جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
همین که دستش به اون چیز نوک تیز میخوره یهو یه تک شاخ سفید از پشت سبزه های دریایی میپره بیرون و میره پشت یه درخت دریایی بعد از گوشه ی درخت به بورگین نگاه میکنه خلاصه این بدبخت به خاطر موفقیت زیادش ذوق میکنه و برای اینکه گند نزنه به اما میگه:خب اما جون من الان چیکار کنم؟
اما یه ذره فکر میکنه بعد میگه :به نظرم این تک شاخه میخواد هندی بازی کنه براش( ای چی گی دانا ) بخون
بورگین میره جلو و از اون ور درخت به اسبه نگا میکنه و میگه:
اااااااااااااا جانی جانا مری دانا مرا جونگی
اسبه:
بورگین : اما این که هیچ کار نمیکنه؟
اما:فکر کنم فهمیده تو بی ناموسی ترسیده
بورگین:خب تو یه کاری بکن
اما : میره جلو اسبه زانو میزنه و میگه : با من ازدواج میکنی؟
بورگین:
بورگین:بابا اما چرا بدبخت رو هوایی میکنی؟
اما:صداشو در نیار دارم خرش میکنم
بورگین:برو کنار بابا
بعد میره طرف اسبه و شاخشو میگیره میکشه تک شاخ رم میکنه
اما : ای بدبخت بوق بر تو دیدی چیکار کردی بابا داشت خر میشد
بورگین همین جور که داد میزد و دنبال اسبه میدوید گفت:بابا به جای این حرفا بیا به من کمک کن
بعد بورگین برای اینکه پشت اما پناه بگیره می دوه طرفش بعد چون ترسیده بوده دستاش رو باز میکنه که اما رو بزنه کنار که باز این دختره فکر بی ناموسی میکنه و شروع میکنه به داد زدن:
بابا کمک این یارو ادم بشو نیست یکی کمکم کنه
همین موقع بچه های اسلیتیرین سر میرسن و تک شاخ رو میبینن
اسلی ها:
بورگین:
اما:


يه كوچولو نقديوس!!!

ايول ريتا! خيلي خوب بود... پست قشنگي بود؛
به عنوان اولين پستت خوب نوشته بودي...

فقط يه ايراد داشت نوشتت، اون هم اين بود كه علائم نگارشي ( . ، ؛ ... ! ؟ ) رو به خوبي به كار نبردي...
ظاهر نوشته خيلي مهمه . سعي كن ظاهر نوشتت هم مثل خودش قشنگ باشه.. براي اين كار بايد از علائم نگارشي كه هم به خوندن و درك صحيح پست كمك ميكنه و هم به زيبايي ظاهري پست دقت كن!
اكثر جلاتت آخرش نه . نه ... نه ! نه هيچي نداشت! فكر كنم فقط با علامت سوال حال ميكني!!! سعي كن با بقيه هم حال كني گناه دارن!

سوژت و حضور يك اسب تك شاخ كامل در زير آب قشنگ بود. همچنين حركات اِما و بورگين. در كل خوشم اومد از پستت...

شكلك هات هم تغريبآ مناسب و اندازه بودن. خوب بود.

راستي لازم نيست بنويسي بورگين: شكلك. باز خط بعد بنويسي بورگين: ديالوگ... . ميتوني بنويسي بورگين: شكلك و بعدش هم ديالوگ رو بنويسي... اينطوري خيلي بهتره.

طول پستت هم خوب بود. سعي كن هميشه كوتاه بنويسي و مفيد. مثل الان.

در كل خوب بود پستت... آفرين.

