح اسیر داخل اون داره تماس میگیره.

مرلین این رو گفت و آفتابه رو از کوییرل گرفت و گذاشت در گوشش...........................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فایرنز در 1386/4/22 1:22:09
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1386 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
_ این یکی رو که هم اکنون مشاهده میکنید ، متعلق به جد جد من هستش.
پاتر اعظم با دست به یک تیکه سنگ که در وسطش ، دقیقاً بر لبه اش یک فرو رفتگی بود اشاره کرد.
مدیران حدس زدند که یک دستگاه اعدام مشنگی باشه!

پاتر اعظم ادامه داد : این یک وسیله حذف شناسه بوده . به دلیل اینکه سر شناسه جد جد مالدبر با این وسیله از جا کنده شد به اینجا آورده شده همچنین این وسیله برای ادب کردن آدم حذ.. آدمای بد به کار میره!

دوباره دو گروه در تالار موزه تاریخ جادوگری که پارکت شده بود و دیوار هایش برق افتاده بود حرکت کردند که دوباره با توقف پاتر اعظم که جلوی آنها راه میرفت ایستادند.

پاتر در حالی که هاله ای نورانی دور سرش را فرا گرفته بود ( آرایه اغراق) به یک گاو آهن بزرگ و سنگی اشاره کرد وو خطاب به دو گروهی که هم اکنون به هم دیگر چشم غره میرفتند گفت : این وسیله بلاک کردنه که در دویس سال قبل از میلاد پاتر بزرگ به وجود اومده البته دیگه کاربردی نداره و از وسایل پیشرفته تری برای این منظور استفاده می کنیم!

و نگاهی به ساعتش کرد و گفت : خوب ! ما دقیقاً دو ساعت دیگه هم وقت داریم!بهتره به طرف جایی بریم که مومیایی مدیران سال ها پیش در اونجا قرار داره!

جمع مدیران :

جمع ممد های حذبی :

اما هر طور که شد ، به طرف موزه اجساد مومیایی شده حرکت کردند.

کمی بعد
ملت حذبی و مدیران در کنار یکدیگر حرکت می کردند.
مدیران که با کت و شلوار های مرتب و تمیز و نیز سر و صورتی آراسته ، شمرده شمرده قدم بر می داشتند و در طرف دیگر هم سیاهی لشکر حذبی ، با شلوار های کردی و دستمال های یزدی و " اخ توف " کنان در کنارشان حرکت می کردند!

پاتر اعظم ، این بار به سمت چپ پیچید و به یک تابوت اشاره کرد که یک مومیایی قد بلند در آن قرار داشت.

_ این اولین مدیریه که جد جد جد پدر بزرگم یعنی هری سلازمنو پاترونویس انتخابش کرد . اسمش مشخص نیست ولی گویند که یک عمامه دور جسدش پیدا کردن و کالبد شناسان میگویند ایشان اولین موسس خاندان کوئیریل اینا بودنهمچنین در کتاب مقدس "پاتر"اشاره شده که وی ، اولین کسی بوده که در دنیا ، اعم از مشنگی ، جادوگری ، حیوانی و غیره که مدرسه طلبگی رو راه انداخته!

با گفتن این جملات تمامی افراد حاضر به کوئیریل نگاه کردند.
هیچ شادیی از خودش بروز نمی داد ولی میشد شادمانی و غرور را در چشمانش که برق میزد را به آشکاری حس کرد.

پاتر : خوب حالا باید بریم سمت بع... وای نه!

ملت مدیران : ارباب ! ارباب! چه شد؟الهی فداتون بشم ! قربونتم بشم ! الهی بمیرم واسه شکل ماهتون!چی شد؟

پاتر اعظم بدون هیچ توجهی به مدیران گفت : وایی نه!من الان باید برم مسابقه فن فیکشن نویسی رو اجرا کنم!منتظرمن ! دو ساعت بیشتر طولش نمیدم... بچه های خوبی باشید.

ملت:

بلافاصله بعد از این جمله که توسط هری پاتر گفته شد ، وی غیب شد.

