جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 04:47
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا!
لودو هستم اين ساله از جادوگران!

سوژه جديد و نو و قشنگ!!!
----------------------------------------------

- هي هي هي هي...!
...
- هييييييييييييييييييييييي!!!
...
- فييخخخخخخخخخخخخخ!!!!
...
- اَررررررررررررررررررررررررر!

لودو گوشه اي نشسته و داره اشك ميريزه! (اون آخري صداي لودو نبود. تكذيب ميكنم! )

پيوز از آسمون فرو مياد: چته؟!
لودو روشو برگردونه و يه طلسم از منوي نظارت انجمن ميفرسته طرف پيوز: "معلقيوس توتالوس!"
پيوز خشك ميشه و از سقف تالار معلق ميشه!!!


-----چند دقيقه بعد-----

دانگولي داره ميره دست به آب كه چشش ميفته به لودو...

- لودو چه خبر شده؟ شير دستشويي بازه؟ سيل اومده؟ بارون اومده؟ كف تالار نم داده؟ چرا خيسه اينجا؟! ... لودو چرا داري اَر-اَر ميكني؟! (توجه: اين "اَر-آر" با اون "عر-عر" فرق داره ها.. )
لودو جواب نميده!
دانگولي كه دست به آبش خيلي واجبه ميپره تو دست به آب تا دست به آب شه و دستش رو به آب برسونه تا دست به آبي رسونده باشه!

اندكي بعد دانگول هنوز از دست به آب بيرون نيومده كه فلورين داره دنبال گربش ميگرده و از اونجايي كه از بين دستان لودو صداهاي عجيبي مياد بيرون و گربه ي فلورين هم بسيار عجيبه(!) فكر ميكنه اون زيره گربش؛ بنابراين سينه خيز و درحالي كه يه بستني تمشكي گرفته دستش ميره زير دستان لودو كه چمباتمه زده و گريه ميكنه!
در همين اثناست كه صورت لودو پر از بستي ميشه و اعصاب لودو خورد ميشه و فلورين توسط ورد "آواداكداورا" به ملكوت ميپيونده!

اندكي بعد نيمفادورا در حالي كه داره گل سرش رو به كلش ميزنه از كنار لودو رد ميشه و زير لب ميگه: اينم خول شد! يكي ديگه به ديوونه هاي تالار اضافه شد! ديگه اصلآ اينجا جاي من نيست. من مطمئن شدم!
و رد ميشه ميره پي كارش!!

چند دقيقه بعد ننه بزرگ هلگا در حالي كه MP4 player گذاشته تو گوشش و به يكي از جديدترين آهنگهاي آورين لاوين گوش ميده ميرسه به محلي كه لودو چمباتمه زده!
دست به سينه دم در دست به آب واي ميسته و همراه با ريتم آهنگ پاشو ميكوبه به زمين و منتظره كه دست به آب از حالت اشغال خارج شه... (ننه صداي گريه رو نميشنوه مگر نه از اونجايي كه خيلي باهوشه -قربون ننم برم- مفهمه كه نوش چشه!)

اما در همين لحظه دنيس بدو بدو مياد بره دست به آب كه پاش گير ميكنه به لودو كه دم درش چمباتمه زده و با سر ميره تو در و در خورد ميشه و دنيس پرت ميشه تو و دانگ رو ميبينه كه نشسته و داره زور ميزنه!

در همين لحظه ننه براي ايراد سخن راني گوشي رو درمياره كه ناگهان متوجه صداي گريه ميشه...
- اي واي لودو جونم عزيز دلم چي شده فدات شم؟


----لحظاتي بعد----
- ميگي چته يا بدم پوستت رو بكنن؟!
شترق! (صداي اصابت شلاق!)
- دِ حرف بزن!
شترق!
هلگا سعي ميكرد از لودو حرف بكشه و درك هم بعد از هر اشاره ي اون با شلاق به پشت لودو كه روي يكي از تخت هاي خوابگاه بسته شده بود ميزد! بروبچ هم همه جمع شده بودن و نيگا ميكردن...
اما لودو مثل قبل فقط گريه ميكرد و هيچ تغييري نكرده بود!

