جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر

گولاخ
بازیگران : عله ، سرژ ، ققی ، رولینگ ، کرام ، کوئیرل ، پرسی ویزلی (راوی)
___________________
دوربین خونه ای رو نشون میده که داره از توش سر و صدا میاد .
لحظه ای بعد در باز میشه و فردی از درون خانه به بیرون پرتاب میشه و بعد از اون فرد دیگری در استانه در ظاهر میشه و به سمت فرد بیرون پرتاب شده داد میزنه : برو گم شو ! من پسر بی حیا و چش سیفید نمی خوام !
ــ شترق !
مرد در رو بست و دوربین روی شخص دوم زوم کرد که زار زار در حال گریه کردن بود .
راوی : و چنین شد که عله پاتر پدر خویش را به شدت خشمگین کرد و پدر نیز وی را از خانه بیرون انداخت ، حال عله در این شهر بی در و پیکر باید به کجا پناه ببرد ؟
فردای آن روز
دوربین زوم کرده رو عله که تو پارک نشسته و داره فکر میکنه به آینده و زندگی .
در همین لحظه فردی وارد کادر میشه و کنار عله میشینه .
عله : به به ... سلام داش نورممد !
نورممد : سلام خوبی چرا این جا نشستی ؟
عله : بابام از خونه بیرونم کرده ، حالا نمیدونم چی کار کنم .
نورممد : چاره کارت پیش خودمه ، یه کار نون و آبدار برات سراغ دارم .
عله : مرگ ننت راست میگی ؟ چیه ؟
نورممد : رپ .
عله :
نورممد : یه گروه میزنیم به اسم ...به اسم عله بازی ! بعد آهنگ میخونیم ، میکنیم تو سی دی کنار خیابون به مردم میفروشیم .
یک هفته بعد
دوربین رو عله زومه که کنار خیابون نشسته که یهو یه یارویی میاد یخه شو میگیره .
عله :ها چیه ؟
یارو : مرتیکه این آهنگه ورداشتی خوندی ؟ این جا هاگزمیده یعنی شهری که ...اینم شد آهنگ؟ نه وزن داره نه بیت ، برو چاقال تو رو چه به رپ .
عله گریان به پارک برمیگرده .
دوربین نیمرخ عله رو داره نشون میده که دستاشو تو جیبش کرده و داره راه میره .
یکی میاد جلوش و بهش میگه : سلام بیکاری ؟
عله : آره .
ــ بیا این دوای دردت .
ــ چی هست ؟
ــ کراک .
ــ نههههههههههههههه....
عله از اون مرد مفسد اجتماعی دور میشه و در حالی که آرزوی مرگ کرده فرشته ای باشکوه و نورانی و ریش دار بر او ظاهر میشه و با ندایی آسمانی بهش میگه : عـــــــــــــلـــــــــــــــه....
عله : ها ؟
موجود آسمانی ریش دار : من فرشته نجات تو هستم !من سرژ تانکیان هستم ! تو باید بری اولین سایت فارسی هری پاتری را تاسیس کنــــــی .
عله : آقا دستت درد نکنه .
موجود آسمانی ریش دار: صب کن کجا میری ؟
عله : میرم سایت بزنم ، اسم سایتم انتخاب کردم ! هری بازی !
موجود آسمانی ریش دار: اسم سایت را جادوگران می نهـــــی ، و بدان که تو در سایه حذب رشد خواهی کرد و از این پس هر چه خواهی داشت از حذب و سرژ خواهی داشت و بس.
عله : ها حذب ؟ باشه .
موجود آسمانی ریش دار : اینم یک تار ریش از من ! هر وقت در امور زندگی به مشکل برخوردی این تار را به آتش بینداز تا من بر تو نازل گردم .
عله : من خیلی گولاخم !
راوی : و چنین شد که پارتی اعضای حذب نزد عله کلفت شد ، عله سایت جادوگران را تاسیس نمود ولی دیری نگذشت که سایت های دیگری از قبیل ماگل نت ، اچ پانا و نیز خود سایت رولینگ برای استعمار به سمت جادوگران هجوم آوردند و آن جا را تصرف نمودند .
در کاخ عله
دوربین روی عله زوم کرده که روی تخت باشکوهی نشسته و عده ای هم دور و ورش در حال راز و نیاز باهاش هستن .
عله : چه کنیم ای کوئیرل ؟ تو تدبیری پیشه کن که وضعیت بس خطیر و وقت بس تنگ است !
کوئیرل : هیچ امیدی نیست .
عله : من نیز با تو موافقم کوئیرل ، آنان شرافت و اصالت ما را به باد داده اند ! در منابع خبری ذکر کرده اند ، جادوگران اولین سایت عربی هری پاتری ! واقعا شرمگینانه است این عمل آن ها ! گور پدر و جد و آباد آن ها !(
)
در کاخ باز میشه و کرام وارد میشه در حالی که دو تا دستش قطع شده و همین طور داره خون میچیکه ازش .
کرام : یا عله ! سپاه ماگل نت همه جا رو تصرف کرده ، رولینگ یه بمب اتم زد همه به بوق رفتن، اچ پانا کابراشو فرستاده والآن دارن تو شهر به هرزگی و تجاوز میپردازن ، دیگر هیچ امیدی نیست.
عله : چرا هست !
عله در حالی که به افق دوردست خیره شده ریش موجود آسمانی ریش نما رو از جیبش در میاره و تو آتیش میندازه و دوباره اون موجود ظاهر میشه .
ملت :
دوربین روی موجود آسمانی ریش دار زوم میکنه که در حالی که هاله ای از نور و ریش اونو در بر گرفته به سمت عله میاد .
عله : سلام سرژ!
موجود ریش دار : سلام عله ، مشکل پشگل چیزی داری بوگو .
عله : سایت مورد تجاوز قرار گرفته ، ما باید نجاتش بدیم اما بیگانه ها خیلی زیادن .
موجود ریش دار: هوم ؟ تریپی نی خودمون میریم ترتیبشونو میدیم .
عله : تو چرا این گونه سخن میگویی ؟
موجود ریش دار: الآن همه این طوری حرف میزنن دیگه این طوری گولاخ تره ، کتابی حرف زدن خز شده دیگه .
خط مقدم
دوربین نمایی از یک شهر خراب رو نشون میده که تانک ها این ور و اون ور در حال حرکتن و هر از چند گاهی بمب اتمی منفجر شده و همه جا را به بوق میکشاند .
صحنه عوض میشه ، حالا دوربین سرژ و ققی رو نشون میده که پشت سنگر پناه گرفتن و در حال مشورت و چاره اندیشی هستن .
سرژ جورابشو درمیاره ، گوله میکنه و پرت میکنه وسط میدون وبلافاصله گازهایی از اون متصاعد میشه که شدیدا به بوق فرستنده س ، بعد از اون ققی بر فراز تانک ها حرکت میکنه و از حرکت ققی ، جریان هوایی ایجاد میشه که باعث این نکته میشه که گاز های متصاعد شده از جوراب سرژ به صورت گرداب به حرکت در بیاد و همه تانک ها رو به بوق ببره .( ایول دلیل منطقی
)
سرژ : دمت گرم کارت خیلی تمیز بود .
ققی : قابل نداشت ، اگه جوراب تو نبود نمیشد .
سرژ : خواهش میکنم وظیفه بود !
دوربین دوباره نمایی از میدون جنگ رو نشون میده ، تانک ها در اثر بر خورد به هم به هم چسبیده و یک توده عظیم تشکیل داده بودند .
دوربین زوم میکنه روی تانک های چسبیده به هم ، تانک ها صدای خفنی در میارن و همه با هم تبدیل میشن به یه تانک خیلی خیلی عظیم و بزرگ و گنده .
تصویر باز عوض میشه و سرژ و ققی رو نشون میده که توی سنگر نشستن و دارن به تانک خیلی خیلی عظیم و بزرگ و گنده نگاه میکنن .
سرژ : ایول تکنولوژی !
ققی : ما باید جادوگران رو نجات بدیم !
سرژ : باید اون تانک خیلی خیلی عظیم و بزرگ و گنده رو نابود کنیم وگرنه نه تنها جادوگران بلکه یاهو و گوگل رو هم میگیره و دیگه نمی تونیم با هم چت کنیم .
ققی : ما باید دنیا رو نجات بدیم !
سرژ : وظیفه مهمی رو دوش ماست ! ده بیست سی چهل کن ، به هر کدوم افتاد اون باید بره زیر تانک .
ققی : ده بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد صد وده ...قرعه به نام تو افتاد سرژ ، تو باید بری .
سرژ بلند میشه ، موسیقی آرام و ملایمی مناسب و در خور این صحنه پخش میشه، سرژ جوراب به کمر میبنده و از سنگر بیرون میاد .
تانک خیلی خیلی عظیم و بزرگ و گنده به سمت سرژ میاد .
صدایی از درون تانک بیرون میاد : هوی بوقی که جرات ایستادگی در مقابل تکنولوژی روز دنیا را داری ، بدان که به زودی میسوزی خاکستر میشی میری پی کارت ، یوهاهاهاهاها !
سرژ داد میزنه : من دنیا رو نجات میدم !
سپس زیر تانک میپره و تانک منفجر میشه ، همه جا میسوزه و با بوق یکسان میشه ، هیچی نیست ، پرنده ای پر نمی زند ، همه چیز از هم پاشیده گشته ، چه بوقی می رفت ، همه چیز نابود و نیست گشته .
نیم ساعت بعد
ققی در جمعی از مدیران و کاربرانی که زنده مانده اند داره سخنرانی میکنه :
عجب آدمی بود این سرژ ، دمش گرم ! اند معرفت و رفاقت و از خودگذشتگی و ایثار بود ، حیف که او رفت ...اوهو اهو...
در همین لحظه سرژ وارد کادر میشه .
سرژ :
ققی : ایول چه طوری زنده موندی ؟
سرژ : دلیل میارم !
عله : برو گمشو بیرون ! فیلمنامه این طوری نیست .
سرژ : من دلیل میارم! دليلی منطقي و هري پاتري طوري كه مو لاي درزش نرود و احدي نتواند از قانونش ايراد بگيرد چون قانونش رو خودم نوشتم و اگر الان قانون من بره زير سوال يعني كل آفرينش جهان رفته زير سوال!
بله! همانطور كه گفتم من زنده شدم چون كه آخرين چيزي كه در بدن يك حذبي بعد از مرگ نابود ميشود، حسگر هاي فحش هاي ركيك هست و چون كه حس گرهاي فحش ركيك من هنوز كار ميكردند باعث شدند كه روح من برگرده به تنم و من دوباره زنده بشم .( لغت نامه سرژ خدا
)
تصویر عوض میشه و به صورت تیکه تیکه عمران و آبادانی جادوگران رو نشون میده .
راوی : و چنین شد که جادوگران از حضور بیگانگان پاک شد و همه دور هم جمع شدند و زیر سایه فرمانروایی عله با خوبی و خوشی به زندگی ادامه دادند !
دوربین زوم میکنه روی سرژ ، سرژ : من خیلی گولاخم !
بازیگران : عله ، سرژ ، ققی ، رولینگ ، کرام ، کوئیرل ، پرسی ویزلی (راوی)
___________________
دوربین خونه ای رو نشون میده که داره از توش سر و صدا میاد .
لحظه ای بعد در باز میشه و فردی از درون خانه به بیرون پرتاب میشه و بعد از اون فرد دیگری در استانه در ظاهر میشه و به سمت فرد بیرون پرتاب شده داد میزنه : برو گم شو ! من پسر بی حیا و چش سیفید نمی خوام !
ــ شترق !
مرد در رو بست و دوربین روی شخص دوم زوم کرد که زار زار در حال گریه کردن بود .
راوی : و چنین شد که عله پاتر پدر خویش را به شدت خشمگین کرد و پدر نیز وی را از خانه بیرون انداخت ، حال عله در این شهر بی در و پیکر باید به کجا پناه ببرد ؟
فردای آن روز
دوربین زوم کرده رو عله که تو پارک نشسته و داره فکر میکنه به آینده و زندگی .
در همین لحظه فردی وارد کادر میشه و کنار عله میشینه .
عله : به به ... سلام داش نورممد !
نورممد : سلام خوبی چرا این جا نشستی ؟

عله : بابام از خونه بیرونم کرده ، حالا نمیدونم چی کار کنم .
نورممد : چاره کارت پیش خودمه ، یه کار نون و آبدار برات سراغ دارم .
عله : مرگ ننت راست میگی ؟ چیه ؟
نورممد : رپ .

عله :

نورممد : یه گروه میزنیم به اسم ...به اسم عله بازی ! بعد آهنگ میخونیم ، میکنیم تو سی دی کنار خیابون به مردم میفروشیم .
یک هفته بعد
دوربین رو عله زومه که کنار خیابون نشسته که یهو یه یارویی میاد یخه شو میگیره .
عله :ها چیه ؟
یارو : مرتیکه این آهنگه ورداشتی خوندی ؟ این جا هاگزمیده یعنی شهری که ...اینم شد آهنگ؟ نه وزن داره نه بیت ، برو چاقال تو رو چه به رپ .
عله گریان به پارک برمیگرده .
دوربین نیمرخ عله رو داره نشون میده که دستاشو تو جیبش کرده و داره راه میره .
یکی میاد جلوش و بهش میگه : سلام بیکاری ؟
عله : آره .
ــ بیا این دوای دردت .
ــ چی هست ؟

ــ کراک .
ــ نههههههههههههههه....
عله از اون مرد مفسد اجتماعی دور میشه و در حالی که آرزوی مرگ کرده فرشته ای باشکوه و نورانی و ریش دار بر او ظاهر میشه و با ندایی آسمانی بهش میگه : عـــــــــــــلـــــــــــــــه....
عله : ها ؟
موجود آسمانی ریش دار : من فرشته نجات تو هستم !من سرژ تانکیان هستم ! تو باید بری اولین سایت فارسی هری پاتری را تاسیس کنــــــی .
عله : آقا دستت درد نکنه .
موجود آسمانی ریش دار: صب کن کجا میری ؟
عله : میرم سایت بزنم ، اسم سایتم انتخاب کردم ! هری بازی !

موجود آسمانی ریش دار: اسم سایت را جادوگران می نهـــــی ، و بدان که تو در سایه حذب رشد خواهی کرد و از این پس هر چه خواهی داشت از حذب و سرژ خواهی داشت و بس.
عله : ها حذب ؟ باشه .
موجود آسمانی ریش دار : اینم یک تار ریش از من ! هر وقت در امور زندگی به مشکل برخوردی این تار را به آتش بینداز تا من بر تو نازل گردم .
عله : من خیلی گولاخم !

راوی : و چنین شد که پارتی اعضای حذب نزد عله کلفت شد ، عله سایت جادوگران را تاسیس نمود ولی دیری نگذشت که سایت های دیگری از قبیل ماگل نت ، اچ پانا و نیز خود سایت رولینگ برای استعمار به سمت جادوگران هجوم آوردند و آن جا را تصرف نمودند .
در کاخ عله
دوربین روی عله زوم کرده که روی تخت باشکوهی نشسته و عده ای هم دور و ورش در حال راز و نیاز باهاش هستن .
عله : چه کنیم ای کوئیرل ؟ تو تدبیری پیشه کن که وضعیت بس خطیر و وقت بس تنگ است !
کوئیرل : هیچ امیدی نیست .

