جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

87 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
86 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بهم بگو تو میدونی اون زن کجاست یا چطور میشه پیداش کرد؟
پيرمرد آهي كشيد. و نگاه تمسخر آميزي به آناكين انداخت و در حالي كه مدام طول اتاق رو طي مي كرد جواب داد:
- تو واقعا چي فكري كردي پسر جون خيال كردي مي توني كسي رو شكست بدي كه مرگ رو شكست داده؟...كسي رو كه با ارباب هاي شيطاني متحده؟...يا اينكه جونتو از سر راه آوردي يا دوست داري به يكي از اين موجودات جنگل تبديل بشي؟
: من به خاطر حرف اربابم اينجام پيرمرد..ما با چيزهايي بدتر از اينا هم رو به رو شديم...بگو كه اون زن كجاست و چوب هاي ما رو بهمون بده تا از شرمون خلاص بشي!
:جوونك گستاخ ...واقعا كه مغز تو كلت نيست..اگه تو اينطور مي خواي باشه...اون زن هم جاي ثابتي نداره ..ولي يك قصر درست در مركز جنگل وجود داره كه متعلق به اون و يكي از اون شياطينه.. بيا اينم چوباتون!
پيرمرد به سمت يكي از قفسه ها رفت و چوبهاي آن دو نفر را به سمتشان پرت كرد. ايگور چوبها را روي هوا قاپيد و چوب آناكين را هم به او داد.پيرمرد با چهره اي سرشار از خشم به آن دو نگاه مي كرد.گويي كه قصد داشت با نگاهش آنها را تكه پاره كند.پيرمرد فرياد كشيد:
- زود باشيد از خونه من بريد بيرون...پولهاتونم براي خودتون نگه داريد...ديگه اين طرفا پيداتون نشه..
ايگور و آناكين كلاه هاي لباسشان را روي سرشان كشيدند و به سرعت از ديد پيرمرد خارج شدند. آفتاب همچنان مي تابيد و پرتوهايش را به جنگ با شاخه هاي در هم تنيده اي مي فرستاد كه از عبور نور او جلوگيري مي كردند. با وجود اينكه خورشيد تقربا در وسط آسمان بود اما طوري مي نمود كه اكنون ابتداي يك روز جديد باشد.
با وجود اينكه از چسناكي زمين كم شده بود اما هنوز خاك در صدد بازنگهداشتن انها از راه رفتن بود. آن دو به زور قدم برمي داشتند و به مركز جنگل كه طبق گفته ي پيرمرد قصر سيرون در آنجا قرار داشت مي رفتند.اميدوار بودند كه روشنايي روز موجودات درنده و خونخوار اين سرزمين را كه تحت سلطه ي اربابان شيطاني بودند در غارها و دخمه هايشان نگه دارد تا آنها بتوانند با كمترين خطري به قصر سيرون برسند.
همچنان به جلو پيش مي رفتند و از روي بوته ها و علف ها عبور مي كردند ولي در دل ترسي را حس مي كردند كه تا به حال حس نكرده بودند.
آيا پيرمرد درست گفته بود كه گياهان اين منطقه از دنيا خطرناك و مرگبارند؟تا به حال كه خطري از اين موجودات بي آزار نديده بودند اما زياد توصيف گياهاني را شنيده بودند كه مي توانند خطرساز باشند.
ناگهان صداي عجيبي آنها را لرزاند. صدايي مانند صداي يك انفجار يا شايدم غرش سهمناك يك موجود اما هرچه بود خيلي نزديك نبود. اگر هم بود آنها قدرت ديدن آن را نداشتند.
ناخودآگاه و بي اراده شروع به دويدن كردند.به سمت ناكجا! خودشان هم از مقصدشان بي خبر بودن اما صدا دست بردار نبود همچنان تكرار مي شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد با گامهایی ارام به طرف طاقچه ای چوبی رفت که تنگی چوبی بر روی آن نمایان بود.تنگ و چند لیوان را برداشت و به طرف میز رفت.ایگور و آناکین او را زیر نظر داشتند.پیرمرد تنگ و لیوان ها را روی میز میز گذاشت و روی یکی از صندلی ها نشست و به دو مرگخوار چشم دوخت.
