جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

حفره شرارت! (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 10:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس که از شدت درماندگی به گریه افتاده از روی زمین بلند میشه و ورق های کاغذش رو در هوا پخش و پلا میکنه!یکی از افرادی که به او نگاه میکرد گفت:این بابا خنگ تر از اونیه که انیشتین باشه ها!
مارکوس که این جمله رو میشنوه سرش رو بلند میکنه و به جمعیتی نگاه میکنه که به صورت مشتاق دورش حلقه زدن.(جمعیت مشتاق: !)
مارکوس مقادیری عقب عقب میره و با ترس میپرسه:شما دیگه کی هستین؟
یکی از ملت:ما جمعیت بومی حفره شرارت هستیم!!!
مارکوس: جمعیت بومی چیه.مگه اینجا قاره آمریکا است!!
یکی دیگه از ملت!:نه اینجا قاره حفره شرارته!
مارکوس که هنوز گیجه و از شوک بیرون نیومده با درماندگی میگه:حالا کسی میدونه من قرار بود کجا برم؟
یکی از افراد درون حفره چندتا از برگه ها رو از روی زمین برمیداره و با چند ثانیه نگاه بهشون میگه:تو میخواستی بری به اتاق پروفسور اسنیپ تا بفهمی که اون بسته چیه.
مارکوس: اینا ور از روی همون یاداشت های من فهمیدی؟!!
طرف سری تکون میده و زیر لب ادامه میده:ما که مثل تو خنگ نیستیم!
مارکوس به همراه جمعیت کماکان مشتاق به طرف دفتر پروفسور اسنیپ راه میوفته و در راه به حال زار خودش لعنت میفرسته.اونها از کنار یک عالمه راهرو و طونل رد میشن.بعد از گذشت یک ساعت بلاخره جمعیت جلوی یکی از طونل ها توقف میکنه.
مارکوس با خوشحالی میگه:چی شد؟رسیدیم؟
یکی از افراد لبخند ملیحی میزنه و میگه:آره رسیدی.از اینجا به بعدش رو باید خودت بری.دیگه چیزی نمونده. !
مارکوس هم بعد از تشکر و قدردانی فراوان راه میوفته و داخل طونل میشه.طونلی که به دفتر پروفسور اسنیپ میرسه از بقیه طونل ها تاریک تره.به طوری که هیچ چیزی معلوم نیست و مارکوس فقط از روی برخورد به در و دیوار میتونه راهش رو پیدا کنه!!بعد از مدت مدیدی مارکوس به یاد میاره که جادوگره و میتونه جادو کنه!برای همین چوب دستیش رو بالا میگیره و میگه لوموس.نور چوب دستیش به زحمت راهرو رو روشن میکنه.اما همون نور کم برای دیدن در و دیوار کافیه.بر روی در و دیوار اسکلت هایی به زنجیر بسته شده که مشخصه متعلق به چند قرن پیش هستن!کنار هر یک از اسکلت ها هم قاب کوچکی برنزی نصب شده که درباره هر یک از جسد ها توضیحات کاملی رو ارائه کرده!
مارکوس:
مارکوس که بعد از مدت زمان طولانی میتونه شجاعتش رو جمع کنه به بررسی تابلو ها میپردازه میفهمه که اسکلت ها متعلق به مشنگ ها و سفیدهایی هستند که به صورت تصادفی و یا به زور به حفره شرارت اومدن!!
مارکوس در فکر بود که چطوری خودش رو از این جهنم خلاص کنه در ته راهرو یک تابلو بزرگ سبز میبینه.با عجله به سمت تابلو میره و میبینه بر روی تابلو نوشته شده:
دفتر پروفسور اسنیپ 10 کیلومتر
از سرعت خود بکاهید!!