هلگا: عليرضا رو بياريد...

- نه نه ميگم! با اون كاري نداشته باشيد!
دوباره لودو ميره تو موود غم و اينا و ادامه ميده:
- راستش چندين وقته كه... خيلي وقته كه... ...
هلگا: حرف ميزني يا بگم عليرضا رو بگيرن رو اجاق؟!
- نه نه ميگم... خيلي وقته اِما از تالار رفته بيرون و برنگشته... دكترا گفتن به بازگشتش هيچ اميدي نيست()... الان چندين وقته كه عليرضاي من مادر نداره... من زن ميخوام. ننه واسم زن بستون! تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/6/19 4:51:19
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
*هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
اوهو اهو.........این صدایه سرفهی درک بود(!)عجب سرفه ای!
ریتا برگشت به سمت صدا.................
------------------------------اسلوموشن-------------------------------
ریتا طوری بر میگرده که موهاش دور سرش میچرخه و فریاد میکشه:
(فونت بزرگ)نههههههههههههههههههههههههههه.........
و با یک حرکت جانگولر میپره سمت درک....(این ریتا چه کارا که نمی کنه!!!"با لحجه عادل فردوسی پور بخونید!!")
----------------------------همین جوری صحنه عادی-----------------------
ماتیلدا و دورا:
ریتا که به این صورت در اومده==>درک رو تکون میده و میگه:
_درک جون مامانت پاشو
پا نمی شه!
_جون آبجیت پاشو
پا نمی شه!
_جون بابات پاشو
پا نمی شه!
_جون خالت پاشو
پا نمی شه!
خلاصه همه خانواده و جدو آبادشو قسم میده ولی درک پا نمی شه!
آخر سر میگه:
_جون من پاشو!
یهو درک از جا میپره و به این صورت میشینه جلوی ریتا---->:grin:
(عشقو حال میکنید)
درک:ریتا...
ریتا:درک...

ماتیلدا و. دورا هم فرصتو غنیمت میشمرن و سریعا" با جمع هالی ها تماس میگیرن تا شاهد این صحنه باشن....