پیرمرد:جوونا بهتره بشینین.چیزایی که میخوام براتون تعریف کنم خیلی مهمه.یعنی اگه به زندگیتون اهمیت میدین براتون مهمه.
ایگور بعد از کمی مکث به طرف میز رفت و روی یکی از صندلی ها شست.آناکین هنوز پشت سر ایگور ایستاده بود و زیر چشمی پیرمرد را زیر نظر گرفته بود.او کمی از مایع موجود در تنگ را درون لیوان ها ریخت و با صدای گرفته ای گفت:شراب شاه توت وحشیه.خودم درستش کردم.برای زندگی توی این خراب شده مجبوری همه چیز رو خودت رو درست کنی.
ایگور به آرامی لیوان را نزدیک دهانش کرد و اندکی از شراب قرمز رنگ نوشید.شراب ترش بود و در دهانش کف میکرد،اما مزه اش از غذایی که خورده بودند بهتر بود.
آناکین که به نظر میرسید عصبی شده گفت:بهتره به جای انجام دادن کارای اضافه درباره چیزی که گفتی توضیح بدی.
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت:موافقم.پس خوب گوش هاتون رو باز کنین ببینین چی میگم.اینجا یه منطقه عادی نیست.اینجا با همه چیزایی که تا حالا دربارش شنیدین فرق میکنه.همه چیز اینجا عجیبه،موجوداتی رو میبینین که در همه عمرتون بهشون برنخوردین.گیاه هایی که میتونن بشنون و کمین کنن.حشراتی به بزرگی یه غول و بدتر از همه ارباب های شیطانی هستن.اونا همه رو کنترل میکنن.همه موجودات اینجا به صورت قبیله ای زندگی میکنن و این موجودات شیطانی ارباب همه این وحشی ها هستن...
ایگور با تعجب به پیرمرد نگاه کرد و پرسید:مگه نگفتی ارباب شیطانی جناب ایر؟حالا میگی اونا چندتان؟
پیرمرد خنده پارس مانندی کرد و گفت:اوه،مرد جوان.ارباب های شیطانی خیلی بیشتر از اونی هستن که تو فکرش رو بکنی.اونا قدرت هایی دارن که بزرگترین جادوگران هم به پاشون نمیرسن.درسته که انسان نیستن ولی از هوشی در حد انسان برخوردارن.اونا از هر کسی که فکرش رو میکنین موذی ترن و تشنه به خون تر...
ایگور روی صندلی جا به جا شد و باقی مانده مشروبش را یک نفس سر کشید.
ایگور:درباره خانم...
پیرمرد فریاد زد:اسمش رو صدا نکن!
کمی نفس نفس میزد،قدرتش را جمع کرد و گفت:نباید اسمش رو بیاری.اون میتونه اینجا ظاهر بشه و شما و یا حتی منو ببره.دیگه این کارو نکن.اون کسیه که تونست مرگ رو شکست بده.اون زن تونست اسرار غلبه بر مرگ رو پیدا کنه و به جاودانگی برسه.به نظر میرسه اون برای این کار از یه ارباب شیطانی کمک گرفته.دقیقاً مشخص نیست حقیقته یا نه.چون با یکی از ارباب شیطانی رابطه خوبی برقرار کرده بعضی ها اینو میگن.
ایگور:آدم های دیگه ای غیر از تو اینجا هستن؟
پیرمرد:آره چندتایی تونستن زنده بمونن.ارباب های شیطانی اگه پیداشمون کنن سر به تنمون نمیمونه.
آناکین که تا اون لحظه سکوت کرده بود گفت:من به بقیه ادم های اینجا کاری ندارم.بهم بگو تو میدونی اون زن کجاست یا چطور میشه پیداش کرد؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1386/6/20 20:43:26
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور به همراه آناکین به آرامی جا به جا شدند و به سمت میز غذا رفتند ، کمی بدنشان از خوابیدن به روی زمین خشک و نم داره خانه چوبی کوفته شده بود . ایگور به پست میز نشست و به محتوای درون ظرف خیره شد ، بویی بدتر و رنگی بدتر از این را در تمام مدت عمر نه احساس کرده بود نه دیده بود .