اميداروم پستهاي بيشتر و قشنگتري ازت ببينم تو تالار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/21 20:44:35
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/21 20:45:12
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
و خلاصه حالا نزن ،کی بزن؟
بوریگن هم با آخرین امید دستاش رو به طرف آسمون (بالای سطح دریاچه!)بلند می کنه و و یه سری کلمات نامعلوم به زبون میاره:
اما که از این حرکتش بسیار متعجب شده با خودش فکر می کنه:آخه این دیوونه کی از این کارا کرده که الان دفعه ی دومش باشه ؟حتما بدبخت یه چیزیش هست. و بعد که با دقت بهش خیره می شه تازه به خودش میاد و می فهمه که یارو داره می میره.
پس با عجله به طرفش حمله ور می شه و بورگین هم که فکر می کنه دوباره براش خواب های بسیار مطبوع دیده تا جایی که می تونه خودشو دور می کنه.
اما :بابا کجا می ری ؟وایسا!وایسا!کاری بات ندارم.و بالاخره بعد از کلی تقلا کردن موفق می شه بهش برسه و بلافاصله پیچ کپسولا رو می چرخونه .بورگین هم که انگار به حیات دوباره رسیده نگاه ستایش گرانه ای می کنه .
اما:خیلی خودتو به زحمت ننداز.قابلتو نداشت.فعلا زود باش بریم شاخ رو پیدا کنیم.بعید می دونم به بقیه برسیم.
هر دو تا جایی که می تونن سریع شنا می کنن .یه مدت که این طرف و اون طرف می چرخن اما با لحنی ناامیدانه می گه:این جوری که نمی شه.بهتره تو بری سمت چپ من هم می رم سمت راست.و بعد به سرعت راه خودشو از بورگین جدا می کنه .یه چند دقیقه ای که پیش می ره یهو با یه کوسه اره ماهی(!!!)
مواجه می شه.همین که دندونای تیز ش رو می بینه آنچنان جیغی می کشه که بدبخت ماهیه پس از به این شکلی در اومدن سکته می کنه و خلاصه می میره...
اما هم با یه لبخند پیروزمندانه به راه خودش ادامه می ده و برای این که حوصله اش سر نره از بس که دلش خوشه مدام می خونه:دویدم و دویدم به کوسه ای رسیدم
یه دونه جیغ کشیدم دیگه چیزی ندیدم...
چند قدمی عقب تر بورگین که به خاظر ترس شدید بعد از گفته ی اما پشت سرش به راه افتاده بود،خیلی ناگهانی چشمش به یه چیز نوک تیز و درخشان می افته .چشماش یه برقی می زنن و با عجله به طرف همون چیزه می ره و خیلی با احتیاط سعی می کنه از زمین برش داره ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1386 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تا چند دقيقه بورگين به اينطرف و اونطرف نگا ميكنه تا ماهي ها كه اتفاقآ دختر بودند دور شن. و بعد شروع ميكنه به دست و پا زدن و بعد از چند ثانيه كاملآ سفيد ميشه و چشاش ميشه دو تا كاسه خون و خودشو زير آب رو به قبله دراز ميكنه.
همين موقع است كه اِما مياد بالا سرش و با كنجكاوي نگاش ميكنه: بلند شو بورگين... همه ي گروهها رفتن... بورگين؟؟؟ الان چه وقت خواب است؟؟؟ بورگين پاشو بريم دنبال شاخ بگرديم. بورگين چرا تو اينقدر بي ذوقي؟؟؟
بورگين كه لوله اكسيژن تو دهنشه و نميتونه حرف بزنه شروع ميكنه به دست و پا زدن كف درياچه.
اِما با وحشت كمي عقب مي رود و ميگه: چت شده؟؟؟ بورگين چرا داري ميرقصي؟؟ چرا خودتو ميزني؟؟؟ به من نزديك نشو....
بورگين كه رنگ گچ شده بود و سياهي چشاش رفته بود با چشماي كاملآ سفيد و همرنگ پوستش داشت خودشو كف درياچه ميكشيد و به سمت اِما ميره. اما هم همينجوري عقب تر ميره و ميگه: مرتيكه بي ناموس... بچه ها راس ميگفتن نبايد با تو ميومدم...جلو نيا...ميگم جلو نيا...مشخصه مست كردي...
بورگين با يك شيرجه پاي اِما رو ميگيره و اما ميفته زمين. بورگين كه ديگه نايي نداشت لوله اكسيژن رو از تو دهنش ميكشه بيرون و لبهاي سفيدش نمايان ميشه. لباشو ميكشه جلو و غنچه ميكنه و با صدايي كه به سختي شنيده ميشد ميگه: نفس...نـ...نفس...نفس بده.
اِما تا اينو ميشنوه يكي از كپسولهاي پشت بورگين رو باز ميكنه و محكم ميكوبه تو سرش: ايشاالله بميري...زير آب هم دست بردار نيست. ولم كن. چي از جونم ميخواي؟؟؟
با برداشتن يكي از كپسولها از پشت بورگين، پنچ تا كپسولِ پشتش چهار تا ميشه و بورگين مثل بادكنك از كف درياچه بلند ميشه و در حالي كه از دهنش كف بيرون ميريزه و چشماش كاملآ سفيد است كم كم به سمت بالا ميره. اِما كه هنوز دِق دليشو خالي نكرده زير آب جيغ ميزنه: كدوم گوري ميري مردك؟؟
و كپسولو از كف درياچه برميداره و ميفته به جون بورگين.....





