جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 14 اسفند 1385 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور سریع به قسمت طلسم های صفحه نگاه کرد و ناگهان چیزی را که میخواست یافت
نقل قول:

طلسم آگریبا کورنلیوس:
این طلسم فرد مورد نظر رو دارای یک ظاهر گرگینه ای میکنه و درد و رنجی رو بهش میبخشه زیرا ظاهر گرگینه ای با ذات انسان عادی جور نمیشود و تنها در صورتی که یک گرگینه آن را گاز بگیرد یا طلسم بهش برخورد کند این درد و رنج متوقف نخواهد شد و ظاهر همیشگی گرگینه ای از بین نخواهد رفت.

دامبلدور به یک نقطه چشم دوخته بود و مدام چوبدستیش را بر آن نقطه میکوباند و طلسم هایی را زیر لب میخواند ناگهان بلند شد و به سوی لوپین رفت و گفت انگشت شست سارا رو بیار جلو.
لوپین اطاعت کرد و دست سارا را بر روی نقطه ای که دامبلدور اشاره میکرد گذاشت بار دیگر نور نقره ای رنگ ظاهر شد ولی رنگش داشت تغییر میکرد و تبدیل به رنگ آبی میشد. وقتی نور از بین رفت متن کتاب به:
نقل قول:

طلسم آگریبا کورنلیوس:
این طلسم فرد مورد نظر رو دارای یک ظاهر گرگینه ای میکنه و درد و رنجی رو بهش میبخشه زیرا ظاهر گرگینه ای با ذات انسان عادی جور نمیشود و تنها در صورتی که یک گرگینه آن را گاز بگیرد یا طلسم باگبریا فیبرج بهش برخورد کند این درد و رنج متوقف نخواهد شد و ظاهر همیشگی گرگینه ای از بین نخواهد رفت.

تغییر کرد
دامبلدور به طلسم چشم دوخته بود طلسم به نظرش آشنا بود. طلسمی بود که قبلا اجرا شده بود. این طلسم..... این طلسم.... یادش نمیامد چوبدستیش را بلند کرد و بر روی طلسم کوباند کتاب ورق خورد و به صفحه ای رسید که تیترش این بود:
درباره طلسم باگبریا فیبرج
دامبلدور مشغول به خواندن متن با صدای بلند شد:
« طلسم باگبریا فیبرج خنثی کننده طلسم آگریبا کورنلیوس است. این طلسم تنها قادر به خنثی کردن این طلسم بوده و بر روی دیگر گرگینه ها اثر نخواهد داشت. بهتر است فرد مورد نظر آزاد باشد زیرا باعث میشود نیروی گرگینه ای کاملا تخلیه شود ولی اگر نیروی گرگینه ای در ایشان زیاد شده است پیشنهاد میشود با طلسم رانردو بانم شخص را ببندید.اجرای غلط این طلسم باعث گرگینه شدن شخص میشود اجرا کننده باید شرایط زیر را داشته باشد:
از گرگینه بودن اطلاعات کافی داشته باشد
قبلا شخص را در حالت عادی دیده باشد
شخص را در حالت گرگینه بودن دیده باشد
او را دوست داشته باشد و حاضر باشد برای او بمیرد
توانایی ایجاد سپر مدافع را داشته باشد
برای اجرای این طلسم کافی است چوب خود را به صورت ضربدری تکان داده و به سوی دهان فرد مورد نظر روانه کنید. رنگ این ورد نقره ای فام است و شکل آن سپر مدافع جادوگر است یکی دیگر از خواص این طلسم این است که طلسم های مضر برای این فرد رو به طور کامل خنثی میکند»

دامبلدور پس از اینکه آخرین جمله را خواند رو به لوپین کرد و گفت: لوپین! تو تنها کسی هستی که دارای تمام این شرایط هستی. تو باید این کار رو بکنی
لوپین با تردید گفت: اما اگر سارا مرد چی؟
دامبلدور گفت: امتحان کردنش بهتر از نکردنشه. چون اگر بمیره حداقل از این درد یا گرگینه شدن واقعی نجات پیدا میکنه.
بورگین آرام گفت: خواهش میکنم ریموس ! سارا یکی از بهترین اعضای محفل
لوپین گفت:........


خب باید بگم که این پستت همش مطالب کتاب بود! مطالب خوبی هم بود...یه ذره پیچیده بود ولی در کل خوب بود!
اگر از اول هم علاقه لوپین به سارا مطرح نمی شد بهتر بود! چون یه مقداری با کتاب رولینگ و روند اون منافات داره!
اینکه سارا میمیره یه ذره ییهویی گفته شد! قبلش اگر توی اطلاعات کتاب و یا توضیحات دیگر دلیلشو ذکر می کردی قشنگ تر بود!
در کل همینا...باز هم تلاش کن!