سرژ در حالی که شاخ و شونه میکشید خطاب به مدیران گفت : اووووووووو!ببینم حالا هم کاری میتونین بکنین!
سالازار اسلایترین : فکر کردین!
و منوی کوچک مدیریت را از جیبشان بیرون آوردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1386 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دو گروه در دو طرف مقر حذب مات و مبهوت ایستاده بودند و به صحبت های چند ثانیه قبل پاتر بزرگ فکر میکردند. آیا پاتر بزرگ احتیاج به دیداری با دکتر حسن مصطفی داشت؟!!

ناگهان یکی از ممدهای حذب به صورت جوگیزری بیل خودش رو بلند میکنه و بر اثر این حرکت بقیه ی ممدهای حذب هم جریحه دار میشن و شروع به شعار دادن میکنن!

-مرگ بر مدیر!
-مرگ بر بارون!
-بشمار!
-Down With Webmaster!!(این ممد خارجیشون بود!)


پاتر بزرگ که این حرکت ممدهای حذب رو میبینه سریعا بشکنی میزنه و ممدها حذف میشن!!

پاتر: بدون هیچ حرفی فردا همگی دم در مقر حذب جمع میشید تا اتوبوس بیاد دنبالتون!...این یه دستوره!

چند عدد گدازه از پاتر به سمت ملت پرتاب میشه! و ملت به حالت گرخش از محل مذکور دور میشن تا فردا به یک سفر علمی-تاریخی-فرهنگی برن!




-فردا-
-ساعت 8 صبح-


ملت حذب در جلوی مقرشون جمع شدن و به طرز عجیبی دوباره تعداد حذبی ها زیاد شده!

ققی: سرژ اینارو از کجا آوردی؟
سرژ: اینارو دیدم سر کوچه داشتن بیل میزدن...یه سری جاسم هستن...گفتم بیان که اگر درگیری ای پیش اومد کم نیاریم!
ققی: درسته حتما پیش میاد!


لحظه ای بعد یک خودروی آخرین سیستم جلوی مقر حذب ترمز میکنه...راننده به سمت درهای خودرو میره و اونارو باز میکنه و مدیران از ماشین خارج میشن!(نکته شفاف سازی: این نشان از رفاه بالای مدیرانه که حاصل خورده شدن پول بیت الماله!!)

جاسم های حذب در این لحظه با حالت خوفناکی به مدیران نگاه میکنند تا اونهارو تضعیف روحیه کنن اما مدیران با خونسردی کامل به اونها نگاه میکنن!(نکته شفاف سازی: این نشان از تثبیت جایگاه مدیرانه که ناشی از دستمال های اسکاور میباشد!!!!)


-پس آتشفشان کو؟!
-چرا زلزله نمیاد؟!
-خدای من...پس کجایی تو؟!


ناگهان از آسمان نوری تابیده میشه و پاتر بزرگ در حالی که فوران میکرد بر روی زمین نازل میشه!

پاتر: خب سوار شین!

سپس بشکنی میزنه و اتوبوسی جادویی ظاهر میشه!



-نیم ساعت بعد-
-موزه جادو و تاریخ جادوگری-

پاتر: خب...اینی که میبینین اولین منوی مدیریت تاریخ بوده که پس از مرگ جد من به موزه واگذار شد!


ملت به چیزی در داخل محوطه ای شیشه ای نگاه میکنن..
یک قطعه سنگ مستطیل شکل به طول 5 متر در داخل محوطه قرار داره!!

یکی از اعضای حذب: آقا میشه طرز کارشو بگین؟!
پاتر: ساکت باش حرف نزن جوجه!...من خودم آتشفشانم...من زلزله ام...من خدای رولم...تو هیچی نیستی!...جد من با این منوی مدیریت تو و امثال تورو سوسک میکرده!...الانم من اگر بخوام تورو از روزگار محو میکنم!...تو....

در این لحظه کوییرل به سمت پاتر میاد و چیزی رو در گوشش زمزمه میکنه...ناگهان پاتر خاموش میشه!