عله : من نیز با تو موافقم کوئیرل ، آنان شرافت و اصالت ما را به باد داده اند ! در منابع خبری ذکر کرده اند ، جادوگران اولین سایت عربی هری پاتری ! واقعا شرمگینانه است این عمل آن ها ! گور پدر و جد و آباد آن ها !(
)در کاخ باز میشه و کرام وارد میشه در حالی که دو تا دستش قطع شده و همین طور داره خون میچیکه ازش .
کرام : یا عله ! سپاه ماگل نت همه جا رو تصرف کرده ، رولینگ یه بمب اتم زد همه به بوق رفتن، اچ پانا کابراشو فرستاده والآن دارن تو شهر به هرزگی و تجاوز میپردازن ، دیگر هیچ امیدی نیست.
عله : چرا هست !
عله در حالی که به افق دوردست خیره شده ریش موجود آسمانی ریش نما رو از جیبش در میاره و تو آتیش میندازه و دوباره اون موجود ظاهر میشه .
ملت :

دوربین روی موجود آسمانی ریش دار زوم میکنه که در حالی که هاله ای از نور و ریش اونو در بر گرفته به سمت عله میاد .
عله : سلام سرژ!
موجود ریش دار : سلام عله ، مشکل پشگل چیزی داری بوگو .
عله : سایت مورد تجاوز قرار گرفته ، ما باید نجاتش بدیم اما بیگانه ها خیلی زیادن .
موجود ریش دار: هوم ؟ تریپی نی خودمون میریم ترتیبشونو میدیم .
عله : تو چرا این گونه سخن میگویی ؟

موجود ریش دار: الآن همه این طوری حرف میزنن دیگه این طوری گولاخ تره ، کتابی حرف زدن خز شده دیگه .
خط مقدم
دوربین نمایی از یک شهر خراب رو نشون میده که تانک ها این ور و اون ور در حال حرکتن و هر از چند گاهی بمب اتمی منفجر شده و همه جا را به بوق میکشاند .
صحنه عوض میشه ، حالا دوربین سرژ و ققی رو نشون میده که پشت سنگر پناه گرفتن و در حال مشورت و چاره اندیشی هستن .
سرژ جورابشو درمیاره ، گوله میکنه و پرت میکنه وسط میدون وبلافاصله گازهایی از اون متصاعد میشه که شدیدا به بوق فرستنده س ، بعد از اون ققی بر فراز تانک ها حرکت میکنه و از حرکت ققی ، جریان هوایی ایجاد میشه که باعث این نکته میشه که گاز های متصاعد شده از جوراب سرژ به صورت گرداب به حرکت در بیاد و همه تانک ها رو به بوق ببره .( ایول دلیل منطقی
)سرژ : دمت گرم کارت خیلی تمیز بود .
ققی : قابل نداشت ، اگه جوراب تو نبود نمیشد .
سرژ : خواهش میکنم وظیفه بود !
دوربین دوباره نمایی از میدون جنگ رو نشون میده ، تانک ها در اثر بر خورد به هم به هم چسبیده و یک توده عظیم تشکیل داده بودند .
دوربین زوم میکنه روی تانک های چسبیده به هم ، تانک ها صدای خفنی در میارن و همه با هم تبدیل میشن به یه تانک خیلی خیلی عظیم و بزرگ و گنده .
تصویر باز عوض میشه و سرژ و ققی رو نشون میده که توی سنگر نشستن و دارن به تانک خیلی خیلی عظیم و بزرگ و گنده نگاه میکنن .
سرژ : ایول تکنولوژی !
ققی : ما باید جادوگران رو نجات بدیم !
سرژ : باید اون تانک خیلی خیلی عظیم و بزرگ و گنده رو نابود کنیم وگرنه نه تنها جادوگران بلکه یاهو و گوگل رو هم میگیره و دیگه نمی تونیم با هم چت کنیم .
ققی : ما باید دنیا رو نجات بدیم !
سرژ : وظیفه مهمی رو دوش ماست ! ده بیست سی چهل کن ، به هر کدوم افتاد اون باید بره زیر تانک .
ققی : ده بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد صد وده ...قرعه به نام تو افتاد سرژ ، تو باید بری .
سرژ بلند میشه ، موسیقی آرام و ملایمی مناسب و در خور این صحنه پخش میشه، سرژ جوراب به کمر میبنده و از سنگر بیرون میاد .
تانک خیلی خیلی عظیم و بزرگ و گنده به سمت سرژ میاد .
صدایی از درون تانک بیرون میاد : هوی بوقی که جرات ایستادگی در مقابل تکنولوژی روز دنیا را داری ، بدان که به زودی میسوزی خاکستر میشی میری پی کارت ، یوهاهاهاهاها !

سرژ داد میزنه : من دنیا رو نجات میدم !
سپس زیر تانک میپره و تانک منفجر میشه ، همه جا میسوزه و با بوق یکسان میشه ، هیچی نیست ، پرنده ای پر نمی زند ، همه چیز از هم پاشیده گشته ، چه بوقی می رفت ، همه چیز نابود و نیست گشته .
نیم ساعت بعد
ققی در جمعی از مدیران و کاربرانی که زنده مانده اند داره سخنرانی میکنه :
عجب آدمی بود این سرژ ، دمش گرم ! اند معرفت و رفاقت و از خودگذشتگی و ایثار بود ، حیف که او رفت ...اوهو اهو...
در همین لحظه سرژ وارد کادر میشه .
سرژ :

ققی : ایول چه طوری زنده موندی ؟
سرژ : دلیل میارم !
عله : برو گمشو بیرون ! فیلمنامه این طوری نیست .
سرژ : من دلیل میارم! دليلی منطقي و هري پاتري طوري كه مو لاي درزش نرود و احدي نتواند از قانونش ايراد بگيرد چون قانونش رو خودم نوشتم و اگر الان قانون من بره زير سوال يعني كل آفرينش جهان رفته زير سوال!

بله! همانطور كه گفتم من زنده شدم چون كه آخرين چيزي كه در بدن يك حذبي بعد از مرگ نابود ميشود، حسگر هاي فحش هاي ركيك هست و چون كه حس گرهاي فحش ركيك من هنوز كار ميكردند باعث شدند كه روح من برگرده به تنم و من دوباره زنده بشم .( لغت نامه سرژ خدا
)تصویر عوض میشه و به صورت تیکه تیکه عمران و آبادانی جادوگران رو نشون میده .
راوی : و چنین شد که جادوگران از حضور بیگانگان پاک شد و همه دور هم جمع شدند و زیر سایه فرمانروایی عله با خوبی و خوشی به زندگی ادامه دادند !
دوربین زوم میکنه روی سرژ ، سرژ : من خیلی گولاخم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 0:18:33
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 0:22:27
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 0:24:58
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 11:56:21
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 0:22:27
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 0:24:58
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 11:56:21
جزئیات کاربر

ادامه ی فیلم فنریر و سکه نحس
...فنریر در حالی که به فکر راه چاره ای برای فرار بود ناگهان به فکر چوب جادوی خود افتاد پس با یک حرکت سریع آن را از زیر ردایش بیرون آورد و با گفتن یک طلسم عجیب Super Girl را تبدیل به یک چوب جادوی پرنده کرد.
از آن طرف کوچه چند جادوگر که سوالات خود را درباره ی آسلام می خواستند از آیت المرلین Super Girl بپرسند شاهد ماجرا بودند، بدون معطلی به طرف فنریر آمدند تا او را دستگیر کنند و آیت المرلین Super Girl را به حالت اول بازگر دانند ولی فنریر از ترس سوار چوب جارو شده بود و فرار کرد .
فنریر نمی دانست که چگونه آیت المرلین Super Girl را تبدیل به یک چوب جاروی پرنده کرده است ولی فقط می دانست که باید فرار کند تا دست جادوگران دیگر به او نرسد اما مشکلی وجود داشت او جاروی پرنده را اشتباه سوار شده بود به طوری که پشمک های جارو را جلوی کمربندش قرار داده بود(اقا شرمنده اصطلاح پشمک های جارو یادم نیومد) و اصلا روی جارو ننشسته بود و به طور ناشیانه ای در حال پرواز بود که ناگهان پرفسور کوییرل را در جلوی خود دید که به او فرمان ایست می دهد .
پرفسور کوییرل:چرا کلاه کاسکت سرت نیست ها؟
فنریر :اولا تو که پلیس نیستی ثانیا چرا فونتت اینقدر بزرگه؟
پرفسور کوییرل :اولا من مدیرم همه چیز تو همه جا به من مربوط میشه ثانیا هم می خوام جلب توجه کنم،می خوام بگم گندم اصلا به تو چه.چرا جاروی پرنده رو اینجوری سوار شدی؟ بی ادب خجالت نمی کشی؟ بگذارش لای پات:hammer
فنریر:خوب اگه اونو لای پام بگذارم که بدتره،بابا من آبرو دارم،بچه ها می بینن آبروم میره:ygrin
پرفسور کوییرل:الان باید با من بیای به منکرات جادویی فهمیدی؟به جرم نداشتن کلاه کاسکت،نداشتن گواهینامه و قرار ندادن جارو لای پات.
فنریر بدو ن توجه به کوییرل و فونت های بزرگش با چوب جاروی پرنده اش به راه افتاد ولی کوییرل دست بردار نبود و طلسمی را به طرف فنریر پرتاب کرد که به جاروی او برخورد کرد و آیت المرلین Super Girl به حالت اول خود بازگرداند. فنریر خود را سوار بر Super دید که بر روی شلوارش نشسته است.
ُSuper:فنریر تو به من قول داده بودی ولی...
ادامه دارد...
...فنریر در حالی که به فکر راه چاره ای برای فرار بود ناگهان به فکر چوب جادوی خود افتاد پس با یک حرکت سریع آن را از زیر ردایش بیرون آورد و با گفتن یک طلسم عجیب Super Girl را تبدیل به یک چوب جادوی پرنده کرد.
از آن طرف کوچه چند جادوگر که سوالات خود را درباره ی آسلام می خواستند از آیت المرلین Super Girl بپرسند شاهد ماجرا بودند، بدون معطلی به طرف فنریر آمدند تا او را دستگیر کنند و آیت المرلین Super Girl را به حالت اول بازگر دانند ولی فنریر از ترس سوار چوب جارو شده بود و فرار کرد .
فنریر نمی دانست که چگونه آیت المرلین Super Girl را تبدیل به یک چوب جاروی پرنده کرده است ولی فقط می دانست که باید فرار کند تا دست جادوگران دیگر به او نرسد اما مشکلی وجود داشت او جاروی پرنده را اشتباه سوار شده بود به طوری که پشمک های جارو را جلوی کمربندش قرار داده بود(اقا شرمنده اصطلاح پشمک های جارو یادم نیومد) و اصلا روی جارو ننشسته بود و به طور ناشیانه ای در حال پرواز بود که ناگهان پرفسور کوییرل را در جلوی خود دید که به او فرمان ایست می دهد .
پرفسور کوییرل:چرا کلاه کاسکت سرت نیست ها؟
فنریر :اولا تو که پلیس نیستی ثانیا چرا فونتت اینقدر بزرگه؟
پرفسور کوییرل :اولا من مدیرم همه چیز تو همه جا به من مربوط میشه ثانیا هم می خوام جلب توجه کنم،می خوام بگم گندم اصلا به تو چه.چرا جاروی پرنده رو اینجوری سوار شدی؟ بی ادب خجالت نمی کشی؟ بگذارش لای پات:hammer
فنریر:خوب اگه اونو لای پام بگذارم که بدتره،بابا من آبرو دارم،بچه ها می بینن آبروم میره:ygrin
پرفسور کوییرل:الان باید با من بیای به منکرات جادویی فهمیدی؟به جرم نداشتن کلاه کاسکت،نداشتن گواهینامه و قرار ندادن جارو لای پات.
فنریر بدو ن توجه به کوییرل و فونت های بزرگش با چوب جاروی پرنده اش به راه افتاد ولی کوییرل دست بردار نبود و طلسمی را به طرف فنریر پرتاب کرد که به جاروی او برخورد کرد و آیت المرلین Super Girl به حالت اول خود بازگرداند. فنریر خود را سوار بر Super دید که بر روی شلوارش نشسته است.
ُSuper:فنریر تو به من قول داده بودی ولی...
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/19 0:17:53
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/19 0:22:46
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/19 0:37:07
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/19 0:22:46
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/19 0:37:07
جزئیات کاربر

