شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هري من امشب دعوتت كردم تا بعد از مدتها دوباره سه نفري تنها باشيم.هرميون وبعد از مكثي با محنت ادامه داد:ومن قضيه مهمي رو بهتون بگم هري و رون نگاهي حاكي از بي اطلاعي به هم انداختند.هرميون گفت:بهتره مستقيم برم سر مطلب چيزي كه من فهميدم اينه كه اون چيزي كه ما به عنوان تاريخچه جادوئي مي شناسيم اونچه كه از گذر زندگيمون مي دونيم و حتي شخصيت خود ما زاييده تخيلات عظيم يك انسان عاديه و ما تا ابد توي ذهن اون محكوميم.لحن هرميون جدي بود اما در چهره هاي همسر و دوستش فقط پوزخند را تشخيص داد. _اما من باهاش حرف زدم!!! اينم نقش من توي اين داستان بوده كه با تفكر اينو بفهمم.شايد خودش بتونه قانعتون كنه.ناگهان زني بلوند با چهره اي ساده در كنار هرميون ظاهر شد. رولينگ گفت:تو همه چيز رو درست گفتي هرمايني به جز يكي.شما فقط در ذهن من محكوم نيستيد.شما توي قلب همه كساني كه مي شناسنتون جاودانه شديد.
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/30 17:24:17
هوا طوری بود که هر لحظه احتمال میرفت به جای قطرات باران، آبشارهایی ازآسمان بر سرشان جاری شود، اما آدرسی که ویکتور داده بود،نشان میداد تقریبا رسیده اند، فقط یک پیچ دیگر... هری حتی فکرش را هم نمیکرد که خانه ی ویکتور کرام درست وسط یک محله ی ماگل نشین باشد، و به نظر میرسید که او تنها کسی نیست که در این فکر بود، چون رون، متحیر و گیج گفت: -- خدای من! من فکر میکردم اونا باید توی یه قصر زندگی کنند، نه تو این قوطی کبریتی های ماگلی! هرمیون با قیافه ای در هم گفت: --رون! بسه! همین که ویکتور ما را به جشن تولدش دعوت کرده جای کلی تشکرداره، حالا تو داری اینطوری راجع به اونا حرف میزنی؟ --من که... هری دستش را به نشانه سکوت بالا برد، انها از پیچ گذشته بودند: --هیس! با هر دوتونم. ایناهاش، اینجاست!همینه. انها جلوی خانه ای ایستاده بودند که واقعا چیزی از یک قصر کم نداشت، و رون کاملا فراموش کرده بود که حرف میزد و دهانش در همان حالت باز مانده بود. هرمیون که چپ چپ به رون نگاه میکرد، با شادمانی گفت: --بفرما اینم از قوطی کبریتی که گفتی! او قدم پیش گذاشت و زنگ زد... و بلافاصله در باز شد و رو به روی انها سرسرایی بزرگ، مزین به نوارهای رقصان و جاروهای پرنده جلویشان پدیدار شد... که در ورودی ان با خط درشت و سیاه نوشته بود : " خوش امدید!"
تایید نشد !!! بیشتر از 10 خط بود ...(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط call me harry در 1386/5/29 23:34:29 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/30 17:19:02
آگوامنتی - نوشدارو - پوزخند - مستقیم - تاریخچه - قضیه - لغزنده - عظیم - محنت - محکوم صدای تق تق کفش هایش در سرتاسر دستشویی پیچیده بود. نگاهم را(مستقیم) به او دوخته بودم .دست هایم را روی چشمانم گذاشتم و فریاد زدم:" دراکو، به من بگو (نوشدارو )ی این لعنتی رو باید از کجا پیدا کنم؟"وقتی از پشت هیکل (عظیم)دوستانش بیرون آمد با (پوزخند)گفت:"برای فهمیدن این (قضیه) باید نگاهی به کتاب (تاریخچه) هاگوارتز بندازی!این ورد رو سالازار اسلایترین روی گودریک گریفندور اجرا کرده بود.درضمن تا وقتی ورم چشمات خوب نشده بهتره همین جا بمونی ، کف این دستشویی خیلی (لغزنده)است."بعد از گفتن این حرف من را تنها گذاشت تا بدون استفاده از چشم هایم خود را به درمانگاه برسانم.