پاتر رو به عضو حذب: بله عزیزم چرا که نه!...قشنگ برات توضیح میدم!...جد من در گذشته برای راه انداختن کار اعضای حذب این رو استفاده میکرده...منم برای آشتی دادن شما مدیران و حذبی ها از منوی مدیریت خودم استفاده میکنم...میگی نه؟...خب پس بزار یه چشمه برات بیام!


پاتر در یک حرکت انتحاری دستی به داخل شلوارش میکنه و یه منوی مدیریت کوچیک رو در میاره!

پاتر: به اندازش نگاه نکن...خیلی کارایی داره...بیا مثلا الان میتونی به مدت دو دقیقه مدیر باشی!

ناگهان عضو حذب به سمت شلوارش نگاه میکنه و بعد دستی به داخل شلوارش میکنه و منوی مدیریت رو پیدا میکنه و شروع میکنه به ور رفتن باهاش!

پاتر: بله دوستان...مدیران میتونن به همه کمک کنن...بریم جسم تاریخی بعدی رو نگاه کنیم!

------------------------------------------------------------------------------
انقدر ننوشتم هر چی قالب مالب نمایشنامه ای بوده یادم رفته!...باید بیشتر بنویسم...الان شرمنده که سریع پستو زدم اصلا روش فکر نکردم...ایشاالله باشه برای پست های بعدی در روزهای آتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1386 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول:با سلام خدمت ناظرین محترم دهکده هاگزمید.
خیلی وقت بود که تو این تاپیک پستی نخورده بود ، گفتم یک موضوع جدید راه بندازم.
0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0

در یک شب خوف ناک!خوابگاه وبمستران!
هری پاتر ، در خواب غطی زد کمی ابروهایش در هم رفت.
خواب دهشتناکی میدید.

عزرائیل در حالی که یک داس بزرگ بر دست داشت جلویش خنده های شیطانی میزد و خطاب به وی می گفت : ای پاتر!واقعاً سایتت کسل شده! توش همش دعوای حذب و مدیرانته!نمیخوای این وضع رو سر و سمان بدی؟!باید به مجازاتت برسی! مرگ در انتظارته!
پ
اتر که سگرمه هایش در هم فرو رفته بود ، با صدایی که میشد ترس را در آن به وضوح دید ، خطاب به عزرائیل گفت : باشه ... باشه ... تو بردی ولی جای این بحث که اینجا نیست! الان دقیقاً همین بحث تو خوابگاه مدیرانه!ولی دیدم تهدیدت جدیه ! اینطور نیست؟
عزرائیل فقط به علامت تصدیق ، سری تکان داد!

_ خوب پس به من یک مهلت کوچولو بده!من میدونم چجوری این حذبی ها و مدیران رو با هم دوست کنم!فقط یک فرصت بهم بده!
_ فقط یک فرصت نه چندان طولانی بهت دادم ، فقط دو روز!بعد دو روز حذبی ها و مدیران با هم دوست شده باشند! فهمیدی؟
و با یک حرکت ناگهانی غیب شد!

بلافاصله هری ، با صورتی که غرق در عرق بود ، از خواب پرید.
نفس هایش به شماره افتاده بود و سرش درد می کرد.باید آشتیشون بدم!

فردای آن روز
هری پاتر ، یک بوق میزنه تو انجمن مدیران و ناظران و بعد یک شیپور میزنه تو حذب لیبرات که ملت جمع بشن.

کمی بعد
پاتر ، در حالی که بر روی یک سکو در جلوی ملت حذبی که در سمت راست با لانچیکو و شمشیر های برهنه و در سمت چپ که مدیران با کلاشینکوف و وینچستر و کلاش نشستهبوده و به حزبی ها چپ چپ نگاه می کردند ایستاده بود ، خطاب به آنها گفت : خوب دوستان من! دیشب خوابی دیدم که من رو متحول کرد و تصمیم بر آن گرفتم که شما دو گروه را با یکدیگر آشتی دهم!

ملت ابتدا و بعد
اما هری انگار فکر اینجا رو هم کرده بود!

_ اگه شما به همین وضع ادامه دهید ، من تا دو روز دیگه از بین میرم و سایت ول میشه و طولی نمیکشه که سایت ول میشه به امون خدا!من تصمیم گرفتم که با هزینه خودم شما رو به یک اردوی دو روزه به موزه تاریخ جادو و جادوگری بفرستم تا بلکه با یکدیگر آشتی کنید.باتشکر!ختم جلسه!