کمپانی تف تقدیم می کند
فیلم:فنریر گری بک و سکه ی نحس
با شرکت
Super Girl
فنریر گری بک
_______________________________________________
دوربین به ارامی در امتداد خیابان در حرکت بود نسیم صبحگاهی
صورتش را نوازش می کرد وجو ساکتی در خیابان حکم فرما بود ولی او این سکوت را نمی پسندیدو منتظر پیدا کردن سوژه ای بود و با دقت به همه جا نگاه می کرد و به دقت زوم می کرد انگار خبری نبود که ناگهان در ان سوی خیابان مردی را دید که سکه ای را وسط خیابان انداخت و خود در گوشه ای پنهان شد. پس دوربین با سرعت زیاد از میان جمعیت عبور کرد تا خود را با آن مرد برساند ، ان مرد را شناخت او کسی نبود جز فنریر گری بک کمی ترسید چون فنریر اهل قزوین بود و هدف او را از انداختن سکه در وسط خیابان می دانست
.در دلش تردید داشت که از ان سکه فیلمبرداری کند یا از فنریر چون اگر از ان سکه فیلمبرداری می کرد باید پشت یه فنریر می ایستا پس از مدتی مکث تصمیم خود را گرفت به بالای یکی از پشت بام ها رفت تا از دور نظاره گر ان ها باشد.
بعد از چند دقیقه فردی با ردای مشکی و نقابی بر صورت از آن حرکت می کرد که چشمش به سکه افتاد پس خم شد تا ان را بردارد ، ناگهان برقی در چشمان فنریر ایجاد شد دوربین متوجه شد که فنریر ناپدید شده و فقط گرد و خاکی در وسط خیابان ایجاد شده است وبعد از مدتی آن ها نیز ناپدید شدند و فقط صدای خفیفی از کوچه ای می آمد.
آخ...آی... آی...دردم اومد...یواش تر... تو رو به چیز مرلین یواش تر...اخه توکی هستی...باشه باشه هر چی تو بگی...عجب زوری هم داره دوربین می خواست بداند که آن جا چه خبر است آیا فنریر باز هم طعمه ی خود را ... پس به سرعت از میان راه باریکی که به کوچه منتهی می شد عبور کرد تا به آن جا برسد.
صحنه عوض می شه
دوربین صخنه ای را فیلم برداری می کرد که باورش برای هر کس سخت بود ولی نه او اشتباه نمی کرد آن فرد ناشناس که حروف S بر روی پیراهنش و حرف G را که چند سانتی متر پایین تر از پیراهنش حک شده بود
(نکته ی انحرافی) فنریر را شکست داده بود و دستش را تا اخرین حد ممکن پیچانده بود و صورت فنریر روی دیوار چسبیده بود . فنریر از او خواهش می کرد که او را آزاد کند و می گفت اشتباه شده من نمی خواستم که تو را... فقط یک تصادف بود من خیال کردم که تو یک بچه هستی منو ببخش...هر کاری که بگی برات انجام می دم فقط منو ول کن الان بچه ها از مدرسه تعطیل می شن منو می بینن آبروم می ره سیاستمو جلوشون از دست می دم.آ ن شخص بالاخره به حرف آمد و گفت :هر کاری که من بگویم باید انجام دهی باشد که مرلین بزرگ تو را عفو کند ،فنریر به سرعت پاسخ داد :باشه چشم هر چی شما بگین فقط یک ذره برو عقب تر اخه برای اولین بار دارم یک چیزی احساس میکنم آن شخص جواب داد باشه ولی تو باید شخصیت خود را تغییر دهی و به آسلام بپیوندی این تنها راه است .
فنریر که شوکه شده بود نمی دانست که چرا او این پیشنهاد را به او می دهد از طرفی دستش در حال شکستن بود و مهمتر از همه بچه ها ممکن بود هر لحضه از آن جا عبور کنند آهی کشید و گفت :باشه تو اول دستمو آزاد کن بعد دربارش با هم صحبت می کنیم.
آن شخص ناشناس دست فنریر را آزاد کرد و مشغول معرفی کردن خود شد و گفت:من Super Girl هستم و نماینده ی مرلین کبیر می باشم به پاس زحمت هایم و به دلیل وفاداریم به مرلین کبیر،او درجه ی آیت المرلین Super Girl را به من عطا کرد باشد که نماینده ی خوبی برای او باشم.حال از تو هم دعوت می کنم تا به ما بپیوندی باشد که تو هم به راه راست هدایت شوی.
فنریر سخت در فکر فرو رفته بود آیا او می بایست همه ی کارهای گذشته ی خود را ترک می کرد و دیار خود قزوین را ترک می گفت و به آسلام می گروید.
یک چیز بود که مانع او می شد و آن هم بچه ها بودند،ولی او به Super قول داده بود...
ادامه دارد...
فیلم:فنریر گری بک و سکه ی نحس
با شرکت
Super Girl
فنریر گری بک
_______________________________________________
دوربین به ارامی در امتداد خیابان در حرکت بود نسیم صبحگاهی
صورتش را نوازش می کرد وجو ساکتی در خیابان حکم فرما بود ولی او این سکوت را نمی پسندیدو منتظر پیدا کردن سوژه ای بود و با دقت به همه جا نگاه می کرد و به دقت زوم می کرد انگار خبری نبود که ناگهان در ان سوی خیابان مردی را دید که سکه ای را وسط خیابان انداخت و خود در گوشه ای پنهان شد. پس دوربین با سرعت زیاد از میان جمعیت عبور کرد تا خود را با آن مرد برساند ، ان مرد را شناخت او کسی نبود جز فنریر گری بک کمی ترسید چون فنریر اهل قزوین بود و هدف او را از انداختن سکه در وسط خیابان می دانست
.در دلش تردید داشت که از ان سکه فیلمبرداری کند یا از فنریر چون اگر از ان سکه فیلمبرداری می کرد باید پشت یه فنریر می ایستا پس از مدتی مکث تصمیم خود را گرفت به بالای یکی از پشت بام ها رفت تا از دور نظاره گر ان ها باشد.بعد از چند دقیقه فردی با ردای مشکی و نقابی بر صورت از آن حرکت می کرد که چشمش به سکه افتاد پس خم شد تا ان را بردارد ، ناگهان برقی در چشمان فنریر ایجاد شد دوربین متوجه شد که فنریر ناپدید شده و فقط گرد و خاکی در وسط خیابان ایجاد شده است وبعد از مدتی آن ها نیز ناپدید شدند و فقط صدای خفیفی از کوچه ای می آمد.
آخ...آی... آی...دردم اومد...یواش تر... تو رو به چیز مرلین یواش تر...اخه توکی هستی...باشه باشه هر چی تو بگی...عجب زوری هم داره دوربین می خواست بداند که آن جا چه خبر است آیا فنریر باز هم طعمه ی خود را ... پس به سرعت از میان راه باریکی که به کوچه منتهی می شد عبور کرد تا به آن جا برسد.
صحنه عوض می شه
دوربین صخنه ای را فیلم برداری می کرد که باورش برای هر کس سخت بود ولی نه او اشتباه نمی کرد آن فرد ناشناس که حروف S بر روی پیراهنش و حرف G را که چند سانتی متر پایین تر از پیراهنش حک شده بود
(نکته ی انحرافی) فنریر را شکست داده بود و دستش را تا اخرین حد ممکن پیچانده بود و صورت فنریر روی دیوار چسبیده بود . فنریر از او خواهش می کرد که او را آزاد کند و می گفت اشتباه شده من نمی خواستم که تو را... فقط یک تصادف بود من خیال کردم که تو یک بچه هستی منو ببخش...هر کاری که بگی برات انجام می دم فقط منو ول کن الان بچه ها از مدرسه تعطیل می شن منو می بینن آبروم می ره سیاستمو جلوشون از دست می دم.آ ن شخص بالاخره به حرف آمد و گفت :هر کاری که من بگویم باید انجام دهی باشد که مرلین بزرگ تو را عفو کند ،فنریر به سرعت پاسخ داد :باشه چشم هر چی شما بگین فقط یک ذره برو عقب تر اخه برای اولین بار دارم یک چیزی احساس میکنم آن شخص جواب داد باشه ولی تو باید شخصیت خود را تغییر دهی و به آسلام بپیوندی این تنها راه است .فنریر که شوکه شده بود نمی دانست که چرا او این پیشنهاد را به او می دهد از طرفی دستش در حال شکستن بود و مهمتر از همه بچه ها ممکن بود هر لحضه از آن جا عبور کنند آهی کشید و گفت :باشه تو اول دستمو آزاد کن بعد دربارش با هم صحبت می کنیم.
آن شخص ناشناس دست فنریر را آزاد کرد و مشغول معرفی کردن خود شد و گفت:من Super Girl هستم و نماینده ی مرلین کبیر می باشم به پاس زحمت هایم و به دلیل وفاداریم به مرلین کبیر،او درجه ی آیت المرلین Super Girl را به من عطا کرد باشد که نماینده ی خوبی برای او باشم.حال از تو هم دعوت می کنم تا به ما بپیوندی باشد که تو هم به راه راست هدایت شوی.
فنریر سخت در فکر فرو رفته بود آیا او می بایست همه ی کارهای گذشته ی خود را ترک می کرد و دیار خود قزوین را ترک می گفت و به آسلام می گروید.
یک چیز بود که مانع او می شد و آن هم بچه ها بودند،ولی او به Super قول داده بود...
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/14 1:17:59
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/14 1:26:03
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/14 1:30:36
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/14 17:29:57
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/14 1:26:03
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/14 1:30:36
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/14 17:29:57
هزاره چهارم !
کارگردان : رهگذر
فیلم بردار : سیاهی لشکر
نویسنده : دانگ
صدا بردار : جمعی از ناشنوایان بهزیستی
طراح صحنه و لباس : کوییرل ( با تشکر برای ساخت و طراحی لباس های رو و زیر تمامی دست اندر کاران )
تهیه کننده : زوپس قدرتمند
دوربین ، نمایی از نایت کلاب :
ساختمان چندین طبقه و بزرگ مشنگی که در جلوی آن یک بیلبورد بزرگ قرار دارد که روی آن نوشته شده Red light و در کنارش هزاران رنگ میدرخشند و چشمک میزنند. پرژکتور های تبلیغاتی بر روی ساختمان نور های رنگی می اندازند و ساختمان را هر لحظه در دل شب به یک رنگ در می آورند. در جلوی درب کلاب فرش قرمز بزرگی پهن شده است که در دو طرف آن جمعیت ایستاده اند.
دوربین به سمت زمین سقوط میکند و در جلوی فرش قرمز می ایستد :
ماشین سفید رنگ که مارک آن شطرنجی شده است به جلوی درب نایت کلاب می آید و ترمز میکند. یکی از خدمتکاران به جلو میدود و درب ماشین را باز میکند. ناگهان همه نگاه ها خیره به سمت درب ماشین میشود، یکی از میان جمعیت فریاد میزند " کمری رو ببین ، چه سفیدش خشگله "
هری پاتر از ماشین پیاده میشود و با گام های سنگین و آراسته به سمت درب ورودی میرود، صحنه آهسته میشود و گام برداشتن هری را به نمایش میگذارد که ناگهان این پاش بخ اون پاش میگه یا الله و با صورت از ناحیه دماق روی زمین می افتد سپس تصویر از حالت آهسته به وضعیت عادی بر میگردد.
لحظه ای بعد سر و صدای تماشاچیان بلند میشود و عله که بسیار خشمگین شده همه را ناپدید میکند.
داخل نایت کلاب ، میز گرد مدیران ، هر گردی که گردو نیست !
موسیقی ملایمی پخش میشود و کمی آنطرف تر چند ساحره مشقول کشتی گرفتن با ستون های کلاب هستند، میزها و جایگاه ها پر شده اند و خدمه نایب کلاب با لباس های کوتاه و سمبلیک خود مشقول سرو انواع و اقسام معجون ها و خوردنی ها هستند. در فاصله ای نه چندان دور در قسمت VIP که بر روی سکویی بالاتر از بقیه جایگاه ها قرار دارد عده ای با رداهای یک دست سیاه و براق نشسته اند و مشقول گفتگو هستند.
- ببین، وضعیتی که پیش اومده خیلی بوی خوبی نداره!
مردی که ناخن هایش را لاک صورتی زده و عمامه ای بر سر دارد این را میگوید و کمی روی صندلی جا به جا میشود. مردی که در کنارش نشسته بود به آهستگی شروع به صحبت میکند : " میدونید، به نظرم مشکل اینجا بود که باید همه رو ترور میکردیم، ولی نکردیم!"
از سمت دیگر، مردی که تمام وجودش را خون گرفته و ظاهر با دیگران فرق دارد زمزمه می کند : " همش تقصیره منه که قوانین و درست نمیخونم، شایدم تقصیره عله باشه که هر روز یک قانون از لای فرق مبارکش بیرون میکشه."
در همین لحظه مردی آراسته وارد میشود و بر روی تنها صندلی خالی مینشیند : " سلام "
بقیه با سر جواب سلامش را میدهند و بعد مردی که از دیگران جوان تر است ، شروع به صحبت کردن میکند: " ببین برادر من، الان همه یا میخوان برن یا دارن میرن، حالا تو هم که بلاک ها رو باز نمیکنی ، دیگه قوز بالا قوز شده، دو روز دیگه کفگیر اعضا میخوره کف دیگه، اونوقت تو میری سراغ زوپست ، ما باید مگس بپرونیم، الانم که شورش ها شروع شده... نحوه رو هم که بستیم ولی سیاستش جواب نداد، حالا مستقیم ریختن رو ما، پس فردا دیگه حرفمون توی این مملکت برو نداره..."
هری با حرکت دستش راجر را ساکت میکند و میگوید : "چیزی نشده که باب، الان یکم جو گیرن اون شخص آزاد نشه هیچ کس هیچکاری نمیتونه بکنه".سپس سرش را به سمت ستون ها چرخاند مشقول تماشا شد.
ناگهان فریاد های : " زندانی سیاسی ، آزاد باید گردد " از بیرون نایت کلاب بلند شد ...
تیم مدیریت از روی صندلی هایشان نیم خیز شدند.
- "گفتم عله هر روز یک قانون درست نکن" ... بارون با لرز این را میگوید به زیر میز پناه میبرد.
ادامه دارد ...
کارگردان : رهگذر
فیلم بردار : سیاهی لشکر
نویسنده : دانگ
صدا بردار : جمعی از ناشنوایان بهزیستی
طراح صحنه و لباس : کوییرل ( با تشکر برای ساخت و طراحی لباس های رو و زیر تمامی دست اندر کاران )
تهیه کننده : زوپس قدرتمند
دوربین ، نمایی از نایت کلاب :
ساختمان چندین طبقه و بزرگ مشنگی که در جلوی آن یک بیلبورد بزرگ قرار دارد که روی آن نوشته شده Red light و در کنارش هزاران رنگ میدرخشند و چشمک میزنند. پرژکتور های تبلیغاتی بر روی ساختمان نور های رنگی می اندازند و ساختمان را هر لحظه در دل شب به یک رنگ در می آورند. در جلوی درب کلاب فرش قرمز بزرگی پهن شده است که در دو طرف آن جمعیت ایستاده اند.
دوربین به سمت زمین سقوط میکند و در جلوی فرش قرمز می ایستد :
ماشین سفید رنگ که مارک آن شطرنجی شده است به جلوی درب نایت کلاب می آید و ترمز میکند. یکی از خدمتکاران به جلو میدود و درب ماشین را باز میکند. ناگهان همه نگاه ها خیره به سمت درب ماشین میشود، یکی از میان جمعیت فریاد میزند " کمری رو ببین ، چه سفیدش خشگله "
هری پاتر از ماشین پیاده میشود و با گام های سنگین و آراسته به سمت درب ورودی میرود، صحنه آهسته میشود و گام برداشتن هری را به نمایش میگذارد که ناگهان این پاش بخ اون پاش میگه یا الله و با صورت از ناحیه دماق روی زمین می افتد سپس تصویر از حالت آهسته به وضعیت عادی بر میگردد.
لحظه ای بعد سر و صدای تماشاچیان بلند میشود و عله که بسیار خشمگین شده همه را ناپدید میکند.
داخل نایت کلاب ، میز گرد مدیران ، هر گردی که گردو نیست !
موسیقی ملایمی پخش میشود و کمی آنطرف تر چند ساحره مشقول کشتی گرفتن با ستون های کلاب هستند، میزها و جایگاه ها پر شده اند و خدمه نایب کلاب با لباس های کوتاه و سمبلیک خود مشقول سرو انواع و اقسام معجون ها و خوردنی ها هستند. در فاصله ای نه چندان دور در قسمت VIP که بر روی سکویی بالاتر از بقیه جایگاه ها قرار دارد عده ای با رداهای یک دست سیاه و براق نشسته اند و مشقول گفتگو هستند.
- ببین، وضعیتی که پیش اومده خیلی بوی خوبی نداره!
مردی که ناخن هایش را لاک صورتی زده و عمامه ای بر سر دارد این را میگوید و کمی روی صندلی جا به جا میشود. مردی که در کنارش نشسته بود به آهستگی شروع به صحبت میکند : " میدونید، به نظرم مشکل اینجا بود که باید همه رو ترور میکردیم، ولی نکردیم!"
از سمت دیگر، مردی که تمام وجودش را خون گرفته و ظاهر با دیگران فرق دارد زمزمه می کند : " همش تقصیره منه که قوانین و درست نمیخونم، شایدم تقصیره عله باشه که هر روز یک قانون از لای فرق مبارکش بیرون میکشه."
در همین لحظه مردی آراسته وارد میشود و بر روی تنها صندلی خالی مینشیند : " سلام "
بقیه با سر جواب سلامش را میدهند و بعد مردی که از دیگران جوان تر است ، شروع به صحبت کردن میکند: " ببین برادر من، الان همه یا میخوان برن یا دارن میرن، حالا تو هم که بلاک ها رو باز نمیکنی ، دیگه قوز بالا قوز شده، دو روز دیگه کفگیر اعضا میخوره کف دیگه، اونوقت تو میری سراغ زوپست ، ما باید مگس بپرونیم، الانم که شورش ها شروع شده... نحوه رو هم که بستیم ولی سیاستش جواب نداد، حالا مستقیم ریختن رو ما، پس فردا دیگه حرفمون توی این مملکت برو نداره..."
هری با حرکت دستش راجر را ساکت میکند و میگوید : "چیزی نشده که باب، الان یکم جو گیرن اون شخص آزاد نشه هیچ کس هیچکاری نمیتونه بکنه".سپس سرش را به سمت ستون ها چرخاند مشقول تماشا شد.
ناگهان فریاد های : " زندانی سیاسی ، آزاد باید گردد " از بیرون نایت کلاب بلند شد ...
تیم مدیریت از روی صندلی هایشان نیم خیز شدند.- "گفتم عله هر روز یک قانون درست نکن" ... بارون با لرز این را میگوید به زیر میز پناه میبرد.
ادامه دارد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/9/30 13:54:20
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/9/30 13:57:20
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/9/30 13:57:20
جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