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/30 17:16:44
نور *مستقیم* از عینکش می گذشت و به چشمانش بر خورد می کرد. درست اطراف را نمی دید،اما دست کسی را زیر گردنش حس میکرد!!او روی زمینی کثیف و *لغزنده** خوابیده بود. چشمانش درست، نمی دید ، در سرسرایی بزرگ بود. ناگهان صدایی آشنا شنیده شد. - هرمیون *قضیه *چیه؟؟؟ هرمیون فریاد زد: - برو *نوشدارو* رو بیار. هری با صدای خفه و بسیار آروم گفت: - چی شده؟ هرمیون با دل سوزی گفت: آروم باش. تو نفرین شدی!! نفرین* آگوامنتی*. من فکرش رو کرده بودم رون رفته نوش دارو بیاره. رون با قدم هایی کوتاه و آرام برگشت نوش دارو در دستش بود. *پوزخندی* احمقانه روی لبش بود . - هری پاتر تو *محکوم* به مرگ هستی!!! و شیشه ی نوش دارو را به طرف دیوار پرتاب کرد. شیشه با صدایی بلند شکست. هرمیون فریاد کشید: رون!!!! هری سرش را بلند کرد. ناگهان چشمانش از حدقه بیرون زد.آخرین تلاش خود را کرد و مرد!!!
تایید شد!!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/30 17:11:48
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود. مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود. مواظب رفتارت
* طلسمی برای درخواست آب .......................................................................... واي چه بد اون (مستقيم) تو صورتم نگاه كرد چه توهيني بعد هم به من( پوزخند )ميزنه حالا بهش ميگم مالفوي كيه؟ هيچكس جرأت نگاه مستقيم تو چشمام رو نداره اين (قضيه) واقعا ناراحتم كرد .حالا ميبينيم .كه كي مي بره. هري پاتر تو (محكوم) به مرگي و نه كمتر ......... دركو داشت پيش پدرش ميرفت كه رو زمين كه (لغزنده )بود افتاد و وقتي بلند ميشد صرتي (عظيم) را ديد و ترسيد. ولي بعد فهميد كه اون رونه كه با ماسكي بزرگ اونو ترسونده. وقتي به طرف كلاس تاريخ ميرفت با عصبانيت جلوي هري را گرفت و او را به مبارزه دعوت كرد ولي هري كه ميخواست به كلاس برود تقاضاي او را رد كرد و به كلاس تاريخچه ي جادو رفت..........................................
تایید نشد!!! یک بار دیگه بنویسی بهتره فکر کنم ...(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/30 17:10:48
..::Winner Winner Chicken Dinner::.. .....Now its time to renew the power ..... Power of light against dark
هري و ديگر گريفندوريها وارد كلاس شدند.اسنيپ در كلاس رومحكم بست.رو به دانش آموزان كلاس كرد و گفت:اين جلسه بايد معجون زندگي فلاكت بار رو درست كنيد.مراقب باشيد كه تمركزتون از بين نره.درآخركلاس (نوشدارو)تونو رو خودتون امتحان مي كنم.نگاهش(مستقيم)به هري افتاد.احمقهايي روكه كارشون افتضاح باشه(محكوم)به مجازات مي كنم.در حاليكه(پوزخند)مي زد به ته كلاس رفت.هري پاتيل (عظيمش)رو روي ميز گذاشت.دستانش از شدت عصبانيت چنان مي لرزيد كه باعث شد پاتيلش بر روي ميز(بلغزد).اولين محلولي رو كه به پاتيلش اضافه كرد،پاتيل آتش گرفت.اسنيپ چوبدستي اش رو به طرف پاتيل گرفت و گفت:(اگوامنتي).درحاليكه پوزخند مي زد گفت:مجازات مي شي پاتر.
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ويزلي در 1386/5/27 22:49:16 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/28 12:18:36
یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد. یاد بعضی نفرات ، رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان دارم دست !
به یاد قدیمای سایت سال 1386 گروه هافلپاف رز ویزلی ، لودو بگمن ، ماندانگاس فلچر ، البوس سوروس پاتر ، ریتا اسکیتر ، دنیس و ... نوادگان هلگا
یه روز کسل کننده دیگه. تنها اتفاق جالب هدیه های تولدش بود. دوباره کتاب ((نوشدارو)) رو که هرمیون فرستاده بود باز کرد:در صفحه دوم،تصویر جادوگر بلند قدی بود که مستقیم به چشمهای هری خیره شده بود و پوزخند میزد. پشت سرش یک حیوان عظیم الجثه وول می خورد و منتظر چشیدن نوشدارو بود. با دیدن این صحنه هری با یاد نجینی اوفتاد. کتاب رو کنار گذاشت و کتاب دیگری رو که رون! فرستاده بود باز کرد.روی جلد با بارنگ قرمز نوشته شده بود:قوانین محکومیت بازیکنان کوییدیچ. روی جلدش تصویر محنت وار یک جادوگر بود که سر و ته آوویزون شده بود و با خشونت یکی از انگشتانش رو تکون میداد.(لزوما نه همون انگشت رو) کتاب رو بست و نامه ای رو که لونا فرستاده بود خواند: سلام هری... لطفا درباره اون قضیه به نویل بگو...تولدت مبارک!