3 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 19:57:18
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1385 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
_ البته...
دامبلدور دستش را به طرف سارای گرگینه که اکنون هاج و واج روی تخت توسط طناب های نامرئی نگه داشته شده بود...
قطره ای عرق از پیشانی لوپین که هم اکنون به طرف سارا میرفت به روی فرش افتاد.
آلبوس دستش را روی شانه ی لوپین گذاشت و گفت : امیدوارم بدونی که ...
مکثی کرد و ادامه داد : در صورت خطا ، هم سارا میمیره و هم خودت!
لوپین با شنیدن این حرف یکه خورد ولی دوباره پا پیش گذاشت. نجات دادن سارا در اولویت قرار داشت.
به آرامی دست پشمالو و زیر سارا را گرفت که هنوز میشد پوست نرم سارا را زیر پوست گرگینه حس کرد.
لوپین به آرامی دست سارا را بلند کرد و روی کلمه دژ مرگ گذاشت.
برای چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد...
نفس همگان در سینه حبس شده بود ، باز هم اتفاقی نیفتاد و در این چند لحظه که گذشت ، لوپین احساس کرد چند موی سفید از پیشانی اش افتاده ...!
ناگهان برقی نقره ای رنگ دور کتاب و دست سارا شروع به چرخیدن و برق زدن کرد!
آلبوس در حالی که برق نقره ای و کتاب نگاه می کرد گفت : خوب دوست من ، موفق شدی!
آهی از سر آسودگی در بین اعضای محفل که هم اکنون در سرتاسر اتاق بدون هیچ حرفی تمام ماجرا را نگاه می کردند شنیده شد.
الستور که به برق نقره ای رنگ نگاه می کرد که هنوز هم دور دست سارا بود ، خطاب به لوپین گفت : بهتره زیاد دلت رو خوش نکنی ، هنوز تازه دستور العملش رو پیدا کردی...!
بورگین به الستور چشم غره ای رفت و سقلمه ای به وی زد تا متوجه حرف زدنش باشه.
لوپین همچنان که به برق نقره ای نگاه می کرد بالاخره متوجه شد که دیگر برق کم نور شده تا اینکه دیگر دور دست سارا و کتاب هیچ نوری نبود.
لوپین کتاب را برداشت و به طرف آلبوس دامبلدور رفت...
نگاه های مشتاق و سرهای هیجان زده کشیده میشدند تا بتوانند داخل کتاب را ببینند.
- چی توش نوشته؟
- مگه چیزی هم هست که بتونه گرگینه بودن رو خنثی کنه؟
زمزمه ای در اتاق شروع شد که خیلی زود با بالا آمدن دست آلبوس به معنای سکوت ، اتاق در سکوتی مطلق فرو رفت...
سپس شروع به خواندن صفحه خنثی شده از طلسم کرد

__________________________________________


پستت به دل ننشست! وقتی می خوای داستان بنویسی تو جو داستانت نمی ری! توی پستت خیلی کم توصیف داری !
یه دفعه یه موضوع رو مطرح می کنی! مثلا اینکه اگه اون کار بشه لوپین و سارا می میرن موضوع کم اهمیتی نیست که یه دفعه دامبلدور اینجوری بگه و در همون یه لحظه هم لوپین تصمیمشو بگیره و بعد هم لوپین با آگاهی نویسنده اون کار رو بکنه چون مطمئنا هیچی نمی شه و اون موفق می شه!
پست کوتاه خیلی خوبه ولی نه اینکه بیایی از همه جای داستان بزنی و همه رو نصفه بگی! من همه این ها رو خیلی دوستانه بهت می گم!
چون می دونم که می تونی ولی نمی خوایی....بهر حال باید اول مشکلات بزرگ پستتو برطرف کنی و سعی کنی یه ذره شبیه به رولینگ بنویسی...یا اون شرایط رو ایجاد کنی که وقتی یکی پستتو می خونه بره تو حسش!
مطمئن باش که اگه خودت یه بار پستتو خوندی و رفتی تو حس داستان بدون بقیه هم همین حس رو خواهند داشت!
فقط و فقط هم تلاش....

5/2 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 19:52:36
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1385 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین جان اصلا هم ارزشی نبود.
-------------------------------------------------------------------------------------
آنیتا بسیار با دقت جلد کتاب را باز کرد تمام ورق های کتاب خاک گرفته بود و معلوم بود مدت ها بود که حتی به آن نگاه نکرده بودند. اما لوپین اصلا به این چیزها اهمیت نمیداد الان تنها نجات سارا برایش مهم بود. جلو رفت و گفت: آنیتا میشه فهرست رو ببینم؟؟؟
آنیتا کتاب را به لوپین داد. ریموس آرام آرام آن را ورق زد تا چیزی را که میخواست پیدا کرد:
- خنثی کردن طلسم های گرگینه کننده ص 45
ریموس بلافاصله صفحه 45 رو باز کرد ولی تنها چیزی که به چشم میخورد این کلمه بود:
دژ مرگ!
رو به آنیتا گفت: رمز این چیه؟
آنیتا با تعجب پرسید: رمز چی چیه؟ بده من ببینم
سپس کتاب را از لوپین گرفت و ناگهان با هراس برگشت و گفت: چی؟؟؟ این یه رمز نیست که.
لوپین پرسید:پس چیه؟؟
آنیتا گفت: یه طلسم اهریمنی. باید بریم پیش بابا
و به سرعت دوید موقع خارج شدن از در لوپین گفت: دامبلدور توی اتاق ساراست
و خودش همانجا بی حرکت ایستاد و به فکر فرو رفت. طلسم اهریمنی؟؟ یعنی چی؟؟؟
ولی تصمیم خودش را گرفت اگر میخواست از ماجرا با خبر شود باید به پیش دامبلدور میرفت. پس دوید و به سوی اتاق سارا رفت.
دامبلدور با نگرانی به صفحه نگاه میکرد و چوبدستیش را به آن می کوباند
لوپین جلو رفت و رو به دامبلدور گفت: قربان چه شده است؟؟
دامبلدور سرش را بلند کرد و آرام گفت: طلسم اهریمنی توسط مرگخواران بر روی این صفحه کارگذاشته شده. برای بازکردنش باید انگشت اشاره فردی رو که به عنوان خنثی کننده قرار دادند روی این کاغذ بگذاریم ولی این خنثی کننده که میتواند باشد؟؟؟ آیا تو لوپین؟ آیا من؟ یا شایدم سارا
لوپین مشغول گوش دادن به صحبت های دامبلدور بود و آرام پرسید: یعنی اون ها موقع اجرا حتما باید یه خنثی کننده انتخاب کنن؟؟
دامبلدور جواب داد: بله و اون خنثی کننده نمیتونه از دوستانش باشه وحتما باید از دشمنانش باشه
لوپین گفت: پس نمیتونه از مرگخواران باشه. همینش خوبه ولی آیا میشه یک نفر رو که نمیشناسن انتخاب کنن؟
این بار آنیتا جواب داد: نه موقع اجرا کردن باید تمام خصوصیات خنثی کننده تو ذهنت باشه.
لوپین برای اخرین بار پرسید: ما حق امتحان داریم؟
دامبلدور سرش را با تأسف تکان داد و گفت: خیر. فقط 1بار میتوانیم انگشت بگذاریم
لوپین برگشت و به سوی سارا که اکنون کاملا به شکل گرگ نما بود رفت و به چشم های آن نگاه کرد. سعی میکرد چیزی را از چشمانش بخواند ولی ناگهان دامبلدور که انگار میدانست او قصد چه کاری را دارد گفت: خنثی کننده از نیروی خودش اطلاع نداره
لوپین واقعا نگران بود. ولی برگشت و با اطمینان خاصی گفت: دامبلدور میشه سارا رو انتخاب کنیم؟؟
دامبلدور برگشت دهانش را باز کرد و گفت:......
--------------------------------------------------------------------------------
خوب شد؟