آناکین از که از گشنگی رعشه بر اندامش افتاده بود ، قاشق را برداشت و محتوای آن را کمی چشید ، حسی آمیخته از تهوع و میل بیشتر خوردن برای بقا به او دست داد . نفسش را حبس کرد و حالت تهوع را نادیده گرفت و بعد غذا را به تندی شروع به خوردن کرد . ایگور نیز با رقبت دست به کار شد .

کمی بعد از آنکه غذاهایشان تمام شد پیرمرد به داخل خانه چوبی برگشت و رو به روی آنها نشست و گفت : چطور بود ؟ از غذای اشرافی که توی خونه هاتون میخوردین خیلی بهتر بود و خنده ای دیوانه وار سر داد .

آناکین همانطور که اخم کرده بود ، گفت : اصلا وقت مناسبی برای شوخی نیست ... آقای ...

پیر مرد خنده اش را متوقف کرد به سرعت چهره ای حق به جانب به خود گرفت : من آلفرد ایر هستم ... نمیدونم چند وقته اینجام ولی میدونم شما هم به اندازه من پوست کلفت هستین که سالم موندید .

ایگور گفت : ما برای ماموریتی به اینجا اومدیم ، مسلما از وضعیت اینجا هم خبر داشتیم .

پیرمرد از خند دستانش را به روی میز کوبید و بعد اشکهایش که از خنده جاری شده بود را پاک کرد و همانطور که لبخندی احمقانه بر صورت داشت گفت : آره ، همه این و میگن ... همه برای یک چیز میان ... اون چیزایی که تو کتابا خوندی ... داستانایی که تو کافه ها شنیدی ... پنج درصد قضیه هم نیست جوون .

ایگور که از این لحن اصلا خوشش نیامده بود به تندی گفت : اگر ممکنه چوبدستی ما رو بدید ، ما برای مجلس تمسخر آمیز شما اینجا نیمدیم ... پول غذا رو میدیم و بعدش هم از شما متشکریم که ما رو نجات دادید و ...

- پول جونتم میتونی بدی ؟

پیر مرد از جایش بلند شد و همانطور که به دور آنها قدم میزد پشت سر هم تکرار کرد : پول جونت و میتونی بدی ؟

آناکین گفت : من معذرت میخوام آقای ایر ... میشه بگید اینجا الان کجاست و آیا شما خانم سیرون رو میشناسید ؟

ایر که از شنیدن این نام کمی تعجب کرده بود ، انقدر عقب رفت تا به انتهای کلبه رسید و به دیوار تکیه زد . ایگور از وضعیت سوء استفاده کرد و به اطرافش برای یافتن چوبدستی پرداخت ، اما جیزی دست گیرش نشد . آناکین از جایش بلند شد و به سمت پیر مرد رفت : چیز بدی گفتیم ؟

- نه ، نه ... ولی خیلی حماقت کردید که اینطوری صداش کردین ... ممکن بود الان اینجا ظاهر بشه و بعد ببرتتون به ارباب های شیطانی بفروشتتون .

ایگور و آنی با هم گفتن : ارباب شیطانی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/6/20 20:11:25
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/6/20 20:15:25

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
در مقابل آنها حيواني به رنگ قهوه اي با شاخ هاي بلند قرار داشت.تا به آن روز هيچ كدام چنين موجودي را نديده بودند.قبلا ميگفتند كه در دره وحشت موجودات ترسناك و وحشتانك زيادي و خاصي وجود دارد..حالا آنها بايد چيكار ميكرد؟نگاهي به هم انداختند و با سرعت چوب دستي هاي خود را بيرون كشيدند.

عرق سرد بر روي بدن هر دو نشسته بود..هيچ وردي به آن موجود عجيب تاثيري نمي گذاشت.موجود بدون هيچ حركتي همانجا ايستاده بود و انگار ورد ها را در خود مي بلعيد.بي حركت بودن موجود ترس بيشتري در بدن هر دو مرگخوار نفهته بود..ترسي كه استخوان هايشان را در هم مي دريد..ترسي سراسر از وحشت و نا اميدي!
سوسوي چراغي در گوشه اي از آن جنگل پر ابهت به چشم ميرسيد..نور آن با افتخار از ميان تاريكي عبور ميكرد و چشمان آنها را به درد مي آورد..اين نور قدري باعث اميد آنها شد..در همين لحظه موجود تكاني خورد و از آنجا فرار كرد..مرگخواران بدون هيچ حرفي،بدون هيچ كلمه اي به يكديگر خيره شدند و به اين كار عجيب حيوان فكر ميكردند..نور همانطور به آنها نزديك ميشد و توان تكان خوردن نداشتند..انگار طنابي آنها را به زمين وصل كرده بود..قدرت تكان دادن دستشان را نداشتند..هواي آنجا گرم تر شد و به صورت آنها ميتابيد..لحظه اي ديگر كنترل خود را نداشتند و با سر به طرف زمين رفتند..اين آخر كار آنها بود...آنها مرده بودند.