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1386/4/19 0:12:43
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- شپلغ!!! پلوغ! پاغ! پوف! شوپ!!! تاپ!!! دنگ! (اينا صداي پريدن شركت كننده ها در آب درياچس! - حالا اگه بيشتر از تعداد شركت كننده هاست ديگه ببخشيد، من رياضيم خوب نيس!!! - اون آخري هم بنده خدا وقتي خواست بپره وسط درياچه راست رو تنه ي درخت فرود آمد! )

اما يكي از شركت كننده ها هنوز روي سكو قرار داشت!

درك از جايگاه تماشاچيان: بوقي بي ناموس چرا نميپره پس!
اريكا: خدا كنه آبروي گروه رو نبره حالا!
لودو: اِما چرا برگشته رو سطح آب! تو برو به اين بيناموس چيكار داري...! اي خدا!
دانگ: جوش نزن لودو جون، تق تق! (صداي كوبيده شدن دستان دانگ به هم!! يعني الان دوبار دستاشو به هم كوبيد.)
در اين لحظه با صداي دست دانگ ادوارد جك از زير صندلي ها و يه چيز تو اين مايه ها (درست معلوم نشد از كجا!!!) درمياد بيرون و يه قرص ميده به دانگ.
دانگ: بيا لودو جون، قرص زير زبونيه... بخور ميترسم سكته بزني!


بورگين همچنان در حالي كه موجبات تفريح ساير تماشاچيان رو ايجاد كرده (!) داره دور خودش درجا ميچرخه!!!

لودو: ببين چه جون عزيز هم هست... دو دقيقه ميخواد بره زير آب هزار تا كپسول بسته به خودش!

اسپروات به عنوان مسئول گروه به بورگين نزديك ميشه:
- هوو! چته تو! ببينم كي تو رو انتخاب كرد واسه مسابقه؟! چرا داري بندري ميزني!!!
بورگين كه لوله ي اكسيژن تو دهنشه و نفسش بند اومده؛ اونو در مياره و نفس زنان ميگه:
- بندري چيه پروفسور جون... ميخوام اين شير اكسيژنش رو باز كنم، دستم نميرسه!

اسپروات شير اكسيژن رو باز ميكنه و بلافاصله بورگين رو شوت ميكنه وسط درياچه!
ولي از اونجايي كه ضربش بيش از حد قوي بوده بورگين از روي درياچه رد ميشه و با صورت در ساحل بعد از درياچه فرو مياد!
و سينه خيز خودش رو به درياچه ميرسونه و بلاخره وارد آب ميشه... و به محض ورود به آب به علت وزن زياد كپسولهايي كه به خودش بسته به سرعت ته آب ميره و ميچشبه به كف درياچه... در همين لحظه يه چند تا ماهي از جلو صورت بورگين رد ميشن و واسش دست تكون ميدن!!!
اينجاس كه بورگين تازه ميفهمه كه اسپروات شير اكسيژن رو برعكس پيچونده و عوض باز كردن اونو كامل بسته و سفت كرده!!!

... ادامه دارد >>>

-------------------------------------------
من به سبك خودم نوشتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1386 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
درياچه لاكريموس ديگه كجاست؟؟؟ من فقط همين درياچه خودمون رو بلدم و در نظر ميگيرمش!!!!

-------------------------------------------

فردا صبح*


- بورگين...بورگين...بيدار شو... بابا بيدار شو ديگه. بورگيـــــــــــــــن!!!
- من مردم. خواهش ميكنم يك نفر ديگه به جاي من بره.
- بلند شو! اِما پايين منتظرته!
- بابا من مردم. حالا تنهام بزار!
- بلند نميشي نه؟؟؟
- .................
- تصویر تغییر اندازه داده شده

چند دقيقه بعد بورگين و لودو با هم ميان پايين و وارد سرسراي بزرگ ميشن. ملت هافلي از جا بلند ميشن و تشويق و جيغ و داد و از اينجور كارا.....
اِما كاملآ خونسرد داشت صبحونه ميخورد و انگار نه انگار كه مسئله اي وجود دارد. اما بورگين هنوز هيچي نشده خيس عرق است و دندوناش از ترس به هم ميخورد.
ملت همينجور خوشحالن كه دامبل بلند ميشه و شروع ميكنه به حرفيدن: " خب... اولين مرحله از مسابقات رو در پيش رو داريم كه تا دقايقي ديگر شروع ميشه. تماشاچيا بهتر است به سمت درياچه برن."

