شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نکته: اعضای جدید که خواهان وارد شدن به ایفای نقش هستند میتوانند برای شرکت در مرحله ی اول ورود به ایفای نقش در این تاپیک فعلا از کلمات موجود استفاده بکنند تا کلمات جدید قرار داده شوند.
انتها – مرگخواران – شومینه – قطار – دختر – یکی – تابلو – لحظه – خالی – ظاهر. دختردر حال فرار از مرگخوارانبود او که ظاهرآن مرده خورها را نمی دید با ترس فرار میکرد او بها نتهای راهروی خالی رسید در آن لحظهنمی دانست چه کند چون دیواری در مقابلش ظاهر شده بود و فقط یک تابلو در روی آن بود حال نه راه رفتن داشت و نه می توانست برگردد او برگشت و پشت سرش را نگاه کرد برای جنگ و کشته شدن به دست مرگخوارها آماده شده بود صدایی از تابلو آمد که می گفت پودر فلو رو بگیر من را فشار بده پشت سر من شومینهاست . اما دیگر دیر شده بودیکی از مرگخوارران ورد را به سمت دختر رها کرد: آوادکاورا. ناگهان با صدای سوتقطار دختر از خواب پردید و خود را در کف قطار یافت با خود اندیشید و سپس خنده ای کرد و گفت: همش خواب بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
در " انتها"ی راهرو ی "قطار" "شومینه"ای قرار داشت که "یکی" از چوب هایش به بیرون افتاده بود و روربه روی آن "تابلو"ای از "مرگخواران"بود که به "دختر"ی حمله کرده بودند و هر کدام از آن ها "لحظه "به لحظه غیب و "ظاهر" میشدند و تابلو مدام پر و "خالی" میشد.
دخترك لرزان و به همراه ديگران از پله ها بالا رفت تا براي اولين بار تالار عمومي گروهش را ببيند. تابلوهاي عجيبي به ديوارها نصب كرده بودند. نقاشي هاي داخل آن ها زنده به نظر مي آمدند و حركت مي كردند. به يكي از تابلوهاي خالي كه پشت زمينه ي زيبايي داشت، خيره شد. يك لحظه ناگهان مردي پيپ به دست در آن ظاهر شد و دوباره به تابلوي كناري بازگشت. رنگش پريد. نمي دانست چه چيزهاي عجيب تري وجود خواهند داشت. شايد بهتر بود نمي گذاشت قطار سرخ رنگ به انتهاي پيچ برسد و او را در اين جا تنها بگذارد. صداي دانش آموزي كه آنها را راهنمايي مي كرد او را از افكارش بيرون آورد. به تالار رسيده بودند و تا چند ثانيه ي ديگر گرماي خوش شومينه به آن ها خوش آمد مي گفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛ و اگرچه
ماه سپتامبر آغاز و قطار هاگوارتز آماده بردن دانش آموزان به مدرسه شده بود.پسری از سکوی نه و سه چهارم گذشت و داخل یکی از واگنها شد.یکی یکی کوپه ها را پس از دیگری طی کرد تا صندلی خالی برای نشستن پیدا کند.در انتهای واگن به آخرین کوپه رسید. دخترری در آنجا بخواب رفته بود که ظاهر عجیبی داشت.روبروی دختر نشست و آن را تماشا کرد. نویل در آن لحظه هر گز گمان نمی کرد که روزی در کنار آن دختر با مرگخواران مبارزه کند.
جادوگران - جنگل - قدرت - جستجو - فنا - واسطه - آخرین - تبدیل - روح – کشت
در میان جادوگران ، لرد ولدمورت قدرت طلب به واسطهتبدیل روح به هورکراکسس ها تقریبا جادوگری فنا ناپذیر شده بود. اما هری در آخرین جستجوی خود ، درجنگل ولدمورت را پیدا کرد و لرد سیاه را در جنگی نابرابر کشت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1385/10/29 6:11:51
با عرض معذرت از ناظر انجمن من اون پستم یه مشکلاتی داشت که وقت نشد ویرایش کنم و از شما میخوام که اونو پاک کنید ...