مارکوس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 30 بهمن 1385 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-يعني امكانش نيست من با مانتي كشتي بگيرم؟
- :no:
-نميشه باسيليسك منو بخوره؟
- :no:
-گل گوشتخوار چي؟!
-گل گوشتخوار من رژيم غذايي بخصوص داره!!!
-مامان!!!
مارکوس با بدرقه صميمانه ديگران داخل حفره شرارت ميشود:
ديگران درحال بدرقه صميمانه:
مارکوس در حال ورود به حفره شرارت:
مارکوس وقتي وارد حفره ميشود يادش ميايد كه موبايلش را همراهش نبرده ولي وقتي برميگردد كه موبايلش رابردارد عده اي كارگر را ميبيند كه مشغول آجرچيني جلوي در خروجي حفره هستند ويك تابلو به اين بزرگي تحت عنوان كارگران مشغول كارند هم جلوي درخروجي گذاشته شده:
مارکوس:
جماعت كارگر وعمله:
مارکوس كه ميبيند چاره اي ندارد به راه خودش ادامه ميدهد بااين اميدكه رودولف نرود سروقت گوشي موبايلش وفضولي نفرمايد!!!
-------------------------تالار اسلي--------------------------
رودولف بصورت پاورچين همراه بليز به سمت اتاق مارکوس درحال حركت است:
-اهم!!!
-آمبريج!!!
- مگه هركي سرفه كرد آمبريجه؟اگه منو نبريد ميرم لوتون ميدم!!!
رودولف يكم چپ چپ به كاركاروف نگاه ميكند وبعد ميرود مانتي رابياورد كه كاركاروف رابخورد ولي با وساطت بليز بيخيال ميشود وهرسه وارد اتاق مارکوس ميشوند:
هرسه: عجب اتاقي!!!
(براي جلوگيري از بي ادب شدن ملت اتاق رابصورت شطرنجي متصور شويد!!!)
درحالي كه بليز وايگور بشدت مشغول ديدن دكوراسيون اتاق هستند رودولف به سمت موبايل توماس حمله ورميشود وبه سرعت وارد بخش گالري شده يك كليپ صوتي اجرا ميكند،مدتي بعد ايگور وبليز بطور كلي بيخيال دكوراسيون اتاق شده به سمت گوشي مارکوس حمله ورميشوند!!!
---------------------حفره شرارت------------------------
مارکوس بصورت پتروس فداكارانه در تونل بي انتهاي حفره جلو ميرود وبه جدوآباد سازنده حفره...اهم...يعني با جدوآباد سازنده حفره صحبت ميكند!!!
وي سرانجام به يه هزارراه ميرسد:
مارکوس:
مارکوس وسط زمين مينشيند وروي زمين مشغول حل يك مساله فوق مشكل فيزيك ميشود تا ازروي شدت جريان هواي عبوري از داخل تونلها راه درست را تشخيص بدهد...مدتي نميگذرد كه عده زيادي دور او جمع ميشوند!!!
-داره چكارميكنه؟
-فكركنم يك دانشمند مفقود شده ميباشد!!!
-انيشتين نيست؟!
- شايد فسيل انيشتين باشه ولي خودش نيست!!!
- داره مساله نور رو حل ميكنه؟!
----------------------------تالار اسلي--------------------------
برادران رودولف،بليز وبرادر ارزشي كاركاروف مشغول دادن مسابقه دو استقامت با بلا هستند،البته فقط بلانيست...بلا به علاوه اسلحه اي بزرگ ومقاديري خطرناك!!!
- حالا كليپ 90 گوش ميديد؟
-عزيزم خيلي باحال بود آخه!!!
-
بليزدرحالي كه ميدود توسط يك عدد گل گوشتخوار بشدت تشويق ميشود ولي طفلك بچم كاركاروف...همه يكجوري نگاهش ميكنند:
همه:
كاركاروف:
رودولف از اين روكه داراي تجربه زيادي درمورد دويدن وفرار كردن از دست بلاتريكس دارد حدود دودور از بليزوكاركاروف جلوتربوده گاهي از بلاتريكس هم جلوميزند كه همين موجب حيرت همگان را فراهم ميكند!!!
-همتونو ميكشم بعدميدم مانتي بخورتتون!!!
- مانتي خوراكي دوست داره!!!
-مساله اينجاست كه من مانتي رو دوست ندارم!!!
ناگهان گويي زمان از حركت مي ايستد...بليز ورودولف از دويدن بازمي ايستند وبلا از تعقيب آنها وهمه يكجور خاصي به كاركاروف نگاه ميكنند:
يكجور خاص:
كاركاروف:
مانتي:
اين دفعه مسابقه دو استقامت به دوندگي كاركاروف وبه دنبال كردگي رودولف،بليز و بلاتريكس به انجام ميپذيرد!!!
----------------------حفره شرارت----------------------------
مارکوس بعدازحدود يك ساعت حل معادلات مشكل به اين نيتجه ميرسد كه مسير 876 مناسب است وبه جايي ميرسد كه او ميخواهد ولي حالا يك مشكل جديد وجود داشت...مارکوس ميخواست كجابرود؟يادش رفته بود!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف در 1385/11/30 23:58:52
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1385/12/1 13:03:09
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 28 بهمن 1385 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-شاید اون هدیه ولنتاین باشه؟

بلا با عصبانیت به بلیز نگاه کرد:ولنتاین؟پروفسور اسنیپ؟گاهی شک میکنم که نکنه تو قرار بوده بری هافلپاف و اشتباهی پیش اومده.
بلیز از کشف درخشانی که کرده بود ناامید شد.

-پس چی میتونست باشه؟بین مک گونگال و پروفسور اسنیپ چه رابطه ای ممکنه وجود داشته باشه؟اون دوتا از هم متنفرن.
کنجکاوی هر سه نفر به اوج خود رسیده بود.
حدود چهل و پنج دقیقه بعد پروفسور مک گونگال برگشت.صورتش حالتی کاملا عصبی داشت.بدون توجه به اسلیترینیها کاغذی برداشت و مشغول نوشتن شد.
بلا به آرامی و بدون جلب توجه چند قدم به میز مک گونگال نزدیک شد.امیدوار بود که بتواند قسمتی از نوشته هایش را بخواند ولی ....
-هی...پیش..کیش...بلیز..بکش کنار...چیزی نمیبینم.بلیز با توام.
بلیز که سخت مشغول کار بود توجهی به بلا نکرد.بلا گوشه ردای بلیز را گرفت و تکان داد.

-بلیز..کمی برو به سمت راست ببینم چی داره مینویسه.

-اجازه پروفسور مک گونگال لسترنج مزاحم من میشه.نمیذاره کارمو انجام بدم.اگه میشه یه چیزی بهش بگین.
بلا به سختی جلوی اشتیاقی را که برای کشتن بلیز پیدا کرده بود گرفت.سعی کرد در آن لحظه به چیزهای خوب فکر کند.گل ...بلبل...عشق...دوستی...ولی این افکار مثل همیشه حالش را بدتر کردند.
صدای عصبانی بلیز مک گونگال را از جا پراند واین حرکت باعث پاشیده شدن جوهر روی کاغذ شد و مک گونگال مجبور شد نامه را دوباره بنویسد.بلا با سرک کشیدن از پشت بلیز موفق شد چند کلمه از نامه را بخواند.