مونتاگ چشمانش را باز كرد و نور خورشيد باعث شد كه دوباره آنها را ببندد.كم كم چشمانش را باز كرد و اين بار چشمش به آن نور عادت كرده بود.
بلند شد و به اطراف نگاهي انداخت.آنها در كلبه اي بدون سقف بودند و پيرمردي در گوشه آن نشسته بود..استخوان انسان يا حيوانات در گوشه خانه ريخته شده بود.حالا ايگور هم بلند شده و كنار مونتاگ ايستاد.
به اطرافشان نگاه ميكردند كه ناگهان صداي دستي را شنيدند..با سرعت دستشان را به درون جيب ردايشان بردند ولي اثري از چوب دستي نبود..آنها به يك فرد ميانسال با ريش هاي سفيد خيره شدند و در مقابل او بدون هيچ دفاعي ايستاده بودند.

-خب بالاخره بيدار شديد..آفرين شما بدن مقاومي داشتيد.هواي اين ناحيه به بدن شما نمي ساخت..چون شما از جهان هستي آمده ايد..مقداري غذا بر روي ميز آن طرف قرار دارد..آن را بخوريد و پيش من بياييد تا با شما صحبتي بكنم..حالا كه وارد اين جهان شده ايد از خطرات آن هم بايد خبر دار بشويد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مه اطراف انها را احاطه کرده بود و ترس را به تار و پود بدنشان تزریق میکرد.هوا سرد تر و سنگین تر از بیرون دره بود و زمین زیر پایشان هرچه پیش میرفتند نرم تر و چسبناک تر میشد.

با وجود مه غلیط اطرافشان تا نیم متری خود را به سختی میدند و اگر کسی یا چیزی به انها حمله میکرد کاملا بی دفاع و بی خطر بودند.وحشت از مرگ همچون محرکی قوی قلب انها را به تپش وادار میکرد.

کم کم غلظت مه کمتر شد و زاویه دیدشان گسترش یافت ، حساب زمان از دستشان در رفته بود و نمیدانستند چه مدت را در مه اسیر بودنده اند.

اسمان رنگ خاصی به خود گرفته بود که تا کنون مانند ان ندیده بودند و دره نیز از انچیزی که انتظارش را داشتند خیلی وسیع تر بود ، گویا دنیاییست در دل دنیایی دیگر.

زمین نیز نرم و چسبناک بود به طوری که اگر مدتی جایی ساکن میایستادند انها را در خود میبلعید.از همه بدتر انکه هیچ سرنخی برای اغاز جستجوی خود نداشتند.

در ان سکوت وهم انگیز زمزمه ایگور همچون فریادی بلند اناکین را از جا پراند:حالا به نظر تو باید چی کار کنیم؟!
چهره ی رنگ پریده ی او نشان از این میداد که چیزی بیشتر از ایگور نمیدادند.

سراسر دره را درختان خشک و در هم تنیده به اضافه بوته ها و خزه های فراوان که هم مخفیگاه خوبی برای هیولاهای شکارچی بود و هم راه رفتن را سخت میکرد در بر گرفته بود.

ایگور که از اناکین خونسرد تر بود با نگاهی سطحی مسیر را که به نظرش عبور از ان اسان تر میامد انتخاب کرد و به اناکین اشاره کرد که دنبالش برود.

هنوز چند قدمی بیشتر جلو نرفته بودند که خرناس ترسناکی سکوت را شکست ، مرگخواران با ترس به منبع صدا نگاه کردند ، صدا از پشت بوته ای میامد که اکنون به صورت هشدار دهنده ای تکان میخورد..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهصعود لرد سیاه برای سلطه بر جهانتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده






جنگل در سکوت فرو رفته بود. در زیر نور مهتاب عده ای سیاه پوش قدم زنان به سمت انتهای جنگل پیش میرفتند. از قرار معلوم همه سیاه پوشان دو نفر را همراهی میکردند.

- دیگه چیزی نمونده داریم میرسیم!

با این جمله موج جدیدی از ترس دو مرگخوار را فرا گرفت و آنها دوباره به عالم خود بازگشتند. این چیز جدیدی نبود. اون زمان که این پیشنهاد را قبول کردند چاره دیگری نداشتند با این حال هنوز هم اون خاطره در ذهنشان به روشنی روز بود. انگار همین چند لحظه پیش ارباب آنها را تنبیه میکرد ....

- ایگور. و تو مونتاگ! .. شما منو ناامید کردید!
اتاق تاریک اما بزرگی بود. درست در وسط اتاق دو مرگخوار در جلوی اربابشان زانو زده بودند و چنان میلرزیدند که گویی اگر نلرزند خواهند مرد. بر روی بدنشان آثار شکنجه به وضوح دیده میشد اما آنها اهمیت نمیدادند...

- ارباب تقصیر ما نبود! اونا از ماموریتمون خبر داشتند ... ما غافلگیر شدیم .. فقط یک فرصت دیگه به ما بدید!
لرد از قدم زدن ایستاد و با خونسردی به دو مرگخوار خیره شد گویی قصد داشت با نگاهش آنها را ذوب کند سپس لبخند کجی بر روی صورت مارمانندش نقش بست و با لحنی که هیچ احساسی در آن منعکس نمیشد گفت:

- بلند شید ... ارباب شما بخشنده است. شما از من یک فرصت دیگه خواستید و من این فرصت رو به شما خواهم داد!

دو مرگخوار تکانی ناگهانی خوردند. گویی آنچه را که میشنیدند باور نداشتند .. سپس زمزمه های تشکر آمیزشان فضای اتاق را پر کرد!
- ممنون ارباب .. ناامیدتون نمیکنیم!
- ممنون ارباب ...
ولدمورت که گویی از دیدن این صحنه لذت میبرد آنقدر صبر کرد تا بالاخره دو مرگخوار ساکت شدند آنگاه با خونسردی گفت:
- ماموریت بعدی شما دره سکوت هست!

دو مرگخوار برای بار دوم تکانی ناگهانی خوردند؛ اما اینبار از ترس!
- چی ارباب؟ دره سکوت!؟
- مگه از من درخواست بخشش نکردید؟ مگه نخواستید که بهتون یک فرصت دیگه بدم؟ حالا من این فرصت رو به شما دادم!!

یکی از مرگخواران برای اولین بار صورتش را از روی زمین بلند کرد ... ایگور بود. در صورت ایگور نیز مانند بقیه قسمت های بدنش آثار شکنجه به خوبی مشهود بود . او چند لحظه به صورت بی رحم اربابش خیره ماند و وقتی مطمئن شد درست شنیده است با صدایی که به زور در میامد گفت:
- ما باید چی کار کنیم؟

لبخند کج و معوج لرد پهن تر شد تا اینکه خنده ای وحشیانه جای آن را گرفت و دو مرگخوار که کاملا مایوس شده بودند همانطور بی حرکت باقی ماندند. سپس لرد با لحن تهدید آمیزی گفت:

- اونجا ساحره ای به اسم سیرون زندگی میکنه! اون تمامی رموز جاودانگی رو میدونه ... من اونو میخوام! سالم و زنده!
دو مرگخوار سعی کردند اعتراض کنند و به اربابشان بگند که اینکار از آن دو بر نمی آید که ...


- خب دیگه رسیدیم همینجاست!
بلافاصله دو مرگخوار از افکار آشفته خود بیرون آمدند و به اطراف نگاه کردند. آنها دقیقا در بالای دره قرار داشتند ... مانند همیشه مه غلیظی انتهای دره را از چشم بیننده مخفی نگه داشته بود و باعث میشد دره بی انتها به نظر برسد. دو مرگخوار آنقدر در فکر بودند که نفهمیدند کی از جنگل و حصارهای دورتادور دره گذشتند. آنها حالا که دره را از نزدیک میدیدند احساس میکردند ترسی در وجودشان رخنه کرده. ترسی که تا به حال نظیرشو تجربه نکردند.

دو مرگخوار با ترس به چهره بقیه مرگخواران خیره شدند .. در چهره بعضی از آنها احساس ترحم و دلسوزی دیده میشد اما اکثر آنها چهره ای خشن و حتی نگاهی پیروزمندانه داشتند!

مونتاگ و ایگور چشم از مرگخواران برداشتند و دوباره به دره خیره شدند. کشش سحر آمیزی آنها را به سوی مه جذب میکرد. معلوم نبود آنها جلو میروند یا مه عقب می آید و این صداهای ناله از کجا به گوش میرسد! آنگاه به طور ناگهانی وارد خاطراتی شدند که متعلق به خودشان نبود...

جادوگر اول، با صدايي آرام و ملايم:جوزف...اينجا خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكر مي‌كردم، مشكوكه...خيلي بيشتر...
جادوگر دوم، با صدايي نسبتا خشن:مايك...بارها بهت گفته‌م...اينجا خيلي اسرارآميزه...هيچ‌كس تا حالا نفهميده چي اون پايينه...هيچ كس...ولي ما مي‌فهميم...من مطمئنم...چون من...چون ما با تمامي افرادي كه به اون پايين سفر كرده‌ن، فرق داريم...

چند لحظه بعد دیگر اثری از جوزف و مایک نبود و حالا پیرمردی ژنده پوش با عصای ریش سفیدی ای که به آن تکیه داده بود در انبوه مه به طور مبهمی دیده میشد. او با جدیت به داخل مه نگاه میکرد گویی ورای آن را میدید!
- پس دره سکوت اینجاست؟ من رازشو کشف میکنم ... بامبادیل از هیچ چیز نمیترسه ...

این خاطره هم محو شد و صدای غرش های ناشناخته ای از درون مه به گوش رسید که از منبع نامشخصی به سوی آنها میامد و مانند یک حقیقت تلخ آنها را در برمیگرفت و تا مغز و استخوان آنها نفوذ میکرد. آنها تنها بودند ... تنهای تنها!

- بسه دیگه وارد میشید یا نه؟ تمام شبو وقت نداریم!
مونتاگ و ایگور که فهمیده بودند تنها خودشان این صحنه ها را دیده اند بدون هیچ حرفی به آرامی به درون مه مرموز قدم گذاشتند و خیلی زودتر از آن چیزی که انتظار میرفت در مه ناپدید شدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/20 18:24:06
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
یک خلاصه کلی از تاپیک:

دره سکوت، دره هولناک و وحشتناکی هست که به وسیله مهی مرموز دورتادور آن احاطه شده. گفته میشود کسانی که پا به این دره گذاشته اند دیگر برنگشته اند یا نتوانسته اند که برگردند.

اما در واقع حقیقت آن است که این دره دریچه ای مخفی به سوی دنیایی دیگر است! دنیایی ناشناخته. دنیایی که جای یک ماه، دو ماه در آسمان دارد! دنیایی که پر از موجودات عجیب الخلقه و نیمه انسانهایی تشنه به خون انسان هاست!

موجوداتی که نظیرشان در دنیای ما وجود ندارد. بعضی از آنها فوق العاده بزرگ و نیرومند هستند. حتی بعضی از از نیمه انسان هایشان از نیروهای جادویی ای فراتر از حد تصور برخوردارند و جالب آنکه اغلب آنها هوشی به اندازه هوش انسان ها دارند.

اغلب این موجودات به صورت گروهی در قبیله ها زندگی میکنند و حتی با موجودات دیگر از همان دنیا سر جنگ دارند و نژاد خود را برتر از دیگران میدانند. اما اربابهایشان اغلب بسیار قدرتمند تر از خودشان هستند. آنها دارای نیروهایی هستند که حتی جادوگران قدرتمند هم قادر به مقابله با آنها نیستند.

آنها برعکس بقیه موجودات معمولا طعمه های سرگردان خود دنبال میکنند و یا در نقاطی پر رمز و راز (که رازشان همیشه برای انسان ها ناشناخته خواهد ماند) به کمین مینشینند تا طعمه های خود را به دام بیندازند!

کسانی که وارد دره سکوت میشوند اغلب نمیتوانند راه برگشت به دنیای خود را پیدا کنند و خیلی زود تسلیم سرنوشت شومشان میشوند. اما عده معدودی هم در طول سالیان دراز توانستند در آن دنیا دوام بیارند. این افراد مجموعه ای از افراد گم شده اما جنگجو هستند که در همانجا با هم ازدواج کرده اند و حال فرزندانشان نیز مانند والدین و اجدادشان درگیر زندگی ای مخفیانه توام با وحشتی دائمی شده اند.
---------------------

توجه: پست های این تاپیک باید صددرصد جدی باشد و به هیچ وجه پستهای ارزشی مورد قبول نیست و من از ناظر خواهش میکنم که سریعا پاکش کنه. برای آشنایی با کار این تاپیک بهتره نگاهی به صفحات قبل بندازید.

به زودی سوژه جدید داده میشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید ولی سوژه واقعا ضعیف بود و برای همین تاپیک خوابیده بود ... من هم که کلا به زنده کردن تاپیک علاقه دارم یه سوژه جدید میدم ! ( از قبلیه بهتره ولی نیاز به تخیل شما هم داره تا ناب بشه ! )
<*><*><*><*><*><*><*><*><*><*><*><*><*>
- «طبق این پیشگویی در تاریخ سوم جولای 2006 ، یعنی امروز ، راس ساعت 12 ظهر نفرین مهلکی کل خانه ریدل رو از بین می بره و همه ی مرگخواران کشته میشن ، تنها راه نجات مرگخواران راهیه که لرد سیاه بلده !»
این جملات رو ایگور با وحشت گفت و ادامه داد : « خیلی شانس آوردیم که تئو امروز این رو پیدا کرد ! »
نور رقصان آتش بر چهره وحشت زده مرگخواران افتاده بود. همه جا تاریک بود و تنها منبع نور همان آتش شومینه بود. آسمان هم ماه نداشت.گویی طبیعت نیز قصد در وحشت انگیز تر شدن داشت. ابر ها به طور راکنده در آسمان بودند . صدای جیرجیرک مو بر تن انسان سیخ می کرد . بالاخره تئودور به حرف آمد : « ساعت چهار صبحه ! هشت ساعت برای فرار وقت داریم ! »
مورفین که به زحمت به زبان انسان ها صحبت می کرد گفت : « چطور پیدا ... تئو دور .. شد ؟ »
ایگور پوزخندی زد و گفت : « منظورش اینه که تئودور چطوری پیدش کرد ! »
تئودور گفت : « لرد سیاه دستور داده بود یک کتاب رو براش ببرم ! من در بین راه کاغذی در بین کتاب پیدا کردم که این رو توی اون نوشته بود ! »

سه ساعت بعد ، اتاق لرد سیاه

لرد سیاه خنده ای کرد و گفت : « بله ! من اون راه رو بلدم ! یک تونل مخفی که مستقیم می رسه به دره سکوت اما در این تونل طوری طلسم شده که نمیشه ازش برگشت ! شما وقتی وارد دره سکوت بشین تونل خود به خود بسته میشه ! »
سپس نگاهش را بین مرگخواران لغزاند و گفت : « من مکان اون تونل رو به شما میگم ! اما شما هم باید از دره سکوت برای من چیزی بیارید ! و اون چیز یک جام طلایی رنگه با نشان هلگا هافلپاف ! اون جام خیلی برای من مهمه و باید زود بهش برسین تا کسی به اون نرسیده ! »
مورفین به زبان مار ها گفت : « شما با ما نمی آیید لرد سیاه ؟ »
لرد سیاه خنده ای کرد و پاسخ داد : « توی پیشگویی نوشته مرگخواران ! ننوشته لرد سیاه ! » و قهقهه وحشت آوری سر داد ...
<*><*><*><*><*><*><*><*><*><*><*><*><*>
شرح کلی : خوب فکر کنم متوجه شدید ! در واقع لرد سیاه مرگخواران رو می فرسته که یکی از هورکراکس هاشو براش بیارن ! در عین حال مرگخواران از یک نفرین بسیار وحشتناک فرار می کنند و از تونلی که میرن نمی تونن برگردن ! پس این ماجرا شرح پیدا کردن هورکراکس ، گذشتن از مراحل گذاشته شده برای هورکراکس و بعد سختی های مرگخواران برای پیدا کردن راه بازگشت میشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1386/4/15 1:11:32
حرفی نمونده واسه گفتن

شناسه قبلی من ! پیوز
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1386 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مردد بود.آیا باید رازشان را فاش میساخت؟میدانست که لرد سیاه هیچ از این موضوع خوشش نخواهد آمد.ولی حسی در وجودش به او نهیب میزد که به پیرمرد اعتماد کن.ولی نمیتوانست.سخت با خود در جدل بود.عاقبت تصمیم خود را گرفت.جز او کس دیگری آنجا نبود.علاوه بر آن جان تئودور همسفرش در خطر بود.تنها کسی که امکان دارد بتواند کمکش کند همین پیرمرد است.جدل به نفع حس ششمش پایان یافت.تمام ماجرا را برای آن مرد تعریف کرد.پیرمرد هر یک کلمه بیشتر که از دهان لوسیوس بیرون میامد ناامیدتر میشد و چهره اش بیشتر در هم میرفت.سرانجام لوسیوس پرسید:حالا میتونی به من کمک کنی؟
پیرمرد نگاه بی فروغش را به نقطه ای نامعلوم در میان مه دوخت و با افسوس گفت:فکر نمیکنم تو و دوستت ملاقات دیگه ای با هم داشته باشید.مگر این که...
لوسیوس بلافاصله به این طناب نجات چنگ زد:مگر این که چی؟
پیرمرد مردد گفت:مگر این که تو از ته دلت بخوای دوستت رو پیدا کنی.حاضر باشی براش فداکاری کنی.حاضری؟
لوسیوس به فکر فرو رفت.از میان مرگخوارانش تئودور نات تنها کسی بود که او را پذیرفت و از او دفاع کرد.تنها کسی که بدون توجه به سابقه اش با او جور شد.تنها کسی که با وجود خطرات این سفر حاضر به همراهی با او شد.و شاید حتی خود را برای او فدا کرد.پس لایق فداکاری بود.
_:حاضرم.
خودش از قدرتی که در صدایش بود جا خورد.پیرمرد لبخندی زد که نه از روی مهر بلکه از روی تحسین بود:پس با من بیا تا نقشه غار هیولا رو به تو بدم.هیولای گروتسک.
===
گروتسک یه سبک توی نقاشیه که همه موجودات رو عجیب و ترسناک میکشن.منظورم این بود که هیولا هم عجیب و ترسناکه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1385 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هیولا در حالی که از شدت خشم فش فش میکرد با عصبانیت سرش را به لوسیوس نزدیک کرد به صورتی که نوک بینیشان تقریبا با هم مماس شد. میتوانست بوی تند دهن جانور را احساس کند اما زل زدن به آن چشمان کهربایی فراتر از حد تحملش بود. هیولا آرواره های تنومندش را به حالت تهدید آمیزی باز کرد. لوسیوس با تمام وجود نعره زد و سعی کرد هیولا را از خودش دور کند. تقلایی بیهوده و بعد از آن دیگر چیزی نفهمید.

صدای جیغ و شیون به شدت در گوشش طنین انداز شده بود. به هر طرفی سرش را برمیگرداند نمیتوانست خود را از این صدا برهاند. نه این صدا نه بوی خونی که احساس میکرد سرتاسر وجودش را گرفته. دائم فریاد میکشید و کمک میخواست اما هیچ یاری دهنده ای به کمک او نیامد. ناگهان همه چیز تمام شد.
لوسیوس در حالی که نفس نفس میزد چشمانش را باز کرد و به آسمان خاکستری بالای سرش خیره شد.

با به یاد آوردن چهره هیولا بلافاصله از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد. اثری از آن جانور اهریمنی نبود و همچنین اثری از همسفرش نات. بلافاصله لوسیوس به حالت نشسته عقب عقب رفت تا اینکه محکم به سنگ بزرگی برخورد کرد که در پشتش قرار داشت. حالا فهمیده بود که او در جای دیگری هست. صخره هایی بسیار بلند که از دو سو او را محاصره کرده بودند. فقط کوره راهی باریک در بین دو صخره قرار داشت که از دو طرف تا چشم کار میکرد جز فضای خاکستری و مه آلود چیز دیگری قابل رویت نبود.

لوسیوس زیر چشمی اطرافش را بررسی میکرد. میدانست که نباید از محل سکونت هیولا زیاد دور باشد هر چند که نمیدانست آنجا کجاست و چطور به آنجا آمده است. البته این احتمال وجود داشت که بخاطر آن هیولا سر از آنجا براورده باشد. با به میان آمدن دوباره اسم هیولا ناگهان متوجه شد که احساس میکند زیر نظر هست. به صورت غریزی دستش را به کمر خود برد. جای تعجب بود که چوبدستیش هنوز پیشش بود. شاید هیولا هم مثل ماگل ها از جادو و جنبل سر درنمیاورد.

- آه .. باز هم هیولا قربانی گرفته.

بلافاصله افکار آشفته لوسیوس درهم شکسته شد و با هراس به سمت صدا برگشت. پیرمردی ژنده پوش با ریش و موهای بلند و ظاهری کثیف در حالی که به عصایی بلند تکیه داده بود به او خیره نگاه میکرد و با لبخندی که بر لب داشت دندان های زردش را به نمایش گذاشته بود.
بلافاصله لوسیوس به طور غریزی چوبدستیش را به سمت پیرمرد نشونه گرفت و فریاد زد ((جلوتر نیا)) و بعد از مکث کوتاهی با لحنی آشفته تر گفت:
- اینجا کجاست؟ من اینجا چی کار میکنم؟ همسفرم ... او...اون..هیولا!
پیرمرد در حالی که به چوبدستی لوسیوس خیره شده بود کلمات نامفهومی رو زیر لب زمزمه کرد که در آن میان فقط کلمات "یک جادوگر دیگه" شنیده شد سپس با صدایی که هیچ احساس خاصی را منتقل نمیکرد گفت:
- اول تو باید بگی چرا اینجایی؟
لوسیوس با نگرانی به پیرمرد خیره شد.



نقد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/10/27 12:26:03
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/10/27 12:36:10
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/10/27 12:45:52
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/28 4:01:02

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.