ملت به سمت درياچه به راه ميفتن و روي سكوهاي پديد اومده ميشينن. لودو داره از اضطراب ميتركه و به شركت كنندگان خفن گروههاي ديگه نگا ميكنه.
بورگين يك كپسول اكسيژن به پشتش بسته و لباس قواصي پوشيده و دارد از وحشت سكته ميكنه. اِما هم كه ديشب كتاب هري پاتر را خونده؛ رفته پيش ادوارد و به كمك اون دابي رو گير آورده و از اون گياها ازش گرفته.
كم كم داورها هم ميان و دامبل شروع به صحبت ميكنه: " بسيار خب، حالا براي هيجان انگيزتر كردن مسابقه و سورپرايز كردن شركت كنندگان، من يك قسمت ديگه اي هم به مسابقه اضافه ميكنم. هر چهار گروه بعد از پيدا كردن شاخ تك شاخ بايد كاملآ مخفيانه به خونه ي يكي از آدماي دريايي برن و اونجا بعد از اينكه وارد آشپزخونه شدن، بدون اينكه كسي متوجه بشه و سر و صدايي راه بندازن بايد با استفاده از وسايل و امكانات موجود در آشپزخونه يك غذاي خوشمزه با شاخ تك شاخ درست كنن و برش دارن بيارن بالاي آب!!!! هر چقدر هم كه بخوايد وقت داريد. حالا شركت كننده ها بيان لب درياچه... آماده ايد؟؟؟؟ بپريد!!!!!!!!!!!!

-----------------------------------------------------------
چرا پست نميزنيد؟؟؟
توجه داشته باشيد كه شاخ تك شاخ به اين راحتي ها خورد نميشه!!!!
توجه داشته باشيد كه كارهاي هافلي ها بايد وحشيانه و خنده دار باشه!!!!
توجه داشته باشيد كه هافليا با كمال تعجب برنده ميشن!!!!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1386/4/13 19:09:42
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1386 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل نیز از این قاعده که اعضاش هجوم ببرند و در تالارشلن غلغله به پا کنند مستثنا نبود...!
در تالار هافل همهمه ای بی نظیر به پا بود.
همه ی ملت هافلی جلوی تابلوی اعلانات ایستاده بودند و داشتند به اعلانیه ی جدیدی که به آنجا وصل شده بود نگاه میکردند.
در اعلانیه که بر روی کاغذ پستی ای هک شده بود اینطور نوشته شده بود که :
دانش آموزان مدرسه هاگوارتز.با فرا رسیدن تعطیلات بین درسی این بار برآن شدیم که مسابقه ای را برای شما فراهم کرده تا بتوانید لذت کامل راببرید.در این مسابقه که بین چهار گروه هاگوارتز می باشد مسابقاتی برگزار میشود و نهایتاً یک گروه به عنوان گروه برتر برای یک ماه به مدرسه ی جادوگری دورمشترانگ خواهد رفت.اولین قسمت مسابقه ، هر گروه باید دو نفر از دانش آموزان خود را به دریاچه لاکریموس ببرند ... در آنجا باید هر گروه دنبال یک شاخ تک شاخ طلایی بگردد . هر گروهی که زود تر به آن شاخ دست پیدا کرد برنده اعلام میشود و به امتیازا وی برای نائل شدن به سمت گروه برتر نزدیک تر خواهد شد.
داوران نیز پروفسور سوروس اسنیپ،پروفسور اسپراوت و پروفسور فلیت ویک و پروفسور مک گونگال هستند.
پ.ن : در صورتی که اعضای معمولی گروه برای انجام این کار داوطلب نشدند ناظران تالار باید جای خالی آنها را پرکنند!