پروفسور دامبلدور عزیز

امانتی به دست پروفسوراسنیپ.........اصرار......قبول..............قصد همکاری نداشت........... قابل اعتماد.
امضا...مینی کوچولوی شما.


کلمات نوشته شده توجه بلا را جلب کرد ولی جمله آخر واقعا قابل تحمل نبود.بلا قلم و کاغذ را رها کرد و درحالیکه دلش را گرفته بود و صدای قهقهه اش دراتاق پیچیده بودروی زمین افتاد.
مک گونگال با دستپاچگی نامه را درپاکت گذاشت:لسترنج.خجالت بکش.این حرکات چیه؟اگه تکرار بشه مجازاتت دو برابر میشه.دیگه میتونین برین.مجازات تموم شد.
بلا به سختی خنده خود را کنترل کرد و به کمک بلیز و ایگوربه طرف تالار اسلیترین حرکت کرد.بلیز از خنده های بی وقفه بلا کلافه شده بود.
-بلا میشه بس کنی و بگی حالا با مارکوس چیکار باید بکنیم؟
خنده بلا به لبخندی موذیانه تبدیل شد.
-نگران نباش.من مجازاتشو پیدا کردم.مارکوس امشب از طریق حفره شرارت به دفتر پروفسور اسنیپ میره.اون باید سر در بیاره که اون امانتی چی بود و به چه دلیلی به پروفسور اسنیپ داده شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا مي خواست به طرف ميز بره که يکدفعه در باز شد مگ گونگال بر گشت . مگ گو نگال :
_چيزي مي خواستي بلا؟
بلا زير لب (پير مزخرف) :
_نه فقط مي خواستم برم جلوي شومينه !
مگ گونگال نگاهي به بقيه کرد و گفت :
_ تا اونجا که يادمه گفته بودم 3 نفرتون بايد مجازات بشين چرا به کارکاروف چيزي نگفتين ؟
بليز اومد حرف بزنه که مگ گونگال دوباره شروع به صحبت کرد :
_خودم براش پيغام دادم الان ديگه بايد پيداش بشه .

** تالار اسليترين **

مارکوس هنوز بيهوش روي زمين افتاده بود و رودولف مثله يه پرستار مهربون بالاي سرش با دواي درد که موقعه به هوش اومدن بايد به او داده مي شد(دارو اينجا استعاره از گرز زيبا و برازنده ي رودولف مي باشد) نشسته بود که ايگور در حاله نق نق کردن وارد شد . رودولف با خنده :
_چيه بلا و بليز برات نامه ي فدايت شوم دادن؟ از همونا که به مارکوس داده بودن بيا من خودم برات مي خونمش نگران نباش .
ايگور( با حالت زار) :
_چي مي گي بابا !کاش اينطوري بود يه چي بدتر از اون ...مجازات به دست رئيس خون لجني ها .(با مهربوني ) مگه اين مارکوس نبينم !!!
مارکوس که بهوش اومده و همه چيزو راجبه ايگور شنيده و پرستار مهربونشم ديده بود خودشو به بيهوشي زد و چون کرم درونش دوباره به جنب و جوش افتاده بود.شروع به هذيون گفتن کرد :
_ايگور اخه چرا مي خواي طلسم تارنتالگرا(افسوني که حريف و به رقص وادار مي کند) رو روي رودولف امتحان کني ببين رودولف گناه .........
خوب مثه اينکه کرم مارکوس کار خودشو کرد (بازم به کرمش خودش که هيچي) ايگور:
_ نه به جونه بلا داره چرت و...... اي مارکوس .. اي مگه دستم بهت ....اخ اخ نزن بابا نزن اي مامان (من مامانمو مي خوام) .. خوب ديگه بابا بسه برو کنار ديگه خسته شدم !
رودولف جزئي از تابلو هاي دوي ديوار شد(خيلي زشتي بيا پائين) اها حالا يه چيزي باز فرش زير پاي ادمه مي شه يه کاش کرد.ايگور با نگاهي حاکي از عشق و محبت :
_بعدا حسابتو مي رسم مارکوس صبر کن (حيف نون) ايگور اينو گفت و با نق و نفرين از تالار خارج شد.