فضا پیمای کالین 14
کارگردان: بلیز زابینی
تصویر بردار: بلیز زابینی
صدا بردار: بلیز زابینی
بازیگران:
عباس پاتر در نقش کالین کریوی
پرسی ویزلی در نقش راوی
حاکم بزرگ در نقش سیریوس بلک
ولدمورت در نقش لرد
گراوپ در نقش تکنسین موشک
ققی در نقش سرژ
سرژ در نقش ققی
-------------------------------------------------------------------------
مکان: مرکز کنترل موشک کالین 14
راوی: سلام ... من پرسی ویزلی هستم مفتخر هستم و خوشحال هستم و همچنین من راوی این فیلم مستند هستم و تا پایان برنامه شما را همراهی خواهم کرد و کلا تا آخر فیلم حاضر در صحنه هستم ...
پرسی روبه دوربین یه لبخند میزنه که طی این حرکت فوق العاده انتحاری همه پنجاه و دو تا دندونش میزنه بیرون ... کییییشششش تصویر عوض میشه و حالا دو فضا نورد با چهره های محبوب در درون موشک نشستند و از بیکاری مشغول انجام شوخی های خارج از چارچوب قوانین سایت میباشند. خوشبختانه به موقع متوجه دوربین میشوند و خود را جمع و جور میکنند ...
صدای راوی به گوش میرسه:
- و اینم دو فضا نورد ما که داوطلبانه حاضر به چنین سفر خطرناکی شدند ... معرفی میکنم سرژ تانکیان و ققی ققیزاده. دو جادوگری که برای اولین بار در تاریخ بشر پا به کره ماه خواهند گذاشت. حالا با هم در مورد احساسات این دو فضانورد دلاور این مرز و بوم میشنویم!!!
دو چهره خندان و اندک ارزشی در صفحه ظاهر میشوند ...
سرژ: من واقعا خوشحالم .. نمیدونم چجوری بگم .. انگار ... نه بذار اینجوری بگم! دقیقا همون احساسی رو دارم که اولین دفعه که ریش درآوردم داشتم ... حتی شاید یکمم بیشتر. عجیبه نه؟
ققی: احساس؟ هیچی ما حزبیا تو حزب نشسته بودیم یهو همه به من فحاشی کردن، منم برای اینکه ثابت کنم کمی ناراحت شدم گفتم برم به ماه سفر کنم!
همون لحظه در مرکز کنترل موشک:
راوی: و اینم مدیر کل پروژه تحقیقاتی کالین چهارده که یهویی تصمیم به پرتاب موشک گرفته!
کالین: هوم من کالین کریوی وزیر سحر و جادو و نماینده برگزیده آسلام هستم ... اولا این تصمیم یهویی نبود .. پرتاب کردن این موشک حاصل سال ها تحقیق سال ها برنامه ریزی بوده دوما وزیر بی ناموسی تویی؟ اون تاپیک کذایی مال تو بود؟ حالا دیگه در سیاست دخالت میبری؟ حالا فکر کردی تو کتاب با بابات آشتی کردی با هم وزیر مملکت رو کتک زدین میتونی هر جور خواستی حرف بزنی؟ مرتیکه ************* این متقلب ********* رو بگیرید و به حبس ابد در آزکابان محکومش کنید باشد که آسلام ارشادش کند!
توجه: متاسفانه به علت نقص فنی و مفقود شدن راوی خوب برنامه ادامه داستان بدون راوی برگزار میشود!
تصویر دوباره عوض میشه و روی موشک زوم میکنه در همون حال شماره های معکوس از بلند گوها اعلام میشه:
- لحظه پرتاب .. 10 ..9 ...8 .. 7... 6 ... 5 ... .......... 3 .. 2... 1... پرتاب!
هیچ اتفاقی نمی افته!
بلند گو: گفتم پرتاب!
هیچ اتفاقی نمی افته!
بلندگو: هوووووووووووووووووووو!!!
- از موشک به مرکز ... سرژ تانکیان حرف میزنه ... هر چی استارت میزنیم موشک روشن نمیشه ققیم از پشت اشاره میکنه صندلیش خیلی ناراحته .. چی کار کنیم؟
بعد از چند ثانیه نفس گیر
دوربین از بالا زمینو نشون میده ... تکنسین موشک که به گزارش یک منبع سیاسی که نخواست اسمش فاش بشود گراوپ است دوان دوان به سمت موشک میدود و چند ثانیه بعد خود را به روشهای پیچیده ای به موتور موشک میرساند ...
صدای بی سیم: الو گراوپ کالین حرف میزنه .. اون پایین چه خبره؟ فهمیدی اشکال موشک از چیه؟
گراوپ: رون بود نامرد بی ناموس .. گراوپ هرمی دوست داشت .. گراوپ خواستار تشکیل کانون گرم خانواده بود!!!
بلافاصله از یکی از سوراخ های موتور یک کاغذ لوله شده می افته بیرون. گراوپ کاغذ لوله شده رو باز میکنه و آن را میخونه ..
داخل کاغذ:
- بوقی .. اون دیالوگ فیلم بعدیه!!! قربانت کارگردان!
گراوپ: آه ببخشید .. مخ گراوپ بود کوچیک .. گراوپ زود قاطی کرد .. منظور گراوپ این بود که داره اوضاع رو برسی میکنه ... دوباره استارت بزنید!
سرژ استارت میزنه اما موشک روشن نمیشه!
گراوپ تو بی سیم: جناب وزیر ... گراوپ بالاخره متوجه اشکال موشک شد ... شما شانس آوردید که گراوپ اینجا بود ... گراوپ عامل مخرب را پیدا کرد و از موشک خارج کرد!
بی سیم: آفرین گراوپ ... از همون اولشم میدونستم تو با بقیه فرق داری!
چند لحظه بعد
دییییییینگ دااااااانگ دووووووونگ گیییییش!!! (صدای برخورد شی ای با زمین)
کالین
گراوپ: بفرمایید جناب وزیر ... این آهن پاره ها مانع حرکت موشک میشد .. گراوپ بخاطر داشتن بدن ورزیده توانست در کمترین زمان ممکن این آهن پاره ها را از موشک خارج کرد ... معلوم نیست کدوم آدم بی ملاحظه ای این شی عجیب رو در موشک جا گذاشت!!!
کالین: گراوپ این موتور موشک نیست؟
گراوپ: گراوپ ندونست این چیست ... پس موتور موشک به این میگن؟
کالین
صدای ققی در مرکز کنترل موشک میپیچه و در همون حال تصویرش در تلویزیون ظاهر میشه:
ققی: منو سرژ الان متوجه شدیم عقربه بنزین روی صفره ... به هواپیما بنزین زدین؟
کالین: ها؟ بنزین نداره؟ به خشکی شانس ... برای چی بنزین بزنیم؟ بنزین سهمیه بندی شده من بنزین از کجا بیارم؟ برم باک بنزین ماشینمو خالی کنم که شماها برید دور ماه بچرخید؟
ققی: یعنی چی؟ خانواده ما الان چشم به انتظار برگشت ما هستن .. من خودم دلم برای سرژیا یه ذره شده ... اونوقت میگید بنزین ندارید؟
سرژ: هووو چرا پای زن منو میکشی وسط؟ اصلا حالا که اینجور شد کفیه خره!
بلافاصله ققی و سرژ از توی تلویزیون شروع به فحاشی میکنند و همه برنامه نویسان و مهندسین و دانشمندان حاضر در مرکز کنترل موشک هم روبه تلویزیون شروع به فحاشی میکنند.
گراوپ: راستی الان که گراوپ فکر کرد دید امکان داشت موشک بنزرین نداشت و گراوپ اشتباها موتور هواپیما را دراورد!
کالین
همون لحظه هوا ابری میشه و چند رعد و برق در اسمان زده میشه و لرد همراه با عده ای از مرگخواران در وسط مرکز کنترل موشک ظاهر میشه.
لرد: اهوی بوقی ها حالا موشک های ما رو از نیروگاه اتمی دودر میکنید؟ کل محوطه تحت محاصره مرگخواراست ... قبل از مرگ اگر حرفی داری بزن!
کالین: آخه از کجا فهمیدی؟ موشک دزدی بود؟
لرد: چون موشکتون بنزین نداشت ... موشک مام نه بنزین داشت نه کارت سوخت!
ققی از تو تلویزیون: پس بگو چرا موشک بنزین نداشت!
بلافاصله با روشن شدن این نکته پیچیده ققی و سرژ فحاشی کردنو از سر میگیرند ... وزیر هم که میبینه دستش رو شده به سمت در خروجی فرار میکنه اما قبل از اینکه دستش به دستگیره در برسه در خود به خود باز میشه و گروهی از ممد های مجهز به بیل و کلنگ و آجر به سرکردگی آرشام میریزند تو و شروع به کتک زدن کالین میکنند . تمامی مهندس نماها و برنامه نویس نماهای حاضر در صحنه هم به کمک کالین میشتابند و لرد نیز که کاملا غافلگیر شده مبنا رو بر این میگذارد که اونایی که قیافه هاشون سیفید میفید تر و مهربون تر هست رو کتک بزنن ..
در اون میان آرشام به بالای میزی میره و نشانی بس بی ناموسی رو بیرون میکشه و فریاد میزنه:
- دست نگه دارید ... این نشان وزیر بزرگ سیریوس بلکه .. احترام بگذارید!
همون لحظه شخصی که به وسیله نور احاطه شده همراه با لبخند شیرینی در صحنه حاضر میشه ... در همون لحظه چند اتفاق به صورت هم زمان رخ میده ... اول اینکه با آفتابی شدن هوا لرد و مرگخوارانش ناپدید میشن دوم اینکه کالین به طرز مشکوکی از اتاق به بیرون پرتاب میشه و سوم اینکه همه مهندسین و برنامه نویسان حاضر در صحنه به طرز مشکوکتری نسبت به دو اتفاق قبلی از ناکجا پلاکارت های سریوس حمایتت میکنیم رو ظاهر کرده و در دست میگیرند ... و سپس همه برای تبریک به سمت وزیر جدید میروند و همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه!
همون لحظه کنار بزرگراه
دوربین به شکل هنرمندانه ای مماس با سطح زمین داره حرکت میکنه تا به دو نفر میرسه که کنار بزرگراه ایستادند ..
اولی: در بست میرم خونه کفیه اینا!
دومی: در بست میرم خونه سرژیا اینا!
اولی: تو مگه خودتون خونه نداری هی میری خونه ما؟
دومی: خودت چرا میری خونه ما؟
سرژ و ققی
پایان!
کارگردان: بلیز زابینی
تصویر بردار: بلیز زابینی
صدا بردار: بلیز زابینی
بازیگران:
عباس پاتر در نقش کالین کریوی
پرسی ویزلی در نقش راوی
حاکم بزرگ در نقش سیریوس بلک
ولدمورت در نقش لرد
گراوپ در نقش تکنسین موشک
ققی در نقش سرژ
سرژ در نقش ققی
-------------------------------------------------------------------------
مکان: مرکز کنترل موشک کالین 14
راوی: سلام ... من پرسی ویزلی هستم مفتخر هستم و خوشحال هستم و همچنین من راوی این فیلم مستند هستم و تا پایان برنامه شما را همراهی خواهم کرد و کلا تا آخر فیلم حاضر در صحنه هستم ...
پرسی روبه دوربین یه لبخند میزنه که طی این حرکت فوق العاده انتحاری همه پنجاه و دو تا دندونش میزنه بیرون ... کییییشششش تصویر عوض میشه و حالا دو فضا نورد با چهره های محبوب در درون موشک نشستند و از بیکاری مشغول انجام شوخی های خارج از چارچوب قوانین سایت میباشند. خوشبختانه به موقع متوجه دوربین میشوند و خود را جمع و جور میکنند ...
صدای راوی به گوش میرسه:
- و اینم دو فضا نورد ما که داوطلبانه حاضر به چنین سفر خطرناکی شدند ... معرفی میکنم سرژ تانکیان و ققی ققیزاده. دو جادوگری که برای اولین بار در تاریخ بشر پا به کره ماه خواهند گذاشت. حالا با هم در مورد احساسات این دو فضانورد دلاور این مرز و بوم میشنویم!!!
دو چهره خندان و اندک ارزشی در صفحه ظاهر میشوند ...
سرژ: من واقعا خوشحالم .. نمیدونم چجوری بگم .. انگار ... نه بذار اینجوری بگم! دقیقا همون احساسی رو دارم که اولین دفعه که ریش درآوردم داشتم ... حتی شاید یکمم بیشتر. عجیبه نه؟
ققی: احساس؟ هیچی ما حزبیا تو حزب نشسته بودیم یهو همه به من فحاشی کردن، منم برای اینکه ثابت کنم کمی ناراحت شدم گفتم برم به ماه سفر کنم!
همون لحظه در مرکز کنترل موشک:
راوی: و اینم مدیر کل پروژه تحقیقاتی کالین چهارده که یهویی تصمیم به پرتاب موشک گرفته!
کالین: هوم من کالین کریوی وزیر سحر و جادو و نماینده برگزیده آسلام هستم ... اولا این تصمیم یهویی نبود .. پرتاب کردن این موشک حاصل سال ها تحقیق سال ها برنامه ریزی بوده دوما وزیر بی ناموسی تویی؟ اون تاپیک کذایی مال تو بود؟ حالا دیگه در سیاست دخالت میبری؟ حالا فکر کردی تو کتاب با بابات آشتی کردی با هم وزیر مملکت رو کتک زدین میتونی هر جور خواستی حرف بزنی؟ مرتیکه ************* این متقلب ********* رو بگیرید و به حبس ابد در آزکابان محکومش کنید باشد که آسلام ارشادش کند!
توجه: متاسفانه به علت نقص فنی و مفقود شدن راوی خوب برنامه ادامه داستان بدون راوی برگزار میشود!
تصویر دوباره عوض میشه و روی موشک زوم میکنه در همون حال شماره های معکوس از بلند گوها اعلام میشه:
- لحظه پرتاب .. 10 ..9 ...8 .. 7... 6 ... 5 ... .......... 3 .. 2... 1... پرتاب!
هیچ اتفاقی نمی افته!
بلند گو: گفتم پرتاب!
هیچ اتفاقی نمی افته!
بلندگو: هوووووووووووووووووووو!!!
- از موشک به مرکز ... سرژ تانکیان حرف میزنه ... هر چی استارت میزنیم موشک روشن نمیشه ققیم از پشت اشاره میکنه صندلیش خیلی ناراحته .. چی کار کنیم؟
بعد از چند ثانیه نفس گیر
دوربین از بالا زمینو نشون میده ... تکنسین موشک که به گزارش یک منبع سیاسی که نخواست اسمش فاش بشود گراوپ است دوان دوان به سمت موشک میدود و چند ثانیه بعد خود را به روشهای پیچیده ای به موتور موشک میرساند ...
صدای بی سیم: الو گراوپ کالین حرف میزنه .. اون پایین چه خبره؟ فهمیدی اشکال موشک از چیه؟
گراوپ: رون بود نامرد بی ناموس .. گراوپ هرمی دوست داشت .. گراوپ خواستار تشکیل کانون گرم خانواده بود!!!
بلافاصله از یکی از سوراخ های موتور یک کاغذ لوله شده می افته بیرون. گراوپ کاغذ لوله شده رو باز میکنه و آن را میخونه ..
داخل کاغذ:
- بوقی .. اون دیالوگ فیلم بعدیه!!! قربانت کارگردان!
گراوپ: آه ببخشید .. مخ گراوپ بود کوچیک .. گراوپ زود قاطی کرد .. منظور گراوپ این بود که داره اوضاع رو برسی میکنه ... دوباره استارت بزنید!
سرژ استارت میزنه اما موشک روشن نمیشه!
گراوپ تو بی سیم: جناب وزیر ... گراوپ بالاخره متوجه اشکال موشک شد ... شما شانس آوردید که گراوپ اینجا بود ... گراوپ عامل مخرب را پیدا کرد و از موشک خارج کرد!
بی سیم: آفرین گراوپ ... از همون اولشم میدونستم تو با بقیه فرق داری!
چند لحظه بعد
دییییییینگ دااااااانگ دووووووونگ گیییییش!!! (صدای برخورد شی ای با زمین)
کالین