ادامه دارد...............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1386/6/18 12:39:00
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1386/6/18 12:39:08
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
بابا این درک طفلک هم تو قایم موشک بودها!
---------------------------------------------------------------------
یهو لودو پرید جلوی هلگا و سعی کرد که ارومش کنه؛ اما مگه این ننه جون اروم میشد؟ اما که دیگه حوصلش سر رفته بود یهو داد زد:اه...لودو ول کن این نن جونو دیگه! خودش الان به جای غضنفر و رحیم، یکی دیگه رو گیر میاره! ماشاالله وارده!
لودو هم بیخیال میشه و به بچه های هافل علامت میده برن تالار. ملت هم در حالی که خمیازه میکشیدن ، راه افتادن که برن؛ یهو ریتا داد زد:بابا این درک بدبخت هم هنوز پیدا نشده، بیاین پیداش کنین دیگه!
بچه ها اهمیت ندادن و رفتن!
ریتا که دید فقط نن جون مونده رفت نشست کنارش؛ نن جون یه نگاهی به ریتا انداخت و پرسید:تو نوه ی جدیدی؟
ریتا:منو که رحیم نمی بینی؟
هلگا یه جوری به ریتا نگاه کرد که انگار خل شده بعد گفت:وا ننه...مگه خرم؟
ریتا:دور از جون
ریتا یه نگاهی به دورو برش انداخت و پاشد و گفت:من باید برم دنبال درک بگردم نن جون!
هلگا هم که دید تنها میمونه، پاشد و رفت تو قلعه.
ریتا حدود نیم ساعت حیاط رو گشت اما دریغ از یه دونه درک؛ دیگه خسته شده بود و میخواست برگرده که صدای خنده نیمفا و ماتیلدا رو شنید، اون دو تا که ریتا رو دیده بودند، براش دست تکون دادند که بره به سمتشون؛ بعد نیمفا که جلوی خنده شو گرفته بود گفت:بیا ببین وقتی قایم شده بودیم چی پیدا کردیم!
ماتیلدا دست ریتا رو گرفت و کشید:یک اقای باشخصیت تو جنگله.اما هنوز مارو ندیده!
ریتا که یادش رفته بود میخواست دنبال درک بگرده، به این شکل همراه دوستاش رفتن تو جنگل.
در همین موقع، درک، در حالی که انگار داره از حال میره، خیس خالی، از دریاچه اومد بیرون و همون جا هم غش کرد!
----------------------------------------------
موضوع اینه که وقتی درک رفته بود بالای سنگه کنار دریاچه که هلگا چشم گذاشته بود یک سوسک میبینه و از ترس سر میخوره میفته تو اب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو جان از نقدی که کردی ممنونم!!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------
دورا:
_ای ددم یاندی وای!دوباره شروع شد....بابا به خدا من رحیم نیستم میفهمین!نیستم...نیستم...من رحیم نیستم...
نن جون هلگا:نه رحیم جون شکسته نفسی نکن....شما خوده خوده رحیمی!
دورا: :P15:
ماتیلدا:نن جون این رحیمو بیخال شو...رحیم مگه چی داره که شما چسبیدی به رحیم؟! :!:
نن جون یهو به ماتیلدا خیره موند و ]شم ازش بر نداشت.
ماتیلدا:یا خدا!دیگه چی شد؟!
_غضنفر....
ارنی:نه جون مادرت به این دیگه گیر نده!
ریتا:
ماتیلدا: نه ....من نه ...من دیگه نه!!!کمک...دورا بیا فرار کینم...
دورا: :CRY: کجا بریم؟!
_یه جایی که این دستش به ما نرسه.
رحیم:ای بابا غضنفر کجا بودی تا حالا؟دلم برات تنگ شده بود....خوبی...خوشی...سلامتی...
ماتیلدا:نه...نه...اصلا" حالم خوب نیست.
دورا:همین الان تصمیم گرفتم بزنیم به چاک.
دانگ و ارنی:نههههههههههههههههههههههههههههههههههه!

بچه هایی که در اون اطراف بودن:
هلگا:نه بابا تازه پیدات کردم,بیا بشینیم با هم یاد گذشته ها کنیم....
دورا:ماتیلدا حاضری؟!
_آره!
_1..2..3..
هردوشون با سرعت برق و باد رفتن و یه جای نا معلوم غایم شدن!
هلگا:رحیم...غضنفر...کجا رفتن اینا؟




سلام زن داداش ( ارنی رو میگم )

خوب از اول تا آخر پستت یک نقدر مختصر میکنیم ... در چهار چوب پستت . به نظرم تو داری هر روز پیشرفت میکنی ولی تو پست زدن عجله میکنی .

بیشتر پستت دیالوگ بود ، همین پست و میشه با فضا سازی به یک پست خیلی خوب تبدیل کرد . یکم در مورد فضا سازی بگم :

فضا سازی یعنی توصیف اطراف و اتفاقات پست که بیشتر در دید نویسنده هستند . حتی در ادبیات گفته میشه ، فضا سازی چاشنی یک داستان خوب است زیرا میتوان بدون دیالوگ یا با کمترین دیالوگ یک داستان و پیش برد . ولی بدون فضا سازی داستان جذابیت زیادی نداره .

شما در پست های طنز میتونی با توصیف حرکات قشنگ و طنز رفتاری ... به پستت جلوه دیگه ای بدی که باعث زیبا تر شدن اون بشه . در حقیقت میشه گفت وجود دیالوگ و فضا سازی باید در حد استاندارد باشه .

مثلا میشه توصیف کرد ایکس چطوری صحبت کرد ... یا وقتی صحبت میکرد کجا بود به کجا رفت و ... برای اینکه بتونی اینجوری توصیف کنی ... توصیه میکنم خودت و بزاری جای شخصیت و بعد از کشف سوژه ... ببینی چه اتفاقاتی دور شما میفته و همش و بنویسی .

مشکل اصلیه پستت فضا سازیه ... سعی کن بیشتر روش کار کنی . چیزی که الان هست فقط دیالوگه .