قدرت ، فنا ، جنگل ، جستجو ، تبدیل ، جادوگران ، آخرین
سال ها بود که خورشید قدرت تابیدن را از دست داده بود و آخرین زمزمه های هستی به گوش میرسید. همه در تکاپو و جستجو بودند که قدرت فنا ناپذیری که از گذشته حکایت میکرد را به سلطه ی خود در آوردند و جادوهای پیشرفته که جادوگران مطرح اختراع کرده بودند را در اعماق جنگل های دست نیافتی پیدا کنند . ولی زندگی کوتاه و پوچ تر از آن هست که چنین چیزی تبدیل به حقیقت شود !
جادوگران – جنگل – قدرت – جستجو – فنا – واسطه – آخرین – تبدیل – روح – کشت با به قدرت رسیدن لرد سیاه ، تمامی جادوگران وحشت را به خود راه دادند. لرد دیگر فنا پذیر نبود و به این راحتی ها کشته نمی شد. پس از آنکه برای کشتن هری به جنگل ممنوعه آمدو در آن جنگل به جستجو پرداخت. هری را یافت. رودر رو . هر دو مقابل هم . مانند سالی که در قبرستان همدیگر را دیده بودند با این تفاوت که دیگر هری بسیار آماده بود. شاید این آخرین دیدار هر دو باهم بود. هردو چوبدستی هارا بالا آوردند و جنگ هرسی و لردسیاه شروع شد. پس از آنکه هری لرد را کشت . روح ولدمورت را تسخیر کرده و به شکل آبری باران زا تبدیل کرد. بهواسطه این کار باران سختی شروع شد که فقط مرگخواران را نابود و غرق کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
جادوگران - جنگل - قدرت - جست و جو - فنا - واسطه - آخرین - تبدیل - روح - کشت.
هری پاتر آخرین بازمانده و تنها امید جادوگران در پایان ، در جنگل متروک به واسطه ی همان جادوی سپید عشق که در روح او نهفته بود آن جست و جو گر بزرگ قدرت و آن انسان فنا شده را کشت و خود نیز کشته شد و برای همیشه تبدیل به یک تراژدی جاودانه شد!!!
جادوگران - جنگل - قدرت - جستجو - فنا - واسطه - آخرین - تبدیل - روح – کشت-این جنگل پر از روحه...من هیچوقت پامو اینجا نمی ذاشتم...می خوام برگردم....تو مجبورم کردی بیام...خیلی می ترسم... -مطمئن باش این اولین و آخرین بار در زندگیته که به اینجا میای...تصور کن الان این جنگل خوفناک مال ماست و ما قدرت مطلقشیم...دیگه هم از این مزخرفات نگو. روحی وجود نداره. - این تویی که فکر می کنی انسان بعد از مرگ نابود می شه. نمی خوای بفهمی که انسان فنا ناپذیره و می تونه بعد از مرگ به شکل روح یه زندگی دیگه داشته باشه...اگه به دست کسی کشته شده به جستجوی قاتلش بره و اونو عذاب بده... -آره بابا درست می گی. حتما بعدشم از جادوگران کمک می خواد که با جارو یارو رو دنبال کنن و اونقدر تو سرش بزنن تا تبدیل به یه خون آشام بشه...وایییییییییییییی! مُردم از ترس....یکی نجاتمون بده...! -واقعا که! تو داری به من توهین می کنی! اینا اعتقادات منن و من به واسطه ی اونا دنیای اطرافمو می شناسم! -پس بهتره با اعتقاداتت تنهات بذارم تا این جنگلو بیشتر بشناسی! مده آ بعد گفتن این حرف سریع دوید و با چراغ قوه از جنگل خارج شد. تو تاریکی مطلق بودم....صدای خش خش و هوهو های مزخرفی رو می شنیدم و نمی دونستم می تونم به کجا برم.... من می ترسم...این جنگل پر از روحه... پیام داستان از زبان نویسنده::هرگز بدون چراغ قوه اضافی به جنگل نروید . دومین پیام داستان از زبان نویسنده:خوردن دو بار ماهی در هفته توصیه می شود .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مده آ مالفوی در 1385/10/28 10:35:29
تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است... ای به فدای چشم تو...کوفت! مگه مرض داری نیگا می کنی؟!