** اتاق مگ گونگال **

بليز در ذهن (اسم طلسم چي بود ؟ اها..)
صداي در بود که در اتاق پيچيده شد! مگ گونگال :
_بيا تو!!
ايگور با چهره اي در هم رفته و البته کوفته (از صدقه سري رودولف ) وارد اتاق شد . مگ گونگال :
_قلم ورق و مرکب پيشه بليز هست اون بت ميده .
بليز زير لب : بميري (البته تو که مردي) ولي با اين حال بازم بميري که بي موقع وارد نشي داشت يادم مي اومدها!
بلا با صدايي آهسته گفت :
_خودتو نکش بابا! اسمش ريداکتور کارس(افسوني براي تکه تکه کردن افراد) هر وقت رفتيم از اينجا بيرون خودم رو مارکوس امتحانش مي کنم ( مارکوس در ذهن بلا)
براي بار دوم صداي در بلند شد . همون صداي قبلي که مگ گونگال باهاش رفته بود بيرون .صدا:
_پروفسور اسنيپ گفتن امانتي رو بدين .
مگ گونگال برگشت درکشو رو باز کرد و کيسه اي را با آهستگي از آن خارج کرد .مگ گونگال در حالي که سرش پايين بود:
_حواست به کاره خودت باشه بلاتريکس .
چشمانه سياه بلا از شرارت برق مي زد . مگ گونگال بيرون رفت . بلا در حالي که مشخص بود به همه چيز مشکوک است:
شما هم ديديد؟ اين اتفاق رو همين امروز تو حفره ديديم !
بليز در حالي که در هيجان در صدايش موج مي زد گفت:
_آره...درسته..ولي نفهميديم اون چيه! شايد اون يه........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند ساعت گشت و گذار بچه ها راه خروج را یافتند و به تالار برگشتن.بلیز که کماکان یقه ردای مارکوس را در دست داشت به بلا نگاه کرد و گفت:میگم ما قرار نبود بریم پیش مک گونگال مجازات بشیم؟
بلا که تازه یادش افتاده بود گفت:اره راست میگی.بهتره تا دیر نشده بریم به دفترش.
رودولف که اکنون یقه مارکوس را به همراه گلوی او به طرز قرص و محکمی گرفته بود گفت:پس با این چیکار کنیم؟میخواین تا وقتی که برگدین اینو براتون همین طوری نگه دارم؟
بلیز با خنده به مارکوس نگاه کرد.مارکوس در اثر فشار رودولف بر گلویش لحظه به لحظه رنگ عوض میکرد و به رنگ سرخ ابی نزدیک میشد!بلاتریکس به رودولف گفت:نگهش دار ولی نه به این محکمی.همین طوری ادامه بدی خفه میشه و چیزی برای شکنجه به ما نمیرسه!
رودولف هم کمی به قیافه مارکوس نگاه کرد و بعد محکم گرز زره کنار دیوار را بر سرش کوبید!مارکوس اندکی تلو تلو خورد و بعد با مغز به زمین افتاد.رودولف که گرز را روی دوشش انداخته بود گفت:تا وقتی بیاین یه کم آب بندیش میکنم!
یک ربع بعد نزدیک دفتر مک گونگال:
بلیز به انواع و اقسام طلسم هایی فکر میکرد که میتونست با آنها مک گونگال رو به اجزای تشکیل دهنده اش تبدیل کنه.بلا هم فقط به فکر این بود که فرصتی پیدا کند و مک گونگال را به خورد اژدها بدهد.بلیز و بلا در همین افکار بودند که صدایی آنها را از عالم افکار شیرین در آورد.
مک گونگال جلوی دفترش ایستاده بود و میگفت:شما دوتا باید چند دقیقه قبل میرسیدین.برین توی دفتر.حرف هم نباشه.
بلا که انزجار و تنفر صورتش را فرا گرفته بود از کنار او رد شد و به داخل دفتر رفت.بعد از اینکه بلیز هم وارد شد مک گونگال در دفتر را پشت سرش بست و بر روی صندلی اش که پشت به پنجره بزرگ اتاق بود نشست.با خشم نگاهی به انها کرد و در حالی که قلم پرش را بین انگشتانش میچرخاند گفت:خوب شماها بدون اجازه وارد تالار گریفیندور شدین.چند نفر رو طلسم کردین.نصف تالار رو خراب کردین و نظم مدرسه رو بهم زدین...
بلا و بلیز در حالی که زیر لب میخندیدند گفتند: حیف.کاش وقت داشتیم بیشتر خرابکاری میکردیم!
مک گونگال ادامه داد:...من تصمیم داشتم که براتون یه مجازات درست و حسابی تعیین کنم ولی چون پروفسور اسنیپ ازم خواست این کار رو نمیکنم.
مک گونگال بار دیگر با خشم نگاهی به انها انداخت و گفت:هر کدومتون باید پنجاه لوله کاغذ جریمه بنویسین.چیزی هم که باید بنویسین اینه:گریفیندور بهترین گروه هاگوارتز است!
بلیز نگاهی به بلا میکنه:
مک گونگال در یکی از کشوهای میزش رو باز میکنه و لی میفهمه که اون کشو رو اشتباه انتخاب کرده.بلافاصله در کشو رو میبنده و قفل میکنه.بعد یک دسته ورق و دو قلم پر و مرکب از یکی دیگه از کشو ها بیرون میکشه و آنها رو به بلا و بلیز میده.همین که بچه ها میخوان شروع به نوشتن کنن کسی در دفتر رو میزنه.
مک گونگال بلند میشه و در رو باز میکنه.بعد از اینکه صحبت کوتاهی با فرد پشت در میکنه برمیگرده و به بلاتریکس و بلیز میگه:من چند دقیقه میرم بیرون.شما همین جا میشینین و کارتون رو میکنین.
همین که مک گونگال از دفتر خارج میشه و در رو پشت سرش میبنده بلا قلم پر رو میندازه روی میز و بلند میشه.
بلیز: چه فکری تو سرت داری بلا؟
بلا در حالی که لبخندی روی لب داره میگه: هیچی،فقط میخوام بدونم توی اون کشو چی بود که مک گونگال اونطوری با عجله درش رو قفل کرد...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1385/11/20 12:56:05
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود و سکوت. نور نقره ای مهتاب از سد شیشه ای پنجره می گذشت و مجسمه ماری را روشن می کرد. چشمان سرخ مار خیره بود و زبان حریصش می درخشید.
دو سایه آهسته به سمت مجسمه رفتند. یکی از آن ها دستش را بالا برد و قطره ای خون روی زبان مار چکید. مجسمه لرزید و آهسته کنار رفت. دو سایه با سرعت توی حفره پریدند.