ملت هافلی بعد از خوندن متن : حالا کی باشن این دو نفر؟
اریکا : خب خب خب! باید یک نظر سنجی بکنیم ... مطمئنم متقاضیان زیادی برای انجام این کار هست! مگه نه؟
ملت : تصویر تغییر اندازه داده شده
اریکا رو به بورگین میکنه که در بین جماعت با اشتیاق دستش رو بالا برده!
_ حدس میزدم بورگین تو بخوای داوطلب بشی... ولی نکته ی اساسی تضمین امنیت نفر دومه
بورگین که یهو جوش آورده بود : بابا مگه من چی کار کردم؟! چرا تو همه ی پستها از بی ناموسی من حرف میزنین؟به خدا منم دیگه اونقدر بیناموس نیستم ... چرا باید همتون تو خوابگاه پیش ناموستون بخوابین من باید پیش عروسک بخوابم؟
ملت : تصویر تغییر اندازه داده شده چی میگی تو؟
اریکا بدون توجه به واکنش ملت : خب مثل اینکه خیلی مصمم هستی ... نفر بعدی کی داوطلب میشه که همراه بورگین بره؟
اما با ترس و لرز دستش رو بالا میبره!
لودو آمپرش میزنه بالا : تصویر تغییر اندازه داده شده من نمیزارم اون با بورگین بره ... اون ناموس منه اصلاً ابداً اجازه نمیدم!
ماندی رو میکنه به لودو : اوهوی میدونی اگه اما نره که آخرین داوطلب هم هست باید ناظر مردمی و اول هافل پا پیش بذاره که خودتی؟
و با دست به پی نوشت اعلانیه اشاره کرد.
لودو : ها ...؟! خب هر چی فکر میکنم میبینم بهتره که اما آزادی نظر داشته باشه.اما جون هر کار خواستی بکن
اریکا سرفه ای کرد و گفت : خب حالا ملت برین آماده شین برین سر کلاس هاتون ... فردا صبح باید بیدار شید و بیایید استقبال از بورگین و اما.
و سپس بچه ها بدون هیچ حرفی به طرف خارج از تالار حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/4/9 18:25:53
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1386 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. سلام. سلام
يك سوژه جديد و بسيار بسيار طولاني...( حالا حالاها به فكر سوژه جديد برا اين تاپيك نباشيد. )
نام سوژه: "مدرسه دورمشترانگ"

توضيحات:
مسابقاتي بين چهار گروه در هاگوارتز برگزار ميشه كه خيلي پر خطر و خنده دار است. برنده اين مسابقات يك جايزه ي خوب دارد. جايزه هم يك ماه اقامت در مدرسه ي جادوگري دورمشترانگ است. ( بعد از اينكه بيشتر از بيست پست در مورد مسابقات خورد كه خودش يك سوژه كامل است ) بالاخره با كارهاي عجيب و وحشيانه (!) هافلپاف با وجود شك و تعجب و ابهام فراوان برنده مسابقه مي شود. بچه ها براي اين سفر آماده ميشوند. ( اين خودش پنج تا پست رو پر ميكنه ) بعد هم بدون هيچ همراه و بزرگتري به آن مدرسه ي مرموز كه جادوي سياه در آن تدريس ميشود و مكانش هم مشخص نيست؛ ميروند. ( دو سه تا پست هم تو راه اند.) بعد كه به اونجا رسيدند خودش كلي ماجراي شيرين و عجيب و خارق العاده و ترسناك و مرموز دارد. چون هيچ كس نميداند مدرسه در كجا قرار دارد. همچنين مدرسه پسرانه است و وجود همين پنج دختر، توجه زيادي را بر مي انگيزد. پسرهاي آن مدرسه در درس و تحصيل و ادب و كلآ همه چيز با بچه هاي هاگوارتز فرق دارند. برخوردشان، كارهايشان، كلاسهايشانو همه ي خطرات و چيزهاي جديد، باعث ميشود تا هر لحظه نظر بچه ها نسبت به آمدنشان به آنجا عوض شود. وجود هر يك از بچه هاي هافل( مثلآ هلگاي كهنسال، پيوز روحه، ادي جنه، دانگ دزده، ماتيلدا با اون صداش:lol2:)، دردسرهايي به همراه دارد.
موضوع آنقدر جا براي كار دارد كه اگر بچه ها باحال و قشنگ ادامه بدن پست خورش بالاست. تا جايي كه به دليل وفور سوژه، ميتونيم يك ماه اقامت رو به دو ماه، يا سه ماه يا .... تغيير بديم و از هر روز در اين مدرسه، حداكثر استفاده رو ببريم.( يعني هر روزش را بنويسيم. )
فكر ميكنم كافي باشه. اين سوژه رو خيلي وقت پيش دادم اما وقت نشد كه بزنم. پستهايي كه تو اين تاپيك ميخوره طنز است اما اگركسي خواست جدي بزند، اگر تو پستش يكم طنز به كار ببرد اشكال ندارد. ( يكجوريش كردم كه همه بپستن )
خودم اين موضوع رو خيلي دوست دارم و هيجانزده ام ميكنه. اميدوارم شما هم خوشتون بياد.
نبينم كسي ارزشي بنويسه يا سوژه رو خز كنه و يا كلآ شهيد كنه و بخواد سريع ببندش.
-.-.-.-.-.-*
يك توضيحاتي هم برا مدرسه دورمشترانگ ميدم.تصویر تغییر اندازه داده شده
مدرسه علوم وفنون جادوگري كه اين مدرسه نيز مانند بوباتون مخفي است. ولي ظاهرآ در جايي است كه هوايي سرد دارد زيرا كلاه خز و شنل پشمي جز لباس رسمي مدرسه شان است. مدير مدرسه دورمشترانگ ايگور كاركاروف() است. اين مدرسه بدنام است و روي تدريس جادوي سياه تآكيد فراوان دارد. قلعه دورمشترانگ به بزرگي قلعه هاگوارتز و داراي چهار طبقه است. محوطه بيرون قلعه دورمشترانگ بسيار بزرگ است كه فقط براي امور جادويي در آن آتش روشن ميكنند.