سوژه رو هم می تونستی بیشتر پرورش بدی ، یعنی یک اتفاق جالب و وارد ماجرا میکردی ... شاید پستت ارزشمند تر میشد .

منتظر پست بعدیت هستم ... تو توان فوق العاده ای دارهی ... انتظار دارم اصول پست نویسی رو به خوبی رعایت کنی ... خوندن تاپیک قلم جادویی هم میتونه بهت کمک کنه .

موفق باشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/6/2 19:00:16
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
با عرض تسلیت به دوستای خودم رحیم و بقیه شخصیتهای شما فعلاً نمی خوان باهاتون همراهی کنن پس داستان جدید رو شروع میکنیم لودو نفس نفس زنان به سمتم میاد : سلام کورنلیوس --- سلام لودو چی شده لودو چرا نفس نفس میزنی برای اولین بار تونستم حرف دلم رو به ریتا بزنم بهش گفتم که چقدر دوسش داشتم توی تمام این سالا از خوشم میومده اونم گفت منم از تو خوشم میومده و همو بغل کردیم العان درجه حرارت بدنم رفته بالا نمی دونستم چه کار کنم دارن از حیجانش می ترکم بی اختیار شروع به دویدن کردم خیلی خیلی خوشحال شدم که می بینم بعد از 4 سال که تو هاگوارتز با حسرت به ریتا نگاه می کردی بالاخره بهش رسیدی من که دیگه خودم داشتم قاطی میکردم برم بگم که تو اون رو دوست داری که خودت سر انجام به خودت اومدی و رفتی جلو میدونی لودو العان که تو رو میبینم یاد خودم می افتم ولی من خیلی از تو شجاع تر بودم که به نیمفادورا پیشنهاد دادم که با هم یه هاگزمید بریم که اون هم قبول کرد اونجا دیگه تونستم حرف دلم رو بهش بگم و اونم قبول کرد میدونی داستان از کجا شروع شد؟.... سلام فاج عزيز؛ چند نكته بسيار مهم: 1. هيچ وقت نمايشنامه اي كه ملت دارن ادامه ميدن و پست هم ميخوره رو بدون هماهنگي ناظرين، يهو وسطش سوژه ي جديد نده. مثل اين مورد! 2. شما بايد پستهاي قبلي رو با دقت بخوني و بعد در ادامه ي اونها پست خودت رو با دقت زياد و اونطور كه نمايشنامه رو خيلي نتحاري تحت تاثير قرار نده، پست بزني. 3. نميدونم چطوري تو كارگاه نمايشنامه نويسي تاييد شدي؟! اما پيشنهاد ميكنم كه چند بار ديگه اونجا پست بزن. تا بتوني نوشتنت رو بهتر كني. بعد رول بزن! 4. سعي كن نوشتنت رو بهتر كني... با عجله ننويس و بيشتر فكر كن. علائم نگارشي ( . ، ؛ ؟ ! ... ) رو حتمآ در پستت استفاده كن. پاراگراف بنديت رو هم با دقت انجام بده. سعي كن بيشتر پست بخوني اين اوايل تا پست بزني! غلطهاي املايي وحشتناكي هم تو پستت ديدم! خيلي دقت كن! 5. براي شروع فعاليتت بهتره از تاپيك زنگ انشاء شروع كني... اونجا پستهات رو نقد هم ميكنم تا بهتر بنويسي و بيشتر آشناشي. اين پست رو چون نكاتي توش نوشتم؛ پاك نميكنم. مگرنه پستهاي از اين قبيل به سرعت پاك ميشن! دوستان: > اين پست رو در نظر نگيريد! <