***
صبح شده بود. سکوت با نغمه گنجشک ها شکسته می شد. ناگهان در خوابگاه پسران با لگد باز شد.
-هی تو... راه بیفت!
مارکوس با قیافه ژولیده و موهای سیخ دیده شد. پشت سرش رودولف با چوبدستی مثل شیر ایستاده بود.
-سزای افراد شر به پا کن، رو در رو شدن با منه!
رنگ مارکوس زرد شد.
-ما با این جور آدما به طور خشانت باری رفتار می کنیم!
مارکوس شروع کرد به لرزیدن.
-ما...
مارکوس غش کرد.
-ای وای... خاک بر سرم شد... مرد... حالا جواب زن و بچشو چی بدم؟
بلیز با ردای پشت و رو خودش را به محل حادثه رساند.
-این جا یک فقره قتل انجام شده. متهم رودولف لسترنجس مظنون اول...
رودولف- به جون مادرم من بی گناهم...
بلیز-حرفاتونو تو دادگاه بزنین.
بلا به طور ناگهانی پیدا شد.
-ای بابا... مشکلاتمون کم بود، حالا یه جسد هم موند رو دستمون. بهتره واسه این که از شرش راحت بشیم بدیم مانتی بخوردش!
رودولف-هر چی تو بگی عزیزم!
مارکوس لای پلک هایش را باز کرد.
-می دونین، هر چی فکر می کنم می بینم که انگار زندم!
رودولف-حیف شد! فکر کردم راه جدیدی واسه قتل پیدا کردم.

چند لحظه بعد مارکوس در محاصره ملت اسلی در حفره حرکت می کرد. صداهای مخوفی در آن جا شنیده می شد. صدای مرموز چکیدن آب و جویدن های آهسته. نور معلق چوبدستی ها هر چند لحظه یک بار کنده کاری های عجیبی را روی دیوارها روشن می کردند.
مارکوس- عجیبه. من تا حالا به این قسمت از حفره نیومده بودم...
رودولف- منم همین طور!
بلا-منم همین طور!
بلیز-منم همین طور!
خرزو خان-منم همین طور!

راه همین طور ادامه داشت. بلا زیر لب گفت-بلیز، دیشب تا کجا اومدیم؟
-دیشب؟ مگه ما دیشب اومدیم این جا؟
-خب آره دیگه. مگه یادت نیست؟ دیشب... اومدیم... اون سیاه چال رو پر مار و عقرب کردیم...
-توهم زدیا... چی داری می گی؟
بلا ناگهان ایستاد. با صدای خشمگینی گفت-مسخره بازی بسه...
بلیز-به جون خودت یادم نمی یاد...
رودولف-به جون خودت! به جون زن من چی کار داری؟
مارکوس خمیازه کشید-کی مجازات می شم؟
بلا اطرافش را با دقت نگاه کرد. بعد لبخند تلخی زد و گفت-بچه ها، فکر کنم گم شدیم!