این " خوب شد " های آخر پستات منو کشتن! من نباید بگم خوب شد یا نه! خودت باید تغییرات رو بفهمی! من فقط یه واسطم!
اول از همه بگم که سعی کن دیگه پست طولانی و بلند نزنی وگرنه مجبور میشم از نقد طولانی کردن صرف نظر کنم!
در ابتدای پستت بعضی از دیالوگ هاش قشنگ نبود! مثلا باید صحبت های بهتری بین لوپین و آنیتا رد و بدل می شد!
در مورد رمز و دژ! یه ذره میان داستانت طفره رفتی و شاید هم شک کردی که چی کار کنی و داستان رو به کجا بکشونی! جمله " قربان چه شده است " خیلی قرون وسطایی بود!
اعضای محفل همراه با احترامی که برای دامبلدور قائلند خیلی راحت باهاش حرف می زنن! باید می گفتی " قربان چی شده؟ " دیالوگ بعضی هم که برای دامبلدوره هم به همین شکله که زیاد جالب نیست!
موضوع خنثی کننده جالب بود!
آخر های پستت هم بد نبود فقط توی پست زیادی دیالوگ داشت که اگه جای خودش رو به توصیف می داد بهتر بود!

3 از 5
5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 19:50:34
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1385 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت جان ، حد اقل یکم رو پست های قبلی فکر میکردی...! آخه این چی بودش؟!
در هر صورت اگه ارزشی شد معذرت چون میخوام داستان رو به راه اصلیش برگردونم!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
صدای جیغ های پیاپی که از پایین و اتاق سارا میومد هم اکنون واضح تر شنیده می شد...
دامبلدور و لوپین پله ها را دوتا یکی طی کردن تا اینکه به در اتاق رسیدن.
جررررینگ
صدای شکسته شدن شیشه از داخل اتاق شنیده شد.
آلبوس سراسیمه وارد اتاق شد و با منظره ی فجیع و اسف باری رو به رو شد...
سارا از تخت پایین پریده بود و با پنجه های نیمه انسانی- گرگینه ای اش ، هرچه را که دم دستش بود می شکاند و صدای جیغ مانندی از خود در می آورد.
ریموس زیر لب زمزمه کرد : علائم گرگینه شدن!
آلبوس چوبش را بیرون آورد و به طرف سارا گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد...
ناگهان سارا به طرف تختش پرت شد و انگار که با طناب نامرئی او را گرفته باشند ، به تخت چسبیده بود.
آلبوس در حالی که نزدیک سارا شده بود ، خطاب به ریموس که با نگرانی به سارا نگاه می کرد گفت : بورو دنبال آنیتا ... سریع!
ریموس بدون صرف وقت به طرف آستانه در که هم اکنون از محفلی های نگران پر بود رفت و به طرف اتاق آنیتارفت.
اتاق آنیتا
تق تق ... تق تق...
_ بیا تو.
لوپین هیجان زده و عصبی وارد اتاق شد و گفت : مشکلی پیش اومده...
آنیتا که در حال مطالعه ی کتاب افسون های قرون وسطی بود سرش را بالا گرفت و به صورت سرخ و خیس ( از عرق ) لوپین نگاه کرد و گفت : مشکل چیه؟
انگار از همه جا بی خبر بود...
راستی هم همینجور بود چون دامبلدور سعی داشت تا موضوع زیاد درز نکنه...
ریموس خیلی سریع مطالب را به خلاصه برای آنیتا شرح داد.
در تمام این مدت آنیتا ساکت نشسته بود و به حرف های ریموس با نهایت دقت گوش می کرد.
سر انجام وقتی حرف های ریموس تمام شد ایستاد و به طرف کتابخونه ی خصوصی اش که در ضلع شرقی اتاقش بود رفت و خطاب به ریموس گفت : فکر کنم همچین کتابی رو سراغ داشته باشم.
روزنه ای از امید در دل ریموس آشکار شد.
آنیتا کتابی خاک گرفته را از داخ کتابخانه بیرون آورد و روی یک میز گرد و چوبی گذاشت.
جلد کتاب آنقدر خاک گرفته بود که نمی شد تیتر و نام کتاب را خواند.
آنیتا فوتی محکم به کتاب کرد و ریموس توانست نام کتاب رو ببینه...
نام کتاب اینگونه بود:
گرگینه ها و چگونگی بازگشتشان به انسان