0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0
داستان اصلی:دو گروه حذب و مدیران برای یک اردوی دو روزه به موزه میرن اما نمیدونن که تو موزه چه اتفاقاتی براشون پیش میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1386 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت محفل
برای اطلاع کامل از داستان به تاپیک وزارتخانه سحر و جادو مراجعه شود
این داستان در این تاپیک ادامه دیگری ندارد

- ارباب کی میریم؟؟؟
- 10 دقیقه دیگه
- هتل جادوگران آماده است؟؟؟
- آره کاملا اتاق هم رزرو شده.
- وسایلمون هم ببریم؟؟
- نه ابله مگه میخوایم بمونیم؟؟؟ برای برداشتن وسایل موزه میریم
صدای لرد و بلیز در اتاق می پیچید و پژواک را به گوش آنها بر میگرداند پس از گذشت 5 دقیقه بلا وارد شد و گفت: ارباب همه چی آماده است. بریم
بلیز بلند شد و به سوی در رفت آنگاه در را باز کرد ومنتظر خروج اربابش شد
10 دقیقه بعد
بلیز همچنان منتظر خروج اربابش است
- بلیز چرا نمیای؟؟؟؟ در اتاقم رو چرا نمیبندی؟؟
- منتظر شمام
- من که بیرونم
بلیز رو به ولدی که خارج دره:
بلیز من من کنان گفت:شما الان تو... بیرون
- بلا این رو به لیست اضافه کن منو مسخره میکنی؟؟؟؟
بلیز به این صورت گفت: نه به جون شما
- چی جون منو قسم میخوری؟؟؟ بلا اینم اضافه کن
بلیز:
مرگخوارها:
در همین حین بلیز با یک اردنگی پرتاب میشه بیرون و در که فنرش از شدت فشار دستان بلیز در رفته پرواز میکنه و برروی ایگور که از شدت خنده در حال مرگه فرود میاد
ایگور: تصویر تغییر اندازه داده شده
از طرفی محفلی ها که پشت دیوار خانه ریدل قایم شده بودند از دیدن این صحنه ها جوش آورده و به این صورت شدند:
بلاخره پس از گذشت 30 دقیقه مرگخوارها به راه افتادند البته قابل ذکر است وقتی راه افتادند که خانه ریدل تقریبا تبدیل به یک ماکت شده بود زیرا هیچ وسیله ای درون خانه یافت نمیشد.
محفلی ها هم به دنبال آنها راه افتادند اما صدای هدی بلافاصله آنها را متوقف کرد
- بجه ها ماندی کجاست؟؟؟
در همین حین ماندی از پنجره ی اتاق بالایی پایین اومد و همینجوری زیر لب زمزمه کرد: لعنتیا هیچی رو هم نزاشتن
استر برگشت و به این صورت گفت: کجا بودی جنابعالی؟
ماندانگاس:
استر:
پس از این حرکت ماندی به حرف اومد و گفت: خب رفته بودم چیزی بدزدم
سارا گفت: نمیگی اثر انگشت میمونه؟؟؟
اما لوپین که عاقل تر از این حرفها بود( ) یه پس گردنی زد به همه ی اعضا و خیلی آرام گفت:بابا رفتن بریم دیگه
(توضیح: البته انقدر آرام گفت که پنجره ها لرزیدند و تقریبا از ماکت خونه هم چیزی باقی نماند)
بلاخره همه ی ملت چه مرگخوار چه محفلی به دنبال هم به سوی هتل جادوگران که در مرکز شهر واقع بود رفتند. از قرار معلوم محفلی ها نیز اتاق رزرو کرده بودند چون تا وارد شدند به سوی اتاق 342 رفتند غافل از اینکه ولدی اینا در طبقه بالا و در اتاق 346 به سر میبردند.