-----------------------------------------------------------------------
**پست آغازين**

صداي چه چه پرنده ها از داخل پنجره مجازي قفل شده ي خوابگاه به گوش مي رسيد. بورگين لب پنجره نشسته و دستهاشو به ميله گرفته بود و با حسرت فراوان به بيرون پنجره سرك ميكشيد. هوا دم داشت و بچه ها با دهن هاي باز خواب بودند.
ساعت هفت صبح بود كه اريكا با يك حركت سريع از تخت پريد پايين و شروع كرد به تكون دادن دنيس و فرياد زد: بلند شيد. بلند شيد. داره ديرمون ميشه. به كلاسمون نمي رسيما!!!
بچه ها يكي يكي بلند ميشدند و ميگفتن: اي بوق بر هاگوارتز. نميبينن ما تو زير زمين هستيم. يك كولري، پنكه اي، هواكشي چيزي برامون نميزارن!تصویر تغییر اندازه داده شده
بالا خره همه حاضر شدن و رفتن بالا و ديدن تو سرسراي بزرگ غوغايي است. بچه ها پچ پچ ميكردند و انگار خوشحال بودند.
بعد از صبحونه پروفسور دامبلدور بلند شد و بچه ها رو به سكوت دعوت كرد: آرام باشيد بچه ها. ميدونم كه بعضي از شما ميدونيد كه من چي ميخوام بگم. بله درسته يك مسابقه بزرگ در پيش داريم. يك مسابقه براي آزمايش چهار گروه هاگوارتز تا ببينيم كه كدوم گروه بر گروههاي ديگر پيروز ميشود؟! بچه هاي شجاع و جسور گريفيندور، بچه هاي باهوش راونكلاو، بچه هاي اصيل اسليترين يا بچه هاي سخت كوش هافلپاف!!!!
بچه ها شروع به ابراز احساسات و خوشحالي كردند و هر كدوم يك چيزي ميگفتن.
گريفي ها:تصویر تغییر اندازه داده شده
اسلي ها:تصویر تغییر اندازه داده شده
راوني ها:تصویر تغییر اندازه داده شده
هافلي ها:تصویر تغییر اندازه داده شده
دامبلدور دوباره پا ميشه و ميگه: گوش كنيد بچه ها؛ اين مسابقه در چهار دوره برگزار ميشه و چهار گروه به صورت گروهي در اون شركت ميكنن. و اما جايزه ي گروه برنده. ما با مدرسه ي دورمشترانگ هماهنگ كرديم و قرار شده گروه برنده يك ماه به اون مدرسه بره. شانس بزرگي است نه؟؟؟!!؟؟ براي راضي كردن ايگور عزيز خيلي زحمت كشيدم. پس شما هم براي به دست آوردنش زحمت بكشيد. چهار مرحله مسابقه هم اكنون روي تابلو اعلانات تالار گروهها اعلام شده. اولين مرحله هم همين فرداست.
هننوز حزفهاي دامبل تموم نشده بود كه بچه ها به سمت تالار هاي خود هجوم بردند.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1386 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه

لودو چوبدستی اش را بالا آورد ، زانوهایش برای ایستادن او را یاری نمیدادند و از ترس و خشم تمام بدنش خیس در عرق بود .

مرد سیاه پوش خنده ای بی روح سر میدهد سپس لبانش به سرعت دیوانه واری شروع به حرکت میکنند ، در کمتر از چند ثانیه لودو خلع صلاح شده به دیوار میچسبد و از خشم و درد گریه میکند .

مرد شنل پوش نگاهش را به چوبدستی می انداز و آن را با نگاه به پرواز در می آورد تا اینکه در نزدیکی خود آن را در هوا میقاپد . رویش را به اما میکند و میگوید : خوبه ، جالبه ....

در همین لحظه پشت سرش صدای انفجار به گوش میرسد . در به شدت باز میشود و گرد و خاک به داخل می آید ، مرد سیاه پوش که از صدای انفجار به زمین افتاده است قافل گیر میشود سپس سرش را بر میگرداند تا عامل قضیه را ببیند .