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كرنليوس اسوالد فاج در 1386/5/29 17:02:55
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/5/30 3:21:21
You can do evry work u wana to do
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1386 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
_ پس انتظار داشتی کی باشه؟خب خودمم دیگه!چقدر شکسته شدی ! هی بت گفتم نرو سراغ مجتبی و غلام علی و نقی و حاج بادامی(وای که چقدر دلم لک زده واسه حاجی بادام یزد. میگم کسی تو این هافل یزدی نیست واسه من شیرینی پست کنه؟)...
بچه ها به جای دو تاچشم چهارتا چشماشون از حدقه زد بیرون.
. لودو یهو به خودش اومد و گفت:ایول ننه بزرگ! این که دست همه ی این جوونا رو از پشت بسته! خیلی حال کردم واقعا!!!! اما هلگا تو این دنیا به سر نمی برد، انگاری که در خاطرات شونصد سال پیش غرق شده بود، آهی کشید و گفت: نه رحیم جونم! مجتبی یکی دو روز بعد سکته کرد و مرد، غلام علی هم تازه از این ویتاراها خریده بود، سیستم بهش بست و یکی دوتا از این رفقاش رو سوار کرد، با هم رفتن دربند ...اما ...(اشک تو چشای هلگا جمع شده بود ))...یه ساعت بعد، جسدشو برام اوردن.کاملا له شده بود.دستاش و پاهاشو نمی شد تشخیص داد.
بچه ها همشون به این شکل در اومدن:
_آره..اونم از اون..حاج بادامی هم که ایشالله مرلین بیامرزتش، یه بار دعوامون شد، با گوشکوب زدم تو سرش و یهو فقط خون بود که همینجوری پاشید رو صورتم...آه...چقدر دلم برای همشون تنگ شده!
رحیم که در شرف دیوانه شدن بود گفت:وای ! بقیه چه بلایی سرشون اومد؟
هلگا در حالی که می خندید گفت :بی خیال بابا، تو هم وقت گیر اوردی! همشون یه جوری مردن دیگه .
و در حالی که سرشو پایین مینداخت ادامه داد: فقط نمی دونم چرا همه بعد از فقط دو سه روز میرفتن اون دنیا! به نظر تو چرا ها؟چرا؟
اِما که دندوناش به هم می لرزیدن با صدای بسیار آهسته ای که فقط ماتیلدا می شنید گفت:خب معلومه دیگه.چون گیر آدم منحوسی مثه تو افتاده بودن.بیچاره اونا!
لودو یهو پرید وسط(ببخشید فکر کنم اینم شنید، من که طوری نوشتم که فقط ماتیلدا بفهمه ولی خب گویا این لودو رادار داره!)
و گفت: با کی بودی؟در مورد ننه بزرگ ما اینجوری صحبت نکن.دیدی یهو شپلخت کردم ها!
اِما:
به ناگاه صدای بلندی از اون ور به گوش رسید:ای بابا! حوصله ام سر رفت خب. هلگا نمی شد زودتر بیای منو بگیری؟خسته شدم.اه!
ننه بزرگ با وحشت گفت: ای وای! رحیم تو اونجا چی کار می کنی؟ و دوباره به طرف رحیم اصلیه برگشت و نیم متر پرید هوا و گفت:ای وای! خدا مرگم بده. تو که ایناهاشی پس اون کیه؟و همینجوری سردرگرم، یه نگاه به این ور مینداخت، یه نگاه به اون ور.
بالاخره نیمفا پرید بغل رحیم و گفت: تو رو خدا منو از دست این نجات بده. خواهش میکنم دستشو بگیر و ببرش! آخه به من میاد تو باشم؟
این بار بچه ها با کمال تعجب دیدند که خود رحیم هم با تعجب گفت: شگفتا! رحیم جونم تو بالاخره پیدات شد؟
--------------------------------------------------
چقدر رحیم ! اه اه! خواهشا بعدی این ماجرا رو تمومش کنه. دیگهحالم از هر چی رحیمه به هم می خوره!هر چند قبلا هم به هم می خورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1386 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
يهو نن جون ميزنه زير گريه...حالا گريه نكن كي گريه بكن!ملت هافل كه دلشون از ديدن گريه نن جونشون سخت به درد اومده بود سعي ميكنن كه هلگا رو دلداري بدن!
-بابا ننه بزرگ پيداشون ميكنيم حالا..نترس دانگي مواظبشه!