روز بعد ولدی آرام از هتل خارج شد و به سوی موزه جادو و تاریخ جادوگری رفت مطمئنا در آنجا میتوانست وسایل زیاد و با ارزشی از پدربزرگش به دست آورد.همراه مرگخواران وارد موزه شد و به جستجو پرداخت به جستجوی علائم مار شکل سالازار اسلیترین
در اتاق محفلی ها
- خب این چرا نمیاره؟؟
این صدای سارا بود که مشغول ور رفتن با یک کامویزارد* بود. آخر آنها یک میکویزارد* بر روی لباس بلیز و یک دویزارد* بر روی لباس بلا کار گذاشته بودند تا بدون دیده شدن از درون موزه عکس دریافت کنند.
سارا برگشت و رو به سارا کرد و گفت: هدی این میکویزارد و دویزارد رو کجا نصب کردی؟؟؟؟
هدی که خودش رو زده بود به نفهمی گفت: کدوما؟؟؟ اصلا من اینا رو ندیدم تو عمرم
لوپین:
هدی:
- باشه میگم! خب دیروز خیلی گشنم بود خوردمشون
استر فریاد زد: چـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟
سپس همراه بقیه محفلی ها:
پس از 10 دقیقه
هدی:
در همان زمان ویولت گفت: خب بهتره شنل نامرئی بپوشیم و بریم تو اینجوری میتونیم حداقل با خبر بشیم و جلوشونو بگیریم.
با این حرف همه شنل های نامرئی پوشیدند و آپارات کردند.
در موزه
ولدی و مرگخواراش کلی وسایل متعلق به سالازار پیدا کرده بودند و داشتند آنها را میبردند که استر و سارا و دیگر محفلی ها وارد عمل شدند: ریداکروسوس
بلافاصله ولدی و مرگخوارهاش به سوی دیوار ها پرتاب شدند اما سنگ های پشت ولدی با برخورد ولدی آرام به داخل رفت و ناگهان 3 تا مار بزرگ از بالای سر ولدی به سوی محفلی ها هجوم بردند.
حالا آنها چه میکردند؟؟؟
ناگهان ریموس فکری به ذهنش رسید برگشت و رو به اعضا کرد و گفت: مجبوریم از طلسم فرمان استفاده کنیم تقسیم به 3 بشیم چون یک طلسم بر روی اینها تأثیر نداره
به فرمان لوپین همه همینکار را کردند و ناگهان همه مارها به سوی ولدمورت هجوم بردند.
اما ولدمورت بیکار نشست و آنها را با زبان مار به درون دیوار فرا خواند. با بسته شدن دیوار دوئل واقعی شروع شد اما افراد ولدمورت و خود او سعی نکردند و سریع غیب شدند البته همراه وسایل
سارا با خشم گفت: خب الان ما چی کار کردیم؟؟؟؟
ناگهان هدی از بالا جواب داد: بهت میگم
با تکان چوبدستی او ناگهان وسایل برگشت.
سارا و دیگر محفلی ها
استر پرسید: چی شد؟؟؟
هدی لبخند زد و گفت: وسایل تقلبی به وسیله تصویر 3 بعدی جادویی. این تصاویر تا 10 دقیقه دیگه از بین میره البته ولدی دیگه برای پیدا کردن اونها نمیاد جاهای دیگه ای هم هست باید سریع به هتل آپارات کنیم
- پـــــــــاق
صدای ظاهر شدن محفلی ها در اتاق همراه یک لبخند زیبا خبر از یک پیروزی میداد اما مأموریت هنوز تموم نشده بود
------------------------------------------------------------------------
در این تاپیک ادامه ندارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 23 دی 1385 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او که ما را اصیل پاک آفرید!