---------------------------------------
فکر کنم افتضاح شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه چند پست قبلی:اسلیترینیهابرای مجازات مارکوس فلینت و ایگور کارکاروف که اقدام به سرقت پولهای بلاتریکس و بلیز کرده بودندهر دو را با استفاده از حفره شرارت برای دزدیدن پولهای گریفیندوریها به تالار خصوصی گریفیندور میفرستند. ایگور و مارکوس بعد ازمدتی جستجو در حالیکه بیشتر از دو سه نات گیر نیاورده اند توسط گریفیندوریها دستگیر میشوند.مارکوس سعی میکند با استفاده از محفلی بودن خود جان سالم به در ببرد ولی درهمان حال نامه ای مملو از خشانت و تهدید از بلاتریکس دریافت کرده اقدام به خودکشی میکند ولی قبل از برخورد نفرین از ترس بیهوش میشود.ایگور با سوءاستفاده از احساسات گریفیندوریها که فکر میکنند مارکوس مرده سعی میکند پولها را برداشته و به تنهایی فرار کند ولی گریفیها به او میگویند که در صورتیکه مارکوس را با خود نبرد از پول خبری نیست.مارکوس در این بین به هوش می آید و هری متوجه زنده بودن او میشود.درست در همین موقع سرو کله اعضای اسلیترین که برای کمک به مارکوس و ایگور آمده بودند پیدا میشود واعضای دو گروه با هم درگیر میشوند.در میان طلسمهایی که اعضای دو گروه به طرف هم میفرستنداعضای اسلیترین به تالار خود برمیگردند وبلیز و بلا به تنهایی به مبارزه ادامه میدهند.
---------------------------------------------
ادامه:
بلیز در حالیکه سعی میکند در برابر طلسمهای رنگارنگی که از هر طرف به سوی آنها فرستاده شده مقاومت کند:تعدادشون خیلی زیاده.بهتره ما هم بریم.اگه یکی از استادا سر برسن کارمون تمومه.
باشنیدن صدای استرجس بلیز فهمید که دیر شده و ترسشان تبدیل به واقعیت شده.
-بفرمایید پروفسور..از این طرف.اون دو تا دارن تالارو رو سرمون خراب میکنن.
استرجس وارد تالار شد و به دنبال او قیافه خشمگین پروفسور مک گونگال باعث شد بلیز و بلا چوب دستیهایشان را پایین بیاورند.در میان نگاههای خیره گرفیندوریها پروفسور مک گونگال نزدیک شد.
-شما..شما دوتا اسلیترینی..این وقت شب..اینجا..تو تالار گریفیندور؟؟؟چه توضیحی برای این کارتون دارین؟
بلا سعی کرد لحن معصومانه ای به صدای خود بدهد ولی با وجود نفرت عمیقی که از گریفیندوریها و بخصوص مک گونگال داشت این غیر ممکن بود:خوب...راستش پروفسور به ما گفتن که گریفیندوریها ایگور کار کاروفو دزدیدن.ما برای نجات دوستمون به اینجا اومدیم.
-میتونم بپرسم چطور وارد تالار شدین؟
بلا درحالیکه به زمین خیره شده بود:خوب...چیز..حفره...
بلیز فورا حرف بلا رو قطع کرد:ما جلوی در تالارتون پشت مجسمه مخفی شده بودیم..وقتی یک دسته از دانش آموزان میخواستن وارد بشن ما هم قاطیشون شدیم.
پروفسور مک گونگال ترجیح میداد زودتر این مشکل را حل کندچون فردا جلسه مهمی درپیش داشت و امشب باید به اندازه کافی میخوابید.
-خوب.شما دونفر.همین الان به تالارتون برمیگردین و فردا صبح در دفترم منتظرتون هستم.ایگور کارکاروفو فراموش نکنین.مجازات سنگینی در انتظار شما سه نفره.
بلیز و بلا از تالار گرفیندور خارج شدند. هر دوی آنها به یک چیز فکر میکردند.همه چیز زیر سر مارکوس فلینت بود و حالا او مجازات نمیشد.این اصلا عادلانه نبود.بلیز و بلا تصمیم گرفتند فردا صبح بعد از مجازات پروفسورمک گونگال به روش اسلیترینی با مارکوس فلینت تسویه حساب کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 2 دی 1385 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان ایگور تو دلش به فکر فرار بود و از حرکاتی که ناخداگاه انجام می داد خبر نداشت. ایگور یک دفعه خنده ای ریز رو از سر میگرفت که همین باعث شده بود که توجه هری رو به خودش جلب بکنه!
هری می خواست نگاهش را از چهره ی ایگور بدزدد ولی ایگور ول کن خنده نبود! یک دفعه نیشش رو باز می کرد و بعد متوجه دید دیگران که میشد ، ان را به حالت عادی در می آورد.
اما بالاخره با امدن جینی ، تمام این نگاه ها به ایگور قطع شد و در این لحظه ، جینی رو بورس بود زیرا او صورتش پر اشک بود و به زور خود را نگه داشته بود که صدایش در نیاید. ولی با دیدن هری نتوانست جلوی خود را بگیرد و در همان جا که ایستاده بود، ساک گالیون ها را پرتاب کرد و به سمت خوابگاهش رهسپار شد.
هری با دیدن این صحنه کمی ناراحت شد ولی می بایست به مارکوس کمک کند چون می دانست که جینی با یه خدیه کارش درست میشه .
هری به سوی ساک گالیون ها رفت و ان را به سمت ایگور آورد تا به او اهدا کند. ایگور ساک را اشک ریزان برداشت ولی به دلیل کم بودن اشک ها معلوم بود که ساختگی است ولی هری به ان توجه نکرد.
ایگور با گرفتن گالیون ها پشتش را به هری کرد و خنده ای موزانه زد و با صدایی غم انگیز گفت:
- مارکوس....مارکوس..... حتما اون دنیا ازتون تشکر می کنه!!
سپس کیف را برداشت و کمی به خود شتاب داد و به سمت در خروجی تالار گریفندور رفت. اما قبل از این که از تالار خارج شود، هری با صدایی خشن و معترض به ایگور گفت:
- پس این چی؟!!!!! نا سلامتی اون پولا واسه این گرفتی!!!!
ایگور ناگهان در جایش سیخ شد! اون نمی خواست که مارکوس رو با خودش ببره چون می دونست که می بایست به او هم گالیون بدهد! اما برای این که اوضاع خیت نشه ، با دست آزادش که کیسه دستش نبود به سر خود زد و گفت:
- ای وای... داشت یادم می رفت.... چیزه.... یکیتون میشه اونو تا دو در تالار بیارین. بقیشو من خودم می برم....
هری سریعا به یکی از افراد گریفندوری که داشت برای کمک به سمت مارکوس می رفت، دستور ایست داد و گفت:
- خاک بر سرت کنم با این ساده دلیت!!!! هوی ایگور... همون پولایی که دادیم هم زیادی هستش. تو مارو کلفت گیر آوردی... خودت ببرش.