به محض اينكه اين كلمه (دانگ) از دهن ماتيلدا خارج شد قلب بروبچز از تپيدن باز ايستاد!ولي در عوض قلب نن جون هلگا با چنان ضربات محكمي شروع به زدن كرد كه بچه ها احساس كردن نن جونشون رفته رو ويبره!

هلگا با چشماني از حدقه در اومده و قرمز شده در حالي كه دندوناش رو به هم فشار ميداد به ماتيلدا نگاه كرد!

ماتيلدا:خداوندا بر من عفو بفرما!ننه جون؟

هلگا:
-گفتي دانگ؟...دانگ رحيم منو كجا برده؟...دااانگ...ميكشمش...بچه ها؟..خبببر دار...به جلو...بايد پيداشون كنيم...

همينكه بچه ها خواستن حركت كنن يهو يه صدايي سر جا نگهشون داشت:

-هلگااااااااااا؟..هلگا جون نرو واستا...هلگا؟...

همگي به سمت صدا برگشتن و مردي رو ديدن تقريبا هم سن و سالاي نن جونشون و بعد توجهشون به ننه بزرگشون جلب شد كه به اين صورت دراومده بود:

هلگا زير لب گفت:
-رحيم؟...رحيم اين خودتي؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
*هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1386 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو و اما که تازه به زمین کوئیدیچ رسیده بودن فرصت را غنیمت شمردن و.....(به دلیل قوانین جمهوری اسلامی ایران این قسمت حذف شد!)
---------------------------------------------------------------------------
کمی اونور تر دانگ و نیمفا در حالی که وسط جنگل ممنوعه بودن با دورا بحثش میشه که دورا میگه:تو واسه چی به هلگا این جوری گفتی؟!
دانگم میگفت که:به تو چه!نکنه تو واقعا"کسه دیگه ای بودی و حالا این شدی؟!
این از این دوتا!
--------------------------------------------------------------------------
همین موقع ها بود که دنیس و اریکا زیر درخت بید مجنون در حالی که دست هم رو گرفته بودن!( چه رومانتیک!)
دنیس از اریکا به خاطره دعوایی که باهاش توی خوابگاه کرده بود معذرت خواهی میکرد.
اریکا:خواهش میکنم تو اصلا" فکرشم نکن!
....(باز هم به دلیل قانون اساسی کشور این قسمت حذف شد!)
--------------------------------------------------------------------------
ماتیلدا و ارنی هم که به سمت هاگزمید در حال حرکت بودن وسطای راه ماتیلدا گفت:اینو از سرم بردار!
ارنی:باشه!وایسا...
ارنی آستیناشو میزنه بالا بعدش دستاشو به هم میماله و شروع میکنه به کشیدن.هی کشید کشید دید که فایده نداره.یه پاشو گذاشت رویه شونه ی ماتیلدای بد بخت دوباره کشید!!!
بازم در نیومد!
ارنی زیر لبی گفت:ای نیمفا خدا خفت کنه که عقدتو سر عشق ما خالی کردی!فقط زورت به این طفلک رسید.....!
ماتیلدا که شنیده بود با یه صدای خاله زنکی گفت:منم که حساااااسسسسس...!
ارنی این دفعه دوتا پاهاشو گذاشت روی شونه های ماتیلدا دوباره شروع کرد به کشیدن...ولی در نمیومد...ولی ارنی هی کشید...هی کشید!
---------------------------------------------------------------------------
در همین حین ریتا نفسش تموم میشه میاد بالا!
هلگا میبینتش و میگه:سوکسوک!!
ریتا باخت.حالا نوبت بقیه بود!
ریتا و هلگا به سمت زمین کوئیدیچ حرکت کردن و لودو و اما رو در حاله.....(میگم سانسور شده....گیر ندین دیگه!)پیدا میکنن و هلگا جون دوباره میگه:سوکسوک!
اما و لودو هم میخوره توی ذوقشون:
چهارتایی با هم راه میفتن میرن به سمت هاگزمید.
هنوز ارنی و ماتیلدا در وسط راه درگیر اون سینی بودن.گردن ماتیلدا تقریبا" به طول 5 متر کش اومده بود!!!
چهارتایی که تازه رسیده بودن:
همه با هم رفتن به سمت درخت بید مجنون و اریکا و دنیس رو هم درهمون حالت لودو و اما یافتن و هلگا دوباره:سوکسوک!!!
حالا مونده دورا و دانگ....
هلگا:پس رحیم کو؟!رحیم؟رحیم؟!
دیدی رحیممو بردن!


