سوِژه جدیدآخه از پست آخری که در این تاپیک زده شده 1 ماه و دو سه روز میگذره واسه همین گفتم یک سوِِژه جدید بدم!
-------------------------------------------------------------------------------
ساعت نه صبح ... در باغ وحشآفتاب همچون گوهری زرد رنگ در آسمان می درخشید.
ابر ها گویی با کمک باد می رقصیدند و صورت کسانی را که در حال راه رفتن بودند نوازش می کردند.
در باغ وحش جادویی و مشهور ریون کلاو مرد قد کوتاه و خپلی در حالیکه شلاق براق را از دسته ی چوب در هوا تکان می داد با خشونت هر چه تمام تر آن را به دیواره ی قفسه ی جن مفلوکی کوباند که با افسرده گی سینه غم در بغل گرفته بود و چشمان مشتاقانی رو که به باغ وحش میومدن رو نا امید میکرد.
مرد خپل چاق غرید : جن مفلوک ... سریع پاو و خودتو به مردم نشون بده! من الکی به شما غذا نمیدم!

کریچر که گویا دیگر تحملش طاق شده بود با صدای اندوهگین خود به دیوار پرید و با حرکتی که خود نیز تصور آن را نداشت یقه نگهبان باغ وحش رو گرفت!
ـ من کریچرم ... بابات که نیستم اینجوری با من رفتار می کنی! حرف دهنتم بفهم همینشم که الان بین جادوگرا واستادی به لطف منه
نگهبان نیز عصبانیت بیشتر خود را بروز داد و با خشم دست کوچک کریچر را از لباسش کند و شلاقش را به بالا برد...
در آن طرف باغ وحشمک بون در حالی که تکنو می زد ( به این صورت :

) یک نگاهی به ساحره ای که با تعجب به وی نگاه می کرد نزدیک شد . لبانش را غنچه کرد و سپس گفت : کاری از من بر میاد؟

ساحره : جییییییییییغ چخه پدر صلواتی!
و با کیفش محکم تو سر عنکبوت بیچاره می کوباند جیغی ار سر وحشت می کشید.
در همین اثنا و گیر و بیر بود که ناگهان در عظیم و بزرگ باغ وحش باز شد و همان مردی که شلاق را در دست داشت با افساری چرمین که بر گردن جانوری عظیم الجثه و قهوه ای رنگ آویخته شده بود در آستانه در ظاهر شد.
چشمان قرمز عنکبوت تمام باغ وحش را می پایید.
تمامی نگاه به چه حیوانات و چه آدم ها به تازه وارد دوخته شده بود.
مرد نگهبان بی توجه به بار سنگین نگاه ها بدون هیچ حرفی قدم پیش گذاشت و به طرف قفص مک بون حرکت کرد.
مکب بون که متوجه آمدن نگهبان شده بود سعی کرد مظلومانه ترین نگاه را به خود بگیرد :

به خدا آقا خود اون زنه می خواست به ما شماره بده

ولی در کمال تعجب مک بون نگهبان در قفس را باز کرد و عنکبوت عظیم الجثه را که حد اقل دو برابر مک بود در قفس گذاشت و لبخند پهن و موذی ای به مک بون زد و گفت : با هم قطار جدیدت یعنی آراگوگ خوش بگذره

سپس با قدم های طویل از قفس خارج شد و در را پشت سرش قفل کرد.
آراگوگ به محض دیدن مک بون :
مک بون :