ایگور ناچارا به سمت مارکوس رفت زیرا می دانست که اگر این کار را نمی کرد دیگر نمی توانست ان پول ها را با خود ببرد.
تا بر بالای سر مارکوس رسید متوجه شد که او بیدار هستش به همین خاطر سریعا بهش گفتش که بخوابه.... اما مارکوس که کرم تو بدنش وول وول می کرد سریعا با صدای بلند گفت:
- ایگور جون چرا بخوابم.... مگه تو مامانمی میگی بخواب
همین کافی بود که هری متوجه زنده بودن مارکوس شود!!!! ایگور با وحشت به مارکوس نگاه کرد ولی فکرش به هری بودش که در پشتش داشت به سمتش می امد.
هری اول از همه ساک را از ایگور گرفت ولی با مقاومت ایگور مواجه شد. گویا ایگور نمی خواست که ان گالیون ها را بدهد.
هری با تعجب به چهره ی ایگور نگاه کرد و با دیدن خشانت در عمق چشمان ایگور، به گریفندوری ها دستور داد تا به سمت ایگور حمله ور شوند.
ایگور شوکه شده بود ولی در هر صورتی مقاومت نشان می داد چون می دانست که پول ارزشش خیلی بیشتر هستش.
در این مواقع هم مارکوس از سر جای خوب بلند شده بود و آروم اروم به سمت عقب می رفت تا بتواند یواشکی از تالار خارج شود. اما!!!! استر از گوشه ای متوجه مارکوس شد و به همین دلیل به سمت اون اومد تا با طلسمی اون رو ناکار کنه ولی با سدای باز شدن در ورودی تالار همه سر جای خود ایستادند.
امکان داشت دامبلدور باشد که در اون صورت همه ی ان ها به دردسر می افتادند.
اما یک خوشبختی برای اسلایترینی ها بود و یک بد بختی برای گریفندوری ها ، زیرا ان ها اعضای اسلایترین بودند که برای نجات مارکوس و ایگور آمده بودند. با ورود بلیز و بلا که نفرات اول ایستاده بودند باران طلسم شروع شد.
مارکوس و ایگور از فرست استفاده کردند و از تالار خارج شدند.
دیگر اعضای اسلی که اوضاع را وخیم می دیدند به ناچار ان جا را ترک کردند زیرا هر لحظه امکان امدن یکی از پروفسور ها بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1385 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله یکی از اژدها های نامه رسان تالار اسلی از پنجره وارد شد و نامه ای رو روی سر مارکوس انداخت. مارکوس با وحشت تای نامه را باز کرد و آن را خواند:

با سلام
امیدوارم که در حال مرگ باشی ... خواستم به اطلاعت برسونم که به محض اینکه پاتو از تالار گریفندور بیرون بزاری ابتدا بدست ما ربوده میشی سپس چند سال میندازیمت در سیاه چال ... بعد میندازیمت توی آتیش تا جلز ولز کنی و سرانجام میدیم مانتی عزیزم که الهی مامان قربونش بره به عنوان دسر تو رو نوش جان کنه ... ضمنا بلیزم سلام میرسونه میگه اونم یه آواداکدورا تو مغزت خالی میکنه.
قربانت. بلاتریکس


بلافاصله مارکوس میفهمه مردن بهتر از تحمل این همه عذاب و رنج هست به همین دلیل چوبدستیشو در میاره و روی شقیقش میگیره و فریاد میزنه: ( آواداکدورا!) قبل از اینکه طلسم به مارکوس برخورد کنه مارکوس از ترس بر روی زمین افتاده و بیهوش شده بود به همین دلیل طلسم اشتباهی به یکی از ممدهای پشت سرش برخورد کرده و ممد بیچاره هم به شدت پرتاب شده و پنجره رو شکونده و به بیرون پرت شده.

همه ملت گریفندور از این صحنه در حال درکف به سر بردن میباشن که ایگور از موقعیت بدست امده استفاده کرده و میپره روی ایگور و در حالی که پشت سر هم به صورت مارکوس سیلی میزنه فریاد میزنه:

ایگور: نه کشتیش .. کشتیش .. مارکوس منو کشتین !
استر: این بیهوشه ... الان به هوش میاد ... یه اردنگی بزنم ردست میشه
ایگور: نه .. نه مارکوس بلند شو .... چه مرده بزرگی بودی ... تو رفتی و دنیا نفهمید تو کی ای!
گریفندوری ها
ایگور: جنایت تاریخی ... با این کار دنیای جادوگری هزار سال عقب می افته از پیشرفت علم!
گریفی ها: چی چی؟
ایگور: آها پس بزاریید براتون تعریف کنم مارکوس کی بود ....

یه ساعت بعد

ایگور: و اینجوری شد که مارکوس تصمیم گرفت وزیر سحر و جادو شه فقط بخاطر صلاح اعضای محفل
بلافاصله گریه های ملت گریف هم زمان با هم اوج گرفت
گریفی ها:
ایگور: مارکوس میخواست وقتی وزیر شد به همه محفلی ها ماهی هزار گالیون پول بده تازه گارانتی هم داشت....
صدای گریه گریفی ها تالار رو به لرزه دراورد...
ایگور: میخواست .. میخواست ... خوابگاه های تالار رو مختلط کنه !
گریفی ها: نهههههههههه!

کله زخمی در حالی که داشت دماغشو با دامن جینی پاک میکرد:
- من واقعا تحت تاثیر این همه ابهت و کمالات این مرد بزرگ قرار گرفتم چه کاری از دست ما ساختست؟
ایگور: ههههیییییییییییییی ... البته هیچ چیز جای مارکوس رو نمیگیره ولی خوب فکر میکنم اگر به عنوان پیش پرداخت پولاتونو بدین به من بتونم بخشی از این کمبود رو جبران کنم.
کله زخمی: جینی بپر برو گالیونامو از خوابگاه بردار بیار ....
جینی: اما هری ... اونا پولایی بود که میخواستی برای من ....
هری: همین که گفتم