خب اول باید بهت خیلی دوستانه بگم که تو اولین پستات بهتر از ویولت نبود! پس اجازه اینطور صحبت کردن در محفل داده نمی شه! اصلا هم از جمله " این چی بودش !" خوشم نیومد!
خب اولای پستت بد نبود! اما می رسیم به اتاق آنیتا! خب اینجاش یه ذره نامعقول بود!
همش....چون فکر می کنم اونقدر لوپین عجله داشته باشه که نخواد در بزنه و یا اونقدر آنیتا عضو مهمی توی محفل باشه که از خیلی چیز ها با اطلاع باشه و اینکه می تونستی موضوع اون کتاب رو یه جور دیگه مطرح کنی!
مثلا بگی که آنیتا سریعا به اتاق سارا رفت و با دیدن اون یاد کتاب افتاد! یا یه همچین چیزی!
جمله " مشکل چیه " هم توی اون شرایط بحرانی بازگو کننده عمق فاجعه نبود! ( چشمک!)
جمله " آنیتا فوتی محکم کرد " هم خیلی به روند و شیوه داستان نمی خورد! اگه می گفتی " آنیتا به سرعت روی جلد را با آستنیش زدود " بهتر بود!
بهر باید بگم که پستاتو با عجله می نویسی و غلط املایی زیاد داری! رو هم رفته جای پیشرفت داری !

5/2 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 19:43:20
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور اندیشمندانه گفت:و سوال دیگه ای که دارم اینه که صلاحه اون رو در جریان قرار بدیم؟کلا اعضای محفل...
ریموس به تندی حرف دامبلدور را قطع کرد:من رو ببخش.ولی واقعا فکر میکنی که اونا طاقت شنیدن اون خبر رو ندارن؟اگه همیچنی فکر میکنی پس چرا اجازه دادی عضو محفل بشن؟اگه اونا عضو محفلن دقیقا به اندازه من و تو حق دارن بدونن.
دامبلدور لبخند گرمی زد:آروم باش ریموس.متوجه منظورم نشدی.منظور من طاقت داشتن یا نداشتن اونا نیست.فقط دارم به این فکر میکنم که الان محفل خیلی عضو جدید داره.نمیگم اعضای جدید نالایق اند.ولی از این نگرانم که شاید تام به اونا حمله کنه و با طلسم شکنجه گر اطلاعات ما رو از زیر زبونشون بیرون بکشه.
ریموس با سر سختی پرسید:اینقدر به انتخاب خودت شک داری؟یعنی اعضای محفل ما قراره با یه شکنجه گر وا بدن؟
دامبلدور به آرامی تذکر داد:معجون راستی چطور؟
ریموس دیگر جوابی نداشت با این حال سعی کرد دامبلدور را راضی کند:ببین.اعضای محفل که همینطوری راه نمیفتن برن با مرگخوارا سلام علیک کنن.مواظبن.
سپس یه عمق چشمان او خیره شد:آلبوس تو نباید در مورد اونا اینطور فکر کنی.
دامبلدور سری تکان داد:بسیار خب.ولی نه همشون.فقط یه عده خاص!
ریموس مصرانه گفت:نه!همه اونا باید تو این محفل شریک باشن.
دامبلدور لبخندی زد:گاهی فکر میکنم تو و جیمز و سیریوس واقعا جفت همید.دقیقا عین هم سر سخت و غیر قابل نفوذ.فقط موضوع دیگه ای که...
صدای جیغ بلندی از طبقه پایین صحبت او را قطع کرد:مرگخوار ها...
آن دو نگاهی سرشار از اراده به هم انداختند...
********************************************

میبخشید اگه ارزشی شد.هرچی باشه اولین پستمه!یادتون نره منم تو داستان بیارین.

پست قشنگی بود! کوتاه و مختصر...
نه اصلا ارزشی نبود و برای یه تازه وارد خوب بود! برای اینکه دستت راه بیافته می گم که ادامه بده و تو می تونی....
ولی اگر این پست رو یکی از اعضایی که تازه وارد نبود و اولین پستش هم نبود بهش می گفتم که هیچ کدوم از این دیالوگ ها و جر و بحث های بین لوپین و دامبلدور لازم نبود!
ولی برای هیجانی کردن و شور و حال کتابی دادن خوب بود! فقط یه جا گفته بودی سلام علیک کنن!
خب اگه می گفتی دست بدن و یا چیزهایی که بین خارجی ها بیش تر رواجه قشنگ تر بود!
بهر حال باید بگم که اگه بخوای خیلی سریع پیشرفت می کنی!