گراوپ: بفرمایید جناب وزیر ... این آهن پاره ها مانع حرکت موشک میشد .. گراوپ بخاطر داشتن بدن ورزیده توانست در کمترین زمان ممکن این آهن پاره ها را از موشک خارج کرد ... معلوم نیست کدوم آدم بی ملاحظه ای این شی عجیب رو در موشک جا گذاشت!!!
کالین: گراوپ این موتور موشک نیست؟
گراوپ: گراوپ ندونست این چیست ... پس موتور موشک به این میگن؟
کالین
صدای ققی در مرکز کنترل موشک میپیچه و در همون حال تصویرش در تلویزیون ظاهر میشه:
ققی: منو سرژ الان متوجه شدیم عقربه بنزین روی صفره ... به هواپیما بنزین زدین؟
کالین: ها؟ بنزین نداره؟ به خشکی شانس ... برای چی بنزین بزنیم؟ بنزین سهمیه بندی شده من بنزین از کجا بیارم؟ برم باک بنزین ماشینمو خالی کنم که شماها برید دور ماه بچرخید؟
ققی: یعنی چی؟ خانواده ما الان چشم به انتظار برگشت ما هستن .. من خودم دلم برای سرژیا یه ذره شده ... اونوقت میگید بنزین ندارید؟
سرژ: هووو چرا پای زن منو میکشی وسط؟ اصلا حالا که اینجور شد کفیه خره!
بلافاصله ققی و سرژ از توی تلویزیون شروع به فحاشی میکنند و همه برنامه نویسان و مهندسین و دانشمندان حاضر در مرکز کنترل موشک هم روبه تلویزیون شروع به فحاشی میکنند.
گراوپ: راستی الان که گراوپ فکر کرد دید امکان داشت موشک بنزرین نداشت و گراوپ اشتباها موتور هواپیما را دراورد!
کالین
همون لحظه هوا ابری میشه و چند رعد و برق در اسمان زده میشه و لرد همراه با عده ای از مرگخواران در وسط مرکز کنترل موشک ظاهر میشه.
لرد: اهوی بوقی ها حالا موشک های ما رو از نیروگاه اتمی دودر میکنید؟ کل محوطه تحت محاصره مرگخواراست ... قبل از مرگ اگر حرفی داری بزن!
کالین: آخه از کجا فهمیدی؟ موشک دزدی بود؟
لرد: چون موشکتون بنزین نداشت ... موشک مام نه بنزین داشت نه کارت سوخت!
ققی از تو تلویزیون: پس بگو چرا موشک بنزین نداشت!
بلافاصله با روشن شدن این نکته پیچیده ققی و سرژ فحاشی کردنو از سر میگیرند ... وزیر هم که میبینه دستش رو شده به سمت در خروجی فرار میکنه اما قبل از اینکه دستش به دستگیره در برسه در خود به خود باز میشه و گروهی از ممد های مجهز به بیل و کلنگ و آجر به سرکردگی آرشام میریزند تو و شروع به کتک زدن کالین میکنند . تمامی مهندس نماها و برنامه نویس نماهای حاضر در صحنه هم به کمک کالین میشتابند و لرد نیز که کاملا غافلگیر شده مبنا رو بر این میگذارد که اونایی که قیافه هاشون سیفید میفید تر و مهربون تر هست رو کتک بزنن ..
در اون میان آرشام به بالای میزی میره و نشانی بس بی ناموسی رو بیرون میکشه و فریاد میزنه:
- دست نگه دارید ... این نشان وزیر بزرگ سیریوس بلکه .. احترام بگذارید!
همون لحظه شخصی که به وسیله نور احاطه شده همراه با لبخند شیرینی در صحنه حاضر میشه ... در همون لحظه چند اتفاق به صورت هم زمان رخ میده ... اول اینکه با آفتابی شدن هوا لرد و مرگخوارانش ناپدید میشن دوم اینکه کالین به طرز مشکوکی از اتاق به بیرون پرتاب میشه و سوم اینکه همه مهندسین و برنامه نویسان حاضر در صحنه به طرز مشکوکتری نسبت به دو اتفاق قبلی از ناکجا پلاکارت های سریوس حمایتت میکنیم رو ظاهر کرده و در دست میگیرند ... و سپس همه برای تبریک به سمت وزیر جدید میروند و همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه!
همون لحظه کنار بزرگراه
دوربین به شکل هنرمندانه ای مماس با سطح زمین داره حرکت میکنه تا به دو نفر میرسه که کنار بزرگراه ایستادند ..
اولی: در بست میرم خونه کفیه اینا!
دومی: در بست میرم خونه سرژیا اینا!
اولی: تو مگه خودتون خونه نداری هی میری خونه ما؟
دومی: خودت چرا میری خونه ما؟
سرژ و ققی
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پرونده 89
كارگردان:گراوپ
بازيگران:
قاضی : عله
دادستان : کوییرل
وکیل مدافع : گراپ
شاکی : جمعی از متجاوزان
متهم : کالین کریوی
شریک جرم : سیریوس بلک
و با حضور افتحاري ارشام ، ماندانگاس فلچر و ققنوس.
تقديم به يگانه وزير مردمي جادوگران كالين كريوي
___________________
دوربين به صورت كاملا ناشيانه اي به شاخه ي يه درخت وصل شده و تصوير كج و موجي از يه پياده رو ، رو به تماشاچيان نشون ميده.
جوانك قد بلند آرشام نامي كه پيرن قرمز رنگ جواتي به تن كرده با نگراني در طول پياده رو قدم ميزنه.
دوربين روي صورت آرشام زوم ميكنه (در اين لحظه عده اي از ساحره ها شروع به جيغ و ويغ ميكنند) و از راه سوراخ بينيش وارد افكارش ميشه.
افكار آرشام
مقداري از محتويات دماغ آرشام به دوربين چسبيده ، در نتيجه تصوير مات و مبهمه و تقريبا فقط صداي افراده كه به خوبي قابل تشخيصه.
مجهول:هر طور شده بايد دادگاه امروز به نفع ما تموم بشه ... !
آرشام:بله متوجهم .. اما چجوري اين كار امكان پذيره؟!
مجهول:ميدوني قاضي دادگاه كيه؟!
آرشام:بله .. جاسوسان ما خبر دادن كه قاضي عله ي كبيره
مجهول:موهاهاها .. پس همه چي حله بيا اين هزار گاليونو بگير و قبل جلسه بهش برسون و توجيحش كن كه بايد به نفع ما راي بده.
آرشام:يعني رشوه بديم؟!
مجهول:تنها نقطه ضعف عله همينه... ژوهاهاها
دوربين از همون راهي كه اومده از افكار آرشام خارج ميشه و چون به دليل چسبيدن مقدار زيادي محتويات بيني به لنزش وضعيتش قرمز شده كاگردان ترجيح ميده وظيفه فيلمبرداري رو به دوبين شماره دو بسپاره.
تصوير سياه ميشه و عنوان دادگاه شماره 10 روي اون نقش ميبنده.
سالن انتظار دادگاه بسيار شلوغه ، آرشام به سمت توالت عمومي ميره و در كيسه اي رو كه فرد مجهول بهش داده باز ميكنه و 500 گاليون رو توي جيب خودش ميريزه و بعد هم از دستشويي خارج ميشه و منتظر تشريف فرمايي عله ي اعظم ميمونه.
دوربين روي كفشهاي آديداس زر بافت عله زوم ميكنه ... با هر قدم فك ملت از ابهت عله باز تر ميشه.
آرشام دوان دوان خودشون به عله ميرسه و كيسه گاليونها رو ميندازه تو جيبش.
عله:چقدره؟!
آرشام: 500 گاليون !
عله:فقط همين؟! اصلا تو به چه جراتي به من رشوه ميدي ميخواي مامورارو خبر كنم پوست از كَلت بكنن؟!
آرشام دست ميكنه تو جيبش صد گاليون ديگه هم در مياره:بيا اينا رم بگير .. جون مادرت راضي شو بيشتر از اين ندارم!
عله:هووم حالا بهتر شد .. بگو ببينم ميخواي به نفع كي راي بدم؟!
آرشام:سيريوس بلك
تصوير سياه ميشه ، صداي برخورد چكش روي ميز به خوبي شنيده ميشه.
-ملت جلسه رسميست سكوت را رعايت كنيد.
صدايي توي سالن ميپيچه:گراوپ غول به جايگاه شهود .
گرواپ سلانه سلانه خودشو به جايگاه شهود ميرسونه ، كوييرل در حالي كه مدام به دستارش ور ميره يه گشتي دور گراوپ ميزنه و سوالاتشو شروع ميكنه.
_اول به مرلين قسم بخوريد كه جز حقيقت در اين دادگاه چيزي نخواهيد گفت.
_گراوپ هيچ وقت دروغ نگفت .. به موي هرمي قسم گراوپ دروغ نگفت.
_شما غيبت 14 روزه كالين رو چجوري توجيح كنيد؟!
_گراوپ دانست كالين كار داشت .. پس كالين براي چه معاون برگزيد .. كه وقتي نيست انها وزارت اداره كنند.
_اما شما فكر نميكنيد چهارده روز كمي زياده؟!
در حالي كه گفتگو ها ادامه داره دوربين روي صورت سيريوس زوم ميكنه كه لبخند مخوفي روي لبش نقش بسته و چون دوربين دفعه قبلي از وارد شدن به افكار از طريق دماغ دل خوشي نداشته اين دفعه از طريق مردمك چشم سيريوس وارد افكارش ميشه.
صحنه عوض ميشه و كالين رو نشون ميده با زنجير به يه ديوار بسته شده و ماندانگاس و ققنوس دارن شلاقش ميزنند.
صداي خنده هاي وحشيانه اي هم به گوش ميرسه.
دوربين از افكار سيريوس خارج ميشه و به دادگاه برميگرده.
از اون طرفم عله حوصله اش سر رفته و حالا كه پولشم گرفته دليلي براي ادامه دادگاه نميبينه پس بدون توجه به گقتگوي كوييرل و گراپ چكشو برميداره و دو بار روي ميز ميكوبه.
_خوب ديگه بسه فكر كنم هيئت منصفه تصميم خودشو گرفته حق با سيريوس بلكه اون بايد وزير شه.
صداي سوت و كف و ايناي طرفداراي سيريوس شنيده ميشه.
گراوپ:اما اين نامردي بود صحبتهاي گراوپي تموم نشد.
عله:اوهوي تو چجوري جرات ميكني كه روي حرف من حرف بزني ، بدم بلاكت كنند.
در همين لحظه گراوپ يه سوت ميزنه و تمام جماعت فاطي و ممد ميريزن توي دادگاه و تمام حضار ، از جمله سيريوس و عله رو سلاخي ميكنن .
خود گراوپ هم سوار بر اسب سفيدي ميره و كالين رو پيدا ميكنه و اونو دوباره وزير ميكنه و قصه به خوبي و خوشي به پايان ميرسه!
پايان
كارگردان:گراوپ
بازيگران:
قاضی : عله
دادستان : کوییرل
وکیل مدافع : گراپ
شاکی : جمعی از متجاوزان
متهم : کالین کریوی
شریک جرم : سیریوس بلک
و با حضور افتحاري ارشام ، ماندانگاس فلچر و ققنوس.
تقديم به يگانه وزير مردمي جادوگران كالين كريوي
___________________
دوربين به صورت كاملا ناشيانه اي به شاخه ي يه درخت وصل شده و تصوير كج و موجي از يه پياده رو ، رو به تماشاچيان نشون ميده.
جوانك قد بلند آرشام نامي كه پيرن قرمز رنگ جواتي به تن كرده با نگراني در طول پياده رو قدم ميزنه.
دوربين روي صورت آرشام زوم ميكنه (در اين لحظه عده اي از ساحره ها شروع به جيغ و ويغ ميكنند) و از راه سوراخ بينيش وارد افكارش ميشه.
افكار آرشام
مقداري از محتويات دماغ آرشام به دوربين چسبيده ، در نتيجه تصوير مات و مبهمه و تقريبا فقط صداي افراده كه به خوبي قابل تشخيصه.
مجهول:هر طور شده بايد دادگاه امروز به نفع ما تموم بشه ... !
آرشام:بله متوجهم .. اما چجوري اين كار امكان پذيره؟!
مجهول:ميدوني قاضي دادگاه كيه؟!
آرشام:بله .. جاسوسان ما خبر دادن كه قاضي عله ي كبيره
مجهول:موهاهاها .. پس همه چي حله بيا اين هزار گاليونو بگير و قبل جلسه بهش برسون و توجيحش كن كه بايد به نفع ما راي بده.
آرشام:يعني رشوه بديم؟!
مجهول:تنها نقطه ضعف عله همينه... ژوهاهاها
دوربين از همون راهي كه اومده از افكار آرشام خارج ميشه و چون به دليل چسبيدن مقدار زيادي محتويات بيني به لنزش وضعيتش قرمز شده كاگردان ترجيح ميده وظيفه فيلمبرداري رو به دوبين شماره دو بسپاره.
تصوير سياه ميشه و عنوان دادگاه شماره 10 روي اون نقش ميبنده.
سالن انتظار دادگاه بسيار شلوغه ، آرشام به سمت توالت عمومي ميره و در كيسه اي رو كه فرد مجهول بهش داده باز ميكنه و 500 گاليون رو توي جيب خودش ميريزه و بعد هم از دستشويي خارج ميشه و منتظر تشريف فرمايي عله ي اعظم ميمونه.
دوربين روي كفشهاي آديداس زر بافت عله زوم ميكنه ... با هر قدم فك ملت از ابهت عله باز تر ميشه.
آرشام دوان دوان خودشون به عله ميرسه و كيسه گاليونها رو ميندازه تو جيبش.
عله:چقدره؟!
آرشام: 500 گاليون !
عله:فقط همين؟! اصلا تو به چه جراتي به من رشوه ميدي ميخواي مامورارو خبر كنم پوست از كَلت بكنن؟!
آرشام دست ميكنه تو جيبش صد گاليون ديگه هم در مياره:بيا اينا رم بگير .. جون مادرت راضي شو بيشتر از اين ندارم!
عله:هووم حالا بهتر شد .. بگو ببينم ميخواي به نفع كي راي بدم؟!
آرشام:سيريوس بلك
تصوير سياه ميشه ، صداي برخورد چكش روي ميز به خوبي شنيده ميشه.
-ملت جلسه رسميست سكوت را رعايت كنيد.
صدايي توي سالن ميپيچه:گراوپ غول به جايگاه شهود .
گرواپ سلانه سلانه خودشو به جايگاه شهود ميرسونه ، كوييرل در حالي كه مدام به دستارش ور ميره يه گشتي دور گراوپ ميزنه و سوالاتشو شروع ميكنه.
_اول به مرلين قسم بخوريد كه جز حقيقت در اين دادگاه چيزي نخواهيد گفت.
_گراوپ هيچ وقت دروغ نگفت .. به موي هرمي قسم گراوپ دروغ نگفت.
_شما غيبت 14 روزه كالين رو چجوري توجيح كنيد؟!
_گراوپ دانست كالين كار داشت .. پس كالين براي چه معاون برگزيد .. كه وقتي نيست انها وزارت اداره كنند.
_اما شما فكر نميكنيد چهارده روز كمي زياده؟!
در حالي كه گفتگو ها ادامه داره دوربين روي صورت سيريوس زوم ميكنه كه لبخند مخوفي روي لبش نقش بسته و چون دوربين دفعه قبلي از وارد شدن به افكار از طريق دماغ دل خوشي نداشته اين دفعه از طريق مردمك چشم سيريوس وارد افكارش ميشه.
صحنه عوض ميشه و كالين رو نشون ميده با زنجير به يه ديوار بسته شده و ماندانگاس و ققنوس دارن شلاقش ميزنند.
صداي خنده هاي وحشيانه اي هم به گوش ميرسه.
دوربين از افكار سيريوس خارج ميشه و به دادگاه برميگرده.
از اون طرفم عله حوصله اش سر رفته و حالا كه پولشم گرفته دليلي براي ادامه دادگاه نميبينه پس بدون توجه به گقتگوي كوييرل و گراپ چكشو برميداره و دو بار روي ميز ميكوبه.
_خوب ديگه بسه فكر كنم هيئت منصفه تصميم خودشو گرفته حق با سيريوس بلكه اون بايد وزير شه.
صداي سوت و كف و ايناي طرفداراي سيريوس شنيده ميشه.
گراوپ:اما اين نامردي بود صحبتهاي گراوپي تموم نشد.
عله:اوهوي تو چجوري جرات ميكني كه روي حرف من حرف بزني ، بدم بلاكت كنند.
در همين لحظه گراوپ يه سوت ميزنه و تمام جماعت فاطي و ممد ميريزن توي دادگاه و تمام حضار ، از جمله سيريوس و عله رو سلاخي ميكنن .
خود گراوپ هم سوار بر اسب سفيدي ميره و كالين رو پيدا ميكنه و اونو دوباره وزير ميكنه و قصه به خوبي و خوشي به پايان ميرسه!
پايان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آستكبار + رفيق بازي + قوانين مغيير ِ من درآوردي = كادر مديريت جادوگرن
جزئیات کاربر