ادامه دارد...


اگر میشه نقدش کنید ولی اگر خیلی بده با پیام شخصی برام نقدش کنید!
متشکرم!


پست خوبي بود ماتيلداي عزيز.

بسيار بسيار خوشحالم كه پيشرفت كردي.
طرز نگارشت خوب بود. (البته رو علائم نگارشي كي بيشتر دقت كن )
بيانت هم خوب بود.
ديالوگ‌هات هم خوب بود.
توصيفاتت هم خوب بود.
*** فقط يه نكته‌ي منفي داري! كه بايد بهش خيلي دقت كني!
اون هم سوژه است! سوژه! سوژه! سوژه!
ماتيلداي عزيز، سعي كن وقتي ميخواي يك پست رو ادامه بدي، در مورد همه چيزش فكر كني و به بهترين شكلي كه ميشه ادامش بدي... يعني سوژه رو خيلي خوب بگيري و خيلي خوب پرورش بدي.
مثلآ اين سوژه اي كه در پست قبلي دنيس بود، بايد بگم كه مثلآ اگر من ميخواستم ادامه بدم. ماجراهاي خفنزي () براي هر دسته ايجاد ميكردم... مثلآ ريتا در اعماق دريا كلي واسه خودش زندگي و اينا و كلآ مثلآ بين دو نفر دعوا ميشد و... اين الان يه مثال بود، كلي گفتم، فكر نكردم راجع بهش.
منظور كليم اين بود كه سعي كن علاوه بر موضوع لاو، بوس، بغل! چيز ديگه اي هم بياري تو داستان... چرا كه اينها در كنار موضوعات جذاب ديگه قشنگ ميشه.
پس حتمآ در پست هاي بعدي سوژه هاي بهتري ببينم.

بازم ميگم. پستت خوب بود. فقط اين ايراد رو داشت.
در كل خيلي خوشحالم كه به نقد شدن پستهات علاقه داري. چرا كه نشون ميده كه دوست داري بيشتر و بيشتر پيشرفت كني...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/5/30 2:47:21
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/5/30 2:49:53
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1386 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست قبلي !!!
سعي كنيد از موضوع تاپيك كه عشقي است دور نشيد.
------------------------------------

دانگ هم در حالي كه روسريشو در مياره جيغ زد: چرا كسي به من اهميت نميده؟؟!
و با گريه و جيغ و داد به سمت خوابگاه رفت! سيني روي سر ماتيلدا به صورت قالب كلش در اومده بود و ماتيلدا همونجور ايستاده بود. فكر كنم به دليل ضربه سيني به سرش ضربه مغزي شده بود و همونجور ايستاده مرده بود! لودو در حالي كه يك پلك چشمش مي پريد به فنجونهاي قهوه اي كه نيم ساعت براي آوردنشون وقت گذاشته بود و حالا روي زمين، كنار پاي ماتيلدا شكسته بودند نگاه ميكرد! هلگا كه به احساساتش لطمه خورده بود، به در خوابگاه چشم دوخته بود! بقيه بچه هام داشتن گل يا پوچ بازي مي كردن.....