همانطور که دهانش باز مانده است زمزه میکند : آلبوس دامبلدور . از جایش بلند میشود و با یک نگاه سریع متوجه میشود که چوبدستی چند قدم با او فاصله دارد . شروع میکند به صحبت کردن و آهسته آهسته و با گام های شمرده به عقب میرود : خب ، میدونی آلبوس اصلا انتظار نداشتم اینجا ببینمت ، یعنی فکر میکردم الان درگیر اون طلسم باستانی باشی ولی مثل اینکه .....

آلبوس با یک حرکت سریع دستش کلاه مرد شنل پوش را بر میدارد . در اوج حیرت اعضای هافلپاف ، دنیس میگوید : پرفسور اسنیپ ، نه این ....

آلبوس لبخندی دلنشین میزند و جمله دنیس را تکمیل میکند : این امکان نداره ، حق با شماست . آه عمیقی میکشد سپس ادامه میدهد : من هم فکر نمیکردم کار اسنیپ باشه و این جادوی باستانی ، خدای من .

سرش را به نشانه حماقت و افسوس تکان میدهد و دوبار شروع به صحبت کردن میکند : نمیدونم این طلسم سالازار چطوری به دست اینا رسیده ... من و حسابی گیج کرده بود و حتی افسانه نابودی چهارگروه .... ناگهان متوجه لودو میشود که بر روی دیوار دارد زجر میکشد و او را از بند آزاد میکند .

لودو نفس زنان به روی زمین می افتد و اِما برای کاهش خطر بیوگی به سمتش میرود تا از وضعیت او آگاه شود .

اسنیپ از موقعیت استفاده میکند و چوبدستی اش را برمیدارد و شق و رق رو به دامبول می ایستد ، چهره اش را در هم میکشد و با لهنی نفرت انگیز شروع به صحبت میکند : اصالت ، خون پاک ، نجیب زادگان ... این چیزایی که تو درکش نمیکنی ....

آلبوس خنده ای کوتاه میکند و میگوید : البته با وجود تو که خودت اصیل نیستی و ادعای اصالت میکنی ، درکش یکم سخته .

.... شترق ...

لودو که نقس هایش را با صدای بلندی از بینی اش خارج میسازد ، پشت سر اسنیپ ایستاده و در دستش یک چوب است . اسنیپ نگاهی به اطرف میکند سپس بیهوش میشود .

اما : یعنی این جنون تموم شد ؟

× چند روز بعد ×

- خوب بچه ها فکر کنم وقتش باشه یکم تالار و تمیز کنیم . لودو که دستش را بسته است و چند جای صورتش زخمی است این جمله را میگوید سپس در یکی از پنجره های تالار را باز میکند و روزنه های نور چون روزنه های امید وارد تالار میشوند و به محیط گرمای خاصی میبخشند .

---------------------------------------------------

آقا این همون پنجره مجازیه به من گیر ندید . صبر کنید تا دنیس سوژه جدید بده ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/7 22:52:47