توهم فانتزی
کارگردان:ارشام
نویسنده:آرشام
تهیه کنندگان:انجمن کلیسای جدید و حزب
بازیگران:
کالین کریوی
گراوپ
سرژ تانکیان
پرسی ویزلی
استجرس پادمور
فنگ
ماندانگاس فلچر
آرشام
ایگور کارکاروف
و با حضور وزیر مردمی و همیشه در صحنه:
سیریوس بلک
------------------------------
دوربین بر دو پا که با سرعت حرکت میکنند،زوم کرده است.
صدای تق تق حاصل از برخورد های منظم پاشنه ی دو کفش با کفپوش سنگی سرسرای وزارت خانه به گوش میرسد.
تصویر کم کم از حالت زوم بر پاهای متحرک خارج شده و پس از چند ثانیه پیکر پسری ریز نقش با دوربین عکاسی در دست و کلاه وزارت بر سر،دیدگان تماشچیان را متوجه خود میکند.
کالین کریوی با لبخندی که بر چهره اش جا خوش کرده ،به سمت دفترش میرود.
در همان حال که فقط تصویر قامت کالین کریوی بر لنز دوربین نقش بسته،صداهایی از فاصله ی نه چندان دور به گوش میرسد:
-ببین داداش،خودت میدونی که حزب داغون شده.الان همه از سبک نوچرچ استفاده میکنن
برو جوجه...من یوزرم دو رقمیه....من قدیمیم....به من میگن ققنوس.تو میدونی که من هم دوره ی کیا هستم؟
-مگه اینکه فقط به یوزرت بنازی
دوربین با گردش نود درجه ای،انتهای یک راهرو را نشان میدهد.پرسی ویزلی در حال دعوا کردن با ققنوسیست که دور سرش میچرخد.ناگهان ققنوس شروع به اواز خواندن میکند.پرسی نیز با شنیدن آواز ققنوس،دو انگشت را در دهان کرده و سه تا سوت میزند...
تق تق تق تق...شپلق شپلق شپلق(صدای پای گله ی انسان ها در کنار صدای پای گراوپ)
از هر طرف سراسرای وزارتخانه،ملتی با بیل و کلنگ،به سمت راهروی فرعی در حرکت هستند.
دو دقیقه بعد:دیش دامب بوف دامب کوفت...اوف...آخ بومب
کالین:هوی ملت..خجالت نمیکشید؟..تمومش کنید...من وزیرم...هوی....من وزیرم...مدیرم...بس کنید....میگم بس کنید...
....شتلق....
کالین با ضربه ی محکم وزیر مردمی(سیریوس بلک)از خواب میپرد.
"تماشچیان با دیدن چهره ی سیریوس بلک بر پرده سینما،یک صدا آهنگ یار جواتی من میخوانند."
سیریوس:من آبدارچی برای چی استخدام کردم؟
کالین:ببخشید جناب وزیر...خوابم برد.منتظر بودم تا آب جوش بیاد ولی خوابم برد.
....شتلق....
سیریوس:خواب میدیدی وزیر شدی؟..داشتی میگفتی: من وزیرم..من وزیرم
کالین:نه قربان...اشتباه کردم.دیگه از این خواب ها نمیبینم.
سیریوس:تو اخراجی...سریع از جلوی چشمام دور شو
کالین:نه...من زن و بچه دارم...م..مممم...ممممننن
سیریوس چوبدستی اش را جلوی دهانش گرفته و شروع به صحبت میکند:
-بیاین این رو ببرید بیرون
چند ثانیه بعد:
گراوپ،سرژ،ماندانگاس،فنگ،آرشام،ایگور و جمعی دیگر،کالین را بر زمین میشکند و او را به سمت درب خروجی میبرند.
کارگردان:ارشام
نویسنده:آرشام
تهیه کنندگان:انجمن کلیسای جدید و حزب
بازیگران:
کالین کریوی
گراوپ
سرژ تانکیان
پرسی ویزلی
استجرس پادمور
فنگ
ماندانگاس فلچر
آرشام
ایگور کارکاروف
و با حضور وزیر مردمی و همیشه در صحنه:
سیریوس بلک
------------------------------
دوربین بر دو پا که با سرعت حرکت میکنند،زوم کرده است.
صدای تق تق حاصل از برخورد های منظم پاشنه ی دو کفش با کفپوش سنگی سرسرای وزارت خانه به گوش میرسد.
تصویر کم کم از حالت زوم بر پاهای متحرک خارج شده و پس از چند ثانیه پیکر پسری ریز نقش با دوربین عکاسی در دست و کلاه وزارت بر سر،دیدگان تماشچیان را متوجه خود میکند.
کالین کریوی با لبخندی که بر چهره اش جا خوش کرده ،به سمت دفترش میرود.
در همان حال که فقط تصویر قامت کالین کریوی بر لنز دوربین نقش بسته،صداهایی از فاصله ی نه چندان دور به گوش میرسد:
-ببین داداش،خودت میدونی که حزب داغون شده.الان همه از سبک نوچرچ استفاده میکنن
برو جوجه...من یوزرم دو رقمیه....من قدیمیم....به من میگن ققنوس.تو میدونی که من هم دوره ی کیا هستم؟
-مگه اینکه فقط به یوزرت بنازی
دوربین با گردش نود درجه ای،انتهای یک راهرو را نشان میدهد.پرسی ویزلی در حال دعوا کردن با ققنوسیست که دور سرش میچرخد.ناگهان ققنوس شروع به اواز خواندن میکند.پرسی نیز با شنیدن آواز ققنوس،دو انگشت را در دهان کرده و سه تا سوت میزند...
تق تق تق تق...شپلق شپلق شپلق(صدای پای گله ی انسان ها در کنار صدای پای گراوپ)
از هر طرف سراسرای وزارتخانه،ملتی با بیل و کلنگ،به سمت راهروی فرعی در حرکت هستند.
دو دقیقه بعد:دیش دامب بوف دامب کوفت...اوف...آخ بومب
کالین:هوی ملت..خجالت نمیکشید؟..تمومش کنید...من وزیرم...هوی....من وزیرم...مدیرم...بس کنید....میگم بس کنید...
....شتلق....
کالین با ضربه ی محکم وزیر مردمی(سیریوس بلک)از خواب میپرد.
"تماشچیان با دیدن چهره ی سیریوس بلک بر پرده سینما،یک صدا آهنگ یار جواتی من میخوانند."
سیریوس:من آبدارچی برای چی استخدام کردم؟
کالین:ببخشید جناب وزیر...خوابم برد.منتظر بودم تا آب جوش بیاد ولی خوابم برد.
....شتلق....
سیریوس:خواب میدیدی وزیر شدی؟..داشتی میگفتی: من وزیرم..من وزیرم
کالین:نه قربان...اشتباه کردم.دیگه از این خواب ها نمیبینم.
سیریوس:تو اخراجی...سریع از جلوی چشمام دور شو
کالین:نه...من زن و بچه دارم...م..مممم...ممممننن
سیریوس چوبدستی اش را جلوی دهانش گرفته و شروع به صحبت میکند:
-بیاین این رو ببرید بیرون
چند ثانیه بعد:
گراوپ،سرژ،ماندانگاس،فنگ،آرشام،ایگور و جمعی دیگر،کالین را بر زمین میشکند و او را به سمت درب خروجی میبرند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
جزئیات کاربر