دزد اول با قیافه ای مبهوت و کف کرده به دو چشم خونین که در آن تاریکی مطلق می دید نظاره شده بود و دهن خویش را بدین شکل=>( ) باز کرده بود....
- داشتید اینجا چیکار می کردید هان؟ جرات کردید به قسمت جادوگران باستانی بیایین؟! چشمم روشن!
صدای بسیار سرد و بی روح جلوی دزد اول بود و او را به وحشت شدیدی وا داشته بود...
دزد اول: تو کی هستی...ها...با کی کار داری...آقای سوژه تاپیک رو اشتباه نیومدی یه وقت..!
- نچ..درست اومدم و تو باید بمیری...سرقت اونم تو نصفه شب...! سزای کارت مرگه..!
دزد اول به زمین افتاد و با گریه زاری به التماس کردن افتاد و گفت:
- ای بزرگوار هر موجودی هر حیوونی هر جونوری هر مزخرفی که هستی منو عفو کن...
صدا این بار با خشم پاسخ گفت:
- مزخرف تویی و اون هفت جد و آبادی و نسل اولیه ات...با کی بودی؟هان؟
دزد اول: مرا عفو بفرمایید، وجدان بد من بود....
صدا: ها...خب بگو خودشو کنترل کنه، نا سلامتی داره با روح سرگشته و حیران سالی اسلی حرف میزنه...
دزد اول: جون من خودتی؟
و چوبدستی اش را تکان داد و گفت:
- لوموس!
نوری سبز رنگی از نوک چوبدستی وی به بیرون جهید و فضا را تا حدودی روشن کرد؛ به این طرف و آن طرف خیره شد و گفت:
- پس کوشی؟کجایی؟ چرا نمی بینمت؟الو؟ کسی خونه است؟..
صدا: باهوش، من روحم خیر سرم...
دزد اول: ئه...دروغگو ما خودمون تو تالار گریف یه روح داشته بیدم قبلا نیک بی کله بود..اونو می شد دید...داری دروغ میگی..
صدا: من فرق دارم...اینقدر رو اعصاب من راه نرو..میزنمت می کشمت ها...زود باش زیر میزی رو رد کن بیاد بذارم نفس بکشی..
دزد اول: خیر سرمون اومدیم دزدی کنیم تازه یه چی هم بدهکار شدیم!
دست در جیبش کرد و زیر میزی رو بیرون کشید، و به سمت هوا برد:
- بیا بگیر؛ دستت کجائه؟ من همین 2 سیکل رو دارم...بعدا حساب می کنیم..بزن به حساب..
صدا: مگه اومدی سوپر که بزنم بخ حسابت...خیلی خوب..بذار تو کفشام..اونهاش سمت راستته...
دزد به سمت راستش خیره شد و کفش های کهنه سالی اسلی را دید، به سمتش رفت، دو سیکل را درون آنها می انداخت که صدایی ویژژژژژژژژژ مانندی وی را از این کار وا داشت...