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شرلوک هولمز در 1386/5/27 17:30:16 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/28 12:20:21
در کتاب تاریخچه ی هاگوارتز جلد 6 جز 9 در وصف شجاعت بی مانند گودریک گریفیندور آمده است که: در شهری دور که مردمش بسیار خوب بودن ابولهولی زندگی می کرد که مرض بسیار داشت سر راه ملت رو می گرفت و از اون ها معما می پرسید اگر جواب نمی دادی محکوم به مرگ بودی... روزی روزگاری گودریک گریفیندور عظیم! داشت راه می رفت که ناگهان به این ابولهول برخورد کرد ابلهول مستقیم به چشمان او نگاه کرد و گفت:من معمایی دارم یا حلش می کنی و می زارم که بری یاجواب نمی دی و میمیری. گودریک هم گفت :بگو گفت: آن چیز که با ورد آگوامنتی می یاد؟ گفت:توضیح بیشتر بده؟ گفت: تو نوشدارو هم می ریزن؟ گفت:بگو بازم بگو؟ گفت:چی چی معدنی؟ گفت توضیح بیشتر پلیز! گفت:لغزنده است گودریک نگاهی به دریا یی که در آن نزدیکی بود کر دو گفت:ماهی هستش؟ ابولهول که داشت از خوشحالی می ترکید گفت:آفری آفرین داری نزدیک می شی! ماهی تو کجا زندگی می کنه؟ گودریک کمی فکر کرد و گفت:تو آکواریم؟ واین سرانجام ابلهول بدبخت بود :او خود را در دره ای در همان حوالی پرت کرد...!
کودریک با خود پوز خندی زد و گفت من که می دونم ماهی تو تنگ زندگی می کنه! با اجازه از قضیه - محنت - محکوم استفاده نکردم
تایید نشد !!! از 10 خط بیشتر بود !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کارداک دیربون در 1386/5/27 16:00:25 ویرایش شده توسط کارداک دیربون در 1386/5/27 16:10:11 ویرایش شده توسط کارداک دیربون در 1386/5/27 16:14:55 ویرایش شده توسط کارداک دیربون در 1386/5/27 16:25:22 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/28 12:19:48
- ... تاريخچه ي محكوميت هاي عظيم افرادي در دنياي جادوگري زياده !!! - درسته رئيس . ولي شما اين قضيه رو نمي دونين . شما بايد بيش ... - نه ! ديگه نمي خوام چيزي درباره ي اين موضوع بدونم ... - ولي قربان اون نوشدارو ... - نوشدارو ؟ كدوم نوشدارو ؟ مرد در اتاق مجلل قدم زنان به صحبتش ادامه داد : - قربان اون نوشدارويي كه مرگخواران به اون مرد بيچاره داده بودند او را اينگونه بي ثبات و بي اختيار كرده بود . رئيس از جاييش بلند شد و به مرد ديگري كه نشسته بود نيم نگاهي انداخت و بدون هيچ توجهي به افراد حاضر ديگر در اتاق گفت : - بايد همگيتون يه تحقيق كامل و بدون نقص از همه ي ماجرا بعمل بيارين . و بعد با پوزخند فرد نشسته روبرو شد و او گفت : - قربان ؟ تحقيق براي چي ؟ همه چيز معلومه . شما ... - نه همين كه گفتم . اگه اون مرد بيچاره يا غير بيچاره تقصير كار نباشه , نبايد هيچگونه محنتي از طرف ما ببينه !!! مرد كه بازيچه ي ما نيستن ! همه برين همين حالا . و صداهاي : - بله قربان ! ناگهان صداي : - شپرق ... تورق ! آمد و مردي كه با همه مخالف بود و متقاضي انجام نشدن تحقيقات بود به زمين خورد و لباسش آغشته به مايعي لغزنده شد و با اكراح از جايش بلند شد و ورد : - آگومنتي را بر زبان آورد تا تميز شود ولي بدتر خيس و خيلي زشت تر شد .
تایید نشد !!! از 10 خط بیشتر بود !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/26 22:40:12 ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/27 18:19:13 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/28 12:19:45 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/28 12:31:29 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/28 12:36:57
يه سوالي داشتم... من قبلا براي اين جا پست زده بودم حتي وايسادم كه ارسال هم بشه كه شد اما فرداش كه اومدم ببينم تأييد شده يا نه نبودش ...نه توي منوي كاربري خودم نه اينجا! مي خوام ببينم پستم حذف شده؟
بله پست شما به دلیل اینکه با کلمات داده شده نوشته نشده بود حذف شده !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/26 19:44:38