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ماندی جون تو رو خدا نقد هاتو کوچیک تر بنویس !!! <><><><><><><><><><><><><> ادوارد چوبدستی اش را با عظمی راسخ به سمت سر مرد شنل پوش گرفته بود. در سرش غوغایی بر پا بود. ادوارد کاغذی طلسم شده امضا کرده بود و قول شرف داده بود که به آن مرد کمک کند و حالا اگر زیر قولش می زد کشته می شد. اما نیم توانست به دوستانش خیانت کند. وقت سرش را برگرداند اول از همه چشمان پر اشک و غمگین اما به چشمش آمد. دلش برای او می سوخت. مشخص بود که اما خیلی وحشت کرده است. دوباره به مرد شنل پوش چشم دوخت و او گفت : « خودت می دوتی که اگر به من آسیب بزنی می میری !! » ادوارد سر تکان داد. به لودو نگاه کرد. چشمان او خشن بود. لودو دیگر به او اطمینان نداشت. این فکر تمام وجود ادوارد را لرزاند و عظمش برای کشتن مرد شنل پوش راسخ تر شد ! وقتی به دنیسی نگاه کرد که تازه از شکنجه رها شده بود چشمانی پر التماس و صورتی پر درد را دید . دنیس ، دوستی که ادوارد هرگز فراموشش نمی کرد. ادوارد لحظه ای مکس کرد. به مر شنل پوش نگاه کرد که نیمی از چهره اش ترس را داد می زد و نیم دیگر آن خشم را ! ادوارد اولین کاری که کرد این بود : « اکسپلیارموس » چوبدستی مرد از دستش در آمد .. و ادوارد گفت : « من به تو قول دادم صدمه ای بهت نزنم و باهات همکاری کنم ... ولی قول ندادم که دوستانم به یک مرد بدون چوبدستی حمله نکنند ! » و اشاره ای به لودو کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/30 13:44:27
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
_فریب کجا بوده بابا؟ چرا پرت و پلا بهم می بافین؟بحثو عوض نکنین.
فعلا به فکر جونتون باشین بعدا بشینین راجع به فریب و هدف اصلی فکر کنین...البته اگه زنده موندین.
لودو این بار تا جایی که می توانست صدایش را بالا برد:زنده می مونیم .شک نکن.
_بسیار خب .بمونین ! فقط یه کوچولو باید تلاش کنین .
در همین حال ادوارد وارد شد ،گویی پیروزی را از نزدیک می دید.از این که دوستانش را به چنگ دشمن داده بود هیچ شرم و هراسی نداشت وبالعکس لبخندی حاکی از رضایت بر لب داشت .
دنیس که انگار وجودش از نور حیات گرم شده بود با صدایی ضعیف گفت:ادوارد ،کمک کن! ببین چه طوری می خوان هافل رو از هم بپاشن !
مرد سیاه پوش که از شادی و هیجان به وجد امده بود قهقه ای سر داد و با مظلومیت گفت:اه ای دوست عزیز! ای ادوارد جان! بیا و کمک کن به این یاران هافلی که این گونه به تو نیازمندند . و سپس صدایش به حالت اولیه برگشت و ادامه داد: شماها چه طور می خواین در این جنگ موفق بشید در حالی که حتی نمی دونین همین دوست دیرینتون زمینه ش رو از قبل بر علیه شما فراهم کرده.
اما جیغ بلندی کشید.لودو خشکش زد و دنیس از ناامیدی ناله ای سر داد . ...
_وبعد فریاد مرد سیاهپوش:کروچو! نه .... نه ...
دنیس نقش بر زمین شد در حالی که از درد به خود می پیچید .
ادوارد همچنان با نگاهی سوزنده به او خیره شده بود.در یک دوراهی گیر کرده بود .نمی داست باید شاد باشد یا خوشحال .بخندد یا گریه سر دهد.
_د بجنب پسر ! به این دوستات ثابت کن که توانایی مقابله با اونا رو داری .کجایی دیگه؟
اما ادوارد فقط نکاه می کرد .ذهنش مشغول بود.هر فکری او را به سویی فرا می خواند و حالا نوبت او بود که خود رانشان دهد اما مات و مبهوت ایستاده بود ،افکارش لحطه ای او را رها نمی کردند:اون دوست منه.هم گروه منه.نه نه نیست ! چرا هست .ببین چه طور مثه مار تو خودش فرو می ره!تو باید نجاتش بدی.یعنی چی ؟ این همه زحمت کشیدی همش الکی بود؟اره اره اره ... نه ... اره .بس کن دیگه منو رها کن..
و ناگهان چوبش را بلند کرد .صدای مرد سیاه پوش دوباره به گوش رسید:افرین پسر .حالا!...
اما بر خلاف تصور بقیه ادوارد با سرعت چوبش را به طرف مرد شنل پوش گرفت...



سلام نیمفا جون

خوشحالم که می بینم فعال هستی و سعی میکنی رول های قوی بزنی . فعلا برای شما چهار چوب کلی رو نقد میکنم و وارد جزئیات نمیشم .
در رول نویسی جدی تا جایی که ممکنه باید ادبیاتی بنویسی حتی این و تو طنز هم باید رعایت کرد ولی بخاطر اینکه اینجا معمولا کلمات عامیانه استفاده میشه رعایتش خیلی مهم نیست . ولی اگر پست های دیگران و بخونی متوجه میشی پست های جدی رو ادبیاتی مینویسن .

در مورد دیالوگ هات باید بگم بهتره دیالوگ یک شخص خونخوار با یک دلقک فرق کنه در واقعیت خودت و بزار جای اون شخص و صحبت کن اینطوری دیالوگ هات تاثیر گذار میشه . مثلا هیچ وقت لرد نمیاد بگه :" سلام چطوری دامبول جونم ." ( البته منظورم توی پست های جدیه )

فضا سازیت هم خوب بود و تیکه های قشنگی درش میشد دید .

موفق باشی امیدوارم با رعایت این مطالب در پست بعدی یک پست خیلی خوب ازت ببینم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/3/30 21:39:02
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...