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1385/10/23 20:44:20
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 23 دی 1385 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هووومک...این تاپیکه خودش دست کمی از موزه نداشت...باستانی بود...دیگه از اون ته ته ها آوردمش!
----------------------------------------------------------------------------------
گومپ...
-اهه اهه اهه اهه (سرفه)
-اینجا چه خاکی گرفته!مطمئنی چیز بدرد بخوری توش هست؟
دو نفر فرد سیاه پوش در حالی که در اصلی موزه رو که به زمین افتاده بود به کناری میزدند وارد تالار موزه شدند...
آن دو نفر که ظاهرا دزد نیز تشریف داشتند به دنبال چیز بدرد بخوری تالار رو از نظر گذروندن
دزد اول که کمی غوز داشت به دزد دوم گفت:هی رفیق نقشه رو بده تا ببینیم چی به چیه!
دزد دوم که کمی بیشتر غوز داشت به دزد اول گفت:نقشه دیگه چه خریه؟نکنه منظورت نگهبانه!
دزد اول یه پسگرنی خفنگ به سر دزد دوم میزنه...
-همون کاغذ خط خطیه بی شعور...
-هاااا دفتر نقاشیتو میخوای؟چرا زودتر نگفتی
دزد دوم کاغذ کثیف و طبق گفته ی دزد اول خط خطیی رو در میاره...
دزد اول به دقت کاغذ رو نگاه می کنه...
-اول باید بریم به سمت اشیای عتیقه!اونجا خوب میتونیم کاسبی کنیم
---------------------
در راه...
-دزد اول جان یه سئوالی داشتم!بگم نمیزنی
-نه بگو دزد دوم عزیز...
-چرا اینجا انقدر گلدون گذاشتن؟اونم گلدونای رنگ و رو رفته؟
-اونا گلدون نیستن عزیزم...اونا فنجونای چایی غول های غار نشینن
-------------------
تالار اشیای عتیقه...
دزد اول به دقت به سمتی یکی از اشیا میره...
جیزززززززز
-آخ طلسم گرفتم...به گمونم طلسم سه فاز بود ...چوبدستی بده بابا!
دزد دوم چوبدستی دزد اول رو بهش میده و میره توی اتاق گشت و گذار کنه...
دزد اول داره با خودش کلنجار میره و پس از مدت طولانی موفق میشه طلسم رو از بین ببره...
دزد اول:اوفییییییییش...نزدیک بودا(چی نزدیک بود!)
ناگهان از ته تالار فریادی شنیده میشه...دزد اول به سرعت به سمت صدا میره تا ببینه چی شده...
دزد اول با بدن خشک شده ی دزد دوم که جلوی در ورودی تالار دیگری بود روبرو میشه...دزد اول تابلوی بالای در رو میخونه:تالار شخصیت های باستانی جادوگران!
دزد در حالی که در کف قرار گرفته بود نگاهی به داخل تالار میندازه
-ماااااااااااااااااااا
-موها ها ها ها
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1385 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کفش سالی : ارزشی ها ، خانه ریدلی که یه سونا نداره ... من نمیدونم آخه ای ولدی خسیس ، نمیتونی دو زار پول بدی تا این ملت مرگخوار یه حموم برن ؟
بلا مدتها بود که از انجا دور شده بود با این حال کفش سالازار کبیر همچنان در حال هارت و پورت کردن بود . لارا و شون که سر از پا نمیشناختند به کفش نزدیک شدند .
لارا : اره خودشه ، کفش سالازار کبیره !!!
شون : خدایا باورم نمیشه بیا ماچت کنم !:bigkiss:
کفش که با دیدن صاحبان موزه بلا رو از یاد برده بود گفت :
- پس میخواستی کفش کریچر باشم ؟ آره خودمم . شون عزیز خودتو کنترل کن ! نه بی خیل کنترل ، یالا به کفش سالازار احترام بگذارید !
لارا و شون سبیل
شون : فکر میکنم بهتره دوباره به جای اصلیش ببریم و موزه رو فعال کنیم .
در راه
لارا و شون و سبیل داشتند از این سمت موزه به اون سمت موزه میرفتند . لارا آروم در هوا بو کشید .
- شون این بو از کجا میاد ؟
شون هم مانند لارا بویی کشید و سریعا قیافش پژمرده شد .
شون : اه اه اه چه بوی بدیه ! این بو از کجا میاد ؟ از بوی پای گراوپی هم بدتره
هر سه به اطراف نگاه کردن .
سبیل در حالی که به کفشه خیره شده بود گفت :
- این بوئه از این کفشه نیست ؟
کفشه : شاید آخه ولدی یه بار منو پوشید ! عجب پای بد بویی هم داشت !
ملت چند لحظه پلک زدند و به هم نگاه کردند . بو نیز لحظه به لحظه شدیدتر میشد .
لارا : این بوئه غیر قابل تحمله !
بلافاصله سبیل چند ورد رو به سمت کفشه فرستاد اما بو متوقف نشد .
کفشه : فکر میکنم این ولدی تا به حال پاشو نشسته به هر حال شرمنده اخلاق ورزشیتون باید یه جوری منو تحمل کنین
سه همکار در حالی که به حالت خفگی دراومده بودند با نا امیدی به هم نگاه کردند .
لارا : فکر کنم باید به فرمانده دالاهوف خبر بدیم زنگ بزنه آتش نشانی .
ناگهان شون روی زمین نشست و شروع به دراوردن کفشش کرد .
لارا و سبیل
لارا : داری چی کار میکنی ؟
شون در حالی که کفششو در میاورد گفت :
- هیچی میرم این کفش سالازار رو میدم به خانه ریدل به ولدی تقدیم میکنم اینجوری داریم خفه میشیم . سبیل بپر برو یکم این کفشمو خاکیش کن جای کفش سالازار کبیر بزار توی ویترین ، کسی نمیفهمه !
سبیل و لارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!