بلافاصله بقیه نیز مثل هری و جینی به جنب و جوش افتادند تا برای ایگور پول بیارن.
ایگور در دلش
و در همون لحظات متوجه شد مارکوس داره به هوش میاد و در اون گیر و ویر از غفلت گریفی ها استفاده کرد و با وارد کردن یک ضربه با کف پای راست به صورت شوتیدن به چونه مارکوس باعث شد که مارکوس دوباره از هوش برود.
ایگور تو دلش: حالا زودتر اینا پولا رو بیارن تا من فرار کنم اوووهاهاهاها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آذر 1385 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر می امد که تعدادشان تقریبا 10 تا باشد ، البته بعضی ها رفته بودند که به مدیران و استادان خود خبر بدهند که دو نفر به تالار ان ها امده است.
مارکوس و ایگور با تعجب به چهار چوب در نگاه کردند که در حال ترک برداشتن بود ، چون همه ی گریفی ها می خواستن زودتر از دیگری داخل شوند.
- هول نشین... اصلا نگران نباشید ، به همتون میرسه.
ایگور از این که مارکوس ان ها را دعوت به حمله می کرد عصبی شد و یک تنه ی کوچک ولی درد اور زد تا دفعه ی بعد تکرار نشه( بچه باید از همین الان تربیت بشه!)
در بین جمعیت چهره ی استرجس نمایان شده بود که با دیدن مارکوس به همه ی گریفی ها گفت که ساکت شوند و کنار بروند تا او به ان ها نزدیک بشود:
-خوب.... خوب.... اقای مارکوس فلینت... چطوری؟!.... چه خب راز ماموریت؟!!!!
مارکوس چهره اش سرخش ده بود!!!!!
-ماموریت!!!!!!!!!! چه ماموریتی ، مارکوس .... هوی با تو هستم مارکوس؟!!!!
استر( استعاره از استرجس ) نگاهی به ایگور کرد و سپس به مارکوس خیره شد و گفت:
- اااااا.... مثل این که به هم گروهیات نگفتی که عضو محفل و الف دال هستی!!!!!!
مارکوس انچنان سرخ شده بود که فقط کافی بود دو تا خیار شور و کاهی بندازی کنارشو با کله گوجه بخوری!!!!
- مارکوس!!!!!!!!!!!! تو رفتی توی گروه سفیدا!!!!!!
-به خدا اشتباه کردم.... بخدا پشیمونم..... بخدا....نه.... وایستا....
سپس چشمکی به ایگور زد!
ایگور تعجب کرد، ولی ساکت شد.
سپس مارکوس رو به استر کرد و گفت: نه... چرا می دونن.... بابا نا سلامتی محفل خودش یه پا قدرته هاا.... اینا واسه هر عضو جدیدش نقشه ها می کشن.
ولی حالا اونو ول کن . من یه خبر خوب واست دارم. خبرم اینه که من این رو الان توی اتاق هاگرید پیدا کردم....اره اینو من پیدا کرد... این ایگور هستش ، یک مرگخوار که گویا اومده بود دزدی!!!!!
استرجس نگاهی به سر تا پای ایگور کرد و وقتی به صورت ایگور رسید متوجه شد که ایگور با تعجبی فرا تصور( استعاره از تعجبی که یکتا باشه و به طور کل خیلی زیاد باشه ) به مارکوس نگاه می کرد و هر لحظه انگار می خواست به مارکوس چیزی بگه ولی پشیمون میشد. ولی استر هم زیاد واینستاد و سریع رو به گریفی هایی کرد که مثل الافا پشت استر ایتاده بودن و به ان سه نفر نکاه می کردند.
- به چی نگاه می کنید!!!؟؟؟؟!!!!!! بیاین این ای... چی بود اسمت ... اهاه ایگور رو ببریم یه جا حال بگیریم ازش.... راستی مارکوس تو هم باید کمک کنی چون نا سلامتی تو این ایگور رو دستگیر کردی!!!!!
مارکوس می خواست چشم بگه ولی در همان موقع هاگرید با صدایی ، اطرافیان رو متوجه خود کرد. گویا در حال بیدار شدن بود !!!!!!
اما در کمال نا باوری ، قبل از این که هاگرید چشم باز کنه ، استر یه طلسم نثارش کرد تا دوباره بخوابه!
یکی از گریفی ها با تعجب گفت ( نالید! ):
- اااااااااااا....... استر چرا هاگرید رو پوستر کردی!؟؟؟؟؟؟....
- اخه اگه اینا رو میدید ، از رداشون می فهمید که اسلی هستن به همین دلیل نمی ذاشت که خودمون حساب ایگور رو برسیم....
ایگور که فهمید موضوع خیلی جدی شده بود شروع به دفاع از جان، مال، ثروت، ناموسو بی ناموسی خود کرد:
- بابا چرا اینقدر با یه خواستار سفیدی بد بر خورد می کنید...... شما که نمی دونستین من می خوام سفید بشم..... تازه این تصمیم رو گرفته بودم...
از طرز حرف زدن ایگور معلوم بود که به دلیل این که محیط موجود به ناچار این جملات را می گفت....
استر نگاهیه باردار( بارش پسر یا دختر نبوداااااا ... بارش تعجب بود!) به ایگور انداخت و گفت:
- اخی..... بچم خیال کرده که ما مثل اون مرگخوارا هالو هستیم...... بچه ها این ایگور رو بگیرید و پشت سر من راه بیوفتید.
سپس چهار تا از گریفی ها به سمت ایگور امدند و با زحمت چوبدستی را از دست او گرفتند ، سپس دنبال استر رفتند......

_____________________________________________________

اقا حالا نیاین بزنید تو سر ما که چرا محفلی هستیماااااااااا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.