--------------- بعد از ظهر همون روز....حياط مدرسه --------------------

به مناسبت آمدن مادر بزرگ، هلگاي اعظم، بزرگ خاندان هافلپاف، موسس هاگوارتز، ساحره بزرگ و قدرتمند، بچه ها ريخته بودن تو حياط تا همراه نن جونشون قايم موشك بازي كنن!!!هلگا رفته بود بغل درياچه وكنار يك سنگ بزرگ چشم گذاشته بود: بچه ها...تا پنج ميشمرم بعد ميام.(!!!)
- يك.....
دانگ به زور دست دورا ( تو كتاب ديدم مخفف نيمفادورا رو دورا نوشته.) رو ميگيره و در حالي كه زمزمه ميكنه: "يك جايي ميبرمش كه ديگه دستت بهش نرسه، هلگا." به سمت اعماق جنگل ممنوع مي دوه.
- دو.....
اريكا و دنيس به سمت بيد مجنون ميدوند و ميرن تو و خوشحال فرياد ميزنن: "عمرآ بتوني ما رو پيدا كني."
- سه.....
ماتيلدا كه همچنان سيني روي كلشه و موهاي بهم ريختش ديده نميشه؛ همراه ارني كه اونو ميكشه، به سمت هاگزميد فرار ميكنن.
- چهار.....
لودو و اِما هم به سمت زمين كوييديچ حركت كردن.
- پنــ.....
ريتا كه ميبينه وقت نيست بيخيال درك ميشه و ميپره تو آب.(!) درك هم ميره بالاي همون سنگي كه هلگا داره ميشمره. پيوز هم كه به اوج رفته...
- ج...

هلگا روي نوك پاش ميچرخه و در حالي كه چشماشو تنگ كرده ميگه: چطور يك موسس ميتونه تمام سوراخ سمبه هاي جايي كه ساخته رو فراموش كنه؟؟؟

-------------------------------------------------
بهتره داستان هر گروه رو جداگانه بنويسيم!!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هلگا با تعجب نگاهی به دانگ کرد و گفت:خب ننه جون،گفتی چه نسبتی با رحیم ما داری؟
دانگ با خوشحالی گفت:نامزدش هستم.
نیمفا با خشم گفت:دروغ می گه.نیست!من اینو اصلا نمی شناسم.
دانگ:هستم.
_نیست.
_هستم.
هلگا یهو پرید وسط و خطاب به دانگ گفت:به چه جراتی با رحیم من اینطوری حرف می زنی؟قبل از این که بزنم بکشمت خودت زود از این جا برو!دخترهم ،دخترای قدیم.خجالت نمی کشن که!
لودو با صدای آرومی گفت:بچه جون بیا این ور دیگه.نگاه نکن به این سن و سالش؛اراده کنه ،هممونو حریفه!اصلا قبل از این که من و تو پامون رو تو این دنیای نکبتی بذاریم ،ایشون کلاس کاراته می رفتن.می گی نه؟حالا بعدا می بینی!خودم تو تاریخچه ی هاگوارتز خوندم!(خلاصه یه لحظه بچه احساس کرد هرمیونه)
هلگا هم در حالی که با پهنای صورتش لبخند می زد رو به نیمفا نشست و گفت:ببخشید،یه دفه عصبانی شدم ؛ولی کلا طبع و سرشتم با خشونت جور نیست.تو که نترسی ها؟
نیمفا که به میز خیره شده بود گفت:خیر.
هلگا دوباره لبخند زد و یهو خطاب به لودو گفت:بپر برو دو تا قهوه بریز بیار!بستنی قهوه ی دایتی هم باشه مشکلی نیست.هر چند کلاس شما به این حرفا نمی خوره!!!
لودو که به این شکل دراومده بود گفت:ببخشید ننه جون!اما ناظری گفتن ،تازه واردی گفتن.
هلگا دوباره برق گرفته شدو ادامه داد:چته اونجا هی وزوز می کنی ؟زود باش دیگه.
اما در حالی که زیر زیرکی می خندید گفت:رو حرف هلگا هافلپاف حرف نزن
لودو که از خشم دندوناش به هم می لرزید روی پاشنه ی پا چرخید و به سرعت از تالار خارج شد و بعد از نیم ساعت با دو تا فنجون برگشت،اما همین که خواست اونا رو روی میز بذاره نیمفا با عصبانیت بلند شد و با شدت هرچه تمامتر سینی حامل قهوه رو پرت کرد(سینی هم دست بر قضا خورد تو سر ماتیلدا!) و گفت:چرا منو از دست این پیرزن خل و چل نجات نمی دید؟ترسوهای بزدل.ازتک تکتون متنفرم و با گریه و جیغ و داد به طرف خوابگاه دوید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...