3 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 3:04:23
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور لبخندی زد. از جایش بلند شد و به سوی در رفت ولی ناگهان ریموس گفت: فقط.....
ولی حرفش را خورد و منتظر ماند تا دامبلدور بیرون برود. ولی دامبلدور از جایش تکان نخورد. با چشمانش به چشم های ریموس زل زده بود. ریموس که انگار متوجه چیزی شده باشد سعی کرد حرفش را ادامه دهد: فقط من نمیدونم پادزهر کجاست و چطور میتونم به دستش بیارم
دامبلدور لبخندی زد و گفت: بهت میگم بهت میگم لوپین. حالا استراحت کن فردا راه دور و درازی در پیش داری.
سپس برگشت و از در خارج شد و ریموس را با نگرانی هایش تنها گذاشت.
ریموس بار دیگر بر روی تختش دراز کشید. به دست چپش نگاه کرد. جایی که شاید از فردا بر روی آن علامت شوم را میدید. هر چند لحظه یک بار صدای سارا میشنید که توسط دامبلدور به یک اتاق محافظت شده منتقل شده بود. از شنیدن صدای سارا وجدانش در عذاب بود. ناگهان چیزی را به یاد آورد. بله درسته سارا میخواست به چیزی اشاره کنه که میگفت:
- مواظب خطر باشین... دژ ... دژٍ ... دژٍمرگ!
بله! دژ مرگ! نکند این یک تله باشد؟؟ نکند این تنها یک تله برای کشاندن ریموس به آنجا باشد؟؟
و ناگهان جمله دیگری را به یاد آورد:
- ولدمورت ... حمله ... دژ مرگ!
باز هم دژ مرگ. اما در این میان سارا نمیتوانست چند کلمه را بر زبان بیاورد.
بلند شد و کلمه ها را به ترتیب بر روی کاغذی نوشت
و شروع به جمله بندی کرد:
مواظب خطر باشین در دژ مرگ ولدمورت حمله میکند از دژ مرگ
بله درست بود به نتیجه درستی دست یافته بود. سریع در را باز کرد و به سوی پایین رفت. اعضای محفل را با پچ پچ هایش تنها گذاشت و به سوی اتاق دامبلدور رفت و در زد
- بیا تو
ریموس با عجله وارد شد و کاغذ را جلوی دامبلدور گذاشت
دامبلدور به کاغذ چشم دوخت و پس از لحظاتی گفت: خب! منظورت اینه که... وقتی تو توی اتاق دیگه بودی این بلا به سر سارا اومده؟؟
ریموس که از این همه هوش دامبلدور متعجب بود گفت: بله! دقیقا. یعنی این یک نقشه برنامه ریزی شده است.آنها اول ما رو به اونجا کشوندن بعد سارا رو مبتلا کردند و مطمئنا الان هم منتظر ما هستند. ما نباید به اونجا بریم!
دامبلدور فقط به او نگاه کرد و باعث شد لوپین ادامه دهد: من نمیترسم ولی ممکنه این یک تله باشه. اینطوری اون میتونه 2 تا از اعضای محفل رو بگیره. یکی من و یکی سارا. درست میگم؟؟
دامبلدور بلند شد و گفت: درسته لوپین درسته! ولی چاره ای نیست اون کاری کرده که بلاخره هر جور باشه باید یکی از اعضای محفل از دست بره
لوپین گفت: بهتره با اعضا در میون بگذارید
دامبلدور برگشت و به لوپین چشم دوخت و گفت: چرا این حرف رو میزنی؟؟؟
لوپین گفت: چون یکی هست که کتاب زیاد میخونه
دامبلدور به سوی صندلیش رفت و با خود فکر کرد: آنیتا
و سپس با صدای بلند گفت: آیا ممکنه اون کتابی در این مورد خونده باشه
لوپین آرام گفت: شاید
-------------------------------------------------------------------------------
چطور بود؟؟

پست خوبی بود! هنوز عالی نشدی ولی داری پیشرفت می کنی!
اول پستت رو نمی آوردی بهتر بود...زیاد لازم نبود! از نتیجه گیریت خوشم اومد!
چیز دیگه ایی نمی بینم... ولی باز هم باید سعی کنی
چون همه جای پیشرفت دارن!