هفت روز با کریچر!
بازیگران : کریچر ، وینکی ، بچه کریچر و وینکی ! ، اسکاور (راوی)
کارگردان و بقیه بوق شر ها : تره ور .
________________________________
کریچر داره تو کوچه راه میره .
دوریبین زوم می کنه رو صورتش ، کریچر : این طوری نشد دیگه ! وینکی زنم به بوق رفت! بچه م از گشنگی بیماری قلبی گرفته! ، جا واسه خسبیدن نداشت ، باید یه فکر یه سقف بود!!...اما...خونه که مثل بوق گرون شد حالا چی کار کرد؟ ...
! باید خودم خونه ساخت !
راوی : بدین ترتیب بود که کریچر که از کارتن خوابی خسته شده بود و می خواست آلونکی برای خود و خانواده اش مهیا کند به دنبال ساختمان سازی رفت .
کریچر از هر جا می زند تا پول خرج بنایی را در بیاورد ، از زن و زندگی و منوی مدیریت می زند تا پول گچ و خاک و شن و ماسه را پس انداز کند .
روز اول :
دوربین از بالا کریچر رو نشون میده که روی کارتن خوابیده ، در همین لحظه وینکی وارد کادر میشه و با دمپایی میزنه تو صورت کریچ .
وینکی : بیدار شو کریچ ! فردا عروسی عمه اینامه دامن میخوام ! بچه ت مریضه باید ببریش دکتر ، یالا پول میخوام !
کریچر دوباره به خواب میره !
دییششش بوم دوففف بوق !
روز دوم :
دوربین از بالا کریچر رو نشون میده که روی تخت خوابیده ، در همین لحظه تلفن زنگ میزنه .
کریچ : بله ؟
ــ هوی یارو ! من بقال محله م ! یه ماه پیش اومدی شونصد گالیون گرفتی کردی تو جیبت رفتی ! انگار نه انگار ؟ من پولت میکنم ! د لامصب پولو بده .
کریچ گوشی تلفن رو قطع میکنه و دوباره میره تو رخت خوابش .
درررررررررررررردررررررررررر( زنگ تلفن)
کریچ : بله ؟
ــ آقا سلام ! من مهندس ساختومونم ! شرمنده ها ولی شما هنوز گچ و سیمان نخریدید ما چی کار کنیم ؟
کریچ : شما کاریت نباشه ، توکل کرد به مرلین !
و بعدش گوشی رو گذاشت سر جاش و به خواب رفت .
تو خواب کریچ :
کریچ داره راه میره که یهو وینکی رو میبینی که مرده .
کریچ وینکی رو تکون میده و میگه: وینکی تو چرا مردی ؟
وینکی : من از گشنگی مردم ، خاک بر سرت ! یه عمره مدیری اون وقت وضع ما این طوریه ...خخخه...
اون ور کریچر بچه شو میبینه و در حالی که به یاد فیلم ارزشی اره 4 افتاده راهشو کج میکنه و به یه مانیتور میرسه ، روی مانیتور تصویر (
) حک شده بود .
کریچ جلوتر میره و میبینه که جمله ای روی مانیتور نقش میبنده ( دسترسی = بوق! )
در همین لحظه صدای گرومب گرومبی شنیده میشه ، کریچ اطرافشو نگاه میکنه و بعد میبینه که میلیون ها کیسه گچ و سیمان و تیر آهن دارن میان طرفش !
کریچ : جیــــــــــــــــغ !
روز سوم :
دوربین زوم کرده روی کریچر که لباسش رو در آورده و لخت تو کوچه نشسته و نقشه ای رو روی بدنش کشیده .
وینکی وارد کادر میشه و میگه : سلام کریچ ، این چیه روی بدنت کشیدی ؟
کریچ : این هست نقشه خونه جدیدمون ! پذیرایی روی شکم ، اتاق خواب روی سینه ، راهرو ها روی گردن و توالت روی ریش و چونه .
وینکی :
روز چهارم :
دوربین در حال فیلمبرداری از سالنی مخوف هستش که توش تمامی مدیران دور یک میز گرد با کت شلوار و کلاس بسیار بالا نشستن .
عله : خب ، دقت کنید جلسه بسیار رسمیه ! ما این جا جمع شدیم تا در مورد ...
کریچ میپره روی میز : بابا کرم... پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت... رپ مثل رقص که نیست هر کسی نمیتونه...
مدیران : (متاسفانه شکلکی یافت نشد !)
روز پنجم :
وینکی و کریچر توی کوچه جلوی هم واستادن .
وینکی : کــریــچ ! بچه مون داره می میره ! باید ببریش دکتر ! بیماری قلبی داره میفهمی ؟
کریچ دست بچشو میگیره تا پیش دکتر ببره ، در راه با شروع میکنه با خودش حرف زدن : سیمان بهتر است یا آهک ؟ تیر آهن لامصب چه گرون شده است ! به این بچه هم گل گاو زبون بده دیگه دکتر خواست چی کار ؟ داداش من فلج اطفال داشت گل گاو زبون خورد خوب شد ! (
)
در همین لحظه قلب بچه کریچ وایمیسته و در جا میمیره !
کریچ :
یه نون خور کمتر !
روز ششم :
دوربین روی کریچری زوم کرده که همچنان تو کوچه اقامت داره ولی این بار به احترام مرگ بچش لباسشو در آورده و حالا داخل سایت شده .
کریچ : عجب ! این شونصدمین بار بود که کریچ پست سرژ رو خوند ! الحق که این سرژ در دامپزشکی !!خیلی زحمت کشیده .(
)
دوربین روی کریچر همچنان زوم کرده که کلش توی یه لیتر کاغذ فرو رفته و قصد داره اخبار جدید رو از دنیای زیبای هری پاتر برای سایت ارسال کنه.
کریچ : به به کریچ چی نوشت !
دوربین زوم میکنه روی متنی که قراره به عنوان خبرارسال بشه به سایت :
جی کی رولینگ در مصاحبه ای با جادوگران ! اعلام کرد :
اگر بقال خر گاو سر محله برای وصول طلب خود به کریچ فشار بیاورد کتاب هشت هری پاتر نوشته خواهد شد!
خبرنگار هنری از پشت اطلاع می دهد که رولینگ از همسرش جدا شد ، ای کاش همسر بنده نیز از من طلاق می گرفت تا از خرج اضافی راحت می گشتیدم .
یکی از هواداران پر و پاقرص هری پاتر در مصاحبه ای با مجله جادوگران اعلام نمود که به شدت از اتمام هری پاتر غمگین گشته و دست به خود کشی زده ، ای کاش دختر بنده نیز به جای استفاده از داروهای خارجی ضد بارداری و قلبی و غیره و یا مراجعه به دکتر های فرنگ رفته و گران قیمت بوقی ، با داروهایی از قبیل شلغم و سبزی که هم ارزان قیمت هستند و هم ملی ، خود را معالجه می کرد تا اکنون نمرده باشد ، بهتر بود که از من می آموخت راه زندگانی را ، من اکنون با ارزان ترین مصالح در حال ساختمان سازی هستم ، ایول !
انتشارات بلومبزی در خصوص ماجراهای آلبوس دامبلدور و گریندل والد اعلام کرد :
گچ دو خروار ! آجر ده هزار تا !ولی بعضی از علما و روانشناسان بر این باورند که خرج منزل و خرج بنایی کمرشکن ترین خرج هاست.
روز هفتم :
دوربین روی کریچر زومه که...
دررررررررررردرررررررررر
کریچ گوشی تلفن رو ورمیداره و میگه : بله ؟
ــ آقا من مهندس ساختمونم !
ــ خب که چی ؟
ــ آقا این مصالحی که خریداری کرده بودید خیلی بی کیفیت بود .
ــ چه طور مگه ؟
ــ یه هواپیما رد شد همش ریخت پایین ، دوباره باید مصالح خریداری کنید .
ــ
مراسم تدفین کریچر :
همه لباس سیاه پوشیدن ، کالین هم اون گوشه میخواد در مورد شخصیت بزرگ کریچر صحبت کنه .
کالین : یا مرلین ! هیچ کس را عضو جادوگران نکن ! اگر کردی او را مدیر نگردان ! اگر مدیر کردی او را کارتن خواب نگردان ! اگر کردی فکر ساختمان سازی بر سرش مینداز ! اگر کردی بی پولش مگذار !
بازیگران : کریچر ، وینکی ، بچه کریچر و وینکی ! ، اسکاور (راوی)
کارگردان و بقیه بوق شر ها : تره ور .
________________________________
کریچر داره تو کوچه راه میره .
دوریبین زوم می کنه رو صورتش ، کریچر : این طوری نشد دیگه ! وینکی زنم به بوق رفت! بچه م از گشنگی بیماری قلبی گرفته! ، جا واسه خسبیدن نداشت ، باید یه فکر یه سقف بود!!...اما...خونه که مثل بوق گرون شد حالا چی کار کرد؟ ...
! باید خودم خونه ساخت ! راوی : بدین ترتیب بود که کریچر که از کارتن خوابی خسته شده بود و می خواست آلونکی برای خود و خانواده اش مهیا کند به دنبال ساختمان سازی رفت .
کریچر از هر جا می زند تا پول خرج بنایی را در بیاورد ، از زن و زندگی و منوی مدیریت می زند تا پول گچ و خاک و شن و ماسه را پس انداز کند .
روز اول :
دوربین از بالا کریچر رو نشون میده که روی کارتن خوابیده ، در همین لحظه وینکی وارد کادر میشه و با دمپایی میزنه تو صورت کریچ .
وینکی : بیدار شو کریچ ! فردا عروسی عمه اینامه دامن میخوام ! بچه ت مریضه باید ببریش دکتر ، یالا پول میخوام !
کریچر دوباره به خواب میره !
دییششش بوم دوففف بوق !
روز دوم :
دوربین از بالا کریچر رو نشون میده که روی تخت خوابیده ، در همین لحظه تلفن زنگ میزنه .
کریچ : بله ؟
ــ هوی یارو ! من بقال محله م ! یه ماه پیش اومدی شونصد گالیون گرفتی کردی تو جیبت رفتی ! انگار نه انگار ؟ من پولت میکنم ! د لامصب پولو بده .
کریچ گوشی تلفن رو قطع میکنه و دوباره میره تو رخت خوابش .
درررررررررررررردررررررررررر( زنگ تلفن)
کریچ : بله ؟
ــ آقا سلام ! من مهندس ساختومونم ! شرمنده ها ولی شما هنوز گچ و سیمان نخریدید ما چی کار کنیم ؟
کریچ : شما کاریت نباشه ، توکل کرد به مرلین !
و بعدش گوشی رو گذاشت سر جاش و به خواب رفت .
تو خواب کریچ :
کریچ داره راه میره که یهو وینکی رو میبینی که مرده .
کریچ وینکی رو تکون میده و میگه: وینکی تو چرا مردی ؟
وینکی : من از گشنگی مردم ، خاک بر سرت ! یه عمره مدیری اون وقت وضع ما این طوریه ...خخخه...
اون ور کریچر بچه شو میبینه و در حالی که به یاد فیلم ارزشی اره 4 افتاده راهشو کج میکنه و به یه مانیتور میرسه ، روی مانیتور تصویر (
) حک شده بود .کریچ جلوتر میره و میبینه که جمله ای روی مانیتور نقش میبنده ( دسترسی = بوق! )
در همین لحظه صدای گرومب گرومبی شنیده میشه ، کریچ اطرافشو نگاه میکنه و بعد میبینه که میلیون ها کیسه گچ و سیمان و تیر آهن دارن میان طرفش !
کریچ : جیــــــــــــــــغ !
روز سوم :
دوربین زوم کرده روی کریچر که لباسش رو در آورده و لخت تو کوچه نشسته و نقشه ای رو روی بدنش کشیده .
وینکی وارد کادر میشه و میگه : سلام کریچ ، این چیه روی بدنت کشیدی ؟
کریچ : این هست نقشه خونه جدیدمون ! پذیرایی روی شکم ، اتاق خواب روی سینه ، راهرو ها روی گردن و توالت روی ریش و چونه .

وینکی :

روز چهارم :
دوربین در حال فیلمبرداری از سالنی مخوف هستش که توش تمامی مدیران دور یک میز گرد با کت شلوار و کلاس بسیار بالا نشستن .
عله : خب ، دقت کنید جلسه بسیار رسمیه ! ما این جا جمع شدیم تا در مورد ...
کریچ میپره روی میز : بابا کرم... پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت... رپ مثل رقص که نیست هر کسی نمیتونه...
مدیران : (متاسفانه شکلکی یافت نشد !)
روز پنجم :
وینکی و کریچر توی کوچه جلوی هم واستادن .
وینکی : کــریــچ ! بچه مون داره می میره ! باید ببریش دکتر ! بیماری قلبی داره میفهمی ؟

کریچ دست بچشو میگیره تا پیش دکتر ببره ، در راه با شروع میکنه با خودش حرف زدن : سیمان بهتر است یا آهک ؟ تیر آهن لامصب چه گرون شده است ! به این بچه هم گل گاو زبون بده دیگه دکتر خواست چی کار ؟ داداش من فلج اطفال داشت گل گاو زبون خورد خوب شد ! (
)در همین لحظه قلب بچه کریچ وایمیسته و در جا میمیره !
کریچ :
یه نون خور کمتر !روز ششم :
دوربین روی کریچری زوم کرده که همچنان تو کوچه اقامت داره ولی این بار به احترام مرگ بچش لباسشو در آورده و حالا داخل سایت شده .
کریچ : عجب ! این شونصدمین بار بود که کریچ پست سرژ رو خوند ! الحق که این سرژ در دامپزشکی !!خیلی زحمت کشیده .(
)دوربین روی کریچر همچنان زوم کرده که کلش توی یه لیتر کاغذ فرو رفته و قصد داره اخبار جدید رو از دنیای زیبای هری پاتر برای سایت ارسال کنه.
کریچ : به به کریچ چی نوشت !
دوربین زوم میکنه روی متنی که قراره به عنوان خبرارسال بشه به سایت :
جی کی رولینگ در مصاحبه ای با جادوگران ! اعلام کرد :
اگر بقال خر گاو سر محله برای وصول طلب خود به کریچ فشار بیاورد کتاب هشت هری پاتر نوشته خواهد شد!
خبرنگار هنری از پشت اطلاع می دهد که رولینگ از همسرش جدا شد ، ای کاش همسر بنده نیز از من طلاق می گرفت تا از خرج اضافی راحت می گشتیدم .
یکی از هواداران پر و پاقرص هری پاتر در مصاحبه ای با مجله جادوگران اعلام نمود که به شدت از اتمام هری پاتر غمگین گشته و دست به خود کشی زده ، ای کاش دختر بنده نیز به جای استفاده از داروهای خارجی ضد بارداری و قلبی و غیره و یا مراجعه به دکتر های فرنگ رفته و گران قیمت بوقی ، با داروهایی از قبیل شلغم و سبزی که هم ارزان قیمت هستند و هم ملی ، خود را معالجه می کرد تا اکنون نمرده باشد ، بهتر بود که از من می آموخت راه زندگانی را ، من اکنون با ارزان ترین مصالح در حال ساختمان سازی هستم ، ایول !
انتشارات بلومبزی در خصوص ماجراهای آلبوس دامبلدور و گریندل والد اعلام کرد :
گچ دو خروار ! آجر ده هزار تا !ولی بعضی از علما و روانشناسان بر این باورند که خرج منزل و خرج بنایی کمرشکن ترین خرج هاست.
روز هفتم :
دوربین روی کریچر زومه که...
دررررررررررردرررررررررر
کریچ گوشی تلفن رو ورمیداره و میگه : بله ؟
ــ آقا من مهندس ساختمونم !

ــ خب که چی ؟
ــ آقا این مصالحی که خریداری کرده بودید خیلی بی کیفیت بود .
ــ چه طور مگه ؟
ــ یه هواپیما رد شد همش ریخت پایین ، دوباره باید مصالح خریداری کنید .

ــ

مراسم تدفین کریچر :
همه لباس سیاه پوشیدن ، کالین هم اون گوشه میخواد در مورد شخصیت بزرگ کریچر صحبت کنه .
کالین : یا مرلین ! هیچ کس را عضو جادوگران نکن ! اگر کردی او را مدیر نگردان ! اگر مدیر کردی او را کارتن خواب نگردان ! اگر کردی فکر ساختمان سازی بر سرش مینداز ! اگر کردی بی پولش مگذار !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/8 22:17:36
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/8 22:22:54
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/8 22:26:24
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/8 22:57:52
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/9 13:35:38
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/9 13:56:18
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/9 14:01:40
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/8 22:22:54
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/8 22:26:24
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/8 22:57:52
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/9 13:35:38
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/9 13:56:18
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/9/9 14:01:40
جزئیات کاربر

