-هری ، حالت خوبه هری ؟
این صدای هرمیون بود که هری پاتر را صدا می زد . هری پاتر بر روی تخت درمانگاه خانوم پامفری دراز کشیده بود چون بر اثر اتفاقاتی که چند روز پیش برایش افتاده بود سخت زخمی شده بود .
- هری بلند شو !؟
هری پاتر دستی بر روی چشمانش کشید ، سرش گیج میرفت و بدحال بود اما چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد ، دور و برش شلوغ بود اما در آن میان اولین چهره ای را که دید چهره ی هرمیون بود که با نگرانی اسم او را صدا می زد .
دستش را به تخت تکیه داد و با حرکتی بر روی تخت نشست ، به دست چپش نگاه کرد که باند پیچی شده بود ، کم کم داشت یادش می آمد که چند روز قبل چه اتفاقی برایش پیش آمده بود – دامبلدور...جنگل... کوه....غول ...
در این افکار فرو رفته بود که صدای خانوم پامفری او را از این حال هوا بیرون آورد .
- هری دهانتو باز کن و این شربتو بخور ؟
هری بدون هیچ درنگی دهانش را باز کرد و خانوم پامفری هم شربت را در دهان هری ریخت سپس رو به هری کرد و گفت : دیگه مرخصی، میتونی بری خابگاهت ولی برای چند روز زیاد فعالیت نکن ؟
سپس دستی به صورت هری کشید و هری را از روی تخت پایین آورد . رون جلو آمد و زیر کتف هری را گرفت تا در راه رفتن به او کمک کند ولی هری با زحمت گفت : مرسی رون خودم میتونم بیام .
خواب گاه پسران
رون به هری نگاه کرد و گفت ، زود باش تعریف کن چه اتفاقی برات افتاد که این جوری زخمی شدی و دستت شکست ؟
هری لبخندی زد و گفت باشه بهت می گم سپس از جایش بلند شد و گفت :
- دوشنبه ی این هفته دامبلدور به من گفت گراوپ از جنگل هاگوارتز فرار کرده و رفته پیش غول های دیگه ولی اون میخواد گراوپ رو بر گردونه دوباره تو جنگل و از من خواست که باهاش برم دنبال گراوپ چون اون با من آشنا تره راحت تر می تونه برش گردونه برای همین من هم قبول کردم تا باهاش برم .
- خوب حالا کجا رفتین ؟
هری در حالی که داشت سرش را می خوارند گفت : ما با یه رمز تاز به میانه های یک کوه بلند رفتیم ، دامبلدور به من گفت که غول ها توی جنگلی که در دره ی پشت این کوه هست زندگی می کنند .
ما پعد از یک روز کوه نوردی و ... به دره ای که غول ها اونجا زندگی می کردند رسیدیم . اون دره همون طور که هاگرید می گفت بود و یک غول کنار دریاچه ای نشسته بود و غرش می کرد و از دیگران می خواست که برای خودش و زنش غذا بیارن. ما یک روز تمام غول ها رو زیر نظر داشتیم تا اینکه دیدیم گراوپ هم مانند غول های دیگه داره برای غول رئیس غذا میاره و در میان غول ها زندگی می کنه .
ما صبح روز چهار شنبه آماده شدیم تا بریم پیش رئیس غول ها ، دامبلدور هم یک شمع رو طوری جادو کرده بود که هیچ وقت خاموش نشه .
دامبلدور به من گفت که با هم این شمع رو بالا نگه می داریم و فقط هم به رئیس شون نگاه می کینم و از جادو هم استفاده نمی کنیم تا اونا به ما حمله نکنن .
رون دست هایش را روی دهانش گذاشت و نا باورانه پرسید :
- رفتین کنارشون ؟
هری همون طور که سرش را به عنوان تایید تکون می داد گفت :
- ما جلو رفتیم و شمع رو که به عنوان هدیه بود جلوش گذاشتیم و بعد یکی دو قدم عقب اومدیم . رئیس غول ها غرشی کرد و هدیه را برداشت و تکونش داد ولی وقتی دید خاموش نمی شه خوشحال شد و لبخند ی بر صورتش نقش بست .
بعد دامبلدور خودشو معرفی کرد ولی غول چون چیزی نمی فهمید غرشی کرد و غولی را صدا زد ، غول هم غرشی کرد و به سمت ما آمد و گفت : م..م..ن ....می مه مم ...چی...شما... گفت ....(من می فهمم شما چی میگین )
ما بهش گفتیم ما فرد اول صبح پیش رئیس می آییم با هدیه ای دیگه . اون هم غرشی کرد و این موضوع رو به غول رئیس خبر داد . غول بزرگ هم سرش را به نشانه ی تایید تکان داد .
رون که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت : بعد چی شد ؟
هری گفت : همه چیز خوب پیش می رفت که ...
- چی شد ؟ چه اتفاقی براتون افتاد ؟!
- از بد شانسی ما وقتی داشتیم از کوه بالا می رفتیم تا یه جایی برای خواب پیدا کنیم چوب دستی دامبلدور شکست و همه چی خراب شد چون ما دیگه نمی تونستیم هدیه ای رو برای رئیس غول ها تهیه کنیم .
رون بلافاصله گفت : چرا دامبلدور از چوب دستی تو استفاده نکرد ؟
هری لبخندی زد و گفت : همین کار هم به ذهن ما هم رسید اما جادو اثر نداشت .
- رون که کوسنی را در بقل کرفته بود گفت : خوب فرداش چی کار کردین .
هری گفت : مجبور شدیم بدون هدیه بریم پیش رئیس غولها و تقاضا مونو ازش بخواهیم اما و قتی که جلو رفتیم دیدیم که رئیس غول چهار زانو نشسته و منتظر هدیه است .
دامبلدور به آرامی رو به غولی که زبان ما را می فهمید گفت : ما نتونستیم هدیه ای رو برای رئیستون بیاریم ، ولی اگه در خواست ما را عملی کنین به شما چندین هدیه می دهیم .
غول ، چند غرش پشت سر هم کرد و موضوع را به اطلاع رئیسشون رسوند .
غول رئیس غرشی بلند کرد و از جاش بلند شد و دستش رو به طرف من دراز کرد و من رو در دستاش گرفت
و من رو بر عکس همون طور که شمع رو گرفته بود گرفت و بعد غرشی کرد و چیزی به غولی که در بغلش بود گفت و غولی که زبان ما را می فهمید گفت : ما این رو هدی ... دان...س..ت....( ما هری رو به عنوان هدیه بر می داریم )
ناگهان دامبلدور چوب دستی شکسته اش را در آورد و بلند فریاد زد : نه...
وبعدش هم من فقط یک لحظه فهمیدم با مخ رفتم تو زمین و بعد دیگه چیزی نفهمیدم .
رون که داشت لبه های کوسن را گاز می زد گفت : تموم شد ...!!!
خب پستت خوب بود...ولی دیالوگها و داستان تقریبا میشه گفت کپی کتاب پنج بود! ولی چون چیزای دیگه ای هم داشت...تاییدمیشه!
ولی سعی کن کپی کتاب نباشه بلکه بیشتر از کتاب الهام گرفته باشی!
منظور رون چی بود تو دیالوگ آخر!؟ یه جوری بود انگار هری رو صحنه نمایش داره نمایش بازی میکنه و رون هم پرده ها رو میکشه میگه تموم شد
یه جورایی مشکوک بود کلا این سطر آخر!
حرف خاصی ندارم...
تایید شد!