5/3 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 3:01:34
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ناراحتی را میشد از چهره ی اعضای درون محفل فهمید...
از موقعی که آلبوس به طبقه بالارفته بود تا فکرش رو با ریموس در میون بزاره ، زمزمه ی خفیف و ناراحت کننده ای تالار رو در بر گرفته بود.
- چه بلایی سر سارا اومده؟
- آیا گرگینه واقعی شده ؟
- خیلی بد میشه اگه یکی از بهترین عضو هایمان را از دست بدهیم
و...
طبقه بالا / اتاق ریموس
تق تق تق تق تق
صدایی از اتاق شنیده شد که می گفت : بیا تو
آلبوس دامبلدور در حالی که کلاه بزرگش را مرتب می کرد داخل شد و بر روی صندلی نشست و در تمام این مدت سعی می کرد چشمش را از چشم ریموس بدزدد! از حدود سه سال پیش که سارا عضو محفل شده بود ، در اولین ملاقاتش با ریموس ، علایمی از علایق به سارا در چهره ریموس آشکار شد که به مرور زمان آن علائم شدت گرفت و ... حالا سارا در آستانه ی از دست رفتن بود.
دامبلدور در حالی که با انگشتانش بازی میکرد گفت :ببین ریموس ، من متاسفم ، ولی تو تالار که بودم ، یک فکری به سرم زد... اخباری رو که بدست آوردم نشون میده که پادزهر فقط در دژ مرگ وجود داره که هر کسی هم حق وارد شدن به اونجا رو نداره. حتی اگه بخواد که وارد بشه اونقدر نیرو ها و طلسم های اهریمنی دور و بر دژ به کار بردن که تقریباً ورود به اونجا رو برای اعضای غیر مرگ خوار غیرممکن کرده.همچنین شنیدم که اونجا مقرٍ ولدمورتم هست.
ریموس که انگار فکر دامبلدور در ذهن او هم راه پیدا کرده باشه گفت : خوب یعنی...
آلبوس ادامه داد : یعنی اینکه فقط یک راه برای از بین نرفتن سارا و تبدیل نشدنش به گرگینه وجود داره!
تغییر شکل و رفتن به دژ مرگ!
من با الستور در میون گذاشتم و یک خبر خوب رو ازش شنیدم که بلیز زابینی رو که یکی از با نفوذ ترین مرگ خواران بوده رو وزارت دستگیر کرده . الستور همیشه معجون های تغییر شکل داره ، و بقیشو خودت میتونی حدس بزنی دیگه...!
ریموس با خود فکر کرد ؛ تغییر شکل به چهره سیاه بلیز زابینی ، مشاور ارشد لرد ولدمورت ، مقابله با طلسم ها و نفرین های شوم مختلف و مقابله با انواع خطر ها فقط برای نجات دادن سارا.
او را نجات میدهم تا زندگیم بهتر شود
جمله ای که در همان لحظه به فکر ریموس رسید.
از روی تخت بلند شد و گفت : قبوله

- - - - - - - - - -
ریموس با این پست آخریه خیلی حال کردم


پستت ساده بود ! در اول پست باید ذکر می کردی آلبوس و لوپین به اعضا موضوع رو گفتن !
بعد در جمله اول پاراگراف دوم لوپین به دامبلدور می گه " بیا تو! " اگه اینجا می گفتی بفرمائید تو بهتر بود!
جمله " یه فکری به سرم زد " هم اضافی بود! سوژه دژ خوب بود! اونجا باعث می شه که همه بتونن باشن و این پست هایی با تنها دو طرف گوینده و دو نفر حرف زننده فکر می کنم تموم شه!
اول صحبت های دامبلدور تا آخر هم یه مقدار با شخصیت دامبلدور منافات داشت چون دامبلدور همیشه همه چیز رو می دونه و از دژ هم با خبره! اظهار بی اطلاعیش جالب نبود!
پاراگراف های بعدی خوب بود تا آخر پست که نوشته شده " او را نجات می دهم تا زندگیم بهتر شود " خیلی با مفهوم و قشنگ نبود! یه جور دیگه می گفتی بهتر بود!
در کل همه جای پیشرفت دارن!

3 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 2:55:49
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس دامبلدور با آرامش جلو آمد و مشغول دیدن سارا بود. وقتی لوپین میخواست خارج شود دامبلدور برگشت و زمزمه کرد: تو بمون
سپس به سوی پنجره رفت و پرده را کشید. رو به لوپین کرد و گفت: این گرگینه ی واقعی نشده فقط.... فقط شکل گرگینه ها رو پیدا کرده. طلسم اگریبا گرباگنه به بدنش برخورد کرده... شکل سارا بر نمیگرده و درد هاش تسکین نمیابه مگر اینکه..... مگر اینکه واقعا یه گرگینه بشه
لوپین وحشت زده گفت: چــــــــی؟؟؟
دامبلدور گفت: وحشت نکن لوپین.... راه دیگری هم هست و اون اینه که خنثی کننده این طلسم رو پیدا کنیم ولی ممکنه این کار حتی چند ماه طول بکشه و شاید این درد ها سارا رو بکشه.
لوپین که همچنان وحشت در صدایش موج میزد گفت: آخه... آخه اگه گرگینه بشه امکان نداره دیگه به حالت عادی برگرده
دامبلدور برگشت و با همان صدای تسلی بخش گفت: ولی از مردن که بهتره
لوپین برگشت و به سوی در رفت. به آن تکیه داد و مشغول فکر کردن شد. طلسم اگریبا گرباگینه. طلسمی که حتی اسمش را هم نشنیده بود... چطور میتونست در خنثی کردنش به دامبلدور کمک کند.
آرام زمزمه کرد: مودی میتونه کمکتون کنه
دامبلدور برگشت و غمگین گفت: متأسفانه خیر. از وجود این طلسم هیچ کس جز من و ولدمورت و مرگخوارانش خبر ندارند. متأسفم ولی تنها راه چاره، گرگینه شدن ساراست.
ناگهان صدای فریاد سارا به هوا رفت. موهایش بلند تر شدند و پوزه و پنجه اش شباهت بیشتری به گرگینه ها پیدا کردند.
لوپین وحشت زده به سارا نگاه میکرد. 2 راه داشت: گاز گرفتن سارا و گرگینه کردن او، یا صبر کردن برای ساختن خنثی کننده طلسم که شاید منجر به مرگ سارا میشد.
نفس عمیقی کشید برگشت و به دامبلدور گفت: اگر همین الان گازش بگیرم خوب میشه؟؟ آخه شنیدم وقتی در حالت انسان گرگینه انسان رو گاز بگیره تأثیر چندانی روی بدن نمیزاره
دامبلدور با تأسف سرش را تکان داد و گفت: متأسفانه خیر! در اینصورت فقط شکل درست میشه ولی درد ها بیشتر و بیشتر میشه. تنها در صورتی که واقعا گرگینه بشه این دردها از بین میره چون الان اون حالات نوعی از انسان رو داره که در بدنش پیدا نمیشه. البته خنثی کننده طلسم میتونه کاملا این طلسم رو خنثی کنه ولی ساختن یا پیدا کردنش...
و با تأسف سر تکان داد
لوپین آرام گفت: باید در موردش فکر کنم
دامبلدور آرام گفت: تا 3 روز وقت داری اگر در این سه روز این کارو نکنی دیگه این کار هم مؤثر نخواهد بود
سپس سکوت کرد و شاهد خارج شدن لوپین شد
لوپین اجازه پرسیدن سؤال به اعضا نداد. با حالتی مرموز به اتاقش رفت و اعضا را در همان حال رها کرد.
آرام در اتاقش نشست و مشغول فکر کردن شد. در اعماق افکارش بود. به دو راه پیش رویش فکر میکرد. 2 راهی که یکی از آنها منجر به گرگینه شدن ابدی سارا و راه دیگر منجر به کشته شدن سارا میشد.
چطور میتوانست از میان این 2 راه عبور کند و راه سومی برای خود بسازد؟؟؟
به روی تختش رفت و دراز کشید. به بالای سرش چشم دوخت و آرام آرام پلک هایش را بر هم گذاشت و در اعماق افکارش مشغول جستن شد انگار که میخواهد چیزی را در ذهنش پیدا کند
در پایین اعضا با نگرانی مشغول گفت و گو بودن تنها دامبلدور که اکنون در میان آن ها بود به نقطه ای که چند لحظه قبل لوپین از آن گذشته و از دید رس آنان دور شده بود خیره شده بود. انگار او نیز مانند لوپین به چیزی در اعماق افکارش رجوع میکرد و میخواست چیزی را بیابد
----------------------------------------------------------------------------
سوژه خوب شد؟

پست خوبی بود ! سوژه که خب هی بد نبود!
سعی کن یه ذره هم کوتاه تر بنویسی!
در کل از دیالوگ ها و وصفیاتت زیاد نمی تونم ایراد بگیرم اما در کل اینکه یه انسان کاملا بشه حیوان یه ذره غیر عادیه و برای همین سوژه یه ذره خنک می شه! ( چشمک!)
اگه سوژه ات جالب تر بود باید بگم نوشتنت خوب شده...داری سبک پیدا می کنی ناقلا! ( چکش!)

3 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 2:52:32
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
کممممممک
اینبار صدای فریاد سارا که درخواست کمک می کرد فزونی یافت.
پس بنابراین ، اعضا قدم هایشان را تند تر کردند ...
این بار هم استرجس اول وارد اتاق شد و فریادی از سر وحشت کشید...
سارا از درد به خود میپیچید ، صورتش در هم رفته بود و موهایش پریشان بود...
انگار که سوسکی در بدن او راه بیفتد و قصد آزارش را داشته باشد ، تمام بدنش را می خواراند و فریاد های دهشتناکی سر میداد...
از دست هایش خون می آمد و چشم هایش گرد شده بود.
مودی برای دومین بار دست به کار شد ، اعضایی رو که جلوی در ازدیام کرده بودند کنار زد و چوبش رو به طرف سارا گرفت و زیر لب گفت : اٌسمٌس لٌمبٌس...
نوری بنف رنگ از چوب مودی خارج شد و دقیقا به قلب سارا بر خورد کرد .
برای چند دقیقه سارا آرام گرفت ولی ناگهان دوباره فریا های دهشتناکش را شروع کرد.
مودی در حالی که سعی میکرد دوباره ورد را روی سارا انجام بدهد خطاب به بورگین فریاد کشید : بیا جلو پسر ، این معجونی رو که تو جیب جلیقم گذاشتمو وردار و بپاش روی سارا.
بورگین سراسیمه و بدون هیچ حرفی ، اطاعت کرد.
به طرف جلیقه سبز رنگ و کهنه مودی رفت و یک شیشه حاوی ماده ی آبی رنگی را بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت.
رویش نوشته بود :
معجونی مقاوم در برابر درد های جن زدگی
چی؟
سارا جن زده شده بود؟
_ ده یالا ! معطل چی هستی؟!
بورگین حول حولکی ، در شیشه رو باز کرد و با فشار آن را روی سارا ریخت.
ناگهان فریاد های سارا فروکش کرد و به خرخری تبدیل شد.
ناگهان صدای آنیتا شنیده شد که می گفت : واای نه!
و به سارا که روی تخت دراز کشیده بود اشاره کرد ...
سارا در حال در آوردن مو ،پنجه و یک پوزه بود.
لوپین جلو اومد و زیر لب گفت : گرگینه!
_ برید بیرون ! همین حالا.
همه توانستند صدای گرم آلبوس دامبلدور رو بشنون که چوب دستی به دست به طرف سارا حرکت میکرد.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


وصفیات اول پستت در مورد سارا اصلا قشنگ و جالب نبود! چیز هایی بود که اصلا با هم تناسب نداشت...اینکه سوسکی در بدن کسی راه بیافتند اصلا تشبیه قشنگی نبود! باید روی اینها بیشتر کار کنی!

چون پستت کوتاه بود چیز دیگه ایی جز توصیفات کلی نمی تونم بگم
و در مورد آخر پستت هم باید بگم که خیلی ممنون که سوژه دادی ولی سوژه گرگینه کردن سارا یه ذره نامعقول و خلاف واقعیت بود ! حداقل اگه می نوشتی که چطوری اینجوری شد بهتر بود!

5/2 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 2:47:42
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لوپین آرام استرجس را از روی زمین بلند کرد و بر روی تخت گذاشت.
سپس خطاب به آلستور گفت: چه طلسمی رو روش اجرا کردی؟؟
آلستور برگشت و گفت: طلسم بازدارنده. کروشیو تا اجرا کننده طلسم نخواد از بین نمیره این طلسم باعث میشه تمام حرکت ها از کار بیفته به همین دلیل اگر اون رو خنثی کنم دوباره درد شروع میشه ولی تا طلسم رو خنثی نکنم استرجس حتی چیزی رو احساس نمیکنه و مثل یک تخته سنگ میمونه
بورگین آهی کشید و گفت: پس یعنی.... یعنی نمیشه کاری کرد؟؟؟
چو آرام گفت: نه
ولی ناگهان با دستش ضربه ای به پیشانی خود زد و زمزمه کرد: چرا زودتر به فکرم نرسید.
سپس صدایش را بلند کرد و گفت: لوپین چوبت کجاست؟؟
لوپین که کمی خشم در صدایش حس میشد گفت: من الان نگران اون نیستم ولی چوبم پیش مرگخواراست
چو که انگار میخواست چیزی رو به اعضا بفهماند گفت: اونها با چه چوبی این طلسم رو اجرا کردن؟؟
بورگین با تمسخر گفت: خب این معلومه که. با چوب لوپین
چو که از خنگی بچه ها عصبانی شده بود داد زد: خب همینه دیگه. صاحب چوب لوپینه پس لوپین میتونه اثر طلسم رو خنثی کنه نه؟؟
آلستور برگشت و گفت: متأسفم نه. چوب متعلق به هر کی باشه طلسم در چوب اثر میزاره یعنی تا چوب رو نداشته باشیم هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد
چو آهی از سر نا امیدی کشید و آهسته بر روی صندلی نشست ولی ناگهان طوری که انگار سیخی در بدنش فرو کرده باشند از جا پرید و به صندلی نگاه کرد. چوب جادویی که سر آن کنده شده بود بر روی صندلی جا مانده بود
چو برگشت لبخندی زد و گفت: بورگین طلسم بازدارنده ات به کجای دست مرگخوار خورد؟؟
بورگین برگشت و گفت: دستش
چو چوب جادو را از روی صندلی برداشت و به سوی مودی رفت و در حالی که چوب را به مودی می داد گفت: حالا که میشه طلسم رو خنثی کرد؟ نه؟؟
مودی لبخندی زد و با صدای آرامی گفت: البته
سپس چوبدستی را به لوپین داد و زمزمه کرد: خودت که بلدی چی کار کنی؟؟
لوپین چشمکی زد و چوبدستیش را به صورت موج شکلی تکان داد و به بدن استرجس زد و سپس آن را با یک حرکت دایره شکل برداشت.
مودی چوبدستیش را در آورد و زمزمه کرد: اریگا بنرگو
استرجس آرام به هوش آمد. هیچ اثری از طلسم درونش دیده نمیشد. لبخندی زد و انگار که از کل ماجرا با خبر است رو به اعضا گفت: متشکرم.
ولی در همان زمان فریادی از سوی اتاق سارا بلند شد: کـــمک
لوپین برگشت و دوان دوان به سوی اتاقش رفت و گفت: صدای ساراست


خب باید بگم که دوباره رفتی تو رویا! پست به خوبی اون دو تای قبلی نبود...د
وباره توش اتفاقاتی افتاده بود که خیلی به اصل ماجرا و یا واقعیت دنیای جادوگری نزدیک نبود!
اول در مورد طلسم کریشیو که خب جدید بود و نشنیده بودم که این طوری عمل کنه و تا اجراکننده نخواد متوقف نمی شه! اگه از خودت نساخته باشیش ( چشمک!) نکته جالبی بود!
بعد از اون دیالوگ هایی گفته شد که به نظر من اصلا جالب نبود و هم باعث طولانی شدن پستت و هم یه ذره ارزشی شدن اون شده بود! مثلا اینکه چیزی گفته بشه و مرتبا نقض بشه این زیاد جالب نیست!
اگر از کلمه " خنگ " استفاده نمی کردی و مثلا می گفتی حواس پرتی و یا بی دقتی بهتر بود .
جمله " سیخی در بدنش فرو کرده باشند " هم زیاد جایگاه مناسبی نداشت و معنی قشنگی هم نداره! باید می گفتی " مبل دارای اشیاء نوک تیزی روی خود داشت که باعث شد چو ناگهان از جا بلند شود " و یا یه هم چین چیزی...چون ما هیچ وقت سیخ رو که نمی کنیم تو بدن شخص!
در انتهای پست جمله " لوپین چشمکی زد " متناسب شخصیت لوپین نیست! " لوپین لبخندی و یا سری به نشانه تأیید تکان داد " بهتر بود!
خلاصه اینکه چند تا نکته! یکی اینکه در پستات سعی کن یه موضوع رو خیلی خوب توضیح بدی و از این به اون نپری! ( چشمک!) و دوم هم اینکه تو می تونی خوب بنویسی فقط اگه زیاد نری تو رویا! ( چکش!)

2 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 2:45:03
تصویر تغییر اندازه داده شده