کلیسای جدید « 2 »
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
به هر سروی تذروی نغمه برداشت»
افسانه ای فراموش شده
از شمار انگشتان دست خارج نیستند افرادی که افسانه ی تاریکی را باور دارند.داستان سرزمینی که عجز خورشید را هنگام پگاه به نگاه های ساکنانش اثبات میکند.آنجا که گیاهانش ژاله را قصه ی کودکان می انگارند.
در جهان دریایست که هیچ گاه رنگش آبی نبوده است.در قلب تاریک آن دریا ،جزیره ای رسته که گفته اند حاصل از لغزش دو گسل بر یکدیگر و فوران دو آتش فشان،در روز ازل است.اندک کهنسالانی هستند که قصه های کودکان را به یاد دارند و نامش را جزیزه ی تاریکی مینامند..
جزیره ی تاریکی
جزیره ای که ساحلش در اثر چرخش های زمین،سایش امواج کف آلود را بر شانه ی صخره ای خود احساس میکند.جایگاهی از برای زندگانی که دنیای مردگان را دیده اند.
بر جو فوقانیش نور خورشید پخش نمیشود و ستارگان برای چشمک زدن،محدودیت زمانی ندارند.
در تمام روز!!!خورشید فلک زده، همچون گویی سرخ بر بالای جزیره پرواز میکند و با حسرت به زیر پایش مینگرد و دیدگانش با بهت، عظمت دو کاخ را که -در آن پایین- همچون کوهی سر از زمین برون آورده و با تمسخر اسمان را نگاه میکند؛اندازه میگیرند.
کاخ هاییست از برای خدایان رول.آنانکه دیر زمانی قدرت را در کلماتشان مخفی کردند و قلم از ترس عظمتشان فریاد ناتوانی سر داد.همان ها که نوشته هایشان جهان رول را زیر سلطه ی خود قرار میداد و تک تک جملاتشان با القای ترسی،مو را بر بدن همه سیخ میکرد.
دهشت بر اطرافش سایه افکنده بود و گذرش از فراز شهر های گوناگون،بدن موجودات را به لرزیدن وادار میکرد.
سایه های حزن انگیزی که پیرامونش را فرا گرفته بودند،دل هر زنده ای را دچار تشویش کرده و قلب ها را با نومیدی زهرآگین،میشکافت.پیغام رسانی از جهان باقی، سوار بر اسب بالدارش ،نشسته بر امواج بیم و هراس،پیش میرفت تا پیام هایش را به مقصد برساند.برای اولین بار در تاریخ جهان،هم زمان دو نفر اجازه ی گذر گرفته بودند.
معدن متروک
در اعماق جنگل خاموشی،مغاکی تیره و تار وجود دارد که زمین اطرافش از خشکسالی محض رنج میبرد.عجیب تر از همه،رودخانه ی کف آلود و خروشانیست که خشمش را بر صخره های مغاک فریاد زده و سپس از طاق باستانی که در زمان های فراموش شده در آنجا قرار گرفته است،میگذرد و در جهان زیرین گم میشود.گویند که آب این رودخانه درختان و گیاهان را خشک میکند و به همین دلیل،در اطراف مغاک،هیچ درختی نروییده است و تا زمان خشک شدن رودخانه نیز نخواهد رویید.
«صدای خون در اواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است
دلا این یادگار خون سرو است...»
-خب مسعود!یه نگاهی به این داستانت انداختم.میخوای چیکارش کنی؟
پسر عینکی که اسمش مسعود بود،سر را به اندازه ای بالا اورد تا بتواند مستقیما در چشمان پرسنده ی سوال نگاه کند.
-چیکارش میشه کرد؟چاپش کنم؟...کی چاپش میکنه؟..کی میخوندش؟...اصلا بهنام....کسی مفهمه من چی نوشتم؟...
چیکارش میکنم؟...بده تا بهت نشون بدم.
منتظر حرکت دوستش نمیشود.از روی صندلی چوبی برخاسته و پس از مرتب کردن پیراهن مردانه اش،دفتر پاره را از دست بهنام میگیردمستقیم به سمت شومینه دیواری میرود.
دو ساعت بعد
علی بابا در حال جارو کردن کف سنگی مهمانخانه و جمع کردن خاکستر های کاغذ از روی زمین است.رادیو مهمانخانه همچنان در حال پخش کردن آهنگ های محسن نامجوست.
چون دوست دشمن است،شکایت کجا بریم؟
ایکاش ایکاش ایکاش داوری در کار بود
کاشکی کاشکی کاشکی قضاوتی در کار بود
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه،که از خاک کمتریم
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
به هر سروی تذروی نغمه برداشت»
افسانه ای فراموش شده
از شمار انگشتان دست خارج نیستند افرادی که افسانه ی تاریکی را باور دارند.داستان سرزمینی که عجز خورشید را هنگام پگاه به نگاه های ساکنانش اثبات میکند.آنجا که گیاهانش ژاله را قصه ی کودکان می انگارند.
در جهان دریایست که هیچ گاه رنگش آبی نبوده است.در قلب تاریک آن دریا ،جزیره ای رسته که گفته اند حاصل از لغزش دو گسل بر یکدیگر و فوران دو آتش فشان،در روز ازل است.اندک کهنسالانی هستند که قصه های کودکان را به یاد دارند و نامش را جزیزه ی تاریکی مینامند..
جزیره ی تاریکی
جزیره ای که ساحلش در اثر چرخش های زمین،سایش امواج کف آلود را بر شانه ی صخره ای خود احساس میکند.جایگاهی از برای زندگانی که دنیای مردگان را دیده اند.
بر جو فوقانیش نور خورشید پخش نمیشود و ستارگان برای چشمک زدن،محدودیت زمانی ندارند.
در تمام روز!!!خورشید فلک زده، همچون گویی سرخ بر بالای جزیره پرواز میکند و با حسرت به زیر پایش مینگرد و دیدگانش با بهت، عظمت دو کاخ را که -در آن پایین- همچون کوهی سر از زمین برون آورده و با تمسخر اسمان را نگاه میکند؛اندازه میگیرند.
کاخ هاییست از برای خدایان رول.آنانکه دیر زمانی قدرت را در کلماتشان مخفی کردند و قلم از ترس عظمتشان فریاد ناتوانی سر داد.همان ها که نوشته هایشان جهان رول را زیر سلطه ی خود قرار میداد و تک تک جملاتشان با القای ترسی،مو را بر بدن همه سیخ میکرد.
دهشت بر اطرافش سایه افکنده بود و گذرش از فراز شهر های گوناگون،بدن موجودات را به لرزیدن وادار میکرد.
سایه های حزن انگیزی که پیرامونش را فرا گرفته بودند،دل هر زنده ای را دچار تشویش کرده و قلب ها را با نومیدی زهرآگین،میشکافت.پیغام رسانی از جهان باقی، سوار بر اسب بالدارش ،نشسته بر امواج بیم و هراس،پیش میرفت تا پیام هایش را به مقصد برساند.برای اولین بار در تاریخ جهان،هم زمان دو نفر اجازه ی گذر گرفته بودند.
معدن متروک
در اعماق جنگل خاموشی،مغاکی تیره و تار وجود دارد که زمین اطرافش از خشکسالی محض رنج میبرد.عجیب تر از همه،رودخانه ی کف آلود و خروشانیست که خشمش را بر صخره های مغاک فریاد زده و سپس از طاق باستانی که در زمان های فراموش شده در آنجا قرار گرفته است،میگذرد و در جهان زیرین گم میشود.گویند که آب این رودخانه درختان و گیاهان را خشک میکند و به همین دلیل،در اطراف مغاک،هیچ درختی نروییده است و تا زمان خشک شدن رودخانه نیز نخواهد رویید.
«صدای خون در اواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است
دلا این یادگار خون سرو است...»
-خب مسعود!یه نگاهی به این داستانت انداختم.میخوای چیکارش کنی؟
پسر عینکی که اسمش مسعود بود،سر را به اندازه ای بالا اورد تا بتواند مستقیما در چشمان پرسنده ی سوال نگاه کند.
-چیکارش میشه کرد؟چاپش کنم؟...کی چاپش میکنه؟..کی میخوندش؟...اصلا بهنام....کسی مفهمه من چی نوشتم؟...
چیکارش میکنم؟...بده تا بهت نشون بدم.
منتظر حرکت دوستش نمیشود.از روی صندلی چوبی برخاسته و پس از مرتب کردن پیراهن مردانه اش،دفتر پاره را از دست بهنام میگیردمستقیم به سمت شومینه دیواری میرود.
دو ساعت بعد
علی بابا در حال جارو کردن کف سنگی مهمانخانه و جمع کردن خاکستر های کاغذ از روی زمین است.رادیو مهمانخانه همچنان در حال پخش کردن آهنگ های محسن نامجوست.
چون دوست دشمن است،شکایت کجا بریم؟
ایکاش ایکاش ایکاش داوری در کار بود
کاشکی کاشکی کاشکی قضاوتی در کار بود
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه،که از خاک کمتریم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
جزئیات کاربر

کلیسای جدید « 1 »
دلای دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
جنگل خاموش
در سرزمینی که درختان سبز تنها امید زندگانیش بودند؛پاییز چوگان فرمانروایی را ربوده و همینک فوج های باد را برای کشتن خودپسندانی که اندیشه ی طلا شدن از رودخانه ی افکارشان گذر کرده بود،میفرستاد.
رقص برگ های زرد در هوا،مرگ حیات را به سایه های خزیده در هر سو،مژده میداد و تاریکی با دیدن زوال سبزینه، به سجده میرفت و پرورگار خود را ستایش میکرد.
درختان در زیر این حمله ی ناجوانمردانه،ناله میکردند.
نماز میخواندند.
فریاد میزدند.
مویه هایشان بر خاک ریخته و فکر حیات را در اندیشه ی بذر گیاهان هرز زنده میکرند.قارچ ها که پیروزی را نزدیک میدیدند؛فرزندان خود را با کمال میل به باد کذایی تقدیم کرده و هر برگی که از شاخه جدا میشد ،هاگی را بر تخت خود میدید.
تباهی در هر لحظه بیش از پیش چهره ی خود را آرایش میکرد.
پرنده های زیبا در صف های طولانی ردیف شده و اماده ی کوچ دست جمعی بودند و منزلگاهشان را برای مهمان های ناخوانده،رها میکردند.
"جنگل میزبان مهمان های جدید است."
-کفشدوز پیر،درحالیکه از شبنم نشسته بر خانه اش مینوشید؛این را بیان کرد.-
خفاش ها زیستگاه خود در معدن متروک را رها کرده و همینک همچون میوه های سیاه و شوم از شاخه ی درختان آویزان بودند
نغمه هایشان در جنگل گام بر میداشت و پرده ی گوش درختان را به جنب و جوش دعوت میکرد.
-سلام اسمارت.تو چه موقع از معدن خارج شدی؟
-سه ساعت نمیشه.توانستم همه ی خانواده را به همراه خودم،خارج کنم
-من که دیگه امیدی ندارم.همه رفته اند.گرمای سوزانی که از اعماق معدن بالا زد،بدنشان را بلعید.لعنت بر این پلیدی که دست هایش به هر سویی دراز است
اسمارت:مگر ما نماد پلیدی و تاریکی نیستیم.بر خودت لعنت میفرستی؟
و سپس خندید.خنده ای تلخ که پژمان و پریشانی حاصل از سالیان دراز را انعکاس میداد.
-پس تو هم این تنفر و انزجار خفته در جنگل را احساس میکنی؟گویی هیچ یک از درختان،حضور ما را نیک نمیداند.افسوس که میپندارند ما پیام آور این بدبختی ها هستیم اما خبر از پنجه شوم تاریکی که خانواده هایمان را به چنگال خود کشیده،ندارند .افسوس...
اسمارت:بله ژوسای گرامی.از آن روز که زندگی نام خدا را بر زبان آورد و جان گرفت،از همه محرومتر بودیم و خواهیم بود چو آفریدگار فرمان داده که چنین بادا.
بلوط کهنسال در برابر بادی که از مقابلش میگذشت کمر خم کرده و در همان حالت به گفتگوی دو خفاش گوش میسپرد/
و درخت احساس کرد که اسمارت گریه میکند.هرچند خبری از قطرات اشک نبود.
آنگاه دو خفاش در کنار هم خواندن آغاز کردند:
از همه محروم تر خفاش بود/کو عدوی آفتاب فاش بود
و بلوط با زبان درختان همراهیشان کرد و جنگل یک صدا شروع به خواندن کرد.نوای خفاش ها اوج میگرفت و درختان در سوگ ایشان اشک ریخته و پیکرشان بر اثر شدت غم نشسته بر شانه هایشان خم میشد.
دنیای خاکستری
بر سنگ فرش خیابان "رهروان"،نوای چک چک مینشست زیرا در اطراف این راه،فواره های گوناگون،می کهنسال خود را نثار آب میکردند و قطرات مست شده ،در زیر فلش های ماه و ستارگان،به رقصیدن میپرداختند.نسیم ملایمی از میان موهای پیام رسانی که منتظر گرفتن دعوت نامه ای جدید بود؛میگذشت.او بر کنده ی درخت کهنسال که دروه ی زیستش بر همگان مبهم بود؛نشسته و پایکوبی قطرات را مینگریست.در مقابلش دیوار های طلایی کلیسا جلوه ی خاصی داشت.
آری کلیسا.کلیسای جامع.مکانی که زندگان را برای زیستن در دنیای مردگان فرا میخواند.
دیلینگ ...دیلینگ...دیلینگ
ناقوس کلیسا سه بار لرزید و نغمه ی خود را به گوش پیک رساند.فردی دیگر اجازه ی ره یافتن گرفته بود.
«نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجر ها که از دل ها گذر کرد
ادامه دارد ....
دلای دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
جنگل خاموش
در سرزمینی که درختان سبز تنها امید زندگانیش بودند؛پاییز چوگان فرمانروایی را ربوده و همینک فوج های باد را برای کشتن خودپسندانی که اندیشه ی طلا شدن از رودخانه ی افکارشان گذر کرده بود،میفرستاد.
رقص برگ های زرد در هوا،مرگ حیات را به سایه های خزیده در هر سو،مژده میداد و تاریکی با دیدن زوال سبزینه، به سجده میرفت و پرورگار خود را ستایش میکرد.
درختان در زیر این حمله ی ناجوانمردانه،ناله میکردند.
نماز میخواندند.
فریاد میزدند.
مویه هایشان بر خاک ریخته و فکر حیات را در اندیشه ی بذر گیاهان هرز زنده میکرند.قارچ ها که پیروزی را نزدیک میدیدند؛فرزندان خود را با کمال میل به باد کذایی تقدیم کرده و هر برگی که از شاخه جدا میشد ،هاگی را بر تخت خود میدید.
تباهی در هر لحظه بیش از پیش چهره ی خود را آرایش میکرد.
پرنده های زیبا در صف های طولانی ردیف شده و اماده ی کوچ دست جمعی بودند و منزلگاهشان را برای مهمان های ناخوانده،رها میکردند.
"جنگل میزبان مهمان های جدید است."
-کفشدوز پیر،درحالیکه از شبنم نشسته بر خانه اش مینوشید؛این را بیان کرد.-
خفاش ها زیستگاه خود در معدن متروک را رها کرده و همینک همچون میوه های سیاه و شوم از شاخه ی درختان آویزان بودند
نغمه هایشان در جنگل گام بر میداشت و پرده ی گوش درختان را به جنب و جوش دعوت میکرد.
-سلام اسمارت.تو چه موقع از معدن خارج شدی؟
-سه ساعت نمیشه.توانستم همه ی خانواده را به همراه خودم،خارج کنم
-من که دیگه امیدی ندارم.همه رفته اند.گرمای سوزانی که از اعماق معدن بالا زد،بدنشان را بلعید.لعنت بر این پلیدی که دست هایش به هر سویی دراز است
اسمارت:مگر ما نماد پلیدی و تاریکی نیستیم.بر خودت لعنت میفرستی؟
و سپس خندید.خنده ای تلخ که پژمان و پریشانی حاصل از سالیان دراز را انعکاس میداد.
-پس تو هم این تنفر و انزجار خفته در جنگل را احساس میکنی؟گویی هیچ یک از درختان،حضور ما را نیک نمیداند.افسوس که میپندارند ما پیام آور این بدبختی ها هستیم اما خبر از پنجه شوم تاریکی که خانواده هایمان را به چنگال خود کشیده،ندارند .افسوس...
اسمارت:بله ژوسای گرامی.از آن روز که زندگی نام خدا را بر زبان آورد و جان گرفت،از همه محرومتر بودیم و خواهیم بود چو آفریدگار فرمان داده که چنین بادا.
بلوط کهنسال در برابر بادی که از مقابلش میگذشت کمر خم کرده و در همان حالت به گفتگوی دو خفاش گوش میسپرد/
و درخت احساس کرد که اسمارت گریه میکند.هرچند خبری از قطرات اشک نبود.
آنگاه دو خفاش در کنار هم خواندن آغاز کردند:
از همه محروم تر خفاش بود/کو عدوی آفتاب فاش بود
و بلوط با زبان درختان همراهیشان کرد و جنگل یک صدا شروع به خواندن کرد.نوای خفاش ها اوج میگرفت و درختان در سوگ ایشان اشک ریخته و پیکرشان بر اثر شدت غم نشسته بر شانه هایشان خم میشد.
دنیای خاکستری
بر سنگ فرش خیابان "رهروان"،نوای چک چک مینشست زیرا در اطراف این راه،فواره های گوناگون،می کهنسال خود را نثار آب میکردند و قطرات مست شده ،در زیر فلش های ماه و ستارگان،به رقصیدن میپرداختند.نسیم ملایمی از میان موهای پیام رسانی که منتظر گرفتن دعوت نامه ای جدید بود؛میگذشت.او بر کنده ی درخت کهنسال که دروه ی زیستش بر همگان مبهم بود؛نشسته و پایکوبی قطرات را مینگریست.در مقابلش دیوار های طلایی کلیسا جلوه ی خاصی داشت.
آری کلیسا.کلیسای جامع.مکانی که زندگان را برای زیستن در دنیای مردگان فرا میخواند.
دیلینگ ...دیلینگ...دیلینگ
ناقوس کلیسا سه بار لرزید و نغمه ی خود را به گوش پیک رساند.فردی دیگر اجازه ی ره یافتن گرفته بود.
«نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجر ها که از دل ها گذر کرد
ادامه دارد ....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراوپ در 1386/9/2 10:51:00
ویرایش شده توسط گراوپ در 1386/9/2 12:10:08
ویرایش شده توسط گراوپ در 1386/9/2 12:13:48
ویرایش شده توسط گراوپ در 1386/9/2 12:10:08
ویرایش شده توسط گراوپ در 1386/9/2 12:13:48
آستكبار + رفيق بازي + قوانين مغيير ِ من درآوردي = كادر مديريت جادوگرن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج